یک ایرانی در بوستون

headhunting

سفرنامه به فنلاند و توضیح راجع به وضعیت اینجا و خودم و غیره و ذالک و کذا رو ان شا الله یه وقتی که حسش بود در پست بعدی بنویسم. بجاش می خوام راجع به موضوع نخ نماشده فرار مغزها بنویسم. البته نه دقیقاً فرار مغزها بلکه جذب مغزهای فراری داده شده.  مطلب مطلبیست که همه دوستان وبلاگ خون می تونن یه دهه محرم باهاش منبر برن و اشک ملتو دربیارن ولی خب به اشتراک گذاشتن تجربیات دست اول شخصی شاید به از شنیده های راننده تاکسی خط آزادی-تجریش باشه (فکر کنم این راننده های خط آزادی- تجریش به زودی یه گروه I bet I can collect 1 million taxi drivers who hate Ali's weblog تو فیس بوک راه بندازن!) کتاب نشت نشای رضا امیرخانی رو هم که دیگه همه از بر شدن. یادمه در سالهای پایانی دوره دبیرستان گاه گداری از در و همسایه و معلم می شنیدیم که برای فلان دانش آموز مغز متفکر که شونصد سالش رو جهشی خونده از آمریکا دعوت کردن که بیاد اونجا درس بخونه و برای فلان دانش آموز المپیادی تمامی امکانات در آمریکا فراهم شده و ازش با خواهش و تمنا و گریه و زاری می خوان که بره اونجا درس بخونه. مای ساده لوح هم که فکمون میفتاد پایین و با همین ایده ها خر زدیم و رفتیم شریف و بعد کاشف به عمل اومد که اونی که خواهش و تمان و گریه و زاری می کنه دانشجویان ایرانین نه آمریکا!

با توجه به اینکه مدت هرچند کوتاه توی مناطق مختلف مثل اروپا و کانادا و آمریکا بودم خیلی راحت این موضوع در سطوح مختلف و به مدلهای مختلف به دیدم اومده. زمانی که رفتم آمریکا یکی از اولین چیزایی که توجهم رو خیلی جلب کرد این بود که فراوانی افراد مستعد یا به اصطلاح فراوانی talent خیلی خیلی بالا بود. البته این قضیه ارتباط به بودن من در نیویورک هم داره اما اینکه در یک شهر توی هر حوزه مالی می شد هزاران مدیر و متخصص خبره رو یافت کرد خیلی عجیب بود در حالی که درکشور ما متأسفانه تعداد این افراد در هر حوزه شاید به انگشتان دو دست هم نرسه.... خیلی خوب می شه این رو حس کرد که توی امریکا به خصوص در محیط آکادمیک اگه کاربلد باشی کاری به این ندارن که کی هستی و طرز تفکر سیاسی و مذهبیت چیه. فقط دانشگاه سعی می کنه تا می تونه ازت استفاده کنه و تمامی امکانات لازم رو در اختیارت قرار بده. توی محیط غیر دانشگاهی هم تقریباٌ همینطوره و تعداد زیاد مهاجرین متخصص در آمریکا خودش این مسئله رو تأیید می کنه.

کانادا هم تقریباً وضع مشابهی داره و خیلی خوب می شه حس کرد که بخش عمده این کشور توسط مهاجرینش ساخته شده و کانادایی ها هم با زرنگی تمام این قضیه رو می فهمن. البته طبیعیه که کانادا در رتبه دوم قرار داره و به همین دلیله که هندیها که بطور متوسط از چینیها مستعدترند توی کانادا کمتر هستن و توی آمریکا بیشتر. برعکس در کانادا تعداد فراوون چینیها کاملا مشهوده.

کشورهای دیگه هم با سرعت خیلی کمتر در همین مسیر دارن حرکت می کنن و مثلاً همین پارسال قوانین مهاجرتی هلند برای افراد متخصص کلی تغییر کرد و تسهیل شد. اگرچه اروپا به دلیل غیر انگلیسی بودن زبان و فرهنگ بسته ترش به این راحتی نمی تونه این فاصله رو پر کنه و امریکا که به نظر من مهمترین سرمایه اش همین سرمایه انسانیشه تا مدت قابل توجهی پیشتاز خواهد بود.

کلاً به زبان ساده اینکه در دنیا رقابت تنگاتنگی برای جذب افراد مستعد وجود داره و جاهایی مثل دانشگاه برای جذب دانشجو و عضو هیئت علمی درست و حسابی واقعاً سرو دست می شکنن (درست مثل ایران خودمون!) حتی در جاهایی مثل فنلاند هم دولت و دانشگاه دارن تمام تلاششون رو می کنن که از قافله عقب نموننو یه عنوان یک نمونه کوچیک همین دوره Research Assistantship که من در اینجا می گذرونم یکی از اهداف نانوشته اش همینه. اتفاقاً امروز یکی از همین داستانهای جالب اتفاق افتاد:

برای ناهار با چند تا از اساتید به یه رستوران تایلندی نزدیک دانشگاه رفتیم و من با مسئول دوره دکتر Matti Keloharju که جزو افراد مطرح در حوزه Behavioral Finance هست مشغول صحبت راجع به دانشکده و دوره  های دکترا و غیره بودم. توی پرانتز اینکه این آدم با اینکه full professor هست و از نظر من واقعاً کاردرست, با یه شلوار لی و یه ژاکت توی دانشکده گز می کنه و خیلی خودمونی و راحته طوری که وقت ناهار که می شه ایشون میاد دم اتاق من که برای ناهار بریم بیرون! ای کاش اساتید عزیز ما توی ایران هم یه کم باد غبغب (یا شایدم قبقب یا غبقب یا قبغب) رو خالی می کردن...

داشتم باهاش راجع به شیوه جذب دانشجو صحبت می کردم که گفت امروز صبح داشته نیم ساعت پای تلفن با یه دانش آموز دبیرستانی صحبت می کرده و بعد توضیح داد که یه گروه سه نفره دانش آموزی که در بهترین دبیرستان فنلاند درس می خونن تونسته بودن در یه مسابقه در سطح دبیرستانای فنلاند در زمینه اقتصاد مقام اول رو کسب کنن. از قضا پسر این پروفسور ما هم در همون دبیرستان درس می خونه و آقا matti ما از طریق پسرش شماره تلفن معلمی که مربی این تیم بوده رو گیر آورده و تونسته از طریق اوشون شماره تلفن این آقا پسر دبیرستانی رو گیر بیاره و حدود نیم ساعت داشته رو مخش کار می کرده که این گل پسر تشریف بیاره در Helsinki School of Economics لیسانس مالی بخونه!

برام خیلی عجیب بود که یه آدمی که می تونه از دقیقه دقیقه وقتش یا پول دربیاره یا paper براش انقد مهم باشه که یه دانش آموز دبیرستانی رو جذب اینجا کنه که مثلاً 5 سال دیگه ممکنه این شازده همین جا تحصیلات فوق لیسانس و دکتراش رو هم ادامه بده... اولین چیزی که به یادم اومد سخنرانی های رئیس محترم دانشگاه شریف بود که شاه بیتش تعداد ورودی های شریف از بین 100 نفر اول کنکور بود اما هیچ وقت اعلام نمی کرد بعد از چهار سال چه بلایی سر این جماعت بخت برگشته (از جمله این بنده حقیر) اومده......

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم