یک ایرانی در بوستون

Career Life 1

یکی از زمینه هایی که ما ایرانیا اطلاعات خیلی کمی راجع بهش داریم فضای کسب و کار و زندگی شغلی در کشورهای پیشرفته ست. اکثر بچه های شریف کم و بیش می دونن که دکترای برق در MIT چه ریختیه و کلاً sense خوبی راجع به MIT و Stanford دارن. ولی کمتر راجع به کار کردن در یک بانک توی نیویورک مثل Goldman Sachs می دونن.

اینجانب هم تنها اطلاعات خیلی اندکی دارم و تجربه کار کردن توی این فضا رو ندارم ولی به نظرم بد نیست که یکی دوتا مطلب راجع بهش بنویسم حتی اگه بر اساس دیده ها و شنیده ها و نه تجربیات میدانی باشه. ان شاء الله مطلب بعدی هم در ادامه همین خواهد بود.

اولاً که یه سری صغرا و کبری می خوام بچینم که برای چرب و چیلی شدن بحث لازمه. اولیش اینکه یکی از سؤالاتی که ذهن ما رو مشغول کرده بود زمانی که عزم apply کردیم این بود که آیا بهتره بعد از لیسانس apply کنیم یا بعد از فوق. متأسفم که به اطلاعتون برسونم که اگه به دنبال یه career حرفه ای و نه آکادمیک هستید حتی اگه بعد از لیسانس هم پاشید بیاید کمی دیره چه رسد به فوق لیسانس.

دلیل این حرف اینه که واقعاً توی دنیای business بیش از اینکه به qualification و دانش شما توجه بشه به مهارتهای رفتاری و اجتماعی شما بها داده می شه. به عنوان یک مثال، به محض اینکه دهنتون رو توی یه meeting باز می کنید و با ته لهجه شیرین فارسی صحبت می کنید و یه جمله رو شونصد بار مزه می کنید تا بگید بدونید که شانس گرفتن job که مستلزم impress کردن طرفتون هست رو تا حد خوبی از دست دادید.

به عنوان مثال دوم، اگه وقتی به یه event می رید هنوز نمی دونید که چطور باید کت و شلوار راه راه رو با پیرهن ساده و کراوات خالدار با رنگهای مختلف set کرد و اینکه نباید جوراب با رنگ روشن پوشید و اینکه چطوری باید یه گیلاس دستتون بگیرید و یه بشقاب و همزمان یه conversation خیلی intellectual داشته باشید و cool باشید و بخندید و دو سه تا remark درست و حسابی بدید، شانس زیادی برای بالا رفتن توی مسیر شغلیتون رو ندارید ( البته با این فرض که تونستید یه شغل پیدا کنید و تو فکر ارتقاء هستید!!) یادش بخیر زمانی که ایران بودیم و می خواستیم جلسه بریم و گاهی اوقات یادمون می رفت کت و شلوار بپوشیم و حتی موضوع جلسه و background افراد جلسه رو هم نمی دونستیم.....

بنابراین از همین الان بدونید که همه ما یه دسته خیلی مهم از مهارتهای شغلی و اجتماعی که اصولاً در دوران جوانی و بخصوص دوران لیسانس شکل می گیره نداریم و به لطف دانشگاههایی مثل شریف، غیر از نشستن پشت کامپیوتر و برنامه نویسی و حل معادله، جذابیت ویژه ای برای این شرکتها نداریم. teamwork ما هم که همه دوستان می دونن کپی برداری جمعی در خوابگاه بود....

توی پست بعدی یه کمی عمومی تر راجع به این مسئله می نویسم، ولی عجالتاً به یکی از تجربیات خودم اکتفا می کنم. اینجا توی مؤسسه، یکی از مسئولین دوره یه سرکارخانم هست که دکترای international education از Columbia داره. اسم این سرکار Maryialice هست و به طرز غیرمشکوکی از همه خواسته که Ali صداش کنن!!!

این علی خانوم استاد networking هست و استعداد عجیب و غریبی در برقراری ارتباط توی این meeting ها داره. توی یه درس به نام career میاد و تجربیاتش رو به ما یاد می ده، از اینکه چه جوری با کیسینجر لینک برقرار کرده تا اینکه چظوری خودشو جای دوست دختر یه میلیونر جازده که بره توی یه meeting و با رئیس جمهور ویتنام صحبت کنه. تقریباً یکی از آرزوهای همه بروبچ دوره داشتن کلکسیون business card هایی هست که این سرکارخانوم داره. چند جلسه اول وقتی ظرافتهای برقراری ارتباط و networking رو برامون می گفت بنده اندر داخلم از خنده  روده بر شده بودم چون همه اون سوتی هایی که ایشون توضیح می داد رو توی این یک سال در هلند و در event های مختلف انحام داده بودم! از اینکه چطور باید گفتگو رو شروع کرد تا اینکه بهتره گیلاستون رو نیمه پر کنید تا بتونید به بهانه پرکردن گیلاس، محترمانه یه conversation رو تموم کنید....

دیشب به همراه بقیه اعضای دوره و علی خانوم به headquarter شرکت Bloomberg در خیابون Lexington رفتیم. ساختمون بی نظیرترین ساختمونی بود که تا حالا توی نیویورک رفتم. (راستی Bloomberg همون جناب شهردار نیویورکه که جزو ثروتمندترین مردان آمریکاست) یه میزگرد در مورد وضعیت اقتصاد آمریکا بود که سه نفر شرکت داشتن:

1- Robert Mundell برنده جایزه نوبل اقتصاد 1999 و استاد Columbia

2- Joseph Stiglitz برنده جایزه نوبل اقتصاد 2001 و استاد Columbia

3- Paul Volcker رئیس اسبق Federal Reserve (بانک مرکزی آمریکا) در زمان بوش پدر

هرسه تا یه حالی به اقتصاد آمریکا دادن و ماله ای اساسی به سیاستمداران آمریکا و اقدامات انجام شده برای فرار از رکود کشیدن. همونطور که انتظار می رفت Stiglitz بیشتر طرفدار مدلهای اقتصادی اسکاندیناوی با مالیاتهای بالا و رفاه بالا بود و Mundell به دنبال کاهش نرخ مالیات بر شرکتها برای تحریک رشد اقتصادی. Volcker هم بحث Gloal Currency یا یه پول مشترک جهانی رو مطرح کرد که به نظر من کاملاً تخیلی بود و البته توسط Mundell پشتیبانی شد. بعد از سخنرانی و طبق سنت بلاد کفر informal Drink بود و بر اساس مأموریت محول شده از طرف علی خانوم بنده مأمور شدم که با آقای Volcker یه گپی بزنم و تلاش کنم با هر لطائف الحیلی که شده Emailش رو بگیرم.

بر اساس تعلیمات سرکار خانوم، کلید موفقیت انتخاب یک قلاب یا hook مناسبه که منظور یه موضوعیه که بین شما هم حسی مشترک ایجاد کنه و توجه طرف رو جلب کنه. ما هم که یه دانشجوی یه لا قبا هستیم پس از کلی تفکرات تصمیم گرفتیم اینطوری approach کنم:

من:

Hi, i'm Ali from the Levin Institute and i'm actually very interested in the whole idea of global currency, because I'm from the same city that Euro was introduced, Maastricht, The Netherlands and I have witnessed the success of Euro.

Volcker:

yeah, it's amazing that the issue was brought up again in this meeting.

من:

I actually had a question about it but I guess it's not the right moment to ask, so do you mind if i contact you by Email later?

Volcker:

.... (یعنی اینکه با دماغ گنده اش بهم زل زده)

من: (با نیش باز)

- i know you're gonna be busy these days so I can wait till after the election

Volcker:

i don't have an Email address, my secretary does....

این یعنی اینکه ایشون بنده رو Bog down کرد!! (به زبون خودمون سوسک شدیم!) البته خداییش عملکرد بنده خوب بود و علی خانوم کاملاً approach ما رو تأیید کرد ولی به هرحال لقمه گنده تر از دهن ما بود!!

بعدش هم با جناب Mundell چند دقیقه ای راجع به ایده مزخرف Global Currency جر و بحث کردم. روم نشد وگرنه بهش می گفتم: !u know what?! you nerds always talk bullshit ولی خب خیلی محترمانه راجع به پیشنیازهای اجرایی شدن ایده هوشمندانه ایشون بحث کردیم.

 

(توضیح: عکس بالا مربوط به Mundell و عکس پایین که تارتر افتاده مربوط به Volcker هست)

با یه سرکار خانوم هم آشنا شدم به نام Consuelo Mack * که مدتها در Wall Street Journal و همینطور CNBC کار می کرده و یکی از مجریان معروف برنامه های مربوط به Business هست. البته این یکی موفق افتاد و تونستم یه conversation موفق داشته باشم و در مورد اقتصاد آمریکا و اینکه به نظر من بازهم قوی خواهد موند چون باهوشترینها رو از کل دنیا جمع کرده و اینکه می خوام برگردم ایران کار کنم و .... حرف زدیم و به هدف نهایی علی خانوم که همانا گرفتن business card بود رسیدیم. البته این بار دستاوردها فراتر از حد انتظار بود چون ایشون چندین بار تأکید کرد که حتماً email بزنم چون گل پسر سرکار خانوم در دانشگاه Indiana داره political Economics می خونه و همچنین زبان شیرین فارسی یاد می گیره و می خواد به ایران بره.

خلاصه که ایشون گفت شاید بشه ما و یا مؤسسه رو توی یکی از برنامه های تلویزیونیشون یه کمی بازی داد ولی خب رو حرف این فرنگیا نمی شه خیلی حساب باز کرد.

مخلص کلام اینکه زندگی کاری و حرفه ای اینجا یه دنیای 100% متفاوت از دانشگاهه که اولاً ورود بهش به شدت دشواره و ثانیاً نیازمند مهارتهایی هست که ما به دلیل شیوه خاص بزرگ شدنمون بیگانگی زیادی داریم و زمان زیادی برای جبران کردنش باید بذاریم.

توی مطلب بعدی اگه عمری باشه کمی بیشتر راجع به Career life می نویسم......

P.S: آقا این هموطنای ما آبرو حیثیت ما رو به باد دادن. یکی از رفقای آمریکایی ما که زیاد سربه سر هم می ذاریم و می کوبیم تو سرش که: americans don' know what the "rest of the world" means یه email با عنوان BAHAHAHAHA برام فرستاده با لینک زیر:http://news.yahoo.com/s/nm/20081017/od_nm/us_guinness_sandwich

جریانش مربوطه به اینکه می خواستن هموطنان ما رکورد بزرگترین ساندویچ دنیا رو بشکنن که ایرانی بازی ملت گل می کنه و قبل از متر کردن و ثبت ساندویچ، مراحل هضم و جذب رو توی معده ملت طی می کنه!!

* http://www.wealthtrack.com/about.php

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم