Ali in Wonderland

و من به کشوری رفتم که در حاجی ارزونی سر کوچه اش لیمو ترش کیلویی 10 هزار تومان بود... یکی یکی دارم تئوری های فایننسی که در آمریکا یاد گرفته ام رو در ذهن مرور می کنم که ببینم کدامشان می توانند توضیح دهند چگونه فرصت آربیتراژ میان قیمت گوجه فرنگی در نارمک و لیموترش در پونک هشت سال است که پا برجاست...

به کشوری رفتم که همه جا Welcome را با دو تا L می نویسند (WELLCOME!)...

به کشوری رفتم که وقتی برای قطعی سرویس اینترنت به مخابراتش زنگ زدم جواب شنیدم: "سیستم خودمونم قطعه، فردا تماس بگیرید!"

به کشوری رفتم که وقتی در یکی از به اصطلاح با کلاس ترین رستوران هایش1 کمی بیش از یک ساعت نشستیم، رسما از ما خواسته شد هرچه زودتر شام را تمام و میز را ترک کنیم چون ملت دم در صف بسته اند که پُرسی 40-50 هزار تومن پول دهند تا پُز بدهند که شیشلیگ "شاندیز" خورده ایم....

 به کشوری رفتم که بعضی مردمش 17-18 ساعت گرسنگی و تشنگی را به جان می خرند، اما تحمل یک دقیقه ایستادن در صف را ندارند....

در یک کلام، به "سرزمین عجایب" رفتم! بخوانید "علی در سرزمین عجایب"....

در این کشور سفری هم به شهر قم داشتم، تجربیات تلخ و شیرینی که البته منحصر به قم نیست و با شدت و ضعف همه جای ایران عزیز وجود داره اما اینبار در این شهر برام اتفاق افتاد! 

در بدو ورود، سوار تاکسی به اصطلاح دربست شدم و البته برحسب تجربه میدانستم که باید به کرات، کرایه توافق شده را در گوش راننده تکرار کنم، چه آنکه گوش برخی رانندگان تاکسی قم قیمت را دو سه هزار تومنی بالاتر اونچه دهان شما تلفظ میکنه می شنوه!

اولا راننده عزیز گویا با مفهوم "دربست" به معنای بسته بودن درب ها و عدم سوار کردن مسافر دیگر آشنا نبود و سر راه از من خواست مسافری رو هم سوار کنه که "بنده خدا تو گرما وایساده گناه داره". من هم اعتراض نکردم و نپرسیدم که چرا از این بنده خدا که انقدر گناه داره کرایه می گیری... بعد از رسیدن به مقصد، از راننده خواستم که وارد کوچه موردنظر بشه، اما گویا مفهوم "دربست" برای این عزیز دل برادر از بیخ تعریف نشده بود! در آبادی ما یعنی سبزوار، منظور از دربست اینست که راننده مسافر را دقیقا تا آدرس مذکور، بدون سوار کردن مسافر دیگر، در ازای مبلغ توافق شده برسونه. خوانندگان محترمی که از سایر آبادی ها هستند هم لطفا اگر تعریف دیگری سراغ دارن بگن تا ما یاد بگیریم. خلاصه که راننده محترم شروع کرد به غر و لند که: "آخه پنش (پنج) تومن که نَمی صرفه (به فتح نون) واس (سین ساکن) ما اینهَمَه راه، من نَمتونم (به فتح نون و سکون میم اول) واس (سین ساکن) پنش تومن برم تا قله قاف که..."

جالب ترین بخش ماجرا از نظر من چونه زدن راننده تاکسی سر کرایه ای که حداقل سه بار قبل از سوار شدن تکرار کرده بودم نبود، بلکه صلوات شمار کوچیکی بود که دور انگشت این عزیز دل بود و در طول مسیر تند تند دکمه ش رو فشار میداد، که گویا دکمه آسانسور طبقات بهشت است و یکی پس از دیگری طبقات رو داشت درمی نوردید... هدفم تخطئه کردن صلوات فرستادن نیست، ولی تصدیق می فرمایید کسی که در گرمای 45 درجه در تاکسی پیکان صلوات میفرسته و به احتمال قریب به یقین روزه هم هست، واقعا چرا به مخیله ش هم خطور نمی کنه که حق مردم رو خوردن هم یه جور گناهه! البته بنده هم چون این برادر عزیزمون رو دوست داشتم و نمیخواستم اجرشون ضایع بشه، اجازه ندادم حقم رو بخوره و همون پنش تومن رو دادم. باشد که ما هم در ثواب صلوات های ایشون شریک باشیم و یه آپارتمان یه خوابه در بهشت از ایشون رهن کنیم...

این البته تنها موردی نبود که مانع ضایع شدن اجر ملت همیشه در صحنه شدم: به یک فروشگاه به اصطلاح زنجیره ای با کلاس هم رفتم. در این فروشگاه باکلاس به نام فروشگاه کوثر (واقع در خیابان ساحلی) به قسمت لوازم خانگی رفتم و یکی از وسایل آشپزخانه (یک فروند گوشت کوب!) رو برداشتم که برم سایر قسمت ها هم خرید کنم. یه هو یک خانم که کناری وایستاده بود جستی زد و همچون فاطی کماندوی دم در دانشگاه شریف ما رو خفت کرد و گفت: فاکتورش کنم براتون؟ من که کمی گیج شده بودم و منظور از فاکتور کردن اونم وسط فروشگاه رو نمیفهمیدم گوشت کوب رو تقدیم کردم تا ایشون فاکتور بفرماین. ایشون هم به همکارش که چند قدم اونورتر بود نگاهی کرد و پوزخندی زد که یعنی این بابا از کدوم دهات پاشده اومده که نمی دونه در فروشگاه های زنجیره ای باکلاس، مراحل خرید به صورت زیر است:

1- شما کالا رو می بینید و انتخاب می کنید و برمیدارید

2- دو سه نفر مثل اجل معلق میان طرفتون که مبادا کالای مذکور رو دودر کنید و کالا رو "فاکتور" می کنن، به این معنا که کالا رو از شما می گیرن و به جاش به شما یه کاغذ می دن

3- شما میرید توی صف صندوق واقع در اونطرف فروشگاه می ایستید (البته صف که چه عرض کنم!) و مبلغ رو پرداخت می کنید تا فاکتور مذکور مهر بشه. ذکر این نکته لازمه که اگه پول خورد نداشته باشید دو سه تا جوجولات هریک به مبلغ 200 تومان به شما بدون عذرخواهی و به قولی با یخ و ترشی (یعنی به زور!) فروخته می شه.

4- فاکتور مهرشده رو به فاطی کماندو تحویل میدید و کالا رو تحویل می گیرید.

5- اگر فقط از قسمت لوازم خانگی فروشگاه دیدن کرده باشید کار شما در همین مرحله تمام میشه. ولی اگر بخواید به سایر طبقات فروشگاه برید، باید از دستگاه های هشداردهنده عبور کنید.

6- درست بعد از دستگاه هشداردهنده آقایی قرار داره که مجددا فاکتور رو از شما میگیره و مثلا قراره مطابقت بده با اجناسی که خریدی. ولی عملا بدون نگاه به ریخت و قیافه شما و یا اجناس مذکور، صرفا مهر دیگری بر روی فاکتور می زنه.

حالا فرض کنید این پسر ساده شهرستانی تونسته تمامی این مراحل رو با موفقیت پشت سر بذاره و به خوان هفتم یعنی قسمت مواد غذایی برسه. در این قسمت برای خرید سبزی خوردکرده هم صف وجود داره (بازهم... صف که چه عرض کنم!) نوبتم که شد و منتظر دریافت سفارش بودم، پیرمرد حدودا 60 ساله ای که حداقل در نگاه اول ظاهر نسبتا مذهبی داشت و بازهم حداقل در نگاه اول به نظر میومد اهل نماز و روزه باشه، اومد کنار من و گفت: ببخشید یه سوال دارم. من هم کمی کنارتر رفتم که سوالش رو بپرسه. 

پیرمرد: حاجی سه کیلو سبزی آشیُم ( به ضمّ یاء) واس (سین ساکن) من بکش (فتح کاف)!

من: پدر جان، شما سوال داشتی یا میخواستی بزنی تو صف؟!

پیرمرد: حال (یعنی حالا) چه فرقی میکنه؟! سه کیلو وُم واس من بکشه چی چی میشه مثلا؟!

من: پدرجان ملت تو صف وایسادن، برید ته صف.

پیرمرد: (رو به سبزی فروش) آقا واس این پسره رو اول بکش بعدشُم واس من، فک نکنه خبریه!

من: (سکوت)....

بعد از این مرحله، تعدادی کالای دیگر هم انتخاب کردم و به خوان آخر یعنی صندوق های جلوی در رسیدم که حدود 10-15 تا صندوق مجزا بودن و همگی خیلی هم شلوغ بودن. یکی رو انتخاب کردم و مدتی در صف بودم تا نوبت نفر جلویی شد که نمیدونم ستاره بخت من از کدوم طرف طلوع کرده بود و این پیرمرده دوباره لایی کشید و عدل اومد تو صف ما یواشکی به نفر جلویی گفت: آقا من یه دونه لایلون (یعنی نایلون) بیشتر ندارم، میذاری مال ما رُم (یعنی مال ما رو هم) حساب کنه؟ این درحالیست که حداقل سه تا پلاستیک دستش بود...

من که دیگه کارد بهم میزدی خونم درنمیومد با صدای بلند، طوری که 10-15 نفر برگشتن نگاه کردن گفتم:

: حاجاقا خجالت نمی کشی هم تو صف سبزی زدی تو صف هم اینجا داری میزنی تو صف؟! 

پیرمرد: به تو چه؟! این آقا نوبتشو داده تو چی چی می گی هی فوضولی می کنی؟

من: شما از این آقا اجازه گرفتی، از بقیه که پشت سرشن که اجازه نگرفتی، بفرما ته صف خجالت بکش.

پیرمرد: (در حال حرکت به سمت ته صف) تو سرت تو کار خودت باشه فوضولیوُم (یعنی فضولی هم) نکن!

من: (سکوت)....

موقع حساب کردن هم خانومی که مسئول حساب کردن بود، پلاستیک سبزی خرد شده رو طوری کشید که تقریبا نیم کیلو از سبزی ریخت روی زمین. بعد نگاهی به من کرد و با حالت خاصی گفت: اینو معمولا درشو گره می زنن که نریزه! من هم واقعا هرچه فکر کردم نتونستم روشی پیدا کنم برای توضیح دادن اینکه شما خیلی شعورت پایینه که خطای همکار سبزی فروش و خودِ کذاییت رو گردن مشتری میندازی. خلاصه دم فرو بستم. همکار دیگر ایشون که اجناس رو داخل نایلون می چید اومد مثلا درستش کنه:

- آخر وقته همکارا یه کم خسته ان!!

من: انشاالله اول وقت هم برای خرید میام....

دم در خروجی هم باز یه آقای دیگری بود که فاکتوری که دو متر اونورتر از صندوق گرفته بودی رو مهر می کرد و با تمام وجود مطمئنم هیچ فلسفه ای جز ایجاد اشتغال نداشت.

خلاصه که تجربیات منحصربفردی در زمینه نحوه خرید از فروشگاه های زنجیره ای قم دارم که قصد دارم در کتابی به نام "How to survive in Qom's chain stores" منتشر کنم.

لابلای این تجربیات نه چندان دلچسب، البته تجربیات شیرینی هم هست که متاسفانه تلخی کام آدم اجازه نمیده شیرینی اونها رو احساس کنه، وگرنه باید حد انصاف رو نگه داشت و اونها رو هم بازگو کرد. مثلا در طول سفر دوبار پیش اومد که سوار تاکسی شدم و راننده کولرش رو روشن کرده بود که از نظر من اتفاق بسیار خارق العاده ایست و حسابی منو ذوق زده میکنه. یعنی همین که راننده عزیز، خودش و مسافراش براش انقدر مهم باشن که کولر بزنه به نظرم جای تقدیر داره.

یک فروشگاه لبنیاتی خیلی خوب و تر و تمیز و خوش برخورد و هرچی بگم کم گفتم هم کشف کردم به نام "لبنیات جم"2 که علاوه بر اینکه محصولات دامداری خودش رو عرضه میکنه، محصولاتش بی نهایت عالیه و عالی تر از محصولاتش شعور و برخورد خود صاحب لبنیاتیست (آقای جمشیدی). ملت هم در ساعاتی از شبانه روز مثلا نزدیک افطار صف می بندن. اندر نکات جالب این فروشگاه لبنیاتی اینه که بر خلاف فروشگاه باکلاس فوق الذکر، وقتی میخوای با کارت پرداخت کنی رمز کارتت رو با صدای بلند جلوی بقیه ازت نمی پرسه و دستگاه کارت خوان روی پیشخوان هست که خودت کارت بکشی و رمزت رو وارد کنی.

 یه نکته فرعی هم بگم و اون اینکه در این فروشگاه کوثر من با یه تخمین ساده به این نتیجه رسیدم که روزانه حداقل چند صد میلیون تومن فروش داره. عزیزانی که میگن تو مملکت کار نیست و نمیشه پول دار شد و برای پولدار شدن تکنولوژی نانو و انرژی هسته ای توی زیرزمین منزل و ماشین زمان لازمه، بشینن فکر کنن که فروشگاه کوثر اگه نایلون سبزی مردم رو پاره نکنه (یا اگه پاره کرد عذرخواهی کنه و پولش رو برگردونه) و وقتی میخوای حساب کنی با صدای بلند رمز کارتت رو نپرسه، و شصت تا فاکتور و مهر و آدم بپا نذاره توی فروشگاهش که احساس دزد بودن نکنی روزی چند میلیون فروش خواهد داشت...

 فروشگاه کوثر البته تنها جایی نبود که احساس یک جوان ساده دل شهرستانی رو پیدا کردم: گلاب به روتون برای خرید لباس زیر به نمایندگی یک تولیدکننده لباس زیر مردانه مراجعه کردم (دقت کنید که این فروشگاه هم بسیار باکلاس بود و نمایندگی شرکت تولیدی بود). وارد فروشگاه که شدم با کمال تعجب دیدم که فروشنده لباس های زیر مردونه یک خانمه. اینکه پسر ساده دل شهرستانی روش نمیشه از خانوم لباس زیر بخره بماند، بیشتر تعجبم از این بود که در شهر قم، مثلا اگر فروشگاه ها داخل ویترین مغازه لباس زنانه تن مانکن کنن و کمی منحنی های روی بدن مانکن برآمده باشه، اداره محترم اماکن بهشون دستور میده که حدفاصل ناحیه بالای ناف تا زیر گردن رو روی شیشه مغازه کدر کنن که جوونای مردم منحرف نشن! حالا یک خانوم داره لباس زیر مردونه میفروشه وامصیبتا! شرح مکالمه:

من: سلام، لباس زیر مردونه دارید؟

 خانوم: short میخواید؟!

من: (اندکی مکث جوان ساده دل شهرستانی) بله...

خانوم: چه سایزی؟

من: مدیوم

خانوم: (نگاهی به ناحیه لگن بنده!) فک کنم لارج باید بردارید!

من: بله چشم، لارج بدید.....

خانوم: میخواید ایکس لارج بدم؟

من: نه خانوم همون لارجو لطف کنید بدید!!!

البته بنده خدا چیزی تو دلش نبود ولی یه بارم که خدمات به مشتری خوب گرفتیم، از شانس ما در فروشگاه لباس زیر بود. به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم!

یه تجربه کوچیک اما آموزنده دیگه هم بگم و عرضم تمام... برای رفتن به فروشگاه کوثر کنار خیابون منتظر تاکسی بودم و یه آقای روحانی هم چند قدم جلوتر منتظر بود (منظور "آقای روحانی" رئیس جمهور منتخب نیست، اشتباه نشود!). من همینطور که آفتاب توی چشمم بود و درست داخل ماشینا رو نمی دیدم، الکی برای همه از بنز و بی ام و تا موتور دست بلند می کردم که یکیش مسافرکش از آب دربیاد. یه ماشین ال 90 که داشت به سمت ما میومد به محض رسیدن به این آقای روحانی یه بوق کوچیک زد و منم به روال بقیه ماشینا براش دستم رو تکون دادم. بعد که ماشین رد شد متوجه شدم که راننده روحانی بوده (این آقای روحانی هم اون "آقای روحانی" نیست!) و برای همکارش نگه داشته. توضیح اینکه معمولا صنف روحانیون محترم اگر یک روحانی دیگر کنار خیابون ببینن از باب احترام به همکار سوارش می کنن. صدای توقف ماشین رو شنیدم ولی دیگه برنگشتم و این آقای روحانی که ایستاده بود رفت و سوار ماشین شد. یه لحظه به خودم گفتم: ای بابا... فقط رفیقشو سوار کرد...

چند لحظه بعد صدای بوق از پشت سرم شنیدم و دیدم ماشین دنده عقب اومد و من رو هم سوار کرد و لطف کرد به مقصدم رسوند. برای آقای روحانی توضیح دادم که همینطوری دست بلند کرده بودم و البته در دل شرمنده شدم که چه سریع قضاوت کردم. بعد که بیشتر فکر کردم شرمنده تر هم شدم چون قبلا هم اونور کره زمین خدا دقیقا همین درس رو یکبار دیگه بهم داده بود و منِ خنگ درسم رو یاد نگرفته بودم:

روز بعد از اسباب کشی با مریم برای خرید لوازم ضروری مسیر نسبتا طولانی رو در هوای شرجی پیاده رفتیم. از راه برگشت جلوی فروشگاه ایستگاه اتوبوس بود و منتظر شدیم. مطمئن نبودم چه اتوبوسی رو باید سوار شیم. اولین اتوبوس که اومد رفتم جلوی در و پرسیدم که مسیرش به ما میخوره یا نه.

راننده با حالت بی احساسی و بی اعتنایی خاصی، نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و چند میلیمتری سرشو بالا اورد که یعنی مسیرش نمیخوره. پیاده شدم و از فرط خستگی به هردومون خیلی زور اومد که این بابا عجب نامردیه زورش میاد دهنشو باز کنه!! هنوز در حال تلفظ این جمله بودیم و دو قدم نرفته بودیم که اتوبوس ترمز زد و درش باز شد و راننده گفت سوار شیم. ما رو تا جایی که مسیرش میخورد رسوند و حتی خارج ایستگاه نگه داشت تا مسیرمون دور نشه و بلیط هم ازمون نگرفت. توضیح اینکه توقف اتوبوس در خارج از ایستگاه رویدادیست که اگر بخواید در بوستون مشاهده کنید باید قرنها منتظر بمونید و بنابراین دست کم نگیرید!! خلاصه این حرکت راننده به قدری ما رو پیش خودمون شرمنده کرد که همونجا به هم قول دادیم هیچ وقت راجع به مردم زود قضاوت نکنیم. ولی گویا آدمیزاد هر از گاهی نیاز به یادآوری داره و تلنگر راننده بوستونی توسط حاج آقای قمی باید تکرار میشد! باشد که آدم شویم...

 ------------------------------------------------

1- رستوران شاندیز خیابان جوردن

2- من تصمیم دارم هرجا سرویس خوب گرفتم در وبلاگ با ذکر نام براش تبلیغ کنم و هرجا سرویس بد دریافت کردم با ذکر نام در وبلاگ بنویسم. نه فروش لبنیات جم زیاد خواهد شد نه فروشگاه کوثر ورشکسته خواهد شد، ولی من باید کاری که فکر میکنم درسته رو انجام بدم.

/ 13 نظر / 90 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی فیاضی

سلام برادر احساس میکنم اشک تو چشمام حلقه زده، بدجور خوب مینویسیا، باید استاد وبلاگ نویسی بشی. عالی بود مثل گلهای قالی بود

محمد صادق امینیان

سلام داداش علی من یک هفته ای هست که همراه عیال برگشتم وین این پستت رو هم خوندم و باز محضوض شدم

محسن

سلام واقعا تحت تا ثیر قرار گرفتم . بهتون تبریک می گم قلم زیبایی دارین . فکر کنک اینقدر جو گیر شدم که بشینم همه ÷ستها تون رو بخونم.

علی ابراهیم نژاد

ممنون از لطف همه دوستان!

مسعود

معرکه بود

امیر

"من: بله چشم، لارج بدید....." خیلی با حال بود[نیشخند]

مسعود

مخلص هرچی بچه شهرستانی با حال و با عرضه ! رنگ قلمت رو دوست داشتم! بیشتر بنویس دکتر عزیز ارادتمند

علیرضا صادقی

علی جان واقعا عالیه قلمت،مثل اخلاق و منشت میمونه،ما رو همینجور داری بیشتر شیفته ی خودت می‌کنی،انشالله همیشه سالم و موفق باشی

پدرام

سلام لذت بردیم از خواندن در مورد پینوشت شماره دو هم بسیار کار جالبیه موفق باشی

مامان دخترم 88

س.دردیست میان مردمی که اکثریت نه برای خود حرمتی قائلنند و نه برای دیگران.....کاش میخواستیم که تغییری بدهیم به این روال زندگی کردنمان...