یک ایرانی در بوستون

Cheating

پیرو پست قبلی باید خدمتتون عرض کنم که تنها رقیب جدی بنده در زمینه به خاک سیاه نشوندن شرکت ها با استفاده از تخفیف، ملت غیور و همیشه در صحنه چین و ماچین هستند. اگر در امریکا قصد خرید لباس دارید براتون یه توصیه دارم: وارد فروشگاه لباس مثلا Macy's که شدید به جای نگاه کردن به لباسا بگردید چینی پیدا کنید. بعد همینطور تعقیبشون کنید تا ببینید چطور میشه توی فروشگاه درندشت (اگه Macy's رفته باشید تا حدی متوجه مفهوم "لباس فروشی درندشت" میشید) چطوری می تونن لباسهایی با 80% تخفیف رو شناسایی کنن. البته کار به اینجا هم ختم نمیشه! تعقیب و گریز رو ادامه بدید تا زمانی که برن برای حساب کردن پول لباسا. اونجا که می رسن تازه دست می کنن داخل کیف و شونصد تا کوپن تخفیف و promotion و offer رو می کنن طوری که معمولا فروشنده گیج میشه و مثلا اگه یه کوپن رو میگه تخفیفش قابل اعمال روی این کالای خاص نیست فورا شصت تا دیگه براش رو می کنن. سرتونو درد نیارم معمولا آخرش که میان بیرون علاوه بر لباس، یه پولی هم دستی از طرف می گیرن...

چند روز قبل که توی office نشسته بودیم، با دو تا از همدوره ای هام، یه پسر امریکایی و یه دختر چینی مشغول صحبت بودیم راجع به برنامه های سفرمون در تعطیلات کریسمس و زمستون. رفیق امریکاییمون که طفلکی قصد سفر به جزیره ای در دریای کارائیب به نام Aruba داشت (الهی بمیرم رحمم میاد واقعا!) بعد که صحبت شد، گفتم برای ژانویه بلیط رفت و برگشت به فلوریدا با American Airlines رو نفری 130 دلار گرفتم. آقا اینو ما گفتیم و لپ های این هم آفیسی چینیمون هی سرخ شد و هی سفید شد و چند بار پشت سرهم گفت تو چطوری تونستی همچین قیمتی پیدا کنی؟! من چک کردم 250 تا کمتر نبوده و .... خلاصه خواستم عرض کنم که مبادا پست قبلی این شائبه رو ایجاد کنه که تخصص ما فقط در زمینه رزرو هتله. نخیر! هتل، پرواز، کل پکیج سفر رو handle می کنیم! اگه دکترای فاینانس جواب نده plan B ما یه آژانس مسافرتیه...

اندر احوالات دیگر هم که یکی دو تا برف نسبتا خوب تا به حال اومده و هوا هم البته مثل همیشه نوسانیه. در عرض سه چهار روز از +18 تا -12 رو تجربه می کنیم! اینجا برف که میاد، هنوز میخواد بشینه رو زمین این ماشینای برف روب شروع به کار می کنن و معمولا اجازه نمیدن کار به فردا صبح بکشه. عیال هم که هی این از خدا بی خبرا رو نفرین می کنه که چرا نمیذارن برف بشینه رو زمین!

یکی از فواید برف اینه که می تونی بفهمی تعداد خانوارهایی که چندماشینه هستن در امریکا چقدر زیاده! چون مثلا اگر جلوی یه خونه 4 تا ماشین هست، یکی دو تاش رو اول صبح تمیز می کنن و معلومه که باهاش سرکار می رن. اما بقیه روزها زیر برف می مونه و مشخصه مال همون خونواده ست و استفاده فوری نداره. 

یه کار جالبی که اینجا می کنند اینه که خیلی از مردم وانت دارن (اینکه مردم وانت دارن کار جالبه نیست، منظورم ادامه مطلب است!) و دولت به جای اینکه شونصد تا پرسنل و ماشین برف روب خودش استخدام کنه و کل سال حقوق بده به خاطر یه هفته کار توی زمستون، تعدادی از این جماعت وانت دار رو به صورت ساعتی به کار می گیره و اونا هم توی زمستون یه برف روب جلوی ماشینشون نصب می کنن و به دولت کمک می کنن. به این ترتیب، با هزینه خیلی کم برای دولت خیابونا به سرعت برق تمیز میشه.

 

 عرض کنم که... وقایع اخیر من رو بر اون داشت که ادامه این پست رو راجع به یکی از موضوعاتی که همیشه موردبحث ما ایرانیا بوده بنویسم. شما وقایع اخیر رو مثلا بگیرید هجوم ایرانی ها به صفحه فیس بوک مسی یا مثلا ایجاد یک صفحه دیگری برای عذرخواهی از مسی! (نظر شخصی من اینه که این دومی از اولی تابلوتره!). اصولا ما ایرانیا به دسته تقسیم میشیم: دسته اول معتقدن که ما ایرانیا بی فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم. دسته دوم هم معتقدن که ما "آریایی ها" با فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم! دسته سومی هم البته هستن که تعدادشون از اون دو دسته بالا خیلی کمتره و معتقدن ما ایرانیا نه خیلی بافرهنگ تر و نه خیلی بی فرهنگ تر از بقیه هستیم، بلکه در مواردی بافرهنگ تر و در مواردی بی فرهنگ تر از بقیه ملل هستیم. احتمالا خودتون حدس می زنید که من خودمو جزو دسته سوم می دونم.

هر کدوم از این سه گروه هم استدلال ها و شواهد خاص خودشون رو دارن. مثلا راجع به دسته اول، مدتی قبل توی وبلاگ از یه راننده تاکسی در تهران نوشتم که با آب و تاب داشت برام توضیح می داد که دوستش به حضرت عباس قسم می خورده که توی ارمنستان، یه سگه که با صاحابش داشته میرفته، به محض رسیدن به چراغ قرمز وایساده و منتظر شده که چراغ سبز بشه و خلاصه ارمنستان یه همچین سگ های باشعوری داره! بماند که خود جناب راننده در همون حین که داشت این ماجرا رو تعریف می کرد n مورد از قوانین راهنمایی رانندگی رو نقض می کرد و اینکه حوصله نداشتم بهش توضیح بدم که آخه برادر من! سگ موجودیست که دنبال صاحبش میرود و دلیل توقف سگ، توقف صاحابش بوده و اگه صاحابش سرشو مثل سگ (!) مینداخت پایین و چراغ قرمز رو رد می کرد، خب آقا سگه هم دنبال صاحابش می رفت.

دسته دوم هم به مثالهایی مبنی بر اینکه هر از گاهی یه نفر توی امریکا تفنگ برمیداره و چند تا آدم بیگناه رو به رگبار می بنده اشاره می کنن و فکر می کنن الان توی امریکا مردم از گوشت همدیگه ارتزاق می کنن و شبها با Shotgun می رن شکار انسان!

بنده از باب "خیر الامور اوسطها" نمونه هایی رو ذکر می کنم که موضع خودم رو روشنتر کرده باشم (!).

تابستون امسال که برای تعطیلات به سبزوار رفته بودیم، از قضا اجاق گاز خونه مون در سبزوار خراب شد و مأموریت خطیر تعمیرش به بنده محول شد. اجاق رو بردم به یه کاروانسرای قدیمی مرکز شهر که یه مغازه تعمیر اجاق گاز اونجا بود. (کاروانسرا میشه گفت پاساژهای پونصد سال قبله، یه چیزی تو مایه های شکل زیره که دور تا دورش مغازه های مختلفه و هنوز چندتاییش توی سبزوار ما باقی مونده)

داخل مغازه که رفتم، طرف طبق برخورد رایج در فروشگاه ها و مغازه های ایرانی، سرشو به زور بالا اورد و با بی میلی نگاهی به اجاق گاز کرد و گفت: دو تا شیرش خرابه و قابل تعمیر نیست و باید کلا عوض بشه، میشه 20 تومن. برداشت اولیه م از طرز برخورد و صحبتش این بود که خب یه مشتری گیرش اومده و حالا احتمالا میخواد بتیغه که میگه قابل تعمیر نیست. ناچار قبول کردم و قرار شد عصر برگردم. عصر که رفتم و 20 تومن رو گذاشتم روی میزش 15 تومن رو بهم برگردوند که: شیرها رو بررسی کردم و نیاز به تعویض نبوده و هزینه ش هم میشه 5 تومن. خیلی متعجب شدم که چرا وقتی میتونست منو 20 تومن شارژ کنه اینکارو نکرد. خواستم از باب تشکر 5 تومن دیگه بدم که هرکار کردم قبول نکرد و گفت که دستمزدش 5 تومنه و بیشتر نمی گیره!

از مغازه که بیرون اومدم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود: فرض کن الان تو یه کشوری مثل آلمان بودی و همین اتفاق برات می افتاد. تا قیام قیامت سر هر سفره مهمونی که مینشستی از صداقت و وجدان کاری آلمانیها تعریف می کردی و به به و چه چه می کردی ولی الان که همچین اتفاقی توی سبزوار توسط یه آدم معمولی برات افتاده احتمالا تا عصر فراموشش می کنی1! خلاصه تجربه آموزنده ای بود... در ضمن همونطور که قبلا گفته بودم من هرجا سرویس خوب بگیرم در این وبلاگ تبلیغ می کنم، اگر احیانا اجاق گازتون در سبزوار خراب شد خبرم کنید تا آدرس بدم!!

از اونطرف هم، موارد خیلی زیادی هست که آدم رو شرمنده می کنه: از وضعیت رانندگیمون که به عابر پیاده مریض و پیر هم رحم نمی کنیم، تا حمله به صفحه فیس بوک مجری قرعه کشی جام جهانی و لیونل مسی بگیر تا نحوه برخوردمون با افغانیها (که راجع به این آخری باید حتما یه پست جداگانه بنویسم..) که به همه چیز شبیهه غیر از تمدن 2500 ساله...

از باب رعایت عدالت، اینجا هم موارد خوب و بد خیلی زیادی هست و نه اونقدری که ملت جوزده توی "بفرمایید شام" تعریف و به به و چه چه می کنن ایده آله و نه اونقدری که برخی عزیزان داخل کشور فکر می کنن بده. مخلوطیست از خوبی و بدی که البته حاکمیت قانون باعث شده بدیهاش عمدتا به سطح جامعه بروز نکنه. به قول حضرت خودم: "غرب جاییست که خیابانهایش به خوبی و تمیزی خانه های ایرانیست و خانه هایش به بدی و کثیفی خیابانهای ایرانی".

از دانشگاه که به خونه میام، بخش آخر مسیر رو از اتوبانی به نام US-1 میام که از ساعت 2 بعد از ظهر به بعد تا 8 شب ترافیک نسبتا سنگین داره (رنگ آبی مسیر خونه تا دانشگاه، ناحیه قرمز محدوده اتوبان موردنظر!)

 دلیل ترافیک هم اینه که یه جایی، اتوبان از سه باند به دو باند تبدیل میشه. حالا نکته اینه که روزایی که ترافیک سنگینه و مردم مثلا 20 دقیقه توی ترافیک می مونن، کم کم اثرات بی حوصلگی و عصبانیت رو میشه دید و بارها دیدم بعضیا میندازن تو شونه سمت راست جاده (که مثلا قراره لاین اضطراری باشه و کسی حق داره بره) و تخت گاز میرن تا مثلا یک کیلومتر جلوتر که خروجی موردنظرشون هست. یکی دو مورد هم دیدم که ملت رسما چراغ قرمز رو رد کردن و خلاصه، اگر این سفر به خدمت اون راننده تاکسی محترم شرفیاب بشم حتما براش توضیح می دم که فرهنگ ترافیک در امریکا اصلا و ابدا به پیشرفتگی ارمنستان نیست! البته این رو هم اضافه کنم که شهر بوستون نسبت به سایر شهرهای امریکا از نظر رانندگی کمی بی نظم تره و نمونه خوبی از کل امریکا نیست. (اینکه چرا اینطوره، یه پست جداگانه میخواد و حتما راجع بهش می نویسم.) مجموعا برداشت من از اینجا اینه: اگر این امریکاییها هم قرار باشه یکی دو هفته توی خیابونای مملکت ما و با ماشینای ما رانندگی کنن، اگر از ملت ما بدتر نشن، بهتر نخواهند بود! (بازهم اینکه چرا همچین برداشتی دارم رو در همون پست خواهم گفت!)

 یه نمونه هم از خوبیهای اینجا بگم که بالانس رو رعایت کرده باشیم: اولا خدمت شما عرض کنم که جوانان غیور ایرانی نه تنها در زمینه گرفتن تخفیف از هتل ها و ایرلاین ها به رکوردهای جهانی دست پیدا کردن، بلکه در زمینه سرعت تصحیح برگه های امتحانی هم به دستاوردهای جدیدی دست یافتن! به گزارش واحد مرکزی خبر، یکی از دانشجویان نخبه ایرانی (که اسم نمی برم...) پریروز 100 تا برگه امتحانی (تشریحی با 11 سوال!) رو در کمتر از 24 ساعت تصحیح کرد! استثنائا این دفعه دلیلش تنبلی و گذاشتن به دقیقه نود نبود، بلکه امتحان در دو گروه برگزار میشد که گروه دوم روز جمعه امتحان داشتن و روز شنبه هم آخرین مهلتی بود که اساتید باید نمرات رو ارسال می کردن، توضیح اینکه اینجا درست مثل مملکت ما (!) اساتید به شدت روی این مهلت دانشگاه حساسن و اگه اندکی تأخیر کنن، کاملا دهنشون سرویس میشه از سوی دانشگاه. خلاصه که تا 6 صبح شنبه مشغول تصحیح برگه بودم. اندر عجایب دیگر امتحان این بود که کلا درس در قالب دو گروه ارائه میشد که یک گروه روز چهارشنبه، و گروه دوم روز جمعه امتحان داشتن و سوالات هر دو گروه کاملا یکسان بود!!! یه لحظه تصور کنید یه همچین اتفاقی قرار بود مثلا در دانشگاه شریف بیفته....

به هر روی، بعد از تصحیح برگه ها و موقع وارد کردن نمرات در فایل Excel تصمیم گرفتم یک فرضیه مهم رو تست آماری کنم. به جای وارد کردن نمرات طبق ترتیب اسامی، نمرات دو گروه رو در دو ستون مجزا وارد کردم و این فرضیه رو تست کردم: میانگین نمرات گروه جمعه باید به طرز معناداری بالاتر از گروه چهارشنبه باشه چون گروه جمعه سوالات رو از گروه چهارشنبه خواهند پرسید.

نتیجه تست این بود: میانگین نمرات گروه چهارشنبه 158 (از 200) و میانگین گروه چمعه 159 یعنی عملا هیچ تفاوت فاحشی بین نمرات این دو گروه نبود! برای دوستان آمار و اقتصاد خوانده، تفاوت این دو میانگین رو تست آماری کردم و معنادار نبود (t-stat 0.5!) خلاصه که راستی آزمایی جالبی بود که دو گروه همکلاسی که امتحان کاملا یکسان رو در دو روز مختلف دادن، نمرات یکسانی گرفتند...

---------------------------------------------------------

1- دلیل روانشناسیش به نظرم اینه که انسانها اون تصاویر ذهنی یا stereotype هایی که از کشورها یا اشخاص و اشیاء مختلف در ذهنشون می سازن رو به این راحتی نمی خوان تغییر بدن و شواهدی که خلاف اون باشه رو نادیده می گیرن و اگر اشتباه نکنم بهش Cognitive dissonance می گن. مثلا در ذهن همه ما ایرانیا اینه که آلمانیها بسیار سخت کوشن و خب تا حد خوبی هم بیراه نیست، ولی یادمه یکی از دوستان آلمانیم در هلند مدتها با ما بحث می کرد که انقدرها هم که فکر می کنید همه آلمانیها اینطوری نیستن.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم