یک ایرانی در بوستون

Accelerator

یکی از باحال ترین قسمت های پدر شدن، تماشای خانوماست (برادر من فردا برنداری همین تیکه رو تیتر اول کیهان کنی! تا ته جمله رو بخون!) وقتی که با اعتماد به نفس کامل از همون روز اول راجع به شباهت نوزاد به پدر یا مادرش اظهارنظر می کنن! مثلا اینکه لباش به باباش رفته ولی مژه هاش به مامانش، انگشت شستش کُپ فامیلای باباشه ولی انگشت کوچکیش به پدربزرگ مادریش رفته. پره دماغش شبیه عموشه ولی لاله گوشش شبیه داییشه... الان یکی از بزرگترین معماهای زندگیم اینه که خانم های محترم چه چیزی رو در خشت خام می بینن که من در آینه نمی بینم؟! اگر وقت داشتم یه وبلاگ جداگانه راه مینداختم راجع به ماجراهای پدر شدن...

من اول جواب سوال این پست رو بگم و بعد شروع کنم به روضه جدید. سوال این بود که چرا در اکثر فروشگاه های قیمت ها به رقم 9 ختم میشه، مثلا به جای 50، 49.99 استفاده می کنن. سه تا جواب داره، یا بهتر بگم من سه تاشو بلدم:

اول اینکه قیمت 49.99 در ذهن آدمیزاد به صورت ناخودآگاه خیلی کمتر از 50 به نظر میاد. به عبارت دیگه، معمولا آدم توجه بیشتری به رقم اول سمت چپ میکنه و گویی 49.99 رو 40 دلار درنظر می گیره. این جواب رو تقریبا اکثرا تجربه کردیم و می دونیم.

دوم اینکه روانشناسان معتقدند که افراد وقتی با قیمت غیر رُند مواجه می شن، احتمال اینکه اون قیمت رو باور کنن و احساس کنن کالای با ارزشی خریده ند بیشتر میشه. به عبارت دیگه، مشتری با دیدن یک قیمت رُند مثلا 50 دلار، به احتمال بالاتری سعی خواهد کرد گزینه های دیگر رو هم بررسی کنه تا بتونه قیمت مناسب تری پیدا کنه. 

دلیل سوم هم گویا مربوط به قرن نوزدهم میشه، که با استفاده از این سیستم قیمت گذاری، احتمال اینکه مشتری دقیقا همون مبلغ رو پرداخت کنه و نیاز به دریافت بقیه پولش نباشه به حداقل میرسیده. مثلا اگر قیمت 10 دلار بود، یک اسکناس 10 دلاری به صندوقدار می داد و نیاز به برگردوندن بقیه پول نبود. اما اگر قیمت 9.99 دلار بود و اسکناس 10 دلاری می داد باید یک سنت پس می گرفت. به همین دلیل صندوقدار ناچار بود که دخل رو باز کنه و این کار باعث می شد احتمال اینکه صندوق دار فروشگاه وسوسه بشه که پول مشتری رو به جای گذاشتن توی دخل، بذاره توی جیبش و دودر کنه کاهش پیدا می کرده (منبع اینجا). (این سومی توی ایران جواب نمیده چون طرف یا بقیه پولتو نمیده یا دست میکنه یه آدامس خروس میده!)

 ازین حرفا که بگذریم... اخیرا تب نوآوری و شرکت استارت آپ زدن توی ایران بالا گرفته و رویدادهای مختلف و بعضا جالبی هم در مورد شرکت های نوپا برگزار میشه. از خوش بینی های مریخی مثل اینکه "تا چندسال دیگه توی ایران هم یه چیزی شبیه Silicon Valley خواهیم داشت" که بگذریم، به نظرم توی بعضی زمینه های خیلی خاص و محدود اتفاقات جالبی داره میفته و خواهد افتاد و به نظرم بدبینی تاریخی و همیشگی ما ایرانی ها به ایده های جدید (که البته بی دلیل هم نیست!) یه خلأ بزرگ ایجاد کرده که فرصت های زیادی در دلش داره.

یه فایده دیگه ش هم اینه که این تفکر داغون که "کارمندباش تا کامروا باشی!" که تو ژن ما ایرانیا ریشه دوونده کمی تلطیف بشه. می گید نه پاشید بریم ولایت ما، بعد بریم دو جا خواستگاری (البته با اجازه عیال!) اولیش بگو این علی آقا دانشجوی دکترای فاینانس امریکاس، دومیش بگو کارمند بانک سپه شعبه چهارراه امامزاده. به مرگ خودم اگه اولی دختر بده! (می تونید حدس بزنید که عیال و خانواده عیال در این سالها چقدر به در و همسایه جواب پس دادن راجع به داماد غیرکارمندشون!)

به خاطر این دلایل، تصمیم گرفتم کمی راجع به یکی از ساختارهایی که اینجا برای ایجاد و پرورش ایده های نوآورانه خیلی رایج شده بنویسم. اول اینو بگم که بعضی از ما ایرانیا راجع به نوآوری تصورات عجیبی داریم و فکر می کنیم برای اینکه مثلا بشه ایده نوآورانه داشت یا یه محصول جدید و خلاقانه طراحی کرد اولا باید یه آدم نابغه با سه کیلو مغز باشی و ثانیا اصولا ایده نوآورانه به صورت کاملا لحظه ای و تصادفی به ذهن می رسه (مثل خوردن سیب تو کله نیوتن!) و نمیشه زیاد ساختاریافته و نظام مندش کرد. خوشوقتم به عرضتون برسونم که مثل خیلی چیزهای دیگه اونجا (یعنی امریکا!1) تفکر غالب نقطه مقابل ایرانه و خیلی علمی و ساختاریافته به نوآوری نگاه می کنن و براش ساختارهای مختلفی هم طراحی می کنن که یکی از اونا accelerator یا شتاب دهنده است که می خوام کمی راجع بهش بنویسم. در ایران هم اخیرا یکی دو نمونه راه افتاده و بنابراین، مطرح کردنش بیراه نیست.

شتاب دهنده ها حدود 10 سالی هست که در امریکا راه افتادن و خیلی هم گُل کردن. طبق معمول، مهم ترین شتاب دهنده ها در سانفرانسیسکو و دور و بر Silicon Valley هستن و بعد از اون، بوستون، نیویورک و بعضی شهرهای دیگه هم تعداد زیادی شتاب دهنده دارن. اولین بار که با شتاب دهنده ها آشنا شدم 2-3 سال قبل بود که یه استادی از MIT برای ارائه مقاله ش به دپارتمان ما اومده بود و موضوع مقاله ش همین شتاب دهنده ها بود. 

 شتاب دهنده ها دوره های آموزشی چندماهه و فشرده ای هستن که سعی می کنن در یک بازه زمانی نسبتا کوتاه (مثلا دو تا چهار ماه) یک گروه از صاحبان ایده یا کسب و کارهای کاملا نوپا رو پذیرش کنن و در طی این مدت، علاوه بر دراختیار گذاشتن فضای فیزیکی و حداقل امکانات مثل اینترنت، کامپیوتر (یا تجهیزات آزمایشگاهی) به صورت مستمر به این افراد و شرکتها آموزش و مشاوره میدن. به علاوه، معمولا مبلغ کمی پول (مثلا بین 10 تا 100 هزار دلار) در این شرکت ها سرمایه گذاری می کنن و به ازاش درصدی از سهام شرکت رو مالک می شن. هدف پایانی دوره هم اینه که در طی این مدت نسبتا کوتاه و با کار فشرده و شبانه روزی کارآفرین، ایده یا به نقطه ای برسه که قابل عرضه به سرمایه گذار باشه یا کلا کنار گذاشته بشه و خلاصه تکلیفش روشن بشه. معمولا در انتهای دوره یک روز مشخص به نام Demo Day وجود داره که از تعدادی سرمایه گذار دعوت میشه و کارآفرینان ایده های خودشون رو مطرح می کنن و اگه خوش شانس باشن جذب سرمایه می کنن.

شتاب دهنده ها در مقایسه با سایر ساختارهای پرورش ایده مثل انکوباتورها یا مراکز رشد، دو سه تفاوت یا بهتره بگم مزیت دارن:

اولا وجود مهلت زمانی یا deadline باعث میشه که کارآفرین ناچار به تولید خروجی باشه و در کوتاه ترین زمان ممکن کار رو به نقطه قابل قبولی برسونه.

ثانیا فشار کاری در این دوره ها به طرز فجیعی بالاست و ملت معمولا غیر از خوابیدن و کار کردن کار دیگه ای نمی کنن. این باعث میشه در حداقل زمان تکلیف کار روشن بشه.

ثالثا یا به قول فرنگیا last but not least، در شتاب دهنده ها شرکت کنندگان به طور پیوسته مورد آموزش و راهنمایی مربیان یا mentor ها هستن که اکثرا کارآفرینان باسابقه هستن و این باعث میشه احتمال موفقیتشون افزایش قابل توجهی پیدا کنه.

اولین شتاب دهنده به نام Y Combinator در سال 2005 توسط Paul Graham در بوستون راه افتاد و بعد به Silicon Valley منتقل شد. از جمله فارغ التحصیلان Y Combinator شرکت هایی مثل Dropbox و Airbnb هستن که ارزش اولی حدود 10 میلیارد و دومی حدود 50 میلیارد دلاره. این Paul Graham آدم جالبیه و کارای جالبتری هم کرده. مثلا اینکه یه وبسایت داره که توش مطلب می نوشته و انقدر مطالبش جذاب بوده که تا چندین میلیون بازدید داشته، درست مثل همین وبلاگ خودم که روزی چند میلیون بازدید داره! (البته به ریال!!) توصیه اکید می کنم مصاحبه Paul Graham با شبکه بلومبرگ رو ببینید، نکات جالبی داره. کلا یه توصیه کلی بکنم: هر مصاحبه ای با هر آدم خفنی تونستید ببینید! شک نکنید یک یا چند جمله داره که اگه گوشتون رو تیز کنید زندگیتونو دچار تغییر می کنه. این مصاحبه Paul Garaham هم یه جمله کلیدی داشت که تا آخر این پست تو خماریش بمونید!

از اونجایی که من کارآفرین نیستم ولی کارآفرینا رو خیلی دوست دارم (!) دو سه هفته قبل به یکی از شتاب دهنده های بوستون به نام LearnLaunch رفتم. یه جلسه 5-6 نفره بود که مدیر accelerator کاراشون و دوره شون رو معرفی می کرد. دو سه تا از مشاوران یا partner ها هم اومدن و یه کم راجع به کارشون توضیح دادن. این شتاب دهنده به صورت تخصصی روی تکنولوژی آموزشی یا به قول خودشون EdTech کار می کنه و سه ساله که این دوره رو اجرا کرده. علاوه بر شتابدهنده، یه فضای مشترک کاری یا به اصطلاح co-working space هم داشتن که شرکت های کوچیک در اونجا کار می کردن. کلا یه طبقه ساختمون حدودا 200-300 متری که با پارتیشن های کوتاه به قسمت های کوچیک تقسیم شده بود و برخلاف آفتابه لگن هفت دست یغضی از ما ایرانیا که اولین قدم در راه موفقیت رو داشتن دفتری شیک و با view کوه های شمال تهران می دونیم، هر شرکت نوپا صرفا متشکل از دو میز و دو صندلی بود که ملت توش صبح تا شب کار می کردن. عکس های زیر رو از فضای مجموعه گرفتم.

 

دوره LearnLaunch یه دوره 3-4 ماهه ست و شرکت علاوه بر خدمات مشاوره و مربی گری، 18 هزار دلار سرمایه در اختیار کارآفرین قرار میده و در مقابل، 6% سهامدار میشه. اینم قابل توجه برخی از عزیزان کارآفرین ایرانی که اعتماد به نفس خارق العاده ای دارن و مثلا اگر مبتکر یه وبلاگ فروش اجناس قلابی و قاچاق هستن، توقع دارن Larry Page از گوگل پاشه بیاد یه چک 2 میلیون دلاری بکشه تا بیست و پنج صدم درصد بهش سهم بدن! برادر من، همه جای دنیا، متقاعد کردن سرمایه گذار به سرمایه گذاری در یه ایده ای که به احتمال 90% fail میشه سخته و توقع نداشته باش که 90% سود شرکت به جیب حضرتعالی بره!

بعد از تموم شدن جلسه، با مدیر اونجا و یکی از شرکت کنندگان که یه آقای هلندی همراه با همسر چینی ش بودن مشغول صحبت شدیم. این آقا و همسرش یه کتاب هوشمند برای کودک طراحی کرده بودن که یه شیء میله مانند دست بچه می داد که هر وقت باهاش به سمت یکی از شکل های روی صفحه اشاره می کرد، یه سری بارکد نامرئی روی صفحه بود و کلمه یا جمله مربوط به اون شکل رو تلفظ می کرد. به آقای هلندی گفتم که دو سال هلند بودم و کلی ذوق زده شده بود! یه نکته جالب دیگه که تقریبا تیپیکال اروپایی ها و از جمله هلندیاست این بود که تا اسم مدیر دوره "Asad Butt" رو روی سینه ش دید فورا پرسید که اسم کوچیکت کجاییه و اهل کدوم کشور هستی؟! مدیر دوره که بنده خدا از جورج بوش هم لهجه ش غلیظ تر بود و معلوم بود که متولد امریکاست، گفت که اسمش پاکستانیه و جد و آبائش مال اونجا بودن. خلاصه که اروپایی جماعت رو جون به جونش کنی فکرش همین حول و حوش چرخ می زنه و بخشی از دلایل فاصله امریکا و اروپا از نظر پیشرفت رو همین ذهنیت "من اروپایی هستم پس خیلی خفنم، بقیه اروپایی نیستن پس...." توضیح میده.

با یکی از کارآفرینای اونجا هم آشنا شدم که یه پسر بامزه 25 ساله بلژیکی به نامThomas Ketchell بود. یه شرکت راه انداخته بود به نام  Hstry که به معلمای تاریخ کمک می کرد درس تاریخ رو به صورت interactive آموزش بدن و از حالت کسل کننده دربیارن. شرکت رو در بلژیک تأسیس کرده بودن و کلی هم جایزه برده بودن و بعد اومده بودن امریکا که بازار اینجا رو هدف بگیرن و راحتتر جذب سرمایه کنن. میگن آدمیزاد دهه سوم زندگیشو که رد می کنه یهو دچار شوک عصبی میشه که وای خدا، سی سالم شد هیچ غلطی (بلا نسبت شما!) توی زندگی نکردم! منم که دو ماهی هست افتادم تو سرازیری (!) وقتی سن این پسره رو پرسیدم اولین شوک عصبی post-30 رو تجربه کردم که ما بعد سی سال مشغول کتاب و دفتریم و ملت دارن در 25 سالگی سرمایه گذار امریکایی جذب می کنن... بگذریم...

یه گریزی هم بزنم به کربلا و عرضم تمام! اون جمله تأثیرگذاری که Paul Graham توی مصاحبه ش با بلومبرگ این بود که Emily Chang مجری برنامه ازش پرسید:

What is your biggest regret in life? (بزرگترین حسرتت در زندگی چیه)

Paul Graham چند لحظه فکر کرد و یهو انگار از درون به هم بریزه، در حالی که به سختی می تونست جلوی اشک و لرزیدن صداش رو بگیره گفت که بزرگترین حسرت زندگیش اینه که چرا پدرش رو که نهایتا به خاطر سرطان از دنیا رفته بود، برای یه چک ساده پزشکی که پیشگیری کننده سرطان روده بوده به دکتر نبرده، اینکه این نوع سرطانی که پدرشو ازش گرفته بود چقدر ساده قابل پیشگیری بوده و کاش قبل از ابتلای پدرش به بیماری، ازش می خواست که این چک آپ رو انجام بده ....

--------------------------------------------------------------------------

1- گیج نشید! الان ایرانم و در نتیجه تا چند هفته آینده اینجا (امریکا) اونجاست و اونجا (ایران) اینجا!

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم