یک ایرانی در بوستون

Iran

بالاخره فرصتی دست داد و چند روز قبل میراث آلبرتا رو دیدم (برای دوستانی که درجریان نیستند: فیلمیست ساخته تنی چند از دانشجویان شریف راجع به مهاجرت تحصیلکرده ها به خارج). از باب اینکه دوستان که هی می پرسن میراث آلبرتا رو دیدی؟ بگم بعله! اگرچه فیلم بیشتر راجع به خروج از ایرانه، ولی بهانه ای شد که چند کلمه ای راجع به بازگشت به ایران بنویسم. عمدتا مبتنی بر تجربیات خودم و کمی هم شنیده ها و اطلاعات اینور و آنور. سال 2010 بعد از اتمام دوره فوق در کانادا به ایران برگشتم و یک سالی رو اونجا بودم. به عقب که برمیگردم تجربه اون یک سال و فراز و نشیب های مربوطه رو مزیت رقابتی برای خودم می دونم که دوستانی که بطور پیوسته اینور بودن از اون بی بهره ان. (از باب تقریب ذهن عرض می کنم، بگیرید آدمایی که یه بار کفنشون می کنن بعد می فهمن زنده ن از قبر می کشنشون بیرون حس بهتری راجع به اون دنیا دارن!!)

اول به قول این فرنگیا به Disclaimer راجع به خودم و این متن: نه قصدم تشویق یا تقبیح برگشتن به ایرانه نه خودم تصمیمم رو در این زمینه گرفتم!

تصمیم برگشتن به ایران تابع هزاران فاکتوره: از دلتنگ شدن برای مامان و بابا بگیر تا اینکه بخوای یا نخوای بچه ات با فرهنگ اینجا بزرگ شه تا بحثای ایدئولوژیک و مذهبی راجع به خدمت کردن به استکبار جهانی و .... من فقط راجع به دوتاش بحث می کنم: کمی راجع به پول (اقتضای طبیعت فاینانس است دیگر!!) و بیشتر راجع به کار.

راجع به پول، به طور مطلق اگر مقایسه کنیم طبعا ایران به گرد پای اینجا نمیرسه (با دو فرض رشته فاینانس و دلار چهار هزار تومنی!). به طور نسبی، (یعنی در ایران و اینجا نسبت به بقیه ملت) در هر دو جا میشه خوب پول درآورد و اگه کمی عرضه نشون بدی میتونی زندگی خوبی بسازی برای خودت و خانوادت. به عبارت دیگه چه اینجا چه ایران اگر زندگیت تأمین نباشه جسارتا حمل بر بی عرضگی خودتون بفرمایید! تنها مشکلی که البته کمی آزاردهنده ست اینه که ابتدای کار در ایران کمی سخته و باید دندون روی جیگر گذاشت تا جا باز کنی و شناخته بشی و خوب پول دربیاری..

در مورد کار در ایران، من هم تجربیات تلخ داشتم و هم تجربیات شیرین و فکر می کنم بقیه هم موافقند که کار در ایران ملغمه ایست از خوب و بد، زشت و زیبا، شارلاتان و باشعور. ذیلا نمونه هایی از تجربیات نه چندان شیرین خدمتتان عرض می شود تا شائبه اینکه بنده هرجا رفتم فرش قرمز زیر پام پهن کردن و آب تو دلم تکون نخورده از بین بره:

1- سال 2008 پس از گذروندن یه دوره چهارماهه Investment Banking در نیویورک برای تعطیلات زمستانی به ایران برگشتم و به اصرار یکی از دوستان جلسه ای با مدیرعامل یکی از شرکت های تأمین سرمایه (یا همون investment bank) های ایرانی داشتم. بعد از صحبت، ایشون خیلی ابراز لطف کردن و خواستن که من تحت عنوان یک پروژه، گزارشی کامل راجع به بحران مالی اخیر که اون موقع در اوج بود و من هم در نیویورک از نزدیک تجربه ش کرده بودم بنویسم. چند روز بعد هم تماس گرفتن و راجع به رقم مدنظر من پرسیدن و من هم گفتم ساعتی x تومن و باز تماس گرفتن که آقای مدیرعامل موافقن و شروع کردیم به کار. حدود 70 ساعت از تعطیلات رو که قرار بود با خانواده م سپری کنم روی گزارش کار کردم و به نظرم گزارش خوبی هم از آب دراومد. روز آخر بود که مدیر مالی شرکت از بنده خواست به اتاقش برم برای امضای قرارداد (محض اطلاع دوستانی که آشنایی ندارن: در ایران اصولا قرارداد امضا کردن تعریف نشده و به فرض وجود قرارداد، معمولا زمان تحویل کار امضا می شه!) به اتاق ایشون رفتم و قرارداد رو گذاشت جلوم و دیدم حداکثر سقف کار 30 ساعت تعریف شده! قرارداد رو امضا نکردم و خلاصه چشمتون روز بد نبینه تا ساعت 7 شب یعنی 8 ساعت مونده به پروازم درگیر جروبحث برای گرفتن حقم بودم. جناب مدیرعامل هم به دلیل سطح شعور بالاشون به بهانه جلسه حتی به خودشون زحمت بیرون اومدن از اتاق و یه عذرخواهی خشک و خالی هم ندادن. نهایتا بعد از کلی کش و قوس حدود نصف پول رو دادن (البته بنده هم بعدا از خجالتشون دراومدم و دقیقا نصف گزارش رو براشون ایمیل کردم تا درس عبرتی شوند برای سایرین!!) جالبه که همون ترم که برگشتم هلند  در کلاسهای کمک درسی که انجمن دانشجویی دانشگاه ترتیب داده بود تدریس می کردم. یادم نمی ره که کلاس که 7 صبح قرار بود شروع شه یک ربع قبل کلاس، مسئول مربوطه با قرارداد دم کلاس منتظرم بود...

2- سال 2010 نزدیکای برگشتن به ایران به یکی از مسئولان نسبتا ارشد بانک مرکزی ایمیل زدم که دارم برمیگردم ایران و دوست دارم اگه بشه با بانک مرکزی همکاری کنم (اون موقع در بحثهای بانکداری کمی کار کرده بودم و علاقمند بودم) ایشون هم ایمیل زد که حتما اومدی بیا پیشم و خلاصه قرار جلسه ای رو به صورت ایمیلی گذاشتیم. بنده هم مثل یه جوون ترگل ورگل از خارج برگشته و پاستوریزه ده دقیقه قبل از قرار رفتم به دفتر ایشون در ساختمان بانک مرکزی خیابان میرداماد. خودم رو به منشی معرفی کردم و گفتم قرار جلسه دارم با سرکارخانم x. منشی سیبیل کلفت هم گفت ایشون تشریف ندارن و همچین قرار جلسه ای هم در برنامه شون نیست! خلاصه ما رو حواله دادن به یکی دیگه و ایشون هم بعد از چند دقیقه گیج زدن حواله داد جای دیگه و دست آخر فرمودن که ما فقط از طریق روزنامه های کثیرالانتشار آگهی استخدام می دیم و می تونید اون موقع در آزمون استخدامی شرکت کنید!! بعد هم به سرکار علیه ایمیل زدم که خوب بود کنسل بودن جلسه را با ایمیل اطلاع می دادید، ایشون هم لطف کردن و جوابی ندادند!

3- چند روز بعد رفتم یه شرکت تأمین سرمایه دیگه (کلا من با شرکتای تأمین سرمایه ایرانی love story زیاد دارم!) و با یه سرکار خانومی از مدیران ارشدش جلسه داشتم برای همکاری. بعد از کلی ورانداز کردن رزومه ام گفت: ما اینجا فقط تمام وقت نیرو می گیریم ماهی 700 تومن میدیم البته اضافه کاری هم گاهی هست!!! بنده هم درجا زحمت رو کم کردم و قلبا ممنون سرکار علیه بودم که احساسِ بودن در Goldman Sachs رو به بنده حقیر هدیه دادن...

چندتا نمونه باحال دیگه هم دارم ولی فکر کنم مقصود برای خواننده هوشمند روشن شد! ضمن اینکه هدفم صرفا گله و شکایت نیست بلکه اتفاقا میخوام یه نکته دیگه رو کمی باز کنم: بعد از برگشتن به ایران من حدود سه ماه دنبال کار مناسب می گشتم و بیکار بودم! دلیل این بیکاری، نبود پیشنهاد کار نبود بلکه دو دلیل عمده داشت:

دلیل اول این بود که وقتی جایی جلسه ای داشتیم برای همکاری و من و اونا شرایط خودمون رو بیان می کردیم، خیلی وقتا طرف می گفت: با مدیرش صحبت می کنه و در اسرع وقت خبر می ده. بنده هم از اونجا که به صورت پاستوریزه در بسته بندی استریلیزه و مغز هموژنیزه از خارجه برگشته بودم نمی دونستم وقتی ملت میگن در اسرع وقت خبر می دیم کاملا محتمله که منظورشون اینه که خودت باید زنگ بزنی پیگیری و التماس کنی یا مثلا بشین تا موهات مثل دندونات سفید شه تا بهت زنگ بزنیم!! من هم بنا به دلایل اخلاقی تا تکلیف جایی روشن نمی شد با جای دیگه ای مذاکره نمی کردم چون فکر می کردم درست نیست به جایی قول بدم وقتی با جای دیگری صحبت کردم. خلاصه دو سه هفته بعد از هر جلسه علاف می شدم و بعد دوزاری میفتاد و دوباره روز از نو روزی از نو!

دلیل دوم که مهمتره این بود که به نظرم نگاه من نگاه غلطی بود (و احتمالا خیلی دیگه از اونایی که به برگشتن به ایران فکر می کنن). الان که به عقب برمی گردم و کلاهمو قاضی می کنم می بینم انصافا بعضی وقتا افراد متشخصی رو هم ملاقات کردم و پیشنهادای خیلی خوبی هم داده شد. مثل حقوق یک و هشتصدی برای سه روز در هفته در همراه اول یا پیشنهاد مسئولیت یه mutual fund در یکی از بانک ها. منظورم از نگاه غلط اینه که درسته که مدرک فاینانس از خارجه ارزشمنده و افراد زیادی اون رو ندارن ولی به هرحال من یه جوون کم تجربه تازه فارغ التحصیل بودم و هرجای دیگری در دنیا هم می خواستم کار کنم احتمالا پیشنهادی بهتر بهم نمی شد. بدون تعارف فکر می کنم اکثر اونایی که برمیگردن یا قصد برگشتن دارن نگاه از بالا به پایین دارن و به زبان خودمونی از مملکت طلبکاری دارن. گویا که روز اول قراره پست وزارت اقتصاد رو دودستی تقدیم کنن به حضرت آقا!

البته دست آخر خدا مثل همیشه به من لطف داشت و بهترین راه رو پیش پای من گذاشت، چون کارم بهانه ای شد برای آشنایی با بازار سرمایه ایران و البته آشنایی با برخی انسان های نازنین. در مدت یک سالی که ایران بودم و همینطور بعد از اون، به این جمع بندی رسیدم: علیرغم همه رفتارهای غیرحرفه ای که وجود داره، اگه آدم کمی تواضع داشته باشه، یه کم پوست کلفت باشه و کارها رو دست کم نگیره می تونه در بلندمدت جای خودش رو باز کنه. کافیه سوادشو داشته باشی، زبون ملتو بفهمی و بتونی به تدریج اعتمادشونو جلب کنی. مثل همه جاهای دیگری که من دیدم...

منظورم از این حرفا این نیست که مثلا تحلیلگری سهام در ایران مثل تحلیلگری در وال استریته و غیره... بالاخره در این بحثی نیست که از نظر فضا برای رشد و سطح محیط کاری، ایران حوض است و اینجا دریا. اما اگر ایران رو با خودش مقایسه کنیم به نظر من کسی که از اینور برمیگرده بهش فرصت های خیلی بیشتری نسبت به اینجا داده میشه. اینجا عمرا یه دانشجویی مثل من نمی تونه به راحتی اینور اونور کارگاه آموزشی و دوره x و y بذاره و مشاوره بده و تو روزنامه مطلب بنویسه و ... تکرار می کنم: حرف من این نیست که کارگاه آموزشی اینجا و ایران در یک سطحه یا مثلا مقاله نوشتن در دنیای اقتصاد با وال استریت ژورنال یکیه! بحث اینه که اگه آدم پتانسیل ایران رو درنظر بگیره و ایران رو با خودش مقایسه کنه (نه با وال استریت) خیلی هم محیط به آدم کم لطفی نمی کنه. حالا این بستگی داره به خود فرد که بخواد به حوض قناعت کنه یا نه، طمع رفتن به دریا رو داشته باشه.

خلاصه کلام اینه که موقع تصمیم گرفتن راجع به برگشت، نه باید فکر کرد همه جا برای آدم فرش قرمز پهن می کنن و نه اینکه هیچ مجالی برای پیشرفت نیست. باید کمی سطح توقع رو کم کرد و واقع بین بود و از حوض، انتظار دریا رو نداشت.

یه نکته دیگری که بین ما ایرانیا خیلی رایجه و حتی گاهی اینور رو دیدن میتونه تشدیدش کنه دست کم گرفتن و تحقیر کردن کارهایی هست که به دستمونه. از خودم اگه بخوام بگم در بهترین دانشگاه مملکت درس خوندیم و همیشه ته ذهنمون این بود که اینا همش مسخره ست و این دانشگاه سرکاریه و مملکت رو هواست و .... اولین باری که یه شوک بهم وارد شد ترم اولی بود که رفته بودم هلند. یادمه برای تکلیف درسی با سه دانشجوی دکترا که هرسه آلمانی بودن همگروه شده بودم. وقتی تکلیفی داده میشد فورا هماهنگی برای جلسه مشترک و تقسیم کار. به قدری جدی بحث می کردن که بعید می دونم تصمیمات چندمیلیاردی در مملکت ما انقدر جدی روش بحث بشه. دست آخر هم مقاله آخر ترم به قدری تر و تمیز بود و انقدر روش وقت صرف شد که انگار قرار بود در Journal of Finance چاپ بشه. ما در ایران عادت داریم همه چیز رو به مسخره بگیریم. انگار اول مملکت باید بشه آمریکا و دانشگاه بشه هاروارد تا ما لطف کنیم وقتی پاورپوینت درست می کنیم غلط املایی نداشته باشیم. فکر می کنم یه دلیل اصلیش انرژی منفی زیادیه که در فضای روزمره مون داریم تنفس می کنیم: 3000 میلیارد تومن اختلاس میشه، دلار میشه 4000 تومن، میرن توی مجلس فیلم پخش می کنن .... تو همچین فضایی سخته که آدم وقتی میخواد پاورپوینت درسی درست کنه خودش رو ملزم کنه کار رو جدی بگیره و غلط املایی نداشته باشه! ولی آدمای موفقی که من در ایران دیدم بلا استثاء (وقتی میگم بلا استثناء یعنی انقد به حرفم مطمئنم که حاضرم تار سیبیلمو گرو بذارم!) انقدر در زندگی هدفمندن و انقدر می خوان از زندگی کام بستانند که اجازه جابجا شدن یه واو توی پاورپوینتشون رو هم نمیدن، خواه دلار 950 تومن باشه خواه 6000 تومن!

منظورم از این قصه طولانی اینه که آدم به خصوص با دیدن اینجا و با داشتن سابقه و روحیه ایرانی ممکنه کارای ایران خیلی براش کم اهمیت به نظر بیاد و مثل اکثریت ملت در دام سرهم بندی و ماسمال کاری بیفته و وزارت اقتصاد رو هم بدن دستش نق نق کنه و دل به کار نده. اتفاقا به نظرم کسی که محیط کاری جدی و باکیفیت اینجا رو دیده باید مزیت رقابتیش این باشه که بتونه انرژی منفی محیط رو فراموش کنه و برای برگزاری دوره برای کارگزاری x و y به اندازه Merrill Lynch و Fidelity وقت و انرژی صرف کنه و نوشتن مطلب برای دنیای اقتصاد رو به مثابه وال استریت ژورنال جدی بگیره....

یکی از بچه محلای ما که گویا چند خیابون اونور تر از منزل ما در منطقه Coolidge Corner زندگی می کرده جناب جان اف کندیه که جمله معرف و پرمعنایی داره:

Ask not what your country can do for you, ask what you can do for your country!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم