Philly2

با این تنبلی که دارم، ترسم که نگارش خاطرات تعطیلات کریسمس امسال رو به تعطیلات کریسمس سال بعد موکول کنم! فلذا تصمیم گرفتم که الساعه پا روی نفس اماره بذارم و ندای تسویف شیطان رجیم رو لبیک نگم!

در پست قبل از پست قبل (یعنی دو تا پست عقبتر!) تا اینجا عرض کردم که شب سال نو رو توفیق نداشتیم در Times Square باشیم، اما فردا صبح اول وقت برای تجدید بیعت با آرمانهای بلند نظام سرمایه داری (!) به وال استریت رفتیم. جزو معدود روزهایی هست که نیویورک خلوته و لازم نیست پول پارکینگ بدی! به وال استریت و جوار ساختمان بورس نیویورک یا همون NYSE که رسیدیم، آقا مهدی رو به من کرد و گفت: همش رو هم چَن؟

 من: هان؟؟!!

مهدی: کل بورسو خریدارم!‌ همش روهم چن؟!

من: والا امروز تعطیله مظنه ندارم ولی قیمت قبل از سال نو بوده 16.6 تریلیون دلار، ولی چون دشت آخره و از تیپت خوشم اومده، واسه شما میشه 20 دلار!

و اینگونه بود که معامله ای که در عکس زیر می بینید سر گرفت...

 

فردای اون روز به سمت فیلادلفیا در ایالت پنسیلوانیا راه افتادیم که حدود 2 ساعت (به سمت جنوب) با نیویورک فاصله داره. به فیلادلفیا که رسیدیم ساعت 3 عصر بود و حسابی گرسنه! یه رستوران هندی حلال پیدا کردیم که ناهار بوفه داشت. کلا بوفه رستورانهای هندی یکی از گزینه های خوب برای ناهاره البته مشروط براینکه با تندیش مشکلی نداشته باشید! البته اخیرا بنده و عیال بعد از امتحان کردن تعداد زیادی رستوران هندی و برگزاری جلسات متعدد طوفان مغزی یا brainstorming به این نتیجه رسیدیم که عزیزان شبه قاره، با توجه به بوفه بودن ناهار اکثر رستورانهاشون و برای اینکه امثال جماعت ایرانی ورشکستشون نکنن، میزان فلفل غذا رو دو سه برابر منوی شام (که باید غذای خودت رو سفارش بدی) می کنن! به هر روی، بعد از ناهار به سمت هتل رهسپار شدیم و در پس ذهنمون هم نگرانی از طوفان برفی که قرار بود اون روز شمال شرق امریکا رو درنورده. اینجا رسانه ها بر خلاف کشور ما در این زمینه ها سنگ تموم میذارن و از یک هفته قبل تو بوق می کنن که قراره طوفان بیاد و 5 دقیقه یک بار breaking news میدن و آخر کار میبینی مثلا 10 سانتیمتر برف اومده! البت ذکر این نکته ضروریست که هرقدر هم که رسانه های اینجا سنگ تموم بذارن، به لحاظ پوشش خبری آب و هوا و بلایای طبیعی امریکا به گرد صدای و سیمای ما نمیرسن و به همین خاطره که معمولا ما خبرهایی از این دست رو اول از خبرگزاری سبزوارنیوز (منظور منزل عیال!) می گیریم و بعد از CNN و امثالهم.

خلاصه بخت با ما یار بود و دقیقا زمانی که رسیدیم دم هتل، برف عجیب و غریبی شروع به باریدن کرد. با توجه به قیمت های نجومی هتلهای مرکز شهر (در زمان برگزاری کنفرانسی با ابعادی که بعدا خواهم گفت) که به اون هزینه های روزی 30 دلار برای پارکینگ ماشین و 10-20 دلار هزینه اینترنت و غیره رو هم باید اضافه کرد، هتل رو کمی دورتر گرفته بودم. صبح که برای رفتن به محل کنفرانس سراغ ماشین رفتم با تلی از برف مواجه شدم و نیم ساعتی رو با فلاکت هرچه تمام تر با برف روب فسقلیم مشغول برف روبی بودم. وسط های کار یه مرد میانسال امریکایی، از اینایی که قیافش فریاد میزد یه family man و یه gentleman تمام عیاره که آخر هفته شو صرف کوتاه کردن چمنای جلوی حیاط و شستن ماشین و پارک بردن بچه هاش می کنه، ماشین خودش رو زودتر تمیز کرده بود و با دیدن وضعیت فلاکت بار من اومد و چند دقیقه ای کمک کرد ماشین رو از زیر آوار دربیارم! البته روم نشد بگم ما در ایران مفهومی داریم به نام left Ali alley (!) که اگر من جای تو بودم و تو جای من، احتمالا ازش استفاده می کردم و دودرت می کردم. خلاصه که دمش گرم انصافا.

با ترس و لرز در جاده یخ بندان راه افتادیم به سمت محل کنفرانس. اولین نکته ای که در فیلادلفیا توی ذوق زد همین تمیز نکردن خیابونها تا چند روز بعد بود. حتی خیابونهای کاملا اصلی شهر هم تا یکی دو روز یخ زده و پر از برف بودن. دست آخر هم شهردار محترم چند تا دستگاه برف روب بسته بود به ماشینای آشغالی (از همونایی که توی ایران دیریریریریریریییییییی ریریریییییییییی دیریریریییییی.... می خونن!) که مثلا خیابونا رو باهاش تمیز کنه! برخلاف بوستون که معمولا نصف شب هم برف شروع به باریدن کنه فورا سر و صدای ماشینای برف روب توی خیابونا میاد و خیلی عجیبه اگر خیابونهای اصلی رو بلافاصله تمیز نکنن.

همین جا برخودم لازم میدونم یک تِشکر ویژه هم داشته باشم از جناب مستطاب خوش رکاب که بزنم به تخته در سرما و گرما صاحبشو زمین نذاشته و توی فیلادلفیا هم علیرغم برف و لغزندگی از این امتحان دشوار هم سربلند بیرون اومد! منم من باب "من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق" قول دادم عکسشو بذارم توی وبلاگ که معروف بشه. تازه بهش قول دادم اگه تا تابستون ازم حرف شنوی داشته باشه یه بار ببرمش پمپ بنزین براش بنزین سوپر (در حکم جوجولات برای آدمها!) بخرم. بچه یه کم خجالتی و مأخوذ به حیاست، البته 6-7 ماهش بیشتر نیست و تو این سن هم خجالتی بودن طبیعیه ...

 

 کنفرانس در مرکز همایشهای (convention center) شهر فیلادلفیا و چند هتل بزرگ مرکز شهر برگزار میشد. این مرکز همایشها بدون اغراق عظیم الجثه ترین عمارتی بود که به عمرم دیدم. مساحت این مرکز یک میلیون فوت مربع (نزدیک به 100 هزار متر مربع) هست که حدود 80 تا سالن و اتاق بزرگ برای برگزاری سمینارها و ارائه مقالات داشت. واقعا پیاده گز کردن از یک طرف تا طرف دیگه ش پروژه ای بود. اینم یه عکس ژیگول از ورودی ساختمون (سمت چپ) و ساختمان شهرداری (سمت راست با ساعت)

 خود کنفرانس هم ابعاد عجیب و غریبی داشت و نه تنها انجمن مدیریت مالی امریکا (ََّAFA) بلکه انجمن اقتصاد امریکا (AEA) که طبیعتا خیلی بزرگتره هم همزمان برگزار میشد و کلا ابعاد قضیه انقدر بزرگ بود که کل هتلهای شهر و تاکسی های شهر به مدت سه روز نونشون در روغن باشه. برف هم که مزید بر علت شده بود و ملت برای گرفتن تاکسی به خنسی شدید خورده بودند. جالبه که چند روز بعد از David Laband رئیس business school دانشگاه Georgia Techمقاله ای در وال استریت ژورنال دیدم با این مضمون که در اوج برف و سرما یک درس بسیار مهم از اقتصاد بازار یاد گرفتم! حالا این درس مهمی که این استاد معظم رو انقدر متنبه کرده بود که همچون ابوسعید ابوالخیر دم فرودگاه نعره ای زده بود و مریدان همی گرد وی، چی بود؟! اینکه ایشون گویا همون شب طوفان دم فرودگاه توی صف منتظر تاکسی بوده و از تاکسی خبری نبوده بعد یه بابایی میاد با ماشین شخصی نفری 10-20 دلار میگیره و میرسوندشون هتل! بعد چه جمله ها که در مدح اقتصاد آزاد و در مذمت انحصارگری تاکسی رانان ننبشته بودی! قلقلکم اومد که ایمیلی خدمتش بزنم که ای عزیز برادر! چه نشسته ای که در کشور ما حضرت سرمایه داری در تمام خیابون های شهر جولان میده و رقابت در بازار مسافرکشی از رقابت اپل و سامسونگ در بازار Smartphone شدیدتره!

 کنفرانس هم در نوع خودش تجربه بی نظیری بود. کلا از زندگی ناامید میشدی وقتی می دیدی با چه جماعت خفنی قراره رقابت کنی برای مقاله دادن. توی یکی از ارائه ها که مربوط به اقتصاد بود، همینطور که نشسته بودم کمی به دور و بر دقت کردم و دیدم توی اتاقی نشستم که دو تا برنده جایزه نوبل اقتصاد (Lars Hansen در سال 2013 و Tom Sargent سال 2011) هم نشسته بودن و مشغول گوش دادن به سمینار بودن!

سه روز مقاله پشت مقاله، دیگه کلا لبریز از علم و دانش شده بودیم! تعدادی هم panel discussion بود که دوتاش برام جالب بود. موضوع یکیش این بود که اقتصاددانان حوزه اقتصاد کلان چه چیزهایی رو باید از حوزه فایننس یاد بگیرن (What Should Macroeconomists learn from finance) که سه سخنران خیلی خوب داشت. (اگر اقتصادی هستید الان احتمالا دارید میگید: هه هه هه! شما فایننسیها بشینید تا بیایم یاد بگیریم! اگر هم فایننسی باشید که به به و چه چه می کنید که این اقتصاد کلان خونده ها با اون مدلهای عقب افتاده شون بیان ببینن تو فایننس چه کردیم!). کلا بحث حول و حوش این بود که مدلهای اقتصاد کلان به خصوص تا قبل از بحران 2008 به بازارهای مالی عمدتا بی اعتنا بودن و تصور رایج تا حدی این بوده که بازارهای مالی به قول خودشون یه sideshow هستن و تأثیر خاصی در اقتصاد واقعی ندارن و در مدلها وارد نمی شدن.

یکی از سخنرانها Atif Mian از پرینستون بود که کارهای خواندنی با Amir Sufi در مورد بحران مالی اخیر داره. یکی از نکات جالبی که در ارائه ش صحبت می کرد (قابل توجه برخی از عزیزانی که در ایران هی دم از اقتصاد اسلامی می زنن و غیر از توضیح واضحات راجع به ساختار صکوک و اوراق مشارکت و تفاوتشون با اوراق قرضه و ممنوعیت ربا حرف دیگری از آنها ندیده ایم) این بود که یکی از مهمترین ریشه های بحران اخیر همین موضوع ثابت بودن تعهدات پرداخت سود در اوراق قرضه هست که به زبان خودمون در ایران میشه ربا. توضیح اینکه مقالاتی هست مانند این مقاله معروف از Gale و Helwig که نشون میده زمانی که عدم تقارن اطلاعاتی بین سرمایه پذیر و سرمایه گذار وجود داره و مشخص کردن میزان سود و زیان سرمایه پذیر (state verification) برای سرمایه گذار پرهزینه هست قرارداد بهینه تأمین مالی، قرارداد با تعهد پرداخت سود ثابت (مثلا اوراق قرضه و وام ربوی) هست. نکته ای که Atif Mian در سخنرانیش اشاره می کرد این بود که درسته که این قرارداد در سطح خرد (یعنی از نظر سرمایه پذیر و سرمایه گذار) ممکنه بهینه باشه، اما ممکنه از نظر کلان بهینه نباشه (به اصطلاح socially optimal نباشه) چون باعث ایجاد ناپایداری در نظام مالی میشه، مشابه چیزی که در بحران مالی 2008 اتفاق افتاد. به هر حال غرض اینکه با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمیشه و اگر در داخل کشور حرف از اقتصاد اسلامی می زنیم و هر روز دم از فروپاشی نظام سرمایه داری می زنیم و میخوایم طرحی نو دراندازیم، صرفا مقاله نوشتن راجع به آمار و ارقام انتشار صکوک در مالزی و غیره کفاف نمیده و باید یه کم بیشتر مخ گذاشت و فکر کرد و زحمت کشید. این توضیح رو بدم البته: من تسلط کامل به مقالات اقتصاد اسلامی ندارم و ممکنه بعضی کارهای خوب هم شده باشه که اگر سراغ دارید مزید امتنان خواهد بود که برام بفرستید.

یک سخنرانی دیگر هم که شرکت کردم و بسیار جذاب بود، David Laibson استاد اقتصاد هاروارد بود که راجع به اقتصاد رفتاری صحبت می کرد و کارهای زیادی در زمینه پس اندازهای بازنشستگی و حل مشکل پس انداز کم برای بازنشستگی در جامعه امریکا کرده. بحثش این بود که اگر ما پذیرفتیم که یک سری خطاهای رفتاری در بین سرمایه گذاران وجود داره، چه جور نهادهای مالی و ابزارهای مالی باید طراحی کنیم که این خطاها منجر به آسیب زدن به سرمایه گذاران و زیانشون نشه. یکی از ویژگی های حسابهای بازنشستگی در امریکا اینه که پولی که در این حساب بریزی، معاف از مالیات سود سرمایه (capital gain) هست و به همین دلیل، فرد تا قبل از بازنشستگی اگر از این حساب پولی برداشت کنه مشمول جریمه زیادی میشه. حالا ایشون بحثش این بود که به دلیل عامل مهمی به نام ضعف در کنترل خویشتن (self-control) که یک پدیده ثابت شده در اقتصاد و مالی رفتاری هست، میشه نشون داد که این ساختار جریمه بهینه نیست، و دلیلش رو با یکی از آزمایش هایی که به همراه همکارانش انجام داده بود توضیح می داد: به یک گروه از شرکت کنندگان 500 دلار داده میشه و اونها می تونن این پول رو الان بگیرن یا مثلا یک سال صبر کنن و با یه بهره خیلی بالا پول رو دریافت کنن. اما اگر گزینه دوم رو بپذیرن و قرار بشه یک سال صبر کنن، اگر وسط کار نظرشون عوض شه باید بخش زیادی از پول رو به عنوان جریمه بدن. 

یه یک گروه دیگه، این 500 دلار پیشنهاد شده و مثل حالت قبل می تونن پول رو در یک حساب پس انداز قرار بدن که بعد از یک سال سود خوبی میده. اما تا قبل از یک سال، هیچ امکانی برای دسترسی به پول نیست.

تئوری های اقتصاد میگن افراد باید ترجیح بدن دز گروه یک باشن، چون امکان برداشتن پول قبل از یک سال (حتی با پرداخت جریمه) امکانی رو در اختیارشون میذاره که گزینه دوم نداره. به عبارت دیگه، گزینه اول هرآنچه که گزینه دوم داره رو در خود داره به علاوه اختیار خارج کردن پول قبل از یک سال، پس منطقا گزینه یک بهتره و رفاه جامعه رو افزایش میده. اما جالبه که بسیاری از افراد به دلیل آگاهی از ضعف اراده و عدم کنترل خویشتن گزینه دوم رو ترجیح میدن تا هیچ راهی برای وسوسه شدن و خارج کردن پول (و پرداخت جریمه) برای خودشون باقی نذارن. بعد توضیح و نشون می داد که اتفاقا افرادی که ضعف کنترل دارن، عمدتا افراد با تحصیلات و درآمد پایین هستن و دقیقا همین افرادن که پیش از بازنشستگی تمام پولشون رو خرج می کنن و بعد از بازنشستگی به فلاکت میفتن و زیر خط فقر زندگی می کنن.

بعد تخمین جالبی میزد که اقداماتی از این دست میتونه چند میلیون نفر رو از زیر خط فقر نجات بده و حجم سرمایه ای که در حساب های بازنشستگی هست رو از حدود 18 تریلیون دلار فعلی چقدر افزایش بده. یه مثال جالب دیگه ش این بود که می گفت ما به گروهی از افراد اجازه خروج پول از حساب قبل از یک سال رو دادیم مشروط بر اینکه با ما تماس بگیرن و پشت تلفن صرفا این جمله رو بگن که :واقعا نیاز مالی شدیدی به این پول دارن! همین یک جمله و بار روانی زیادی که از دروغ گفتن به فرد تحمیل میشه کلی میزان خروج پول از حسابها رو کاهش داده بود.

خلاصه از اون سخنرانی ها بود که باید می نشستی و هی میزدی تو سر خودت که چرا توی مملکت ما کسی به این چیزا فکر نمی کنه و کی قراره دانشگاه های ما به خصوص توی علوم انسانی یه تکونی به خودشون بدن؟ تا دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه و نهادگراهاش بخوان ریشه دانشکده مدیریت شریف و اقتصاد بازاریهاش رو بزنن (و بالعکس)، این امریکایی ها بدون تلف کردن وقتشون روی چیزهایی که نون و آب براشون نمیشه، دنبال راه حل برای سوالات روز مملکتشون هستن و اگر هم دعوایی بر سر اقتصاد بازار و اقتصاد کینزی هست، با مدل و عدد و رقم و حساب و کتاب هست، نه با یک سری روضه خوانی هایی که اگر سی سال قبل هم توی روزنامه میخوندی فرقی با الان نداشت. بگذریم...

این نکته رو اضافه کنم که به موازات اینکه من و آقا مهدی در حال حل مشکلات کلان اقتصاد سرمایه داری در سطح نظری و آکادمیک بودیم، عیالات1 متحده هم در سطح خرد و به صورت کاملا عملیاتی مشغول نجات دادن اقتصاد به گل نشسته پنسیلوانیا و خرید کردن در فروشگاه های فیلادلفیا بودن!

حسن ختام کنفرانس هم سخنرانی سالانه رئیس انجمن مدیریت مالی امریکا (Presidential address)، گزارش کار انجمن و مجله Journal of Finance و انتخاب رئیس بعدی بود. برای سال بعد، Luigi Zingalesمعروف به عنوان رئیس انتخاب شد که از این ایتالیایی هایست که از ده مایلی حرکات و سکنات و قیافه و لهجه ش فریاد میزنه که ایتالیایی هست. خوش مشرب و شوخ و بامزه! در بین دوستان ایرانی شایعه بود که گویا چند سال قبل به همراه دخترش هوس سفر به ایران می کنه و لب مرز پاسپورت ایتالیایی رو رو می کنه. مأمور پاسپورت چک هم با استفاده ازجدیدترین فناوریهای سایبری پلیس فتا (!) اسمشو توی گوگل سرچ می کنه و می فهمه که طرف کیه و پاسپورت امریکایی داره و حسابی به دردسر میفته!

سخنران و رئیس امسال هم Robert Stambaugh بود که سخنرانی جالبی کرد که متاسفانه فیلمش هنوز درنیومده. قبل از شروع سخنرانی کافی بود نگاهی به افراد ردیف های جلو که ایستاده یا نشسته مشغول خوش و بش بودن نگاه کنی تا تقریبا هر آدم خفنی که میخواستی توی فاینانس ببینی رو شناسایی کنی! نکته جالب دیگر (از سری دلایلی که چرا امریکا امریکا شده!) اینکه عجب هنری داشته اون سیستمی که تونسته این همه آدم خفن رو از همه جای دنیا جمع کنه و بیاره اینجا که توی سر و کله هم بزنن و مسائل این کشورو حل کنن. از Zingales ایتالیایی تا Brunnermeier آلمانی تا Shleifer روس تاAllen انگلیسی و شونصد تا آدم خفن دیگه. آدم یاد حوزه نجف میفته!

 از برکات دیگر سفر، ملاقات بروبچ ایرانی اقتصادی و فایننسی بود که دو بار رفتیم شام و گپ و گفت های مشتی زدیم. از اون جمع ها بود که فقط همچین کنفرانسهایی میتونه دور هم جمعشون کنه. اسامی رو به ترتیب میارم که بشه تیتراژ آخر این پست! (یه دونه از این آهنگای درپیت مال تیتراژ سریالهای تلویزیون که طرف فقط جیغ و هوار میکشه هم خودتون پخش کنید)

امیر اکبری (McGill)

حمید بوستانی فر (Norwegian Sch. of mgmt) 

سعید حسین زاده (BC)

مهدی حیدری (Stockholm)

حامد قدوسی (SIT)

امیر کرمانی (berkeley)

بابک لطفعلی (McGill)

مهدی محسنی (BC)

محمد مروتی (Stanford)

  کارگردان: خودم! 

 -----------------------------------------------------------------------------------------

1- جمع عیال 

/ 15 نظر / 101 بازدید
نمایش نظرات قبلی
scrooge

مثل همیشه بسیار زیبا بود. ممنون از شما برای قبول زحمت ارسال مطالب

Ebi

با سلام ممنون میشم در صورت اطلاع در مورد اعتبار مدرکCFA (Chartered Financial Analyst) در آمریکا یه کمی راهنماییم کنید، آیا با داشتن این مدرک و لیسانس مدیریت بورس و تسلط نسبی به تحلیل تکنیکال میشه تو آمریکا کاری در زمینه بورس پیدا کرد؟ اصلا مدرک CFA تو آمریکا یه مدرک معمولیه یا داشتنش مزیت خاصی محسوب میشه؟ و سوال آخر اینکه آیا هیچ آزمون یا دوره و مدرک بین المللی برای تحلیل تکنیکال وجود داره؟

Ebi

ممنون از راهنماییتون

مهدي ندرلو

بله منظورم نحوه سهامدار شدن و واردن شدن افراد به بورس هست.

zh

tanx[لبخند]

dr maryam

فوق العادس..طنز نوشته هاتون رو خیلی دوس دارم..این باعث میشه کمی از صرفا علمی بودن مطلبتون خارج شیم...ممنون... راستی عروسک (ماشین) قشنگی دارینااا....[نیشخند][چشمک]

مصطفی ازقم

باسلام علی اقا شاید یکی از پربارترین مطالب شما بود.توضیحات پیرامون همایش وفضای ان خیلی اطلاعات مناسبی داد. توضیحات اقای لایبسون چه خوب بود برای ماها که رشته مالی نیستیم!!کاش isiها ومقالات ما ایرانی ها هم کمی درباره مشکلات کشورمون باشه.موفق باشید

داوود

ما که از قسمت عکس ماشین به بعد دیگه چیزی متوجه نشدیم .راستی ماشینتون مبارک

بم.lعظم جوشایی

سلام . من از بم براتون می نویسم . بعد از خوندن آخرین پستی که راجع فرهنگ گذاشته بودید مردد بودم که آیا ایشون راجع بم چیزی می دونند یا نه ؟ و وقتی پست دیگری را خوندم و از دهمین سالگرد زلزله بم نوشته بودید کلی ذوق کردم شبیه بال درآوردن.من از بازماندگان بم هستم که در بم ماندیم تا خیر سرمون کمکی به شهر بم داشته باشیم که نشد . بم کنون به مثال مجروحی است که از حالت احتضار بهبودی نسبی یافت اما هرگز از بستر بیماری بلند نشد و همچنان درد می کشد. ما خودمون را برای اصلاح حداقل رفتارهای فرهنگی مردم شهر که دچار آشفتگی و بی نظمی شده بود کشتیم اما جواب نداد. اکنون مسئول کمیسیون فرهنگی شورای شهر بم هستم .خیلی مشکلات خاصی رو در بم داریم . بم تنها شهر ثبت شده ایران در لیست شهر های جهانی و دارای هفتمین اثر ثبت شده جهانی که همان ارگ است می باشد که متاسفانه وضعیت شهر به بلندای نامش نیست . و باعث شرمندگی جلوی توریستهاست.هنوز آوارها ٔکانکس ها با یک شهرداری ورشکسته که مشکلات مالی و سرمایه گزاری خودش رو داره. وبیماری سالک و سوگ حل نشده مردم بم و فشارهای روحی ........کمکمان کن. خیلی به کمکهایتان احتیاج دارم شبیه کو

مهدی ب.

علی جان به یه جمع بندی از عقب ماندگی هایی که در مدلهای اقتصاد کلان هست (از جمله نادیده گرفتن اثر بازارهای مالی) و تأثیر عمیق بحران 2008 بر دیدگاههای سیاستگذاری اقتصاد کلان از Olivier Blanchard در این آدرس برخوردم: www.imf.org/external/pubs/ft/spn/2010/spn1003.pdf برام خیلی عجیبه که در کنار این همه وقتی که باید آدم صرف کنه تا به یه سطح اولیه از اطلاعات اقتصادی و فهم سیاستهای اقتصادی برسه و در کنار قاطعیتی که در طرز صحبت و نوشتن استادای اقتصاد دیده میشه که کم از قاطعیت استادای درسهایی مثل فیزیک ندارند (!)؛ می بینم هنوز هم وارد کردن پارامترهای بیشتر به مدلها (در این مقاله: وارد کردن بازارهای مالی) و یافتن «حد بهینه» سیاستها (در این مقاله: نگه داشتن تورم در 4 درصد، نه 2 درصد) و یا حتی تعیین هدف و صورت مسئله (در این مقاله: هدف اصلی بانکهای مرکزی) ادامه داره. البته قبول دارم که هدف از علم هم همینه و علم ما همیشه دچار این نقص ذاتی هست اما خب این مسائل هم بیشترین اثر رو بر زندگی آدمها دارند و آزمون و خطا در مقیاسی به این بزرگی خیلی نگران کننده است! خیلی ممنون از این پست عالی و به امید مطالب بیشتر از این