یک ایرانی در بوستون

Mummy Return 2

سلام. کی فکرشو می کرد که ساعت 3 نیمه شب بارونی که خواب از سرم پریده بیل و کلنگ دست بگیرم برم نبش قبر کنم و این وبلاگو بعد یک سال و نیم از گور بکشم بیرون!؟ بشر هم عجب موجود عجیبیه ها! بهر حال عزم کردیم که این وبلاگ بیجاره رو که تا حالا دو بار باهاش break up کردم از نو زنده کنم و در راستای خزعبلات مندرج در طی سه سال و نیم اخیر مطالبی رو به عرض برسونم.

لازمه که در این پست اول طول و عرض جغرافیایی رو خدمت خوانندگان محترم عرض کنم تا سررشته داستان زندگی این حقیر از دستشون در نره. یک سال و نیم قبل در چنین روزی (یا روزهایی) بنده تصمیم گرفنم به خاک پاک وطن برگردم. اولا توصیه می کنم اگر مثل من مغز خر خوردید و عزم بازگشت به وطن کردید حتما یکی دو بسته قرص دیازپام همراه داشته باشید چون اندر این وادی دو منفعت بنهفته است: اولا در طی شش ماه اول تا سیستم سوسولی فرنگ از کله تون بره بیرون و دوباره به سیستم مملکت عزیزمون عادت کنید روزی یه دیازپام دو میلیگرمی بسیار برای تمدد اعصاب توصیه می شه. دوما اگر بعد از مدتی دیدید نه شما به مملکت می سازید نه مملکت به شما، با یه شیشه دیازپام هم شما دست از سر مملکت برمیدارید هم مملکت دست از سر شما.

به هر روی، ما عزم وطن کردیم و اونجا تصمیم گرفتیم در حوزه فاینانس هم کار کنیم. در اونجا پس از دو سه ماه گیج زدن و اعصاب خوردی (یه دلیل عدم همراه داشتن دیازپام!) در شرکتی به نام شرکت سرمایه گذاری فیروزه مشغول بکار شدم. الان که به عقب برمیگردم به خودم می خندم که چرا انتظار داشتم وقتی با یکی از مسئولان بانک مرکزی با ایمیل تماس گرفته بودم و قرار جلسه هم گذاشته بودیم از نیومدن ایشون به جلسه تعجب کردم!!! و یا اگر یه جایی صحبت می کردم برای کار و قرار می شد مثلا دو هفته ای خبر بدن بنده به دلیل پایبندی به تعهد اخلاقی (!) تا سه هفته همه گزینه های دیگه رو به حالت تعلیق درمیوردم!!! گویا فراموش کرده بودم تو مملکت عزیزمون مردم وقتی می گن فلان ساعت جلسه داشته باشیم منظورشون اینه که عمرا اگه دستت بهم برسه یا اگه می گن بهت خبر می دیم یعنی زنگ بزن التماس کن با ماهی 700 تومن کار کنی! هنوز فکر می کردم تو کانادا هستم که استاد بیچاره هر زمان که بنده ایمیل می زدم در کمتر از 24 ساعت جواب مبسوط برام می فرستاد و فرار جلسه هم می ذاشت. یا استادی که بهترین استاد فاینانس در کل فنلاند بود میومد در اتاق من و پیشنهاد می داد باهم برای ناهار بریم بیرون.

بگذریم... خوشبختانه بخت با من یار بود و تونستم یه جزیره کوجولو پیدا کتم که اکثر آدماش تجربه کار یا تحصیل خارج از ایران رو داشتن و تو این زمینه ها کمی فضا باحساب و کتاب تر از بقیه قضاهای کاری ایرانی بود. اونجا با افراد جالبی از جمله آقای روزبه پیروز آشنا شدم که شاید بعدا سر فرصت بیشتر راجع به ایشون بنویسم. به هر حال 9 ماه کار در فیروزه فرصت خیلی خوبی برای آشنایی با بازار مالی ایران بود و فهمیدن این نکته که اگر بلد باشی مسیر رو خودت بسازی فضا برای کار کردن خیلی خیلی وسیعه و می شه خیلی کارا کرد. به نظر من مهم تر از دانش فاینانس داشتن دانش و مهارت کارآفرینی هست یعنی شما باید خودت فضا رو ایجاد کنی و بعد در درون اون فضا و زیرساختی که ایجاد کردی دانشت رو پیاده کنی.

در این مدت اتفاق مهم دیگری هم افتاد: من و مریم ازدواج کردیم. و این اتفاق بی تردید مهمترین و شیرین ترین اتفاق در طی حضورم در ایران بود. و بعد هم دودلی بین U of Toronto و Boston College و نهایتا پیروزی شیطان بزرک و تصمیم به آمدن به اینجا و دردسرهای ویزا که حتما واجبه یه پست اختصاصی راجع بهش بنویسم ( case study مدیریت بحران!)

و ما به بوستون آمدیم...

شروع دوره دکترا و به اصطلاح فرنگی ها Settle down شدن پس از کلی ماجراجویی در اقصا نقاط جهان  چیزی بود که کم کم داشتم بهش علاقمند می شدم! الان یک ترم از حضور من در اینجا می گذره و برحسب تجربه دانشگاه های قبلی من Boston College کاملا انتظاراتم رو برآورده کرده. دوره نیازمند کار خیلی زیاد هست و درسا انصافا پرکار و انرژی بر ولی راضی کتتده. اساتید هم اکثرا قوی و فعال در زمینه تحقیقات و انتشار مقالات. خلاصه که گل در بر و می در کف و معشوق یه کام است! (هم figuratively هم literally!!) به غیر از من دو تا دیگه از دوستان هستن که فاینانس می خونن اینجا. در نتیجه سه تا ایرانی هستیم در دوره دکترای مالی Boston College.

بوستون شهر بسیار خوبیست برای زندگی به خصوص برای افرادی که با خانواده باشن. البته هزینه ها نسبت به شهرهای دیگه ای که من در اونها بودم بالاتره (به استثنای سیب بزرگ!) و به خصوص هزینه اجاره خیلی بالاست ولی مجموعا شهریست بسیار دلپذیر. اگرچه گاهی دلت واسه تر و تمیزی و نظم اروپا تنگ می شه. اضافه می کنم که ما در محله ای به نام Chelsea زندگی می کنیم که همه توش مکزیکی هستن مگه اینکه خلافش ثابت بشه. نتیجتا اینکه به دلیل محدودیتهای مالی به جای لذت بردن از فضای intellectual اطراف هاروارد، ما هر روز تعداد کثیری مکزیکی با فد 150 سانت و دور کمر یک متر و بیست می بینیم که به قول مریم خانوم "آدم کنار این مکزیکیا همش احساس باربی بودن می کنه!"

خلاصه که اون چیزایی که شما راجع لاتینوهای آمریکای جنوبی شنیدید رو بنده اکیدا تکذیب می کنم. اگه باربی مکزیکی دیدید بدونید فوتوشاپه!!

ان شا، الله قصد دارم در این وبلاگ کم و بیش راجع به اینجا و مهمتر از اون راجع به مطالب مرتبط با حوزه های مختلف فاینانس و اتفاقات بازارهای مالی بنویسم. امید  که مقبول افتد.