یک ایرانی در بوستون

Virtue

پرده اول: تابستان امسال بیشتر سفرم در ماه رمضان بود. مردم به سه دسته تقسیم می شدن:‌یه عده روزه می گرفتن،‌یه عده روزه نمی گرفتن، یه عده هم این وسط بودن، یعنی از یه طرف دوست داشتن روزه بگیرن و از طرف دیگه به خاطر چیزهایی مثل سختی کار یا نداشتن تحمل گرسنگی و تشنگی طولانی، هر روز (یا بعضی روزا) 20-30 کیلومتر می رفتن خارج شهر و روزه شونو می خوردن و برمی گشتن.

پرده دوم: پاییز پارسال کنفرانس اقتصاد ایران در بوستون کالج برگزار شد. بعد از کنفرانس با دوست عزیزی آشنا شدم که برای ارائه مقاله ش از ایران اومده بود و شخص بسیار جالب و دوست داشتنی بود. در حین صحبت و راهنمایی برای گشت و گذار توی شهر، بهش پیشنهاد دادم که اگر نیاز به اینترنت داشت، بره یه starbucks یا Dunkin Donuts. پرسید که گیر نمی دن طولانی بشینی؟ گفتم نه اصلا. با خنده گفت: عجب آدمای خوبی هستن اینا!

راجع به داستان تابستان، بعضی از اونایی که کلاً روزه نمی گرفتن، به اونایی که برای خوردن روزه 20-30 کیلومتر به خارج شهر می رفتن گیر می دادن که آخه کدوم آدم عاقلی اینهمه راه پا میشه بره که روزه شو بخوره و برگرده؟ اگه میخواید روزه بخورید خب بخورید دیگه، اینهمه کلاه شرعی درست کردن و اتلاف وقت و بنزین سوزوندن بی دلیل برای چی. خود منم وقتی کلاه اقتصادیمو میذارم سرم دقیقا همین نتیجه رو میده که این کار جز هدر دادن منابع اقتصادی (بنزین و وقت و ...) و آلوده کردن محیط زیست، در مقایسه با روزه خوردن بدون طی این مسیر، تفاوت دیگری نداره.

اصلا بذارید یه مثال دیگه بزنم که برای روزه گیرها و روزه خورها علی السویه باشه. فرض کنید شما نصف شب سوار ماشین هستید و رسیدید سر چهارراه و چراغ قرمزه. باز فرض کنید که به طور کامل، چهار طرف جاده رو می بینید و کاملا مطمئن هستید که هیچ ماشینی (چه پلیس و چه غیرپلیس) تا شعاع چندکیلومتری وجود نداره و بنابراین، رد کردن چراغ قرمز هیچ خطری برای شما و سایر افراد جامعه نداره. با عینک اقتصادی و هزینه و فایده صرف، توقف پشت چراغ قرمز چیزی جز سوزاندن بنزین اضافی و اتلاف وقت نیست. 

اما اگر از جناب امانوئل کانت1، فیلسوف معروف بپرسی نظرش فرق می کنه: از نظر کانت، معیار درست بودن یک کار یا به زبان دقیق تر معیار تعیین فضیلت (Virtue) یا ارزش اخلاقی یک کار، انگیزه انجام اون کار هست. از نظر ایشون کارهایی که با هدف ارضاء کردن انگیزه های بیرونی و یا امیال صرفا غریزی انجام میشن فاقد ارزش اخلاقی هستن. مثلا اگر کسی درس می خونه که پولدار بشه، درس خوندنش فاقد ارزش اخلاقی هست. یا اگر کسی پشت چراغ قرمز توقف می کنه که جریمه نشه، کارش هیچ فضیلتی نداره. به نظر کانت، کاری فضیلت داره که با انگیزه انطباق با اصول درونی تعیین شده توسط خود فرد انجام بشه. مثلا اگر کسی به این دلیل درس می خونه که فکر می کنه علم و دانش ارزشمنده و علم آموزی رو به عنوان یک اصل اساسی در زندگی پذیرفته، درس خوندن کار ارزشمندیه. یا اگر کسی پشت چراغ قرمز می ایسته چون احترام به قانون رو به عنوان یک اصل درونی و استثناءناپذیر برای خودش قرار داده کارش دارای فضیلته. دلیل اینکه مثال چراغ قرمز رو در نیمه شب (و نه مثلا وسط روز)‌ زدم دقیقا همین بود که سایر انگیزه ها مثل جریمه نشدن و یا خطر تصادف و غیره کاملا کنار بره و فقط انگیزه احترام به قانون باقی بمونه. با این اوصاف، اگر جناب کانت، زنده بود به احتمال زیاد معتقد بود رانندگی 20-30 کیلومتری برای خوردن روزه یک کار ارزشمند و دارای فضیلته، چون با هدف احترام به یک اصل درونی که فرد برای خودش وضع کرده (رعایت احکام شرعی) داره انجام میشه. اما بر عکس، اگر این 20-30 کیلومتر رانندگی مثلا با هدف رفتن به رستوران یا سرکار باشه، ارزش خاصی نداره.

حالا با این مقدمه، بریم سراغ داستان دوم: بعد از خنده دوستم، بهش توضیح دادم که به نظرم اینکه اینجا به شما اجازه می دن هرقدر خواستی در کافی شاپ بشینی هیچ ربطی به خوب یا بد بودن آدم هایی که داخل کافی شاپ کار می کنن نداره. صرفا سیاستی هست که شرکت Starbucks یا Dunkin Donuts وضع کرده و براش هم احتمالا کلی محاسبه کرده که میزان مشتری که جذب میشه به دلیل این کار، در مقایسه با هزینه اشغال صندلی ها بیشتره و بنابراین، براش می صرفه.

این نوع نگاه رو اکثر ما ایرانی ها ابتدای ورودمون به امریکا و حتی گاهی تا سالها بعد داریم که اکثر رفتارهای خوبی که در اینجا می بینیم رو ناشی از "خوب بودن آدمها" می دونیم. به زبان کانتی، فکر می کنیم دلیل مثلا برخورد خوب در فروشگاه یا اجازه دادن به شما برای نشستن بدون محدودیت، یا احترام مردم به قوانین راهنمایی و رانندگی، اینه که اونها ذاتا و دروناً (این کلمه از نظر فارسی مشکل داره!) آدمهای خوبی هستن و این رفتارشون ناشی از اصول اخلاقی هست که بهش اعتقاد دارن. من حداقل در مورد رفتارهایی که یک سرش به بیزنس و کسب و کار ختم میشه می تونم با قطعیت بیشتری نظر بدم و اون اینکه تقریبا تمامی رفتارهای خوبی که اینجا می بینی، با نگاه کانتی، فاقد ارزش اخلاقیه و تهش با هدف حداکثر شدن سود بنگاه هست. احترام به مشتری، خدمات عالی پس از فروش و غیره، که همشون آدم رو به وجد میاره و خود من از افرادی هستم که خیلی باهاشون حال میکنم و برام آموزنده ست، با هدف جلب مشتری و سهم بازار و افزایش سود هستن، نه ناشی از اصول اخلاقی. در حوزه رفتارهای فردی، همین اول اینو بگم که اینجا هم افراد بسیار خوب و نازنین وجود دارن و اگرچه نمیشه این ادعا رو به همه تعمیم داد، ولی بخش زیادی از رفتارهای خوب افراد با همدیگه، مثل دروغ نگفتن و رعایت قانون و غیره هم به نظرم ناشی از انگیزه های بیرونی هست. مثلا یکی از اصلی ترین دلایل دروغ نگفتن افراد در اینجا، تبعات سنگین دروغ گفتن هست. برای اینکه بهتر موضوع روشن بشه، وقتی گندش دراومد که بیل کلینتون در دوره ریاست جمهوریش با یک دختر کارآموز در دفترش به نام مونیکا لوینسکی رابطه داشته، ایشون جلوی تلویزیون اومد و گفت:

"I want to say one thing to the American people. I want you to listen to me. I'm going to say this again: I did not have se*ual relations with that woman."

بعدها که گند داستان دراومد، جمهوریخواه ها حسابی از این داستان امتیاز گرفتن و تو سر کلینتون کوبیدن. اما تنها چیزی که نتونستن ثابت کنن، این بود که کلینتون به مردم امریکا دروغ گفته. وکیل کلینتون هم اینطور دفاع کرد که شما در هر دیکشنری نگاه کنید، این اصطلاح Se*ual relations یک تعریف مشخص داره و رابطه آقای رئیس جمهور با اون خانم اینطور نبوده. 

صد البته که یه همچین کاری صرف نظر از دروغ گفتن یا نگفتن راجع بهش در فرهنگ ما (و حتی اینجا)‌ کاملا غیرقابل قبوله ولی غرضم اینه که اگر ثابت شده بود که از نظر فنی (!)‌کلینتون دروغ گفته مطمئنا براش خیلی بیشتر گرون تموم میشد.

قضیه وقتی جالب تر میشه که به این فکر کنی که اگر آقای کلینتون این شعبده بازی که در کلامش کرده بود و به اصطلاح با کلمات بازی کرده بود رو با هدف انگیزه درونی خودش در اجتناب از دروغ به عنوان یک اصل اخلاقی انجام داده بود،  با اینکه افکار عمومی امریکا رو گمراه کرده احتمالا از نظر جناب کانت تا حدی دارای ارزش اخلاقیه.

جالبه که خود جناب کانت هم داستان نسبتا مشابهی براش پیش اومده: گویا که ایشون سخنران و نویسنده بسیار متبحری بوده و پادشاه وقت و دار و دسته کلیسا نگران می شن که مبادا ایشون به مسیحیت لطمه بزنه و مردم رو بی دین و ایمون کنه. پادشاه بهش دستور میده که دست از سخنرانی و نوشتن بردار. جناب کانت هم نامه ای می نویسه و میگه: 

As your Majesty’s faithful subject, I shall… desist from all public lectures or papers on the subject.

یعنی که به عنوان یک فرمانبردار وفادار،‌ دیگر راجع به این موضوع (مذهب) سخنرانی نمی کنم و نمی نویسم. حالا کلید داستان در به کار بردن "به عنوان یک فرمانبردار وفادار" هست که گویا جناب کانت حدس می زده که پادشاه با سن و سالی که داره دیر یا زود خواهد مرد و طبعا ایشون اخلاقا از قید فرمانبردار وفادار آزاد خواهد شد. گویا همینطور هم شده و بلافاصله بعد از مرگ پادشاه، ایشون دوباره دست به قلم شده...2

اگر به داستان خودمون برگردیم، خلاصه ماجرا اینه که خیلی از رفتارهای خوب اینجا ناشی از عوامل بیرونی و نه اصول درونی هست و از نظر کانت فاقد ارزش اخلاقیه. 

اما دلیل اشتباه ما ایرانیا در تفسیر رفتارهای اینجا اینه که توی محیطی بزرگ می شیم که در اکثر موارد، انگیزه های بیرونی طوری طراحی شدن که برای فرد، انگیزه انجام کار خوب رو ایجاد نمی کنن و بلکه در بسیاری از موارد انگیزه عمل بد رو تقویت می کنن. بنابراین، وقتی کار خوبی می بینیم، با احتمال بالایی می دونیم که ناشی از اصول اخلاقی یا مذهبی خود فرد بوده و نه انگیزه های بیرونی، و به همین دلیل، ناخودآگاه براش ارزش اخلاقی قائل می شیم و ذوق می کنیم. مثلا اگر می ریم به یه اداره دولتی و یه کارمند خوش اخلاق، کارمون رو راه میندازه، کاملا مطئنیم که این آدم، آدم با وجدانیه و صرفا به دلایل درونی با من برخورد خوبی داشته، نه اینکه مثلا به خاطر الزامات سازمانی و ارتقاء شغلی. اتفاقا انگیزه های سازمانی به گونه ای طراحی شده که فرد انگیزه داره حتی الامکان از زیر کار دربره و چوب لای چرخ ملت کنه. به همین خاطره که تا قیام قیامت ازش ممنون میشیم. من هنوز که هنوزه، لطف و محبت خانم یونسی از کارمندای دانشگاه شریف رو فراموش نکرده م که جزو معدود افرادی بود که واقعا کارراه انداز بود.

خلاصه که وقتی اینجا هم میاییم، حداقل اوایل کار با همین نگاه اتفاقات دور و برمون رو تفسیر می کنیم و خوبی های محیط و رفتارهای خوبی که می بینیم رو به حساب "خوب بودن افراد" میذاریم. از نظر من، اینجا آدما نه خوبن، نه بد، فقط آدمن، همین! دقیقا مثل بقیه آدمای دنیا. و با احتمال بالایی اگر مدتی در محیطی مثل محیط ایران که انگیزه های بیرونی به درستی طراحی نشده قرار بگیرن، تقریبا همون رفتاری رو خواهیم دید که از یک ایرانی می بینیم.

حالا برای اینکه داستان کمی پیچیده تر بشه، میشه با کلاه اقتصادی و سیاست گذاری هم به داستان نگاه کرد: آقای علی آقای فایننسی، گیرم که حرف شما درست! فرض کنیم کارهای خوبی که اینجا دیده میشه اکثرا فاقد فضیلته (با تعریف کانت) و کارهای خوبی که در ایران می بینیم چون احتمالا ناشی از انگیزه های طراحی شده در محیط نیست، درونیه و دارای ارزش اخلاقی. پس میشه دو جور نظام انگیزشی در اقتصاد و جامعه طراحی کرد: یکی اینکه تلاش کنی انگیزه های بیرونی (مثلا انگیزه های مادی) رو به قدری تقویت کنی که افراد حتما رفتار خوب و هنجار از خودشون بروز بدن. مثلا جریمه های رانندگی رو حسابی بالا ببری، سیستم حقوق و پاداش کارمندان رو طوری طراحی کنی که به مشتری احترام بذارن، هزینه های دروغ گفتن رو انقدر بالا ببری که افراد از ترس موقعیت اجتماعی شون (و نه لزوما به دلایل اخلاقی) دروغ نگن. این میشه کم و بیش سیستمی که در امریکا هست.

یه سیستم دیگه هم اینه که بگی اگر افراد تنها انگیزه شون برای کارهای خوب جریمه نشدن و از دست ندادن شغل و بالا رفتن درآمد و غیره باشه، این کارهای خوب منجر به کمالشون نمی شه و تنها اعمالی ارزشمنده و ما رو به کمال می رسونه که انگیزه اصولی و درونی داشته باشه، پس نباید انگیزه های بیرونی و مادی رو تقویت کرد و باید تمرکز رو روی ترویج ارزش های اخلاقی گذاشت. تقریبا شبیه سیستمی که در ایران داریم: مثلا بنزین و برق و آب ارزون باشه، ولی از افراد بخوایم به خاطر بد و غیراخلاقی بودن اسراف، درست مصرف کنن. یا مثلا در طراحی انگیزه های مدیران دولتی دقت کافی نکنیم و زمینه های فساد اقتصادی رو از بین نبریم، اما به دنبال تقویت تعهد و پاکدستی در بین مدیران و افراد جامعه باشیم.

طبعا این دو سیستم، دو سیستم extreme یا به اصطلاح دو سر طیف هستن، ولی به نظرم سوال مهم اینه که یک سیستم خوب برای سیاستگذاری و تنظیم روابط اجتماعی و اقتصادی باید به کدومیک از اینها نزدیک تر باشه؟ به عبارت دیگه، آیا بهتره "پراگماتیست" باشیم و بگیم فضیلت و ارزش اخلاقی و فلان و بهمان نون و آب نمیشه، باید بپذیریم افراد، عمدتا به دلیل انگیزه های بیرونی رفتار خوب انجام میدن. یا اینکه اخلاق محور و ایده آل گرا باشیم و بر ترویج ارزش های اخلاقی و درونی، و نه لزوما طراحی مکانیزم های انگیزشی بیرونی تمرکز کنیم؟ حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را...3

 ------------------------------------------------------------------------------

1- این طفلک اگر می دونست قراره یک بی سواد فلسفه مثل من از نظرات و افکارش استفاده کنه، شکر می خورد که طرف فلسفه بره...

 2- داستان ها رو از کتاب "Justice, What's the right thing to do" از مایکل سندل، فیلسوف معروف دانشگاه هاروارد نقل کردم. جزو معدود کتابهای زندگیم هست که دو بار خونده ام و اکیدا توصیه می کنم به همگان.

3- اگر فیلسوف یا فلسفه خوانده هستید احتمالا ایرادات زیادی در متن پیدا کنید که ممنون میشم تذکر بدید.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم