ُMan of Science, Man of Faith

من یادم رفت جواب سوالی که در این پست مطرح کرده بودم رو بدم. سوال این بود که اولا چرا فروشگاه دم خونه ما بطری 2 لیتری پپسی رو میده 77 سنت و ثانیا اینکه چرا سقف خرید 12 تایی برای مشتری گذاشته؟

بعضی از دوستان در کامنت ها به درستی جواب دادن. جواب از این قراره: فروشگاه قطعا داره روی هر بطری پپسی ضرر میده (در غیر اینصورت، سقف برای مقدار خرید قرار نمیداد) ولی با این کار، مشتری که برای خرید پپسی مراجعه میکنه احتمالا مقدار زیادی خرید جانبی هم انجام میده و عملا سود فروشگاه از اونها تأمین میشه و جبران میکنه. از این جالب تر اینکه فروشگاه CVS که اونطرف خونه ماست، گاهی اوقات ایمیل میزنه که بیا یک بسته دستمال کاغذیی مجانی ببر! طبعا هدف فروشگاه اینه که یک کالای کم ارزش رو حتی با ضرر به مشتری بده تا پای مشتری به فروشگاه باز بشه و احتمالا کلی خرید دیگر هم انجام بده. توضیحاتی مثل ایجاد هیجان در مشتری در این مورد صادق نیست، چون اصولا بطری پپسی کالای هیجان انگیزی نیست و همه جا موجوده!

از اونجایی که برخی از دوستان جواب این سوال رو به درستی دادن، این دفعه یه کم سوال رو سخت تر می کنم که قشنگ بشینید فکر کنید و فسفر بسوزونید:

دو تصویر زیر رو از وبسایت kayak که یک وبسایت جستجوی بلیط هواپیما (و هتل و غیره) هست گرفتم1. تصویر اول، پرواز بوستون (BOS) به لس آنجلس (LAX) در 12 ژانویه رو نشون میده. پرواز با American Airlines بدون توقف ساعت 7 صبح بلند میشه و 10:41 صبح فرود میاد. قیمت بلیط هم 594 دلار هست.

 

تصویر دوم، پرواز بوستون (BOS) به لاس وگاس (LAS) رو در همون تاریخ یعنی 12 ژانویه نشون میده. ساعت 7 از بوستون بلند میشه، 10:41 در لس آنجلس میشینه و بعد از 3 ساعت و 5 دقیقه توقف، پرواز دوم از لس آنجلس به لاس وگاس میره. قیمت بلیط هم 237 دلار هست.

 

همونطور که می بینید، پرواز بوستون به لس آنجلس در هر دو بلیط کاملا یکسانه و به عبارت دیگه، شما در هر دو حالت دقیقا در یک زمان سوار یک هواپیما خواهید شد. حالا سوال اینه: چطور ممکنه شما بلیطی بخرید که مشتمل بر دو پروازه و قیمتش 247 دلاره، در حالی که فقط قیمت پرواز اول به تنهایی، 594 دلار هست؟! به زبان ریاضی، قیمت پرواز دوم منفی 347 دلار به دست میاد!! حالا بشینید خوب فکر کنید و با اساتید بازاریابی هم مشورت کنید که تا پست بعدی مشخص کنیم چه کسی برنده جایزه ویژه جوجولات بلورین از وبلاگ "یک ایرانی در بوستون" میشه!

از تحلیل های فایننسی و اقتصادی که بگذریم، این بار میخوام راجع به یکی از موضوعاتی که مدتهاست ذهنمو مشغول کرده بنویسم. تابستون که ایران بودم،  در حین صحبت در یکی از موسسات مالی داخل ایران، به رابطه مستقیم ریسک و بازده که یکی از بدیهی ترین اصول علم مالی هست اشاره کردم، یعنی اینکه وقتی ریسک یک دارایی یا سهم بالاتره، انتظار میره که (به طور میانگین) بازدهی بالاتری هم داشته باشه.  

یکی از کارکنان شرکت که دانشجوی دکترای مالی در یکی از دانشگاه های خوب ایران بود مدت طولانی با من بحث کرد که این رابطه در مورد ایران صدق نمی کنه و مثلا در بورس ما سهام پرریسک تر لزوما بازدهی بالاتری ندارن. بعد از کلی تلاش برای متقاعد کردن به اینکه ایران هم مملکتی ست مثل بقیه بلاد این دنیا و ایرانی ها هم مردمانی هستند کم و بیش مثل بقیه مردمان دنیا، نهایتا روز بعد داده های بازدهی کل شرکت های بورسی رو پیدا کردم و ریسک و بازدهشون رو محاسبه کردم و بعد روی نمودار نشون دادم که این اصل بدیهی فاینانس در مورد ایران هم صادقه (چه کشف عجیبی!). نمودار رو که دید به ناچار تأیید کرد ولی همچنان از حرفهاش معلوم بود ته دلش اعتقادی به اینکه در ایران هم بازار بورس از یک سری اصول و قواعد پیروی میکنه نداشت.

دو تا چیز برای من خیلی عجیب بود: اول اینکه چطور میشه در مقطع دکترای یک رشته تحصیل کرد بدون اینکه راجع به اصول اولیه اون علم متقاعد شده باشی، به عبارت دیگه، چطور میشه مثلا در یک رشته فوق لیسانس گرفت و وارد دوره دکترا شد، در حالی که دانشگاه و استاد هنوز موفق به قبولاندن اصول اولیه اون علم به فرد نشدن (این یکی تقصیر خود فرد نیست!). دوم اینکه خود فرد چطور حاضر میشه چند سال از عمرش رو صرف رشته ای کنه که اصولا معتقده هیچ قدرت توضیح و تحلیلی راجع به دنیای پیرامون بهش نمیده (این یکی تقصیر خود فرده!). جالب تر اینکه بعضی افرادی که در ایران باهاشون برخورد داشته م با افتخار این رو عنوان می کنن که دکترایی که می خونن اصلا به درد نمی خوره و هدفشون فقط داشتن اسم "دکتر" هست! آخه برادر من، حتی اگر هم واقعا اینطوره هیچ لزومی نداره در زندگی تا این حد صداقت به خرج بدی...

صرف نظر از این بنده خدا که حداقل شهامت این رو داشت که اگر به موضوعی اعتقاد نداره پای حرف خودش وایسته، یکی از پدیده هایی که در کشور ما به شدت راسخه و افراد زیادی از طبقات مختلف، از بقال سر کوچه ما تا استاد دانشگاه، بهش اعتقاد دارن اینه که اصولا علم قدرت بسیار ناچیزی در توضیح پدیده های (مادی) این دنیا و حل مشکلات زندگی بشر داره. به عبارتی، تصور خیلی ها اینه که چیزهایی که در دانشگاه خوانده و نوشته میشه صرفا به درد همون دانشگاه و امتحانات میخوره و ربط خاصی به اتفاقات دور و بر نداره. عده دیگری هم هستن که به این شدت بدبین نیستن، ولی فکر می کنن مطالب علمی در هر شاخه ای از علم خوب و مفید هستن اما نه برای ایران؛ مثلا علم اقتصاد خیلی خوبه ولی به درد ایران نمی خوره، چون ایران کشوریست متفاوت از بقیه دنیا و انقدر به هم ریخته و بی نظمه که هیچ اصل علمی در موردش صدق نمی کنه. (یه لحظه کلاهتون رو قاضی کنید و فکر کنید خود شما با این گزاره چقدر موافقید!)

علیرغم اینکه در ایران مردم انقدر دست پایین به علم نگاه می کنن، اما در عین حال نگاه بسیار دست بالایی به مدرک دارن! یعنی خود علم رو دست پایین و بی فایده می دونن ولی در عین حال، مدرک دانشگاهی بسیار با ارزشه. درست برعکس اینجا که مدرک دانشگاهی لزوما ارزش زیادی نداره، ولی اعتقاد جامعه اینه که علم ابزار بسیار قدرتمندی برای حل مشکلاتشونه. 

جواب کاملی برای اینکه چرا مردم ایران انقدر دست پایین به علم نگاه می کنن ندارم ولی دلایل پراکنده ای به ذهنم میرسه، اگر کسی تحلیل دقیقی داره خوشحال می شم بشنوم: مثلا یکی از دلایلی که به ذهنم میرسه اینه که همواره در کشور ما علم به کسل کننده ترین، بی کاربردترین و محض ترین شکل ممکن آموزش داده میشه. مثلا اکثر کتاب های راهنمایی و دبیرستان رو که ورق می زنید مطالب به این شکله:

"تعریف: شدت صوت عبارت است از مقدار انرژی صوت که در یک ثانیه از صفحه ای به مساحت ...."

اینجا کلاً به نظرم فضا متفاوته و به خصوص در سطوح لیسانس و پایین تر، مفاهیم به صورت کاملا کاربردی و تفریحی به ملت آموزش داده میشه. مثلا اگر یک کتاب مبانی اقتصاد یا مبانی مدیریت مالی رو دست بگیرید، معمولا از خوندنش خسته نمی شید و سعی میشه به جای دادن لیستی از تعاریف و فرمولها، با انواع و اقسام مثال های روزمره مثل آوردن متن هایی از Economist و Wall Street Journal یا مثلا قصه ها و اتفاقات مربوط به موسسات مالی و غیره، مفاهیم گفته شده از حالت خشک و کسل کننده بیرون بیاد. بدون شک یکی از شانس های بزرگ زندگیم این بوده که اولین بار با رشته مدیریت مالی در خارج از ایران آشنا شدم وگرنه با قطعیت می تونم بگم اگر دو سه تا از کتاب های درسی داخل ایران رو می خوندم عمرا هوس فایننس خوندن به سرم نمی زد!

سر کلاس ها هم کم و بیش این موضوع صادقه: بارها شده سر کلاس حضوری و یا ویدئوهای دروس لیسانس اساتید معروف اینجا رو نشستم تماشا کردم و کلی نکات و مثال های کاربردی و بدردبخور یاد گرفته م. اتفاقا هرچه استاد باسوادتر و عالم تره، دروس ابتدایی و سطح پایین رو جذاب تر و کاربردی تر درس میده.

یا مثلا در امتحاناتی که اساتید ما از دانشجویان لیسانس و فوق لیسانس می گیرن، خیلی وقتا یه مطلب از Wall Street Journal در امتحان میدن و بعد چند تا سوال راجع بهش می پرسن. بعید می دونم در ایران استادی باشه که مثلا امتحان درس مدیریت مالی که می گیره، علاوه بر سوال راجع به مدل سه فاکتوری فاما-فرنچ مثلا یه سوال هم بده راجع به اینکه دانشجوها تحلیل خودشون رو از علت وضعیت داغون بازار بورس در چند ماه اخیر بدن و مثلا راهکارهایی که به ذهنشون میرسه سازمان بورس باید اجرا کنه رو لیست کنن. یا مثلا به دانشجو بگن برای انتخاب موضوع تز به جای استفاده از شبکه عصبی و الکوریتم ژنتیک در بورس تهران، یه تحلیلی داشته باشه راجع به اینکه تأثیر انتشار اوراق اختیار تبعی در بازار چطور بوده و آیا این سیاست سازمان بورس در کنترل افت بازار رو میشه یک سیاست موفق دانست یا نه. خلاصه اینکه تصویری که از علم در ایران ارائه میشه خیلی با تصویری که مردم اینجا دارن فرق می کنه.

به نظرم یکی از دلایلش اینه که ممکنه استادی هم که داره این مباحث و تعاریف رو درس میده خودش باور نداره این چیزایی که در حوزه کاریش وجود داره اصولا قراره از داخل کتاب بیاد بیرون و پدیده های محیط رو توضیح بده. جالبه که با بعضی افرادی که صحبت می کنم تصورشون راجع به مقالات و ژورنال های top هم اینه که مقالات چاپ شده معمولا غیرکاربردی و خیلی تخیلی هستن. در حالی که اتفاقا برعکس، (حداقل در رشته مالی) هرچه مجله و مقاله ای top تر باشه، معمولا سوال مهم تری رو داره پاسخ میده و حتی اگر یک مقاله کاملا تئوریک باشه و ظاهرا سنگین و پیچیده باشه، بازهم سوالی که داره جواب میده یک سوال مهم هست که جوابش اثر مهم و مشخصی در زندگی آدمها داره2. منتها نکته اینجاست که برای کسی که قصه رو از اول دنبال نکرده باشه و اون سوال مهم رو از قبل در ذهن نداشته باشه، ارتباط هر مقاله و سوال پشتش رو درک نمی کنه و صرفا چند تا فرمول ریاضی ظاهرا پیچیده و بی کاربرد می بینه. مثال های زیادی دارم که برای جلوگیری از طولانی شدن پست بی خیال میشم.

یکی از چیزهایی که این وبلاگ فسقلی هم دوست داره در پست های مختلف نشون بده اینه که خیلی از مسائل و مشکلاتی که ما در کشورمون داریم و میلیون ها نفر باهاش دست و پنجه نرم می کنن، معمولا در کشورهای توسعه یافته راجع بهش به روش علمی کلی فکر شده و برای خیلی هاش راه حل های مشخصی هم پیدا و اجرا شده. به عبارت دیگه، تعداد مجهولات و سوالاتی که در زندگی روزمره لاینحل باقی مونده انقدرها هم که ما در ایران فکر می کنیم زیاد نیست! (اگرچه در این بحثی نیست که به طور مطلق مجهولات عالم خیلی زیاده!) 

 مخلص کلام اینکه دفعه بعد که خواستید علم و دانش و دانشگاه رو به طور مطلق زیر سوال ببرید، با نگاه یک اقتصاددان به موضوع نگاه کنید: امسال کنفرانس های مهم سالانه مالی و اقتصاد (AFA برای مالی و AEA برای اقتصاد) 3 تا 5 ژانویه در بوستون برگزار شد. شرح کنفرانس پارسال رو در این پست نوشته م. چندین هزار نفر از سرتاسر امریکا و بقیه کشورها میان و سه روز صبح تا شب در سالن های مختلف paper ارائه میشه. در همچین کنفرانسی با این همه اِهِن و تُلُپ نه خبری از ناهارای هفت رنگ کنفرانس های ایرانی هست و نه از اون هدایای نفیس و کیف های چرم همایش های ایرانی. دلیلش اینه که سرمایه داری ترین کشور دنیا برای قرون به قرونش حساب و کتاب داره و یک دلار که میخواد اینور اونور شه باید پشتش یه منفعتی باشه. خبری هم از سخنرانی وزیر X و معاون وزیر Y و رئیس کل سازمان Z نیست، کلا یک سخنرانی همگانی در آخر کنفرانسه که اون هم عملا یه مقاله ست که توسط رئیس انجمن ارائه میشه و یک کلمه حرف مفت توش نیست3. نکته جالب دیگه اینه که از شرکت های مالی و مثلا hedge fund ها هم افراد زیادی شرکت می کنن و یا مقاله ارائه میدن یا ارائه هایی که به کارشون مربوطه رو شرکت می کنن.

حالا همچین سیستم سرمایه داری چطور حاضره بین 100 تا 300 هزار دلار حقوق سالانه به یک استاد دانشگاه بپردازه تا بشینه و مثلا سالی یک یا دو مقاله بده که از نظر من و شما 10 نفر هم نمی خوننش؟ به عبارتی، هر مقاله داره حدود 100 تا 300 هزار دلار روی دست نظام سرمایه داری خرج میذاره! بنابراین اگر جزو افرادی هستید که فکر می کنید علم و مقاله و دانشگاه به درد حل مسائل کاربردی و واقعی بشر نمی خوره، یا نظام سرمایه داری رو خوب نشناخته اید یا رشته علمی خودتون رو... 

---------------------------------------------------------------------------------------

1- تصاویر در تاریخ 11 ژانویه گرفته شدن.

2- برعکس، در مجلات با رتبه پایین، بعد از خوندن مقالاتشون معمولا شونه هاتو بالا میندازی و میگی: So What ?!

3- تفاوت ذهنیت موجود در ایران از همایش و سمینار با چیزی که اینجا وجود داره هم خودش موضوع جالبیه که به پست دیگری موکول می کنم!

/ 37 نظر / 242 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خواننده

سلام. من هم رشته ی شما نیستم ولی می دانم که متاسفانه علم دانشگاهی و تحصیلات آکادمیک در ایران کاربردی در زندگی روزمره ی مردم ندارد و حتی فرهنگ مضحکه کردن کسانی که علمی فکر میکنند و علمی زندگی میکنند هم وجود دارد. علمی زندگی کردن یعنی یک فرد تحصیل کرده در دانشگاه بدون چک کردن سایت هواشناسی اقدام برای رزرو بلیط برای مسافرت نکند. بدون مطالعه تاریخ و فرهنگ مردم مقصدش برنامه ریزی برای دیدار از جاذبه های آنجا نکند و دهها مورد دیگر که متاسفانه در فرهنگ مردم ایران - حتی تحصیل کرده ها - جزء موارد فانتزی بحساب می آید نه ضروری . بنابراین صرف تحصیل در دانشگاه ، همان اخذ مدرک است. اشتباه میگویم ؟

رضا ک

سلام من فکر می کنم که بلیت مستقیم بستون به لاس وگاس قیمتی کمتر از 500 دلار داره و برای جذب کسایی که می خوان پول کمتری بدن باید پرواز با توقف در مسیر نسبت به پرواز مستقیم هزینه ی کمتری رو نشون بده... فکر می کتم تقاضا برای پرواز به لس آنجلس به مراتب بیشتره و این حجم تقاضاست که قیمت پرواز مستقیم لس آنجلس رو بالا برده و در مقابل پرواز لاس وگاس تقاضای کمتری داره و قیمتش پایین تره...دو پرواز مفروض،یکی هستند. منتها در سرچ کسانی که می خوان از بستون به لس آنجلس برن هرگز نمی گه این پرواز قراره بعدش کجا بره و هرگز نشون نمی ده که بلیت 237 دلاری هم وجود داره. در واقع شما دارید با یک پرواز دو طیف مشتری رو راضی می کنید که از حال هم بی خبرند!(نمی دونم چرا حس می کنم وقت شما رو خیلی تلف کردم!)

آبی

تمرکز بر اخذ مدرک با کمترین زحمت و بدون دغدغه جدی برای افزایش دانش بهترین راهکار هست یا کم دردسرترین راهکار. چون اینجا کسی سعی نمیکنه خودش را بالا ببره ولی تلاش میکنه طرف مقابل را پایین بیاره و تمایز به اون شکل واقعا دردسرساز هست و به قول دوستمون عدم نگاه علمی هم مزید بر علت هست. در حال حاضر اکثریت دانشجویان این مدلی هستند در رشته خودم زمانی که دکتری قبول شدم، کل ایران 15 نفر پذیرش شدند که شاید سال قبل کمتر از این هم بود و اونم کسانی که رتبه اول دوم سوم کارشناسی یا ارشد بودند و رتبه عالی ارشد اما الان دانشجودکتری میشناسم دو تا از درس های لیسانس رو دو بار افتاده بعد هم با تقلب پاس کرده و ارشد هم با تقلب قبول شده!و جالب اینکه دانشگاه پذیرش کننده وی در دکتری هم این موارد را می دانستند! مدارک CFA هم برای این اخذ می شود که طرف خودش را متمایز از تعداد کثیر و روزافزون دارندگان مدارک داخلی کند و اگر زمانی قصد خروج از کشور داشت، مدرک داشته باشد. در ضمن،کارگزاری ها به ازای این مدارک افزایش حقوق می دهند چون در رتبه شان موثر است.قبلا مدرک مالی در ایران کمتر بود الان زیاد شده اما CFA کم هست و با پرستیژ و همه نمیتونن بگیرن

خواننده

سلام. پیرو کامنت قبلی و صحبت شما ، در قدم اول ، به نظر من تلویزیون نقش مهمی در این زمینه دارد. تفکر علمی زیستن میتواند لابلای تمام سریال ها ، فیلم ها ، کارتون ها ، میزگردها ، گزارش ها و ..... گنجانده شود. در سناریو ، قهرمان ها و نقش اول ها باید علاوه بر سایر فضیلت هایشان اعم از اخلاقی یا مذهبی یا ورزشی یا ..... به این ویژگی هم نمایانده شوند که از دریافت های آکادمیک خود در زندگی روزمره شان به عینه و کاربردی استفاده میکنند. تلویزیون رل مهمی در آموزش طبقه ی متوسط و عامه دارد و این طبقه هم اکثریت جامعه را تشکیل میدهد. همان اکثریتی که فرهنگ ساز است.

سمیرا

به نظر من براي كساييكه كارمندن، همون گرفتن مدرك با حداقل زحمت بهترين راه حله، چون عملا درسا خيلي هم به دردشون نميخوره، لااقل اين چيزيه كه به ما ميگن، براي كسانيكه از مدرسه وارد دانشگاه ميشن و درسخون هستن هم متاسفانه خيلي آينده ي خوبي در انتظار نيست مگه اينكه پارتي داشته باشن، به نظر من الان توي ايران زياد با دانش نميشه كار كرد بيشتر كسب دانش برا خود شخصه مثل هنر براي هنر، علم هم براي علم، خودش رو به راحتي اينجا نميشه تبديل به ثروت كرد، خيلي هنرمند باشه بتونه باهاش يه بخور نمير دربياره، الان بيشتر شغلاي آزاد و دلالي كسب در آمد داره، چون ساختار معلوله و نه فقط از يه جا، مثلا دانشجو يا سرمايه نداره بعد از فارغ التحصيلي يا پارتي نداره و علاوه بر اون گذشتن از خيلي از بوروكراسيهاي اداري كار حضرت فيله،به هر حال جواب دقيق و علمي به نظرم نمياد فقط چيزايي رو كه لمس كردم گفتم.

زری

تعداد مسافرهای لاس وگاس تو اون تاریخ خیلی کمند و صندلی های خالی زیاد دارد و یک شرکت دیگر پرواز مستقیم بدون توقف دارد که اگر قرار باشد مشتری امریکن ایرلاین پول واقعی را بپردازد (یعنی بیش از 500 دلار)، ترجیح میدهد پرواز مستقیم را انتخاب را کند. ولی بدلیل ارزان شدن این خط هوایی سه ساعت توقف را تحمل میکند و 237 را پرداخت میکند.به هر حال برای امریکن 237 دلار بهتر از هیچیه. حالا برای من یه سوال پیش اومد شما فکر کن من میخوام برم لس انجلس ولی بلیط 237 دلاری را میگیرم به مقصد لاس وگاس به جای 500 دلاریه لس انجلس. حالا میشه تو توقف هواپیما سوار پرواز بعدی نشد؟ و نرفت لاس وگاس و تو لس انجلس موند؟ ببخشیدا، تجربه ندارم احتمالا سوال ناشیانه هست! آخه فکر کردم نباید مشکل اقامتی داشته باشه [خجالت]

از بم

[گل][خداحافظ][گل]

علی

بازار بورس ایران تابع شدید رانت و بازارگردانی هست. چند سال تشریف بیارید بورس کاملا متوجه عرض من میشید

عباس

من کلاهم رو قاضی کردم وقتی هیچ چیزی در ایران سر جاش نیست اقتصاد هم تعریف خودش رو کاملا از دست میده در ایران

عباس

بدون شک یکی از شانس های بزرگ زندگیم این بوده که اولین بار با رشته مدیریت مالی در خارج از ایران آشنا شدم وگرنه با قطعیت می تونم بگم اگر دو سه تا از کتاب های درسی داخل ایران رو می خوندم عمرا هوس فایننس خوندن به سرم نمی زد! عالی عالی