Suomi

فنلاند یا suomi کشوری است پهناور و دارای منابع خدادادی فراوان با جمعیتی بالغ بر ۵ میلیون نفر.....

آقا بی خیال بذار به سبک خودمون بنویسیم سفرنامه به فنلاند رو.... صبح روز جمعه با دلی آرام و روحی مطمئن با سه چهار چمدون در دست kingston رو به مقصد سرنوشت  ترک کردم. با اینکه اواخر ماه آوریل بود یعنی اوایل اردیبهشت خودمون, ولی درختا هنوز سبز سبز نبودن. جلوی خونه منتظر اتوبوس بودم و آخرین عکس رو به یادبود از خونه انداختم... پرواز از مونترال به لندن بود ساعت ٧ شب. وقت فراخ بود و خیال راحت. سوار اتوبوس های ٢ طبقه megabus شدم و سه ساعت مسیر تا مونترال رو شاید برای آخرین بار از تکنولوژی اینترنت wireless در اتوبوس بهره بردم. (احتمالاً راننده تاکسییای آزادی تجریش از فردا تعریف می کنن که توی خارج همه جا اینترنت مجانیه!)

به فرودگاه که رسیدم اولین کار وزن کردن چمدونا بود چون به تجربیات قبلی معمولا اضافه بار بنده به حدیه که حتی توی جیب کاپشنمون هم باید خرت و پرت بچپونیم و علاوه بر یه کاپشن بر تن ٢ ٣ تا هم دستمون بگیریم ببریم تو کابین که اضافه بار ندیم!‌ عرض شود که چند روز قبل که ١ ساعت دیر از خواب بیدار شدم به محض دیدن ساعت توی همون حالت خواب و بیداری داد زدم ...what the f که بعدش باز نگرانی و عذاب وجدان westernization تا مدتی آزارمون می داد. ولی الحمدلله در زمینه اضافه بار هواپیما و دیر رسیدن به پرواز اصالت ایرانی خودمونو صددرصد حفظ کردیم!

به هر حال.... شروع کردم به وزن کردن چمدونها. توی پروازهای فرااقیانوسی یا transatlantic معمولا شما می تونید دو تا چمدون با وزن ٢٣ کیلو داشته باشید به علاوه ٢ تا ساک دستی به وزن ١٠ کیلو برای داخل کابین. اماااااا (یا به قولی آمااااا) وزن هر کدوم از ساکهای بنده بالغ بر ٣٠ کیلو بود!‌ حالا این هنر ایرانی بود که کل این اضافه بار رو توی دو تا ساک دستی که تا خرخره پر از کتاب بود بچپونم!! نهایتا این طور شد که بعد از نیم ساعت تلاش دو تا چمدون هر یک به وزن ٢۴ کیلو و سه ساک دستی هریک به وزن ١٠ تا ١۵ کیلو و ٣  ۴ دست کت و یکی دوتا پالتو که توی جیب هرکدوم شونصد دست لباس زیر و جوراب چپونده شده بود! با ایرانی بازی دو تا چمدون که ١ کیلو اضافه وزن داشتن رو به مأمور بار تحویل دادم. نوبت به عبور از gate ها که شد افتاد مشکلها.... حدود ٢٠ دقیقه به پرواز بود و صف طولانی..... با کمال وقاحت شروع کردیم به عبور از صف و داد زدن که excuse me!! im sorry my flight is leaving..... ملت غربی هم که زیاد با این پدیده ایرانی آشنایی ندارن با حسن نیت تمام به ما راه دادن.

آماااا.... رسیدن به gate چک کردن وسایل همان و  گیر دادن مأمورین به یک ساک دستی اضافه همان! از ما اصرار و از اونا انکار.... خلاصه در این نقطه بود که تاکتیک های ایرانی هم به هیچ روی پاسخ گوی وضعیت ناله ما نبود. نهایتا مجبور به دور ریختن یه پوشه مشتمل بر تمامی مقالات مرتبط با تز شدیم (و تو این لحظاته که میزان اولویت علم و دانش در زندگی رو آدم به نمایش می ذاره!) در همین گیرو دار هم مأمور سیریش پرواز بالا سر ما با صدای بلند داد می زد که Sir!!! your flight is leaving in 5 minutes!!! you r going to miss your flight!!! ولی  ماهم با خیال تخت مشغول سبک سنگین کردن ساکها بودیم....

به هر فلاکتی بود غول این مرحله رو هم کشتیم و رفتیم مرحله بعد..... بدو بدو خودمونو رسوندیم به gate مربوطه. به غیر از یکی از مهمانداران بقیه همگی داخل هواپیما نشسته بودن و منتظر تشریف فرمایی حضرت استاد بودن!! خانومه هم که با بی سیم تشریف فرمایی ما رو به عرضش رسونده بودن از دور منو شناخت و با دیدن وضعیت رقت بار بنده فوری به کمکم شتافت. نکته جذابش این بود که به محض اینکه دسته یکی از ساکا رو گرفت و خواست بکشه شکه شد! ساک سایز نسبتا کوچیکی داشت اما ١۵ کیلو کتاب با دقت هرچه تمام داخلش جاسازی شده بود و یکی از چرخهای ساک هم خراب بود. حالا خانوم سوسول ما هم با دامنی که امکان مانور رو از پاهای مبارک سلب کرده و کفشای پاشنه بلند با هر فلاکتی بود ساک ما رو حمل کرد. البته در بین راه در حالی که سعی می کرد قیافه nice مهمانداری رو از دست نده ازم پرسید what have you got in your suitcase?! و ما هم فوری بحثو عوض کردیم. داخل هواپیما هم یه مهماندار بخت برگشته دیگه سعی کرد ساک کذا رو توی جابار بالای سر بذاره که نزدیک بود توی ملاجش بخوره چون هیچ تناسبی بین سایز و وزن ساک برقرار نبود!!!

به هر حال بعد از کشتن غول مرحله آخر رفتیم و روی صندلی نشستیم با قلبی آرام, روحی مطمئن و لباسی خیس از عرق, به انتظار که بپریم. آماااااا...... خلبان محترم ناگهان اعلام فرمودن که یکی از قطعات هواپیما مشکل پیدا کرده و قرار شده که قطعه مربوطه رو از تورنتو به مونترال بیارن!!!!‌ سرخ شدن ما تا بناگوش همانا و در دل به فحش کشیدن جد و آبای عوامل فرودگاه همانا و منتظر ماندن در هواپیما به مدت ٣ ساعت همانا.....

ادامه سفرنامه رو ان شا الله اگر عمری بود در پست بعدی....

/ 11 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
استثنا

با تشکر از پاسخ شما دوست عزیز این دو راهی که ذکر کردید برای من واضح است اما راه موفقیت؟... در مجموع قصد سوال من انسانهایی با مهارت فوق العاده هستند و وضعیت شغلی آنها در جوامع غربی، البته منظور شما را از business متوجه نشدم اما رشته من "معماری" میباشد که بسیار مهارتی است، من همیشه عقیده دارم انسان باید خود تولید کننده علم و منبع آن باشد و ما در ایران این گونه افراد را کم نداریم، که در انزوا به سر میبرند!!!!و هیچگاه به مدارک خارج به عنوان عامل اصلی موفقیت نگاه نکردم. علاقه مندم نظر شما را هم بدانم با تشکر[گل]

استثنا

با تشکر از پاسخ شما دوست عزیز این دو راهی که ذکر کردید برای من واضح است اما راه موفقیت؟... در مجموع قصد سوال من انسانهایی با مهارت فوق العاده هستند و وضعیت شغلی آنها در جوامع غربی، البته منظور شما را از business متوجه نشدم اما رشته من "معماری" میباشد که بسیار مهارتی است، من همیشه عقیده دارم انسان باید خود تولید کننده علم و منبع آن باشد و ما در ایران این گونه افراد را کم نداریم، که در انزوا به سر میبرند!!!!و هیچگاه به مدارک خارج به عنوان عامل اصلی موفقیت نگاه نکردم. علاقه مندم نظر شما را هم بدانم با تشکر[گل]

راه موفقیت به نظرم برای هر کسی فرق می کنه. برای بعضیا داخل ایرانه و برای بعضی خارج از ایرانه. اما به طور خاص, همیشه توی دنیا برسر شکار کردن افراد مستعد در همه رشته ها رقابت هست بنابراین افراد مستعد همه جای دنیا خواهان دارن. مهم اینه که وقتی در ایران هستید اثبات لیاقت و تواناییتون به یک شرکت خارجی خیلی سختتر از زمانیه که در همون کشور تحصیل کرده باشید. امیدوارم جواب سوالتونو داده باشم.

استثنا

از جواب شما متشکرم، اما نکاتی وجود دارد که بد نیست بدانید: به نکته ظریفی اشاره کردید، اثبات لیاقت در تمام رشته ها ی علمی به نحوی خاص شکل میگیرد اما در اینجا "مرد عمل" بودن مد نظر است به طور قطع در مورد رشته ی اینجانب اطلاعات چندانی ندارید یک کارفرما در پروژه ی خود به هیچ عنوان به خاطر این که مثلا" فلان شخصی در MIT درس خوانده و مدرک گرفته به طوری که هیچ تجربه ی عملی ندارد سرمایه ی خود رابه باد نمی دهد در اینجا فقط به تجربه های گرانبهای عملی شخص نگاه میدارند ارزش بنای ساخته شده به مدرک نیست به راه حل های ساختی بسیار هوشمندانه، متفاوت و منحصر به فرد است که به کار گرفته شده، شما در جایی گفتید: "وقتی در ایران هستید اثبات لیاقت و تواناییتون به یک شرکت خارجی خیلی سختر از زمانیه که در همون کشور تحصیل کرده باشید" معماران بزرگ جهان تمام دنیا را زیر سلطه ی فکری و عملی خود دارند و مثل یک پزشک نیستند تا فقط در یک کشور کار کنند تمام مشاهیر معماری جهان حد اقل پس از یک دهه کار و بعد از ساخت چندین بنای موفق (نه عادی) تازه دوران شهرتشان آغاز شده شما در همان جا گفتید: "اثبات لیاقت و

استثنا-ادامه

تواناییتون به یک شرکت خارجی خیلی سختر" اصلا" طبیعت دنیای معماری همین است که اثبات لیاقت در آن مدت های زیادی طول میکشد و هیجان معماری دز اثبات توانایی است این رشته مانند رشته هوا فضا بسیار دیر بازده است امید وارم سرتان را درد نیاورده باشم من نسبت به این رشته تعصب فراوانی دارم [گل]

مرسی از پیامتون. با بخشی از حرفاتون موافقم ولی کلا همونطور که گفتم نکاتی که گفتم مربوط به رشته های مدیریت و business بود که در اون تحصیل می کنم. در مورد رشته معمار اطلاعی ندارم و نظر دقیق نمی تونم بدم. براتون آرزوی موفقیت می کنم.

علی محمدی

همه رو گفتی الا اینکه اصلا چرا داری میری اونجا؟ واسه کنفرانس؟

نه. برای Research Assistantship.

علی فیاضی

سلام آقای ابراهیم نژاد، وبلاگتو که دیر آپ میکنی، لینک وبلاگ دوستات (که خارج درس می خونند) هم که تو پیوندای وبلاگت نذاشتی، قربون دستت یکمی فعالتر شو لطفا. من رفیق دوستاتم...

آرش

در اون بین نشنیدی یکی از خدمه پرواز زیر لب بگه In to you soul ؟ چون ما یکی دو بار از این کارهای شما کردیم و شنیدیم چنین چیزی رو ...