یک ایرانی در بوستون

IPO

بالاخره بعد از 4/5 سال که از عمر این وبلاگ میگذره، تصمیم گرفتم به جهت رفاه حال خوانندگان عزیز، مطالب رو طبقه بندی کنم. طبقه بندی خیلی ساده ست: یک دسته مطالب عمومی و دسته دوم مطالب فاینانس و اقتصاد و بیزنس و اینطور چیزا. باشد که در وقت خوانندگان محترم صرفه جویی لازم صورت گیرد. طبقه بندی موضوعات، در سمت راست وبلاگ در ستون خاکستری با عنوان "موضوعات وبلاگ" قابل دسترسیه.

من هر از گاهی برای یکی از وبسایتهای بورسی به نام بورس 24 مطلب می نویسم. اخیرا (سه شنبه 24 اردیبهشت) 5 درصد از سهام شرکت سرمایه گذاری نفت، گاز و پتروشیمی تامین (تاپیکو) عرضه اولیه (IPO) شد که به دلیل قیمت بالای فروش و عدم اقبال خریداران به شکست انجامید. یه مطلبی نوشتم در رابطه با این موضوع، البته مطلب رو با چند روز تأخیر اینجا میارم چون بورس24 دسترسیش محدود به کاربرانش هست و  ترجیح دادم با تأخیر مطلب رو اینجا بیارم. اگه تو خط بورس و فاینانس و خزعبلاتی از این دست نیستید، می تونید بیخیال شید برید تو فیس بوک استاتوس های انتخاباتی ملتو بخونید:

 در هفته های اخیر و با رونق بهاری در بورس، بازار عرضه های اولیه یا IPO  نیز داغ است و از یک سو، شرکت ها فرصت کنونی را برای عرضه سهام خود مغتنم شمرده و از سوی دیگر، سرمایه گذاران با هدف کسب سود شیرین در زمانی کوتاه، استقبال مناسبی از این عرضه ها نموده اند. در این میان، عرضه های ناموفقی نیز به چشم می خورند که بارزترین نمونه های آن عرضه ناموفق هلدینگ خلیج فارس در روزهای پایانی سال 91 و عرضه اخیر سهام تاپیکو بود که با استقبال سرد خریداران به شکست انجامید. بدین ترتیب، در یک سو، عرضه های ناموفقی مانند خلیج فارس و تاپیکو قرار دارند و در سوی دیگر، عرضه هایی همچون کنور و پارسان که خاطره خوشی در ذهن سهامداران برجای گذاشته اند. بدین ترتیب، دو سوال برای سرمایه گذاران مطرح می شود: اولا با توجه به عرضه های ناموفق و بعضا زیان ده، آیا اصولا شرکت در عرضه های اولیه استراتژی مناسبی است؟ ثانیا، اگر شرکت در عرضه های اولیه منجر به کسب سود به اصطلاح بادآورده می شود، چرا مالکان و مدیران شرکت ها، قیمت سهام شرکت خود را که چه بسا سال ها برای آن زحمت کشیده اند، پایین تر از ارزش ذاتی عرضه می کنند و حاضرند این سود شیرین را دودستی به خریداران تقدیم کنند؟

در پاسخ به سوال اول، یعنی تصمیم برای شرکت یا عدم شرکت در عرضه های اولیه، یک بررسی ساده بر روی عرضه های انجام شده در چهار سال گذشته (88-91) حاکی از آن است که علیرغم وجود عرضه های ناموفق و زیان ده، در مجموع، خرید سهام شرکت ها در عرضه های اولیه بازده قابل توجهی را نصیب سرمایه گذاران می کند. به طور دقیق تر، در صورت خرید سهام در عرضه های اولیه در طی چهار سال اخیر، در طی ده روز معاملاتی، به طور متوسط بازده 10 درصدی و در طی 30 روز معاملاتی بازده متوسط 16 درصدی نصیب سرمایه گذاران می شود. دقت کنید که فرض کرده ایم سرمایه گذار بدون هیچ گونه مطالعه ای در تمامی عرضه های اولیه انجام شده یک مبلغ مساوی را سرمایه گذاری کند. طبیعتا در صورتی که سرمایه گذار مبادرت به مطالعه دقیق شرکت ها و سرمایه گذاری هوشمندانه تر کند، بازده بالاتری را نیز کسب خواهد کرد. تفکیک دقیق تری از بازدهی عرضه های اولیه مطابق نمودار 1 نشان می دهد که در طی ده روز معاملاتی پس از عرضه اولیه، 36% درصد از عرضه های اولیه بازده بیش از ده درصد، 41% بازده بین صفر تا ده درصد، و 23% عرضه های اولیه بازده منفی داشته اند. بدین ترتیب، به عنوان یک قاعده سرانگشتی می توان گفت در صورت شرکت در عرضه های اولیه به احتمال تقریبا یک چهارم (یا 23%) زیان و به احتمال سه چهارم سود خواهید کرد.

نمودار 1: بازده عرضه های اولیه در ایران

 

حال که به نظر میرسد به طور متوسط قیمت سهام شرکت ها پس از عرضه اولیه رشد می کند، سوال بعدی این است که چرا عرضه کنندگان سهام حاضرند سود قابل توجهی را در فاصله زمانی کوتاه نصیب سرمایه گذاران کنند؟ این سوال به خصوص از آنجا حائز اهمیت است که بسیاری از عرضه های مهم در کشور ما از جنس خصوصی سازی بوده و بسیاری، سودی که در عرضه اولیه شرکت های خصوصی سازی شده نصیب خریداران می شود را به منزله چوب حراج زدن به بیت المال قلمداد کرده و سازمان خصوصی سازی نیز در مواردی ناچار به پاسخ گویی برای این به اصطلاح "ارزان فروشی" شده است.

اولا لازم است بدانیم که رشد قیمت سهام پس از عرضه اولیه پدیده  ای تقریبا جهانی است که در ادبیات مالی از آن  اصطلاحا به ارزان فروشی عرضه اولیه (IPO Underpricing) نام برده می شود. همانطور که در نمودار 2 مشاهده می شود، در بسیاری از کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه نیز این پدیده با اندازه ای بسیار بالاتر از آنچه در مورد بازار ایران گفته شد وجود دارد. به عنوان مثال، در بازار بورس آمریکا به عنوان توسعه یافته ترین بازار سهام جهان، میزان بازده سهام در روز پس از عرضه بیش از 20 درصد یا دو برابر بازده در کشورمان است (دقت کنید که در محاسبات ایران، بازده را در یک بازه ده روزه حساب کرده ایم زیرا به دلیل محدودیت نوسان 4 درصدی، بازده عرضه اولیه در همان روز اول به طور کامل در قیمت منعکس نمی گردد، اما در بازار آمریکا این محدودیت وجود نداشته و قیمت سهام در اولین روز معاملاتی پس از عرضه می تواند بدون محدودیت رشد کند.) بنابراین، سوال اینجاست که در بازاری همچون بازار آمریکا که عرضه های اولیه معمولا توسط حرفه ای ترین شرکت های تأمین سرمایه انجام می شود، علت رشد قابل توجه سهام که به نوعی  سودیست که از جیب سهامدار اولیه رفته است چیست؟

نمودار 2: بازده عرضه های اولیه سایر کشورها


مطالعات گسترده ای در ادبیات مالی برای توضیح علت رشد قیمت عرضه های اولیه و اینکه چرا عرضه کنندگان سهام حاضر به "ارزان فروشی" می شوند انجام شده است. یکی از اولین تئوری های ارائه شده (Rock, 1986) تحت عنوان طلسم برندگان یا Winner’s curse شناخته می شود. این تئوری به زبان ساده بیان می کند که در عرضه های اولیه همواره عده ای خریدار باتجربه و عده ای کم تجربه وجود دارند. با توجه به اینکه خریداران باتجربه (عمدتا سرمایه گذاران حقوقی) قادرند ارزش ذاتی سهم را شناسایی کنند، طبیعتا تنها در عرضه هایی شرکت خواهند کرد که سهام به قیمتی کمتر از ارزش ذاتی فروخته شود. بنابراین خریداران باتجربه عرضه های جذاب و ارزشمند را شناسایی و خریداری می کنند و خریداران کم تجربه (عمدتا حقیقی ها) تنها در حالتی موفق به خرید عرضه اولیه خواهند شد که مشتریان باتجربه تمایلی به خرید نداشته اند و به عبارت دیگر، سهم با قیمت بالایی عرضه شده است. به زبان دیگر، کم تجربه ها گویا طلسم شده اند و هرگاه برنده می شوند (موفق به خرید سهام می شوند) سهام گران و کم بازدهی نصیبشان خواهد شد! به همین دلیل به این تئوری، طلسم برندگان گفته می شود. اما کم تجربه ها طبیعتا پس از چندبار کسب تجربه دیگر رغبتی به خرید در عرضه های اولیه نخواهند داشت، زیرا متوجه نابرابر بودن شرایط خود با خریداران باتجربه می شوند. بنابراین شرکت های عرضه کننده سهام برای آنکه بتوانند کلیه خریداران (اعم از حقیقی و حقوقی) را ترغیب به مشارکت در عرضه اولیه کرده و سهام خود را به فروش برسانند، ناچارند همواره سهام را به قیمتی کمتر از قیمت ذاتی آن عرضه کنند تا حتی کم تجربه ها نیز از عرضه اولیه تا حدی کسب سود کرده و تمایل به شرکت در آن داشته باشند. طبیعتا پس از اتمام عرضه اولیه و شروع معاملات، قیمت سهام به ارزش ذاتی آن نزدیک می شود که نتیجه اش همان سودی است که خریداران عرضه اولیه می برند و همانطور که دیدیم، در بازار ایران در حدود 10 درصد است.

یکی دیگر از تئوری های ارائه شده در مورد علت رشد قیمت سهام پس از عرضه اولیه، و یا معادلا ارزان فروشی سهام در عرضه اولیه، (Chemmanur, 1993) (1)بر این پایه است که هرچه قیمت سهام در عرضه اولیه پایین تر باشد، تعداد سرمایه گذاران بیشتری تمایل به بررسی وضعیت شرکت به منظور خرید سهام آن در عرضه اولیه خواهد داشت. هرچه تعداد این سرمایه گذاران بیشتر باشد، میزان اطلاعات تولیدشده راجع به شرکت بیشتر بوده و به عبارت دیگر، بازار سهم مذکور را بهتر خواهد شناخت. در نتیجه فاصله ارزش ذاتی و قیمت آن پس از عرضه اولیه کمتر خواهد بود، زیرا سهامداران درک بهتری از وضعیت شرکت پیدا خواهند کرد. طبعا شرکت تنها بخش کوچکی از سهام خود را در عرضه اولیه به فروش می رساند (در ایران معمولا بین 5 تا 10 درصد سهام شرکت) و بنابراین هرچه قیمت سهم در بازار ثانویه به ارزش ذاتی آن نزدیک تر باشد، ارزش شرکت نیز بالاتر خواهد بود. بدین ترتیب، شرکت با ارائه نوعی تخفیف در عرضه اولیه، سرمایه گذاران را ترغیب به تولید اطلاعات در مورد شرکت و نزدیک تر کردن ارزش سهام آن در بازار ثانویه می کند که منجر به بالاتر رفتن ارزش بازار آن می گردد.

علاوه بر دو تئوری ذکرشده، نظریات دیگری نیز در مورد رشد قیمت پس از عرضه های اولیه وجود دارد که هریک به جنبه های مختلفی از موضوع می پردازند. مثلا اینکه چرا هرچه شرکت جوان تر و مدیران آن کم سابقه تر باشند، میزان رشد قیمت پس از عرضه اولیه (و یا به عبارت بهتر، تخفیف ارائه شده به خریداران) بیشتر است، و یا چرا هرچه درصد عرضه سهام از کل سهام شرکت در عرضه اولیه بالاتر باشد بازده آن کمتر خواهد بود. در این نوشتار جهت رعایت اختصار از مرور سایر موارد صرفنظر می کنیم.

امید است در این نوشتار مختصر برای خوانندگان تاحدی روشن شده باشد که اولا عرضه های اولیه فرصت های سودآوری مناسبی هستند که اگر خریداران با چشمان باز و تحلیل دقیق در آن مشارکت کنند سود قابل قبولی کسب خواهند کرد. خوشبختانه به نظر می رسد علیرغم هیجان کلی بازار در بهار امسال، سرمایه گذاران روند منطقی تری را در مواجهه با عرضه های اولیه پیگیری کرده اند و از خرید بی چون و چرا و به هر قیمت ممکن پرهیز کرده اند که جای خوشوقتیست.

به علاوه، همانگونه که توضیح داده شد، رشد قیمت پس از عرضه اولیه لزوما به معنای زیان سهامدار اولیه نیست و علاوه بر اینکه پدیده ای بین المللی است، دلایل موجهی نیز دارد. این امر به خصوص از این بابت اهمیت دارد که به نظر می رسد در برخی عرضه های اولیه همچون عرضه تاپیکو، رویکرد عرضه کنندگان سهام، بهره برداری مالی حداکثری از عرضه اولیه از طریق فروش سهام به قیمتی نزدیک و یا بالاتر از ارزش ذاتی بوده است. با توجه به توضیحات ارائه شده، جای تعجب چندانی نیست که این استراتژی منطق تئوریک درستی نداشته و همانطور که انتظار می رود به شکست می انجامد.

-----------------------------------------

(1) این جناب Chemmanur که معروف حضور دوستان هست؛ همون استاد عزیزمون که در وصف خودش و وقت شناسیش و سایر چیزاش پست ها نوشته و قصیده ها سروده بودمی!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Happiness

بالاخره بهار پاش به بوستون هم باز شده و دو سه هفته ایست که هوا بهتر شده. دیروز که در راهِ رفتن به دانشگاه بودم، نسیم مطبوعی در حال وزیدن بود و احساس این هوایی که سرشار از انرژی مثبت است و دما و رطوبت و همه چیزش در حد ایده آله چنان سرخوشم کرده بود که در طول مسیر با خودم فکر می کردم چه ظلمی به این بدن و پوست بیچاره می کنیم که چندین ماه در هوای سرد شمال شرق آمریکا باید زیر خروارها لباس قایم باشه. البته خود این آمریکایی ها که به محض اینکه هوا یه کم قابل تحمل میشه، بی جنبگی رو به حد اعلا می رسونن!! ولی به هر حال کلی با خودم فکر می کردم که اگر تمام سال هوای بوستون انقدر عالی بود و محیط اینقدر زیبا، واقعا چقدر لذت بیشتری می بردم از زندگی در اینجا و چقدر خوشحال تر بودم. کلا معروفه که موضوع اصلی گپ و گفت های روزمره مردم New England (ناحیه شمال شرق آمریکا که شامل 6 ایالته) غر زدن راجع به وضع هواست! خود ما هم که با بروبچ صحبت می کنیم،  همه می گن بعد از دکترا بریم کالیفرنیا تا حال کنیم و از آب و هوای بی نظیر ساحل غربی آمریکا لذت ببریم و خوش باشیم. نظر شما چیه؟ فکر می کنید اگر در کالیفرنیا زندگی می کردید زندگی شادتری داشتید؟

خوشبختانه این بنی بشر و به طور خاص گونه خاصی از این موجود به نام اساتید دانشگاه به هر سوراخی سرک کشیده اند و برای هر سوالی پاسخی یافته. برخلاف ممکلت عزیزمون که عمده مقالات اساتید عظام رو باید مستقیما راهی سطل زباله کرد، اینجا اساتید قبل از مقاله نوشتن می شینند و فکر می کنند!! (چند باری به کنایه راجع به علم و تحقیق در ایران صحبت کردم، ولی قصد دارم به زودی یه پست خاص این موضوع بنویسم). برگردیم به سوال خودمون: آیا زندگی در کالیفرنیا مردم را خوشحال تر می کند؟ این دقیقا عنوان یه مقاله ایست که دو استاد روانشناسی دانشگاه های تگزاس و پرینستون در 1998 نوشتن:

DOES LIVING IN CALIFORNIA MAKE PEOPLE HAPPY?

 یکی از این دو نفر Daniel Kahneman هست که برنده جایزه نوبل اقتصاد بوده و من عاشق نوشته ها و طرز فکرش هستم. ایده مقاله خیلی ساده و شهودیه: مقایسه میزان رضایت مردم در ایالت های مرکزی (Midwest) آمریکا که آب و هوای درپیتی دارن با جنوب کالیفرنیا. توضیح این نکته لازمه که آب و هوای این ایالت ها از بوستون هم داغون تره و من باب نمونه، هفته قبل یه استادی از دانشگاه Minnesota برای ارائه سمینار اومده بود و کلی ذوق زده بود که به قول خودش تونسته بهار رو در بوستون احساس کنه!

به هر حال، از گروهی از ملت (دانشجویان چندین دانشگاه در ایالت های مختلف) اول سوال شده راجع به سطح رضایت خودشون از زندگی و مشاهده شده که تفاوت سیستماتیک وجود نداره بین میزان رضایت افراد ایالت های مرکزی و کالیفرنیا. بعد از ملت خواسته شده خودشون رو تصور کنن در ایالت طرف مقابل (یعنی به کالیفرنیا گفتن فرض کن در ایالت های مرکزی بودی و به افراد ایالت های مرکزی گفتن فرض کن در کالیفرنیا بودی) و در این حالت هم رضایتشون (یطور فرضی) رو از زندگی پرسیدن. جالبه که افراد وقتی راجع به فرد دیگری (مثلا خودشون در حالت فرضی) فکر می کنن، تأثیر آب و هوا و سایر مزیت های کالیفرنیا رو بسیار بالا می بینن و فکر می کنن اگر در کالیفرنیا بودن بسیار خوشحالتر می بودن، درحالی که عملا رضایتشون از زندگی در سطح افرادیست که الان در کالیفرنیا زندگی می کنن. دلیل این مسئله رو به توهم تمرکز (Focusing illusion) نسبت می دن: شما وقتی دارید راجع به یک موضوع خاص فکر می کنید برای اون موضوع  به طور موقت وزن و اهمیتی بیش از اهمیت واقعیش در نظر می گیرید. مثلا اگر مثل دیروز من دارید راجع به آب و هوا فکر می کنید، اهمیت آب و هوا و تأثیرش در خوشحالیتون رو بسیار بیش از اونچه هست تصور می کنید و طبعا اولین جایی که فورا به ذهن میاد کالیفرنیاست و فکر می کنید اگر اونجا بودید کلی خوشحالتر بودید.

 حالا چیزی که حتی از این یافته هم جالب تره اینه که آدمیزاد چقدر موجود خنگیست! (بلا نسبت شما، خودم رو عرض می کنم!) ما در سرتاسر زندگیمون داریم این قضیه رو تجربه می کنیم و بازهم آدم نمیشیم!! عجبا که فکر می کنیم اگر فلان امتحان رو پاس کنیم یا فلان ماشینو بخریم یا در فلان کشور زندگی کنیم خیلی خوشحال خواهیم بود و زندگی از این رو به اون رو میشه. بعد که به هدفمون می رسیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! دوباره روز از نو و روزی از نو همین برنامه رو برای هدف بعدی پیاده می کنیم و الخ.

مطالعات زیادی راجع به عوامل شادی در طی زمان و در بین افراد (Cross-sectional and time series) انجام شده که حاوی نکات جالبیه و من به چندتاش راجع به برخی از مهمترین عواملی که معمولا موثر در شادی تلقی می شه اشاره می کنم. قبلش لازمه بگم که طبعا مقالات دیگری هم هستن که نتایج متضاد با این مطالعات دارن و من هم حوزه تخصصیم نیست و صرفا مطالعات پراکنده داشتم. بنابراین  تصویر ناکاملی از مطالعات انجام شده دارم:

1- درآمد: بر اساس تحقیقات، وقتی از مردم با سطوح درآمدی مختلف پرسیده میشه چقدر باید درآمدشون افزایش پیدا می کرد تا کاملا خوشحال می بودن، به طور متوسط افراد خواهان 20% افزایش درآمدشون هستن. مطالعه ای بر روی یک گروه در آمریکا انجام شده که در سن 26 سالگی (سال 1972) ازشون میزان شادی در زندگی پرسیده شده و از همون افراد 28 سال بعد یعنی در سن 54 سالگی  (سال 2000) هم میزان شادیشون پرسیده شده و علیرغم اینکه درآمدشون (منظور درآمد واقعی یا تورم دررفته) بیش از دو برابر شده، میزان شادیشون هیچ تغییری نکرده بوده.  مطالعات خیلی زیادی روی درآمد و شادی انجام شده که نشون میده از سطح نه چندان بالایی به بعد، درآمد تأثیری بر شادی نداره. (البته مطالعات دیگر با نتایج متضاد هم وجود دارن).

یه مطالعه جالب دیگه ای در سال 2010 توسط Angus Deaton  استاد اقتصاد دانشگاه پرینستون و این رفیقمون Daniel Kahneman بر روی داده های 450 هزار نفر در آمریکا انجام شده نشون میده که در سطح درآمد کمتر از 75000 دلار در سال، رابطه مستقیمی بین درآمد و رضایت از زندگی وجود داره، اما در بالاتر از این سطح درآمد رابطه ای بین درآمد و رضایت از زندگی وجود نداره. برای درک بهتر، 75 هزار دلار تقریبا درآمد یه استاد دانشگاه تازه کار هست. در این مطالعه 85% از آمریکایی ها معتقدند که در زندگی هرروزه شون شاد هستن.

مطالعه جالب دیگری هم هست که به سراغ برندگان لاتاری رفته و میزان شادی و رضایت این افراد رو با سایرین مقایسه کرده و نتیجه این بوده که افرادی که در لاتاری برنده شدن و به قول ما زندگیشون از این رو به اون رو شده تفاوتی از نظر شادی و رضایت با سایرین ندارن. (خلاصه یافته های چند مطالعه در این زمینه رو در اینجا ببینید)

2- تحصیلات: مطالعاتی بر روی دو گروه متولد 1940 انجام شده، و نشون می ده در هر مقطع زمانی افراد دارای تحصیلات دانشگاهی شادتر از افراد بدون تحصیلات دانشگاهی هستن. اما جالبه که میزان شادی افراد تحصیل کرده و بدون تحصیلات در طی زمان ثابته، و فاصله بین شادی این دو گروه در طی زمان تقریبا بدون تغییره. مجموعا گویا اجماع در تحقیقات انجام شده بر اینه که تحصیلات می تونه شادی رو افزایش بده (البته خدا عالمه اگه این مطالعه رو برروی افراد دارای مدرک دکترا انجام می دادن چی از آب درمیود! حدس من اینه که نمودار سطح تحصیلات و سطح شادی شکلش اینطوری هست: ^ ).

نمودار زیر، سطح شادی افراد با تحصیلات بیش از دبیرستان و کمتر (یا مساوی دبیرستان رو برای گروه های سنی مختلف اندازه گیری می کنه: 

 

 3- ازدواج: ازدواج مخالفان و موافقان زیادی داره. مثلا گویا فمینیست ها بر این اعتقادند که ازدواج برای سلامتی روحی و جسمی زنان خوب نیست (میگن ولی شما جدی نگیرید!)  یا برخی دیگر معتقدند:

Marriage is very much like a violin; after the sweet music is over, the strings are attached!

یکی از افرادی که در این زمینه کارهای زیادی کرده Linda Waite استاد دانشگاه شیکاگو هست. یکی از مطالعات جالب ایشون مطالعه بر روی 5000 آمریکایی در یک بازه 5 ساله انجام شده. این مطالعه نشون میده که میزان شادی افراد مزدوج بالاتر از افراد مجرده و افرادی که از همسرشون جدا میشن و یا همسرشون رو از دست میدن شادیشون به طور دائمی پایین تر از افراد مزدوجه. البته این افراد وقتی مجددا ازدواج می کنن دوباره سطح شادیشون افزایش پیدا می کنه (از همین جا می تونید حدس بزنید که خانوم های زیادی باید به خون ایشون تشنه باشن!).

نمودار زیر، سطح شادی افراد رو (از یک مطالعه دیگه) برای افراد مزدوج و مجرد نشون می ده.

البته همونطور که گفتم مطالعات دیگری هم هست که نتایج متفاوت از این نتیجه رو نشون میده. یه مطالعه  جالب دیگری که ایشون انجام داده راجع به افرادیست که باهم زندگی می کنند و رابطه زناشویی دارن اما ازدواج نکردن، در مقایسه با افراد مزدوج. مطالعه ایشون نشون میده که میزان رضایت افراد مزدوج از ارتباط  حنسیشون (یه نقطه کمه!) بالاتر از افرادیه که کاملا مشابه ازدواج زیر یک سقف زندگی می کنن و مزدوج نیستن. ایشون گویا از طرفداران پروپاقرص ازدواجه و یه کتاب هم داره که رفته در لیست انتظار کتاب هایی که قراره در فرصت مناسب (احتمالا بعد از دکترا!) مطالعه کنم.

4- سلامتی: این موضوع هم مطالعات زیادی روش انجام شده که چکیده فهم من ازشون اینه: سلامتی تأثیر معناداری در شادی داره، اگرچه افراد وقتی تصور بیماری رو می کنن میزان کاهش شادی ناشی از اون رو بیش از واقع برآورد می کنن (همون focusing illusion که گفتیم). مثلا دسته زیادی از مطالعات متمرکز بر تغییر رضایت افراد پس از عمل های زیبایی هست که نشون میده جراحی پلاستیک (مثلا تعمیرات دماغ!) تأثیر پایدار بر شادی داره. جالبه که این تأثیر در بین مردان جوان کمترین و در بین زنان با سنین بالا بیشترینه (از باب کمک به علم روانشناسی، این یه توهمه که من اسمشو میذارم 18year old illusion یا توهم 18 سالگی، به این معنا که خانوما همواره فکر می کنند 18 سالشونه!). و یا مطالعاتی که بر روی افراد دچار معلولیت شدن انجام شده و نشون میده سطح شادیشون کمتر از سایر افراده اما نه اونقدر که سایرین فکر می کنن.

 5- خانواده: یه مطالعه قدیمی که در 14 کشور مختلف انجام شده نشون میده که در بین عوامل شادی، خانواده جایگاه مهمی داره و رتبه دوم رو کسب کرده. جالبه که یه مطالعه دیگری که توسط Norval Glenn انجام شده نشون میده که علیرغم اینکه افراد اهمیت زیادی برای خانواده قائلن و نقش مهمی بهش میدن، حاضرن به راحتی برای پول ازش بزنن و کم بذارن. بر اساس این مطالعه اکثر مردم حاضرن اگر یک شغل پردرآمدتر که نیازمند ساعات کاری طولانی تر هست بهشون پیشنهاد بشه اون رو بپذیرند. (توی پرانتز، مطالعاتی هم بر روی رابطه ترکیب خانواده و سطح شادی اون انجام شده و خانواده های با دو فرزند دختر، شادترین خانواده ها هستن!)

یه نکته جالب که در برخی از مطالعات برش تأکید میشه اینه که میزان رضایت کلی از زندگی و احساسات روزمره آدمیزاد لزوما یکی نیستن. مثلا در مورد تأثیر پول بر شادی و رضایت، افراد پولدارتر، احساسات روزمره بهتری دارن ولی همونطور که گفتم میزان رضایت کلیشون از زندگی گویا تفاوت معناداری با افراد با درآمد کمتر نداره. مثلا نشون داده شده که یکی از عوامل خیلی مهم در افزایش احساس خوب روزمره، روابط اجتماعی آدمهاست.

نکته دیگه اینکه در روانشناسی یه تئوری پرطرفدار راجع به شادی، Set Point Theory هست که میگه افراد با توجه به شخصیت و خصوصیات ژنتیکشون، از سطح مشخصی از شادی  برخوردارن و اتفاقات مختلف زندگی تنها به طور موقت اونها رو شادتر و غمگین تر می کنه، اما نهایتا بعد از مدت زمان نه چندان طولانی برمی گردن سر خونه اول. نتیجه افسرده کننده این تئوری اینه که زیاد دست و پا نزنید؛ هرکار کنید میزان شادی شما در درازمدت تغییرناپذیره!!

البته همونطور که گفتم مطالعات مختلف نتایج مختلفی در رد این تئوری آوردن و برداشت غیرتخصصی من از چیزهایی که خوندم اینه که سلامتی، خانواده، ازدواج (البته از نوع موفق) و اندکی تحصیلات از عوامل تأثیرگذار بلندمدت در رضایت از زندگیست. پول گویا در حد رفع امورات اولیه می تونه احساس روزمره ما رو از زندگی بهبود بده و از یک سطح حداقلی به بعد تأثیری در شادی انسان نداره.

حالا هی برید فایننس بخونید که پولدارشید!! از ما گفتن بود، لَعَلّکُم تَعقِلُون....

---------------------------------------------------------

P.S1: اگر روانشناسی بلدید، خوشحال میشم برداشت های خام من رو بهبود بدید...

P.S2: اگر اقتصاد یا فاینانس می خونید، حتما می دونید که هیچ بنی بشری به اندازه جماعت اقتصاد و فاینانس به کلمه endogeneity آلرژی نداره و این معضلیه که در سایر حوزه هایی که از رگرسیون استفاده میشه کمی تا قسمت زیادی رایجه، بنابراین من هم مثل شما تا حدی به این مطالعات، ان قلت دارم ولی به هرحال اعتماد می کنم که افراد بسیار باهوشی در حوزه روانشناسی هستن و حداقل تا حدی جلوی خطاهای اینچنینی رو می گیرن.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Gun

عیال: short کیو دیدی؟؟؟

من:‌ ها؟؟؟؟

: میگم short کیو دیدی؟ یالا بگو!!!

: چی شده؟ (با لهجه فامیل دور!)

: داشتم کتاباتو جمع می کردم خودم دیدم کنار جزوه ت نوشتی shortشو دیدم!

: آهاااا هیچی بابا short استادو میگم....

: جان؟؟؟؟!!!!

: بابا این استاده همیشه کمربندشو شل می بنده تمبونش آویزونه امروز دستشو برد بالا سر کلاس shortش زد بیرون! نوشتم واسه بغل دستیم باهم خندیدیم!

یه همچین اساتیدی داریم ما.... البته کرامات این اساتید ما تمومی نداره. اندر کرامات همین استاد فوق الذکر، ایشون گویا کلا بخش مربوط به زمان در مغزشون دچار اختلالات پیشرفته ست. من باب مثال، کلاس ایشون ساعت 3 تا 5:30 بعد ازظهره که البته به ازای هر ساعت باید 50 دقیقه تدریس بشه یعنی حدود 5:10 کلاس باید تموم بشه. اوایل ترم ایشون تا 5:30 ما رو نگه میداشت ولی علیرغم خسته کننده بودن کلاس دو ساعت ونیمه، پیش خودمون میگفتیم خب حالا اشکال نداره می خواد از ساعت استراحت هم استفاده کنه. رفته رفته سندرم زمان ایشون به مراحل حاد رسید و ساعت کلاس طولانی تر شد. 

جلسه آخر ترم که دیروز بود بدین ترتیب سپری شد: اول انتظار داشتیم مثلا 5:30 تموم کنه. استاد که اومد گفت امروز مطلب زیاد مونده و باید درس تموم شه گفتیم خیلی خب دیگه 5:45 تمومه، جهنم و ضرر 35 دقیقه هم اضافه وایمیستیم. ساعت حدود 5:15 که شد گفت 10 دقیقه استراحت کنید که نیم ساعت دیگه کار داریم، گفتیم خیله خب دیگه تا قبل 6 تمومه. تا 6 که بکوب درس داد گفت بچه ها من 15 دقیقه دیگه وقت لازم دارم تا دیگه تموم کنم. ما هم زیرلب غر می زدیم و به هم نگاه می کردیم ولی چاره ای نبود. ساعت 6:15 که شد گفت توی 5 دقیقه باقیمونده از وقتم این 2-3 تا اسلاید باقیمونده رو هم بگم و عرضم تمام! ما که چشمامون داشت از حدقه درمیومد، خلاصه سرتونو درد ندم که کلاس ساعت 6:30 به اتمام رسید. حالا ما که خودمون از یه کشور جهان سومی هستیم و استاد هم همینطور، اینه که تا حدی وقت ناشناسی برامون طبیعیه ولی این جماعت آمریکایی بخت برگشته دیگه کارد بهشون میزدی خونشون درنمیومد! کلا اینجا مثلا اگر سمیناری هست و طرف 1 ساعت وقت داره خیلی خیلی بعیده که حتی 2-3 دقیقه اضافه صحبت کنه و هرجور شده سرساعت کارشو تموم میکنه.

اندر کرامات دیگر اساتید، یه استاد آمریکاییست که واقعا تنها آمریکایی دودریست که در طول حیاتم ملاقات کردم!! یارو میاد سرکلاس یه ربع یه بار به ساعتش نگاه می کنه، نیم ساعت که میگذره دیگه حوصلش سر میره و تند تند از روی اسلایدها می خونه و به اثبات قضایای ریاضی هم که میرسه میگه: Convince yourself of this (یعنی خودتون رو متقاعد کنید راجع به اینکه مثلا فلان رابطه ریاضی برقراره).

از کلاس دو ساعت و نیمه هم معمولا 45 دقیقه یا نیم ساعت مونده به آخر ساعت به بچه ها میگه من فکر میکنم دیگه خسته شدید و مغزتون کار نمیکنه!! کلاس هاشم بلا استثنا روزای دوشنبه ارائه میشه که جمع بندی بروبچ دپارتمان اینه که چون روزهای دوشنبه بیشترین تعداد تعطیلی رو در اینجا داره ایشون این روزو برای کلاس انتخاب کرده! چیزی که بیش از همه رو اعصابه اینه که ایشون بسیار هم باسواده و اگه کمی به خودش زحمت می داد دانشجویانش بهره خیلی بیشتری از کلاس می بردن. نهایتا اینکه حرف زدنش کلا جوریست که تا میای ته جمله رو پیدا کنی سر جمله گم میشه. متعاقبا یکی از جملات گهربار استاد که من واو به واو نقل قول می کنم:

The fundamental notion that allows us to get to this idea of the evolution of the revelation of information, is this idea of a partition of a set omega.

معناشو فهمیدید ما رو هم مطلع بفرمایید...

از نخودچی خورون اساتید که بگذریم، چند کلمه ای هم از باب انجام مسئولیت رسانه ای وبلاگ راجع به این فتنه  های  اخیر (!) در بوستون بنویسیم.

قبل از اون از خوانندگان محترم دعوت میکنم به یک معما پاسخ بدن: فرض کنید که در کشوری زندگی می کنید که در اونجا به کشور مبدأتون یعنی جایی که متولد شدید اصطلاحا محور شرارت گفته می شه و ملت هم می دونن که در کشور مبدأتون به اینجا اصطلاحا شیطان بزرگ اطلاق می شه (البته اینا همش یه مشت اصطلاحه!). اضافه کنید به اینها این فرض رو که شما مسلمونید و هرجا بگید مسلمونید احتمالا زیرچشمی نگاه می کنن ببینن کیف بزرگی دستت نباشه یا لباست به طرز غیرطبیعی باد نکرده باشه! حالا اگر به شما بگن کلیه آرزوهای موجود رو به ترتیب اولویت لیست کن، آرزوی موجود در ته لیست چیه؟؟؟

احسنت بر خوانندگان باهوش این وبلاگ!! آخرین آرزوت اینه که یه بمب درست در شهری که زندگی می کنی منفجر بشه و دست بر قضا تروریست مزبور هم یک مسلمان (نما) باشه....

خلاصه که سرتونو درد نیارم... صبح بود و مشغول کشتی گرفتن با کتاب Asset Pricing که صدای هورا کشیدن و تشویق کردن از بیرون میومد. با عیال رفتیم سر خیابون ببینیم چه خبره که دیدیم مسابقه دو ماراتن است و ما هم نیم ساعتی به تماشا وایسادیم.  

میخواستیم برای تماشای بیشتر به مرکز شهر بریم ولی به دلیل تراکم درسا قیدش رو زدیم (تنها موقعیتی در زندگی که Asset Pricing واقعا به درد خورد!!) چرت بعدازظهر رو که زدیم (1) دیدیم صدای آمبولانس و پلیس و بعدش هم ایمیلها و پیغامهای دوستانی که لطف داشتن و نگران حالمون بودن. خلاصه فهمیدیم ماجرا از چه قراره...

چند روزی رو در خوف و رجا بودیم و دست به دعا که خدایا جون مادرت این دفعه طرف اسمش به اسامی مسلمونا و خاورمیانه و غیره و ذالک ربط نداشته باشه! چند روز بعد صبح که از خواب بیدار شدیم و تلویزیون رو روشن کردیم دیدیم عکس این تیمورلنگ روی صفحه تلویزیونه و خیلی درشت نوشته : WANTED خلاصه اون فیلمای پلیسی که شما دیدید ما واقعیشو اینجا دیدیم، فورا چشمامو تیز کردم ببینم اسم یارو چیه و به محض دیدن اسم تو مایه های روسی، آهی کشیدم و گویا باری از روی دوشم برداشته شد که خب خدا رو شکر این دفعه دیگه مشکلی نیست و ربطی به ما نداره! هنوز این آه از دهان خردشده ما بیرون نجسته بود که کاشف به عمل اومد که این یارو گویا چند کیلومتری اونورتر از مرز روسیه و در چچن عمل اومده!!! مارو می گی .....

تلویزیون هم که دیگه سنگ تموم گذاشت در اون یکی روز و مابعدش.... برخلاف مملکت عزیزمون که شعار اصلی صدا و سیما «همه چی آرومه من چقد خوشحالم» هست اینجا شعار «اینجا همه چی درهمه» سرلوحه کار دوستان صنف تلویزیونه. انقدر بمباران خبری شدیده که خود این آمریکایی ها هم بعضا صداشون درمیاد و روز بعد تو دانشگاه بعضیشون ناله می کردن از میزان غوغایی که شبکه های تلویزیونی برای جذب بیننده انجام میدن. واقعا ترس عجیبی بر همه مستولی بود... به خصوص که بخش مستقیم از محله ای که حدس میزدن این بابا قایم شده و 200 -300 تا ماشین از ارتش و FBI و EDA و پلیس ایالتی و پلیس شهر و پلیس MBTA و پلیس راهنمایی و رانندگی و برادران SWAT و غیره....فرماندار ایالت هم به مردم 3-4 تا town نزدیک به محل مزبور، از جمله محل ما که 3-4 کیلومتر با اونجا فاصله داره دستور عدم خروج از منزل داده بود و همه در حبس خانگی بودن.

دانشگاه هم بر سبیل سایر نقاط شهر تعطیل شد و به همه ایمیل اومد که بیرون نیاید که... یه کار جالبی که دانشگاه کرد این بود که چند روز بعد ایمیلی زد به همه که فهوای کلامش این بود که مبادا کسی حرفی یا توهینی به مسلمونا بکنه یا حرف نژادپرستانه ای بزنه و اگر کسی دید، حتما دانشگاه رو مطلع کنه. یه بنر هم در دانشگاه نصب کرده بودن که عکسشو اینجا آوردم:

 

به هر روی، یکی دو روز مستفیض شدیم از جزئیات تیراندازی و کشتن یه پلیس دانشگاه MIT و نحوه دستگیری تروریست ها و غیره. ولی به جان خودم و 8 تا بچه نداشته م، اصلا حس خوبی نیست که تو شهری که زندگی میکنی حمله تروریستی بشه و تهش طرف مسلمان (نما) دربیاد....

حالا جالب تر از اون ادامه ماجراست: شب رو تخت دراز کشیدم و دارم مجددا Asset Pricing خر می زنم و عیال اونطرف تر با ooVoo متصل شده و اخبار ایران و جهان رو به طور زنده از مادرعیال دریافت میکنه. ذکر این نکته  لازمه که بخش بزرگی از اخبار آمریکا رو ما اولین بار از طریق سبزوار مطلع میشیم!! یه دفعه مریم داد زد که گویا در Seattle یه بابایی پنج نفرو با تفنگ کشته. فوری توی گوگل رو گوشیم عبارت Seattle Shooting رو جستجو کردم که ببینم ماجرا چیه. اولین خبر، خبر تیراندازی در Seattle بود و دقیقا زیرش تبلیغات تخفیف ویژه دهه فجر برای فروش اسلحه و مهمات!!! ذیلا تصویر صفحه موبایل اینجانب جهت اثبات حقانیت ادعاهام:

 من اصولا جزو افرادی نیستم که تو خط تئوری توطئه و اینجور حرفان و فکر می کنن ملت اینجا آب هم که می خورن برنامه ریزی شده توسط یه گروه خیلی خوفناک پشت درهای بسته بوده، ولی این قضیه آزاد بودن اسلحه جزو چیزایی هست که تقریبا غیرممکنه لابی گری شرکت های اسلحه سازی و منافعشون رو نادیده بگیری. اینجا یک انجمن ملی دفاع از حق آزادی اسلحه (National Association for Gun Rights) هست که کارش لابی کردن برای دفاع از آزادی اسلحه ست. توی پرانتز، بد نیست خدمتتون عرض کنم که در واشنگتن بیش از 10 هزار لابی گر رسمی (Registered Lobbyist) وجود داره، یعنی افرادی که رسما و قانونا کارشون اینه که پول می گیرن و لابی می کنن!!! البته دم جناب اوباما گرم، از وقتی سرکار اومده کلی کاسه کوسه این لابیست ها رو جمع تر کرده و مثلا کار کردن این لابیست ها رو در دولتش ممنوع کرده ولی به هر حال این لابیست های رسمی از اون چیزای Only in the US هست.

پول این انجمن NAGR رو هم طبیعتا شرکت های اسلحه سازی می دن. از دسامبر سال قبل که یه جقله تفنگ باباش رو برداشت و بیست و چند نفر طفل معصوم رو در ایالت Connecticut، پایین جایی که ما هستیم، به رگبار بست، دموکرات ها دارن تلاش می کنن محدودیت هایی برای خرید و فروش و حمل اسلحه وضع کنن که فکر کنم هفته قبل شکست خورد و رأی نیورد. قوی ترین حربه این انجمن هم اینه که مردم  به خصوص جمهوری خواه های ایالت های مرکزی آمریکا (یا همون redneck ها!) رو می ترسونه که اگه امروز اجازه بدید دولت تفنگ هاتونو بگیره فردا دولت ممکنه هزار جور دخالت و تصمیم گیری در مورد حریم شخصی شما بکنه!! از لطایف زمان است که قانون به دولت اجازه شنود مکالمات افراد رو میده اما حمل اسلحه جزو حریم خصوص افراد تلقی میشه...

---------------------------------------------------------------------

(1) آقا اصولا نصف بدبختیای بشریت زیر سر این چرت بعدازظهره؛ از تغییر نتایج انتخابات بگیرید تا بمب گذاری در بوستون!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم