یک ایرانی در بوستون

Happiness

بالاخره بهار پاش به بوستون هم باز شده و دو سه هفته ایست که هوا بهتر شده. دیروز که در راهِ رفتن به دانشگاه بودم، نسیم مطبوعی در حال وزیدن بود و احساس این هوایی که سرشار از انرژی مثبت است و دما و رطوبت و همه چیزش در حد ایده آله چنان سرخوشم کرده بود که در طول مسیر با خودم فکر می کردم چه ظلمی به این بدن و پوست بیچاره می کنیم که چندین ماه در هوای سرد شمال شرق آمریکا باید زیر خروارها لباس قایم باشه. البته خود این آمریکایی ها که به محض اینکه هوا یه کم قابل تحمل میشه، بی جنبگی رو به حد اعلا می رسونن!! ولی به هر حال کلی با خودم فکر می کردم که اگر تمام سال هوای بوستون انقدر عالی بود و محیط اینقدر زیبا، واقعا چقدر لذت بیشتری می بردم از زندگی در اینجا و چقدر خوشحال تر بودم. کلا معروفه که موضوع اصلی گپ و گفت های روزمره مردم New England (ناحیه شمال شرق آمریکا که شامل 6 ایالته) غر زدن راجع به وضع هواست! خود ما هم که با بروبچ صحبت می کنیم،  همه می گن بعد از دکترا بریم کالیفرنیا تا حال کنیم و از آب و هوای بی نظیر ساحل غربی آمریکا لذت ببریم و خوش باشیم. نظر شما چیه؟ فکر می کنید اگر در کالیفرنیا زندگی می کردید زندگی شادتری داشتید؟

خوشبختانه این بنی بشر و به طور خاص گونه خاصی از این موجود به نام اساتید دانشگاه به هر سوراخی سرک کشیده اند و برای هر سوالی پاسخی یافته. برخلاف ممکلت عزیزمون که عمده مقالات اساتید عظام رو باید مستقیما راهی سطل زباله کرد، اینجا اساتید قبل از مقاله نوشتن می شینند و فکر می کنند!! (چند باری به کنایه راجع به علم و تحقیق در ایران صحبت کردم، ولی قصد دارم به زودی یه پست خاص این موضوع بنویسم). برگردیم به سوال خودمون: آیا زندگی در کالیفرنیا مردم را خوشحال تر می کند؟ این دقیقا عنوان یه مقاله ایست که دو استاد روانشناسی دانشگاه های تگزاس و پرینستون در 1998 نوشتن:

DOES LIVING IN CALIFORNIA MAKE PEOPLE HAPPY?

 یکی از این دو نفر Daniel Kahneman هست که برنده جایزه نوبل اقتصاد بوده و من عاشق نوشته ها و طرز فکرش هستم. ایده مقاله خیلی ساده و شهودیه: مقایسه میزان رضایت مردم در ایالت های مرکزی (Midwest) آمریکا که آب و هوای درپیتی دارن با جنوب کالیفرنیا. توضیح این نکته لازمه که آب و هوای این ایالت ها از بوستون هم داغون تره و من باب نمونه، هفته قبل یه استادی از دانشگاه Minnesota برای ارائه سمینار اومده بود و کلی ذوق زده بود که به قول خودش تونسته بهار رو در بوستون احساس کنه!

به هر حال، از گروهی از ملت (دانشجویان چندین دانشگاه در ایالت های مختلف) اول سوال شده راجع به سطح رضایت خودشون از زندگی و مشاهده شده که تفاوت سیستماتیک وجود نداره بین میزان رضایت افراد ایالت های مرکزی و کالیفرنیا. بعد از ملت خواسته شده خودشون رو تصور کنن در ایالت طرف مقابل (یعنی به کالیفرنیا گفتن فرض کن در ایالت های مرکزی بودی و به افراد ایالت های مرکزی گفتن فرض کن در کالیفرنیا بودی) و در این حالت هم رضایتشون (یطور فرضی) رو از زندگی پرسیدن. جالبه که افراد وقتی راجع به فرد دیگری (مثلا خودشون در حالت فرضی) فکر می کنن، تأثیر آب و هوا و سایر مزیت های کالیفرنیا رو بسیار بالا می بینن و فکر می کنن اگر در کالیفرنیا بودن بسیار خوشحالتر می بودن، درحالی که عملا رضایتشون از زندگی در سطح افرادیست که الان در کالیفرنیا زندگی می کنن. دلیل این مسئله رو به توهم تمرکز (Focusing illusion) نسبت می دن: شما وقتی دارید راجع به یک موضوع خاص فکر می کنید برای اون موضوع  به طور موقت وزن و اهمیتی بیش از اهمیت واقعیش در نظر می گیرید. مثلا اگر مثل دیروز من دارید راجع به آب و هوا فکر می کنید، اهمیت آب و هوا و تأثیرش در خوشحالیتون رو بسیار بیش از اونچه هست تصور می کنید و طبعا اولین جایی که فورا به ذهن میاد کالیفرنیاست و فکر می کنید اگر اونجا بودید کلی خوشحالتر بودید.

 حالا چیزی که حتی از این یافته هم جالب تره اینه که آدمیزاد چقدر موجود خنگیست! (بلا نسبت شما، خودم رو عرض می کنم!) ما در سرتاسر زندگیمون داریم این قضیه رو تجربه می کنیم و بازهم آدم نمیشیم!! عجبا که فکر می کنیم اگر فلان امتحان رو پاس کنیم یا فلان ماشینو بخریم یا در فلان کشور زندگی کنیم خیلی خوشحال خواهیم بود و زندگی از این رو به اون رو میشه. بعد که به هدفمون می رسیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! دوباره روز از نو و روزی از نو همین برنامه رو برای هدف بعدی پیاده می کنیم و الخ.

مطالعات زیادی راجع به عوامل شادی در طی زمان و در بین افراد (Cross-sectional and time series) انجام شده که حاوی نکات جالبیه و من به چندتاش راجع به برخی از مهمترین عواملی که معمولا موثر در شادی تلقی می شه اشاره می کنم. قبلش لازمه بگم که طبعا مقالات دیگری هم هستن که نتایج متضاد با این مطالعات دارن و من هم حوزه تخصصیم نیست و صرفا مطالعات پراکنده داشتم. بنابراین  تصویر ناکاملی از مطالعات انجام شده دارم:

1- درآمد: بر اساس تحقیقات، وقتی از مردم با سطوح درآمدی مختلف پرسیده میشه چقدر باید درآمدشون افزایش پیدا می کرد تا کاملا خوشحال می بودن، به طور متوسط افراد خواهان 20% افزایش درآمدشون هستن. مطالعه ای بر روی یک گروه در آمریکا انجام شده که در سن 26 سالگی (سال 1972) ازشون میزان شادی در زندگی پرسیده شده و از همون افراد 28 سال بعد یعنی در سن 54 سالگی  (سال 2000) هم میزان شادیشون پرسیده شده و علیرغم اینکه درآمدشون (منظور درآمد واقعی یا تورم دررفته) بیش از دو برابر شده، میزان شادیشون هیچ تغییری نکرده بوده.  مطالعات خیلی زیادی روی درآمد و شادی انجام شده که نشون میده از سطح نه چندان بالایی به بعد، درآمد تأثیری بر شادی نداره. (البته مطالعات دیگر با نتایج متضاد هم وجود دارن).

یه مطالعه جالب دیگه ای در سال 2010 توسط Angus Deaton  استاد اقتصاد دانشگاه پرینستون و این رفیقمون Daniel Kahneman بر روی داده های 450 هزار نفر در آمریکا انجام شده نشون میده که در سطح درآمد کمتر از 75000 دلار در سال، رابطه مستقیمی بین درآمد و رضایت از زندگی وجود داره، اما در بالاتر از این سطح درآمد رابطه ای بین درآمد و رضایت از زندگی وجود نداره. برای درک بهتر، 75 هزار دلار تقریبا درآمد یه استاد دانشگاه تازه کار هست. در این مطالعه 85% از آمریکایی ها معتقدند که در زندگی هرروزه شون شاد هستن.

مطالعه جالب دیگری هم هست که به سراغ برندگان لاتاری رفته و میزان شادی و رضایت این افراد رو با سایرین مقایسه کرده و نتیجه این بوده که افرادی که در لاتاری برنده شدن و به قول ما زندگیشون از این رو به اون رو شده تفاوتی از نظر شادی و رضایت با سایرین ندارن. (خلاصه یافته های چند مطالعه در این زمینه رو در اینجا ببینید)

2- تحصیلات: مطالعاتی بر روی دو گروه متولد 1940 انجام شده، و نشون می ده در هر مقطع زمانی افراد دارای تحصیلات دانشگاهی شادتر از افراد بدون تحصیلات دانشگاهی هستن. اما جالبه که میزان شادی افراد تحصیل کرده و بدون تحصیلات در طی زمان ثابته، و فاصله بین شادی این دو گروه در طی زمان تقریبا بدون تغییره. مجموعا گویا اجماع در تحقیقات انجام شده بر اینه که تحصیلات می تونه شادی رو افزایش بده (البته خدا عالمه اگه این مطالعه رو برروی افراد دارای مدرک دکترا انجام می دادن چی از آب درمیود! حدس من اینه که نمودار سطح تحصیلات و سطح شادی شکلش اینطوری هست: ^ ).

نمودار زیر، سطح شادی افراد با تحصیلات بیش از دبیرستان و کمتر (یا مساوی دبیرستان رو برای گروه های سنی مختلف اندازه گیری می کنه: 

 

 3- ازدواج: ازدواج مخالفان و موافقان زیادی داره. مثلا گویا فمینیست ها بر این اعتقادند که ازدواج برای سلامتی روحی و جسمی زنان خوب نیست (میگن ولی شما جدی نگیرید!)  یا برخی دیگر معتقدند:

Marriage is very much like a violin; after the sweet music is over, the strings are attached!

یکی از افرادی که در این زمینه کارهای زیادی کرده Linda Waite استاد دانشگاه شیکاگو هست. یکی از مطالعات جالب ایشون مطالعه بر روی 5000 آمریکایی در یک بازه 5 ساله انجام شده. این مطالعه نشون میده که میزان شادی افراد مزدوج بالاتر از افراد مجرده و افرادی که از همسرشون جدا میشن و یا همسرشون رو از دست میدن شادیشون به طور دائمی پایین تر از افراد مزدوجه. البته این افراد وقتی مجددا ازدواج می کنن دوباره سطح شادیشون افزایش پیدا می کنه (از همین جا می تونید حدس بزنید که خانوم های زیادی باید به خون ایشون تشنه باشن!).

نمودار زیر، سطح شادی افراد رو (از یک مطالعه دیگه) برای افراد مزدوج و مجرد نشون می ده.

البته همونطور که گفتم مطالعات دیگری هم هست که نتایج متفاوت از این نتیجه رو نشون میده. یه مطالعه  جالب دیگری که ایشون انجام داده راجع به افرادیست که باهم زندگی می کنند و رابطه زناشویی دارن اما ازدواج نکردن، در مقایسه با افراد مزدوج. مطالعه ایشون نشون میده که میزان رضایت افراد مزدوج از ارتباط  حنسیشون (یه نقطه کمه!) بالاتر از افرادیه که کاملا مشابه ازدواج زیر یک سقف زندگی می کنن و مزدوج نیستن. ایشون گویا از طرفداران پروپاقرص ازدواجه و یه کتاب هم داره که رفته در لیست انتظار کتاب هایی که قراره در فرصت مناسب (احتمالا بعد از دکترا!) مطالعه کنم.

4- سلامتی: این موضوع هم مطالعات زیادی روش انجام شده که چکیده فهم من ازشون اینه: سلامتی تأثیر معناداری در شادی داره، اگرچه افراد وقتی تصور بیماری رو می کنن میزان کاهش شادی ناشی از اون رو بیش از واقع برآورد می کنن (همون focusing illusion که گفتیم). مثلا دسته زیادی از مطالعات متمرکز بر تغییر رضایت افراد پس از عمل های زیبایی هست که نشون میده جراحی پلاستیک (مثلا تعمیرات دماغ!) تأثیر پایدار بر شادی داره. جالبه که این تأثیر در بین مردان جوان کمترین و در بین زنان با سنین بالا بیشترینه (از باب کمک به علم روانشناسی، این یه توهمه که من اسمشو میذارم 18year old illusion یا توهم 18 سالگی، به این معنا که خانوما همواره فکر می کنند 18 سالشونه!). و یا مطالعاتی که بر روی افراد دچار معلولیت شدن انجام شده و نشون میده سطح شادیشون کمتر از سایر افراده اما نه اونقدر که سایرین فکر می کنن.

 5- خانواده: یه مطالعه قدیمی که در 14 کشور مختلف انجام شده نشون میده که در بین عوامل شادی، خانواده جایگاه مهمی داره و رتبه دوم رو کسب کرده. جالبه که یه مطالعه دیگری که توسط Norval Glenn انجام شده نشون میده که علیرغم اینکه افراد اهمیت زیادی برای خانواده قائلن و نقش مهمی بهش میدن، حاضرن به راحتی برای پول ازش بزنن و کم بذارن. بر اساس این مطالعه اکثر مردم حاضرن اگر یک شغل پردرآمدتر که نیازمند ساعات کاری طولانی تر هست بهشون پیشنهاد بشه اون رو بپذیرند. (توی پرانتز، مطالعاتی هم بر روی رابطه ترکیب خانواده و سطح شادی اون انجام شده و خانواده های با دو فرزند دختر، شادترین خانواده ها هستن!)

یه نکته جالب که در برخی از مطالعات برش تأکید میشه اینه که میزان رضایت کلی از زندگی و احساسات روزمره آدمیزاد لزوما یکی نیستن. مثلا در مورد تأثیر پول بر شادی و رضایت، افراد پولدارتر، احساسات روزمره بهتری دارن ولی همونطور که گفتم میزان رضایت کلیشون از زندگی گویا تفاوت معناداری با افراد با درآمد کمتر نداره. مثلا نشون داده شده که یکی از عوامل خیلی مهم در افزایش احساس خوب روزمره، روابط اجتماعی آدمهاست.

نکته دیگه اینکه در روانشناسی یه تئوری پرطرفدار راجع به شادی، Set Point Theory هست که میگه افراد با توجه به شخصیت و خصوصیات ژنتیکشون، از سطح مشخصی از شادی  برخوردارن و اتفاقات مختلف زندگی تنها به طور موقت اونها رو شادتر و غمگین تر می کنه، اما نهایتا بعد از مدت زمان نه چندان طولانی برمی گردن سر خونه اول. نتیجه افسرده کننده این تئوری اینه که زیاد دست و پا نزنید؛ هرکار کنید میزان شادی شما در درازمدت تغییرناپذیره!!

البته همونطور که گفتم مطالعات مختلف نتایج مختلفی در رد این تئوری آوردن و برداشت غیرتخصصی من از چیزهایی که خوندم اینه که سلامتی، خانواده، ازدواج (البته از نوع موفق) و اندکی تحصیلات از عوامل تأثیرگذار بلندمدت در رضایت از زندگیست. پول گویا در حد رفع امورات اولیه می تونه احساس روزمره ما رو از زندگی بهبود بده و از یک سطح حداقلی به بعد تأثیری در شادی انسان نداره.

حالا هی برید فایننس بخونید که پولدارشید!! از ما گفتن بود، لَعَلّکُم تَعقِلُون....

---------------------------------------------------------

P.S1: اگر روانشناسی بلدید، خوشحال میشم برداشت های خام من رو بهبود بدید...

P.S2: اگر اقتصاد یا فاینانس می خونید، حتما می دونید که هیچ بنی بشری به اندازه جماعت اقتصاد و فاینانس به کلمه endogeneity آلرژی نداره و این معضلیه که در سایر حوزه هایی که از رگرسیون استفاده میشه کمی تا قسمت زیادی رایجه، بنابراین من هم مثل شما تا حدی به این مطالعات، ان قلت دارم ولی به هرحال اعتماد می کنم که افراد بسیار باهوشی در حوزه روانشناسی هستن و حداقل تا حدی جلوی خطاهای اینچنینی رو می گیرن.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم