یک ایرانی در بوستون

Anti-Iran

اول فیلم میراث آلبرتا یه خانمی که گویا کانادا درس می خونه دلایل رفتنش از ایران و خوبی های زندگی در خارج رو توضیح میده و چند بار تأکید می کنه که اینجا (یعنی کانادا) "همه" مردم که دارن رد می شن لبخند می زنن و لبخند روی لبهای "همه" ست و اینکه چقدر "همه" خوش برخوردن و ... اگر کلمه "همه" از جملات بالا حذف بشه، با کمی اغماض، این توصیفات راجع به جاهایی که من بودم (از جمله کانادا) تا حدی صادقه؛ اول کار که میای اینجا، معمولا تا چند ماه یا چند سال (یا برای بعضی چند دهه!) در کفِ این هستی که رفتار مردم با هم چقدر مودب تر و خوش برخوردتر از برخوردیه که ما توی ایران باهم داریم و کلی حال می کنی که نیاز نیست با ملت دست به یقه بشی که مثلا توی صف نونوایی نزنن یا اینکه نیاز نیست پشت گیشه بانک یا ادارات دولتی، قربون صدقه صندوقدار بشی و با حالت التماس درخواستت رو بگی که طرف دلش رحم بیاد و لطف کنه وظیفه ای که بابتش حقوق می گیره رو انجام بده.

اگر هم خوش شانس باشی و خیر سرت فاینانس پذیرش بگیری، می دونی که اگر مثل بچه آدم درستو بخونی و کار احمقانه ای نکنی، می تونی بعد از دکترا یه شغل آبرومند توی دانشگاه گیر بیاری و پول خوبی بگیری. اگر هم بری توی موسسات مالی، احتمالا یه پاداش امضای قرارداد (signing bonus) همون اول کار می گیری که از حقوق یک سال دانشجوییت بالاتره. بعد می تونی بلافاصله یه بی ام وی سری 5 لیز (lease) کنی و اگر توی یه شهر با قیمت های معقول زندگی کنی، با یه mortgage (وام مسکن) 400-500 هزار دلاری 30 ساله یه خونه 4-5 خوابه با یه حیاط بزرگ بخری و آخر هفته ها چمنای حیاطتو کوتاه کنی و barbeque کنی و کباب برگ بزنی. توی دانشگاه و شرکت هم با همکارات رابطه نسبتا خوبی داری اگرچه گاهی بهت تیکه میندازن یا شوخی می کنن که مثلا رئیس جمهورتون توی سازمان ملل فلان حرفو زد، ولی سعی می کنی تو هم جنبه داشته باشی یا مثلا حاضر جواب باشی و یکی از سوتی های Sarah Palin رو به رُخشون بکشی که مثلا فرق کره شمالی و جنوبی رو نمی دونه. اگر هم باهات خیلی رفیق بشن احتمال داره thanksgiving دعوتت کنن خونه شون تا با هم بوقلمون بخورید. خلاصه که همه چی آرومه.... من چقدر خوشحالم...

مشکل برای بعضی ها (از جمله من!) از اونجا شروع میشه که بعد از اون چند ماه یا چند سال اول که آب ها از آسیاب میفته و دیگه جو خارج بودن برات عادی میشه، هر از گاهی یه اتفاق ظاهرا کوچیک مثل پُتک میخوره تو مغزت یا مثل دِلِر میره تو مُخت و انگار که چُرتت رو پاره می کنه، اون موقع ست که می فهمی چقدر بین تو و محیط اطرافت تفاوت یا حتی تناقض هست. می فهمی تقریبا همه اون چیزایی که برای تو مهمن و بهشون افتخار می کنی و غرورت رو بر اساس اونا تعریف کردی، برای محیطی که توش زندگی میکنی ارزشی نداره یا حتی ضدارزشه! بعد یکی دو روز depress می شی و میری تو فکر و هی با خودت کلنجار میری که مگه قراره چند بار زندگی کنی که یه بارش رو توی همچین محیطی زندگی کنی و باید با وجود همه مشکلات، هرچه زودتر برگردی مملکت خودت. خوشبختانه یا متاسفانه، تعداد این اتفاقات خیلی کمه و شاید سالی یکی دو بار بیشتر نیفته. به خاطر همین، یکی دو روز که رد میشه، دوباره همه اینا یادت میره و دوباره همه چی آرومه و میری فروشگاه، لباس مارک دار می خری و ماشین خوب سوار میشی و روز از نو روزی از نو، تا دفعه بعد که پُتک بعدی بخوره وسط ملاجت.

با اینکه این اتفاقات خیلی ضدحاله ولی من دوستشون دارم چون از خواب خرگوشی بیدارم میکنه. این اتفاقات می تونه در هر لحظه بیفته یا حتی اصلا نیفته ولی تو فکر کنی افتاده! مثلا حتی می تونه انقدر ساده باشه: وارد یه فروشگاه یا اداره بشی و فروشنده اونطور که با مشتری قبلی که آمریکایی و سفیدپوست بوده با تو خوش و بش نکنه و با اینکه کاملا برخورد مودبانه ای داشته، تو توهم بزنی که دلیل خوش و بش نکردنش این بوده که تو قیافه ت و لهجه ت امریکایی نبوده. یا مثلا موقع رانندگی بپیچی جلوی یکی و طرف شاکی بشه و وقتی می بینه قیافه خارجی داری از پنجره ماشینش داد بزنه: "برگرد همونجایی که ازش اومدی!" یا مثلا از مهماندار هواپیما بخوای که بهت یه قوطی کوکاکولای دربسته بده و بخاطر اینکه حجاب داری بگه نمی تونم بهت قوطی دربسته بدم، بعد همونجا یه قوطی آبجو بده به بغل دستیت. بعد هم که اعتراض کنی بهت بگه چون ممکنه از قوطی نوشابه به عنوان سلاح استفاده بشه!

برای منم هر از گاهی این اتفاقات میفته اگرچه خدا رو شکر تعدادشون خیلی خیلی کم بوده. یکی از نمونه هاش که تقریبا هرسال داره اتفاق میفته، کنفرانس سالانه Asset Management هست که همین وقتا در دانشکده ما برگزار میشه. حدود 100 نفر از حرفه ای های صنعت مالی که اکثرا فارغ التحصیلای بوستون کالج هستن دعوت می شن و گاهی اوقات سخنران های خیلی جالبی رو دعوت می کنن. (راجع به کنفرانس دو سال قبل اینجا نوشته م.) امسال هم کنفرانس برگزار شد و آدمای نسبتا معروفی مثل Peter Lynch رو دعوت کرده بودن. آخرین سخنران هم Nicholas Burns، استاد Kennedy School دانشگاه هاروارد بود که 30 سال قبل در بوستون کالج با رئیس دانشکده مون همکلاس بودن. این آقا الان مشاور جان کری هست و قبلا هم مذاکره کننده اصلی توافق هسته ای هند و امریکا بوده. علاوه بر این، ایشون در مذاکرات قرارداد بلندمدت کمک نظامی امریکا به اسرائیل نقش کلیدی داشته1، سال ها سفیر امریکا در اسرائیل بوده و الان عضو کمیته موزه هولوکاست هم هست.

گوش دادن به سخنرانی این آدم نکات آموزنده ای داشت: اولا انصافا در فن بیان و سخنوری بی نظیر بود و من یادم نمیاد کسی رو دیده باشم که انقدر روان، متقاعد کننده و مرتب حرف بزنه. خود این امریکایی ها بطور میانگین از بقیه مللی که من دیده م در زمینه وراجی کردن و پرزنتیشن یه سر و گردن بالاترن ولی این واقعا یه چیز دیگه بود. امیدوارم فیلم سخنرانیش رو پیدا کنم و اینجا بذارم. 

نکته بعدی که بارها و بارها در عمل بهم اثبات شده اینه که اگر امریکا قدرت اول دنیا نباشه باید در عدالت خدا شک کنی! وقتی همچین آدمهایی با این دید وسیع و استراتژیک بشن تصمیم گیران یا مشاوران اونا در یک مملکت، تعجبی از خروجی کار نباید داشته باشی. واقعا همه حضار در نیم ساعت صحبت ایشون پلک هم نمی زدن و سراپا گوش بودن و تحلیل هایی هم که ارائه می کرد حداقل با نگاه آماتوری من خیلی جامع و پخته بود.

من واقعا امیدوارم مشاوران تصمیم گیران مملکت ما سطح تحلیلشون از کارشناسایی که توی برنامه های صدا و سیما میارن بالاتر باشه وگرنه خیلی سخت خواهد بود رویارویی با همچین آدمایی که اینور تحلیل می کنن و تصمیم می گیرن. آقا اصلا من از دو گروه توی مملکت خیلی شاکیم: یکی عزیزانی که تا شابدُل عظیم بیشتر نرفتن و نشستن کنار گود و گیر می دن به تیم مذاکره کننده ایرانی، اونوقت خودشون اگر قرار باشه با همچین آدمایی بشینن پشت میز مذاکره، Hello this is a table هم بلد نیستن! من آقای ظریف رو در حدی که بقیه مردم می شناسن می شناسم ولی انصافا کشتی گرفتن با همچین آدمایی سر میز مذاکره علاوه بر غرور و اعتمادبه نفس بالا که ماشاءالله توی مملکت ما همه مون داریم، نیازمند کسیه که با این آدما مدت طولانی دمخور بوده باشه و خم و چمشون رو بدونه وگرنه بدجور فیتیله پیچ میشه. از این بابت، به نظرم باید خدا رو شکر کنیم که فردی مثل ظریف وزیر امور خارجه هست. من اگر روزی کاره ای می شدم در مملکت (خدا بهتون رحم کنه!) و امکانش بود، چند ده نفر رو بورسیه می کردم این دانشکده Kennedy school هاروارد و بعد هم پست های کلیدی وزارت خارجه رو می سپردم بهشون! مهم نیست چه textbook یا جزوه ای سر کلاس تدریس میشه، مهم اینه که تنت به تن همچین آدمایی بخوره، جنس نگاه و تحلیلت یه سر و گردن از بقیه دنیا بالاتر میره.

اما گروه دومی که توی ایران فشار خون منو می برن بالا، همون کاسه های داغ تر از آش هستن! همونایی که توی ایران نشستن و فکر می کنن ارتش امریکا در حال صادرات قوطی کنسرو دموکراسی به اقصی نقاط دنیاست و صبح تا شب دست به دعا هستن که امریکا بیاد به قول خودشون "حکومت آخوندا" رو براندازه و دموکراسی رو تو دماغمون فرو کنه! همونایی که از وزیر امورخارجه کشورشون به امریکا درددل و شکایت می کنن که چرا توی مصاحبه با مصاحبه گر امریکایی (چارلی رُز) نگفته که در ایران بعضی افراد به دلیل اظهارنظرهای سیاسی در زندان هستن! اگه توی این مدت زندگی اینجا و مطالعه کردن راجع به اقتصادش یه چیز یاد گرفته باشم اینه که اگر اولویت اول امریکا، صادرات دموکراسی به اقصا نقاط گیتی بود، الان روسای کشورهای خلیج فارس که با رئیس جمهور امریکا در کمپ دیوید دارن گلف بازی می کنن لااقل در فاصله بین بازی گلف و مِنچ (!)، راجع به حق رأی و رانندگی زنان هم یه صحبتایی می کردن.

اما نکته دیگه راجع به سخنرانی ایشون که ربط داره به روضه هایی که اول کار خوندم، طبق معمول، توی امریکا امکان نداره از سیاست خارجی حرف بشه و ایران، چین و روسیه نقل مجلس نباشن و ایشون هم تحلیلاش حول همین سه تا بود. هم در حین صحبت و هم در سوال و جواب ها راجع به مذاکرات هسته ای صحبت کرد و اینکه چطور از سر ناچاری دارن با "دولتی که بزرگ ترین حامی تروریسم" هست مذاکره می کنن. اینکه تصمیم به مذاکره با ایران و حمله نکردن به ایران رو خود جورج بوش در سال 2004 گرفته چون اولا تا خرخره درگیر عراق و افغانستان بوده و جنگ سوم به صلاح نبوده و ثانیا بمباران تأسیسات ایران فقط سرعت ایران رو کند می کرده ولی دانش هسته ای رو نابود نمی کرده. راجع به خاورمیانه و اینکه به نظرش باید اوباما بیشتر از اعراب خلیج فارس حمایت کنه که جلوی نفوذ ایران گرفته بشه و اینکه الان 11 میلیون نفر یعنی نیمی از جمعیت سوریه آواره هستن و الخ. یکی از حضار هم سوالش این بود که چرا امریکا ساعت سه نصف شب با سی تا بمب نمی زنه تأسیسات ایرانو نابود کنه و خیال خودشو راحت کنه؟ (ملاحظه می فرمایید که در صنعت مالی هم IQ در حد فیتوپلانکتون پیدا میشه!) 

همینطور که این حرفا رو می شنیدم فکرای مختلفی با سرعت از ذهنم می گذشت: اینکه چقدر راحت و مثل نقل و نبات دارن راجع به بمباران جایی صحبت می کنن که همه خانواده ت، دوستانت، خاطراتت و آباء و اجداتت متعلق به اونجان. اینکه اگر منافع ایجاب کنه و مانعی نباشه، هیچ بعید نیست که مثلا ده سال دیگه همون بلایی که سر سوریه اومده خدای نکرده سر مملکت تو هم بیاد. اینکه اصولا چرا اینجا برای ملت انقدر پذیرفته شده ست که کشورشون باید همواره در چندجای دنیا مشغول جنگ و لشکرکشی باشه. اینکه چقدر راحت راجع به 11 میلیون آواره سوری صحبت میشه، انگار که یه گله گوسفندی هستن که از یه آغول باید ببرنشون یه آغول دیگه. اینکه اصلا من این وسط چیکار دارم می کنم؟! اینکه اینجا توی این جمع چه وصله ناجوری هستم؟! اینکه همون آدمایی که هرروز توی دانشکده باهاشون سلام و علیک می کنی ککشون هم نمی گزه اگه فردا همون اتفاقی که توی سوریه داره میفته برای مملکت تو بیفته. اینکه گیرم خیلی خفن و کار درست بودی و مدارج ترقی رو در رقابتی ترین کشور دنیا طی کردی و 50 سالت که شد، رئیس business school بوستون کالج شدی (چیزی که برای امثال من احتمالش در حد احتمال برنده شدن کرم ابریشم در مسابقه ماراتن بوستونه!) باز گیرم که رئیس خیلی کاردرستی بودی و یه کنفرانس سالانه فاینانس هم راه انداختی و کلی لینک زدی و تونستی یه سخنران خفن مثل این آقا رو دعوت کنی. دقیقا چه حسی راجع به خروجی سی ساله زندگی حرفه ایت داری وقتی این حرفا رو راجع به چیزایی که بهشون افتخار می کنی و هویتت با اونا تعریف شده می شنوی؟!2

دو تا سخنران صبح هم که من نبودم گویا لابلای حرفاشون اظهارنظرهای مشابهی داشتن و گویا اولیشون که استاد تاریخ دانشگاه هاروارد بوده، حرفهای نامربوطی راجع به ایران و اسلام زده بود و اینکه جمعیت مسلمونا در امریکا خیلی زیاده و ممکنه چند سال بعد "مشکلاتی" که الان در اروپا ایجاد کردن رو در اینجا هم ایجاد کنن. در فاصله بین دو سخنران بعد از ظهر، یکی از استادای دپارتمانمون که اسرائیلیه ، بغل دستم نشسته بود و از من پرسید احساست راجع به صحبتای سخنران اول چی بود (البته بنده خدا قصدی نداشت) بهش گفتم صبح نبودم ولی اگر بودم  حتما ناراحت می شدم، به خصوص حرفهایی که راجع به زیاد شدن جمعیت مسلمانان امریکا زده بود، و اینکه الان دقیقا منظورش اینه که باید جمعیت مسلمونای امریکا رو کم کرد؟ مثلا منظورش اینه که باید کشتشون تا کم بشه؟! شیطونه می گفت بهش بگم: احساس خودت چی بود اگه همین حرفا رو راجع به یهودیا زده بود؟!

اینا رو که می شنوی هی می خوای خودتو بزنی به کوچه علی چپ و برای اینکه خودتو آروم کنی میگی: "ای آقا! مگه ما کم توی مملکتمون به اینا فحش میدیم؟! تازه حداقل اینجا مملکت آزادی بیانه و حالا بالاخره این وسط دو نفرم نظرات تندی راجع به مملکت و مذهب تو دارن." بعد بالافاصله جواب میدی: اگر مثلا سخنران محترم به جای مسلمونها از افزایش جمعیت "یهودی ها" ابراز نگرانی کرده بود یا راجع به هم چنس بازا3 اظهارنظر منفی کرده بود شرط می بندم تا قبل از غروب آفتاب از کلیه پُست های دولتی و غیردولتی با اردنگی بیرون انداخته بودنش. سال 1920 رئیس بخت برگشته دانشگاه هاروراد از افزایش جمعیت یهودیا در بین دانشجویان این دانشگاه ابراز نگرانی کرده، هنوز که هنوزه ملت از این حرف به عنوان شاهدی بر مظلومیت جامعه یهودیان امریکا یاد می کنن.

تازه نیاز به گفتن هم نیست، کافیه سال 2008، هزار دلار به یه بنیاد مبارزه با قانونی شدن ازدواج هم چنس بازا در کالیفرنیا کمک کرده باشی تا بعد از 6 سال که تصادفا کاشف به عمل بیاد، حتی اگه موسس و مدیرعامل یکی از بزرگترین شرکت های Silicon valley هم باشی با اوردنگی بندازنت بیرون.

اگه حرفام داره شباهت زیادی به تیترهای کیهان پیدا می کنه بذارید آب پاکی رو روی دستتون بریزم: من اگه برم جهنم، شکنجه هایی که برام تدارک دیده میشه از این قراره: صبح به جای لیوان چای، مواد مذاب آتشفشانی سرو میکنم، بعد به جای شکلات صبحانه Nutella، قیر داغ توی حلقم می ریزن. بعد هم که سانس صبح و بعد از ظهر شکنجه ها شروع میشه، در زمان ناهار و استراحت مأمور جهنم، منو وادار می کنن یه دور روزنامه کیهانو از اول تا آخر بخونم!! با همه این اوصاف، هر کس یا رسانه ای ممکنه عمدا یا سهوا (!) هر از گاهی حرفای درستی هم بزنه و از این بابت، ابایی ندارم که بعضی حرفام "کیهانی" باشه.

برای اینکه به قول صدا و سیمای وطنی زیاد سیاهنمایی نکرده باشم چند تا نکته جالب هم از صحبتای این آقای Nicholas Burns بگم. یکی اینکه می گفت ایران تمدنی چند هزارساله داره و مردم تحصیلکرده زیادی داره و لذا با خیلی از دشمنهای دیگه امریکا فرق داره (ما ایرانیا جون به جونمون کنن تا اسم تمدن چندهزار ساله مونو میارن قند تو دلمون آب میشه! امیدوارم سر میز مذاکرات هسته ای بهمون از این حرفا نزنن!).

یه نکته جالب دیگه هم اینکه توی حرفهاش می گفت که دانش هسته ای رو در ایران توی دانشگاه هایی مثل همین دانشگاه (بوستون کالج) توسعه دادن و بنابراین، نمی تونیم با بمباران، این دانش رو از بین ببریم و فقط سرعت پیشرفت برنامه هسته ای ایران کند میشه. جمله کلیدیش که من حال کردم و در صورت همراهی حضار، چند تا تکبیر بلند می طلبید (!) این بود:

"دانش هسته ای توی مغز دانشمندان ایرانه و You can't bomb knowledge!!"

----------------------------------------------------------------------------------------------

1- طبق این قرارداد ده ساله، امریکا حدود 30 میلیارد دلار کمک نظامی به اسرائیل می کنه و در حال حاضر حدود یک چهارم بودجه سالانه نظامی اسرائیل رو تأمین می کنه.

2- هدفم از این حرفا متهم کردن ایرانیایی که اومدن امریکا و دارن زندگی می کنن نیست، اولا تصمیم هرکس به خودش مربوطه و وکیل و وصی کسی نیستم و خودم به اندازه کافی سر موندن یا برگشتن به ایران گیج و دودل هستم که کاری به بقیه نداشته باشم، ثانیا اگر امکان اومدن به امریکا برای بقیه ملت هم فراهم بود احتمالا تا حالا نیمی از مملکت چمدونا رو بسته بودن و اومده بودن اینور. بنابراین نه همه اونایی که اومدن لزوما آدمای بدی هستن نه همه اونایی که نیومدن لزوما آدمای خوبی هستن! حرفای من به قول این فرنگیا صرفا فکر کردن با صدای بلنده نه قضاوت راجع به بقیه.

3- غلط املایی برای جلوگیری از فیلتر شدن احتمالی وبلاگه.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم