یک ایرانی در بوستون

ٍSwimming between the Sharks

حدوداً دو روز قبل از اینکه بیام اینجا قرار گذاشتم و رفتم پیش John Spangenberg (یا به قول برخی از علما Dr. John!) توضیح اینکه این آقای جانی جون مدیر عامل همون شرکتیه که من توی Maastricht چند ماه internship می رفتم. بعد از تعارفات معمول، با توجه به اینکه خیلی با من حال کرده بود به دلیل فرصت های اقتصادی که در منطقه Middle East براش ایجاد کرده بودم (دوستان می دونن سرانجام این فرصتها چی شد!) شروع کرد از تجربیات خودش در اقصا نقاط جهان تعریف کردن و قول معرفی ما به یکی از دوستانش در Credit Suiss و یه شرکت دیگه در سانفرانسیسکو رو داد. اواخر صحبت بود که گفت نیویورک که میری بهترین انسانهای کره زمین رو می تونی پیدا کنی و در ضمن خطرناک ترین ها رو (refer to the title!) ما قسمت اولش را تا حدی تجربه کردیم ولی خدا رو شکر هنوز به پست گروه دوم نخوردیم. البته کاملا حضورشون رو می شه احساس کرد. از جمله توصیه یه خانم مراکشی توی مترو که خیلی جدی تذکر داد کیف پولتو بپا و گفت همون اول که اومده نیویورک به توصیه دوستان تمامی زیورآلات رو از سر و دستش باز کرده. یکی از نمونه های جالب دیگه یه آگهی خیلی بزرگ بود که توی یه ایستگاه اتوبوس در حومه نیویورک (Jamaica) دیدم که نوشته بود: " $ 10,000 reward for information leading to arrest of person shooting the NYPD police officer" آدم یاد فیلمای وسترن و آگهی های Wanted می افته.... راستی من قبلا از متروی نیویورک حسابی بدگویی کرده بودم. الان می خوام یه اعاده حیثیت جدی انجام شه چون امروز بر حسب تصادف به Grand Central Station رفتم که بزرگترین ایستگاه متروی جهانه. به محض اینکه وارد سالن اصلی شدم از یه طرف مجذوب زیبایی زایدالوصف سالن شدم و از طرف دیگه متحیر بودم که من که قبلا نه خودم و نه آبا و اجدادم تا جد بزرگمون حضرت آدم به نیویورک نیومدن چرا اینجا برام انقد آشناست. به هر تقدیر بعد از کلی کنکاش در زوایای ذهن و رفتن سراغ قفسه های خاک خورده مغزمون بالاخره فهمیدیم جریان چیه: دوستانی که کارتون Madagascar رو دیدن حتما یادشونه که وقتی بروبچ از باغ وحش نیویورک می زنن بیرون یه جایی گیر پلیس می افتن و همون وسط معرکه یه پیرزن (یا شیرزن) با کیف دستیش گرانیگاه آقا شیره رو هدف میگیره و می زنه دودمانشو به باد می ده (همونجایی که صدای آقاشیره نازک می شه) اونجا همین Grand Central Station هستش. امروز که رفته بودم اونجا به خاطر این بود که تصمیم داشتم برم New Haven در ایالت Connecticut. (دوستان می تونن حدس بزنن مسافرت در ماه رمضون به نزدیکترین شهر که البته فاصله قانونی رو هم داره دلیلی جز استفاده از پتانسیلهای بلا استفاده احکام دین مبین اسلام نداره!) یه شهر خیلی کوچیک و آروم بود که مثل Maastricht برای دوران بازنشستگی جون می ده. به دانشگاه Yale و School of Management هم رفتم. اصولا دانشگاه متشکل از تعداد زیادی ساختمون کوچیک کوچیک بود (با یکی دو تا استثنا). School of Management هم چند تا ساختمون کوچیک بود که زیاد impress کننده نبود. البته از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم