یک ایرانی در بوستون

Technology and Inequality

یه تابستون دیگه و یه سفر دیگه به ایران. توی این سفر، بهترین لحظات برای من بی هیچ اغراقی، یکی دو ساعتی بود که با پدرم برای درخت انگور حیاط خونه در سبزوار یه داربست (یا به قول سبزواری ها "چَفت") درست می کردیم. انگار سال ها بود که همچین حسی رو تجربه نکرده بودم، حس اینکه یه کار مشترک ریلکس کننده و نه چندان جدی با پدرم انجام بدم و فقط لذت ببرم. این روزا خیلی وقتا از خودم می پرسم مگر قراره چند بار زنده باشم و شانس تجربه کردن این لحظات رو داشته باشم که بهترین سال های زندگیم رو دارم دور از پدر و مادر سپری می کنم. تا اینجای کار 7 سال از این سال ها رو دودستی تقدیم کرده ام به امید اینکه در آینده ای که معلوم نیست کی بیاد مثلا برای خودم و خانواده ام زندگی بهتری بسازم و قدمی برای جامعه ام بردارم...

بدترین لحظات سفر هم فکر کردن مداوم به این نکته بود که اولین نوه پدر و مادر خودم و مریم رو باید خیلی زود ازشون جدا می کردم! خیلی حس بدی بود! خیلی! این روزا خیلی دارم به این موضوع فکر می کنم که تا قبل از اینکه متین کوچولو یکساله بشه و به عبارتی، بامزه ترین روزهای نوه دار شدن بگذره، پدربزرگ و مادربزرگش فقط سرجمع سه چهار هفته دیدنش. چرا؟! چون باباش فکر می کنه مثلا باید شاخ غول رو بشکنه و خیر سرش دکتراشو از امریکا بگیره. گاهی نگرانم که خورد خورد دارم همه چیزهایی که بخشی از تعریف من از زندگی در این دنیا بودن رو از دست میدم و به جاش چیزی رو بدست میارم که بدون داشتن اونها هیچ ارزشی نداره. همه این فکرهاست که باعث میشه برخلاف چهارپنج سال پیش، وقتی راجع به اومدن یا نیومدن به خارج ازم سوال بشه، کمی محتاط تر جواب بدم و به ملت گوشزد کنم که خیلی از ما ایرانیها چیزهای مهمی در زندگی داریم که زندگی در مرتب ترین کشور دنیا و داشتن باکلاس ترین مدرک دنیا هم جاشون رو پر نمی کنه...

بگذریم، همش حرفای منفی نزنم: این سفر کلی آدم خوب و دوست داشتنی دیدم و  بیشتر با فضای زندگی و کار توی ایران به صورت واقعی تر آشنا شدم. از جمله، در یک دوره بسیار خوب کارآفرینی به نام همنت که به همت بنیاد نخبگان اصفهان و رئیس خوش فکرش (طبق معمول اسم نمی برم) برگزار شد مشارکت داشتم که تجربه بسیار خوبی بود و کلی آدم جالب رو ملاقات کردم. نمونه ای از اون کارهایی که میشه به عنوان شاهد ارائه کرد برای افراد منفی بافی که معتقدن هیچ چیزی در ایران جواب نمیده و باید دست روی دست گذاشت.

یه نکته فرعی: آقا، اصفهان واقعا واقعا زیباست، با هر استانداردی که حساب کنی. نمونه ای از یک شهر که میشه درش خوب زندگی کرد و خوب کار کرد و لذت برد. یه چیزی که برام لذت بخشه اینه که اصفهانیا آدمای نسبتا مثبت تری هستن و شهرشون رو دوست دارن. کمتر دیده ام مثل ما اهالی خراسان، غرغر کنن و به فکر شهرشون نباشن. نکته دیگه اینکه شاید نزدیک ترین ایرانی ها هستن به ذهنیت امریکایی: واقع بین و عملگرا و دنبال کسب و کار و استفاده از فرصت ها (به معنای مثبت کلمه)، و این خیلی ارزشمنده.

خلاصه که خدا رو شکر سفر خیلی خوبی بود و البته بدجوری وسوسه انگیز برای برگشتن! (بیش از این دیگه توضیح نمی دم!)

چند روزی هم هست که برگشتیم و روز از نو روزی از نو: یکی من می زنم تو سر مقاله، یکی مقاله میزنه تو سر من، یکی من می زنم تو سر استاد (بلا به دور!) دو تا استاد میزنه تو سر من!

این چند روز کلی هم دنبال خونه گشتیم. زندگی در بوستون بدترین قسمتش همین دنبال خونه گشتنه که پوستتو می کَنه! دست آخر خدا رو شکر به خیر انجامید و یک خونه خوب پیدا کردیم. یک مجموعه هزارواحدی کنار یک دریاچه زیبا در محله ای به نام Framingham که حدود نیم ساعت با دانشگاه فاصله داره. موقع دیدن خونه، کارمند شرکت یه جوون کلمبیایی الاصل و خوش تیپ و بچه باحال بود. وقتی فهمید ایرانی هستیم گفت که "تیم تاراکتور" رو می شناسه (منظور همون تراکتورسازی تبریز)! من رسماً کف بُر شده بودم! بعد گفت که مربی تیم ملی مون هم کارلوس کی روش هست. چیزی که خود من هم به دلیل اطلاعات گسترده ام از فوتبال مملکت اگه ازم می پرسیدن باید چند لحظه فکر می کردم تا یادم بیاد! خلاصه به طرفداران تراکتور از همینجا اعلام می کنم که میزان محبوبیت تیم شما در منطقه بوستون و حومه بالای صددرصده!!!

از این حرفا که بگذریم، یه چهارکلمه حرف حساب هم بزنیم: 

آقا فرض کنید محمدرضا شجریان با این حنجره بی مثالش برحسب تصادف صد سال زودتر به دنیا اومده بود. احتمالا اتفاقی که میفتاد این بود که مثلا در یکی از قهوه خانه های جنوب تهران مشغول آواز خوندن میشد و هر روز چند ده نفر از صدای خوبش لذت می بردن. یا مثلا فرض کنید مایکل جوردن 70-80 سال زودتر متولد میشد، احتمالا بسکتبالیست معروف محله یا شهرشون میشد (البته با فرض اینکه اون موقع بسکتبال وجود داشته و اون هم بسکتبالیست میشده) و مثلا چندصد نفر میومدن و مسابقات بسکتبالی که توش بازی می کرد رو حضوری تماشا می کردن. صدها مثال دیگه میشه زد که مثلا اگر دکتر الهی قمشه ای و حاج مهدی سمواتی مداح معروف و هزار و یک آدم دیگه اگر چند دهه زودتر به دنیا اومده بودن چه اتفاقی براشون افتاده بود. 

اما مهم تر از اینکه صد سال اینوراونور شدن برای محمدرضا شجریان و مایکل جوردن چه فرقی داشت، اینه که اینوراونور شدن سال تولد محمدرضا شجریان برای بقیه خواننده هایی که توی قهوه خونه های ایران آواز می خونن چه اثری داره. اگر صد سال قبل بود تقریبا هیچی. خیلی که هنر می کرد سوار الاغش می شد و هر شب بدو بدو می رفت یه قهوه خانه دیگه دو تا خیابون بالاتر هم آواز می خوند و از دو تا قهوه خانه پول می گرفت. اما تکنولوژی ضبط صوت به محمدرضا شجریان کمک کرده که بتونه صداش رو در صدها و بلکه هزاران قهوه خونه همزمان پخش کنه و مثلا به جای اینکه با الاغ اینور اونور بره و شبی حداکثر در دو تا قهوه خانه آواز بخونه، تور امریکا بذاره و در عرض یک هفته در هفت نقطه امریکا کنسرت بذاره و چند ده هزار نفر از صداش لذت ببرن. به عبارت دیگه، صد سال قبل محمدرضا شجریان فقط یک یا دو خواننده متوسط رو از کار بیکار می کرد ولی الان هزاران خواننده متوسط و ضعیف رو از کار بیکار کرده.

بر همین سبیل، فرض کنید که یک جراح چشم بسیار حرفه ای اگر پنجاه سال قبل بود شاید روزی سه چهار عمل چشم در تهران انجام می داد، الان می تونه صبح چندین عمل چشم در تهران انجام بده و مثلا یک ساعته با پرواز بره اصفهان و چندین عمل چشم هم اونجا انجام بده و آخر شب دوباره برگرده تهران. چه بسا ده سال دیگه، توی اتاقش بشینه و از طریق ربات های جراحی بتونه در یک شبانه روز در بیست تا شهر مختلف ایران از راه دور جراحی چشم انجام بده. به عبارت دیگه، صد سال قبل، یک جراح چشم قهار مثل دکتر قاضی زاده هاشمی فقط یک چشم پزشک درجه دو رو در تهران بیکار می کرد، الان چند تا چشم پزشک در اصفهان و ده سال بعد دهها چشم پزشک متوسط در سرتاسر ایران رو از کار بیکار میکنه.

یه مثال دیگه ش John Cochrane استاد Asset Pricing دانشگاه شیکاگوست. اگه ده نفر تو دنیا باشن که asset pricing رو واقعا می فهمن حتما یکیش ایشونه. این آقا تا دو سال قبل فقط احتمالا ده نفر دانشجوی دکترای شیکاگو پای درسش می نشستن، الان به برکت تکنولوژی آموزش آنلاین و وبسایت Coursera، هزاران نفر از چین و هند و برزیل هم به صورت آنلاین می تونن از دانشش استفاده کنن و شونصد تا استاد بدردنخور و بی سواد باید کاسه کوزه شونو کم کم جمع کنن.

خلاصه ی این همه صغرا کبرا اینه که اصولا کار تکنولوژی حذف یا کاهش محدودیت هایی هست که بشر باهاشون خلق شده، مثلا افزایش سرعت جابجایی، یا مثلا افزایش بهره وری در تک تک کارهایی که می تونه انجام بده. این یعنی اینکه توی هر زمینه ای که نگاه کنیم، آدمهای درجه یک اون حوزه داره روز به روز بهره وری شون بالاتر میره و حوزه تأثیرگذاریشون افزایش پیدا می کنه. مثلا از یک قهوه خانه به هزاران قهوه خانه، از یک بیمارستان به ده ها بیمارستان، از یک دانشگاه به هزاران دانشگاه. این به زبان بیزنسی یعنی اینکه روز به روز افراد درجه یک در هر حوزه دارن بخش بزرگ تری از سهم بازار افراد متوسط تر رو می بلعن. مثلا اساتید خوب دانشگاه  به راحتی می تونن به شهرستان ها رفت و آمد کنن و بخشی از بازار کار اساتید با توان کمتر رو از اونها بگیرن. بازیگران مستعد در یک گوشه دنیا به نام هالیوود فعالیت کنن و هزاران بازیگر متوسط تئاتر در اقصا نقاط دنیا که مردم رو سرگرم می کردن از کار بیکار کنن. 

در یک حالت خیلی فرضی، میشه اینطور تصور کرد که در یک مملکت فقط ده خواننده ای که بهتر از بقیه هستن می خونن و بقیه از بازار حذف می شن، فقط ده استاد برتر مالی هستن که تدریس می کنن، و الخ. با اینکه این مثال ها ظاهرا دور از ذهن هستن، ولی به هر حال، تکنولوژی داره روز به روز به scale-up کردن قابلیت های افراد درجه یک هر زمینه کمک می کنه. حالا این چه ربطی به من و شما داره؟ اصلا به ما چه که تکنولوژی و آدم های درجه یک چیکار می کنن؟ 

به نظر من دو تا نکته اخلاقی داره: اولیش اینکه احتمالا روز به روز اختلاف درآمد افراد درجه یک و درجه دو در هر حوزه زیاد می شه. مثلا فاصله درآمد بهترین جراح مغز ایران با یه جراح مغز متوسط احتمالا خیلی زیادتر از قبل خواهد شد. یا مثلا شاید یکی از دلایلی که در چند دهه گذشته، اختلاف درآمد مدیران عامل شرکت ها و کامندان ساده افزایش وحشتناکی پیدا کرده همین باشه که انواع و اقسام تکنولوژی ها باعث شده، بهره وری یک مدیرعامل توانمند به شدت افزایش پیدا کنه و مثلا با ویدئو کنفرانس بتونه چندین زیرمجموعه بین المللی شرکت رو در هر روز مدیریت کنه و طبعا چون ارزش افزوده بیشتری برای شرکت خلق می کنه، درآمد بیشتری هم کسب می کنه. نمودار زیر نسبت درآمد یک مدیرعامل به یک کارمند ساده شرکت در امریکا رو در طی زمان نشون میده1:

نکته اخلاقی مهم تر اینکه من و شما اگر صد سال قبل به دنیا میومدیم، کافی بود بتونیم صدای نسبتا قابل تحملی داشته باشیم، یا مثلا سواد حداقلی داشته باشیم، یا مثلا یک جراح متوسط یا یک بسکتبالیست معمولی باشیم تا درآمد معقولی کسب کنیم. به نظرم، روز به روز کار افراد متوسط سخت تر و سخت تر می شه و حلقه بر اونها تنگ تر. تکنولوژی داره تنازع بقا در هر حوزه تخصصی رو به شدت زیاد می کنه و فقط اونهایی باقی می مونن که بهترین باشن. یا باید در حوزه ای که کار می کنیم جزو بهترین ها باشیم، یا باید منتظر بلعیده شدن توسط معروف ترین جراحان و خوانندگان و مداحان و اساتید دانشگاه باشیم...

-----------------------------------------------------------------

1- با آوردن این نمودار ادعا نمی کنم که پیشرفت تکنولوژی داره کل این روند زمانی رو توضیح می ده و طبعا عوامل خیلی زیادی در اون تأثیرگذار هستن که حوزه تخصص من نیست. صرفا دارم یک حدس (به نظرم نه چندان غیرمنطقی) رو مطرح می کنم که ممکنه یکی از عوامل این پدیده، افزایش بهره وری افراد تأثیرگذار نسبت به افراد متوسط باشه.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم