یک ایرانی در بوستون

Mummy Return

آقا بنده پس از یک غیبت صغرا برگشتم. دلیلش هم درسای خوفناک هفته قبل و البت یک دلیل مهمتر بود. اینجانب پس از آنکه مشتی بر دهان استکبار، واقع در خیابان wall Street، زدم بر آن شدم که یک دو وجب پایین تر برم و تیری بر قلب استکبار، واقع در Washington D.C. بزنم (خدا سر و کار ما رو به یکی دو وجب پایین تر از قلب استکبار که می شه حوالی Florida و Orlando نندازه!).

به دیدار یکی از اقوام در حوالی Baltimore و D.C. رفته بودم. یه بخش (County) کوچیک و لوکس نشین بین Baltimore و D.C. واقعاً بعد از مدتی نیویورک بودن و به زندگی فشرده و پرجنب و جوش اینجا عادت کردن، رفتن به یه منطقه اونطوری بسیار دلپذیر بود.

زیبایی پاییز هم که واقعاً زائدالوصف بود. گویا پاییز ایالتهایی مثل Maryland و Virginia توی آمریکا مشهوره. سرتاسر منطقه رو درختای رنگارنگ پوشونده و بعضیهاشون به قدری رنگای عجیبی می گیرن توی پاییز که آدم واقعاً مشعوف می شه.

پشت منزل این فامیل ما هم یه جنگل خیلی بزرگ و یه رودخونه به غایت زیبا بود و ما یکی از دلپذیرترین پیاده رویهای زندگیمونو اونجا انجام دادیم.

 

 اندر نکات جالب منطقه، شهرسازی بسیار حرفه ای بود که می شد در بخشهای مختلفش دید. بخصوص، مجتمعهای خرید مثل Wallmart یا Home Depot رو من رفتم تا از نزدیک بازدید کنم. این فروشگاهها به دلیل قیمت سرسام آور زمین توی Manhattan نیستن و بنابراین قبلاً به پست من نخورده بودن. اینکه جلوی هر فروشگاه یه فضای بسیار بزرگ که حدوداً 200 تا ماشین رو می شه توش پارک کرد، نحوه ساخت ساختمان فروشگاه، گستردگی بیش از اندازه شهر که یه نسبت 70% به 30% بین جنگل های داخل شهر و فضای مسکونی برقرار بود، جاده سازی دیوانه وار آمریکایی که واسه یه county کوچیک به اندازه یه شهر نیم میلیونی ما جاده می کشن، و بالاخره lifestyle خاصی که بهت حکم می کنه حداقل 2 تا ماشین داشته باشی تا اگه بچه ات خواست بره wallmart یه سطل ماست یا یه جوجولات واسه خودش بخره بتونه، توجهم رو به خودش جلب کرد.

باز اندر نکات جالب این شهر مدارسشه. یکی از مدارس نسبتاً کوچیک منطقه رو رفتم و از نزدیک دیدم. علاوه بر ساختمان مدرسه، 3 تا زمین baseball، یک زمین هاکی، یک استادیوم فوتبال، یک زمین بسکتبال داخل سالن و 2 تا زمین بزرگ برای تمرین و دویدن داخل مدرسه قرار داره. این رو مقایسه بفرمایید با مدرسه مثلاً تیزهوشان ما که زمین فوتبال و والیبال و بسکتبالش یکی بود و انقد روی زمین خطهای متعدد بود که نمی دونستی وقتی داری والیبال بازی می کنی کودوم خط رو باید درنظر بگیری.

و بازهم اندر نکات جالب، خانواده محترم این فامیل ما بودن که کلهم اجمعین آدمای بس nice بودن. تنها مشکل ما اونجا این بود که کمی دچار سرگیجه شده بودیم. مامان به پسرش میگفت: ناصر جان مشقاتو بنویس دوشنبه می خوای بری مدرسه.

-Alrrrright mom, i gotto go, I'm gona go to Josh's place to watch George Lopez

خلاصه که اگه لطف بفرمایید و قبول کنید که مغز بنده غیر از اون سیمی که دو تا گوشمون رو نگه می داره یه شاسی هم واسه سوئیچ کردن بین فارسی-انگلیسی داره، به قول ما مهندسین مکانیک، سوئیچ دچار خستگی شده بود.

به دانشگاه Georgetown هم رفتیم. توضیح اینکه این بنده در عنفوان جوانی که مشغول apply و التماس دعا به بلاد کفر بودم، از این Georgetown اقتصاد واسه دکترا پذیرش گرفتم که خب به دلیل budget constraint نامه admission رو قاب کردیم زدیم به دیوار. به جاش بچه این فامیل ما اونجا مثل بنز داره شهریه می ده و حال میکنه. اینهم از عواقب متولد شدن در جهان سوم است دیگر.....

نکته جالب آخر، دوستانی که فیلم جن گیر یا exorcist رو دیدن یه جایی توی فیلم یه راه پله بسیار طولانی و بس مخوف هست که کنار یه دیوار سنگیست و یارو از روی پله ها می افته و بعد هم ادامه ماجرا. اندر اکتشافات ما در بلاد کفر این بود که اولاً این فیلم بر اساس یه داستان واقعی هست و ثانیاً اون راه پله کذایی نزدیک campus دانشگاهه.

ما هم بر سیاق ایرانی بازی، سریعاً محل رو ردیابی کردیم و رفتیم. یه راه پله طولانی کنار یه دیوار سنگی خیلی بلند که یه جور عجیب و غریبی بود. به قول اینا so weird. یه چند تا عکس توی راه پله کذایی گرفتیم که اگه به دستم برسه می ذارم اینجا. خلاصه که سفر ما به washington درسته که منجر به از پای درآمدن دیو استکبار نشد اما ممکنه باعث جن زده شدنش بشه.....

P.S: آقا کسی توی ایران George Lopez نیگاه می کنه؟ اگه اهل سریال دیدن هستید اکیداً از طرف بنده recommend می شه.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Mishmash

اولاً که mishmash به زبان شیرین Yiddish یه چیزی تو مایه های آش شله قلمکار خودمونه یعنی اینکه تو این پست می خوام چیزای قاطی پاطی زیاد بنویسم.

آقا گویا هیولای سرمایه داری دچار اختلال مزاج شدیدی شده! امروز ساعت 9:28 صبح CNN رو روشن کردم تا ببینم 2 دقیقه دیگه که شروع بکار سیستم هست چه اتفاقی می افته. پخش مستقیم از بازار سهام نیویورک (NYSE) بود. به محض اینکه زنگ شروع بکار معاملات در ساعت 9:30 به صدا دراومد شاخص Dow Jones مثل دیوانه ها شروع کرد به بالا رفتن. ما همینطوری کف کرده بودیم جلوی TV و با فک باز نیگاه می کردیم. در عرض کمتر از 5 دقیقه حدود 200 basis point (که می شه 2 درصد) بالا رفت و در عرض یکی دو ساعت بیش از 5 درصد بالا رفت. خلاصه که I regret to inform you یکی از صحنه های تاریخی فاینانس رو از دست دادین اگه تلویزیون نگاه نکردین!

امروز با یه شخصیت جدید آشنا شدم که به شدت منو مجذوب خودش کرد (واقعاً بدون اغراق). اولاً اینو بگم که اگه US US شده به خاطر همین فرهنگ پذیرنده ای هست که داره و خارجی هایی که یه حرفی برای گفتن دارن رو accomodate می کنه (!!excluding me). این آقایی که می خوام راجع بهش چند خط بنویسم Neel Kashkari هست. یه اعجوبه فاینانسی که انقدر بنده رو مجذوب شخصیتش کرده که حاضر شدم چند خطی از این وبلاگ رو بهش اختصاص بدم (بگذریم که The Dog Next Door هم چند صفحه ای از وبلاگ رو به خودش اختصاص داده بود!!)

این آقای Kashkari یه جوون 35 ساله ست که از اختلاط نژاد آمریکایی و هندی به وجود اومده و توی مملکتی که چوب به سگ می زنی MBA از هاروارد و MIT می زنه بیرون، در سن 35 سالگی دستیار ویژه جناب Henry Paulson شده. باور کنین 35 سال سن خیلی کمیه توی دنیای حرفه ای بخصوص اگه تونسته باشید تو همین عمر نسبتاً کوتاه مدتی رو هم به عنوان Vice President در Goldman Sachs باشید. ما که با دیدن پروفایل ایشون همچون مریدان ابوسعید ابوالخیر عن قریب بود که نعره ای بزنیم و قالب تهی کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه که الان ایشون شده مدیر و ناظر خرج کردن 700 میلیارد دلار bailout و زمین و زمان اینجا به سر کچل ایشون قسم می خورن. ضمناً ایشون لیسانس مهندسی از University of Illinois-Urbana Champaign و مدرک MBA از Wharton داره (شباهت سابقه تحصیلی ایشون و بنده رو هم که دقت دارین!)

این رو هم در مورد اخبار امروز اضافه کنم که اینکه چه گذشت در هفته گذشته و اینکه Dow Jones 18% در عرض هفته قبل اومد پایین و اینکه بانکهای مرکزی زمین و زمان رو به هم دوختن حتماً یه مطلب درست و حسابی باید بنویسم.

رقابتهای انتخاباتی هم که دیگه ترکونده. این باراک و جان زمین و زمان رو به هم دوختن و دست هیأت دولت ما رو تو سفرهای استانی/ایالتی بسته ن. اینجا برخلاف مملکت گل (منظور flower هست) خودمون اخلاق انتخاباتی به هیچ وجه من الوجوه معنا نداره و کلاً کار این دوتا و معاونین محترمشون له کردن همدیگه ست. امروز Joe Biden (معاون اول باراک اوباما) در ایالت New Hamphshire سخنرانی داشت و زد سارا و جان رو له کرد. گفت: در تاریخ ... سپتامبر ساعت 9 صبح جان گفته که The roots of the economy are strong و در ساعت 11 صبح همون روز گفته که We are facing a major economic crisis و بعد شروع کرد به فحش دادن که این مرتیکه so and so تو این دو ساعت چی رو فهمیده که انقد نظرش عوض شده.

بعد هم نوبت جورج بوش بخت برگشته بود: جناب سناتور Joe Biden تعریف می کرد که یه زمانی جورج بهش گفته: I'm leading the whole world و ایشون هم فوراً گفته:

!!!! With all respect, turn around: nobody's following you

از اونطرف جان گفته اگه توی آخرین مناظره شون که همین چهارشنبه ست، باراک دوباره بگه "You know what" که یه جورایی تکیه کلام باراکه، می زنه whip میکنه (یعنی یه جورایی فک طرف رو میاره پایین)

سخنرانی های جان مک کین هم آخرشه. این جمهوریخواه ها انگار که غیر از نفت و کشاورزی و دامپروری و گاوچرونی چیزی نمی فهمن. سرکار آقا می خواد کل مشکلات اقتصاد آمریکا رو با حل کردن مشکل انرژی حل کنه (پیدا کنید پرتقال فروش را). البته با توجه به اینکه جمهوری خواهان عمدتاً از ایالات نفت خیز یا کشاورزی هستن قابل فهمه. (جان مک کین از Arizona ست و جورج بوش هم که لهجه تگزاسیش از دور میزنه تو ذوق) جالبه که اگه به نقشه انتخاباتی CNN هم نگاه کنید جان مک کین ایالتهای مرکزی و باراک ایالتهای شرقی و غربی که هرچی باشه آدمای sophisticateتری رو داره دارن.

یه چیز جالب دیگه هم بگم. باور می کنید یا نه، توی سخنرانی های جان مک کین و دستیار محترمه (سارا خانوم) می شه خشم زنانه حاج خانوم جان مک کین رو پشت خنده های تصنعیش و نگاههای عجیبش به سارا دید. خدا می دونه که هر روز که جان سارا رو جلوی american taxpayers ماچ می کنه تا چند تا رأی بیشتر بگیره چند تا تخته کفش، شب در انتظارشه.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Shotgun Marriage

امروز به همراه 3 نفر دیگه که اعضای تیم پروژه هستن با بوستون با سه تا از مدیران میانی John Hancock ویدئو کنفرانس داشتیم. John Hancock یکی از بزرگترین شرکتای مالیه که عمدتاً در زمینه بیمه (insurance) کار می کنه. شرکت در زمینه بیمه عمر life insurance رتبه اول و در زمینه Retirement رتبه دوم رو داره به علاوه سایر زمینه ها که رتبه خیلی خوبی داره. جالبه که به دلیل مدیریت خوب، شرکت هیچ آسیبی از بحرانهای اخیر ندیده و برخلاف شرکتهایی مثل AIG کاملاً سرپاست.

از اونجایی که بنده رو همه شانس الله صدا می کنن تیم پروژه واقعاً بهترین گزینه ممکن از آب دراومده: یه اندونزیایی، یه چینی، یه کره ای، و شانس الله از پونک. واضحه که هوای مرطوب آُسیای شرقی مغز هر سه بزرگوار رو totally از کار انداخته و به نظرم رطوبت بیش از حد بخصوص روی بخش innovation مغز اثر منفی جدی داره.ماشاالله IQ هرسه تا درحد IQ فیتوپلانکتون. تو این مدت، هرسه تا دقیقاً همون کاری رو که بنده بهشون assign می کنم انجام می دن نه ذره ای بیش و نه ذره ای کم. مثلاً اگه بخوای بگی برو توی Gartner بگرد و مطلب پیدا کن باید بگی: به این می گن username به این می گن password به این می گن کامپیوتر و به این می گن وب سایت gartner. ابتدا کلمات کلیدی را وارد نموده و سپس دکمه enter را به داخل فشار می دهیم و document ها را یکی یکی دانلود نموده و در folder مربوطه ذخیره ...."

آقا اینا کفر ما رو درآوردن!!! من موندم این چینیا که کل هیکل و مغزشون با تربچه و برنج به عمل اومده چه جوری رشد 11% دارن و ما هنوز که هنوزه ..... توی ویدئو کنفرانس هم که از اول تا آخر یک کلمه حرف نزدن. فقط این رفیق اندونزیایی ما یه جمله گفت که ما مجبور شدیم 5 دقیقه ماله بکشیم که جاش پاک شه: سرکارخانوم مدیر پروژه گفت تیمتون تا حالا هرچندوقت یه بار جلسه می ذاشته؟ این عمو اوغلی دراومد گفت: Actually we didn't have any plan to meet regularly و ما 5 دقیقه ماله می کشیدیم که yeah... it's actually because we meet everyday blah blah blah

بگذریم.... آقا می خوام مختصری راجع به یکی از صدها اتفاقی که در این چند روز گذشته بنویسم. فقط برای اینکه بدونین سرعت تحولات چقدر زیاده، استاد international finance ما قائم مقام ارشد(Senior Vice President) شرکت JP Morgan بوده و تحلیل سیاستهای بانک مرکزی صبحونشه. حدود 3-4 هفته قبل تقریباً یکساعت مخ ما رو خورد که ثابت کنه اقتصاد امریکا دچار رکود نخواهد شد و این فقط یه slowdown موقته و those guys at Fed are not stupid و ..... دیروز اومده بود داشت با قدرت استدلال می کرد که نه تنها آمریکا بلکه اروپا با سر رفتن تو مستراح و حالا حالاها اقتصاد recover نخواهد شد و شصت بار گفت:

 I'm telling u guys, We've never seen this since the great depression,

!!!! this is serious stuff guys

می خوام ماجرای citigroup و wachovia و Wellsfargo رو بگم که یکی دو هفته اخیر در جریان بوده. هرسه تا بانک جزو بزرگترین بانکها در آمریکا هستن. Wachovia از اون بانکایی بود که دچار بحران جدی شده بود و دربدر دنبال یه خریدار می گشت. حدود 2-3 هفته پیش با Morgan Stanley که تصمیم گرفته بود به universal bank تبدیل شه مذاکره میکرد. اما قضیه پیش نرفت و مذاکره با citiGroup و Wellsfargo رو شروع کرد. این رو هم بگم که این روزا Fed توی تمام مذاکرات این بانکا حضور فعال داره و اصطلاحاً تعداد زیادی shotgun marriage* رو پیش برده (تصور کنید رئیس Fed رو که با shotgun وایساده پس کله کچل مدیر عامل Citigroup و هرجور شده می خواد خطبه رو بخونه و  Wachovia رو قالب کنه! آدم  یاد Godfather می افته...)

روز 25 سپتامبر که یکشنبه بوده Wellsfargo پیشنهاد می ده که Wachovia رو 20 میلیارد دلار بخره و یه دفعه همون روز عصر پیشنهادشو پس می گیره و حسابی Fed رو عصبی می کنه طوری که می شه به وضوح در اظهاراتشون اینو دید و مجبور میشن در طول شب یه راه حلی پیدا کنن. تا قبل از طلوع آفتاب و قبل اینکه ملت دیوانه وار در بورس نیویورک میلیاردها رو دود کنن، Fed تونست Citigroup رو متقاعد کنه. Citigroup حاضر شد بخشی از Wachovia رو بخره و Fed تعهد کرد بدهی Wachovia  هرچی بیش از 42 میلیارد دلار باشه رو تقبل کنه.

حدودای ساعت 3 صبح روز دوشنبه (26 سپتامبر) دو تا بانک یه برگه دوصفحه ای امضا کردن که یکی از بندهاش عدم مذاکره با سایرین توسط Wachovia بود. ولی غیر از این کاغذ غیر/نیمه رسمی هیچ چیزی امضا نشد چون citigroup خیالش از همه چی تخت بود. قرار بود روز جمعه قرارداد نهایی امضا بشه و پنج شنبه عصر مدیران دوتا بانک نشسته بودن و فرآیند integration بانک و چالشهای پیش رو را بررسی می کردن و تا ساعت 6 جلسه شون طول کشید.

90 دقیقه بعد از Fed زنگ می زنن به wachovia که چه نشسته اید که داره خواستگار میاد و چای و شیرینی و میوه باید آماده باشه. جناب خواستگار شاخ شمشاد هم کسی نبود جز Wellsfargo که گویا سالهای سال اندر کف خواستگاری از Wachovia بوده و ادعا می کنه که هفته قبل که پاشو کشیده عقب تقصیر fed بوده و .....

خلاصه که ساعت 9:30 شب اسناد مهریه پیشنهادی روی میز مدیرعامل wachovia بوده و اونا هم طبق عادت معمول خانوما، خواستگار بیچاره قبلی رو می پیچونن و به این آقاهه که مهریه بالاتر پیشنهاد کرده بوده بله می گن. پیشنهاد wellsfargo نه تنها همه Wachovia رو یکجا شامل می شده بلکه هیچ کمکی هم از دولت طلب نمی کرده. البته باز هم طبق عادت معمول خانوما برای اینکه از پیچوندن خواستگار قبلی وجدان درد نگیرن دلیلش رو تعهد به best interest of shareholders & US economy اعلام می کنن.

ساعت 2 نصف شب wachovia به citigroup زنگ می زنه و می گه شرمنده! آقای مدیرعامل هم که واقعاً کابوس رو به صورت زنده می دیده زنگ می زنه به بقیه اعضای هیئت مدیره و فقط یه جمله می گه پشت گوشی: Come on in

فردا صبح قمه و قمه کشی می شه و Citigroup اعلامیه زیر رو منتشر می کنه:

For the good of the country and its financial system, Citigroup had plunged into a complicated and potentially risky transaction, only to essentially be punished days later.

اما توی headquarter بانک Wachovia در ایالت North Carolina کارکنان بانک که 20,000 نفر بودن از خوشحالی بالا و پایین می پریدن و همدیگه رو بغل می کردن.....

 

 

*Wikipedia:  wedding that is arranged to avoid embarrassment due to an unplanned pregnancy, rather than out of the desire of the participants.

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

In God We Trust

اول مختصری راجع به وقایع اتفاقیه می نویسم و بعد هم یه مطلب مختصر...

1- یکشنبه عصر که از شر paper درس Derivaties خلاص شدم گفتم برم بیرون یه چرخی بزنم. تصمیم گرفتم برم دانشگاه نیویورک یا همون NYU رو ببینم (mentality شریفی رو حال کنین که weekend هم ولش کنی سر از دانشگاه درمیاره!) دانشگاه متشکل از چندین ساختمونه که تقریباً یه محله نسبتاً بزرگ در Downtown رو دربرمیگیره و هر ساختمون مال یه دانشکده ست. به Stern Business School هم رفتم و حسابی به دلمان بنشست (ان شاءالله the next big shot) بغل دانشگاه یه پارک نقلی اما قشنگه به نام Washington Square Park. اگه فیلم I am The Legend رو دیده باشید خونه اون باباهه توی فیلم روبروی همین پارکه با اون سردر خیلی بزرگ و سنگی جلوی پارک. کمی به کنسرت یه گروه موسیقی کوچیک که توی پارک اجرا میکرد گوش دادم و یه چند تا از دانشجوهای تئاتر NYU که توی پارک تئاتر اجرا می کردن رو هم تماشا کردم. البته غیر از تفریحات ناسالم بازی کردن با سنجابها هم بود که جزو سالم ترین تفریحاته (البته بگذریم که یکیشون انگشتمو گاز گرفت!) این مدت انقد چیزای جورواجور دیدم که دیگه خیلی از چیزای عجیب و غریب کاملاً لنگ می اندازن. مثلاً:

   ا) یه بابایی که درست بغل یکی از ساختمونای NYU گدایی می کرد و روی یه تیکه کارتن که جلوش بود دلیل گداییش رو توضیح داده بود: NYU Tuition fee!

  ب) آقایی که توی Downtown با اعتماد بنفس کامل داشت راه می رفت و از فرق سر تا نوک پاش رو با اسپری به رنگ مسی درآورده بود طوری که لباس و پوستش هیچ فرقی نداشت

  پ) مدلی که با سرو وضع کذایی و به همراه یه کارگردان و یه دستیار اومده بودن کنار Brooklyn Bridge و ایشون فیگورای عجیب و غریب و .... (!) می گرفت و کارگردان محترم عکس می گرفت.

 و هزار و یک جونور شاخدار دیگه که هر روز آدم می بینه.....

2- امروز عصر برای یه کار بانکی رفته بودم همون شعبه Bank of America که حساب دارم. توی مسیر برگشت از یه چهارراه توی خیابون Madison رد می شدم. تصادفی به چهار گوشه چهارراه نگاه کردم. یک ضلع چهارراه Bank of China بود. ضلع دوم Atlantic Bank (یه بانک امریکایی)، ضلع سوم HSBC (یه بانک انگلیسی که بزرگترین بانک اروپاست) و ضلع چهارم هم JP Morgan Chase (امریکایی). ادامه که دادم درست چهارراه بعدی که توی Park Avenue بود رو دوباره دقت کردم: دوضلع روبرو دوتا از برجهای Chase، ضلع سوم مال Deutsche Bank آلمان و ضلع چهارم مشترکاً مال UBS ( یه بانک بزرگ سوئیسی) و Wachovia (یه بانک آمریکایی که قصه ش جالبه و دفعه بعد تعریف می کنم). واقعاً Global Village رو حداقل در زمینه فاینانس کاملاً اینجا می شه حس کرد...

می خوام چند خطی راجع به تفاوت اعتقادات مذهبی در آمریکا و اروپاست (البته بر اساس تجربه محدود من). به طور خیلی خلاصه اگه بخوایم مقایسه کنیم به نظر من فضای اروپا از نظر مذهبی به طرز محسوسی تهی تر از فضای امریکاست. به این معنا که نه تنها توی اروپا فضا مذهبی نیست (یا به قولی لامذهبه) بلکه یه جورایی ضد مذهبه. (بگذریم  توی مملکت ما آمریکا شیطان بزرگه و اروپا شریک تجاری خوب!)

اینکه چرا اینطوره به نظر من یه دلیل خیلی عمده ش اینه که خاطرات قرون وسطی و شاهکارهای کلیسا هنوز به طرز زنده ای توی ذهن ملت هست. این رو وقتی باهاشون صحبت می کنی کاملاً متوجه می شی. اما اینجا ارتباط ملت با کلیسا هنوز به این خرابی نیست.

این مسئله رو توی گوشه و کنار زندگی آمریکایی می شه دید. یه نمونه کوچیکش اینه که پشت همه اسکناسها نوشته شده In God We Trust. اصولاً در مقایسه با اروپا آمرکایی ها توی برخوردها هم خیلی با روی بازتر نسبت به عقاید مذهبی برخورد می کنن. به عنوان مثال، تا حالا حداقل دو سه بار توی دید و بازدیدهایی که مؤسسه از جاهای مختلف نیویورک گذاشته بود، قبلاً به من و یکی دو نفر دیگه که مسلمون هستن اطمینان داده بودن که آخر گشت و گذار که می ریم رستوران طوری تنظیم شده که زمان افطار باشه.

از نمونه ها خیلی زیاده، فقط یه نمونه جالب دیگه ش که امروز به پستم خورد و می گم: تو مسیر برگشت از بانک که توی Park Ave می رفتم یه کلیسای خیلی بزرگ و قشنگ کنار خیابون هست. از جلوی سردر کلیسا دو تا تابلوی خیلی بزرگ آویزون بود که دو تا عکس بود. عکسهای معامله گران بازار سهام نیویورک بود که چند روز قبل که شاخص سهام با سر خورد زمین و یه نزول تاریخی داشت مثل آدمای مادرمرده توی سر و کله خودشون می زدن (واقعاً دل آدم به رحم میومد به حالشون!) و بالای عکسا نوشته بود:

......A church for such moments

خیلی برام جالب بود که چه جوری فاینانس رو که نماد دنیا و پوله دقیقاً برای تشویق ملت به نقطه مقابلش یعنی کلیسا و دین به کار برده بودن......

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Big Mac

دوستانی که در شریف MBA می خونن یا خوندن و توفیق شرکت در درس استراتژی رو داشتن حتماً زیاد راجع به شرکت McDonalds خوندن. بقیه هم حتماً راجع به مک دونالد شنیدن (حداقل می دونید که مک دونالد Airline نیست!)اونایی هم که اینور آب بودن (بخونید اونور آب) حتماً مک دونالد به پستشون خورده و اونا هم به پست مک دونالد خوردن.

از مملکت عزیزمون که دست استکبار رو قطع کرده که بگذریم تقریباً به هر خرابشده ای در سراسر جهان سفر کنید می تونید مک دونالد گیر بیارید. چند وقت قبل داشتم به این فکر می کردم که چرا با اینهمه option خیلی وقتا سراغ ساندویچ مزخرف مک دونالد می رم با اون سس مزخرفش. جوابی که به ذهنم رسید اینه: aversion to ambiguity (اونطور که علمای Behavioral Finance می گن) یعنی اینکه آدم همیشه نسبت به چیزی که نمی شناسه بی میله و سعی می کنه به چیزایی که می شناسه قناعت کنه.

حالا نکته اصلی اینه که علی القاعده به هزار و یک دلیل منطقی، حتی قرمه سبزی که من توی هلند آشپزی می کنم با همون قرمه سبزی که اینجا می پزم کمی متفاوته، اما در مورد مک دونالد این قضیه تقریباً منتفیه. به این معنا که شما با احتمال قریب به یقین می تونید بگید که همون آشغالی که توی اروپا می خورید رو توی سنگاپور هم انتظار داشته باشید، به قول این رفقای آمریکایی ما: !It's the same shit everywhere من خودم جاهای خیلی مختلفی از جمله ماستریخت، آمستردام، پاریس، نیویورک و چند جای دیگه مک دونالد خوردم (البته ساندویچ فیله ماهیشو) و با رفقای آمریکاییم کاملاً هم نظرم!

به همین دلیل، وقتی یه رستوران مک دونالد می بینید حداقل می دونید که باید خودتونو برای خوردن چی آماده کنید و سورپریز نمی شید که خودش کلی مهمه و به نظر من یکی از مهمترین مزیت های رقابتی یا  core competency های شرکته که در موفقیتش کاملاً تأثیرگذاره. (دوستانی که استراتژیست هستن اگه مزیت های رقابتی دیگری در مورد شرکت می شناسن ما رو هم مطلع کنن)

برای اینکه مثل همیشه حس بهتری از قضیه پیدا کنید، مک دونالد یه ساندویچ همبرگر داره که به Big Mac معروفه. این ساندویچ علاوه بر اینکه استانداردهای مک دونالد رو از نظر کیفیت meet می کنه یه خاصیت دیگه هم داره و اون اینکه برای سنجش تئوری برابری قدرت خرید (Purchasing Power Parity) بکار می ره. برای دوستان غیر اقتصادی، قاعده برابری خرید ادعا می کنه که نرخ های ارز در جهتی حرکت می کنن که قیمت سبدهای کالای مساوی در کشورهای مختلف باهم برابر باشه (مثلاً اگه یه کوکاکولا در آمریکا 1 دلاره و نرخ ارز 1000 تومنه دقیقاً همون کوکاکولا در ایران 1000 تومن باید باشه)

نشریه Economist مدتی طولانیست که یه شاخص به نام Big Mac Index رو منتشر می کنه (لینک زیر رو باز کنید تا یه کم با شاخص بازی کنیم):

http://www.economist.com/finance/displaystory.cfm?story_id=11793125#footnote1

پایین صفحه یه جدوله که قیمت Big Mac رو در کشورهای مختلف زده و در ستون Implied PPP قدرت خرید دلار رو نوشته که بر اساس این پیش فرضه که قدرت برابری خرید همه جا یکسانه و به عبارت دیگه Big Mac همه جا یه قیمته. کنارش هم نرخ واقعی ارز مربوطه نوشته شده و در ستون آخر هم میزان گران یا ارزان بودن Big Mac رو در کشور مربوطه نوشته.

مثلاً نروژ (Norway) رو درنظر بگیرید. توی ستون آخر می گه که یه Big Mac تقریباً 121% گرونتر از اون چیزیه که PPP حکم میکنه.

دوستان فاینانسی که دنبال فرصتهای arbitrage هستن می تونن بزنن تو کار حمل و نقل Big Mac . یه ایده هم فروش قراردادهای option و future مربوط به Big Mac در بازارای مختلف می تونه باشه ......

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Let's Go Mets

اول چند تا نکته بگم و بعد یه چند خطی مختصر از وقایع اتفاقیه بنویسم.

اولاً که عید فطر همه دوستان مبارک باشه. بنده از این راه دور به همه تون حسودیم می شه. اینم بالاخره downside زندگی در بلاد کفره دیگه که هیچ وقت عید به طرز غیر مشکوکی چهارشنبه نمی افته که بعدش هم به طرز غیرمشکوکتری پنج شنبه توسط کل ملت پیچونده بشه (قابل توجه اقتصاددانان public Choice که Collective Action رو در سطوح خیلی بالایی از دموکراسی انتظار دارن در ایران هم در زمینه پیچش این پدیده مشاهده می شه)

دوم اینکه من یه paper سه چهار صفحه ای برای Derivatives باید بنویسم که به لطف اطلاع رسانی یکی از دوستان می خوام قراردادهای آتی (future) مس رو در ایران با جاهای دیگه مقایسه کنم. اگه اطلاعاتی غیر از فایلهای pdf سایت بورس کالا دارید دریغ نفرمایید. همچنین، یه paper  ده پونزده صفحه ای راجع به مؤسسات رتبه بندی (Credit Rating Agencies) و روشهای Rating شون باید بنویسم. قراره یه مصاحبه و یه meeting با یکی دو نفر از S&P یا Moody's بکنم ولی بعیده نم پس بدن. اگه اطلاعاتی دارید که به راحتی از وب سایت این شرکتا دسترسی نمی شه داشت ما بسیار appreciate می کنیم و با یکی دوتا document خوب از خجالتتون در خواهیم آمد. (با بچه های مالی  باید با زبون خودشون حرف زد!)

از درس و فاینانس که بگذریم، قبلاً مختصری در باب تغییر lifestyle و همینطور westernization نوشته بودم و خاطرنشان کردم که علیرغم اینکه با خانومای محجبه در خواب به لفظ فرنگی اختلاط می کنم ولی با گربه سگ خروس همسایه بغلی (منظور همان The Dog Next Door معلوم الحال است) و یکی دوتا چیز دیگه هنوز نتونستم کنار بیام. اخیراً یادم افتاده که یه موضوع دیگه هم هست که اینجا هرازچندی می ره روی nerve بنده. دوستانی که در اروپا و علی الخصوص شهر پاریس یا The City of Love زندگی کردن این مسئله مبتلا به شون بوده (حالا اینکه آیا خودشون هم توفیق اجباری نصیبشون شده یا نه و تا چه حد خودشون هم مبتلا به بودن بماند!!)

ماجرا از اونجا شروع شد که این بنده که اوقات فراغتم رو به ورزشهای سالمی مثل فوتبال و مارپله و یه قل دوقل و الخ (این آخریه ورزش نیست....) می گذروندم تصمیم گرفتم با جمعی از دوستان برم مسابقه baseball ببینم. حدود 10-15 نفر از بر وبچ دوره باهمدیگه تصمیم گرفتیم که بریم ورزشگاه و چون بلیط مسابقات Yankees با بودجه دانشجویی نمی خوند مسابقه Mets و Florida Marlins رو انتخاب کردیم.مسابقه توی استادیوم shea برگزار میشد که یه استادیوم خیلی بزرگ و چهارطبقه بود و از نظر ابعاد تا حد خوبی استانداردهای American Size بودن رو meet می کرد.

الا ای حال مسابقه شروع شد و احتمالاً می تونید حدس بزنید نه بنده و نه اعقاب بنده تا هفت پشت هیچ sense خاصی نسبت به baseball نداریم! منتها به هر حال برای اینکه به قول فرنگیا keep up with the Joneses کنیم تلاش می کردیم تا جایی که می شه از فیض مسابقه محروم نباشیم. یه چشم به حرکات بازیکنان، یه چشم به حرکات و عکس العملهای تماشاچیان و چشم دیگر هم به دوست آمریکاییمون جناب Ben که سعی می کرد اصول بازی Baseball رو در حد گروه سنی الف برای ما توضیح بده. این بنده خدا علیرغم اینکه خیلی پسر cooli هستش هرازچندگاهی با سؤالات عجیب و غریب ما مواجه می شد و با حوصله هرچه تمامتر از اول همه چی رو توضیح می داد و منم تنها از اینکه یه لحظه قیافه ش surprise میشد شیرفهم می شدم که یا سوالم خیلی پرته یا قبلاً توضیح داده و منم کله تکونم داده ام.

البته دوستانی که کم و بیش با این خراب شده* آشنایی دارن می دونن که اونایی که توی نیویورک زندگی می کنن نسبت به بقیه جاهای این خراب شده** و همینطور اون خراب شده*** به طرز فجیعی تندتر حرف می زنن و درصد خیلی بالایی از دیالوگ رو به راحتی miss می کنید چه رسد که توی ورزشگاه نشسته باشید و ملت دیوانه وار فریاد بزنن Let's Go Mets و شما بخواید تو همون هاگیرواگیر آموزش baseball ببینید.

حالا نکته ای که به اصل بحث مربوط می شه و صد البت برای دوستان عزب اوغلی قابل consider کردنه اینه که در فواصل کوتاه بین مسابقه، کارگردان محترم تلویزیونی از اون ایده های آمریکایی زده بود (البته بیشتر به فیلمای هندی شبیهه) که اسمش Kiss Cam بود. قاعده بازی اینه که دوربین ها به صورت رندم از بین جمعیت تعداد زیادی ذکور و اناث رو در نقاط مختلف استادیوم هدفگیری می کنن و روشون zoom می کنن و خانوم و آقای محترم باید عملیات Kissing رو انجام بدن که خب مورد تشویق جماعت حاضر در ورزشگاه واقع می شن و هرچه که ملچ و مولوچشون به قولی French تر باشه بیشتر مورد استقبال ملت واقع می شه. در هر فاصله استراحت یه چیزی حول و حوش 10-15 جفت رو target  میکنن.

نکته اخلاقیش اینه که کلاً من هرکار می کنم این قضیه ملچ مولوچ در ملأ عام تو کتم نمی ره (نکته غیر اخلاقیش هم اینه که دوستان خواستن برن baseball تماشا کنن یادشون باشه صندلیشون location استراتژیکی داشته باشه!)

توی اون خراب شده**** هم اوضاع یه چیزی تو همین مایه هاست. توی Maastricht کوچولوی ما هم   که آفتاب قحطیه  به محض اینکه هوا یه کم آفتابی می شه ملت راه میفتن توی خیابون و از اونجایی که نمی تونن دست بوس خدا باشن شروع می کنن لبا رو غنچه کردن و روی همدیگه رو بوسیدن که من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق .......

 * و **و ***و****: در تمام متن، منظور از "این خراب شده" US و منظور از "اون خراب شده" اروپاست

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Marketing Strategy

یکی از تبعات زندگی توی تمدن سرمایه داری اینه که کلیه گل و گوشه های تابع مطلوبیت یا همون Utility Function تون رو قلقلک می ده و به عبارت دیگه اون موجود rational که تئوریهای اقتصادی بر مبنای اون بنا شده رو به طور کامل در شما زنده می کنه.

به عنوان مثال، زمانی که برای خرید می رید فروشگاه، انقدر option های مختلفی رو در مقابلتون می ذارن که بالاخره یکیشون بر منحنی مطلوبیت شما مماس می شه و مجبور می شید یه تکونی به جیبتون بدید. انواع و اقسام Special Offer ها و "یکی پول بده دوتا ببر" و ....

به خصوص توی بخش خدمات، این هنرمندی بازاریابان غربی خیلی بهتر به چشم میاد. به عنوان مثال کافیه که تصمیم بگیرید چند روزی برید مسافرت و اروپا رو بگردید. کلیه مواد لازم برای سفر مثل بلیط هواپیما، محل اسکان، رستوران، اجاره کردن خودرو برای گشت و گذار و .... برای تمامی بخشها یا به قول بازاریابان segment های بازار گزینه های قابل توجهی رو دارن. برای ایجاد حس بهتری از قضیه، شما می تونید با هزینه کردن 20 یورو یه بلیط رفت و برگشت هواپیما از Maastricht به بارسلونا و بالعکس بخرید. این یعنی اینکه از هلند می پرید و از روی بلژیک و فرانسه عبور می کنید و توی اسپانیا میاید پایین و دوباره همینو بر میگردید با 20 یورو! همون بلیط رو اگه بخواید از همون خط هوایی (RyanAir) در یه موقع دیگه از سال بخرید ممکنه تا 280 یورو شارژ شید.

اینجاست که بعد از یکی دوبار نقره داغ شدن، تصمیم می گیرید تبدیل بشید به همون rational agent و وقتی می خواید برید سفر از 3 ماه قبل بلیط بخرید و وقتی می رید فروشگاه حتماً مجله special offerشون رو یه نگاهی بندازید.

یکی از مثالای دیگه استفاده از خدمات تلفن همراه هست (عجب جمله pure فارسیی شد!) موقع خرید سیم کارت تعداد بی نهایت گزینه دارید که باید کلی فسفر بسوزونید که کدوم بیشتر به دردتون می خوره. قیمت گذاریها هم اولا همونطور که گفتم طیف نیازهای ملت رو کاملاً می پوشونه و دوماً به طرز ظریفی شما رو وسوسه می کنه که هرچه بیشتر مصرف کنید.

به عنوان مثال، اینجا که اومدم همون روزای اول با دوستم رفتم سیم کارت بخرم و رفتم یه فروشگاه AT&T. بالاخره بعد از کلی کشتی گرفتن با گزینه های مختلف یه سیم کارت prepaid خریدم. سیم کارت سیستم قیمت گذاری نسبتاً جالبی داره از این قرار که شما هم برای تماس گرفتن و هم برای دریافت تماس و هم برای فرستادن و دریافت sms شارژ می شید. اما در صورتی که با کسی تماس بگیرید که سیم کارت اوشون هم AT&T باشه هیچ هزینه ای رو نمی پردازید، و خب همین دلیل بود که باعث شد من AT&T بخرم.

منتها این سیستم یه نکته فنی داره و اون هم اینکه قادر نیست رؤیای شرکت رو برآورده کنه، به این معنا که اگه همه مردم آمریکا AT&T بخرن شرکت ورشکست میشه! (چون پولی بابت تماسها شارژ نمی کنه) بنابراین با این سیستم قیمت گذاری عملاً شرکت داره یه حد وسطی از تعداد مشتری رو هدف می گیره. برام خیلی جالبه که بدونم AT&T چطوری این مسئله رو لحاظ کرده و احتمالاً چه مدل ریاضی برای بهینه کردن سود خودش داره.

توی Maastricht یه درس داشتیم به نام Technology, Networks and the New Economy که یکی از اهداف اصلیش مدل کردن نحوه Technology Diffusion ( احتمالاً نفوذ تکنولوژی) با استفاده از خصوصیات گرافها بود. یعنی به عنوان مثال میومد شرکتها رو گره درنظر میگرفت و هر پالسی که از طریق لینکها فرستاده می شد رو یه انتقال تکنولوژی (یا دانش) در نظر می گرفت و بعد سعی می کرد بهترین ساختار رو برای سریع ترین نفوذ تکنولوژی در شبکه پیدا کنه.

شاید بشه با یه مدلی مشابه همون تعیین کرد که AT&T باید چند درصد از سهم بازار رو داشته باشه تا بتونه سودش رو maximize کنه. آدما رو بگیرید گره ها و فرض کنید دو نوع گره داریم: افرادی که AT&T دارن و افرادی که AT& T ندارن. اونوقت هر پالس (تماس تلفنی ) که بین گره های AT&T و Non-AT&T گرفته می شه یه واحد سود شرکت رو اضافه می کنه. اینکه چه تعداد گره AT&T و با چه چینشی در شبکه تعداد پالسهای اینچنینی رو بیشینه می کنن احتمالاً باید جواب مسئله باشه....

P.S: امروز عصر یه صحنه ای دیدم که یه حس غریبی بهم داد. داشتم پیاده میومدم سمت خونه که توی خیابون سوم یه پیرمرد سیاه پوست رو دیدم که یه چرخدستی داشت و انواع کیفهای دستی زنانه می فروخت. پیرمرده همونجا توی شلوغی کنار گاری یه گونی پهن کرده بود و داشت نماز می خوند. وایستادم و چند لحظه نگاه کردمش. الحق که هاله نور رو توی همین پیاده روها و میون همین مردم خیلی راحتتر از ساختمون مجلل United Nations می شه دید.....

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

History of Investment Banking 2

این چند تا پست پشت سر هم یه کم زیادی فاینانسی شد ولی برای اینکه با بخش اول History of Investment Banking خیلی فاصله نیفته مطلب رو تکمیل می کنم. ان شاء الله به زودی از خجالت دوستان مجرد در خواهیم آمد!

قبلاً گفته شد که جناب JP Morgan چند تا عملیات امداد و نجات برای شرکتهایی مثل GE انجام داده بود که بیش از پیش احترام و ابهتش رو بالا برده بود. اما گویا همین کارهای ایشون از قضا صفرا فزود و کم کم سروصدای ملت از گوشه کنار در اومد که باید قوانین و مقررات مشخصی به صنعت حاکم بشه و خطرناکه که اینقدر قدرت در دست یه نفر متمرکز بشه. غرق شدن کشتی تایتانیک هم خیلی سروصدای ملت رو درآورد.

منتها از طرف دیگه آمریکایی ها که در درون خودشون هم دچار مشکل بودن خیلی هم علاقمند نبودن که یه قدرت بر سراسر مملکت حکمفرما باشه. ایالت های کشاورزی وسط همیشه با ایالت های تاجر مسلک و مالی چی ساحل شرقی مشکل داشتن. یه حاشیه کوچیک هم برم و اون اینکه هنوز که هنوزه ایالت های آمریکا تا حد زیادی تفکیک شده هستن و وقتی آدم به فرآیند شکل گیری اتحادیه اروپا نگاه می کنه واقعاً تعجب می کنه که چه جوری انقدر هوشمندانه دارن این فرآیند integration رو پیش می برن و به خورد ملتشون می دن. به عنوان نمونه، الان دیگه توی اروپا روی پلاک خودروها فقط پرچم اتحادیه اروپا هست و پرچم کشور متبوع حذف شده. بگذریم....

 اینها همچنین همزمان شد با محکوم شدن یکی از زیرمجموعه های Morgan به نقض قانون ضد انحصار Sherman که حسابی به جناب Morgan گران اومد. گویا ایشون پیغام می فرسته به Theodore Roosvelt که (من با این تیکه ش خیلی حال کردم!):

!!!! Send your man to my man and they can fix it up

اما رئیس جمهور یکدنده قبول نمی کنه و کار خودشو می کنه. بالاخره بعد از کش و قوسها National Monetary Comission تشکیل می شه که بیشتر کارهای مطالعاتی می کرده و قدرت خیلی ویژه ای نداشته. اما بالاخره اونی که حریف جناب Morgan می شه کسی نیست جز جناب عزرائیل که در سنه 1913 که در رأس هیئتی بلند پایه از فرشتگان در مسیر Las Vegas بوده جناب Morgan رو در حالی که هاله ای از نور دور خودش احساس می کرده به دیار باقی می فرسته و به فاصله چند ماه، قانون تأسیس Federal Reserve تصویب می شه. همچنین برای اینکه از تمرکز قدرت جلوگیری بشه 12 تا Federal Reserve منطقه ای تأسیس می شه. ساختار Fed تا حد خیلی زیادی مشابه ساختار کنونیش بوده که قبلاٌ توضیح دادم.

دهه 1920 دهه رشد عجیب و غریب اقتصاد آمریکا بوده و بانکها هم برای اینکه بتونن هرچه بیشتر این روند رو پشتیبانی کنن به شدت به ایجاد تیم (Syndication) برای انتشار اوراق بهادار رو آوردن. قیمت سهام هم که طبق معمول دوره های رشد سر به فلک گذاشته بود. تا اینکه در 1929 بازار سهام به شدت و بطور ناگهانی زمین خورد (احتمالاً جناب عزرائیل دوباره مجبور شده بره نیویورک که لاشه سرمایه گذاران و بانکداران سنگکوب کرده رو بکنه تو گونی) و بطور مکرر سیستم بانکی دچار بحران شد تا اینکه در 1933 کلا سیستم بانکی پیاده شد و دوران رکود بزرگ یا Great Depression رو هم که راجع بهش شنیدید.

در طی چند سال بعد چندین قانون تصویب شد که تا حد زیادی بتونه بانکداران حریص Wall Street رو افسار کنه از جمله قانون Glass-Steagall که ارائه همه خدمات بانکی توسط یک بانک یا همون Universal Banking رو ممنوع کرد. همینطور تصویب قانون مربوط به تأسیس Securities & Exchange Comission (SEC) که عمدتاً قوانین مربوط به شفاف سازی و افشای اطلاعات در بازار بورس رو تصویب می کنه. این رو هم اضافه کنم که بر اساس قانون Glass-Steagall یه اتفاق دیگه هم افتاد و اون هم تأسیس Federal Deposit Insurance Corporation یا (FDIC) بود که کارش بیمه کردن حسابهای بانکی ملته. شما الان اگه در آمریکا حساب باز کنید و فرضاً بانکتون ورشکسته شه، تا سقف 100.000 دلار حسابتون بیمه هست و بهتون بازپرداخت می شه.

در پی تصویب این قانون House of Morgan به دو بخش تقسیم شد: یکی  JP Morgan که Commercial Bank بود و الان به اسم JP Morgan Chase شناخته می شه  (خبر داغ:هفته قبل JP Morgan با اینکه Bear Sterns رو چند ماه قبل خریده بود یه بانک بزرگ به نام  Washington Mutual رو به قیمت 1.9 میلیارد دلار بز خر کرد) و دیگری Morgan Stanley که Investment Bank بود (البته تا چند روز قبل!)

البته در صنعت investment banking همچنان تمرکز بسیار بالا بود و تا حدود 1970 چهار تا بانک غول بازار رو در دست داشتن که اصطلاحاً به این بانکای بزرگ Buldge Bracket گفته می شه. این 4 تا عبارت بودن از: Morgan Stanley, First Boston, Salomon Brothers, Merill Lynch. شدت قوانین و مقررات بعد از رکود بزرگ به حدی بوده که حتی تا سال 1975 کارمزد کارگزاران (brokers' commission fee) ثابت بوده و با نرخ دولتی (!) کار می کردن. 

با این قوانین و مقررات شاخ بزرگان Wall Street تا حد خوبی شکسته شده بوده و آقایونی که روزگاری عارشون میومد اسم بانک رو در سردر headquarter بزنن دیگه کرک و پرشون ریخته بود. منقولست که در زمان عرضه سهام IBM به بورس در 1980 IBM  از Morgan Stanley خواست که Salomon Brothers رو هم در جریان IPO بازی بده که Morgan Stanley قبول نکرد و بدلیل مقاومت IBM ناچار شد پا پس بکشه.

دهه های 80 و 90 مجدداً دهه های ترقی چشمگیر اقتصاد آمریکا و به تبعش صنعت فاینانس بود که بحث های مهندسی مالی و بسی نوآوری های دیگر مالیچی ها نیز در همین سالها بود. البته در 1987 دوشنبه سیاه یا همون Black Monday روی داد که چندین تا از investment bank ها از جمله Rothschild معروف رو زمین زد. البته اینبار Fed تونست تا حدی از عمیق شدن فاجعه جلوگیری کنه و بازار دوباره به حالت عادی برگشت. در طی این سالها همچنان قدرت investment bank ها به نفع Fed و همینطور سرمایه گذاران خرد که حالا از طریق Mutual Fund ها خیلی هم خرد نبودن رو به افول بود. از جمله در سال 1998 که Long-term Capital Management (LTCM( در حال ورشکستگی بود و fed چند تا غول Wall Street رو وادار کرد که لاشه LTCM رو بخرن که بازار دچار شکست نشه. بازم منقولست که در طی Weekend این آقایون investment Banker که با Fed جلسه داشتن محترمانه شیرفهم شده بود که تا زمانی که برای خرید LTCM توافق نکردن نمی تونن پاشونو از اتاق بذارن بیرون.

این ماجرای قدرت گرفتن Fed در این حوادث اخیر هم که در واقع نقش اصلی رو در جوش دادن معاملات بازی کرده تا از شکست کامل بازار مالی جلوگیری کنه کاملاً محسوسه.

کلاً علیرغم اینکه صنعت Investment banking صنعت پرسود و پررونقی بوده و همیشه جزو باپرستیژترین بخشهای صنعت مالی بوده با زیاد شدن انواع و اقسام Mutual fund ها و Hedge fund ها و هزار و یک شرکت خدمات مالی دیگه و همینطور با سازمان یافته تر شدن و بالغ تر شدن بدنه قانونی دولت دیگه نتونسته مثل قدیم یکه تازی کنه و قدرت چانه زنی خودش رو حفظ کنه.

نکته آخر هم اینکه علیرغم اینکه بدنه قانونی در این سالها خیلی پیشرفت کرده در حال حاضر نقایص خیلی زیادی داره و مطمئناً یکی از پس لرزه های بحران اخیر بازنگری جدی توی این ساختاره. یکی از مهمترین دلایل این امر اینه که صنعت مالی به دلیل جذابیت های مادی و معنویش تونست طیف وسیعی از باهوش ترین ها رو به خودش جذب کنه (البته تا قبل از ورود بنده به این عرصه!) که هر روز با یه نوآوری جدید تونستن قانونگذاران رو جا بذارن....

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

ًWall Street News (Swimming against Mainstream) 4

می خواستم مطلب History of Investment Banking رو بنویسم ولی حیفم اومد این مطلب رو ننویسم. آدم عاقل کلاس زنده investment banking که داره در فاصله چند 100 متریش اتفاق می افته رها نمی کنه....

همونطور که در پست قبلی گفتم طبق عادت معهود، Fed در طی Weekend کارای خیلی جدی کرد. Goldman Sachs و Morgan Stanley بالاخره یکشنبه شب تونستن Ok رو از Fed بگیرن که بتونن از این به بعد به عنوان Universal Bank فعالیت کنن. ناگفته پیداست که این کار از طریق Merger & Acquisition انجام خواهد شد و این شرکتا دوباره نمیان چرخ رو از نو اختراع کنن  و خودشون شروع کنن سایر خدمات بانکی رو ارائه کنن. پس باید منتظر شد و دید گزینه های M &A کیا هستن. باز همونطور که گفتم، علت این کار هم دسترسی پیدا کردن به سرمایه با ریسک و هزینه کمتر برای این بانکا (از طریق سپرده های ملت) بود. اما از این به بعد، این بانکا نه تنها تحت نظارت( Securities & Exchange Commission (SEC خواهند بود بلکه Federal Reserve و چند جای دیگه هم به اونا نظارت می کنن.

اگه یادتون باشه در مورد میزان نسبت بدهی به دارایی این شرکتا صحبت کردم که حول و حوش 30 هست که رقم وحشتناکیه و یکی از دلایل اصلی سودآوری عجیب و غریب Investment Bank هاست. حالا این شرکتا دیگه نمی تونن این نسبت رو حفظ کنن (طبق مقررات Fed) و باید اون رو به حول و حوش 10 که متوسط صنعت Commercial Banking هست کاهش بدن.

حالا خبری که برای من خیلی جالب و تأمل برانگیز بود اینه: جناب وارن بافت(Warren Buffett) رو هرکسی که مالی یا اقتصاد به گوشش خورده می شناسه. طبق آخرین آمار (اگه اشتباه نکنم) دومین مرد ثروتمند دنیاست. این آقا یه یهودیه که استعداد عجیبی در انتخاب گزینه های سرمایه گذاری و شرکتهای آینده دار و سودآور داره و تقریباً همه اونایی که سهام معامله می کنن له له می زنن که trickهای این آقا رو بدونن. توی بحرانهای اخیر، ایشون دست رد به سینه خیلی از شرکتهای بحران زده که برای سرمایه گذاری پیشش اومده بودن زده. برای اینکه حس بهتری از این جناب پیدا کنید، زمانی که Bear Sterns داشت نفسای آخرشو می کشید یکی ازمدیرانش به Buffett زنگ می زنه و می گه: من از Bear Sterns تماس می گیرم. و بعد از چند ثانیه مکث می پرسه: می تونم (صحبتم رو ) ادامه بدم؟! به تعبیر خود Buffett (این بخش رو دوستان عفو بفرمایید....) مثل این بوده که خانمی نیمی از لباساشو برای شما دربیاره و بعد بپرسه: می تونم ادامه بدم؟! شما حتی اگه یه 90 ساله عقیم هم باشین قطعاً می گین ادامه بده! در نهایت ایشون پیشنهاد Bear Sterns رو نپذیرفت.

در طی این آخر هفته که جزو بدترین روزها بوده برای Wall Street (طبق معمول چند ماه اخیر!) یه نفر از اعضای ارشد Goldman بهش تلفن می زنه و خیلی جسورانه بهش می گه: چه شرایطی داری برای اینکه بیای و توی Goldman Sachs سرمایه گذاری کنی؟ و ایشون که به تصمیم گیریهای لحظه ای برای سرمایه گذاری شهرت داره بعد از چند دقیقه مذاکره بر سر شرایط معامله، قبول می کنه که 5 میلیارد دلار در Goldman Sachs سرمایه گذاری کنه.

در مقابل، ایشون معادل پولش رو در Goldman Sachs سهام ترجیحی می گیره که قابل تبدیل به سهام عادی نیست اما به صورت مادام العمر (منظور Perpetual هست نه Lifetime) سود ثابت 10% می ده که میشه روزانه حدود 1.3 میلیون دلار سود شیرین! و برای اینکه معامله شیرین تر بشه ایشون Warrant هم گرفته (یه چیزی با کارکرد کاملاً مشابه Call Option) که بتونه سهام Goldman رو به قیمت 115$ بخره.

Goldman هم تونست با جذب یه همچین سرمایه گذار سرشناسی تا حد زیادی اعتماد بازار رو به خودش جلب کنه.

اینکه Warren Buffet میاد 5 میلیارد دلار تو این شرایط بحرانی توی Wall Street سرمایه گذاری می کنه دو تا نکته داره: یکی اینکه اگه می خوای یه سر و گردن از بقیه بالاتر باشی و خودت رو متمایز کنی، باید حرکاتت در بازار هم متمایز باشه و به نوعی خلاف جهت رودخونه شنا کنی (که البته ریسک خودش رو هم داره)  و دوم اینکه Goldman Sachs توی این 136 سال فعالیتش چه عملکرد تر و تمیزی داشته که هنوز که هنوزه با این اوضاع قاراشمیش می تونه کسی مثل Buffet رو متقاعد کنه که بیاد و 5 میلیارد دلار بریزه توی معده گرسنه Goldman ......

P.S: امروز جناب کیسینجر معروف  اومده بود مؤسسه ما برای سخنرانی. همه از بالا تا پایین کت و شلوار و پاپیون زده بودن و سیخ وایساده بودن. حتی جناب استیوارد نگهبان مؤسسه با اون کله کچل و پوست قرمز و برافروخته و لهجه نیویورکی خفنش. ما هر روز صبح حدود 10 دقیقه با این جناب استیوارد دم در، دری وری می گیم و شارژ می شیم و بعد می ریم سرکلاس...

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

ًًًWallStreet News (End of Era) 3

ما شاء الله دست به هرچی می ذاریم طلا می شه! به مجرد اینکه ما شروع به تاریخ نگاری Investment Banking کردیم.....

دیروز یه روز غم انگیز برای Wall Street بود. پس از سالها، آخرین بازماندگان صنعت Investment Banking در Wall street یعنی Morgan Stanley و Goldman Sachs هم به رحمت خدا رفتن و صنعت investment Banking وارد یه مرحله جدید شد. البته منظور این نیست که همون بلایی که سر Lehman Brothers و Bear Sterns اومد سر اینا هم اومد، بلکه دیروز این دو بانک رسماٌ اعلام کردن که دیگه قصد ندارن تنها در صنعت Investment Banking باشن و قصد دارن تبدیل به  Universal Bank بشن. اینکه تاریخچه این ماجرای Investment Banking و Universal Banking چیه و چرا این دو بانک دست به این کار زدن چیزیه که می خوام الان توضیح بدم. در ضمن ادامه مطلب History ofInvestment Banking رو در روزهای آتی تکمیل خواهم کرد که خودش به فهم ماجرا کمک می کنه.

1- ماجرای Investment Banking و Universal Banking چیه؟

 دوستانی که نمی دونن Investment Bank چیکار می کنه برن search کنن ولی به طور ناقص و مختصر، کار اصلیش کمک به شرکتها برای انتشار Bond (فکر کنم می شه اوراق قرضه) و همینطور عرضه سهام در بورس (IPO و Secondary Offering) و کارایی از این قبیله. در مقابل، Commercial Banking رو داریم که همین کارای بانکای ایرانی رو انجام می ده مثل سپرده گیری و وام دادن و از این حرفا. حالا Universal Bank به بانکی می گن که همه این کارا رو می کنه. مثلاً Goldman Sachs تنها یه Investment Bank  بود (تا دیروز) و Deutsche Bank یه Universal Bank هست.

در اروپا به صورت سنتی هیچ محدودیتی برای ایجاد Universal Bank نبوده و به همین دلیل اکثر بانکهای درست و حسابی به این صورت فعالیت می کردن. مثل Deutsche Bank (آلمان) ING Bank (هلند) HSBC (انگلیس) الخ. اما در آمریکا از سال 1933 با تصویب قانون معروف Glass-Steagall ایجاد universal Banking ممنوع بود و بانکها یا باید Commercial بودند یا Investment (دلیلش رو در پست بعدی می نویسم). تا سال 1999 که این قانون کنسل شد و مجدداً تعدادی از بانکهای آمریکایی با هم ادغام شدن. از جمله JP Morgan و Chase که الان به نام JP Morgan Chase شناخته می شن. در چند ماه اخیر هم که روند ادغامها با خرید Bear Sterns توسط JP Morgan Chase و Merrill Lynch توسط Bank of America شدت گرفت. تو این وسط، Goldman Sachs و Morgan Stanley مونده بودن که اونا هم دیروز رسماً اعلام کردن که قصد دارن از Investment Banking صرف، دست بردارن. خلاصه که دیروز عصر جدیدی در Wall Street آغاز شد.

2- چرا همچی شد؟

 اینکه چرا این دو تا هم دست به این کار زدن، ارتباط مستقیمی با بحران اخیر از یک طرف و با پاراگراف بعدی از طرف دیگه داره.

اصولاً صنعت Commercial Banking به دلیل دسترسی به سرمایه ارزان (سپرده های ملت که نرخ بهره خیلی بالایی هم نداره) همیشه برای Investment Bank ها جذاب بوده و صنعت Investment Banking  هم به دلیل حاشیه سود خیلی بالا (High-margin) برای Commercial Bank ها جذاب بوده (ماشینای Lamborghini  و Maserati در نمایشگاههای خیابون پنجم که هر روز صبح به ما چشمک می زنن رو آقایون investment Banker سوار می شن). توی بحران اخیر که به دلیل افزایش ریسک خیلی از شرکتهای مالی از جمله Investment Bank ها نرخ گرفتن وام و قرض براشون به شدت بالا رفته بود، خیلی از این بانکها ورشکست شدن. درحالی که اگه این مجموعه ها به صورت Universal Bank بودن می تونستن به سپرده های ملت دسترسی داشته باشن (و به عبارت بهتر چوب حراج به سپرده ها بزنن).

دلیل دیگر هم اینکه علیرغم اینکه Fed برای بانکهای غیر Commercial هم اخیراً تسهیلاتی قائل شده بود، این بانکها زیر چتر Fed نبودن. بنابراین برای اینکه اینا هم بتونن به منابع Fed دسترسی پیدا کنن و از مزایای حمایتیش بهره مند بشن ترجیح دادن این کارو بکنن. قضیه Moral Hazard که قبلاً صحبتشو کرده بودم اینجا بدجوری داره خودنمایی می کنه!

P.S: من قبلاً در مورد بحران مالی کنونی یه توضیحی نوشتم، ولی گویا ما در اشتباه بودیم چون باخبر شدیم که رئیس جمهور محترم در سازمان ملل، علت بحران مالی اخیر رو نه بازار مسکن آمریکا بلکه لشکرکشی های اخیر امریکا دونسته. (پیدا کنید پرتقال فروش را؟!) البته گلایه ای نیست بالاخره نیویورکه و من هم روزای اول هاله نور رو حس می کردم.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم