Land of Opportunities

یادمه ایران که بودم (حالا همچین می گم انگار سی ساله ایران نبودم!) اینور و اونور که صحبت از پولدار شدن می شد اکثر افرادی که می شناختیم و یا قصه شونو تعریف می کردن برامون اینطوری پولدار شده بودن که مثلا زمانی که هنوز تجریش یا فرحزاد دهات بودن و میدون ونک باغ بود زرنگی کرده بودن و چند هکتار زمین به ثمن بخس خریده بودن و الان تونسته بودن تریلیاردر بشن. قیافه بعضی پولدارای فرحزاد که با شلوار کردی سوار ماکسیما می شدن هم که همیشه نصب العین ما بود! این البته قصه های پاستوریزه پولدار شدن به روش سالم! بود که بچه ها توی مهمونیا می شنیدن.

روشهای دیگه هم بود که مخصوص جوانان باهوشتر و خالی الجیب بود مثل اینکه دوستتو تلکه کن که 1 میلیون تومن بده یه ساعت آشغالی از گلدکوئست بخره بعد اونم واسه جبران 1 میلیونش بره چند تا دیگه رو بدبخت کنه و قس علی هذا... یادمه توی خوابگاه شریف تخم گلد کوئست که افتاد مثل سرطان رشد کرد و یکی یکی بچه های بهترین دانشگاه مملکت رو به صرافت افتادن که "تکنیک های پرزنتیشن" رو از مافوقشون توی سلسله مراتب شبکه خوب یاد بگیرن تا بتونن نزدیکترین دوستاشونو هم به فنا بدن. قصه های موفقیت اون روزا توی بهترین دانشگاه مملکت ما این بود که فلانی که یه دانشجوی یه لا قبا بود چطوری تونسته با پول گلدکوئست پژو پرشیا بخره...

اینجا اما قصه های موفقیت یکم فرق می کنه... یکی میره Facebook و Apple و Microsoft می زنه یکی میره Groupon راه میندازه یکی مثل آرش فردوسی Dropbox درست می کنه (البته بگذریم که همشون drop out بودن!) اگه اینجا درس بخونید و بزرگ شید الگوی ذهنیتون و قصه های موفقیتی که می شنوید ساختن شرکت چند میلیاردی دارید نه گلدکوئست!

ادعا نمیکنم دلیل اینهمه تفاوت رو میدونم ولی یه چیزی رو مطمئنم: اینکه فرهنگ ما ایرانیا بزن دررو هست و فرهنگ اینا فرهنگ درست کار کردنه رو قبول ندارم. با بی حساب و کتاب بودن سیاستای دولت و نتیجتا ایجاد رانت های کذایی موافقترم. چند روز قبل شنیدم یکی از دوستان دوران دبیرستانم که تازگی دکتراش رو از MIT گرفته با دو سه نفر دیگه رفتن یه سرمایه گذار پیدا کردن و یه شرکت Start-up تو لس آنجلس راه انداختن. همکلاسی همین آقا توی دبیرستان که اونم دوست دیگرم بود و اونم شریف قبول شد رفت دنبال گلدکوئست و پرشیا خرید و تصادف کرد و خودشو بیچاره کرد. پس تفاوت فرهنگی نیست احتمالا...

اکثر روزا که روزنامه می خونم راجع به عرضه اولیه یک یا چند تا شرکت توی بورس آمریکا نوشته که تعداد زیادیشون از همین ایده های دانشجویی تبدیل شدن به یه غول چند میلیاردی. یعنی این جامعه و دولتش انقد هنر داشتن که هر چند روز یکبار یه شرکت میلیاردی از توش دربیاد!

قصه های پول در آوردن عجیب و غریب هم البته زیادن و لزوما به قشنگی ماجراهای Steve Jobs نیستن ولی نمک خودشونو دارن. این ترم یه درس دارم به نام Hedge Funds (صندوقهای خظرپذیر که به زبان ساده هدفشون سودآوری و فرصت طلبی در بازارهای مالیه) که استاد درس از فارغ التحصیلای قدیمی دانشگاهمونه و صاحب یه Hedge Fund و یه شرکت Mutual fund هست. خلاصه وضعیت جیب توپ! چند روز قبل تعریف می کرد که در زمان جنگ جهانی دوم یه کشتی حامل چند تن طلا از روسیه به سمت آمریکا در حرکت بوده که در نزدیکی های ساحل آمریکا غرق میشه و اونهمه طلا میره کف دریا. اخیرا یه تعدادی از جویندگان طلا جمع شدن و تونستن با کلی هزینه محل اون کشتی رو پیدا کنن. حالا مونده یه سری دستگاه ببرن که بتونن اولا ببینن طلا اون زیر هست و اگه هست طلاها رو از داخل کشتی بکشن بیرون. به این استاد محترم ما و دوستانش هم پیشنهاد سرمایه گذاری شده و بعد از چند هفته بررسی ایشون و شرکتش 1.3 میلیون دلار توی این کار سرمایه گذاری کردن و در عوض درصدی از طلای استحصالی رو مالک می شن که حدود چند ده میلیون دلار می شه! از نظر قانونی هم وکلای شرکت بررسی کردن و دیدن چون کشتی در تملک دولت نبوده و خصوصی بوده از نظر قانونی یابندگان طلا حق مالکیت دارن.

آدم یاد فیلمای قدیمی آمریکایی و هجوم جویندگان طلا به کالیفرنیا میفته! گویا هنوزم این شیطان بزرگ تا حدی تونسته Land of Opportunities یا سرزمین فرصتها باقی بمونه...

/ 1 نظر / 88 بازدید
وحید

سلام علی آقا! مطلب جالبی بود! تقریباً از بحثهای روز تمام آدمها در ایرانه!!! راستی اون همکلاسی دوران دبیرستان کیه؟ علی پرنده غیبی؟