یک ایرانی در بوستون

Return of the Dragon

آخرین باری که در این وبلاگ مطلب نوشتم1 سال قبل بود. آذر 1387. الان آذر 1388 شده. یعنی تقریباً یک سال. برخلاف عرف که فوری می زنن پشت دستشون و می گن: ای هی هییییییییییییییی! می بینی عمر چه زود می گذره؟! به نظر بنده این یک سال خیلی هم زود نگذشت. به نظرم اینکه آدم احساس کنه زمان زود می گذره یا نه به فاکتورهای زیادی بستگی داره, از جمله:

1- میزان لذتی که از زندگی برده

2- میزان تلاشی که در اون مدت کرده

3- میزان و سرعت تحولاتی که در زندگی رخ داده

حداقل برای من این سه فاکتور به گونه ای بوده که زیاد احساس نمی کنم که زمان به سرعت گذشته. به قول انیشتین مرحوم: عرض زندگی مهمتر از طول آنست.

اینکه چی شد که دوباره فیل ما یاد هندوستون  کرد و تصمیم گرفتیم این وبلاگ بینوا رو update کنیم برمی گرده به اینکه امشب با آقا حامد عزیز (البته فامیلی این دوست ما آل محمد است نه عزیز) در دانشگاه معظم MIT صحبت می کردیم و ایشون ما رو یاد آخرین پست وبلاگ در مورد MIT انداخت و ما هم هوس کردیم بنویسیم.

البته خیلی هم بیراه نیست. سعدی علیه الرحمه برای نوشتن بوستان (یا شاید هم گلستان که ما از دوران کنکور این دو تا رو قاطی می کردیم) سالهای سال مسافرت کرد و حاصل تجربیاتش رو ریخت توی یه کتاب. حالا فرض بفرمایید که ما هم سوار خر محترممون شدیم و داریم دور دنیا رو می گردیم و اونچه می بینیم رو می ریزیم توی این وبلاگ. لعلکم تعقلون.... البته در این زمینه یه اشکال فنی هست و اون اینکه سعدی علیه الرحمه با خر محترمشون بعیده که از اقیانوس رد شده باشن و به کانادا سفر کرده باشن ولی ما به برکت خر Lufthansa و AirCanada توفیقش رو پیدا کردیم.

فکر کنم بد نباشه اول راجع به طول و عرض جغرافیایی که در اون هستم یه توضیحی بدم که سرگیجه دوستان برطرف شه. اول از همه اینکه good news رو همون اول گفتم که همانا غبارروبی وبلاگ بود. اما bad news اینه که دیگه از قصه های وال استریت و زیر ناف استکبار و برج Goldman Sachs خبری نیست! اگرچه بنده هنوز در timezone وال استریت هستم که خود جای بسی مسرت و دلگرمیست و اذان اینجا و اوقات شرعیش با وال استریت نزدیکه و رو به قبله که وایمیستی وال استریت بین شما و کعبه قرار می گیره! اینکه این خودش چه حکمتی داره و چه نکته اخلاقی توش هست خدا می دونه ولی هرچه هست دست تقدیر بوده که ما به سوی قبله فاینانس نماز می گزاریم (استغفرا...!!)

سرتون رو درد نیارم: اگه ازتون بپرسن که کسل کننده ترین کشور دنیا که عمراً توی اخبار ایران ازش صحبتی نمی شه مگه اینگه خبرنگارش به جرم جاسوسی دستگیر بشه کجاست چی می گید؟! بععععله... بنده در کانادا هستم. حالا سوال دوم اینکه اگه ازتون بپرسن توی boring ترین کشور دنیا boring ترین شهر چه جور شهری می تونه باشه چی میگید؟

من باشم می گم توی boring ترین کشور دنیا که کلا 2 تا شهر بزرگ داره, boring ترین شهر باید یه شهر کوچیک باشه که دقیقاً به فاصله مساوی در وسط این دوتا قرار داره! بعععععله بنده در Kingston هستم که به فاصله مساوی از Toronto و Montreal قرار داره. اندر جذابیتهای توریستی این شهر همین بس که اتوبوسهایی که از Toronto به Montreal و بالعکس در حرکت هستن سرراه در Kingston نگه می دارن تا مسافرین یه دستی به آب برسونن!

یادمه بنده که در مسیر تهران-سبزوار با اتوبوسهای قرمز رنگ تعاونی 1 ترمینال جنوب می رفتم همین بلا رو سر گرمسار می اورم! (مستحضرید که ذکر نام این شهر ربطی به مسائل سیاسی کشور نداره!) به هر سوی, گهی زین به پشت و گهی پشت به زین....

ok. تو این پست فقط به قول این فرنگیا1 یه سری Fact & Figure راجع به اتفاقاتی که در یک سال اخیر افتاده عرض می کنم تا در پست های بعدی راجع به سایر مسائل بنویسم. به دوستانی که علاقه ای به Finance ندارن پیشنهاد می کنم به جای خوندن این بخش برن رندگینامه مرحوم جبار باغچه بان یا خانوم Monica Lewinsky و اموراتش2 با جناب کلینتون رو مطالعه کنن که نکات عملی (!) بیشتری داره:

پس از برگشتن از نیویورک، بنده به ایران رفتم و با دریافت کارت معافی از رسیدن به درجه رفیع شهادت بازموندم! اینکه چه مصائبی رو در راه گرفتن معافی پشت سر گذاشتم خودش یه وبلاگ مجزا می شه ولی این بخش رو هم ما مدیون دانشگاه محترم شریف و خرخونی های قبل کنکور هستیم که نمره چشم ما رو به حد نصاب قبولی (!) رسوند.

بعد از اون مجدداً به هلند برگشتم برای نوشتن تز. خوشبختانه تونستم تزم رو با یه شرکت تعریف کنم. شرکت SABIC که یه شرکت پتروشیمیایی بزرگ هست و تزم رو در زمینه Credit Risk Modelling یا مدلسازی ریسک اعتباری نوشتم. در این مدت حدود 4 ماه در شرکت مشغول کارآموزی بودم که شاید در فرصتی از تجربیاتم در اونجا بنویسم. بعد از سفری کوتاه به ایران یه سفر چند روزه به اسکاتلند داشتم که تزم رو که به صورت مقاله نوشته بودم در یه کنفرانس در Edinburgh ارائه کنم. سفر بسیار جالبی بود و حتماً راجع بهش می نویسم. پس از اون راهی سرزمین وایکینگ ها شدم و چرخی در سوئد و فنلاند زدم تا قبل از ترک اروپا چهارگوشه اش رو ببوسم! بعد هم به کانادا اومدم و الان در دانشگاه Queen's مشغول خوندن یه فوق لیسانس دیگه (!) در زمینه Finance هستم. درپست بعدی راجع به جزئیات کارم اینجا و همینطور دانشگاه بیشتر می نویسم....

 

  

1) از این به بعد واژه فرنگ در این وبلاگ تنها مختص اروپا و آمریکا نیست و کانادا روهم دربرمیگیره...

2) ترجمه فارسی Affairs....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم