KSA

به قول شاعر که میگه: از کرامات شیخ ما این است.... که اول پدرتو درمیاره تا بطلبه ولی وقتی طلبید با بیزینس کلاس می طلبه و تازه حال کنه چند روزم بیشتر پیش خودش نگه می دارتت!! حکایت مکه رفتن ما رو عرض می کنم. ایمیلی آمد از دفتر نهاد رهبری برای ثیت نام عمره دانشجویان خارج از کشور و ثبت نامی کردیم و انتخاب شدیم و پول ریختیم و پاسپورت دادیم و کاروان مشخص کردیم و دمپایی سفید و خاکشیر و آلوی بخارا و ریال سعودی خریدیم و .... افتاد مشکلها. خبر آمد که جناب ملک عبدا... سقط شد و ویزا بی ویزا. ما هم ما قلبی آکنده از اندوه و به قول این عربا صفرالید راهی ولایت سبزوار شدیم به امید اینکه حج اغنیا که نصیبمان نشده لااقل در فرصتی به حج فقرا برویم. قرار شد دو روز بعد پاسپورتها رو تحویل بدن که باز اوضاع مزاجی اعراب براه شد و تصمیم گرفتن به چند تا کاروان ویزا بدن و خدا هم لطف کرد ما هم جزو اونا بودیم.

خلاصه که حدود 2 ساعت به پرواز ویزاهای ما رو در سفارت آماده کردن و داغ داغ به دستمون در فرودگاه رسوندن و ما سوار هواپیما شدیم و سر از صندلیهای بیزنس کلاس طبقه دوم بوئینگ 747 درآوردیم (اوستا کریمه دیگه!) طبق معمول، پرواز با چند ساعت تأخیر انجام شد چون ما ایرانیا می خوایم علاوه بر اینکه کنار همسر و بچه مون بشینیم، با صندلی شوهر خاله پدربزرگمون هم دو تا صندلی فاصله داشته باشیم و بینمون هم نوه عموی باجناقمون بشینه و همزمان با کچلترین فرد داخل هواپیما 35 ردیف فاصله داشته باشیم که ابر کامپیوتر هم باشه باید ساعتها مسئله optimization حل کنه چه رسد به مهماندارای ژیگول هواپیمایی ماهان که با فرض میل کردن حاصلضرب IQ و زیبایی به سمت صفر (و ثابت بودن حاصلضربشون بر اساس مطالعات empirical) چیزی برای عبارت اول نمی مونه!

به مدینه که رسیدیم به زیارت حرم پیامبر (ص) رفتیم که بی اغراق آرامشی می گیری که در هیچ نقطه ای از این دنیای بزرگ بهت نمی ده. دلت می خواد ساعتها فقط باشی و فقط بشینی هیچ کاری نکنی حتی فکر هم نکنی و پلک هم نزنی و فقط باشی و باشی و حس کنی داره چیزی بهت اضافه می شه. چیزی که خارج از اونجا شاید با ساعتها قرآن و نماز هم نمیشه احساس کرد (برای تنبلایی چون من که نمازمونم آخر وقت و بدوبدو می خونیم که دیگه بماند). آرامش مدینه و مسجد النبی و عظمت و ابهت مکه و مسجد الحرام ترکیب شیمیایی ایده آلیست برای چون منی که صبحشون رو با فرمولای ریاضی برای کسب سود و چگونگی پول درآوردن حداکثری و بیشینه کردن مطلوبیت مادی شام می کنن...

لذت نماز جماعت که البته تنها نقطه مکدر کننده اش همین تفاوتهای شیعه و سنی در جزئیات نماز هست هم وصف ناشدنی ست. بعد از بازگشت از سفر توفیق اجباری شد که نماز جماعتی رو در وزارت نیرو شرکت کنم. در طی نماز مقایسه نماز جماعتهای ما ایرانیا که بعضیهامون خداوند رو به اندازه دو سه تا پنت هاوس رو به دریا و یه دو جین حوری مو مشکی و بلوند و لاتینو به خودمون بدهکار می دونیم ذهنم رو درگیر کرد:

اونجا: همه یک ربع قبل از نماز آماده به صف نشسته ن

اینجا: امام میخواد از رکوع رکعت اول بلند شه همه داد می زن یا الله یا الله که امام رکوع رو طولانی کنه و اینا جوراباشونو دربیارن برن وضو بگیرن بیان.

اونجا: خط کش بذاری از صف وایستادن مردم نمی تونی غلط بگیری و انگشت کوچیک پای هر نمازگزار چسبیده به انگشت شست پای بغلی. جلو عقب وایسی تو صف بهت تذکر می دن مردم.

اینجا: یکی درمیون منگولتینا... تئوری random walk رو می شه با صفوف مردم اثبات ریاضی کرد!

اونجا: وقتی ذکرهایی که مخصوص امام جماعته تموم میشه و مردم رکوع و سجود می کنن، صدای بغلیتم نمیشنوی.

اینجا: امام جماعت تنها کسیه که صداش تو همهمه شنیده نمی شه.

خلاصه که علیرغم اینکه همه ما بدرستی معتقدیم مذهب اونا خیلی کمبودها داره ولی همون حداقلِ فهمشون از مذهب رو با ظاهر آبرومندتری انجام می دن که به نظرم نباید بی انصافی کرد و اعتراف نکرد.

زوار محترم ایرانی هم که در نوع خود کیس-استادی بودن و هرچی بگم حق مطلب ادا نمیشه. اگر تا بحال ذره ای شک داشتم که IQ ما ایرانیا از مجموع IQ کل کشورهای دیگه به توان دو بیشتره در این سفر به قطعیت رسیدم و الحمدلله این یه مسئله غامض هم برام حل شد: خوانندگان محترم استحضار دارن که بیرون هر آسانسوری دوتا دکمه نصب شده که یکی فلش رو به بالا و دیگری فلش رو به پایین داره. اندر پیچیدگیهای این سیستم که حتی IQ ما ایرانیا هم بهش نمی رسه اینه که شما وقتی می خواید برید طبقات بالاتر باید دکمه با فلش بالا رو بزنید و برای رفتن به طبقات پایینتر دکمه با فلش پایین. حالا اگر شما می خواید برید بالا و دکمه فلش پایین رو بزنید طبیعتا آسانسور توی مسیری که داره میره پایین هم وایمیسته و اگه شما سوار بشید به جای بالا شما رو میبره پایین!!! این پدیده غامض گویا برای خیلیا قابل هضم نبود و ملت هر زمان می خواستن سوار آسانسور بشن هم دکمه بالا و هم دکمه پایین رو می زدن و بعد که در باز می شد با کمال تعجب می گفتن:" اِ این پایین میره؟!!! من می خواستم برم بالا!!!" گویا که آسانسور باید ذهن ایشون رو می خونده و تشخیص می داده که وقتی دکمه پایین رو فشار میده منظورش اینه که می خواد بره بالا.

نتیجه اخلاقیش این بود که ملت از طبقه یازدهم اگه می خواستن برن دوازدهم و آسانسور توی راه پایین رفتن براشون وایمیستاد، اول تا طبقه همکف میومدن پایین و از اونجا می رفتن طبقه دوازدهم (حکایت همون بابا که آدرس همه جا رو فقط از میدون آزادی بلد بوده). شما هم که قصدتون رفتن از طبقه هشتم به همکف بود آسانسور در تک تک طبقات توقف می کرد و 15 نفر می تپیدن تو که همشون قصدشون رفتن به طبقات بالاتر بود و شما رو تا همکف همراهی می کردن... خلاصه اگه روزی بلا بدور رئیس سازمان حج و زیارت بشم سه واحد اجباری دوره پیشرفته استفاده از آسانسورو همه زائرین باید بگذرونن.

اندر سایر وقایع اتفاقیه اینکه همون شب اول توی مسجد النبی برای نماز مغرب که رفتم گوشه ای نشسته بودم و چند تا عکس با موبایلم گرفتم و صدای اذون که بلند شد رفتم که به نماز برسم. بعد نماز کاشف به عمل اومد که آیفون محترم رو در نقطه قبلی جا گذاشتم و خلاصه به اندازه هزینه یه عمره همون شب اول حالی به ما داده شد. منم که شکار بودم تو دلم برای صاحب مسجد خط و نشون کشیدم که خلاصه من این حرفا حالیم نیس و به خاطر زیارت تو اومدم و یا همونو برمی گردونی یا یکی بهترشو (رو که نیس سنگ پای قزوینیم خداوکیلی! انصافا اگه کسی به من همچی حرفی بزنه همونجا تبدیل به کرم ابریشمش می کنم) خلاصه ناامید برگشتم هتل و سی چهل بار هم زنگ زنم ولی گوشی رو کسی برنداشت و ما هم تصمیم گرفتیم دندون طمع رو بکنیم. فردا صبح که دوباره رفتم حرم نمیدونم از کجا به کله ام زد که با مأموری که کنار باب عبدالعزیز بود صحبت کنم و ببینم چیزی دیده یا نه. براش توضیح دادم و اونهم گوشیشو برداشت چندتا تلفن زد و گفت برم اداره مفقدوات که کمی اونورتر بود. خلاصه رفتم اونجا و همینکه چشم این آیفون حیونکی به صاحابش افتاد های های زدیم زیر گریه و همدیگه رو بغل کردیم! (توصیف هندی لحظه پیدا کردن و تحویل گرفتن وقتی گوشی آدم گم میشه!) خلاصه از اداره مفقدوات که اومدم بیرون با خجالت نگاهی به صاحب کریمش انداختم و دم فرو بستم. (البت اگه آیفون مال ابوسعید ابوالخیر بود و در اداره مفقودات پیداش می کرد همونجا نعره ای بزد و از هوش برفتندی..) یه درسی هم گرفتم که برای خودم واقعا آموزنده بود: خیلی از افرادی که میان از کشورای دیگه حداقل با دید ظاهری ما از سطح مادی خیلی پایینی برخوردارن و مطمئنم یه آیفون درآمد جندین ماهشونه. همینکه این مسجد و صاحبش می تونن یه آدمی که ما توی فاینانس و اقتصاد می گیم رشنال و یوتیلیتی ماکسیمایزر رو طوری تعلیمش بدن که بره گوشی رو بده به گمشده ها شاهکاره. آیفونتونو توی خیابونای بوستون جا بذارید تا ببینید این رفتارا ربطی به درآمد سرانه 40000 دلار نداره...

اندر مشاهدات دیگر سفرم این بود که برخلاف آنچه در افواه عمومی می چرخه معمولا اگه با مأمورای سعودی مودب صحبت کنی اونا هم نسبتا مودب جوابتو می دن و دلیل بدرفتاریشون نسبت به ایرانیا یه بخش زیادیش به سرخود بودن و نا فرمان بودن ایرانیا و همینطور بددهنیشونه که جلوی اونا حرفایی می زنن که فکر می کنن اونا نمی فهمنن ولی اونا مث بلبل ایرانی صحبت می کنن. بالاخره من فکر می کنم اگه یه عرب بیاد تو حرم امام رضا (ع) و مثلا وسط راه دراز بکشه و با یکی دو تا تذکر هم پا نشه رفتارمون باهاش بهتر از رفتار مآمورای سعودی نخواهد بود. البته این به معنای این نیس که عاشق چشم و ابروی عربا شدم بلکه اتفاقا اعراب (بطور خاص اعراب دشداشه پوش خلیج) تنها قومی هستن که اگه راجع بهشون comment نژادپرستانه ای بدم اصلا وجدان درد نمی گیرم!!

روزی عیال، ما را بفرمود که به فروشگاه باوارث برفته و سوغاتی چند ابتیاع کنیم. همینطور که توی فروشگاه مشغول قدم زدن بودم یه فروشنده عرب دیدم که مشغول مرتب کردن لباسا بود و همزمان داشت به یه پسر ایرانی جدودا 15 ساله می گفت: ایرانی خراب! شیعه خراب! ایرانی خراب!.... یه کم بیشتر دقت کردم دیدم رنگ دندونای این رفیقمون مث رنگ پوستش قهوه ای سوخته ست (دوستان استحضار دارن که تعابیر مختلفی میشه کرد که به منظور حفظ شأنیت وبلاگ اونها رو به خواننده هوشمند واگذار می کنیم) دیگه خونم به جوش اومد و با صدای بلند شروع کردم رفیق قهوه ایمونو مورد نوازش قرار دادن: عرب خراب! عرب در پیت! عرب سوسمارخور! عرب چرک! عرب ....

هرچه عیال تلاش کرد جلوی ما رو بگیره من دو سه دقیقه بدون توقف ادامه دادم. آقای قهوه ای بن قهوه ای آل قهوه ای که دید این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست به صرافت افتاد و تلاش کرد با من شروع به صحبت کنه ولی هربار انگشتمو بردم جلوی بینیم و گفتم هیسسس و به خریدم ادامه دادم. خلاصه بعد از هفت هشت دقیقه تلاش اومد دستمو گرفت و شروع کرد به: ایرانی خوب! ایرانی مسلم! لاشیعه لا سنی! الله الله!... و من با خودم فکر می کردم که ما چه به سر آبروی ایرانی آوردیم که این بابا که تو عمرش حتی همون مسواکای چوبی عربا که شاخه درخته رو هم استفاده نکرده به ما جرأت توهین کردن پیدا کرده باشه (حالا هی ارز زیارتی بدیم که ثواب سفر مکه زائرینمون با پرپول کردن جیب Mr. Brown بیشتر شه...)

در مدینه کمی هم به گشت و گذار رفتیم. از درب حرم که میای بیرون همه برندهای شیطان بزرگو می بینی که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد این اعراب از آمریکا و بعد اروپا میاد. به فاصله بیست متر از درب حرم، ستاربکس کافیه (همون StarBucks!) و دجاج کنتاکی (همون KFC) و اِتش اند ام (همون H&M) رو می بینی و کمی هم اونورتر به ماکدونالدز (McDonald's) و هتل کونتیننتال (Continental) مشرف به حرم و دارالبرجر (همون Berger House!) و برجر کنج (!Berger King) می رسی. موقع نماز هم که خیابونای دورتادور حرم رو ماشینای Ford و General Motors و Chrysler و Toyota پر می کنن.

از مدینه به مکه رفتیم و ملاجت و مهربانی مسجد النبی جای خودش رو به جلال و عظمت مکه و مسجدالحرام می ده. اولین نگاه به کعبه بدون استثنا مو رو بر تن هر کسی راست می کنه و همونجا بی اختیار به زمین میفتی و سجده می کنی. ربطی به درجه ایمانت نداره و حتی در مورد امثال منم صدق می کنه.  نگاهت رو که از کعبه برمی داری اولین چیزی که توجهت رو جلب می کنه چیزیه که اولین بار که دیدم بی اختیار برج شیطان خواندمش. نمیدونم چرا منو یاد چشم Sauron یا همون نماد شیطان تو ارباب حلقه ها انداخت!!

برج الساعه که می گن دومین برج بلند دنیاست ارتفاعش شش برابر Big Ben لندنه و از 17 کیلومتری قابل رویته. ابعاد قضیه رو در تصویر زیر می شه دید. گفته میشه که طراح اصلی برج یه یهودی انگیسیه که البته دروغ و راستشو نمی دونم ولی چیزی که بدون تردید می شه گفت با طراحی عظیم و شگفت آورش تلاش شده عظمت خونه ساده و سیاهرنگ خدا رو تحت الشعاع قرار بده که دریغا.... توی مسجد الحرام با خودم فکر می کردم که آیا غیر از اوقاتی که برای تمیز کردن و غیره و ذلک مانع گشتن مردم دور خونه خدا می شن آیا واقعا لحظه ای وجود داره که کسی دور این خونه نگرده؟! حالا هی شما برج الساعه و برج الکوفت بساز و میلیارد دلار خرج کن حضرت ابراهیم هم هزاران سال قبل  چهارتا سنگ گذاشته روی هم. زهی خیال باطل...

ما که به خاطر به هم ریخته شدن برنامه کلاسامون در نتیجه جابجا شدن زمان سفر کلی قبل از  رفتن سر خدا غر زدیم ولی اون به کله خری ما کاری نداشت و کرمش ما رو گرفت و چند روز بعد از رفتن به مکه اعلام کردن چون روز آخر سفر می خوره به ماه رمضون چهار روز اضافه تر توی ماه رمضون بدون هزینه نگهمون می دارن تا ده روزه بشیم و بتونیم روزه بگیریم! خلاصه با سر افتادیم تو عسل و مونده بودیم چه کار خوبی کردیم که خدا انقدر داره حال می ده. قدر مسلم این بود که نفرینای این وبلاگ جفازده صاحب بی وفاشو هنوز نگرفته وگرنه بجای سرزمین وحی از همون برج Sauron سردرمیوردم!!!

دوستان خوبی هم در سفر پیدا کردم که مایه خوشحالی بود. به هر تقدیر سفر تمام شد و ما اومدیم فرودگاه جده که برگردیم. بعد از 5-6 ساعت صف وایسادن توی فرودگاه بالاخره سوار هواپیمای بوئینگ747 ماهان شدیم: " با سلام، بوووووق هستم خلبان پرواز به شما خوش آمد می گم (و بعد حرفای تکراری راجع به ارتفاع پرواز و دمای هوا در مقصد و blah blah blah) از مسافرین محترم خواهشمندم از تردد بی مورد در راهروها خودداری بفرمایند چون متأسفانه برخی مسافرین هواپیما رو با اتوبوس اشتباه می گیرن. درسته که هم اتوبوس و هم هواپیما وسایل نقلیه هستن ولی ایندو رو نباید باهم اشتباه گرفت...." اینا جملاتی بود که خلبان پرواز توی بلندگوی هواپیما به بیش از 300 نفر که تعداد زیادیشون دانشجویان خارج از کشور بودن گفت و من همینطور هاج و واج که من خل شدم یا دارم درست می شنوم و واقعا شب قبل به خلبان محترم تو منزل خیلی سخت گذشته که انقدر قاطیه!!! کم کم سر و صدای بقیه هم بلند شد و یکی از دانشجویان با یکی از مسئولین پرواز که می خواست پررو بازی دربیاره و از بی شعوری خلبان دفاع کنه شروع کرد به دعوا و بقیه هم پشت سرش ازش پشتیبانی کردن. نهایتا تعداد زیادی از دانشجویان طوماری امضا کردن تا به دست بازرسین ماهان برسونن. من بیش از اونکه از خود حرفها تأسف بخورم از این تأسف خوردم که صرف نظر از نحوه رفتار مسافران عمره، خلبان پرواز راجع به زائرین عمره چه طرز فکری داره که به خودش اجازه می ده اینطوری صحبت کنه. شک ندارم که مسافران پرواز دوسلدورف و استانبول و بیرمینگام اگه توی هواپیما پشتک بزنن هم خلبان به خودش اجازه همچین توهینی نمی ده....

تو همین افکار غرق بودم که شام آوردن و ما هم نیمی از مغزمون مشغول هضم وقایع اتفاقیه و نیم دیگر مشغول هضم غذا بود که متوجه حرکت چیزی روی سالادم شدم. دقیقتر شدم کرمی یک و نیم سانتی رو پیدا کردم که گویا تازه از خوردن کاهو فارغ شده بود و داشت بادگلوی بعد غذاشو می زد... دستمو بلند کردم و یه خانوم ژیگول اومد که ببینه چیکار دارم. با ملایمت جناب کرم رو نشونش دادم. با خنده گفت: اِ اِ عجب!!! این دیگه اینجا چیکار می کنه؟! ظرف رو گرفت و بدون حتی یه عذرخواهی خشک و خالی رفت که مثلا به مسئول مهمانداران نشونش بده. انگار که مثلا آقای کرم قرار بوده توی صندلیشون در قسمت بیزنس کلاس باشن و حالا پا شدن اومدن اینجا و خانوم هم در همون حد تعجب کرد و می خواد ایشون رو به صندلیشون راهنمایی کنه!!

گاهی اوقات شعور طرف در حدیه و عمق فاجعه به قدریه که آدم کلا دچار یأس فلسفی می شه و ترجیح می ده فقط سکوت کنه، اینم از اون لحظات بود!

از حسن ختامش که بگذریم سفری بود که بر که می گردی تازه داغش به دلت می مونه و می فهمی کجا رفتی...

باشد که آدم شویم!

/ 8 نظر / 58 بازدید
مهدی

خوشا به حالت. اگه تونستی در مورد برنامه QE بانک فدرال یه توضیحی بده ما هم روشن شیم :)

پوریا

من یه وبلاگ دارم توش مطالب ترجمه شده اقتصادی میذارم و خوشحال میشم شما هم اونا رو بخونی .

پوریا

منم دوست دارم به خارج کشور مهاجرت کنم و رشتم اقتصاده . به نظرت چه کارایی باید بکنم تا از الان راجع به فرهنگ امریکا بدونم .

علی ابراهیم نژاد

مهدی جان، چشم اگر فرصت شه می نویسم ولی اجالتا می تونی به این یه نگاهی بندازی: http://articles.marketwatch.com/2012-08-29/commentary/33463872_1_currency-war-chairman-ben-bernanke-central-banks مرسی پوریا جان حتما. راجع به فرهنگ آمریکا والا چه عرض کنم چیز خیلی خاصی نداره همین فیلمای آمریکایی و وبلاگایی که جماعت اینجا می نویسن بخونی کافیه.

وحید

زیارت قبول!

علی ابراهیم نژاد

مرسی وحید جان

صادق

حاجی تو اومدی دیدن ما یه اشاره ای نکردی از کجا اومده بودی...ای ای ای....حجکم مقبول سعیکم مشکور......حکایت حج (تمتع /عمره) اینه که میگن از اونیکه نرفته بگیر بده به اونی که رفته انصافا آدم وقتی میره تازه بیشتر دلش می خواد ....:)

دانشجوی مالی

باور کنید شما باید یه نویسنده می شدید. متن ها تون خیلی جالبه و خیلی هم جذاب .