یک ایرانی در بوستون

Nudge

اوایلی که پا به سرزمین فرنگ گذاشته بودم، مثل همه اونایی که برای اولین بار زندگی در فرنگ رو تجربه می کنن، همه چیز برام جدید بود. این جدید بودن رو به قولی در تمام شئونات زندگی میشد حس کرد. بوی محیط، طعم خوراکی ها، صداهایی که به گوشت میرسید، و حتی گلاب به روتون نحوه قضای حاجت هم متفاوت بود! اگر در حال صرف غذا هستید، لطفا بشقاب رو بذارید زمین چون قصد دارم این مورد آخر رو بیشتر بشکافم (!) 

اولین چیزی که در دستشویی های مردانه توجهم رو جلب کرد، سیستم قضای حاجت سرپایی بود که عکسش در ادامه اومده:
  
 
 
 
اندکی که گذشت و رفت و آمد ما به دست به آبهای دانشگاه بیشتر و بیشتر شد، یه لکه سیاهرنگ توجهم رو جلب کرد که دقیق که نگاه می کردی، عکس یه مگس که در شکل هم بزرگ شده رو میدیدی!
 
این وسط یه پرانتز باز کنم که یکی از عادات (به نظرم بد) خیلی از ما ایرانیها اینه که خیلی از سوالات ریز و درشت ذهنی دور و برمون هست که به خودمون زحمت پیدا کردن جوابش رو نمیدیم و بدتر از اون، به محض اینکه اولین جواب رو از دوست یا فامیل یا مسافر یا راننده تاکسی میشنویم قبول می کنیم، بدون اینکه حتی یک بار خیلی ساده در گوگل جستجو کنیم. بعدا در یک پست جداگانه مفصلا به این موضوع خواهم پرداخت که اکثر قریب به اتفاق سوالات بشر هم اکنون در اینترنت جوابش موجوده و ما ایرانیا بیخبریم!
 
خلاصه که این خصلت باعث شد که هیچ وقت هم دنبال دلیل حضور این مگسان گرد دستشویی نباشم و به عنوان یکی از هزاران تفاوت فرنگ و وطن بپذیرمش.
 
دو سال در هلند درس خوندیم و بعد هم یک سال در کانادا و بعد هم فنلاند و بعد هم آمریکا، تا اینکه بر حسب تصادف فهمیدم که حکمت این مگس ها چیه: ماجرا از این قراره که اینجا هم درست مثل ایران آقایون به دلیل اینکه ذهنشون درگیر هزار جور بدبختی، از قسط ماشین لباس شویی تا اجاره خونه و شهریه دانشگاه آزاد (از نوع خارجی!) هست، کلا در حین انجام عملیات .... به دلیل عدم تمرکز  کافی دور و بر دستشویی رو هم مورد عنایت قرار میدن. بعد گویا یه بنده خدایی در کشور هلند تحقیق کرده دیده اگر به آقایون یه هدفی ولو یه عکس مگس رو نشون بدی، میزان خطا کاهش چشمگیری پیدا می کنه و بر اساس آمار رسمی، کف سرامیک دستشویی ها تا 85% کمتر متبرک میشه!
 
خلاصه که اگر گذرتون به هلند یا حتی فرودگاه آمستردام افتاد، این بار کمی بیشتر دقت کنید و این مگس ها رو خواهید دید. تا جایی که یادم میاد، حداقل در کشورهای دیگری که من دیدم، این انتقال تکنولوژی صورت نگرفته... ضمنا با این تعاریفی که کردم، اگر یه وقت مشتری شدید، این وبسایت از این مگسا میفروشه: 100 عدد فقط 50 دلار!
 
غرضم از این مثال کذایی، بررسی مقایسه ای نحوه انجام عملیات شماره 1 در کشورهای مختلف جهان نبود، بلکه منظورم توضیح یک رویکرد سیاستگذاری به زبان ساده ست: گاهی اوقات با یک تغییر ظاهرا ناچیز و بی اهمیت، میشود تغییرات بزرگی رو در رفتار افراد جامعه ایجاد کرد که بدون محدود کردن آزادی انتخاب و ورود به حریم شخصی افراد جامعه وضع همه رو بهبود میده.
 
مثالهای زیادی از این دست سیاست ها میشه زد که همگیشون مستلزم کمی ظرافت و فکر کردن و مخ گذاشتن هست، به جای تصویب بودجه های کلان و لودر و بولدوزر انداختن و بتون ریزی کردن.
 
یک مثال دیگرش مربوط به سیاست اهدای عضو هست که چندماه قبل به بهانه درگذشت عسل بدیعی و اهدای اعضاءش در دنیای اقتصاد راجع بهش نوشتم. واقعیت اینه که تصمیم مهمی مثل اهدای عضو رو میشه بدون اینکه به حق طبیعی فرد در انتخاب مشارکت یا عدم مشارکت خدشه ای وارد کنه بهبود زیادی داد. حداقل سه رویکرد رو در مورد این سیاست میشه شناسایی کرد: 1- فرد اصولا در معرض انتخاب برای اهدای عضو قرار نمی گیره و باید فعالانه تصمیم به پر کردن فرم مربوطه و مشارکت در اهدای عضو بگیره (مانند ایران، حداقل تا زمانی که من در جریان بودم)، 2- فرد به طور اتوماتیک و در زمان دریافت گواهینامه رانندگی در معرض این تصمیم قرار می گیره، اما گزینه پیش فرض در هنگام انتخاب، «عدم اهدای عضو» است (مانند آلمان) و 3- فرد در معرض این تصمیم قرار می گیره و گزینه پیش فرض، «اهدای عضو» است اما به راحتی می تونه گزینه «عدم اهدای عضو» رو در فرم مربوطه علامت بزنه (مانند اتریش).
 
این سه رویکرد، یک ویژگی مشترک دارن و اون اینکه هر فرد می تونه آزادانه و به راحتی بین اهدا یا عدم اهدای عضو انتخاب کنه و بنابراین آزادی فرد در تصمیم گیری، در هیچ یک از این رویکردها خدشه دار نمی شه. در نگاه اول، این سه رویکرد باید نتایج نسبتا مشابهی داشته باشند، چون تصمیم به اهدا یا عدم اهدای عضو انقدر مهم و حیاتی هست که ارزش چند لحظه وقت صرف کردن و مثلا تصمیم برای تغییر گزینه پیش فرض را داشته باشه. اما در عمل، این سه رویکرد، نتایج کاملا متفاوتی دارن: در ایران تعداد افراد راضی به اهدای عضو 0.17 درصد است (آمار سال 88)، در آلمان 12 درصد و در کشور همسایه آن یعنی اتریش، حدود 99 درصد.
 
یک مثال دیگرش که اتفاقا این روزها با داغ شدن بحث فاز دوم هدفمندی یارانه ها مصداق پیدا می کنه، بحث مصرف انرژی هست. اینجا هم باز میشه با سیاست های مختلفی، مسئله ای به نام مصرف بیش از حد انرژی رو حل کرد: راه اول که سالهای سال در مملکت ما اجرا میشد و ناشی از تفکر ایده آل گرایانه بود از این قرار بود که بنزین و سایر حامل های انرژی ارزون باشن، اما میشه با فرهنگ سازی و ساختن کارتن بابا برقی و التماس کردن به مردم در روزهای سرد زمستان برای کم کردن شیر گاز مشکل رو حل کرد. میزان کارایی این رویکرد رو در آسمان تهران میشه به خوبی دید...
 
رویکرد دوم، که اقتصاددان ها طرفدارش هستن و منم البته طرفدار پر و پا قرصش هستم، اینه که قیمت سوخت باید به قیمت های تعادلی بازار برسه و در اونصورت، تخصیص بهینه منابع توسط دست نامرئی بازار میزان مصرف رو به سطح مطلوب برای جامعه خواهد رسوند (البته به دلایلی مثل externality و غیره ممکنه لازم باشه قیمت با وضع مالیات حتی از قیمت تعادلی هم بالاتر باشه، ولی به هر حال، در این روش، مکانیزم حل مشکل، مکانیزم قیمت هست).
 
یه رویکرد سومی هم میشه به این موضوع داشت که البته تناقضی با رویکرد دوم نداره و میشه به عنوان مکمل اون استفاده کرد. 
 
با یه مثال، بهتر میشه قضیه رو توضیح داد: ایران که بودم، اوایل گاهی پشت پیکان و بعد هم پژوی 405 پدر گرامی مینشستم. اگرچه من راننده کاملا محتاطی هستم، ولی در عین حال، هیچ حسی از اینکه در شرایط مختلف، میزان مصرف بنزین ماشین چقدره و مثلا الان که دارم تخته گاز میرم چه فرقی با سرعت 50 کیلومتر بر ساعت داره نداشتم. اینجا که اومدم، یکی از اولین ویژگیهای ماشینای اینجا که توجهم رو جلب کرد اینه که معمولا به صورت لحظه ای یا به صورت میانگین، میزان مصرف ماشین رو بر حسب Mile Per Gallon یا MPG میدن که نشون میده با سطح مصرف بنزین فعلی ماشین، به ازای هر گالن بنزین چند مایل میتونی بری. وقتی پدال گاز رو تا ته فشار میدی، عقربه مصرف بنزین هم میچسبه به طاق و با نشون دادن اینکه مصرف بنزین مثلا دو برابر شد، میشه گفت شما رو تنبیه روانی میکنه و تا حد خوبی منجر به تغییر رفتار رانندگی آدم میشه (به خصوص اگر بنزین هر گالن 3.5 دلار باشه!)
 
انواع و اقسام ظرافت ها در خودروهای امروزی به کار بسته میشه که عادات رانندگی مردم اصلاح بشه. یه مثال خوبش خودروی هیبریدی Prius شرکت تویوتاست که یه جورایی اینجا سمبل افرادیه که به محیط زیست خیلی اهمیت میدن  (و البته یا به جیب مبارک! که در هر دو صورت به نظرم ارزشمنده). توی صفحه نمایش این ماشین، یه عقربه کاملا بزرگ و واضح هست که مصرف بنزین یا همون MPG رو به صورت لحظه ای نشون میده:
 

 
به علاوه، راننده می تونه نمودارها و اطلاعات مختلفی از تاریخچه مصرف بنزینش در زمانهای مختلف ببینه. همه اینا باعث میشه که خیلی از افراد از نظر روانشناسی به یه رقابت برای بهبود رکورد مصرف بنزینشون بیفتن و به این موضوع وسواس پیدا کنن یا به اصطلاح  obssess بشن. یه مقاله جالب راجع به این موضوع در اینجاست که بد نیست بخونید.
 
حالا نصب کردن یه LCD مثل این روی پراید پیشکش سایپا، ولی منظور اینه که حتی یه عقربه ساده که مصرف لحظه ای بنزین رو نشون میده  در کاهش مصرف و اصلاح عادات رانندگی مردم میتونه گاهی اوقات خیلی کم هزینه تر و حتی موثرتر از افزایش قیمت باشه و حداقل به عنوان بخشی از سیاست های اصلاح الگوی مصرف در کنار افزایش قیمت اجرا بشه.
 
همین ایده در مورد مصرف برق و غیره هم اجرا شده. مثلا در یه مطالعه ای که در سال 2007 در کالیفرنیا انجام شده، یه لامپ در تعدادی از خونه ها نصب شده که زمانی که مصرف برق در خونه بالا میره به رنگ قرمز درخشنده درمیاد و وقتی مصرف برق کمه به تدریج از قرمز به رنگ سبز متمایل میشه و به عبارتی، شدت مصرف انرژی رو در هر لحظه از طریق میزان قرمز یا سبز بودن به ساکنین خونه نشون میده. این مطالعه نشون داده که مصرف برق در خونه هایی که این دستگاه درش نصب شده، تا 40 درصد کاهش پیدا کرده.
 
اگر هنوز هم فکر می کنید این حرفها تخیلیه، به استحضار می رسونم که شرکتی به نام Ambient Devices که توسط چند تا محقق دانشگاه MIT تأسیس شده، دقیقا همین محصول رو تولید می کنه و در بازار میفروشه (خداوکیلی این بوستون و دانشگاه هاش رو از امریکا بگیرن، نصف این مملکت میخوابه!)
 
مخلص کلام اینکه گاهی میشه با کمی ظرافت در سیاستگذاری بهبود چشمگیری در رفاه و بهره وری جامعه ایجاد کرد. این رو هم در آخر بگم که این رویکرد سیاستگذاری اختراع بنده نیست (خوانندگان: جدی میگی؟! ما واقعا باور کردیم خودت تنهایی همه این اکتشافات رو انجام دادی!) این رویکرد که تحت عنوان Libertarian Paternalism  هست، توسط Richard Thaler از اساتید اقتصاد رفتاری دانشگاه شیکاگو و Cass Sunstein استاد حقوق هاروارد و از دستیاران اوباما در کتابی به نام Nudge به تفصیل بیان شده.
 
  
نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم