یک ایرانی در بوستون

License

خوانندگان محترم لطف کنن یه صلوات جلیل ختم بفرمایند ... بنده بالاخره موفق به اخذ تصدیق ابوطیاره یا همون Driver's license شدم! خدمت شما که عرض کنم، این تصدیق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها که حالا ماجراشو عرض می کنم....

اندر احوالات شیخ علی بن محمدرضا بن یوسفعلی بن قربانعلی بن ابراهیم1 زید عزه و جل جلاله و قدس سره منقولست که حضرتش پس از سکنی گزیدن در بلاد ماساچووووست برآنشدی که تصدیق ابوطیاره ای اخذ کردی تا همی سوار بر مرکب به یونیورسیتی برفتی. در برج قوس (همون آذر یا دسامبر!) سنه 2011 میلادی عزم ادارات شهربانی بوستون کردی و در امتحان کتبی قبول شدندی و از فرط شعف نعره ای بزدی و از هوش برفتی و مریدان همی گرد وی بچرخیدندی که ای شیخ! تُرا چه میشود؟!....

خلاصه که اول باید امتحان کتبی بدی و اگه قبول شی می تونی به شرط حضور یک فرد بالای 21 سال و دارای گواهینامه بغل دستت رانندگی کنی که در این حالت می گن permit داری. بعدش باید امتحان عملی یا road test بدی و اگر قبول شدی یعنی غول مرحله آخرو  کشتی و می تونی پرنسس (بخوانید گواهینامه!) رو از زندان آزاد کنی و دوتایی بشینید پشت ماشین رو باز و یه آهنگ شیش و هشت و ....

اماااا... یا به قول آذریهای عزیز آماااا... برخلاف مملکت عزیزمون اینجا برای امتحان عملی خودت باید ماشین ببری. یکی از پیشنهادات من در جهت کمک به ملت مظلوم و ستمدیده آمریکا اینه که یک بخشی از اون پیکانایی که به کشور دوست و برادر سنگال صادر میشه رو اهدا کنن به آمریکا تا جوانان برومندی چون من برای امتحان رانندگی نیاز نباشه به زمین و زمان بزنن واسه جور کردن خودرو! حتی از منظر ایستیکبار جهانی (ج رو با نوک زبون تلفظ بفرمایین) هم به قضیه نگاه کنیم صادرات پیکان به آمریکا کلی مزیت داره از جمله اینکه تلفات جاده ای و آلودگی هوا و غیره و ذالک رو به جون این مملکت میندازه و همون بلایی که انگلیسها سر ما آوردن رو سر اینا میاره! خلاصه از ما گفتن...

ضمنا ماشین موردنظر باید ترمز دستیش در ناحیه وسط واقع شده باشه! این یکی دیگه تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه! خیلی از ماشینای جدید ترمز دستی وسط ندارن و ما پس از کلی تلاش موفق شدیم بفهمیم که این همکلاسی آمریکاییمون یه هوندای قدیمی داره که بنده خدا هم مرام گذاشت و اومد واسه امتحان. خلاصه روز امتحان رفتیم و چشمتون روز بد نبینه این ممتحن محترم دست کمی از افسرای خوش اخلاق مملکت خودمون نداشت! البته ما مخلص صنف زحمتکش افسران هم هستیم ولی خداییش اوناییتون که امتحان رانندگی می گیرید اخلاق درست و درمون ندارید! خلاصه غلط نکنم هرچه بود اخلاق ایشان معلول ماوَقَعِ شب قبل بود (!) البته اینجا کمی مودب ترن و هی داد نمی زنن سرت که زود شروع کن! ولی اشتباه کنی همونجا میزنه تو برجکت... خلاصه چپ و راست از ما ایراد گرفت که چرا وقتی دور سه فرمون می زنی look over shoulder نمی کنی (یعنی برنمی گردی عقبو نیگا کنی) خلاصه 7-8 تا ایراد گرفت و کارنامه مونو داد به دست چپمون... شیطونه می گفت بهش بگم: سوسولللل اون چیزایی که تو توی کابوس می بینی بنده 20 سال تو خیابونای مملکت باهاش زندگی کردم!

خلاصه که رد شدیم و دیگه حوصله نکردیم دوباره بریم تا این چند روز اخیر که دوباره با این اخوی آمریکایی رفتیم واسه امتحان. کلی معطل شدیم تا نوبتمون بشه و گپ و گفتی هم از درس زدیم و کمی غیبت استادا رو کردیم و خندیدیم (یک نمونه از تفریحات سالم دانشجویان دکترا!) البته یک کشف جدید هم به عمل اومد و اون اینکه این رفیق ما با پدر و مادرش چند سالی رو در اروپا بودن. حالا بگو چرا؟! چون بابای حضرت آقا در ارتش آمریکا بوده مامانشم در پنتاگن کار می کرده (یا حضرت عباس!!!) از باب تقریب ذهن عرض می کنم که فرض کنید ایران بشه آمریکا بعد این آمریکایی ها هی اپلای کننوسر و دست بشکنن واسه دانشگاه شریف و الزهرا و علامه و واحد علوم تحقیقات و امام صادق و ... بعد مثلا یکی از پسران فرماندهان سپاه که در دانشگاه امام صادق  مشغول به تحصیله (یعنی مثلا این رفیق ما) با یه پسر آمریکایی (یعنی مثلا من!) برن دیزی بخورن و امتحان رانندگی بدن... خلاصه که امتحان دادیم و با هزار سلام و صلوات و نذر و نذورات حاج خانوم قبول شدیم و کارنامه رو دادن به دست راستمون (البته اون کارای بعد از کشتن غول مرحله آخرو گذاشتیم دوستان مجرد انجام بدن!)

بد نیست چند کلمه ای هم راجع به سیستم رانندگی این خرابشده ای که ما هستیم بنویسم چون برخی نکات آموزنده هم داره. اولا کلا تعداد تابلوهای کنار خیابون چندین برابر تعداد تابلو در مملکت عزیزمونه که گاهی جاده می پیچه و تابلویی درکار نیست و شما نمی پیچید و ... اینجا باشه هر ده متر یه بار تابلو داره که: دوست عزیز جاده داره میپچه! ده متر جلوتر: هوووی مگه با تو نیستم می گم جاده داره میپیچه! بازم جلوتر: مردک دیوانه اگه جون خودتو دوس نداری به فکر پشت سری باش راهنماتو بزن! و بعد از اون اگه جاه بپیچه و تو نپیچی و بری توی باقا*** احتمالا یه تابلوی دیگه هست که: حیف نان! چارپا هم میخواد بپیچه گوششو یه تکون میده...

اندر نکات جالب دیگه اینه که اینجا خیلی وقتا جریمه ها رو روی تابلوها می نویسن. مثلا توی اتوبوس نوشته اگه به راننده توهین کنی بر اساس قانون ایالتی x و قانون فدرال y تا یک سال زندان و z دلار جریمه نقدی. یا اگه پی پی سگتو از پیاده رو جمع نکنی 100 دلار جریمه... خلاصه خیلی جاها از جمله رانندگی هم جریمه ها رو می نویسن تا مغز اقتصادی آدمو روشن کنن و از وقوع جرم جلوگیری. سیستم جریمه کردن هم خیلی باحاله به نظر من و خوشبختانه اخیرا گویا در مملکت خودمون هم دارن به این سمت پیش میرن که از تعلیق گواهینامه و غیره و ذالک هم استفاده کنن. مثلا اینجا برای رانندگی بعد از مصرف الکل جرایم به این صورته:

بار اول: 1 سال تعلیق گواهینامه و 500-5000 دلار جریمه (با دلار 3500 تومن حساب کنید تا پشت گوشتون سرخ شه!) و تا 2.5 سال زندان (نکته فنیش اینه که شما اگه قراره تا دو و نیم سال تو زندان باشید چطوری بعد یک سال گواهینامه تون از تعلیق درمیاد؟!) ضمنا دادگاه ممکنه بفرستت کلاسای ترک اعتیاد الکل

بار دوم: 2 سال تعلیق و 600-10000 دلار و بین 30 روز تا 2.5 سال زندان

بار سوم: 8 سال تعلیق و 1000-15000 دلار و بین 150 روز تا 5 سال زندان

بار چهارم: 10 سال و 1500-25000 دلار و بین 1 تا 5 سال زندان

بار پنجم: عمرا دیگه نمیذارن پشت فرمون بشینی! 2 تا 5 سال هم میری آب خنک میخوری و ماشینتم باید بفروشی تا 2000 تا 50000 دلار جریمه بدی.

به علاوه، اگر بیش از دو بار در حال مست و خرابات رانندگی کنی یه ماسماسک به نام Ignition Interlock Device می بندن روی سوئیچ ماشین که هروقت می خوای ماشین رو روشن کنی باید توش فوت کنی و اگر آنالیز بازدم شما بگه که الکل مصرف نکردی ماشین روشن میشه وگرنه باید پیاده روی کنی!

تازه این قوانین برای افراد زیر 21 سال در ایالت ما خیلی سخت گیرانه ست و به قول خودشون zero tolerance دارن چون مصرف الکل برای افراد زیر 21 سال از بیخ ممنوع می باشد.

یه قانون دیگر هم اینه که اگه بطری زهرماری توی ماشین درش باز باشه چه دست راننده باشه چه دست کس دیگه و چه نوشیده باشی چه کوفت نکرده باشی بین 100 تا 500 دلار جریمه داره و اگه زیر 21 سال باشی که دستگیر میشی و باید با گواهینامه ات هم بای بای کنی.

جالبه که علیرغم همه این قوانین سختگیرانه یک سوم مرگ و میر ناشی از تصادفات مربوط به رانندگی تحت تأثیر الکله یعنی سالانه 10000 نفر تلفات تصادفات ناشی از مصرف الکل و خسارت تخمین زده شده هم سالانه حدود 50 میلیارد دلاره (قابل شما رو نداره، میشه حدود نصف درآمد نفتی مملکت ما در سالهای پرپولی!)

عرض شود که... یه صلوات دیگه هم ختم بفرمایین!

----------------------------------

(1) بچه که بودیم پز می دادیم که این فامیلی ما حتما به خاطر این ابراهیم نژاده که از نوادگان حضرت ابراهیم هستیم بعدها کاشف به عمل اومد که این نام خانوادگی ما گویا از اسم همین پدرِ پدرجدِ پدرِ گرامیمون جناب ابراهیم نژادِ بزرگ گرفته شده!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

Markets and Fiscal Discipline

امسال هم دیگه فصل بازار کار دانشجویان دکترا تقریبا تموم شده و جمع کثیری از دانشجویان دکترا از زندگی فلاکت بار دانشجویی خلاص شدن! امسال 6 نفر هم در Boston College مقاله شونو ارائه دادن که اسامیشون در ابتدای لیست سمینارهای دانشکده در اینجا هست. تا جایی که من خبر دارم که امسال دپارتمان هیچ پیشنهاد کاری نداده (ولی زیاد هم مطمئن نیستم). دو نفر هم از دانشجویان دپارتمان ما توی market بودن که یکیشون Empirical Asset Pricing و دیگری Empirical Corporate Finance بود. اولی یه پسر کره ایه و به خاطر کار حاج خانومش مجبور بود همین دور و بر بوستون بمونه و نهایتا از دو سه تا hedge fund و دانشگاه Uni of Connecticut پیشنهاد کاری گرفت و آخرش دانشگاه رو انتخاب کرد. دومی یه پسر آمریکایی بود (البته هنوزم هست!) و با گرفتن پیشنهاد کاری از Wharton همه رو سورپرایز و ما رو خوشحال کرد. البته این نگاه آمریکایی به قضیه بود، نگاه ایرانیش اینه که سطح توقع اساتید رو از ماها بالا برد و همه رو به دردسر انداخت!!

از اخبار بازار کار که بگذریم، اخیرا با 5-6 نفر از بروبچ اقتصادخوان در اروپا و آمریکا وبلاگی به نام اندیشکده اقتصاد راه انداختیم و مطالبی مرتبط با اقتصاد ایران می نویسیم. خوندنش رو به دوستان علاقمند به اقتصاد ایران توصیه می کنم. یه مطلبی هم تحت عنوان "مکانیزم بازار و انضباط مالی دولت" من نوشتم که از اندیشکده اقتصاد اینجا نقل قول می کنم:

مکانیزم بازار و انضباط مالی دولت

یکی از مشکلاتی که اقتصاد کشورمان در دهه های اخیر با آن دست و پنجه نرم کرده و در دوره های مختلف با شدت و ضعف متفاوت بروز کرده است تورم است. وابستگی دولت به درآمدهای پرنوسان نفتی، عدم استقلال بانک مرکزی و بی انضباطی مالی دولت از جمله دلایلی است که برای این مشکل می توان ذکر کرد. در این نوشتار به موضوع انضباط مالی دولت می پردازیم.

بی انضباطی مالی دولت یا عبارت دیگر کسری بودجه ناشی از عدم توازن مخارج و درآمدها یکی از دلایل عمده نرخ تورم بالا در کشورمان است. دلیل این مسئله به مکانیزم تأمین کسری بودجه در کشورمان برمی گردد که دولت برای جبران کسری بودجه قادر است به طور مستقیم (و یا از طریق تسهیلات تکلیفی بانک های دولتی) از بانک مرکزی استقراض کند که این امر منجر به افزایش پایه پولی، افزایش نقدینگی و نهایتا تورم می شود. این ساختار به همراه عدم استقلال بانک مرکزی عملا هیچ مکانیزم کنترلی برای رفتار دولت و کسری بودجه باقی نمی گذارد.

در مقابل این ساختار، ساختار تأمین مالی بودجه به کمک انتشار اوراق قرضه است که در بسیاری از کشورها از آن استفاده می شود. در این ساختار، دولت جهت تأمین مخارج مازاد خود لازم است با انتشار اوراق قرضه به بازارهای مالی داخلی و بین المللی روی آورد و فعالان بازار با لحاظ کردن فاکتورهای مختلف چون ریسک نکول و تورم انتظاری، نرخ بهره متناسبی را برای خرید اوراق از دولت طلب می کنند (از طریق کاهش یا افزایش قیمت اوراق، نرخ بازده یا Yield اوراق تغییر می کند). این تغییرات نرخ بهره مطالبه شده توسط فعالان بازار عملا مکانیزمی برای اصلاح رفتار دولت است زیرا در صورتی که بازار احساس کند احتمال عدم بازپرداخت پول وجود دارد و یا انتظارات تورمی افزایش یابد، نرخ بهره بالاتری را جهت خرید اوراق طلب خواهد کرد (1). بنابراین دولت همواره فشاری را از سوی بازار برای داشتن ساختار بدهی پایدار احساس می کند که امکان استقراض بی حد و مرز را از وی سلب می کند. البته تکمیل این مکانیزم تنظیمی، نیازمند یک حلقه دیگر است: عدم امکان خرید اوراق به طور مستقیم توسط بانک مرکزی. درغیر اینصورت دولت قادر خواهد بود برای تأمین مالی خود اوراق را با نرخ دلخواه منتشر کند و در صورت نبود خریدار، بانک مرکزی این اوراق را خریداری خواهد کرد که عملا با استقراض مستقیم دولت از بانک مرکزی یکسان است. به عنوان مثال، بر اساس توافقنامه اتحادیه اروپا بانک مرکزی اروپا (ECB) مجاز به خرید مستقیم اوراق قرضه دولت های عضو نیست (2):

Article 123 : Member States shall be prohibited, as shall the purchase directly from them by the European Central Bank or national central banks of debt instruments.

این امر مستلزم این است که دولت ها برای آنکه بتوانند به بازار اولیه فروش اوراق (primary market) دسترسی داشته باشند میزان کسری بودجه و همینطور سطح بدهی خود (3) را در حد قابل قبولی نگاه دارند (4). بحران مالی کنونی در اروپا در حقیقت ناشی از رسیدن میزان بدهی و کسری بودجه برخی کشورهای عضو به سطوح غیرقابل قبول از نظر بازار است. در صورتی که مکانیزم تأمین کسری بودجه در اروپا مشابه کشورمان می بود، دولت ها می توانستند مستقیما از بانک مرکزی استقراض کنند و عملا نقشی برای بازار در تنظیم رفتار مالی دولت باقی نمی ماند. در اینصورت تنها اثر ملموس در اقتصاد همان تورم بود که در کشورمان نیز قابل مشاهده است.

برای ایجاد چنین مکانیزمی برای تنظیم رفتار مالی دولت در ایران حداقل دو مانع وجود دارد: مانع اول ربوی بودن اوراق قرضه است، به این معنا که بر اساس قوانین اسلامی، استقراض با نرخ بهره از پیش تعیین شده مجاز نیست. یکی از راه حل های ممکن، الزام دولت به تأمین کسری بودجه انحصارا از طریق اوراق مشارکت (ویا سایر اوراق اسلامی مانند صکوک اجاره که در کشورمان هم اکنون اجرایی شده است) می باشد، به این صورت که اولا دولت برای مخارج جاری خود به هیچ وجه امکان استقراض نداشته باشد و ثانیا تنها امکان تأمین کسری بودجه برای مخارج عمرانی توسط اوراق مشارکت وجود داشته باشد.

مانع دوم که البته به جزئیات بازار ثانویه اوراق مربوط است، هم اکنون خرید و فروش اوراق مشارکت موجود در بورس کشور در کمتر از قیمت اسمی (face value) امکانپذیر نیست (5). به همین دلیل، امکان کاهش قیمت اوراق و در نتیجه افزایش نرخ بهره مورد مطالبه بازار از نرخ اسمی اوراق وجود ندارد. (6)

در صورت استفاده از بازار برای تأمین کسری بودجه می توان امیدوار بود که اولا نظارت مستمری بر انضباط مالی دولت توسط مکانیزم بازار وجود داشته باشد و ثانیا دولت انگیزه بیشتری برای کنترل تورم و انتظارات تورمی با هدف کاهش هزینه تأمین مالی خود داشته باشد.

 -----------------------------------------------------

(1) به زبان دقیق تر، در این حالت قیمت اوراق قرضه موجود در بازار کاهش یافته و در نتیجه نرخ بازده آنها افزایش می یابد. طبیعتا هر زمان که دولت جهت تأمین مالی و انتشار اوراق جدید به بازار مراجعه کند ناچار است نرخ بهره اوراق را متناسب با نرخ بازده موجود در بازار ارائه کند تا سرمایه گذاران تمایل به خرید اوراق جدید داشته باشند. بدین ترتیب هزینه تأمین مالی دولت برحسب دیدگاه بازار تنظیم خواهد شد.

(2) تا پیش از بحران مالی اخیر در اروپا، بانک مرکزی اوراق قرضه دولت ها را در بازار ثانویه (Secondary market) نیز خریداری نمی کرد زیرا به نوعی تأمین مالی دولت ها می باشد. با وقوع بحران و برای جلوگیری از شدت یافتن آن، بانک مرکزی برنامه خرید اوراق در بازار ثانویه که به Securities Market Programme (SMP) شهرت یافته را به طور محدود به اجرا گذاشته است. این برنامه اخیرا با برنامه خرید اوراق به نام Outright Monetary transactions (OMT) جایگزین شد.

(3) میزان کسری بودجه معمولا بر حسب نسبت کسری بودجه به GDP و سطح بدهی بر حسب نسبت کل اوراق قرضه دولتی موجود در بازار بر GDP اندازه گیری می شود

(4) در مورد خرید اوراق قرضه در بازار ثانویه نکته ظریفی وجود دارد و آن اینکه ممکن است بانک مرکزی خرید اوراق در بازار ثانویه را با هدف کاهش نرخ بازده اوراق و در نتیجه هزینه تأمین مالی دولت انجام دهد (مشابه اقدام بانک مرکزی اروپا برای کشورهای بحران زده) که در این حالت تاحدی بازار اولیه را نیز تحت تأثیر قرار می دهد و وظیفه نظارتی بازار را دچار خدشه می کند، زیرا دولت می تواند با توجه به کاهش نرخ بازده اوراق موجود در بازار، اوراق جدید را نیز (در صورت وجود خریدار) با نرخ بهره نسبتا پایین تری بفروشد و بنابراین هزینه بی انضباطی مالی برای دولت کاهش می یابد. بنابراین حالت ایده آل این است که بانک مرکزی نه در بازار اولیه و نه در بازار ثانویه با هدف تأمین مالی دولت اقدام به خرید اوراق نکند و تنها انگیزه برای خرید و فروش اوراق، اجرای سیاست پولی باشد.

(5) به نظر می رسد این مسئله نیز به دلیل ملاحظات شرعی مربوط به خرید و فروش قرض به کمتر از مقدار اولیه است.

(6) یکی از مکانیزم هایی که می تواند تاحدی این خلأ را پر کند استفاده از اوراق با نرخ بهره متناسب با تورم است. به عنوان مثال، اوراق Treasury Inflation Protected Securities (TIPS) توسط خزانه داری آمریکا منتشر می شوند و با افزایش تورم نرخ بهره بالاتری به سرمایه گذار پرداخت می کنند.

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

Iran

بالاخره فرصتی دست داد و چند روز قبل میراث آلبرتا رو دیدم (برای دوستانی که درجریان نیستند: فیلمیست ساخته تنی چند از دانشجویان شریف راجع به مهاجرت تحصیلکرده ها به خارج). از باب اینکه دوستان که هی می پرسن میراث آلبرتا رو دیدی؟ بگم بعله! اگرچه فیلم بیشتر راجع به خروج از ایرانه، ولی بهانه ای شد که چند کلمه ای راجع به بازگشت به ایران بنویسم. عمدتا مبتنی بر تجربیات خودم و کمی هم شنیده ها و اطلاعات اینور و آنور. سال 2010 بعد از اتمام دوره فوق در کانادا به ایران برگشتم و یک سالی رو اونجا بودم. به عقب که برمیگردم تجربه اون یک سال و فراز و نشیب های مربوطه رو مزیت رقابتی برای خودم می دونم که دوستانی که بطور پیوسته اینور بودن از اون بی بهره ان. (از باب تقریب ذهن عرض می کنم، بگیرید آدمایی که یه بار کفنشون می کنن بعد می فهمن زنده ن از قبر می کشنشون بیرون حس بهتری راجع به اون دنیا دارن!!)

اول به قول این فرنگیا به Disclaimer راجع به خودم و این متن: نه قصدم تشویق یا تقبیح برگشتن به ایرانه نه خودم تصمیمم رو در این زمینه گرفتم!

تصمیم برگشتن به ایران تابع هزاران فاکتوره: از دلتنگ شدن برای مامان و بابا بگیر تا اینکه بخوای یا نخوای بچه ات با فرهنگ اینجا بزرگ شه تا بحثای ایدئولوژیک و مذهبی راجع به خدمت کردن به استکبار جهانی و .... من فقط راجع به دوتاش بحث می کنم: کمی راجع به پول (اقتضای طبیعت فاینانس است دیگر!!) و بیشتر راجع به کار.

راجع به پول، به طور مطلق اگر مقایسه کنیم طبعا ایران به گرد پای اینجا نمیرسه (با دو فرض رشته فاینانس و دلار چهار هزار تومنی!). به طور نسبی، (یعنی در ایران و اینجا نسبت به بقیه ملت) در هر دو جا میشه خوب پول درآورد و اگه کمی عرضه نشون بدی میتونی زندگی خوبی بسازی برای خودت و خانوادت. به عبارت دیگه چه اینجا چه ایران اگر زندگیت تأمین نباشه جسارتا حمل بر بی عرضگی خودتون بفرمایید! تنها مشکلی که البته کمی آزاردهنده ست اینه که ابتدای کار در ایران کمی سخته و باید دندون روی جیگر گذاشت تا جا باز کنی و شناخته بشی و خوب پول دربیاری..

در مورد کار در ایران، من هم تجربیات تلخ داشتم و هم تجربیات شیرین و فکر می کنم بقیه هم موافقند که کار در ایران ملغمه ایست از خوب و بد، زشت و زیبا، شارلاتان و باشعور. ذیلا نمونه هایی از تجربیات نه چندان شیرین خدمتتان عرض می شود تا شائبه اینکه بنده هرجا رفتم فرش قرمز زیر پام پهن کردن و آب تو دلم تکون نخورده از بین بره:

1- سال 2008 پس از گذروندن یه دوره چهارماهه Investment Banking در نیویورک برای تعطیلات زمستانی به ایران برگشتم و به اصرار یکی از دوستان جلسه ای با مدیرعامل یکی از شرکت های تأمین سرمایه (یا همون investment bank) های ایرانی داشتم. بعد از صحبت، ایشون خیلی ابراز لطف کردن و خواستن که من تحت عنوان یک پروژه، گزارشی کامل راجع به بحران مالی اخیر که اون موقع در اوج بود و من هم در نیویورک از نزدیک تجربه ش کرده بودم بنویسم. چند روز بعد هم تماس گرفتن و راجع به رقم مدنظر من پرسیدن و من هم گفتم ساعتی x تومن و باز تماس گرفتن که آقای مدیرعامل موافقن و شروع کردیم به کار. حدود 70 ساعت از تعطیلات رو که قرار بود با خانواده م سپری کنم روی گزارش کار کردم و به نظرم گزارش خوبی هم از آب دراومد. روز آخر بود که مدیر مالی شرکت از بنده خواست به اتاقش برم برای امضای قرارداد (محض اطلاع دوستانی که آشنایی ندارن: در ایران اصولا قرارداد امضا کردن تعریف نشده و به فرض وجود قرارداد، معمولا زمان تحویل کار امضا می شه!) به اتاق ایشون رفتم و قرارداد رو گذاشت جلوم و دیدم حداکثر سقف کار 30 ساعت تعریف شده! قرارداد رو امضا نکردم و خلاصه چشمتون روز بد نبینه تا ساعت 7 شب یعنی 8 ساعت مونده به پروازم درگیر جروبحث برای گرفتن حقم بودم. جناب مدیرعامل هم به دلیل سطح شعور بالاشون به بهانه جلسه حتی به خودشون زحمت بیرون اومدن از اتاق و یه عذرخواهی خشک و خالی هم ندادن. نهایتا بعد از کلی کش و قوس حدود نصف پول رو دادن (البته بنده هم بعدا از خجالتشون دراومدم و دقیقا نصف گزارش رو براشون ایمیل کردم تا درس عبرتی شوند برای سایرین!!) جالبه که همون ترم که برگشتم هلند  در کلاسهای کمک درسی که انجمن دانشجویی دانشگاه ترتیب داده بود تدریس می کردم. یادم نمی ره که کلاس که 7 صبح قرار بود شروع شه یک ربع قبل کلاس، مسئول مربوطه با قرارداد دم کلاس منتظرم بود...

2- سال 2010 نزدیکای برگشتن به ایران به یکی از مسئولان نسبتا ارشد بانک مرکزی ایمیل زدم که دارم برمیگردم ایران و دوست دارم اگه بشه با بانک مرکزی همکاری کنم (اون موقع در بحثهای بانکداری کمی کار کرده بودم و علاقمند بودم) ایشون هم ایمیل زد که حتما اومدی بیا پیشم و خلاصه قرار جلسه ای رو به صورت ایمیلی گذاشتیم. بنده هم مثل یه جوون ترگل ورگل از خارج برگشته و پاستوریزه ده دقیقه قبل از قرار رفتم به دفتر ایشون در ساختمان بانک مرکزی خیابان میرداماد. خودم رو به منشی معرفی کردم و گفتم قرار جلسه دارم با سرکارخانم x. منشی سیبیل کلفت هم گفت ایشون تشریف ندارن و همچین قرار جلسه ای هم در برنامه شون نیست! خلاصه ما رو حواله دادن به یکی دیگه و ایشون هم بعد از چند دقیقه گیج زدن حواله داد جای دیگه و دست آخر فرمودن که ما فقط از طریق روزنامه های کثیرالانتشار آگهی استخدام می دیم و می تونید اون موقع در آزمون استخدامی شرکت کنید!! بعد هم به سرکار علیه ایمیل زدم که خوب بود کنسل بودن جلسه را با ایمیل اطلاع می دادید، ایشون هم لطف کردن و جوابی ندادند!

3- چند روز بعد رفتم یه شرکت تأمین سرمایه دیگه (کلا من با شرکتای تأمین سرمایه ایرانی love story زیاد دارم!) و با یه سرکار خانومی از مدیران ارشدش جلسه داشتم برای همکاری. بعد از کلی ورانداز کردن رزومه ام گفت: ما اینجا فقط تمام وقت نیرو می گیریم ماهی 700 تومن میدیم البته اضافه کاری هم گاهی هست!!! بنده هم درجا زحمت رو کم کردم و قلبا ممنون سرکار علیه بودم که احساسِ بودن در Goldman Sachs رو به بنده حقیر هدیه دادن...

چندتا نمونه باحال دیگه هم دارم ولی فکر کنم مقصود برای خواننده هوشمند روشن شد! ضمن اینکه هدفم صرفا گله و شکایت نیست بلکه اتفاقا میخوام یه نکته دیگه رو کمی باز کنم: بعد از برگشتن به ایران من حدود سه ماه دنبال کار مناسب می گشتم و بیکار بودم! دلیل این بیکاری، نبود پیشنهاد کار نبود بلکه دو دلیل عمده داشت:

دلیل اول این بود که وقتی جایی جلسه ای داشتیم برای همکاری و من و اونا شرایط خودمون رو بیان می کردیم، خیلی وقتا طرف می گفت: با مدیرش صحبت می کنه و در اسرع وقت خبر می ده. بنده هم از اونجا که به صورت پاستوریزه در بسته بندی استریلیزه و مغز هموژنیزه از خارجه برگشته بودم نمی دونستم وقتی ملت میگن در اسرع وقت خبر می دیم کاملا محتمله که منظورشون اینه که خودت باید زنگ بزنی پیگیری و التماس کنی یا مثلا بشین تا موهات مثل دندونات سفید شه تا بهت زنگ بزنیم!! من هم بنا به دلایل اخلاقی تا تکلیف جایی روشن نمی شد با جای دیگه ای مذاکره نمی کردم چون فکر می کردم درست نیست به جایی قول بدم وقتی با جای دیگری صحبت کردم. خلاصه دو سه هفته بعد از هر جلسه علاف می شدم و بعد دوزاری میفتاد و دوباره روز از نو روزی از نو!

دلیل دوم که مهمتره این بود که به نظرم نگاه من نگاه غلطی بود (و احتمالا خیلی دیگه از اونایی که به برگشتن به ایران فکر می کنن). الان که به عقب برمی گردم و کلاهمو قاضی می کنم می بینم انصافا بعضی وقتا افراد متشخصی رو هم ملاقات کردم و پیشنهادای خیلی خوبی هم داده شد. مثل حقوق یک و هشتصدی برای سه روز در هفته در همراه اول یا پیشنهاد مسئولیت یه mutual fund در یکی از بانک ها. منظورم از نگاه غلط اینه که درسته که مدرک فاینانس از خارجه ارزشمنده و افراد زیادی اون رو ندارن ولی به هرحال من یه جوون کم تجربه تازه فارغ التحصیل بودم و هرجای دیگری در دنیا هم می خواستم کار کنم احتمالا پیشنهادی بهتر بهم نمی شد. بدون تعارف فکر می کنم اکثر اونایی که برمیگردن یا قصد برگشتن دارن نگاه از بالا به پایین دارن و به زبان خودمونی از مملکت طلبکاری دارن. گویا که روز اول قراره پست وزارت اقتصاد رو دودستی تقدیم کنن به حضرت آقا!

البته دست آخر خدا مثل همیشه به من لطف داشت و بهترین راه رو پیش پای من گذاشت، چون کارم بهانه ای شد برای آشنایی با بازار سرمایه ایران و البته آشنایی با برخی انسان های نازنین. در مدت یک سالی که ایران بودم و همینطور بعد از اون، به این جمع بندی رسیدم: علیرغم همه رفتارهای غیرحرفه ای که وجود داره، اگه آدم کمی تواضع داشته باشه، یه کم پوست کلفت باشه و کارها رو دست کم نگیره می تونه در بلندمدت جای خودش رو باز کنه. کافیه سوادشو داشته باشی، زبون ملتو بفهمی و بتونی به تدریج اعتمادشونو جلب کنی. مثل همه جاهای دیگری که من دیدم...

منظورم از این حرفا این نیست که مثلا تحلیلگری سهام در ایران مثل تحلیلگری در وال استریته و غیره... بالاخره در این بحثی نیست که از نظر فضا برای رشد و سطح محیط کاری، ایران حوض است و اینجا دریا. اما اگر ایران رو با خودش مقایسه کنیم به نظر من کسی که از اینور برمیگرده بهش فرصت های خیلی بیشتری نسبت به اینجا داده میشه. اینجا عمرا یه دانشجویی مثل من نمی تونه به راحتی اینور اونور کارگاه آموزشی و دوره x و y بذاره و مشاوره بده و تو روزنامه مطلب بنویسه و ... تکرار می کنم: حرف من این نیست که کارگاه آموزشی اینجا و ایران در یک سطحه یا مثلا مقاله نوشتن در دنیای اقتصاد با وال استریت ژورنال یکیه! بحث اینه که اگه آدم پتانسیل ایران رو درنظر بگیره و ایران رو با خودش مقایسه کنه (نه با وال استریت) خیلی هم محیط به آدم کم لطفی نمی کنه. حالا این بستگی داره به خود فرد که بخواد به حوض قناعت کنه یا نه، طمع رفتن به دریا رو داشته باشه.

خلاصه کلام اینه که موقع تصمیم گرفتن راجع به برگشت، نه باید فکر کرد همه جا برای آدم فرش قرمز پهن می کنن و نه اینکه هیچ مجالی برای پیشرفت نیست. باید کمی سطح توقع رو کم کرد و واقع بین بود و از حوض، انتظار دریا رو نداشت.

یه نکته دیگری که بین ما ایرانیا خیلی رایجه و حتی گاهی اینور رو دیدن میتونه تشدیدش کنه دست کم گرفتن و تحقیر کردن کارهایی هست که به دستمونه. از خودم اگه بخوام بگم در بهترین دانشگاه مملکت درس خوندیم و همیشه ته ذهنمون این بود که اینا همش مسخره ست و این دانشگاه سرکاریه و مملکت رو هواست و .... اولین باری که یه شوک بهم وارد شد ترم اولی بود که رفته بودم هلند. یادمه برای تکلیف درسی با سه دانشجوی دکترا که هرسه آلمانی بودن همگروه شده بودم. وقتی تکلیفی داده میشد فورا هماهنگی برای جلسه مشترک و تقسیم کار. به قدری جدی بحث می کردن که بعید می دونم تصمیمات چندمیلیاردی در مملکت ما انقدر جدی روش بحث بشه. دست آخر هم مقاله آخر ترم به قدری تر و تمیز بود و انقدر روش وقت صرف شد که انگار قرار بود در Journal of Finance چاپ بشه. ما در ایران عادت داریم همه چیز رو به مسخره بگیریم. انگار اول مملکت باید بشه آمریکا و دانشگاه بشه هاروارد تا ما لطف کنیم وقتی پاورپوینت درست می کنیم غلط املایی نداشته باشیم. فکر می کنم یه دلیل اصلیش انرژی منفی زیادیه که در فضای روزمره مون داریم تنفس می کنیم: 3000 میلیارد تومن اختلاس میشه، دلار میشه 4000 تومن، میرن توی مجلس فیلم پخش می کنن .... تو همچین فضایی سخته که آدم وقتی میخواد پاورپوینت درسی درست کنه خودش رو ملزم کنه کار رو جدی بگیره و غلط املایی نداشته باشه! ولی آدمای موفقی که من در ایران دیدم بلا استثاء (وقتی میگم بلا استثناء یعنی انقد به حرفم مطمئنم که حاضرم تار سیبیلمو گرو بذارم!) انقدر در زندگی هدفمندن و انقدر می خوان از زندگی کام بستانند که اجازه جابجا شدن یه واو توی پاورپوینتشون رو هم نمیدن، خواه دلار 950 تومن باشه خواه 6000 تومن!

منظورم از این قصه طولانی اینه که آدم به خصوص با دیدن اینجا و با داشتن سابقه و روحیه ایرانی ممکنه کارای ایران خیلی براش کم اهمیت به نظر بیاد و مثل اکثریت ملت در دام سرهم بندی و ماسمال کاری بیفته و وزارت اقتصاد رو هم بدن دستش نق نق کنه و دل به کار نده. اتفاقا به نظرم کسی که محیط کاری جدی و باکیفیت اینجا رو دیده باید مزیت رقابتیش این باشه که بتونه انرژی منفی محیط رو فراموش کنه و برای برگزاری دوره برای کارگزاری x و y به اندازه Merrill Lynch و Fidelity وقت و انرژی صرف کنه و نوشتن مطلب برای دنیای اقتصاد رو به مثابه وال استریت ژورنال جدی بگیره....

یکی از بچه محلای ما که گویا چند خیابون اونور تر از منزل ما در منطقه Coolidge Corner زندگی می کرده جناب جان اف کندیه که جمله معرف و پرمعنایی داره:

Ask not what your country can do for you, ask what you can do for your country!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم