Accountability

پاییز امسال به برکت حضور یکی از دوستان قدیمی و بسیار عزیز، دو سه باری نیویورک شرفیاب شدیم. خونه ایشون اونور رودخونه Hudson هست که در حقیقت مرز بین ایالت نیویورک و نیوجرسی میشه و بنابراین، برای رفتن به Manhattan باید از روی رودخونه رد شد. دو تا راه بیشتر نداری: یا از تونل Lincoln سمت جنوب بری یا از روی پل George Washington در شمال منهتن. خلاصه گریزی از این دو رئیس جمهور محترم نیست! ما هم به احترام سن و سالشون، اکثر اوقات با ماشین از روی جناب George Washington رد می شدیم! پل دو طبقه ست که در هر طبقه تقریبا هشت باند داره. اندر نکات جالب اینه که برای هر بار عبور از پل باید 13 دلار (35 هزار تومن) ناقابل عوارض (toll) بدید. قابل توجه دوستانی که اتوبان قم-تهران رو 100 تومن میدن و هی غر می زنن! الان نگید: بابااااا اوووتووبانای آمریکا کجا این جاده خاکیای ایران کجا؟ اتفاقا بایستی به عرضتون برسونم که چاله چوله های این پل اگر بیشتر از اتوبان قم-تهران نباشه کمتر نیست.

درآمد روزانه (دقت بفرمایید روزانه!) در سال 2006 که مبلغ عوارض 6 دلار بوده 1 میلیون دلار میشده. به عبارتی، با عوارض 13 دلاری فعلی، درآمد سالانه این پل نزدیک به 800 میلیون دلار میشه! یعنی یک و نیم برابر قسط اول پولای بلوکه شده ایران.

از ویژگیهای منحصر بفرد دیگر این پل اینه که یکی از محبوب ترین مکانها برای خودکشی اهالی نیویورک محسوب میشود و در سال 2012، 43 نفر از روی پل پریدن پایین! (دو سه کلمه کلیدی پریدن پایین، نردبون، نجات در ادامه بحث زیاد استفاده خواهد شد...)

 

 

 به هر روی، اینهمه آسمون ریسمون نبافتم که سفرنامه نیویورک و فیلادلفیا رو عرض کنم، چه آنچه به دلایلی که در ادامه خواهید خواند فعلا دل و دماغش نیست و احتمالا در پست بعدی حتی ممکنه با سفرنامه فلوریدا ادغام بشن!

ماجرای این پل اون قسمتیش که به درد ما می خوره اینه که در مورخه 9 سپتامبر سنه 2013 میلادی، به دلایل ظاهرا نامعلومی، به مدت چهار روز یکی از ورودیهای پل که سه باند داره و از شهر Fort Lee در نیوجرسی وارد پل میشه تبدیل به یه باند میشه! یعنی دو باندش بسته میشه و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه رانندگی در ساعات شلوغ روی پل، چه رسد به اینکه سه باند بشود یک باند.

چند روز قبل عکس اول وال استریت ژورنال جناب Chris Christie فرماندار جمهوریخواه نیوجرسی بود که عرق بر جبینش نقش بسته بود. ماجرا از این قرار بود که بعد از چهار پنج ماه اخیرا گندش دراومده که دلیل بسته شدن باندهای پل، صرفا حال گیری از یکی از مسئولین دموکرات شهر Fort Lee بوده! یعنی چند تا از بروبچه های جمهوریخواه دفتر فرماندار محض خنده و ضد حال زدن به این بابا اومدن چند تا از این مخروطهای نارنجی رنگ ترافیکی رو برداشتن و دو باند رو بستن که ملت، خواهر مادر این بنده خدا رو بیشتر دعا کنن! 

بعد که این آقای Christie قصه ما (که یکی از شانسهای اول جمهوریخواهان برای انتخابات بعدی محسوب میشه) ماجرا رو فهمیده، گویا همه دور و بریهاشو جمع کرده و بهشون دو ساعت فرصت داده که هرچی می دونن بگن و بعد هم یک کنفرانس خبری گذاشته و همه رو از دم اخراج کرده و گفته علیرغم اینکه از ماجرا کاملا بی اطلاع بوده، مسئولیت ماجرا رو کاملا برعهده میگیره و از مردم عذرخواهی کرده:

"I am embarrassed and humiliated by the conduct of some of the people on my team. Ultimately, I am responsible for what happens under my watch."

حالا اینکه آیا بعدا گندش دربیاد که خودش هم دست داشته، یا اینکه این عذرخواهی صرفا به خاطر حفظ آبروش برای انتخابات 2016 هست یا هرچیز دیگه، به نظرم چندان اهمیتی نداره. چیزی که مهمه اینه که ایشون مردم رو احمق فرض نکرده و می فهمه که مردم هم می فهمن. 

حالا این سبک آمریکاییش بود، چند هزار مایل اونورتر در چین و ماچین وقتی یه همچین رسوایی های سیاسی رخ میده اول از همه یه کنفرانس خبری تشکیل می ده و فرد مقصر میگه: چینگ چونگ چانگ یائو ئی ئو ئا خخخخخخخخخ!

اون قسمت اول احتمالا یه چیزی تو مایه های ببخشید غلط کردم، قسمت خخخخخخ هم صدای خنده نیست صدای دست و پا زدن طرف بالای چوبه داره....

بازم چندهزار مایل تشریف ببرید اونطرف تر میرسید به مملکتی که بعضی عزیزان، سازمان متبوعشون که گند میزنه تا سه روز موبایل جواب نمی دن و بعدهم که تشریف میارن جلوی دوربین می فرماین: مشیت الهی بوده خخخخخخخخخ!

قسمت اولش رو ترجمه می کنم: بنده و همکارانم در سازمان آتش نشانی تهران بزرگ داریم هرساله حقوق می گیریم که مواردی که موفق به نجات حادثه دیدگان میشیم رو به تلاش خودمون و سایر موارد مثل سقوط دو کارگر زن به دلیل باز نشدن نردبان رو به مشیت الهی نسبت بدیم! قسمت خخخخخخ هم صدای چوبه دار نیست، صدای پوزخند این عزیز دل برادرست....

از اونجایی که بهترین راه پاسخگویی استفاده از شیوه استدلال گوینده برای پاسخگوییست، خداوند در قرآن در توصیف رفتار بنی اسرائیل توضیح می دهد که هرگاه بهشون خیری می رسید می گفتند این از جانب خود ماست و هرگاه به آنها شری می رسید اون رو به موسی و خدا نسبت می دادند. 

اگر اعصاب اضافی دارید می تونید مصاحبه خنده آور (بخونید گریه آور، تهوع آور) این مسئول محترم رو اینجا بخونید. ایشون ضمنا توضیح دادن که تشک باد هم موجود بوده منتها 6 دقیقه طول میکشیده تا باد شه و اون کارگران بیچاره 4 دقیقه بعد از رسیدن آتش نشانی افتادن پایین. یکی از دوستان توضیح بدن که چطور این عزیزان می دونستن 4 دقیقه دیگه قراره کارگران بیفتن پایین و لذا دیگه ارزش نداره تشک رو باد کنیم؟!

از این نمونه ها در کشور ماشاالله کم نداریم، از ماجرای وزیر آکسفورد خوانده مان بگیر و بیا تا این حادثه اخیر. نمی دونم چرا همه توی ایران همدیگر رو احمق فرض می کنن و فکر می کنن الان مثلا مردم هم واقعا پیش خودشون می گن: اوه! دیگه اگر تا الان ذره ای شک داشتم که سقوط این دو زن بیچاره از طبقه پنجم خواست و مشیت الهی بوده الان دیگه شکم به یقین تبدیل شد! البته به نظر من ایشون مقصر نیست، مسئول بالاسری این آقا مقصره که چرا حکم برکناریش رو درجا امضا نمی کنه. پیش بینی من اینه که اونی که حکم برکناریش قراره زده بشه، کسی نیست جز اون نردبان آلمانی لامصب که باز نشده!

یه نکته دیگه هم مرتبط با همین قضیه بگم: اوایل که اومده بودیم فرنگ، یکی از مسخره ترین چیزایی که به چشممون میومد وسواس یا به قولی سوسول بازی این غربیها در رعایت نکات ایمنی بود. اینکه مثلا تعمیرکار لوازم برقی وقتی میاد توی خونه کفشهاشو درنمیاده که یه وقت برق نگیردش، یا مثلا در ایالت ما، هر جایی که قراره حتی یه کار تعمیری روی جاده یا لوله آب و گاز و الخ در خیابون انجام بشه، بر اساس قانون ایالتی باید مأمور پلیس حضور داشته باشه و حداقل یه ماشین پلیس با چراغهای روشن میذارن که ملت ببینن و تصادف نکنن. یا مثلا هرجا تصادف بشه حتما باید پلیس، اورژانس و ماشین آتش نشانی هر سه تا حضور داشته باشن، صرف نظر از اینکه مثلا بنزین روی زمین ریخته یا نه.

یا مثلا اینکه اکثر ساختمونای قدیمی آمریکایی رو نگاه کنید نمای بسیار زشتی دارن و دلیلش اینه که کلی پله فلزی اضطراری روی دیوار ساختمون نصب شده (توی فیلما دیدید حتما) خلاصه که بعد از مدتی زندگی در اینجا و نگاه کردن به مملکت خودمون از بیرون، تازه فهمیدیم اونی که مغزش درست کار نمی کنه منم نه این فرنگیا!

یادمه یه بار که رفته بودم ایران، همون روز اول رفتم از قصابی روبروی خونه مون خرید کنم. همینطور که داشتم می رفتم چشمم به کارگری افتاد که داشت روی داربست های ساختمون نیمه کاره بغل قصابی کار می کرد و با مهارت خاصی ورجه وورجه می کرد. از اونجایی که هنوز اکسیژن فرنگ تو ریه هام بود و روحیه سوسولیم با شرایط ایران تنظیم نشده بود، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که این بابا چه جوری جرأت می کنه با این سرعت و بدون تجهیزات ایمنی بالا و پایین بره؟! هنوز چند ساعتی نگذشته بود که از خونه یه صدای گرووووپ شنیدم و پنجره رو که باز کردم دیدم جمعیت جمع شدن، بعدازظهر که از بقالی محل پرسیدم ماجرا رو، گفت که یکی از کارگرها از داربست افتاده و  ما بین هوا و زمین اول خورده به سیم برق و دچار برق گرفتگی شده، بعدهم خورده زمین و لت و پار شده....

اصولا یکی از مفاهیمی که خیلی برای ما ایرانیا جا نیفتاده اینه که اصلا لازم نیست مثلا هربار که سوار ماشین میشی تصادف کنی یا هربار که میری روی داربست با مغز بیای پایین یا مثلا همه انبارهای لباس هرروز آتیش بگیرن. صرفا کافیه که از مثلا 20 هزار باری که در عمرت سوار ماشین میشی یه بار ترمز بزنی و سرت بخوره به شیشه جلو تا ریق رحمت رو سر بکشی...

بگذریم... این پست خیلی دپرس کننده شد یه کم شیش و هشتی هم بنویسم من باب تغییر ذائقه خوانندگان محترم!

اولا که توصیه می کنم سریال شاهگوش رو ببینید، خیلی خوبه! توجه می فرمایید که این توصیه رو کسی می کنه که در بین این همه فیلم و سریال ایرانی فقط کلاه قرمزی تونسته نظرش رو جلب کنه! ولی این شاهگوش چیز خوبیه. بیش از همه اینکه معلومه روی تک تک اجزاءش از دیالوگ ها تا گریم و انتخاب بازیگر و طراحی صحنه و شخصیت ها با دقت و وسواس کار شده (کارگردان: آقای میرباقری!) و منم آدمیم که از دقت و وسواس لذت می برم. کلا یکی از چیزایی که توی ایران آدم رو آزار می ده اینه که تقریبا هیچ چیزی، از فیلم تلویزیون بگیر تا پروژه مشاوره مدیریت شرکت X تا متنی که توی روزنامه میخونی تا نحوه رانندگی راننده ها، با وسواس و دقت و موشکافی کار نشده و همه چیز بوی سرهم بندی میده. خود من هم تافته جدا بافته نیستم و کم توی زندگیم سرهم بندی نکردم، ولی اخیرا کمی بهتر شدم و تلاش می کنم مثلا اگر وبلاگ می نویسم، دیگه قَلَتِ عِملایی (!) نداشته باشه یا مثلا اگر قراره برای جایی اسلاید آماده کنم فونت پیش فرض رو به یه فونت معقول تغییر بدم و شکل و شمایل اسلایدها مرتب باشه.

 

بگذریم... خلاصه که این شاهگوش کم و بیش این حس رو به آدم میده که به جزئیات دقت شده و روش زحمت کشیده شده. اما یه دلیل مهمتر برای پیشنهاد من یا به قولی last but not least اینه که اگر صحنه ورود ارباب رجوع به کلانتری ملت رو ببینید، یه سرباز صفر سیبیلو دم در وایساده که هرکی میاد تو بهش میگه: یَک شوکولاتِه باخرِه که فوشارتا وِ تَه نَئیِه، اِگِر مِخِه باخرِه اِگِه نَمِخِه نَخرِه! 

ترجمه سبزواری به فارسی: یه شکلات بخورید که فشارتون به ته نیفته (پایین نیاد!)، اگر می خواید بخورید اگه نمی خواید نخورید.

خلاصه که اگه دو تا شخصیت محبوب توی سریال باشه، اولیش همین همشهریمونه دومیشم شهرام خنجری!

---------------------------------------------

P.S: امروز از دنده چپ بلند شده بودم و این پست همش شد غر زدن... عفو بفرمایید به بزرگی خودتان!

 

/ 12 نظر / 90 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sevda

jaleb bud...

ناصر

سلام اینکه این متن پر از غر بود اصلا نابجا نیست. مادرانی به راحتی و به درد ناک ترین وضع ممکن مردند.کودکانی بزرگترین داغ زندگیشونو دیدند. کاش هرگز عکس و فیلمی از این لحظات تلخ نمیدیدم.نمیدونم چطور از جلوی چشم و ذهن مسؤولین ممکنه پاک شه واقعا متاسفم

سینا

سلام من یک سوال داشتم جناب استاد... بنده فارغ التحصیل رشته برق از یکی از دانشگاههای دولتی این مرز و بوم هستم...حدود 2 سال در زمینه برق کارکردم و بعد به مباحث مالی و بازاریابی علاقه مند شدم و رسته کاریم رو به این سمت آوردم و 2 سال هم در این شاخه فعالیت کردم. الان قصد شرکت در کنکور ارشد دارم (دانشگاهش چندان مهم نیست آزاد یا دولتی) فقط یک راهنمایی خواستم که از نظر شما ادامه تحصیل در رشته مدیریت مالی یا مدیریت اجرایی کدام یک میتواند آینده بهتری را داشته باشد. علاقه ذاتی بنده مباحث مالی است و در این زمینه مطالغاتی داشته ام.اما استعداد بنده بیشتر در زمینه بازار یابی و مسائل مدیریتی است... امیدوارم در حال حاضر بر روی دنده راست خود باشید [شوخی]

ابراهیم

سلام اتفاقا امروز بچه های شاهگوش داشتن شریف فیلم برداری می کردند

مهدی ندرلو

جناب ابراهیمی دو موضوع رو درخواست دارم در مطالب بعدی تون با توجه به زندگی در اروپا و آمریکا و آشنایی نزدیک با محیط اونجا بررسی بکنید. یکی مکانیزم بازار کار و رشته های شغلی هست که نحوه تخصیص بهینه نیروی کار چجوریه.مثلا در ایران به علت نقص سیستم شاهد خیل عظیمی از تحصیل کرده های فلان رشته هستیم که بازار کار ندارند. دومی اوضاع اینترنت و زیرساخت و هزینه های اون برای مصرف کننده هست

hamed

خیلی جالب بود بعد از این خواننده پر و پا قرص نوشته هاتم رفیق

سعید

سلام جناب ابراهیم نژاد عزیز وقت بخیر در مورد سوالی که سینا پرسیده بود منم همین مشکل رو دارم. البته به تازگی یک رشته به نم مهندسی مالی نیز به رشته های زیر مجموعه مهندسی صنایع اضافه شده که به نظر جالب میاد. تظرتون راجعبه این رشته چیه؟ پیش آ پیش تشکر از جواب شما استاد گرامی

سعید

سلام در ابتدا جا داره تشکر داشته باشم از شما بابت جوابی که به سوال من و سینا دادید. برای آشنایی دوستان لیست دروس گرایش مهندسی مالی در ارشد رو میذارم: اصول مهندسي مالي مدلهاي انتخاب سبدسرمايه گذاري فرآيندهاي تصادفي مديريت و تحليل ريسک مالي برنامه ريزي استراتژيک بازارهاي مالي با درآمد ثابت و یکی از دروس زیر به عنوان اختیاری: فرآيندهاي تصادفي پيشرفته در مهندسي مالي بازارهاي مالي اسلامي اقتصادسنجي مديريت سرمايه گذاري تصميم گيري با معيارهاي چندگانه سريهاي زماني مالي طراحي و پياده سازي سيستمهاي پشتيباني محاسبات مالي سيستم هاي خبره در تصميم گيري مالي بهينه سازي تصادفي فناوري اطلاعات و تجارت الکترونيک بازارهاي مالي نوظهور مباحث منتخب در بازارهاي مالي

داوود

من كه هميشه حال ميكنم با اين ادبيات صادق هدايتيت كه نميدونم واقعا از توپ مرواري هدايت اقتباس كردي يا به هرحال يه تله پاتي هدايتي بين تون هست.با همه ي اينااز نوشته هات لذت ميبرم.نخ سوزن،ببخشيد،مخصوصا از جمله هاي قصار سبزواريت

جواد کوثری

سلام علی جان! خیلی جالب و مفید بود قلم بسیارخوبی داری ولی من فکر می کنم چطور با این درسهای سنگین سرو کله می زنی! حتما مدیریت زمان خیلی خوبی داری لطفا از مدیریت زمان خودت برامون بگو ممنون و متشکر موفق و سلامت و سربلند باشی[چشمک]