یک ایرانی در بوستون

HBS Fever

و من به هاروارد رفتم....

اولاً که الآن که دارم این مطلب رو می نویسم توی هواپیمای British Airways توی فرودگاه لندن نشستم و بعد از 3-4 ماه آمریکا بودن, این انگلیسیای گند دماغ با اون لهجه تهوع آورشون حسابی زدن تو حالم. پرواز هم که 2 ساعت تأخیر داره و حالگیری مضاعف شده. خلاصه که شاید باید این پست رو می ذاشتم واسه یه روضه خداحافظی اساسی که اشکتونو درمیآورد ولی چون هنوز تو context منتهن هستیم مشکلی نیست!

ماجرا از اینجا آغاز شد که بنده پس از سفر به قلب (نیویورک) و پایینتر از قلب (یه چیزی تو مایه های سیراب شیردون) -یا همون واشنگتن- استکبار جهانی و ناکامی در سفر به پایینتر از شیردون (نعوذ بالله!) یا همون فلوریدا, بالاخره تصمیم گرفتم که به مغز  نظام سرمایه داری هم سری بزنم و از بوستون هم بازدیدی کنم. و الحق که عجب اسم پرمسمایی ست برای بوستون: مغز متفکر آمریکا...

یه سفر دو روزه به بوستون داشتم و تنی چند از دوستان اسبق شریفی رو تجدید دیدار کردیم و من باب انجام فریضه مستحب مؤکد صله ارحام , به cousin  محترم هم سر زدیم. با اتوبوس راهی بوستون شدم و در طی مسیر مناظر زیبای اطراف جاده توجهم رو جلب کرد. لذت استفاده از تکنولوژی wireless  توی اتوبوس و چت کردن با یکی دیگه از cousin  های محترم توی سبزوار هم ایده Global Village رو در طی مسیر بیشتر به رخ ما کشید.

از راه که رسیدم, برای دیدار دوستان به ایستگاه Kendall/MIT رفتم. ساختمون عجیب و غریب Stata که چند تا از مراکز تحقیقاتی رشته های مهندسی درش مستقر هستن از همون اول با معماری شاخدارش بهت هشدار می داد که عمو جون! اینجا که میای اسمش MIT هستش (بگیرید Mentally Incredible Talents!)  بنابراین از همون اول چشمای ما دنبال پیدا کردن تفاوتها بود. به طرز غریبی همون احساسی رو داشتم که روز اول ورودم به شریف داشتم! منتظر دیدن آدمای شاخدار و مراکز تحقیقاتی شاخدارتر که متفکرانی چون نیوتون و انیشتین وایسادن و همینطوری علم رو به تولید انبوه رسوندن و ما هم قراره بشیم مثل اونا (بگذریم که بعدها سر از کپ زدن تمرینا توی خوابگاه و دودر کردن کلاسا در اوردیم!)

یکی از بروبچ شریفی که باهم رفاقت قدیمی داشتیم و برق MIT می خونه اومد و چند ساعتی باهم چرخیدیم. یکی از چیزایی که همون اول توجهم رو جلب کرد یه ماشین پلیس بود که روی یه سکوی بلند داخل ساختمون گذاشته شده بود. از دوستم حکمت این صحنه رو پرسیدم و توضیح داد که Hacker های MIT که هرچند وقت یکبار دست به کارای عجیب و غریب می زنن مدتی قبل در یک حرکت انتحاری (یا شایدم انتهاری!) این ماشین پلیس رو روی گنبد بلند MIT گذاشتن و صبح که ملت اومدن دانشگاه با ماشین پلیس روی گنبد مواجه شدن!

روز بعد هم با یکی دیگه از دوستان که فیزیک می خونه رفتم MIT گردی و Harvard گردی. اندر فضایل این رفیق ما همین بس که در سن 21 سالگی دانشجوی سال دوم دکترای فیزیک توی MIT هستش! این حضرت آقا 2 سال در دبیرستان جهشی خونده و لیسانس و فوق لیسانس شریف رو در عرض 4 سال گرفته و بعد هم اومده MIT. در نوع خود جونوری کم نظیر! کلی از خاطرات قدیمی رو مرور کردیم و گشت زدیم. از جریان فارغ التحصیلیش و اینکه چطوری استادای تنگ نظر دانشگاه می خواستن سرشو زیر آب کنن و مجبور شده یک ماه مونده به فارغ التحصیلی موضوع تزش رو کامل عوض کنه و انقد خوب کار کرده که همون استادایی که به خونش تشنه بودن مجبور شدن بهش 20 بدن! خیلی حالم گرفته شد چون دوباره یاد فضای فکری مزخرف و کوچیک بعضی از اساتید شریف افتادم. خود ما هم اگه خاطر شریف دوستان شریفی باشه همچین بی نصیب نبودیم!

یکی از جوالب (جمع مکسر جالب!) دیگه MIT  که خیلی برام جالب بود نحوه معماری دپارتمان فیزیک بود. اولا که اتاق استادا و دانشجوهای دکترا بدون نظم خاصی باهم قاطی بود (البته منظور این نیست که استاد و دانشجو توی یه اتاق هستن). به این معنا که اتاق استادتون احتمالاً همون دور و بر اتاق خودتون واقع می شد. همینطور نمای داخلی هم جالب بود که توی سالن, کاناپه و میز و صندلی برای نشستن بود ولی بدون استثناء در و دیوار و دور و بر کاناپه ها تخته سیاه بود. انگار MIT  می خواد حتی اگه موقع گپ زدن با دوستتون یا خوردن قهوه یه ایده به ذهنتون رسید از دست نره.

 

شب هم آقای اعلم قیمه بادمجون خیلی ردیفی درست کرده بود و با چند تن از دوستان شام رو باهم خوردیم.

نکته آخر (last but not least) هم رفتن ما بهof Management  Sloan School  بود. زیاد چیز خاصی نبود فقط یه نکته خیلی بانمک به پستم خورد. رفتیم دم در office رئیس دانشکده. یه میز بود که روش چند تا Wall Street Journal  گذاشته بودن و معلوم بود واسه کارکنان اونجاست که بیان و بردارن بخونن. کنار میز یه کاغذ پرینت شده و به دیوار چسبونده شده بود که : please do not take away Lester Thurow’s Financial Times

Lester Thurow رو بر و بچ مدیریت حتماً می شناسن. کتابای جالبی نوشته و بهش علاقه وافری دارم. این طور که معلوم بود آقا WSJ به مزاجشون نمی ساخت و فقط FT می خونن و هرکی دست به FT ایشون بزنه کلاهش پس معرکه ست.

بعد هم نوبت Harvard بود. اول از همه اینکه برخلاف MIT که انقدرا منو نگرفت, با Harvard خیلی حال کردم. معماری قدیمی سبک انگلیسی و یه ساختاری که یه جورایی خاص Harvard  هستش. به دانشکده حقوق که امثال اوباما رو بیرون داده رفتم و باید کتابخونه دانشکده رو می دیدید تا می فهمیدید چرا آدم بره Harvard درس خودندنش میاد! به یه دپارتمان هم رفتم که اسم جالبی داشت:

Department of Fundamental Forces of Nature

Harvard Business School  هم که جای خود داره و بدجوری خودشو تو دل ما جا کرد و به قول معروف 50% قضیه حل شد و فقط مونده 50% دیگه ش! از یه زاویه دیگه هم ما رفتیم تا دم HBS که و قتی جنت مکان خلد آشیان شدیم و شب اول قبر که نکیر و منکر میان و می پرسن واسه اسلام و مسلمین چه کردی بگیم ما تا "قاب قوسین او ادنی" مرزهای دانش مدیریت رفتیم ولی دیگه جلوتر نطلبید!!

ولی کلاً اگه یه روز آقای امیرخانی رو ببینم بهش می گم یا این جایی که ما رفتیم هاروارد نبوده یا اونجایی که شما رفتی! چون اونقدا هم که توی نشت نشا نوشتی واسه ما fancy  نبود. در مورد خود بوستون هم یه شهر بزرگ و آروم. جون می ده واسه زندگی دانشجویی, ولی.... هیچی نیویورک نمیشه! به قول پسر دایی محترم, فرق بوستون و نیویورک مثل مشهد و تهرانه, و من با تشبیهش موافقم.

از سفر علمی ما گه بگذریم, جمعه پرزنتیشن پروژه بود و دهنی از ما سرویس شد که تا ابدالدهر فراموش نکنیم. وصف همگروهیای محترم رو که کرده بودم که اگه IQ هرسه تا رو جمع بزنی و به توان دو برسونی کوچیکتر یا مساوی 250 گرم پنیر هلندی می شه.... فقط برای اینکه یه چشمه شو بگم, فرض کنید شما یه عدد total  دارید که نوشتید متشکل از Hardwareو Software  و LAN و etc هستش (etc رو ان شاء الله می دونید که همون سه نقطه یا الخ یا وغیره خودمون میشه).

این دوست چینی ما که قرار بوده روش محاسبه  بسیار خوف (!) این اجزاء رو بنویسه اومده ابتدا نوشته Hardware تقسیم بر Total می شه سهم این بخش و همینطور برای Software و LAN و نهایتاً هم ایشون etc رو یکی از اجزاء سیستم فرض کردن و etc تقسیم بر total  رو هم به عنوان یک قلم از این اجزاء به حساب اوردن! حالا شما اینو حدود ساعت 2 نیمه شب که فردا صبح پرزنتیشن هست متوجه می شید....

بعد هم که جشن فارغ التحصیلی بود و خیلی خوش گذشت. ملت هم که حسابی احساساتشون سرزیر کرده بود و تنی چند از اعضای اناث دوره, اشک ماتم جاری ساختن! در آخر هم مدیر Global Trade Banking از Deutsche bank اومد و سخنرانی کرد که خیلی جالب بود. بعد هم که برای شام رفتیم بیرون و بس نشاط رفت، اما حال همه و صد البته بنده گرفته بود که این دوره تموم شد و ممکنه تا پایان عمر همچین فرصتی پیش نیاد..... حس خیلی بدیه و بیشتر از این راجع بهش نمی نویسم. فقط در همین حد که دقیقاً همون حسی رو داشتم که وقتی برای اولین بار می خواستم از ایران برم هلند .....

اینم از حکایت ما و Wall Street و New York و The Dog Next Door و ..... دفعه بعد که این وبلاگ رو باز می کنید احتمالاً به جای تحلیل بحران مالی در مورد گل و بلبل یا شاید ایده قرارداد future مربوط به گوساله گاوای هلندی که قراره بهار 2009 به دنیا بیان و یا قراردادهای Swap کردن گاوای نر و ماده توی بورس Amsterdam مطلب می خونید....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Glass-Steagall

فردا باید امتحان take-home درس valuation رو تحویل بدم و هنوز دست بهش نزدم چون حسش نیست....خیلی چیزا در من تغییر کرده ولی توی زمینه last-minute بودن اصالت خودمونو کاملاً حفظ کردیم و نوشتن paper های 10-15 صفحه ای از ساعت 8 شب تا 3 صبح تبدیل به روتین زندگیم شده!

اول یه کم راجع به زندگی کاری می نویسم بعد هم یه مطلب خیلی مختصر راجع به regulation.

یکی از چیزایی که اینجا خیلی مده اینه که ملت بدلیل اینکه وقت ندارن 2 ساعت توی office با شما ملاقات کنن و باید مثل تراکتور کار کنن, خیلی از ملاقاتهای مرتبط با کار در حین صبحانه, ناهار و یا شام انجام می شه و خب شاید همین یکی از دلایلیه که نیویورک بهترین رستورانای دنیا رو داره. به عنوان مثال, خیلی از جلسات مهم هم در حین صبحانه برگزار می شه و ملت همزمان سر قرارداد چونه می زنن و صبحانه میل می کنن.

توی پرانتز این رو هم بگم که هنوز که هنوزه من نمی دونم چرا توی ایران انقد ملت راجع به فرهنگ کاری و سخت کوشی آلمانها، ژاپنیها و غیره می گن ولی اونقدرا از کار توی آمریکا حرفی نمی زنن. حداقل درمورد آلمانها کاملاً می تونم بگم که علیرغم اینکه خیلی جدی و سخت کوش هستن ولی عمراً نمی تونن توی نیویورک و با فشار کاری اینجا دوام بیارن. شاید یکی از دلایلش اینه که شما توی فرهنگ کاری آلمان یا ژاپن علاوه بر سخت کوشی, خشک بودن و بی احساس بودن رو هم می بینید که بهتون القاء می کنه که واقعاً ملت زیاد کار می کنن. اما اینجا طرف تا 10 شب هم که کار می کنه هنوز می شه باهاش گفت و خندید.

از اون ملاقاتهای کذایی اخیراً به پست من هم زیاد خورده. فقط توی 7 روز اخیر 3 تا. اولیش با Consuelo خانوم بود که وصفش رو کردم و با گل پسرش که از indiana اومده بود رفتیم یه رستوران ترک. گل پسرشون Political Science می خوند با تمرکز بر ایران و تا حدی با فارسی آشنایی داشت. جالب اینکه اطلاعاتش در مورد ایران کمی تا قسمتی بیشتر از بنده بود! مثلاً وسط حرفاش گفت که 70% جمعیت شما زیر 35 سال هستن و بعد پرسید: درسته؟ و من بعد از یه لحظه مکث کردن و جا خوردن، الکی کله تکون دادم که yeah, exactly...

دو روز بعد با یکی از استادام که استاد NYU هست و سالها chief economist شرکت JP Morgan بوده رفتیم ناهار. بی نهایت آدم جالبیه و دیدگاههای عجیب و غریبی داره. از جمله اینکه به شدت اروپا رو ترجیح می ده (اصالتاً اروپاییه) و معتقده آمریکایی ها quality of life نمی فهمن یعنی چی! باز توی پرانتز بگم که یاد اساتید محترم دانشگاه شریف به خیر که بعضیاشون اگه زیر دماغشونو نگاه می کردن افت داشت و حتماً باید توی راهرو دانشکده سینه رو جلو می دادن و راه می رفتن, چه رسد به اینکه باهات ناهار بیان بیرون و بگن و بخندن و سه سوته recommendation letter خفن بنویسن.

پریشب هم با یه خانومی برای شام رفتم بیرون که واقعاً کف کردم! یه خانوم مسن و بی نهایت باهوش. فوق لیسانس اقتصاد از Columbia و First Vice Chairman بخش investment بانک Wachovia. سالها هم توی NYU درس داده. اولاً که کلی اطلاعات جالب راجع به فرایند ادغامشون با Wells Fargo گرفتم چون خودش کاملاً درگیر ماجراست. نکته ای که جالب بود این بود که به اندازه موهای سر من توی کشورهای مختلف کار کرده بود. از ویتنام و تایلند بگیر و بیا تا پرو و ایران و عراق و .... اندر نکات جالب دیگه ش علاقه زیادش به اومدن به ایران بود واز من اکیداً خواست اگه برای دوره آموزشی کوتاه مدت یا سخنرانی یا پروژه می تونم کاری کنم که بیاد تهران حتماً میاد. همچنین از من خواست که دوباره پیش از ترک نیویورک ملاقات کنیم و ما هم کلی احساس مهم بودن کردیم!

اگه بخوام برگردم به همون نکته اولم که فشار کاری بالای اینجاست, توی مسیر برگشت که سوار تاکسی بودیم, ساعت حدود 9 شب بود و ایشون گفتن که برخلاف عادت معهود تصمیم ندارن که برگردن office و می خوان برن خونه! گویا ایشون چون با بازارهای آسیا هم کار می کنه اکثر اوقات باید تا حدودای 10-9 شب سرکار باشه تا با اونا کار کنه.

دو تا نکته اخلاقی دیگه هم بگم و تموم: یکی از مهمترین فاکتورهای موفقیت توی اینجا اعتماد به نفس بالاست. به این معنا که هم اینجا و هم اروپا (به خصوص اروپا) به محض اینکه حس کنن به عنوان خارجی اعتماد به نفس نداری و داری از موضع پایین برخورد می کنی سریعاً از دور بازی اوت می شی. من اینو خیلی زیاد تجربه کردم. بخصوص شرق آسیایی ها خیلی تو این زمینه ضعیف هستن و به خاطر همین هم تحویل گرفته نمی شن. ما ماشاء الله تو این یه زمینه استثنائاً بی خیال هستیم و اینا رو زیاد جدی نمی گیریم. توی هلند یادمه با دکتر John عزیز که کار می کردم خیلی راحت و البته بدون اینکه عمدی باشه نظراتشو هوا می کردم و گاهی کلی بهش برمی خورد ولی نهایتاً خیلی خوشش میومد. اینجا هم مشابه همونه. با این خانومه که صحبت شد خیلی تأکید می کرد که باید network بسازی واسه خودت و از این حرفا. وقتی بهش گفتم با consuelo خانوم برای ضبط برنامه و ناهار  و این جور حرفا ملاقات کردم و حتی resume ما رو خواسته که بفرسته واسه رفقای کت و کلفتش, حسابی جا خورد و منم از جا خوردن اون جا خوردم! چون تازگی دارم می فهم این آدمایی که الکی الکی به تور ما می خورن و ما خیلی cool و خودمونی برخورد می کنیم واسه خودشون یال و کوپالی دارن! ولی باز هم همین relax بودن و زیاد تحویل نگرفتن باعث می شه بیشتر خوششون بیاد.

نکته اخلاقی دوم اینکه اینجا حتی برای business card گرفتن باید 1001 ترفند بزنی چه رسد به اینکه مستقیماً تقاضا کنی طرف برات کاری کنه چون خیلی خارج از عرفه. اینه که اینجا قابلیت networking شما خیلی به مهارتهای dating شما شبیهه و بهش کمک می کنه و همینطور بالعکس! ما ایرانیا هم که ماشاءالله  تو هردوتاش آخرشیم! چند وقت قبل یه نفر که تو عمرم ندیدمش و گویا دوست دوستمه بهم یه email دوخطی زده بود که: آقا ببین! یه زجمت بکش توی دانشگاهتون یه صحبتی کن و واسه ما یه admission جور کن که بیایم!! حتی اگه از این بگذریم که یه دانشجوی فوق لیسانس مثل من مگه چقد نفوذ و اعتبار توی admission committee داره که یکی مثل خودشو پذیرش کنه, برام جالب بود که طرف حتی به خودش زحمت نداده بود کمی با سیاست حرفشو بزنه و یا اینکه حداقل یه رزومه attach کنه و بگه کدوم دوره master رو دوست داره واسش بخرم!

از career که بگذریم, یکی از زمینه هایی که به نظر خیلی جالبه و احتمالاً طبق معمول توی مملکت ما کاملاً نادیده گرفته می شه حوزه regulation در صنعت فاینانسه که حوزه بی نهایت جالبیه. دلیل جالب بودنش هم ساختار خیلی خاص این صنعته که باعث می شه به دلایلی که خواهم گفت از قوانین و مقررات سایر صنایع متمایز بشه و البته پیچیده تر. توصیه می کنم حتماً مقالاتی رو که توی اینمدت اخیر و توی چندین ماه آینده توسط جاهایی مثل بانک مرکزی اروپا (ECB) و Fed و همینطور 12 شعبه Fed در ایالات محتلف منتشر می شه رو بخونید. SEC هم در مورد بازار سهام و شرکتهای rating مقالات خیلی خوبی داره.

یکی از قوانینی که برای سالهای سال توجه ملت رو جلب کرده بود و درباره ش بحث می شد قانون Glass-Steagall هست که بعد از رکود بزرگ در دهه 30 توی امریکا تصویب شد و حدود 70 سال اجرا می شد تا اینکه توسط کلینتون بالاخره کنسل شد. همونطور که قبلاً گفته بودم این قانون بعد از خرابکار ی که بانکها در رکود بزرگ کردن تصویب شد و به بانکهای آمریکایی اجازه فعالیت همزمان در حوزه Commercial banking و investment banking رو نمی داد. یعنی اینکه علیرغم اینکه توی اروپا مثلاً BNP Paribas سالهاست که تو هر دو تا بیزینس بوده توی آمریکا شرکتهایی مثل Goldman Sachs توی investment banking بودن و Chase توی commercial banking بوده.

توجیه تصویب این قانون که تا سالهای سال ازش دفاع می شد تقریباً توی دو تا مسآله خلاصه می شه. قبل از اون دو تا توجیه, باید اضافه کرد که به دلیل نقش کلیدی سیستم بانکی و بازارهای مالی در اقتصاد و اینکه بحران مالی به بحران اقتصادی منجر می شه (مثل وضعیت کنونی) بانکها خیلی خیلی نسبت به صنایع دیگه regulated هستن و زیاد جا برای جفتک انداختن ندارن.

1- اولین توجیه تضاد منافع یا Conflicts of interest هست. به این معنا که منافع یه commercial bank با investment Bank تفاوتهایی داره که باعث می شه مشتریان این وسط هوا بشن. بذارید یه مثال بزنم: فرض کنید که شما یه commercial bank هستید و یه وام خیلی کلفت به شرکت AIG دادید و بعد از مدتی شستتون خبردار می شه که اوضاع شرکت خرابه و احتمال داره که نتونه وام شما رو به طور مرتب پرداخت کنه. توجه کنید که هنوز عوام الناس توی بازار بورس از این قضیه خبردار نیستن. شما می تونین به دپارتمان investment banking خودتون بگین که به AIG  کمک کنه که اوراق قرضه یا commercial paper منتشر کنه و شما هم اصطلاحاً اونا رو underwrite می کنید و توی بازار آب می کنید. عمق فاجعه زمانی مشخصتر می شه که دقت کنیم بخش زیادی از سپرده گذاران (ملت) معمولاً برای مشاوره سرمایه گذاری به خود شما مراجعه می کنن و شما به راحتی می تونین اوراق AIG آب کنید بره و بعد AIG از درآمد حاصله وام شما رو می ده و هر اتفاقی بیفته ملت پولشون دود می شه نه شما.

2- سیستم بانکی یه سیستم خیلی حساسه. به حداقل دو دلیل: یکی اینکه بانکها بخش عمده ای از فعالیتشون رو با قرض گرفتن از دیگران انجام می دن و اصطلاحاً highly leveraged هستن. مثلاً اگه نسبت بدهی به سرمایه (equity) شرکت GM دو باشه برای بانکها این رقم حدود 8 تا 10 هست. به زبون ساده, بانکها خیلی زود هوا می شن! دوم اینکه بانکها پول ورودیشون سپرده های ملته که هر لحظه می تونه توسط سپرده گذار بیرون کشیده شده. اما از اون طرف وامهایی که می ده نمی تونن یه شبه بازپرداخت شن. به عبارت دیگه میزان liquidity یا نقدشوندگی بدهی بانک و طلب های بانک خیلی متفاوتن. پس علی الحساب به این دو دلیل و به دلیل حسن نیت ما و این وبلاگ بپذیرید که بانکها موجودات حساسی هستن! حالا اگه این موجود حساس تصمیم بگیره کلی از سرمایه شو ببره توی حوزه های ریسکی مثل investment banking و خرید و فروش سهام بکار ببره از این هم شکننده تر می شه.

به این دو توجیه, قانون Glass-Steagall برای سالهای سال اجازه نمی داد که این دو حوزه با هم قاطی شه و اصطلاحاً universal bank توی آمریکا داشته باشن. بعد از لغو قانون در اواخر دولت کلینتون موج عظیمی از ادغامها شروع شد و شرکتهایی مثل JP Morgan Chase و CitiGroup و خیلیهای دیگه شکل گرفتن.

در مورد این قانون و درست و غلط بودنش خیلی مقالات جالب نوشته شده. ولی حداقل دو تا نکته به نظرم می رسه. یکی اینکه توی بحران اخیر, بانکهایی که توی هر دو زمینه فعال بودن خیلی کمتر ضربه خوردن چون هم سبد فعالیتهاشون diversified تر بود و هم تحت نظارت بیشتری بودن و همین بود که شرکتهایی مثل JP Morgan Chase به داد Bear Sterns رسید و Bank of America اومد و Merrill Lynch رو قورت داد. بنابراین توجیهات پشت سر این قانون زیاد منطقی به نظر نمیاد.

اما نکته دوم اینکه هر محدودیتی ایجاد نوآوری می کنه. شاید یکی از اصلی ترین دلایل قوت investment bank های امریکایی مثل Goldman و Morgan Stanley و همینطور دهها مدل نوآوری هایی که توی hedge fund ها و سایر شرکتها انجام شد در نتیجه همین محدودیت بود. به عنوان مثال, یه investment bank وقتی مستقل از commercial bank باشه اولاً باید با قیمت خیلی بالاتری تأمین سرمایه کنه چون سپرده های مفت ملت دستش نیست که باعث تقویت توان financing و networking این شرکتها می شه و همینطور اونا رو وادار می کنه که عملکرد بهتری داشته باشن تا بتونن قرض گرونقیمتشون رو بازپرداخت کنن و دوماً این استقلال باعث می شه مقررات بهشون تحمیل نشه و بتونن ریسک پذیرتر و در نتیجه سودآورتر باشن....

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Mummy Return 2

ما مجدداً از یه غیبت صغری برگشتیم.  گویا قبل از غیبت کبری ما که همان ترک نیویورک باشد عوض یک غیبت صغری دوتا شد. حکایت غریبیست...(دوباره فند خون ما افتاده پایین و هاله نور و از این حرفا رو دارم می بینم....)

چند روزی مجدداً به سوی Baltimore و Washington D.C رهسپار شدیم اما اینبار بالاخره خودمونو به قلب بلاد کفر یا همون D.C رسوندیم.   از بد روزگار با توجه به اینکه 13 December دارم برمی گردم هلند توفیق نیست خودمو به چند وجب پایینتر از قلب یا همون florida برسونم. بخصوص که بعد از دیدن Madagascar 2 و inspire شدن بسیار توسط اون پیرزنه آمادگی انجام عملیات انتحاری در اون منطقه رو هم داشتم!

اول از همه تا یادم نرفته بگم که توصیه می کنم به دقت سخنرانی رئیس جمهور محترم در اجلاس تأمین مالی دوحه رو بخونید. کلاٌ یه approach جدید بهتون می ده بخصوص اگه مثلاً traditional finance و یا modern finance ارضائتون نمی کنه و دنبال یه چیزی تو مایه های post-modern هستید....

حالا که حرف از modern و post modern شد قبلاٌ راجع به موزه هنرهای جدید (MoMa) درنیویورک و مشاهدات بنده و اینکه با دوستان بسیار نشاط برفت توضیح دادم. بالاخره فرصت شد عکسا رو منتقل کنم روی laptop و واقعاً حیفم اومد که این وبلاگ در راستای اعتلای هنر و appreciate کردن این هنرمندان فرنگی یه قدمی برنداره. اینه که contribution وبلاگ ایندوتا عکس پایینه.

در عکس اول بنده رو ملاحظه می فرمایید که دارم اون تیکه چوبی که دفعه قبل وصفش رو کردم نظاره می کنم و ناگفته پیداست که عن قریب نعره ای برخیزد و .....

  

 

این یکی هم یکی از دوستانه که چونان غرقه در تابلوی زیر شده بود که ما فوراً شکار صحنه کردیم. اگه دارید تلاش می کنید یه چیزی داخل frame سیاهرنگ پیدا کنید بدونید که دریغا!!

 

 

از هنر و اهالی هنر که بگذریم, روز چهارشنبه تصمیم گرفتیم واسه تعویض آب و هوا! و همینطور صله رحم بریم Baltimoreو thanksgiving رو اونجا سپری کنیم. با بروبچ این فامیلمون و یه رفیق سیاهپوستشون به نام Mulo (بر وزن هلو) تصمیم گرفتیم ایرانی بازی آمریکایی ها رو که فقط می شه تو thanksgiving و فرداش - که اصطلاحاً Black Friday گفته میشه-  تجربه کنیم.

در وصف مولو خان همین بس که مثل همه برادران سیاه پوست یه کلاه لبه دار رو برعکس سرش گذاشته بود؛ یه sweater گشاد که یه جمله انگلیسی خیلی درشت روش نوشت شده بود تنش بود و کلاه sweater رو هم کشیده بود توی کله ش. دستا توی جیب sweater. شلوار جین با ظرافت هرچه تمامتر تا حد امکان پایین کشیده شده بود طوری که هرلحظه خوف این بود که بادی چیزی بوزه و این خوش تیپ کشف حجاب شه! راه رفتن و حرف زدن سبک African-american رو هم که دیگه خودتون بهتر از من می دونید...

این رو هم بگم که blackfriday روزیه که همه فروشگاها تخفیف های خوفناک می دن و معمولاً این تخفیفا از 12 شب یا 4 صبح شروع می شه و اگه بخواید چیز خوب گیرتون بیاد باید همون موقعی که در باز می شه هجوم ببرید و هرچی می خواید قاب بزنید چون کار به صبح روز بعد نمی کشه.

خلاصه که ما 11 شب از خونه با ماشین زدیم بیرون و بعد از حدود 50 مایل رانندگی که تو مقیاس آمریکایی مثل ماست خریدن من از سرکوچه مونه رسیدیم به یه مرکز خرید به نام Hagerstown. بدون اغراق باید حداقل 15 تا 20 تا تیراژه رو بذارین کنار هم و دو برابر همین فضا رو هم واسه پارکینگ در نظر بگیرین تا بشه یه چیزی تو مایه های اونجا. هر مارکی که به عقل من و شما برسه واسه خودش یه فروشگاه غول پیکر داشت و از حدود 2 مایل مونده به Hagerstown ترافیک بود.

ما که تا تونستیم Nike و Adidas و Puma خریدیم! آخه وقتی می رید توی nike و می بینید که همه چی 50% تخفیف خورده و مجدداً روی کل خریدتون هم 20% تخفیف می دن (که می شه 60%) آدم حیفش میاد نخره! خلاصه که دلی از عزا درآوردیم!

بعد هم به bestbuy و Walmart رفتیم تا من یه laptop بخرم. وارد walmart که شدیم ابعاد سالن توی ذهن بنده نمی گنجید! آدم یاد حرم امام میفتاد... ملت هم که مثل روز محشرافتاده بودن به جون فروشگاها. در نظر بگیرید 20 تا صف هست که ملت پول اجناس رو حساب کنن و تو هر صف هم 20 نفر وایسادن. دست هرکدوم یه چرخدستی که بدون استثناء داخل هر کدوم یه تلویزیون با حداقل سایز 42 اینچ هست! اکثراً هم که 42 اینچ حس آمریکایی بودنشونو ارضاء نمی کرد و نتیجتاً یه 50 اینچ Samsung بر میداشتن. دقت دارید که همه این اتفاقات در زمانی می فته که اقتصاد آمریکا به خاک سیاه نشسته و ملت دادشون بلنده که taxpayer های آمریکایی دارن دودمانشون به باد می ره و blah blah. امیدوارم یه بار هم در زمان رونق اقتصادی قسمت شه بیایم که گویا دیدنی تر باشه.

خلاصه که این خراب شده وقتی می تونه در عرض کمتر از 24 ساعت به بنده دانشجو حدود 1500 دلار جنس بفروشه می شه حدس زد که مصرف ملت چه نقشی توی گردش موتور اقتصاد آمریکا داره...

روز بعد هم تصمیم گرفتیم به واشنگتن بریم. اولاً حوالی واشنگتن خیلی خیلی زیباست و طبیعتش واقعاً بی نظیره. خود شهر هم خیلی مرتب و تمیزه و برخلاف نیویورک که هویتش در ساختمونای بلندش تعریف می شه برای تعداد طبقات ساختمان محدودیتهای سختگیرانه ای هست که با شدت و حدت اعمال می شه.

باز هم طبق معمول معماری شهرهای آمریکا توی مرکز شهر یه محوطه خیلی خیلی خیلی بزرگ به فضای سبز اختصاص داده شده و اطرافش سرتاسر موزه و ساختمونای مهم از جمله U.S. Capital که همون ساختمون کنگره هست قرار داره. از نکات جالب واشنگتن رایگان بودن موزه های شهره که باعث می شه تعداد بسیار زیادی توریست رو به خودش جذب کنه. موزه تاریخ طبیعی و National Gallery of Art و موزه هوافضا رو بازدید کردم که خیلی خیلی جالب بودن.

انتهای اون محوطه بزرگ که اصطلاحاً National Mal گفته می شه ساختمون کنگره قرار داره که جلوش یه دریاچه با چند تا مجسمه خیلی هنرمندانه قرار داره. این عکس رو بعد از غروب آفتاب از ساختمون کنگره گرفتم:

 

کاخ سفید رو هم رفتم دیدم ولی برخلاف ساختمون کنگره که خیلی زیبا بود زیاد به دلم ننشست. اگه جای اوباما بودم بی خیالش می شدم چون ارزش 18 ماه campaign رو نداره.....

p.s.: ان شاء الله در بین هفته یه مطلب فاینانسی هم می نویسم پی لطفاً پیغام نذارید که فاینانس خونمون کم شده.

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

MoMa

احتمالاً این جوک رو شنیدین: یارو می ره تیمارستان می بینه ملت تو حیاط صف کشیدن به نوبت و با دقت داخل یه سوراخ دیوارو نیگا می کنن. می ره جلو هرچی نیگا می کنه می بینه خبری نیستش. می پرسه چتونه اینجا وایسادین نیگا می کنین؟ ملت دیوونه می خندن می گن: ما یه عمره نیگا کردیم هنوز چیزی ندیدیم تو می خوای با یه نیگا ببینی؟! (هاهاها very funny....) حالا این دقیقاً حکایت امروز ما بود....

امروز عصر با یکی دو تا از دوستان internationalمون که هنردوست هم هستن عزم کردیم که بریم موزه هنرهای جدیده (!) یا Museum of Modern Arts که تو نیویورک MoMa صداش می کنن! motivation قضیه هم این بود که بابا آخه چقد فاینانس؟! دیگه  احساس دونمون پاره شد بس که از چرک کف دست حرف زدیم! و اینکه اینجا خیلی امکانش نیست شعرای خودمونو بخونیم. همونایی که سعدی وقتی روی خرش توی شیراز دلی دلی کنان می رفته می سروده. پس ناچاراً به هنر فرنگی متوسل شیم مر لطافت روح را....

متأسفانه عکسا رو هنوز نریختم رو لپ تاپ ورگرنه خودش گویای عمق فاجعه بود! در همین حد بگم که آخرالامر به این نتیجه رسیدیم که یا ما خیلی خنگیم که نمی تونیم مثل اون دیوونه ها مفاهیم بلند نهفته در سوراخ دیوار رو appreciate کنیم یا اینکه بلا به دور اون صف دیوونه ها یه کم دیوونه هستن! فقط از باب نمونه عرض کنم که در نظر بگیرید یه تیکه چوب باریک و بلند که هیچ feature خاصی نداره و کاملاً راست کار نجاریه رو زده بودن به دیوار و این مثلاً اثر میلیون دلاری یه بابای فرانسوی بود. حالا ما هرچی جلو عقب شدیم و چشما رو لوچ کردیم بلکه مثل تصاویر سه بعدی ابعاد جدیدی از اثر هنری استاد بر ما کاشف بیاد نشد که نشد.... جالبه که در همون اطراف ما دانشجویان هنر بودن که با دیدن اثر هنری استاد همچون مریدان شیخ ابو سعید ابوالخیر که وقتی سوار بر خر از کوچه رد می شد نعره ای می بزدند و مدهوش بیفتادندی، اینا هم عن قریب بود که قالب تهی کنن و از دست برن.

بخصوص خانومهای محترم که در جوگیر شدن ید طولائی دارن (ان شاء الله که وبلاگ مشتری خانوم نداره!) شعائر اسلامی ممانعت می کرد وگرنه باید Take it easy Babe رو استاد می کردیم.....

آقا بگذریم. فقط نکته اخلاقی اینکه وقتی اینکاره نیستید سراغش نرید....

این هفته به بازدید از سازمان ملل هم رفتیم. خیلی جالب بود... بخصوص بخشی که تاریخ جنگها رو داشت که بدون اغراق آدم رو تو قلب زرق و برق سرمایه داری یه تکون جانانه می داد و از خواب خرگوشی بیدار می کرد. یاد شعر اشک یتیم پروین اعتصامی افتادم که:

بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن       تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
 
از نکات جالب و معدود درست و حسابی که ما ایرانیا انجام دادیم این بود که توی سالن، عکس تمام رؤسای سازمان ملل که روی تابلو فرشهای خیلی نفیس بافته شده بود از طرف ایران هدیه شده بود که عکسش رو این پایین آوردم:
 

جالبتر اینکه ما رو به داخل سالنی که مجمع عمومی یا همون General Assembly سازمان ملل هست بردن و در همون حین جلسه بود و نمایندگان کشورها سخنرانی می کردن. علیرغم ممنوعیت عکس برداری رفیق اروپای شرقی ما یه عکس گرفت:

 

بسیار خب، آقا از مادیات بگذریم و برگردیم سر بحث شیرین پول و فاینانس!

دفعه قبل یه ناخنک زدم به شرکتهای رتبه بندی یا CRA. می خوام یه کم بیشتر بنویسم چونکه ساختار بازار rating بدلیل خاص بودنش خیلی توی ایران قابل حس نیست و شواهد و قرائن بهم می گه که آقایون در راستای دستیابی به اهداف بلند خودکفایی احتمالاً دست به تأسیس CRA و رقابت با Moody's و S&P بزنن.(آخر بحث می فهمید وقتی این حرف رو می شنوم چه احساس شاعرانه ای بهم مستولی می شه!) از جمله این شواهد اولین همایش سنجش اعتباره که تو آذرماهه و ما هم یه مقالک دادیم.

اولاً که می دونید که سه تا غول توی شرکتای rating هستن که سهم خیلی گنده ای از بازار دارن: S&P، Moody's، Fitch. به غیر از اینا یه سری جقله (یا شایدم جغله...) هستن که بال بال می زنن.

ساختار صنعت از این قراره: ناظر بر صنعت که واضع قوانین و مقررات هست سازمان بورس آمریکاست (SEC). این شرکتا هم اون وسط واسه خودشون قدم می زنن و ملت هم میان از اینا rating می گیرن. این شرکتا چند مدل سرویس ارائه می دن:

1- Issuer Credit Rating: یعنی اینکه کلاً یه شرکت چقدر احتمال داره که بتونه بدهی هاشو به موقع پرداخت کنه (صرف نظر از ساختار خاص یک بدهی)

2- Issue-specific Rating: یعنی اینکه شرکت چقدر می تونه و می خواد که یه بدهی خاص (مثلاً Commercial Paper) رو بازپرداخت کنه. بحث دفعه قبل که راجع به رتبه بندی RMBS و CDO بود در همین گروه جای می گیره.

3- Sovereign Rating: منظور همون رتبه بندی دولت هاست. یعنی اینکه یه دولت که برای تأمین بودجه اوراق قرضه (در بازارهای بین المللی) منتشر می کنه چقد می تونه و تمایل داره که بدهی رو بازپرداخت کنه

4- Consulting: این یکی رو بنده اضافه کردم ولی خود شرکتا هرگونه ارتباط با consulting رو به شدت تکذیب می کنن!! (بیشتر توضیح میدم)

اولین نکته جالب اینه که کسی که می خواد rating بگیره باید هزینه شرکت rating رو بده نه سرمایه گذار که می خواد با استفاده از rating تصمیم به سرمایه گذاری بگیره. (البته 3 تا شرکت بزرگ این مدل رو دارن و شرکتای کوچیک از مدل subscriber-fee استفاده می کنن که عکس اینه). این ساختار به قدری مضحکه که من هنوز نتونستم هضمش کنم! بذارین مثال بزنم: فرض کنین یه سرکارخانوم بیاد پیشتون و بهتون یه پولی بده که بهش بگید به نظرتون ایشون چقد خوشگل تشریف دارن. شما هم می دونین که اگه بهش راستشو بگین دفعه دیگه به شما پول نمی ده و می ره سراغ رقیبتون که اون بهش بگه چقد خوشگله. شما باشید چیکار می کنین؟ یه چند لحظه دین و ایمون رو بفرستین مرخصی و بیاین تو فضای wall Street تا جوابتون روشن شه!

و جالب اینه که هنوز که هنوزه دولت هیچ دستی به این ساختار نمی زنه و داد فلک بلنده که بابا آخه conflict of interest از این تابلوتر؟!

نکته بعدی اینکه شما اگه بخواید اوراق قرضه منتشر کنید (چه شرکت چه شهرداری چه دولت) لازمه که rating بگیرید. البته منظور این نیست که منع قانونی داره ولی خب عمراً اوراقتون فروش نمی ره. بنابراین حداقل یک و معمولاً دو یا سه تا rating از این شرکتا می گیرید که خب یعنی اینکه بازار آقایون کاملاً تضمینه. و خب باز بی حکمت نیست که جناب Warren Buffet یکی از سهامداران عمده شرکت Moody's هستن! (فکر کنم ۲۰ درصد)

نکته دیگه اینکه مدیران برخی شرکتای مالی که پول ملت دستشونه مثل صندوقای بازنشستگی (Pension fund) فقط می تونن توی اوراقی سرمایه گذاری کنن که اصطلاحاً investment grade باشه (یعنی مثلاً  BBB و بالاتر). البته برای این منظور باید rating توسط شرکتی صادر شده باشه که توسط SEC اصطلاحاً به عنوان NRSRO* تأیید شده باشه. به عبارت دیگه شرکتهای rating  که به عنوان NRSRO شناخته می شن در واقع بازوی اجرای قانون برای دولت هستن و این یعنی خصوصی سازی نظارت بر قانون! آقایون بیش از حد نئوکلاسیک بر این اعتقاد بوده اند که صرف ترس از از بین رفتن حیثیت شرکت توی بازار ابزار کنترلی خوبیه که CRA ها کارشونو درست انجام بدن . اینکه این مدل چقدر موفق بوده رو از وقایع اخیر می شه حدس زد.

درمورد NRSRO ها این رو اضافه کنم که تا همین یکی دو سال قبل فقط همون سه تا غول با این عنوان شناخته می شدن و از یکی دو سال قبل تحت فشارهای فراوان بالاخره SEC چند تا دیگه رو هم تأیید کرده و الان 10 تا هستن. برای اینکه خیال CRA ها از هر جهت راحت باشه، مرتباً اعلام می کنن که ما فقط opinion  می دیم و طبق قانون آزادی بیان آزادیم که نظر خودمونو بگیم و هیچ کس هم نمی تونه از نظر قانونی اونا رو مورد پیگرد قرار بده چون rating  به عنوان investment recommendation شناخته نمیشه.

اگه بخوام برگردم به بحث میزان انحصار توی این صنعت، یه شاخصی هست برای اندازه گیری میزان تمرکز و یا رقابتی بودن صنعتی به نام Herfindahl-Hirschmann Index یا HHI که طبق یه فرمول میاد سایز شرکتها و سهم بازار و یه سری چیزای دیگه رو می ریزه رو هم و ته قضیه یه عدد بین 0 و 10000 می ده. صفر یعنی اینکه صنعت متشکل از تعداد خیلی زیادی بنگاه هم اندازه هست (رقابت کامل) و 10000 یعنی تمرکز و انحصار کامل. قوه قضائیه اینجا که Department of Justice هست می گه که بین 1000 تا 1800 صنعت نسبتاً متمرکزه ولی از 1800 به بالا صنعت به عنوان یه صنعت متمرکز شناخته می شه. عدد HHI برای صنعت rating برابر 3778 هست که نشانگر تمرکز خیلی بالاست.

فقط یه نکته در مورد خدمات ارائه شده بگم: اشتباهاً توی ایران ملت فکر می کنن که country rating وجود داره در حالیکه government rating درسته. فرقش اینه که ملت فکر می کنن رتبه بندی کشور یعنی اینکه توی یه کشور ریسک سرمایه گذاری چقدر بالاست؟ در حالیکه Government (sovereign) rating می گه دولت (که اوراق قرضه منتشر کرده) چقدر توانایی و تمایل داره که اوراق خودش رو بازپرداخت کنه. و این ربط زیادی به میزان ریسک سرمایه گذاری در مثلاَ صنعت لبنیات نداره.

اون چیزی که به عنوان country rating فکر می شه در واقع country risk هست که یکی از فاکتورهای تصمیم گیری برای rating شرکتها و اوراق هست. این بحث رو 2 روز قبل یه خانوم که از S&P اومده بود مؤسسه برامون مطرح کرد. سرکارخانوم دکترا از Yale داشتن و استاد اسبق columbia بودن و الان هم از مدیران بخش Sovereign Rating در S&P بودن. وقتی بحث ارائه خدمات consulting رو ازش پرسیدم بنده خدا یه ربع بال بال زد که به ما ثابت کنه که اونی که در مورد RMBS و CDO گفتم قبلاً consulting نیست. اگه معادل انگلیسی حسن کچل و کچل حسن رو می دونستم پیرو فرمایششون حتماً تفاوت ایندو رو هم می پرسیدم! این خانوم در مورد نحوه رتبه بندی دولتها و نحوه کار توضیحات خیلی جالبی داد که خداییش حسش نیست اینجا بنویسم!

فقط نکته آخر اینکه هم از نظر qualitative و هم از نظر quantitative مدلهای بکار رفته توسط اینا به شدت پیچیده ست و پشت سرش یه database هست که اطلاعات سالهای سال توش ریخته شده و ساختن یه همچین مدل و databank کار یه شب و یه روز نیست. منتها خب، بالاخره خدا رو چه دیدید، تو مملکتی که نرخ بهره می تونه نصف نرخ تورم باشه هیچ چیزی تعجب آور نیست....

* Nationally Recognized Statistical Rating Organization

P.S: مدتیست که بنده احساس می کنم خوانندگان محترم دچار توهم free riding شدن و فقط حال می کنن بخونن بدون اینکه کامنت بدن و ما رو هم از اوضاع ایران باخبر کنن. اگه بنا به ایرانی بازی باشه ما از همه ایرانی تریم یه دفعه می زنیم کاسه کوزه وبلاگ رو جمع می کنیم بره ها!!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم