یک ایرانی در بوستون

?Need to Talk

اوایلی که اومده بودم به kingston یکی از اولین چیزایی که توجهم رو جلب کرد یه آگهی تبلیغاتی بود که توی اکثر اتوبوسها نصب شده بود. عنوان آگهی Need to Talk? بود. یه شماره تلفن هم زیرش داده بود. ساعت تماس بین 7 شب تا 3 صبح هست و این خط تلفن برای کسانی هست که به هر دلیل دچار بحران روحی شده ان و احتمالاً کسی دور و برشون نیست که بتونه آرومشون کنه.

حکایت تنهایی آدما توی غرب حکایت عجیب و غریبیه و حداقل من که از زمانی که از ایران خارج شدم و توی محیط دنیای غربی قرار گرفتم به این موضوع خیلی فکر می کنم. اینکه توی kingston یه همچین خط تلفنی هست البته نکته مثبتیه و نشان از سرویسهای اجتماعی هست که ملت اینجا از دولتشون دریافت می کنن و احتمالاً می تونه توی کاهش آمار خودکشی و امثالهم خیلی موثر باشه. اما از طرف دیگه این رو هم نشون می ده که احتمالاً افراد زیادی توی این جامعه هستن که وقتی دچار یه بحران روحی می شن کسی رو در کنارشون ندارن (خانواده یا دوست صمیمی).

این رو هم اضافه کنم  که اصلاً اینجا قصد مقایسه منصفانه و موشکافانه بین جامعه ما و بقیه کشورها ندارم و این فقط یک جنبه کوچیک از این مقایسه است و صرف اینکه کسی مثل من داره روزای عمرشو اینجا سپری می کنه احتمالاً دلیل کافی بر جذابیتهای دیگه اینجا هست!

به نظرم ریشه این موضوع به همون ایدئولوژی غربی برمی گرده که هر کسی یه حصار خیلی سفت و سخت دور و برش هست که هیچ کسی از یه حدی بیشتر بهت نزدیک نمی شه و به اصطلاح به حریم شخصی ات تجاوز نمی کنه. این مسئله علیرغم جذابیتهای خیلی زیادی که داره باعث می شه که هر کسی در مواجهه با مشکلات دیگران اگر مجبور باشه هزینه زیادی بکنه خیلی راحت اینطوری ته دلش می گه که Your problem is not my business. البته اینجا هم آدما خیلی به همدیگه کمک می کنن ولی مجموعاً توی بحرانهای روحی کاملاً می شه تنهایی آدما رو احساس کرد. اینجا ملت از همون 16-17 سالگی که با اولین دوست دخترشون break up  می کنن یاد می گیرن که باید خودشون این بحرانها رو پشت سر بذارن و الزاماً کسی نیست که پشتوانه روحی بهشون بده.

 یکی از سرویسهای مشابهی که اخیراً شنیدم صلیب سرخ داره اینه که افرادی که داوطلب می شن رو به یه فرد مسن و تنها assign می کنه و اون فرد به صورت هفتگی به دیدن فرد مسن می ره و سعی می کنه اونو از تنهایی دربیاره. خیلی ترسناکه که تصور کنی یه روزی انقدر تنها شدی تو این دنیا که فقط یه فرد غریبه حاضره چند ساعت از وقتش رو از سر ترحم به تو اختصاص بده... متأسفانه صرف نظر از اینکه چه دلایل اجتماعی پشت این روند هست, به نظرم جامعه ما هم با سرعت هرچه تمامتر داره به این سمت می ره و کم کم اونقدرها هم بدیهی نیست که یه مادربزرگ یا پدربزرگ سالهای آخر عمرش رو با نوه ها و فرزنداش سپری کنه و در واقع اون سالها بهترین سالهای عمرش باشن. الان اصلاً چیز عجیبی نیست اگه توی تهران شما فامیلی همسایه بغلیتون رو ندونید.

من هم اینجا و هم جاهای دیگه ای که قبلاً بودم آدمایی رو ملاقات کردم که به معنای واقعی کلمه تنها هستن و خودشون باید یک تنه گلیم خودشونو توی این دنیای وانفسا بکشن بیرون. یکی از این نمونه ها همین چند مدت قبل بود که داشتم به کانادا میومدم. به دلیل تأخیر توی پروازم مجبور شدم چند ساعتی رو بیشتر توی فرودگاه باشم و تصادفاً با یه خانم اوکراینی آشنا شدم. تو این مدتی که قبل از پرواز فرصت داشتیم راجع به چیزای مختلفی باهم صحبت کردیم و از جمله ایشون قصه زندگیشو برام تعریف کرد که خیلی عجیب بود....

این خانوم 26 ساله بود  و یه دختر 7 ساله داشت. ماجرا از این قرار بود که وقتی 19 ساله بوده و با اولین عشق زندگیش توی رابطه بوده, اشتباهاً بچه دار می شه. به محض اینکه پای بچه وسط میاد, آقا پسر گل فلنگو می بنده و این دختر خانوم 19-20 ساله می مونه و بچه اش. بعد با هر بدبختی هست لیسانس اقتصاد می گیره اما حقوقی که با مدرکش می تونسته بگیره در حدود حقوق یه منشی توی ایران هست (توی پرانتز اینکه وضعیت اقتصادی اوکراین بدجوری ویتنامیه!) اینه که از 3 سال قبل به کمک موسسات ارسال دانشجو به خارج از اوکراین به فنلاند می ره و اونجا تحت عنوان دانشجو اما به صورت غیر قانونی توی یه مزرعه وسط جنگل in the middle of nowhere داره جون می کنه تا بتونه کمی پول دربیاره. خلاصه اینکه این خانوم 3 ساله که دخترشو پیش مادرش گذاشته و یکه و تنها توی یه کشور غریب به صورت غیرقانونی کار می کنه. حس عجیب و غریبی بود وقتی به ماجرای زندگیش گوش می دادم.... نکته آخرش هم این بود که اخیراً سر و کله پدر مسئولیت شناس دوباره پیدا شده بود ولی این خانوم می گفت با ظلمی که اون مرد در حقش کرده حتی راضی نیست قیافه شو ببینه یا ازش پولی قبول کنه. آدم در نگاه اول یاد فیلمای هندی میفته ولی همه ما می دونیم توی دنیای واقعی, آخر قصه ها همیشه به قشنگی و شیرینی فیلمای هندی نیست.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

The Dog Indoor

من جزو اون دسته افرادی هستم که قویتاً اعتقاد دارم حوادث زندگی آدم در یک فرآیند بسیار پیچیده با همدیگه در ارتباطن و هیچ حادثه ای نیست که با سایر حوادث زندگی ارتباط دوطرفه نداشته باشه. به این معنا که پشت تک تک حوادث زندگی معنی خاصی نهفته ست و هیچ حادثه ای بدون معنی و دلیل نیست. دلیلش هم از نطر من برهان خلفه به این معنا که امکان نداره که حتی کوچکترین حوادث هم بدون دلیل رخ بدن و با بقیه نظام پیچیده زندگی در ارتباط نباشن. در وهله اول باور این مسئله خیلی سخته و به نظر دور از ذهن میاد, مثلاً باورش سخته که شما اگه فردا به اتوبوس نرسید این مسئله با ازدواجتون ٣ سال بعد در ارتباطه (مگه اینکه همسر آینده تون رو توی ایستگاه اتوبوس ملاقات کنید!) اما اگه آدم سعی کنه مدتی با این باور زندگی کنه و تمرین کنه که روی حوادث مختلف تبحر کنه کم کم می تونه ارتباط این وقایع رو تشخیص بده. این مهارت, مهارت خیلی سختیه و زمان خیلی زیادی می بره تا آدم بهش مسلط بشه.

من خیلی از اوقات تلاش می کنم دلیل حوادث مختلفی که توی زندگیم رخ می ده رو پیدا کنم و بفهمم این اتفاق در اون لحظه که ارتباطی با یه اتفاق در چند ماه یا سال بعد داره و کاهی اوقات به نتایج جالبی هم می رسم. اما (یا به قول هموطنان آذری آما!) گاهی وقتا ذهن ما در ارتباط دادن حوادث مختلف پیشروی بیش از حد می کنه!:

حدود یک سال و نیم قبل یه پست نوشتم به نام The Dog Next Door که توش از گربه سگ خروس سیاه همسایه محترم توی نیویورک گلایه کرده بودم و ادعا کرده بودم که این موجود از امتزاج گربه سگ و خروس پدید اومده! (به این معنا که آقا گربهه و خانوم سگه fall in love شدن و فرزند محترمشون با یه خروس fall in love شده و نتیجه این ازدواج گربه سگ خروس همسایه ما شده!) چند شب قبل به ناگه مکاشفه ای بر این حقیر به عمل آمد و همچون شیخ ابوسعید ابوالخیر نعره ای بزدمدی و از هوش برفتی! البت مریدان این شیخ را راهی به بلاد کانادا نبودندی و شیخ بر زمین بودی و مریدی بر گرد وی نبودی که شیخ را جمع و جور کردندی....

گویا پدربزرگ و مادربزرگ گربه سگ خروس همسایه نیویورک ما از اهالی Kingston بودن! ماجرا از این قراره که بنده علاوه بر زندگی با صاحبخونه محترمه افتخار همزیستی با یک رأس گربه سیاه و یک فقره (یا شایدم نفر) سگ سیاه رو هم دارم! خانوم سگه که عکسش در زیر اومده به طرز فجیعی رو اعصابه!!!! اولاً که به محض اینکه در خونه رو باز می کنی و خسته و کوفته می خوای مثلاً ریلکس باشی, اولین چیزی که به استقبالت میاد یه سگ سیاهه از نژاد سگ آقای پتیوله (توی کارتون مهاجران که لوسیمی و کیت داشت!!) که بدو بدو میاد و می خواد پاچه تونو بگیره و با چشای از حدقه بیرون زده ش فکر می کنه کلی تو قلب و جان شما جا داره!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ثانیاً هر شب بدون استثنا وقتی توی آشپزخونه مشغول زهرمار نمودن شام هستم و تو فکر شونصد تا assignment  و تز و paper  و غیره و ذلک هستم, باید قیافه مظلومانه ایشون رو هم تحمل کنم که در تمام مدت پایین کنار صندلی می شینه و بدون پلک زدن, با چشمای از حدقه دراومده ش بهم زل می زنه! شما هم باید تمام مدت نگاه مظلوم نمایانه این موجود بدریخت رو تحمل کنید و با خودتون فکر کنید چه خطایی مرتکب شدید که سگ آقای پتیول  که در دوران بچگی حتی از صفحه تلویزیون مو رو به تنتون راست می کرد حالا اومده و بغل دستتون نشسته! ناگفته پیداست که شما هم هرچی فحش و دری وری دارید باید به زبان شیرین فارسی و دور از چشم صاحبخونه محترمه نثار سگ محترمه کنید چون توهین سگ ایشون از توهین به خودشون خطرناکتره!

 سر شب که با صاحبخونه محترمه صحبت می کردم متوجه شدم که 5-6 تا عمو و عمه برای گربه سگ خروس همسایه نیویورک ما در راهه و ایشون امروز سگ محترمه شون رو برده بودن سونوگرافی!! به قرار واصله, آخر هفته بعد ایشون باید در بیمارستان بستری بشن برای وضع حمل!!! خدا آخر عاقبت ما رو تو این خونه به خیر کنه.....

خلاصه که شکایت از The Dog Next Door می کردیم, گیر The Dog Indoor افتادیم......

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

To PhD or Not to PhD 2

یادمه روزای اولی که تازه دانشگاه شریف قبول شده بودیم اولین سوالی که در ملاقات با یه دانشجوی دیگه بعد از پرسیدن اسمش (یا شاید هم قبلش!) می پرسیدیم این بود که چه رشته ای می خونی؟ یه قانون نانوشته هم وجود داشت که اختلاف طبقاتی شدیدی رو بوجود می آورد! و اون هم اینکه بسته به اینکه چه رشته ای می خوندید به یه طبقه خاص اجتماعی تعلق پیدا می کردید و حق نگاه چپ کردن به طبقات بالاتر از خودتون رو نداشتید. اون طبقات اجتماعی با اندکی اختلاف بین علما به ترتیب عبارت بودند از: برق مکانیک کامپیوتر عمران صنایع میم شیمی متال و علوم پایه.

گاهی اوقات تبعیضات اجتماعی در جامعه کوچک شریف به قدری فشار می آورد که افرادی بودن که سعی می کردن از طبقه پایینتر به طبقات بالاتر اجتماعی برن و به اصطلاح تغییر رشته بدن. در برخی موارد این فرد تازه وارد در طبقه جدید پذیرفته نمی شد و همچنان رفتارهای تبعیض آمیز در موردش ادامه پیدا می کرد و به سختی می تونست اطرافیانش رو متقاعد کنه که پیشنیه اون رو فراموش کنن و هویت جدیدش رو بپذیرن.

افرادی مثل من هم که حق انتخاب برق رو داشتن و به طبقات پایینتر اجتماعی قناعت کرده بودن هم باید بعد از صبحت راجع به رتبه کنکور که احتمالاً سوال سوم یک conversation بود, توضیح می دادن که چرا این انتخاب احمقانه رو انجام دادن و رتبه شونو "سوزوندن"!

همه اینا رو گفتم که بگم منظورم از پست قبلی مقایسه و طبقه بندی ایدئولوژیک رشته ها نبود. حداقل اینجا شما اگه رشته ادبیات ماداگاسکاری هم بخونید می تونید وقتی با من فایننس خون صحبت می کنین رشته تونو با صدای کلفت و کمال افتخار بیان کنین و تازه یه نیش خند هم بزنین که یعنی همین شما فاینانس خونده های وال استریت بودید که گلاب زدید به کل اقتصاد!

رشته هایی مثل منابع انسانی, بازاریابی, استراتژی و غیره به همون اندازه مفیدن که فاینانس و اقتصاد می تونن مفید باشن. Harvard Business School به همون اندازه که به دپارتمان فاینانسش می نازه و یا شایدهم بیشتر, به دپارتمان بازاریابی و استراتژیش هم افتخار می کنه و براشون بودجه خرج می کنه و همه ما می دونیم که اینور آب, علم در خدمت ثروته (به طرز علی حده ای در Business School!!!) و اگه رشته ای بازده لازم رو نداشته باشه احتمالاً توی business school جاش نیست!

هدف از بحث قبلی این بود که گفته بشه خیلی راحت نیست که عملکرد شرکت BCG رو با McKinsey یا Monitor Group مقایسه کرد و به اصطلاح Performance Measurement توی این زمینه ها ساده نیست که باعث می شه ملت غیر متخصص هم از آب گل آلود ماهی بگیرن (اصطلاحاً Lemon market) به قول آقا سعید, ورود همین افراد غیر متخصصه که باعث می شه مشکل Adverse Selection به وجود بیاد و میانگین پرداخت به یک متخصص منابع انسانی کمتر از یه investment banker بشه که بازار کارش کمتر مورد هجوم افراد غیر متخصص قرار گرفته.

اما می شه صدها مقاله راجع مقایسه عملکرد Mutual Fund ها (فکر کنم صندوقهای سرمایه گذاری مشترک باشه) پیدا کرد که خب دلیلش کمی بودن عملکرد اونهاست که اندازه گیری و مقایسه رو ساده می کنه.

اگه بخوام یه مثال ساده تر بزنم از دانشگاه شریف خودمون می گم: لیست دروس و اساتید مربوطه وقتی هر ترم توی دانشکده مدیریت منتشر می شه, احتمال بسیار بالایی هست که استادی که ترم قبل بازاریابی ارائه کرده این ترم supply chain ارائه بده یا استادی که استراتژی ارائه می داده تکنولوژی ارائه بده. اما به نظرم خیلی بعیده که یه استاد منابع انسانی جرأت کنه فاینانس با اقتصاد ارائه کنه! بازهم دلیل این مسئله سادگی یا کم اهمیت بودن بعضی رشته ها نیست بلکه کیفی بودن اوناست که باعث میشه کلی گویی خیلی آسون باشه.

یه مثال دیگه هم در این زمینه خود Business School ها هستن. اگه شما تعداد زیادی از business school ها رو بررسی کنین می بینین که اکثرشون دوره های MBA دارن و البته تعداد زیادی هم دوره های MSc Finance یا عناوین مشابه اون رو دارن. اما تعداد Businss school هایی که Msc Marketing یا Msc Human resource داشته باشن به مراتب کمتره و ملتی که علاقمند به این رشته ها هستن عموماً باید برن MBA بخونن. اما در مورد فاینانس تعداد بسیار زیادی دوره های فوق لیسانس فاینانس می شه پیدا کرد که نشون می ده اگه کسی بخواد تو این گرایش کار کنه نیازمند اینه که زمان بیشتری رو روی جزئیات این حوزه سپری کنه که دوره MBA نمی تونه به اندازه لازم پوشش بده.

و ما انا الّا بشیرُ نذیرُ. والسلام علی من التبع الفاینانس!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

To PhD or Not to PhD

دعوای PhD خوندن یا نخوندن اگر به قدمت دعوای هابیل و قابیل نباشه اقلاً به قدمت دانشگاه آکسفورد با 1000 سال سابقه باید باشه. البته به برکت هوش و زکاوت دیرینه مردمان ایران زمین, ما اولین ملتی هستیم که برای این سوال یه جواب مشخص پیدا کردیم و صد البته این موضوع جزو معدود مواردی هست که از حسین آقا بقال سر کوچه ما تا شخص شخیص وزیر علوم دامت برکاته بر سرش توافق دارن: همه PhD می خونن مگه اینکه خلافش ثابت بشه! این بدین معناست که اگه حسین آقا بقال سر کوچه ما نتونسته phd بگیره (شاید هم گرفته رو نمی کنه!) نه بدین معناست که ایشون شغل شریف بقالی رو دوست داشته و طی یک فرآیند منطقی به این نتیجه رسیده که برای اداره کردن یه بقالی و سفارش دادن اجناس, نیازی به دکترای Supply Chain Management از استنفورد نیست! بلکه بدین معناست که ایشون که شغل شریف بقالی رو انتخاب کرده عزم راسخی داشته که اگه دکترای Supply Chain Management از استنفورد نشد, لا اقل دکترای سس ماینوز از دانشگاه شنگول آباد داشته باشه و تنها مشکلش این بوده که وزارت فخیمه علوم هنوز در شنگول آباد دوره دکترای سس مایونز راه نیانداخته....

من خیلی تصمیم ندارم چوب تو لونه بقیه رشته ها بکنم. حسین آقا و دکتراش دخل و خرجی به ما نداره (مگه اینکه بعد از دکترای Finance بریم یه بقالی اونطرف خیابون بزنیم!) ولی حداقل توی زمینه اقتصاد و فاینانس به نظرم می شه یه ایده هایی داشت.

دوستانی که علاقمند به پیگیری بحث به صورت general هستن می تونن 500 تومن بدن خط آزادی-پارک وی رو سوار بشن و یه lecture توپول از آقای راننده راجع به این بحث و ارتباطش با جهانی شدن بگیرن. البته اکیداُ توصیه می کنم این کارو قبل از طرح هدفمند کردن یارانه ها انجام بدین چون احتمالاً lecture راننده به کرایه تاکسی نمی ارزه!

در مورد رشته های اقتصاد و فاینانس، اولاً یکی از نکات قابل توجه اینه که به صورت عمومی بازار کار این رشته ها حتی با مدرک phD هم خوبه. دوستانی که ایران هستن شاید از این حرف که می گم "حتی" تعجب کنن ولی خوشوقتم که به استحضار برسونم این ور آب تقریباً تو هر رشته ای PhD بگیرید با تقریب خوبی باید بقیه عمرتون رو هم تو دانشگاه بمونید. به قول آقای راستاد (از بچه های illinoins urbana-champaign) وقتی شروع به خوندن PhD می کنید روی پیشونیتون نوشتن: I Can't Make Money!

اینکه فارغ التحصیلان این رشته ها توی بازار کار وضعیت نسبتاً خوبی دارن (البته بسته به گرایش کاملاً فرق می کنه) رو به این دلیل گفتم که توی ادامه مطلب می خوام ازش استفاده کنم. دوستانی که MBA می خونن احتمالاً متوجه شدن که خیلی راحت می تونن در چند چهره مختلف ظاهر بشن: بسته به اینکه چه پروژه ای به پستشون بخوره می تونن متخصص استراتژی, بازاریابی, منابع انسانی, مدیریت پروژه, مدیریت تکنولوژی و الخ بشن (مخلص بروبچ MBA!) دلیلش هم اینه که خیلی وقتا توی این حوزه ها سوتی دادن خیلی گرون تموم نمی شه و علیرغم اینکه توصیه غلط می تونه خسارت زیادی به بار بیاره اما به دلیل کیفی بودن بحثا شما می تونید یه جوری صحبت کنید که آخر کار حرفتون خیلی غلط از آب درنیاد.

در مورد رشته هایی مثل اقتصاد و به خصوص فاینانس قضیه یه کم فرق می کنه. به این معنا که اگه شما فاینانس کار نباشید نمی تونید یه سری حرف general تحویل مشتری بدید و خلاصه حساب دو دو تا چهارتاست.

نکته بعدی که خیلی مهمتره اینه که حتی اگه شما یه سری درس فاینانس و اقتصاد پاس کنید و با اصول این حوزه ها آشنا بشید اتفاقاً تبدیل به یه موجود بسیار خطرناک می شید! دلیلش هم اینه که شما یه سری مدل رایج رو یاد می گیرید ولی هیچ وقت به دقت نمی رید فروضی که اون مدل یا فرمول بر اساسش بنا شده رو درست یاد بگیرید. به عنوان مثال همه اونایی که درس مدیریت مالی می گیرن احتمالاً اولین چیزی که می خونن فرمول CAPM1 هست که خیلی خوش دسته و می شه 3 سوت باهاش قیمت سهام رو پیش بینی کرد. منتها هیچ کس نمیاد به شما با دقت توضیح بده که چندصد هزار فرض ساده کننده پشت مدل خوابیده که اگه هرکدومش هوا بشه ممکنه کل مدل هوا بشه.

این مسئله دقیقاً یکی از ریشه های اصلی توی بحران اقتصادی اخیر بوده. فرض کنید که شما یه hedge fund هستید و یه مدل خوشگل و توپول واسه خودتون درست کردید. طبق معمول هم هرجا یه متغیر تصادفی دارید فرض می کنید توزیع نرمال داره چون این راحت ترین روشه و شما هم توی دوره MBA بهتون یاد دادن که همه چی توزیع نرمال داره! حالا کافیه یه کمی دم این توزیع نرمال در شرایط کمبود نقدینگی توی بازار چاق و چله تر بشه و درنتیجه شما که چندین میلیون دلار با این مدل ریسک کردید یه دفعه هوا می شید. اگه hedge fund بغل دستی شما هم توسط فارغ التحصیلان هم دانشکده ایتون درست شده باشه, یه دفعه کل بازار subprime mortgage باهم هوا می شه.

توی اقتصاد هم این قضیه به شدت رایجه و توی ایران هم به خصوص این قضیه به شدت مشاهده می شه. کافیه که شما یه فوق لیسانس یا دکترای آبکی تو این رشته بگیرید و مدلهای کینز و نئوکلاسیک و غیره و ذالک رو بخونید و بعد هم فوری شروع کنید راجع به هدفمند کردن یارانه ها و الاستیسیته قیمت بنزین و سیاستهای پولی و مالی اظهارنظر کنید. منتها اگه ازتون بپرسن پشت هرکدوم از این مدلا که بعضاً توصیه های 100% متضاد می تونن داشته باشن چه فرضیاتی هست دچار مشکل می شید. یادمه توی ایران زمانی که بحث آزادسازی قیمت بنزین بود هزار و یک توصیه از گوشه و کنار مملکت در میومد و همشون هم از اساتید محترم اقتصاد یا فارغ التحصیلان این رشته بودن. شاید هم یه همین دلیل بود که وقتی رئیس جمهور محترم همه این اساتید رو جمع کردن و پرسیدن با پول نفت چیکار کنیم هر کسی یه تئوری داشت.

حالا نتیجه ای که می خوام بگیرم اینه که اگه فرض کنیم دوره دکترا برای این طراحی شده که این مدلها بهتر و دقیقتر فهمیده بشن و ما یاد بگیریم که هر مدل رو بهتره توی یه شرایطی به واقعیت apply  کنیم اتفاقاً خیلی هم می تونه مفید باشه و توی شرکتها و همینطور دولت هم مفید فایده باشه. حداقل من با دانش کمی که تا الان پیدا کردم اینو فهمیدم که خیلی راحت میشه توی اقتصاد یا فاینانس دوتا مدل 100% متناقض رو نشون کرد و یه جوری وانمود کرد که هرکدوم این مدلها به بهترین وجه واقعیت بیرونی رو توضیح می دن.

بنابراین, شاید توی همچین رشته هایی, تحصیل در سطح دکترا حداقل این نکته رو یاد بده که بکار گرفتن حتی ساده ترین مدلها هم نیازمند بررسی یک به یک فرضیات مدل و قضاوت منطقی راجع به واقع بینانه بودن هر فرض با توجه به واقعیت بیرون هست که البته کار خیلی سختیه. به همین دلیله که این همه مخ اقتصاد که توی Harvard و Princeton و MIT نشستن هنوز هم بر سر چگونگی و زمان خروج دولتها از سیاستهای مقابله با بحران اقتصادی (مثل تزریق نقدینگی و غیره) کلی اختلاف نظر دارن و توی سر و کله همدیگه می کوبن.

شاید یه نکته اخلاقی دیگه هم بشه از این قضیه گرفت. اون هم اینکه, اگه رشته پرشکی به دلیل حساسیت بالا و اهمیتش نمی تونه در هر دانشگاهی تدریس بشه (به خصوص در سطح تخصص) و به عبارت دیگه هر کسی نمی تونه یه بقالی بزنه و توش دانشجوی متخصص مغز و اعصاب فارغ التحصیل کنه, رشته اقتصاد هم فقط باید در جاهایی تدریس بشه که با توجه به کیفیت آموزش, مطمئن باشیم خروجی سیستم کسی نیست که فقط یه مشت تیغ جراحی به دستش دادیم بدون اینکه خوب بدونه هر ابزاری در چه موقعیتی از جراحی اقتصاد به کار میاد....

P.S: دوستان غیر فاینانسی: http://en.wikipedia.org/wiki/CAPM

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم