یک ایرانی در بوستون

Sabzevarian Economics

در پاسخ به سوال پست قبلی، به صورت خلاصه، دلیل گرونتر بودن پرواز بوستون-لس آنجلس نسبت به بوستون-لاس وگاس (علیرغم توقف در لس آنجلس) مربوط به سیستم قیمت گذاری شرکت های هواپیمایی: توضیح اینکه در صنعت هواپیمایی، بخش عمده ای از هزینه ها، هزینه ثابت هست و به همین دلیل، وقتی یک هواپیما به یک مقصد میپره، داشتن یک مسافر یا 100 مسافر، تفاوت زیادی در هزینه ها ایجاد نمی کنه. به همین دلیل، شرکت های هواپیمایی هرچه مسافر بیشتری بتونن سوار هواپیما کنن و تقریبا با هر قیمتی بلیط بفروشن، فروش یک بلیط بیشتر به نفعشونه. بنابراین، تلاش می کنن هر مسافر رو به میزان حداکثر مبلغی که حاضره پرداخت کنه شارژ کنن. از طرف دیگه، در صنعت هوایی برای کاهش هزینه و افزایش تعداد مسافر در هر پرواز، هر شرکت هواپیمایی معمولا یک یا چند hub پروازی داره، یعنی شهرهایی که عمده پروازهای شرکت به یا از اون hub ها به سایر شهرهاست. مثلا اگر American airlines در مثالی که زدم یه hub در لس آنجلس داشته باشه، دیگه پرواز مستقیم بین بوستون و لاس وگاس نداره ولی به جاش از هردوی اینا به لس آنجلس پرواز داره. اما ممکنه یه شرکت دیگه مثل US Airways از بوستون به لاس وگاس بدون توقف پرواز داشته باشه و American airlines که پروازش یه توقف داره، قطعا اگر قیمت خیلی بالاتری بده همه بازار بوستون به لاس وگاس رو به رقیبش واگذار کرده. بنابراین، مجبوره اون پرواز رو به قیمت نزدیک یا کمتر از قیمت رقیب بفروشه. اما پرواز مستقیم بوستون به لس آنجلس قطعا مشتری زیادی داره چون تعداد شرکت هایی که پرواز مستقیم بین این دو شهر داشته باشن زیاد نیست (چون احتمالا hub خیلی از اونها در شهرهایی غیر از بوستون و لس آنجلس هست) و بنابراین، مسافر بوستون-لس آنجلس، حداکثر مبلغی که بابت پرواز مستقیم به American Airlines حاضره پرداخت کنه خیلی بالاتر هست. با این توضیحات، American airlines مشتری بوستون-لس آنجلس رو خیلی بیشتر از مشتری بوستون-لاس وگاس می تونه شارژ کنه و این کارو می کنه!

اما از اونجایی که دست بالای دست بسیاره، پدیده ای ایجاد شده به نام hidden-city ticketing که بعضی مسافرایی که میخوان از بوستون برن لس آنجلس، به کمک این وبسایت که توسط یه جوان 22 ساله طراحی شده، می تونن بلیط بوستون به لاس وگاس رو با قیمت خیلی پایین تر بخرن و بعد از پرواز اول، در لس آنجلس پیاده شن و فلنگو ببندن! البته در جریان باشید که خیلی از شرکتهای هواپیمایی این کار رو غیرقانونی میدونن و ممکنه جریمه بشید! اگر جواب رو درست حدس زده بودید، یه جوجولات بلورین از طرف من برای خودتون بخرید! 

اما از حرفای بیزنسی که بگذریم، این امریکایی ها استعداد عجیبی در غلو کردن و بزرگنمایی خودشون و اتفاقات دور و برشون دارن! مثلا فرض کن یه آمریکایی میخواد بره سرکوچه شون از مَش توماسِ بقال، یه سطل ماست بخره. اگه خبرنگارا همون لحظه بریزن دورش و بگن چه احساسی داری، احتمالا میگه:

I'm sooo excited!!! This is awwwwesome!!

بعد هم که ماست می گیره و داره برمیگرده دوباره خبرنگارا دم بقالی جلوشو می گیرن:

This was such an ammmmmazing experience!

I would ddddefinitely recommend it to evvvveryone!

حالا فرض کن ما ایرانیا رو بخوان ببرن کره ماه: خبرنگارا می ریزن دور طرف که چه احساسی داری که داری میری کره ماه؟ ایرانیه: هممممم، بدکککک نیست ولی اگه مریخ می رفتیم بهتر بود...

بعد از برگشت هم: اییییییی بد نبود، ولی اونقدرا هم که تعریف می کردن fun نبود. غذاشم یه کم نپخته نبود، مهماندارا هم اخلاقشون زیاد خوب نبود. 

تازه اگه امریکا رو هم دیده باشه و تو جو این پست باشه به محض پیاده شدن از سفینه میره شرکتو sue می کنه که چرا صندلی کنار پنجره رو بهش ندادن و مثلا مهماندار اسمشو درست تلفظ نکرده!

یا مثلاً یه دانشجوی فسقلی آمریکایی یه تمرین آبکی رو همچین توی زرورق میپیچه و تر و تمیز تایپ می کنه و براش اسلاید و پاورپوینت آماده می کنه و یه جوری از کارش صحبت می کنه که انگار مثلا شرکت Mckinsey بهش پروژه برنامه ریزی استراتژیک جنرال موتورز رو داده. حالا استاد دانشگاه ایرانی هرقدر هم باسواد باشه، تقریبا امکان نداره توی اسلایدهاش (تازه اگر اسلاید داشته باشه و جزوه دست نویس رو کپی نکنه!) غلط املایی پیدا نشه و مثلا فونت اسلایدها بهم ریخته نباشه، یا پس زمینه اسلاید، سبز یشمی با رنگ فوت صورتی نباشه! خلاصه که اینا هم خودشون هم اتفاقات دور و برشون رو خیلی جدی تر از ماها می گیرن و خیلی بهتر از ماها بلدن به اصطلاح خودشون رو عرضه کنن و بفروشن.

یه نمونه دیگه ش هم پیش بینی آب و هواست: مثلا اینجا وقتی میگن snow storm معمولا یکی دو اینچ برف میاد و تا فردا صبحش هم آب میشه میره. وقتی میگن Blizzard و از یه هفته قبل تو بوق می کنن، احتمالا 20 سانت برف میاد. وقتی مثل این برف اخیر گفتن قراره "historic blizzard" بیاد، توی نیویورک و بعضی شهرهای پایین تر از ماساچوست، 20 سانت برف و مقداری باد اومد. حالا خود اینا کم خالی می بندن که صدا و سیمای مملکت ما هم استعداد عجیبی در پوشش خبری حوادث و بلایای طبیعی امریکا داره! ما هم باید قسم و آیه توی ایمیل و تلفن که به خدا ما خوبیم و قرار نیست زیر برف مدفون بشیم! البته از انصاف که نگذریم، برخلاف نیویورک، بوستون یه برف اساسی اومد و فکر کنم 60-70 سانت رو شاخش بود. به گفته پرستاری که چند روز قبل باهاش صحبت کردیم، از دهه 1970 که در بوستون زندگی کرده همچین برفی ندیده بود. خلاصه که اینجا دیگه انقدر همه چیزو بزرگ می کنن که اگه یه روزی واقعا سیل یا طوفان یا برف درست و حسابی هم قرار باشه بیاد حرفشونو باور نمی کنی! ضمنا اینجا ما برای پیش بینی آب و هوا نیازی به اخبار هواشناسی نداریم: هروقت می بینیم برف پاک کن ماشینای همسایه ها بالاست یعنی قراره برف بیاد! (توضیح اینکه اینجا برای جلوگیری از یخ زدن، برف پاک کن ماشین رو معمولا میدن بالا)

علیرغم برف سنگین، خیابون ها تا حد خوبی به سرعت تر و تمیز شد و تقریبا از زمان شروع برف، ماشین های برف روب دور و بر ساختمون ما تمام وقت کار می کردن. از این نظر شهرداری بوستون نمره قبولی گرفت. البته وظیفه شناسی شهرداری بوستون به اینجا ختم نمی شه و از ملت همیشه در صحنه هم انتظار داره که کمکش کنن. مثلا شهرداری همین همشهری ما جناب جان کری رو به خاطر پارو نکردن برف های پیاده روی جلوی منزلش 50 دلار جریمه کرده! خداییش هم وقتی کلاهتو قاضی می کنی بهشون حق میدی: آخه برای وزیر امور خارجه مملکت، مذاکرات هسته ای با سایر کشورها مهمتره یا پارو کردن برفای جلوی خونه؟! البته نیمه پر لیوان رو هم باید دید: یه لحظه تصور بفرمایید یکی از عزیزانی که دائماً مشغول پراکندن رایحه خوش خدمت در فضای مملکت ما هستن رو شهرداری تهران جریمه کنه! 

یه نکته جالب دیگه هم اینکه در مملکت سرمایه داری در زمان اعلام وضعیت اضطراری (emergency) شرکت ها حق افزایش بی رویه قیمت کالاهاشون رو ندارن. شهردار نیویورک هم توی تلویزیون اعلام کرد که با متخلفین برخورد میشه. خلاصه که اگر مثل من طرفدار 8 سیلندر و دو دیفرانسیل اقتصاد آزاد هستید حواستون باشه که اینجا هم اقتصاد آزادِ آزاد نیست. درست مثل مملکت ما که دولت فقط در وضعیت اضطراری در قیمت گذاری کالاها دخالت می کنه! تنها فرقش اینه که از نظر دولت ما، از 365 روز سال، 366 روزش رو مملکت در وضعیت اضطراری قرار داره...

اما از برف و سرما و رایحه خوش خدمتیِ شهرداری بوستون که بگذریم، من باب رعایت عدل و قسط، چند جمله ای هم باید راجع به ولایت خودمون سبزوار بنویسم! علاوه بر شباهت بی حد و اندازه ابن دو شهر به همدیگه (!)، از یک جهت دیگه هم من سبزوار رو دوست دارم و اون اینکه، اقتصاد این شهر، یک مدل ساده شده از اقتصاد ایرانه و به همین دلیل، می تونی یک محیط کوچیک که سر و تهش معلومه رو نگاه کنی و تا حد زیادی بقیه اقتصاد مملکت رو هم توی ذهنت مدل کنی. اقتصاد سبزوار رو میشه در یک پاراگراف توضیح داد: شهر ما از نظر صنعتی تقریبا تعطیله و بجز کارخونه سیمان سبزوار که نصف مردم شهر به خونش تشنه ن، تولید خاصی نداره (دلیلش هم فروش گسترده سهام کارخونه سیمان به ملت در سال های قبل و به فنا رفتن سرمایه های خیلی از همشهریان عزیزه!) از نظر کشاورزی هم که قبلا توضیح دادم: کشاورزی و دامداری سنتی که یه سال درمیون به دلیل خشکسالی یا تگرگ بخش زیادی از محصولات نابود میشن. تنها بخش مولد شهر، مربوط به تجارت زیره، تخمه، زعفران و امثالهم هست که از روستاها و شهرای دور و بر میارن سبزوار و تجار هم عمدتا میفرستن تهران.

اما بخش عمده اقتصاد شهر از این قراره: دولت مرکزی در تهران وقتی نفت صادر می کنه دلارها رو میفروشه و تبدیل به ریال می کنه. از طرفی، بخش بزرگی از شهر سبزوار مستقیم یا غیرمستقیم کارمند دولت هستن: مثلا یا در اداره جات مختلف یا آموزش و پروش مشغول به کارند یا در بخش بسیار بزرگ دانشگاهی. اگر اشتباه نکنم، شهر سبزوار بالای 20-30 هزار دانشجو داره و مقادیر زیادی دانشگاه: دانشگاه حکیم سبزواری، علوم پزشکی، آزاد، پیام نور، علمی کاربردی، غیرانتفاعی و اخیرا هم دانشگاه فناوری های نوین سبزوار (شما جون بخواه!). اون دلارهای نفتی که خدمتتون عرض کردم تبدیل به ریال شده، از طریق حقوق ماهانه کارکنان دولت در این بخش ها، وارد شهر میشه و بخشی از اون صرف خرید و مصرف کالاهای مصرفی روزمره و یا با دوام مثل ماشین میشه. کالاهای روزمره و بادوام عمدتا در خارج از سبزوار و اطراف شهرهای بزرگ مثل مشهد و تهران تولید می شن و بنابراین، با خرید این کالاها بخشی از این پول از اقتصاد شهر خارج میشه (البته طبعا یک بخش واسطه مثل مغازه ها و غیره ارتزاق می کنند).

اما بقیه پول باقیمونده یا خرج کالاهای غیرقابل معامله (Non-tradable) مثل مسکن میشه یا میره توی حساب بانکی افراد. در نتیجه قیمت کالاهای غیرقابل معامله از جمله مسکن که طبعا از خارج از شهر قابل وارد کردن نیستن، همواره رشد سرسام آوری داره و مثلا یه تیکه زمین کنار منزل یکی از بستگان ما که فکر می کنم حدود 200 متره، بیش از 1 میلیارد تومن قیمت داره!! تصدیق می فرمایید که ولایت ما حداقل از این نظر، چیزی از Beverly Hills کالیفرنیا و Manhattan نیویورک کم نداره!

اما اون بخشی که وارد حساب های بانکی میشه، مجددا توسط بانک ها و موسسات مالی-اعتباری ریز و درشت از اقتصاد شهر خارج میشه چون عمدتا وام های داده شده در سیستم بانکی به شرکت های بزرگ داده میشه که در اطراف شهرهای بزرگ مثل تهران هستن. 

با این اوصاف، اگر بخواید اقتصاد سبزوار رو تقسیم کنید سه تا بخش اصلی داره: یک بخش اداره جات و موسسات آموزشی-دانشگاهی حقوق بگیر از دولت، یک بخش واسطه گری که تو کار دلالی ملک و زمین و غیره هستن، و یه بخش مالی-اعتباری که کارش جمع آوری منابع مالی از سطح شهر و خارج کردنش از چرخه اقتصاد شهره! به همین دلیله که شما اگر خیابان بیهق که اصلی ترین خیابان شهر هست رو گز بکنید، به راحتی می تونید در یک مسافت یکی دو کیلومتری، 30-40 تا شعبه بانک و انواع و اقسام موسسات مالی و اعتباری و صندوق های قرض الحسنه با فاصله چند متری از همدیگه ببینید که در حقیقت، کارشون خارج کردن منابع مالی از شهر و خشکوندن ریشه اقتصاد رو به موت سبزواره.

 در امریکا برای جلوگیری از ایجاد همچین مشکلی، قانونی به نام Community Reinvestment Act مصوب 1977 وجود داره که بانک ها رو موظف می کنه منابع خودشون رو به طور نسبتا همگن تری بین شهرها و محله های مختلف توزیع کنن تا شهرها یا محله های با درآمد پایین تر و اقتصاد ضعیف تر، از قافله جا نمونن. نمی دونم در ایران همچین قانونی وجود داره یا نه ولی به نظرم این شیوه خروج سرمایه از شهرهای کوچیک عملا خسارت بزرگی به اقتصاد این شهرها میزنه (تخصیص منابع به صورت دستوری هم فسادآور و غیربهینه ست و لذا، نسخه ایده آل و ساده ای برای حل مشکل به ذهنم نمی رسه).

دو بخش دیگه هم که هر کدوم روضه خاص خودشونو دارن: مثلا بخش آموزش شهر یه نمونه مینیاتوری از ناکارآمدی نظام آموزش عالی کشوره: در شهری که تقریبا خانواده ای نیست که یک یا دو جوان بیکار نداشته باشه و ساده ترین حرفه ها و مهارت ها به سختی پیدا میشه، اخیرا دانشگاه فناوری های نوین سبزوار تأسیس شده و رشته هایی مثل "مهندسی محاسباتی"، "فیزیک مهندسی"، "ریاضی مهندسی" (خوشبختانه هنوز رشته "شیمی مهندسی" اختراع نشده!) و "مهندسی زیست محیطی" تدریس میشه. اینکه مثلا در شهری مثل سبزوار با توصیفاتی که از اقتصادش کردم، فارغ التحصیل رشته "فیزیک مهندسی" دقیقا قراره چه شغلی پیدا کنه و به چه کاری مشغول بشه، سوالیه که اگر از ابوسعید ابوالخیر هم بپرسی نعره ها بزدی و سر به بیابان های سبزوار نهادی و مریدان همی گرد وی!

یکی از آرزوهام اینه که اگر روزی به ایران برگشتم، بتونم یه قدم کوچیک برای سبزوار بردارم. البته امیدوارم این قدم، راه اندازی رشته "مهندسی Asset pricing" و "مهندسی Corporate Finance" نباشه....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم