یک ایرانی در بوستون

Marketing

اگر چشماتونو باز کنید و ببینید داخل فروشگاهی هستید که روی دیوارش با خط نستعلیق (خط نستعلیقو من باب راهنمایی عرض کردم!) نوشته: "توقف بیجا مانع کسب است" می تونید حدس بزنید در چه کشوری هستید؟؟ بعععععله احححححسنتم! شما در ایران هستید!

حالا یه سوال دیگه:‌ باز فرض کنید چشماتونو باز میکنید و می بینید روی دیوار فروشگاه (بازم با خط خوش نستعلیق!) نوشته: "جنس فروخته به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود" اگه گفتید در چه کشوری هستید؟! اگه نوشته بود "نسیه و حساب دفتری نداریم حتی شما دوست عزیز" چی؟؟

بنده از خوانندگان باهوش این وبلاگ که جواب هرسه سوال رو درست دادن تِشکر (به کسر تاء) می کنم!

حالا سوالات بالا رو کمی سخت تر می کنم:

اگر بجای "توقف بیجا مانع کسب است" یه نفر جلوی فروشگاه بود که به شما خوش آمد می گفت و داخل فروشگاه موزیک دلپذیر بود و همه اجناس مرتب و تمیز جلوی چشم و در دسترس شما بود و فروشگاه مذکور خودشو تیکه پاره کرده بود (توضیح خواهم داد چگونه!) که شما چند دقیقه ای رو بیشتر در فروشگاه بمونید چی؟

اگه به جای "جنس فروخته به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود" نوشته بود: We will gladly accept returns made within 90 days of the purchase date چی؟

اگه به جای  "نسیه و حساب دفتری نداریم حتی شما دوست عزیز!" نوشته بود: We are glad to offer free layaway to our customers this holiday season چی؟1

جوابشو احتمالا می دونید دیگه... یا امریکا هستید یا تهران 1500!!

 چند روز قبل به یکی از دوستان می گفتم که اگر شما یکی دو سال تو امریکا زندگی کنید و فقط در زندگی روزمره تون کمی دقیق باشید و به جای درس خوندن هم فقط روزی یک ساعت وقت بذارید و روزنامه Wall Street Journal رو بخونید به اندازه دو تا مدرک MBA، مدیریت و بازاریابی و استراتژی و مالی و غیره یاد می گیرید، و انصافا اغراق نمی کنم. 

مثالهایی که راجع به فروشگاههای ایرانی و امریکایی زدم رو صد البته قبول دارم نمیشه نعل به نعل مقایسه و در ایران اجرا کرد (همه ما محدودیت های مالی یک بوتیک کوچک ایرانی رو در مقایسه با شرکتی در ابعاد Macy's می دونیم!) ولی معتقدم نکات خیلی زیادی برای یادگیری هست که اتفاقا در ایران هم قابل اجراست. من باب نمونه، اصولا برای شخص من قابل درک نیست که یه آدمی که کار و زندگی و معاشش در اینه که داخل مغازه ش بشینه و لباس بفروشه چطور می تونه وقتی مشتری وارد مغازه میشه حوصله نشون دادن دو تا جنس رو نداشته باشه! یا مثلا بگه: اگه خریداری جنسو بیارم! یا مثلا وقتی مشتری می پرسه اون کت شلوار نوک مدادیه چنده؟ بگه: گرونه!!!

خب برادر من کرکره رو بکش پایین برو خونتون دعا کن گونی اسکناس از اون بالا بیفته پایین، باور کن جواب میده (گشتم نبود، حالا شما بگرد شاید بود!!).

بهتره بیخیال غر زدن سر فرهنگ فروش توی ایران بشم که دل پری دارم. به جاش برخی از کارهای جالبی که شرکت ها در اینجا می کنن رو ذکر می کنم امید که تنی چند از صنف فروشندگان و مغازه داران این وبلاگ رو بخونن و سبب خیری شود... (یه کارکرد دیگه این مطالب هم اینه که بخونیم بعد بریم برای مغازه بغلیمون تعریف کنیم و نُچ نُچ کنیم که اوه خارج چقد خوبه و فردا صبح دوباره جواب سلام مشتری رو ندیم!)

 همونطور که گفتم، شاید مهمترین اولویت فروشگاه ها در اینجا حداکثر کردن زمانیست که مشتری در اونجا سپری می کنه، چون هرچه این زمان بیشتر بشه احتمال خرید کالا بالاتر میره. مثلا خیلی مهمه که اگر کسی از جلوی فروشگاه رد میشه و دودله که بیاد تو یا نه، کاری کنیم که ترغیب بشه بیاد داخل، که اگر اومد، تا همینجا موفقیت بزرگی نصیب فروشگاه شده!

چند تا از کارایی که شرکت ها می کنن تا زمان حضور شما رو حداکثر کنن و تا حد امکان شما رو با اجناس، نزدیک و صمیمی کنن از این قراره: اولا در فروشگاههای لباس در اکثر قریب به اتفاق موارد، تگ قیمت لباس که معمولا دور و بر یقه لباس هست رو میندازن داخل یقه. به عبارت دیگه، برای دیدن قیمت لباس شما نمی تونید از فاصله یک متری اقدام کنید، بلکه لازمه دستتونو بکنید تو یخه (همون یقه) لباس و برچسب قیمتی رو بیارید بیرون و قیمت رو ببینید. حالا حکمتش چیه؟ حکمتش اینه که در این فرآیند، شما ناخودآگاه لباس رو لمس می کنید و همین لمس لباس خودش شما رو به خرید یک گام نزدیک تر میکنه ( به عبارت دیگه احتمال خرید لباس توسط مشتری بالا میره). علمای بازاریابی نیک دانند که این تکنیک بخصوص برای بانوان محترم بسیار موثر افتد! توجه خواننده محترم و محترمه رو به این نکته جلب می کنم که هر روز احتمال داره هر لباس رو ده تا مشتری نگاه کنن و تگ قیمت رو از داخل لباس بکشن بیرون و توی یه فروشگاهی که مثلا 50 هزارتا لباس داره، حجم کاری که کارکنان بخت برگشته باید برای برگردوندن تگ قیمت به داخل لباس انجام بدن رو خودتون حساب کنید!

چندی پیش رفته بودیم Macy's برای خرید لباس، وقتی پول لباسا رو حساب کردیم، خانم فروشنده گفت امروز یه offer داریم که اگه لباس ها رو بذارید پیش ما و هفته بعد تحویل بگیرید، 20% دیگه می تونم بهتون تخفیف بدم. اول دوزاریم نیفتاد ولی بعد که ذهن فایننسی رو مثل بختک انداختم رو قضیه، برام روشن شد که کشوندن مشتری به فروشگاه (برای دیدن اجناس جدید و احتمالا خرید کالاهای جدید) برای فروشگاه به اندازه 20%  تخفیفی که داده می ارزه.

یه تجربه بامزه دیگه هم هفته قبل اتفاق افتاد: یه داروخانه زنجیره ای در امریکا هست به نام CVS (اوضاع سهامش هم بسیار خوبه اگر علاقمند به سرمایه گذاری بودید!) که البته داروخانه که چه عرض کنم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داره! هراز گاهی برای من ایمیل های تبلیغاتی و تخفیف و غیره میفرسته. چند روز قبل ایمیل زده بود که پاشو بیا که جوجولات خوشمزه m&m مجانی برات داریم! خدمت دوستان عرض کنم که در دنیای سرمایه داری، این شرکت ها برای یک سنت هم حساب و کتاب وجود داره و این شرکت ها عاشق چشم و ابروی رعنای بنده نیستن! خلاصه که هدف کشوندن امثال من به اون فروشگاهه به امید خرید چند کالای دیگه همزمان با دریافت جوجولات (زهی خیال باطل! خبر ندارن گیر چه موجودی افتادن!!)

اصولا یکی از روشهای رایج برای جذب مشتری اینه که شرکت ها هر از گاهی یک کالا رو با تخفیف خفن (طوری که شیرین روش ضرر می دن) تخفیف می زنن تا مشتری رو بکشونن فروشگاه به این امید که چند تا جنس سودده دیگه هم کنارش خریداری کنن. این فروشگاه CVS هم که هر وقت فاصله مراجعه من بهش از دو یا سه هفته بیشتر بشه فورا یه ایمیل میزنه که تخفیف 20 تا 25% روی خرید بعدیت داری و جون مادرت پاشو بیا...

یه نکته دیگه هم که گفته بودم اینه که تقریبا همه فروشگاه ها کالای فروخته شده رو در بازه نسبتا طولانی (مثلا دو تا شش ماه) از مشتری پس می گیرن، بدون هیچ چونه  و سوالی. برای بعضی فروشگاه ها مثل فروشگاه های لباس لازمه که لباس برچسب فیمتیش روش باشه که نشون بده استفاده نشده. بعضی دیگه مثل همین CVS یا مثلا Costco کالای استفاده شده رو هم بدون هیچ سوالی پس می گیرن. مثلا اگر کالایی رو استفاده کردید و باهاش حال نکردید می تونید ببرید پس بدید و پولتون رو دریافت کنید. همونطور که عرض کردم، دلار که چه عرض کنم سنت سنتش هم برای این شرکتا حساب و کتاب داره! منتها نشستن مغزشونو به کار انداختن و به این نتیجه رسیدن اگر اجناس رو پس نگیرن، مشتری هنگام خرید بسیار محتاط خواهد بود و به احتمال زیاد اجناسی رو که راجع بهشون دودل هست رو بیخیال میشه و مثلا 30% کمتر میخره. اما با وجود امکان پس گرفتن اجناس، اون 30% مشتری ها خریدشون رو می کنن به امید اینکه اگه نخواستن، پس می دن ولی درصد بسیار کمی بعدا یادشون می مونه و یا حال و حوصله پس دادن این اجناس رو دارن. خلاصه که اگر فروشنده هستید، (البته با رعایت یک سری ظرافت ها) به نظرم اتفاقا کاملا باید راغب باشید که مشتری جنس رو ببره و حتی احیانا پس بیاره.

یه تجربه دیگه هم بگم و عرضم تمام! چند شب قبل دستور خرید یک فروند جاروبرقی توسط عیال صادر شد! بنده هم همچون سروان یکمی که از فرمانده کل قوا اطاعت امر میکنه، به همراه عیال به فروشگاه SEARS روانه گشتم. توضیح اینکه SEARS فروشگاه زنجیره ای بزرگی در امریکا و کاناداست که از لباس تا لوازم خانگی و ماشین چمن زنی داره. ضمن اینکه اوضاع شرکت چندان خوب نیست و قیمت سهامش به شدت افت کرده و خلاصه در رقابت تنگاتنگ تا حدی بازنده بوده. پول جاروبرقی رو که پرداخت کردیم، گفتن برید طبقه پایین و مقابل انبار، رسید رو به دستگاه ارائه کنید تا کالا رو دریافت کنید. رفتیم و رسید رو به دستگاه نشون دادیم و اسم ما روی مونیتور بالای سرمون نشون داده شد و کنار اسممون یه تایمر شروع به کار کرد. هیچ خبری از موجود زنده نبود. همینطور به در و دیوار نگاه می کردم که چشمم به تابلوی زیر افتاد (بعد از خوندنش تصمیم گرفتم ازش عکس بگیرم):

 

اگر واضح نیست این رو نوشته:

It is our goal to serve very customer within 5 minutes. If we do not attain this goal, a coupon for $5 off your next regular or sale-priced purchase will print for you at the kiosk. 

با صرفنظر از جزئیات، ترجمه اش از این قراره:

"هدف ما این است که به تمام مشتریان در عرض 5 دقیقه خدمت رسانی کنیم. اگر به این هدف نرسیم، دستگاه یک کوپن 5 دلاری تخفیف را برای شما پرینت خواهد کرد که در خرید بعدیتان می توانید از آن استفاده کنید."

کنجکاو شدم ببینم چیکار می کنن. نگاهم به تایمر کنار اسمم بود. حدود دو دقیقه که رد شد، یه خانومی که به نظر مدیر فروشگاه بود، از اتاق بغلی که پنجره ش ظاهرا آینه ای بود ولی میشد فهمید که از داخل اتاق، بیرون قابل رویته (همونی قدیم بهش می گفتیم: من درش پیدا، اونورش پیدا!!) اومد بیرون و رسید رو از من گرفت و با سرعت رفت داخل انبار. یک دقیقه بعد هم جنس رو دریافت کردیم! 

دقت می فرمایید که این شرکت الان شرکتیه که نسبت به رقبا ضعیفتر عمل کرده و بخش بزرگی از سهم بازارش رو از دست داده، دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل....

****************

چند نکته قبل از پایان:

1- صفحه مقالات و مطالب پیشنهادی چند بار آپدیت شده.

2- یک صفحه جدید به نام یادداشتها و مطالب من در روزنامه ها و وبسایتها ایجاد کردم که هرازگاهی مطلبی اینور اونور می نویسم رو در اینجا قرار میدم.

3- سفرنامه نیویورک و فیلادلفیا و کنفرانس American Finance Association انشاالله در پست بعدی.

4- بیالاخره وارد بازار بورس اینجا هم شدیم و وال استریت رو ریختیم بهم! ماجرای اونهم بماند واسه بعد.

والسلام!

*****************

پاورقی:

1- Layaway روشی برای خرید کالاست که فروشگاه به شما تعهد می ده کالای موردنظر رو تا تاریخ مشخصی (و در قیمت مشخص) برای شما نگه داره تا هر زمان خواستید پول رو پرداخت و کالا رو دریافت کنید. علاوه بر Layaway فروش قسطی هم در فروشگاه های بزرگ مثل Amazon و Walmart وجود داره.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Cheating

پیرو پست قبلی باید خدمتتون عرض کنم که تنها رقیب جدی بنده در زمینه به خاک سیاه نشوندن شرکت ها با استفاده از تخفیف، ملت غیور و همیشه در صحنه چین و ماچین هستند. اگر در امریکا قصد خرید لباس دارید براتون یه توصیه دارم: وارد فروشگاه لباس مثلا Macy's که شدید به جای نگاه کردن به لباسا بگردید چینی پیدا کنید. بعد همینطور تعقیبشون کنید تا ببینید چطور میشه توی فروشگاه درندشت (اگه Macy's رفته باشید تا حدی متوجه مفهوم "لباس فروشی درندشت" میشید) چطوری می تونن لباسهایی با 80% تخفیف رو شناسایی کنن. البته کار به اینجا هم ختم نمیشه! تعقیب و گریز رو ادامه بدید تا زمانی که برن برای حساب کردن پول لباسا. اونجا که می رسن تازه دست می کنن داخل کیف و شونصد تا کوپن تخفیف و promotion و offer رو می کنن طوری که معمولا فروشنده گیج میشه و مثلا اگه یه کوپن رو میگه تخفیفش قابل اعمال روی این کالای خاص نیست فورا شصت تا دیگه براش رو می کنن. سرتونو درد نیارم معمولا آخرش که میان بیرون علاوه بر لباس، یه پولی هم دستی از طرف می گیرن...

چند روز قبل که توی office نشسته بودیم، با دو تا از همدوره ای هام، یه پسر امریکایی و یه دختر چینی مشغول صحبت بودیم راجع به برنامه های سفرمون در تعطیلات کریسمس و زمستون. رفیق امریکاییمون که طفلکی قصد سفر به جزیره ای در دریای کارائیب به نام Aruba داشت (الهی بمیرم رحمم میاد واقعا!) بعد که صحبت شد، گفتم برای ژانویه بلیط رفت و برگشت به فلوریدا با American Airlines رو نفری 130 دلار گرفتم. آقا اینو ما گفتیم و لپ های این هم آفیسی چینیمون هی سرخ شد و هی سفید شد و چند بار پشت سرهم گفت تو چطوری تونستی همچین قیمتی پیدا کنی؟! من چک کردم 250 تا کمتر نبوده و .... خلاصه خواستم عرض کنم که مبادا پست قبلی این شائبه رو ایجاد کنه که تخصص ما فقط در زمینه رزرو هتله. نخیر! هتل، پرواز، کل پکیج سفر رو handle می کنیم! اگه دکترای فاینانس جواب نده plan B ما یه آژانس مسافرتیه...

اندر احوالات دیگر هم که یکی دو تا برف نسبتا خوب تا به حال اومده و هوا هم البته مثل همیشه نوسانیه. در عرض سه چهار روز از +18 تا -12 رو تجربه می کنیم! اینجا برف که میاد، هنوز میخواد بشینه رو زمین این ماشینای برف روب شروع به کار می کنن و معمولا اجازه نمیدن کار به فردا صبح بکشه. عیال هم که هی این از خدا بی خبرا رو نفرین می کنه که چرا نمیذارن برف بشینه رو زمین!

یکی از فواید برف اینه که می تونی بفهمی تعداد خانوارهایی که چندماشینه هستن در امریکا چقدر زیاده! چون مثلا اگر جلوی یه خونه 4 تا ماشین هست، یکی دو تاش رو اول صبح تمیز می کنن و معلومه که باهاش سرکار می رن. اما بقیه روزها زیر برف می مونه و مشخصه مال همون خونواده ست و استفاده فوری نداره. 

یه کار جالبی که اینجا می کنند اینه که خیلی از مردم وانت دارن (اینکه مردم وانت دارن کار جالبه نیست، منظورم ادامه مطلب است!) و دولت به جای اینکه شونصد تا پرسنل و ماشین برف روب خودش استخدام کنه و کل سال حقوق بده به خاطر یه هفته کار توی زمستون، تعدادی از این جماعت وانت دار رو به صورت ساعتی به کار می گیره و اونا هم توی زمستون یه برف روب جلوی ماشینشون نصب می کنن و به دولت کمک می کنن. به این ترتیب، با هزینه خیلی کم برای دولت خیابونا به سرعت برق تمیز میشه.

 

 عرض کنم که... وقایع اخیر من رو بر اون داشت که ادامه این پست رو راجع به یکی از موضوعاتی که همیشه موردبحث ما ایرانیا بوده بنویسم. شما وقایع اخیر رو مثلا بگیرید هجوم ایرانی ها به صفحه فیس بوک مسی یا مثلا ایجاد یک صفحه دیگری برای عذرخواهی از مسی! (نظر شخصی من اینه که این دومی از اولی تابلوتره!). اصولا ما ایرانیا به دسته تقسیم میشیم: دسته اول معتقدن که ما ایرانیا بی فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم. دسته دوم هم معتقدن که ما "آریایی ها" با فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم! دسته سومی هم البته هستن که تعدادشون از اون دو دسته بالا خیلی کمتره و معتقدن ما ایرانیا نه خیلی بافرهنگ تر و نه خیلی بی فرهنگ تر از بقیه هستیم، بلکه در مواردی بافرهنگ تر و در مواردی بی فرهنگ تر از بقیه ملل هستیم. احتمالا خودتون حدس می زنید که من خودمو جزو دسته سوم می دونم.

هر کدوم از این سه گروه هم استدلال ها و شواهد خاص خودشون رو دارن. مثلا راجع به دسته اول، مدتی قبل توی وبلاگ از یه راننده تاکسی در تهران نوشتم که با آب و تاب داشت برام توضیح می داد که دوستش به حضرت عباس قسم می خورده که توی ارمنستان، یه سگه که با صاحابش داشته میرفته، به محض رسیدن به چراغ قرمز وایساده و منتظر شده که چراغ سبز بشه و خلاصه ارمنستان یه همچین سگ های باشعوری داره! بماند که خود جناب راننده در همون حین که داشت این ماجرا رو تعریف می کرد n مورد از قوانین راهنمایی رانندگی رو نقض می کرد و اینکه حوصله نداشتم بهش توضیح بدم که آخه برادر من! سگ موجودیست که دنبال صاحبش میرود و دلیل توقف سگ، توقف صاحابش بوده و اگه صاحابش سرشو مثل سگ (!) مینداخت پایین و چراغ قرمز رو رد می کرد، خب آقا سگه هم دنبال صاحابش می رفت.

دسته دوم هم به مثالهایی مبنی بر اینکه هر از گاهی یه نفر توی امریکا تفنگ برمیداره و چند تا آدم بیگناه رو به رگبار می بنده اشاره می کنن و فکر می کنن الان توی امریکا مردم از گوشت همدیگه ارتزاق می کنن و شبها با Shotgun می رن شکار انسان!

بنده از باب "خیر الامور اوسطها" نمونه هایی رو ذکر می کنم که موضع خودم رو روشنتر کرده باشم (!).

تابستون امسال که برای تعطیلات به سبزوار رفته بودیم، از قضا اجاق گاز خونه مون در سبزوار خراب شد و مأموریت خطیر تعمیرش به بنده محول شد. اجاق رو بردم به یه کاروانسرای قدیمی مرکز شهر که یه مغازه تعمیر اجاق گاز اونجا بود. (کاروانسرا میشه گفت پاساژهای پونصد سال قبله، یه چیزی تو مایه های شکل زیره که دور تا دورش مغازه های مختلفه و هنوز چندتاییش توی سبزوار ما باقی مونده)

داخل مغازه که رفتم، طرف طبق برخورد رایج در فروشگاه ها و مغازه های ایرانی، سرشو به زور بالا اورد و با بی میلی نگاهی به اجاق گاز کرد و گفت: دو تا شیرش خرابه و قابل تعمیر نیست و باید کلا عوض بشه، میشه 20 تومن. برداشت اولیه م از طرز برخورد و صحبتش این بود که خب یه مشتری گیرش اومده و حالا احتمالا میخواد بتیغه که میگه قابل تعمیر نیست. ناچار قبول کردم و قرار شد عصر برگردم. عصر که رفتم و 20 تومن رو گذاشتم روی میزش 15 تومن رو بهم برگردوند که: شیرها رو بررسی کردم و نیاز به تعویض نبوده و هزینه ش هم میشه 5 تومن. خیلی متعجب شدم که چرا وقتی میتونست منو 20 تومن شارژ کنه اینکارو نکرد. خواستم از باب تشکر 5 تومن دیگه بدم که هرکار کردم قبول نکرد و گفت که دستمزدش 5 تومنه و بیشتر نمی گیره!

از مغازه که بیرون اومدم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود: فرض کن الان تو یه کشوری مثل آلمان بودی و همین اتفاق برات می افتاد. تا قیام قیامت سر هر سفره مهمونی که مینشستی از صداقت و وجدان کاری آلمانیها تعریف می کردی و به به و چه چه می کردی ولی الان که همچین اتفاقی توی سبزوار توسط یه آدم معمولی برات افتاده احتمالا تا عصر فراموشش می کنی1! خلاصه تجربه آموزنده ای بود... در ضمن همونطور که قبلا گفته بودم من هرجا سرویس خوب بگیرم در این وبلاگ تبلیغ می کنم، اگر احیانا اجاق گازتون در سبزوار خراب شد خبرم کنید تا آدرس بدم!!

از اونطرف هم، موارد خیلی زیادی هست که آدم رو شرمنده می کنه: از وضعیت رانندگیمون که به عابر پیاده مریض و پیر هم رحم نمی کنیم، تا حمله به صفحه فیس بوک مجری قرعه کشی جام جهانی و لیونل مسی بگیر تا نحوه برخوردمون با افغانیها (که راجع به این آخری باید حتما یه پست جداگانه بنویسم..) که به همه چیز شبیهه غیر از تمدن 2500 ساله...

از باب رعایت عدالت، اینجا هم موارد خوب و بد خیلی زیادی هست و نه اونقدری که ملت جوزده توی "بفرمایید شام" تعریف و به به و چه چه می کنن ایده آله و نه اونقدری که برخی عزیزان داخل کشور فکر می کنن بده. مخلوطیست از خوبی و بدی که البته حاکمیت قانون باعث شده بدیهاش عمدتا به سطح جامعه بروز نکنه. به قول حضرت خودم: "غرب جاییست که خیابانهایش به خوبی و تمیزی خانه های ایرانیست و خانه هایش به بدی و کثیفی خیابانهای ایرانی".

از دانشگاه که به خونه میام، بخش آخر مسیر رو از اتوبانی به نام US-1 میام که از ساعت 2 بعد از ظهر به بعد تا 8 شب ترافیک نسبتا سنگین داره (رنگ آبی مسیر خونه تا دانشگاه، ناحیه قرمز محدوده اتوبان موردنظر!)

 دلیل ترافیک هم اینه که یه جایی، اتوبان از سه باند به دو باند تبدیل میشه. حالا نکته اینه که روزایی که ترافیک سنگینه و مردم مثلا 20 دقیقه توی ترافیک می مونن، کم کم اثرات بی حوصلگی و عصبانیت رو میشه دید و بارها دیدم بعضیا میندازن تو شونه سمت راست جاده (که مثلا قراره لاین اضطراری باشه و کسی حق داره بره) و تخت گاز میرن تا مثلا یک کیلومتر جلوتر که خروجی موردنظرشون هست. یکی دو مورد هم دیدم که ملت رسما چراغ قرمز رو رد کردن و خلاصه، اگر این سفر به خدمت اون راننده تاکسی محترم شرفیاب بشم حتما براش توضیح می دم که فرهنگ ترافیک در امریکا اصلا و ابدا به پیشرفتگی ارمنستان نیست! البته این رو هم اضافه کنم که شهر بوستون نسبت به سایر شهرهای امریکا از نظر رانندگی کمی بی نظم تره و نمونه خوبی از کل امریکا نیست. (اینکه چرا اینطوره، یه پست جداگانه میخواد و حتما راجع بهش می نویسم.) مجموعا برداشت من از اینجا اینه: اگر این امریکاییها هم قرار باشه یکی دو هفته توی خیابونای مملکت ما و با ماشینای ما رانندگی کنن، اگر از ملت ما بدتر نشن، بهتر نخواهند بود! (بازهم اینکه چرا همچین برداشتی دارم رو در همون پست خواهم گفت!)

 یه نمونه هم از خوبیهای اینجا بگم که بالانس رو رعایت کرده باشیم: اولا خدمت شما عرض کنم که جوانان غیور ایرانی نه تنها در زمینه گرفتن تخفیف از هتل ها و ایرلاین ها به رکوردهای جهانی دست پیدا کردن، بلکه در زمینه سرعت تصحیح برگه های امتحانی هم به دستاوردهای جدیدی دست یافتن! به گزارش واحد مرکزی خبر، یکی از دانشجویان نخبه ایرانی (که اسم نمی برم...) پریروز 100 تا برگه امتحانی (تشریحی با 11 سوال!) رو در کمتر از 24 ساعت تصحیح کرد! استثنائا این دفعه دلیلش تنبلی و گذاشتن به دقیقه نود نبود، بلکه امتحان در دو گروه برگزار میشد که گروه دوم روز جمعه امتحان داشتن و روز شنبه هم آخرین مهلتی بود که اساتید باید نمرات رو ارسال می کردن، توضیح اینکه اینجا درست مثل مملکت ما (!) اساتید به شدت روی این مهلت دانشگاه حساسن و اگه اندکی تأخیر کنن، کاملا دهنشون سرویس میشه از سوی دانشگاه. خلاصه که تا 6 صبح شنبه مشغول تصحیح برگه بودم. اندر عجایب دیگر امتحان این بود که کلا درس در قالب دو گروه ارائه میشد که یک گروه روز چهارشنبه، و گروه دوم روز جمعه امتحان داشتن و سوالات هر دو گروه کاملا یکسان بود!!! یه لحظه تصور کنید یه همچین اتفاقی قرار بود مثلا در دانشگاه شریف بیفته....

به هر روی، بعد از تصحیح برگه ها و موقع وارد کردن نمرات در فایل Excel تصمیم گرفتم یک فرضیه مهم رو تست آماری کنم. به جای وارد کردن نمرات طبق ترتیب اسامی، نمرات دو گروه رو در دو ستون مجزا وارد کردم و این فرضیه رو تست کردم: میانگین نمرات گروه جمعه باید به طرز معناداری بالاتر از گروه چهارشنبه باشه چون گروه جمعه سوالات رو از گروه چهارشنبه خواهند پرسید.

نتیجه تست این بود: میانگین نمرات گروه چهارشنبه 158 (از 200) و میانگین گروه چمعه 159 یعنی عملا هیچ تفاوت فاحشی بین نمرات این دو گروه نبود! برای دوستان آمار و اقتصاد خوانده، تفاوت این دو میانگین رو تست آماری کردم و معنادار نبود (t-stat 0.5!) خلاصه که راستی آزمایی جالبی بود که دو گروه همکلاسی که امتحان کاملا یکسان رو در دو روز مختلف دادن، نمرات یکسانی گرفتند...

---------------------------------------------------------

1- دلیل روانشناسیش به نظرم اینه که انسانها اون تصاویر ذهنی یا stereotype هایی که از کشورها یا اشخاص و اشیاء مختلف در ذهنشون می سازن رو به این راحتی نمی خوان تغییر بدن و شواهدی که خلاف اون باشه رو نادیده می گیرن و اگر اشتباه نکنم بهش Cognitive dissonance می گن. مثلا در ذهن همه ما ایرانیا اینه که آلمانیها بسیار سخت کوشن و خب تا حد خوبی هم بیراه نیست، ولی یادمه یکی از دوستان آلمانیم در هلند مدتها با ما بحث می کرد که انقدرها هم که فکر می کنید همه آلمانیها اینطوری نیستن.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم