یک ایرانی در بوستون

I Don't Bite!

روزای آخری که ایران بودم شمردم دیدم این یازدهمین باریست که باید از پدر و مادرم خداحافظی کنم. یازده باره که تلخی خداحافظی رو تجربه کردم و فکرهای جورواجوری که تو مسیر خونه تا فرودگاه امام به ذهنت میاد، اینکه این دفعه هم چه زود گذشت، اینکه کی میشه باز برگردی و مهمترین آدمهای زندگیتو ببینی، و هزار و یک جور فکر و خیال دیگه... اصولا آدمیزاد وقتی یه کم بهش سخت میگذره طبع فلسفیش بیدار میشه و سوالات بنیادی میپرسه. وقتی تازه برگشتی ایران و سوار ماشین از فرودگاه به سمت خونه میری هیچ وقت از خودت نمی پرسی اصلا چرا دارم اینهمه سختی رو به خودم و همسرم تحمیل می کنم؟ ارزشش رو داره؟ بیست سال دیگه اگه فکر کنم و به تصمیم امروزم فکر کنم آیا خوشحال میشم یا غمگین؟ اما در مسیر خونه به فرودگاه صد بار این سوالات رو از خودت می پرسی! یه چیز دیگه هم دستگیرم شده؛ اینکه غیر از دفعه اول که بی اغراق یکی از پرغمترین لحظه های زندگیم بود و طبعا سخت تر از دفعات بعد، بقیه همشون شبیه همدیگه ن. یعنی بار یازدهم همونقدر سخته که بار دوم. و این یعنی اینکه قرار نیست حداقل برای من یکی، تلخی خداحافظی از اینی که هست کمتر بشه و به قولی بزرگ بشم یادم بره! همیشه لحظه خداحافظی رو سعی می کنم یه جوری سریع برگزارش کنم و به درازا نکشه، یه جوری ازش فرار کنم که زودتر شرش کم شه و دردش ساکت...

چند روز قبل با یه بنده خدایی که دکتراش رو سالهاست اینجا گرفته و تو یه شرکت مشغول کاره داشتم گپ می زدم. حدود 45 سال داشت و طبعا به عنوان یه مرد پخته و جاافتاده سعی می کرد احساساتش رو کمتر اجازه بده در کلامش منعکس بشه، اما گویا 45 سالت هم که بشه وضع همینه و عذاب وجدان تنها گذاشتن پدر و مادرت در سالهایی که بهت احتیاج دارن ول کن نیست...

این پست ما کمی شبیه سریالای تلویزیون شد: خسته و کوفته و با هزار بدبختی میشینی پای تلویزیون که کمی شاد بشی، سریال یا راجع به اختلاف خانوادگیه، یا یه بدبختی که همه زندگیشو بالا کشیدن، یا هر مدل شوربختی که ممکنه برای بشریت پیش بیاد! اگه اشکتونو دراوردم، اون روضه اول کار رو باید می خوندم تا سبک شم!

عرض شود که ... به هر روی، خداحافظی کردیم و رفتیم برای پریدن. من معمولا برای تهیه بلیط دو سه تا گزینه رو نگاه می کنم، یکی چک کردن از آژانس های داخل ایران هست که تا قبل از حذف ارز مرجع برای ایرلاین ها گاهی اوقات قیمت های خوبی رو میشد پیدا کرد. یکی هم تک و توک وبسایت هایی که هنوز پروازهای به تهران رو میفروشن مثل OneTravel.com یا Cheapoair.com که البته هردوشون در حقیقت یه وبسایتن! یه گزینه دیگه هم که هر از گاهی استفاده می کنم خریدن پرواز از استانبول به بوستون (معمولا با یک توقف در اروپا) از اینترنت و خریدن پرواز تهران به استانبول از ایرلاین های ایرانیه. پرواز ایندفعه رو از Onetravel.com خریدم که تهران-مسقط (عمان ایر) مسقط-آمستردام (KLM) و آمستردام- بوستون (Delta Airlines) بود. در مسقط توقف نه ساعته ای باید می داشتیم که کمی نگران خستگیش بودیم. در فرودگاه متوجه شدیم که یه دو جین دانشجوی ایرانی هم داخل پرواز هستن و طبق معمول، مکالمات مربوط به: ویزا از کجا گرفتی؟ چقدر طول کشید تا کلیرنست بیاد؟ و الخ! به گوش می رسید. در فرودگاه فهمیدیم که گویا یکی دو نفر از این بروبچ ایرانی تونستن از عمان ایر برای مدت زمان توقف بین پرواز هتل بگیرن. ناگفته پیداست که ایرانی جماعت هرجا بوی چیز مفت به مشامش برسه تا ته دیگشو درنیاره ول کن ماجرا نیست! این بود که بنده و بقیه ایرانی های پرواز هم چتر شدیم سر عمان ایر و یه هتل چهارستاره به انضمام ناهار و شام کردیم در پاچه محترمشون تا درس عبرتی بشوند برای سایر ایرلاین ها!

پرواز دوم هم که نکته خاصی نداشت، لهجه آشنای هلندی بعد از 4-5 سال گوشمون رو نوازش داد. این رو هم اضافه کنم که ایرانی جماعت اگر هفته ای یه دونه پرواز داشته باشه قطعا وارد بهشت میشه چون به قدری در طی مسیر برای رد کردن اضافه بار و پیچوندن مأمورین گمرک برای رد کردن پسته هاش آیه و دعا می خونه که شیطان در اون 6000 سال عبادتش نخواند! بنده هم دو رأس خروس، یکی به نیت خودم و دیگری به نیت عیال نذر کردم که گیر و گورهای مربوط به ویزای یک روز مانده به انقضا و اضافه بار ده پونزده کیلویی رفع و رجوع بشه. کلا این خروس رو به خصوص با جیب دانشجویی اکیدا توصیه می کنم، قشنگ همون کاری رو می کنه که گاو و شتر برای بازاری جماعت! برای من که تا حالا بدجوری جواب داده! 

پرواز سوم رو که میخوای سوار شی دیگه زبون ملت مفهوم میشه و احساس می کنی دلت برای لهجه آمریکایی تنگ شده بوده! اولین نکته ای که قبلا دقت نمی کردم و این بار توجهم رو جلب کرد، تفاوت سایز لیوان نوشیدنی در پرواز اروپایی و امریکایی بود. مفهوم American size ماشاالله در همه ابعاد وجودی اینا ساری و جاریست و ابعاد لیوان هم در مقایسه با پرواز قبلی دوبرابر بود. خوشبختانه موقع ورود به بوستون، غیر از کف بُر شدن مأمور گمرک از حجم سبزی خشک و نان خشک موجود در چمدونها و شونصد بار تکرار کلمه Nice! Nice! نکته خاصی نبود. معمولا در مسیر برگشت به امریکا، محتویات چمدون های ما (و احتمالا بقیه ایرانیا) کاملا مشابه بقچه هاییست که در مینی بوس های مسافربری روستاهای اطراف سبزوار یافت میشه و شامل: نون خشک، سبزی خشک، زعفرون، خرما، لیمو خشک، انواع داروهای گیاهی و اقلامی از این دست هست.

این ترم فعلا غیر از نشستن سر کلاس Empirical Corporate Finance به طور مستمع آزاد و دستیار آموزشی (TA) درس Investments درس دیگه ای ندارم. درس اولی که درس دکتراست رو امسال جناب Philip Strahan که در بین ما ایرانیان دپارتمان به "عمو فیل" شهرت داره ارائه میده و علیرغم اینکه درس رو یکبار گذروندم، سواد زایدالوصف این عموی عزیز در این حوزه منو متقاعد کرده که دوباره سر کلاس بشینم. درس Investments هم که توسط استاد روشن سر (!) جناب Jeffrey Pontiff ارائه میشه که بهش میگیم Jeff. حدود 100 تا دانشجوی لیسانس که اکثرا هم امریکایی هستن سر کلاسن. اول جلسه Jeff مثلا میخواست بنده رو معرفی کنه کلی هندونه زیر بغل ما گذاشت که این علی is the star PhD student of our department و من در این فکر که این بابا نمیدونه در کشور ما star student میشه دانشجوی ستاره دار!! بعد هم خالی بست که با رئیس دپارتمان کلی negotiate کردم که علی رو بگیرم و گفته یا علی رو بردار یا اتاق بهتر بهت میدم برای کلاس، و منم علی رو انتخاب کردم و blah blah. دست آخر هم که خواست هم دانشجوها رو تشویق کنه که برای رفع اشکال به من مراجعه کنن و هم مثلا برام سنگ تموم بذاره رو به کلاس کرد و گفت:

!!!Feel free to see him if you have question, He Doesn't Bite

یه چیزی تو این مایه ها که مثلا برید طرفش پاچه نمی گیره!!! منم که عضلات فکم رو سفت کرده بودم که پوزخند از روی صورتم محو نشه در دل گفتم ای مو قشنگ! خیر سرت خواستی تحویل بگیری ما رو کردی همردیف سگ آقای پتیول؟! خلاصه که اگر اینجا کسی شما رو توله سگ یا سایر مشتقات سگ صدا کرد باید قند تو دلتون آب شه که خیلی خاطرتون رو میخواد...

بوستون هم که همه چیز کما فی السابق! اگر بمب گذاری چند ماه قبل رو بذاریم کنار، کلا مهمترین حادثه 40 سال اخیر، مسابقه شرکت حمل و نقل شهری بوستون (MBTA) باشه برای طراحی یه نقشه جدید از متروی شهر. ماجرا اینه که مردم می گن نقشه مترویی که به در و دیوار زده میشه کمی گیچ کننده س، مسئولین رسیدگی کنن! مسئولین هم مسابقه ای گذاشتن که به هر کس که خوشدست ترین و سرراست ترین نقشه رو طراحی کنه جایزه داره. اگر اینکاره هستید بسم الله:

 

 حسن ختام خزعبلات اینجانب، قبل از نوشتن دو کلام حرف حساب راجع به بانک های مرکزی، عکسیست که دیروز از ساختمان آتش نشانی نزدیک خونه مون گرفتم. قبل از رفتن به ایران به دلیل امتحان جامع فرصت انجام سفر اکتشافی به اطراف مجتمعمون رو نیافته بودم که دیروز توفیق دست داد یکی دیگر از شاهکارهای بشریت در پایتخت علمی پیشرفته ترین اقتصاد جهان رو از نزدیک ببینم. توضیح اینکه منزل ما در مرز محله ای به نام Malden و محله کناردستی به نام Revere واقع است. این جور صحنه ها رو آدم می بینه واقعا در ذهنش سوال ایجاد میشه که امریکا با یه همچین سیستمی شده قدرتمندترین اقتصاد جهان، حالا ما واقعا باید چیکار کرده باشیم توی ایران که رشد اقتصادیمون منفی 5 درصد باشه؟!

بگذریم... دو سه کلمه روضه مالی-اقتصادی بخونم و عرضم تمام. اولا اینکه دکتر عبده تبریزی به سمت مشاور مالی وزیر مسکن منصوب شد، پدیده میمون و مبارکیست و قطعا ابزارهای مدرن تأمین مالی مسکن مثل وام های رهنی (Mortgage) و MBS و غیره راه خواهد افتاد. اگر دانشجوی مالی هستید، به جای نوشتن تز راجع به کاربرد الگوریتم ژنتیک و شبکه های عصبی در بورس تهران، بالا غیرتاً موضوعی با ارتفاع کمتر از سطح دریا مثلا همین روشهای تأمین مالی مسکن و یا امکان سنجی اجراشون در ایران که یه دردی از مملکت دوا کنه رو انتخاب کنید. 

انتخاب دکتر سیف به ریاست بانک مرکزی هم اتفاق دیگری بود که در این چند روز افتاد. ایشون رو یکی دو بار دیدم ولی شناختم چندان فراتر از رزومه ایشون نیست. کلا به نظرم پست ریاست بانک مرکزی یه کم شبیه دروازه بان میمونه. معمولا تا وقتی همه چیز خوبه و دروازه بان کارشو درست انجام میده کسی زیاد تحویلش نمی گیره، ولی کافیه که طرف یه گل بخوره تا صدهزار نفر در استادیوم آزادی جد و آباءشو از گور بیرون بکشن. برعکس خط حمله که اگه یه گل بزنه ده تا سوتی قبلشو همه فراموش می کنن!

خلاصه که رئیس کل بانک مرکزی از اون پست هاست که زیاد محبوب نیست در جامعه و تا زمانی که خوب کار کنی هیچ کس کار به کارت نداره، اما خدا نکنه که یه گوشه کار بلنگه. همین Ben Bernanke خودمون هم بنده خدا روزی نیست که ذکر خیر خودش یا عمه ش در رسانه ها نباشه! از طرف دیگه در حد سواد کم من، اقتصاد کلان انصافا یکی از سخت ترین حوزه های اقتصاده. دلیل سختیش هم اینه که اگر مثلا شما قصد دارید رابطه نرخ بهره با رشد اقتصادی رو بررسی کنید، میشه هزار تا داستان گفت که پایین آوردن نرخ بهره رشد اقتصادی رو زیاد می کنه (دسترسی بنگاه ها به منابع مالی ارزان برای سرمایه گذاری و الخ) و نیز میشه هزار قصه گفت برای اینکه بالا بردن نرخ بهره رشد اقتصادی رو زیاد می کنه (افزایش سپرده ها و قدرت وام دهی بانک ها، کاهش تورم و سفته بازی و افزایش ثبات اقتصادی در بلندمدت و الخ).

خلاصه اینکه رئیس کل بانک مرکزی نه لزوما یه بانکدار موفق بلکه یک متخصص سیستم مالی (Financial System) و اقتصاد کلان قهار باید باشه. بارزترین نمونه ش Ben Bernanke هست که کارهای معروفی در حوزه اقتصاد پولی-بانکی، بحران های مالی و اقتصاد کلان داره. یه نمونه اخیرترش هم انتصاب جالب Raghuram Rajan، استاد مشهور فاینانس دانشگاه شیکاگو به ریاست بانک مرکزی هند بود. Rajan هم از اون آدماییست که اگر مالی بخونید تقریبا محاله مقالاتش به پستتون نخوره. ایشون هم کارهاش عمدتا در حوزه نظام مالی و بحران های مالی هست. به هر حال امیدواریم دکتر سیف ما هم در کارش موفق باشه و فقط مرور زمان مشخص خواهد کرد که آیا ایشون از پس این مهم برمیاد یا نه.....

--------------------------------------------------

 P.S: سمت چپ وبلاگ یه نوار سیاه ضخیم هست که بلا استفاده ست، کسی می دونه چطور میشه فضای متن رو کمی بزرگتر کرد و به سمت چپ گسترش داد؟

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم