یک ایرانی در بوستون

History of Investment Banking 1

می خوام کمی راجع به تاریخچه و تکامل investment bank (اگه اشتباه نکنم بانک سرمایه گذاری یا تأمین سرمایه) بنویسم. البته خیلی مختصر راجع به تاریخچه بانکداری می گم چون هر دو در یک امتداد هستن.

اولین قدمهای ایجاد بانکداری رو ایتالیایی ها برداشتن که در اوایل قرن 12 میلادی در ونیز، فلورانس و یکی دو جای دیگه ایجاد شد. منتها تا اواخر قرون وسطی و رنسانس خیلی پیشرفت قابل ذکری در این روند به چشم نمی خوره که عمدتاً به دلیل انتقاد و بدگویی های کلیسا از پول بوده. بعد از ایتالیایی ها اسپانیایی ها و پرتغالی ها پیشرو بودن و بعد هم در قرن هفدهم آمستردام عزیز می شه مرکز صنعت مالی اروپا (گویا اون موقع آمستردام به خاطر صنعت مالیش مشهور بوده نه صنایع دیگه ش!). در سال 1611 بورس اوراق بهادار آمستردام (Amsterdam Stock Exchange) راه اندازی می شه که در اون option و future معامله می شده (این رو مقایسه کنید با ما که اگه اشتباه نکنم اخیراً قرار شده option و future رو هم وارد بازارمون کنیم) منتها در قرن 18 و 19 و بخصوص بعد از شکست ناپلئون لندن می شه مرکز فاینانس اروپا و دنیا. بعدها هم با رشد اقتصادی چشمگیر امریکا نیویورک به تدریج جای لندن رو گرفت.

اما خود investment banking یواش یواش در اواخر قرن 18 ظهور می کنه که البته به شکل خیلی ابتدایی بوده، به این معنا که معمولاً به صورت انتشار اوراق و صرفاً برای تأمین مالی پروژه های دولتها بوده. پیشروترین ها در این زمینه بانکهای Rothschilds و Baring Brothers بودن. نکته قابل توجه اینکه نطفه investment bank ها از همون اول با networking و لابی کردن عجین شده بوده که دلیل اصلیش هم این بوده که باید از یک طرف یک شبکه از افراد و خانواده های ثروتمند رو می داشتن و از طرف دیگه روابط حسنه ای رو با پادشاهان برقرار می کردن که مشتری اصلیشون بودن (نکته جالبتر اینه که در کشور ما هم این مسئله با ظرافت رعایت شده. توضیح بیشتر رو از رفقای امام صادقی بخواید!)

برای اینکه یه حس بهتری از این قضیه پیدا کنید، Rothschilds متشکل از 5 برادر بوده که در فرانکفورت، لندن، پاریس، وین و ناپل دفتر و دستک داشتن و برای اینکه این دایره هرچه مستحکم تر بمونه به شدت به ازدواج های داخل فامیل پایبند بودن و کاملاً سعی در بسته نگه داشتن network خودشون داشتن (جالبه که این مورد هم تا حد خوبی در کشور عزیزمون اجرا شده!) همچنین چون می خواستن به صورت مستمر با همدیگه در ارتباط باشن از کبوتر نامه بر برای تبادل اطلاعات استفاده می کردن.

بانکهای خانوادگی دیگری هم در این مدت شکل گرفتن (مثل Lazards) که عمدتاً همه خدمات بانکی رو ارائه می دادن (اصطلاحاً Universal Banking داشتن) و خیلی در فاینانس کردن رشد صنعت در طی انقلاب صنعتی اروپا موثر بودن.

بعد از شکست جناب ناپلئون لندن اهمیت خیلی زیادی در صنعت مالی پیدا کرد و به خصوص با توجه به اجازه تملک به خارجی ها و در مضیقه بودن یهودیان در اروپای قاره ای، خیلی از بانکها به اونجا جذب شدن (از جمله Rotherchilds). با رشد چشمگیر امریکا در قرن 19 اکثر بانکهای بزرگ اقدام به تأسیس دفتر در امریکا کردن تا بتونن پروژه های اونجا رو هم فاینانس کنن. در همین گیر و دار هم دو نفر امریکایی اقدام به تأسیس House of Morgan کردن که تا اواخر قرن 19 حسابی خودش رو در لندن جا انداخته بود و به تدریج جای بقیه رو می گرفت. ابتدا فیلادلفیا و بعد به تدریج نیویورک در امریکا به عنوان مراکز مالی قدرت گرفتن و حدودای 1850 بود که کلمه Wall Street متولد شد. در 1861 House of Morgan دفتر نیویورکش رو تأسیس کرد که توسط جناب John Pierpont Morgan (یا همون JP Morgan امروزی) جوان 24 ساله و خلف صالح پدر بزرگش، موسس House of Morgan اداره می شد. این جناب J.P Morgan مهمترین فردیه که در تاریخ بانکداری امریکا ظهور کرده و شخصیت کاریزماتیکش بعدها خیلی ماجرا آفرین می شه.

در همون گیر و دار یعنی نیمه دوم قرن 19 نطفه خیلی از بانکهای دیگه امریکایی هم بسته شد که مرحوم Lehman Brothers از اون جمله هست. تا 1900 امریکا کاملاً انگلیس رو از نظر اقتصادی لوله کرده بود و همین چشم انداز رو به رشد، سرمایه گذاران تشنه رو به سمت این بازار بکر جذب می کرد. منتها نکته اش اینه که اون موقع، دسترسی به اطلاعات به روز و قابل اطمینان کار راحتی نبوده و از همین جا بوده که invetment bank ها به شدت قدرتمند می شن. این قدرت به قدری زیاد بوده که این بانکها ( علی الخصوص Morgan) در مقابل دولت کاملاً از موضع قدرت بودن و استیلای چشمگیری داشتن.

در مورد حکمرانی جناب J.P Morgan عزیز هم همین بس که ایشون یک سوم خطوط راه آهن آمریکا زیر دستش بوده و این در زمانیه که 60% بورس نیویورک رو اوراق مربوط به راه آهن تشکیل می داده. ایشون همچنین علاقه وافری به همگرا کردن بازیگران هر صنعت داشته که این کار رو به طور کامل در صنعت راه آهن و همینطور فولاد انجام داده. (طبق آمار ایشون 70% صنعت فولاد رو هم در دستان مبارکشون داشتن!) ایشون در 1901 شرکت US Steel (اولین شرکت میلیارد دلاری امریکا در طول تاریخ) رو تأسیس می کنه و برای اینکه مبادا چیزی از قلم افتاده باشه در حمل و نقل شرکت IMM و در تجهیزات و ماشین آلات کشاورزی International Harvesterرو راه اندازی میکنه. در صنعت بانکداری هم ایشون سهام عمده در Chase و Citicorp داشته (البته اونموقع اسمشون فرق داشته ولی نمی دونم چی بوده). خلاصه اینکه این روش و منش ایشون در متمرکز کردن قدرت در صنایع مختلف (و کاهش تعداد بازیگران صنعت) انقدر شهرت پیدا می کنه که بعدها به این کار Morganization گفته می شده (کاریزما رو حال کنین!)

جناب Morgan تسلط فکری خیلی زیادی هم در Wall Street داشته و قواعد نانوشته ای رو در اونجا ایجاد کرده بوده از جمله اینکه هیچ بانکی حق رفتن به سراغ مشتریان بانک دیگه رو نداشته.

همونطور که قبلاً هم گفتم به دلیل اینکه سرمایه نقش خیلی کلیدی در توسعه اقتصادی داشته و کاملاً در انحصار این چند investment bank بوده، بانکها کاملاً دست بالا رو نسبت به دولت داشتن. بازم برای اینکه حس بهتری از این قضیه بهتون دست بده، اکثر بانکهای Wall Street اهتراز می کردن از اینکه اسمشون رو بالای headquarter بزنن، با این توجیه که این دون شأن ماست که دنبال مشتری باشیم و مشتری اگه کاری داره با ما بگرده ما رو پیدا کنه!! (کجایید که ببینید خلف ناخلفتون Lehman Brothers واسه 40-50 میلیارد حاضر بود توی متروی نیویورک ساز دهنی بزنه.....)

Morgan هم مشابه Rothchilds که قبلاً صحبتش شد چهار تا دفتر مهم در New York, Philadelphia, London, Paris داشته. از قراردادهای عمده Morgan در این مدت، دادن وام جنگی به دولت فرانسه، تأمین مالی شرکت AT&T نجات شرکت GE از ورشکستگی و بسی کارهای دیگه ست. کشتی معروف تایتانیک (که دوستان احتمالاً (!) اسم فیلمش به گوششون خورده) هم اندر کنترل شرکت حمل و نقل Morgan بوده.

اینا رو علی الحساب داشته باشید ان شاء الله ماجرای کله شدن جناب Morgan که در واقع شروع شکل گیری قوانین و مقررات بانکداری در امریکا هم هست رو دفعه بعد می نویسم....

 

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Journey to Westernization

از زمانی که پای این بنده به بلادات کفر باز شد همیشه یه موضوع رو  در گواشی (جمع مکسر گوشه) ذهنم داشتم که خب صد البت سرمنشأش توصیه های اکید و شدید والده محترمه و انذار ایشون از خلد فی النار بود، و اون اینکه مبادا تا پرواز ایران ایر از فرودگاه (اونموقع مهرآباد) بلند شد و خانومه هنوز جمله با مضمون "بابا صبر کنین لااقل برسین اروپا بعداً.... "رو تموم نکرده، بزنی و دین و ایمون و نماز و طاعت رو ببوسی بذاری کنار. به زبان نسل سومی منظور همان دچار غرب زدگی و westernization شدن است. 

همانگونه که خواننده محترم بهتر داند، حتی ذهن ایده آل گرای ایرانی و تمامیت خواه شریفی هم به هر حال از Ivory tower یا همون برج عاج خودمون میاد پایین و شروع می کنه واقعیات رو پذیرفتن و به اصطلاح علما compromise کردن (برای توضیحات بیشتر و case study مراجعه شود به کتاب بی وتن جناب امیرخانی.....)

این دگردیسی یا فرآیند تغییر یا compromise یا هر چی که اسمش رو بذارین تو وجه داره: خودآگاه و ناخودآگاه. بذارید مثال بزنم. فرض کنید که با یکی از همکلاسی های دانشگاهتون  تازه آشنا شدید (!) و قراره که اولین بار با هم برید بیرون یه گپ خیلی sophisticate بزنید. طبیعتاً اولین گزینه شما دیزی توی طرشت یا کشک بادمجون توی درکه نخواهد بود. بلکه احتمالاً یه رستوران یا کافی شاپ در ولی عصر حوالی پارک ملت هست و drink هم که سرو می شه (با در نظر گرفتن آستانه تحمل محیط) احتمالاً کاپوچینو هست و نه چایی قندپهلو. لازم به توضیح نیست که معده بیچاره بنده و شما با کاپوچینو و یا کافی starbucks میونه ای نداره. این مثالیست از دگردیسی در بخش خودآگاه.

حالا دوباره همون همکلاسی محترم(ه)تون رو درنظربگیرید منتها این بار اون داره از در میاد بیرون و شما دارید میرید تو و از بدشانسی (!) به ایشون برخورد می کنید و کلاسور ایشون به همراه جزوات درسی شون که خاطرخواه هم زیاد داره، پخش زمین می شه. شما که دست و پاتونو گم کردید کلمه شنیع S*h*i*t رو ناخواسته بر زبان جاری می کنید. این یه مثال از بخش ناخودآگاه قضیه بود.

ذهن ایده آل گرای ایرانی و تمامیت خواه شریفی  که این حقیر باشم بعد از گذشت اندی بخش خودآگاه قضیه رو هضم کردم و کم کمک، قهوه خوری و مک دونالد خوری در سلوک ما رخنه کرد. منتها خب از اونجایی که این بخش، تنها خودآگاه بود با این تفسیر که در هر زمانی قابل switch back هست قابل پذیرش بود و هنوز اندک امیدی برجای بود که حتی اگر هم فی النار باشیم در زمره خالدین فیها نخواهیم بود.

منتها اخیراً کاشف به عمل اومد که از اونجایی که استکبار جهانی و ایادی شیطان مکر و ترفند را به غایت دانند، شواهدی دال بر آغاز دگردیسی در بخش ناخودآگاه هم مشاهده شده (منظورم استفاده از کلمه شنیع ... دربرخورد با همکلاسی نیست)

دیشب بنده بعد از مدتهای مدید بالاخره یه خواب دیدم. در حین خواب داشتم با یه خانوم محترم صحبت می کردم و اگه اشتباه نکنم از قول یکی دیگه برای ایشون نقل قول می کردم:

"You never know with whom you will end up as your partner"

و بعد از چند لحظه مکث، نظر خودمو راجع به نقل قول گفتم: !!That's bullshit

حیف که خوابای من آهنگ پس زمینه نداره وگرنه تصدیق می فرمایید جای آهنگ فیلمای کلینت ایستوود بسی خالی بود. از اونجایی که بنده عادت دارم در حین خواب هرچی میبینم رو به صورت online و با صدای بلند برای دیگران هم تعریف کنم، بعد از بیدار شدن از خواب اولین کاری که کردم خدا رو شکر کردم که والده محترمه این اطراف تشریف نداشتن وگرنه خود ایشون زحمت فرستادن ما به هم فیها خالدون رو می کشیدن و نیازی به قدم رنجه کردن جناب عزرائیل نبود....

حالا نکته اش اینه که برای اولین بار بود که وقتی خواب می دیدم توی خواب هم انگلیسی حرف می زدم که از نقطه نظر دگردیسی اصلاً علامت خوبی نیست! به عبارت دیگه  الآن بنده در عرض یک سال به مرحله ای از استحاله فرهنگی رسیدم که وقتی دارم به یه موضوع فکر می کنم انگلیسی فکر می کنم و بعد اگه لازم باشه (و البته بیدار باشم) به فارسی ترجمه می شه.

البته از اونجایی که این ذهن ایده آل گرای تمامیت خواه دگردیسی شده بلده که بخش ناخودآگاه رو هم مثل بخش خودآگاه براش توجیه تراشی کنه، بعد از بیدار شدن از خواب و کلی کنکاش بالاخره کورسوی امیدواری رو پیدا کردم: اون خانوم محترم یه روسری سرش بود..... 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Financial Crisis

اولاً اینکه درسا حسابی سنگین شده و اینه که با اینکه دلم می خواد کلی مطلب بنویسم ولی مجبورم علی الحساب توی ذهنم بایگانیشون کنم تا فرصتی پیش بیاد. در مورد اخبار هم دیگه انقد سرعتش بالا رفته که به ناچار ممکنه کمی با تأخیر بنویسم ولی می تونید Wallstreet Journal یا Financial Times رو بخونید.

بهتر دیدم که قبل از اینکه بخوام راجع به Lehman Brothers و AIG و Bear Sterns بگم یه کمی راجع به علت العلل اوضاع قاراشمیش بازار مالی آمریکا صحبت کنم که بحث جالب و عبرت انگیزیه. سعی می کنم از لغتای فنی کمتر استفاده کنم ولی دوستان غیر فاینانسی می تونن wikipedia رو چک کنن.

اگه بخوایم از اول اول اول بگیم، بعد از internet bubble در اواخر قرن قبل و ترکیدنش در اول قرن جدید، اقتصاد امریکا رونق عجیب و غریب و بس طولانی رو تجربه کرد که حتی 11 سپتامبر هم نتونست به طور جدی اون رو تحت الشعاع (یا به قولی تحت الشعار!) قرار بده. این رونق در بازار مسکن آمریکا هم کاملاً چشمگیر بود و یه حوزه سرمایه گذاری خیلی جذاب به حساب می اومد به خصوص با این تصور که قیمت مسکن حتی در صورت رکود، کاهش پیدا نخواهد کرد. به همین دلیل، بازار mortgage یا وامهای بلند مدت (مثلاً 30 ساله) که برای خرید مسکن هست (و خونه رو به عنوان وثیقه قرار می دن) خیلی رونق پیدا کرد.

از طرف دیگه، آدمای خفنی که تو Wall Street نشسته بودن و خودشونو در Financial Engineering یا طراحی ابزارها و محصولات مالی کاردرست می دونن یه ایده رو پیاده کردن: بسته بندی کردن تعداد زیادی از این وامهای مسکن به همدیگه و انتشار اوراقی که در واقع پشت سرش این بسته های mortgage هست. (Mortgage-Backed Securities) با این ایده که از این آش شوله قلمکار که هزاران وام درش هست، به طور آماری درصد مشخصی ممکنه بازپرداخت نشه ولی بقیه ان شاء الله به موقع برمی گرده. حالا کسانی که بخشی از این بسته mortgage-backed security رو می خریدن بر حسب اینکه چقدر حاضر باشن ریسک عدم بازپرداخت mortgage ها رو بپذیرن نرخ های بهره متفاوتی دریافت می کردن.

حتی آقایون wall street به این هم قناعت نکردن و اومدن یه سری اوراق جدید بر پایه mortgage-backed securities درست کردن که البته برای اینکه نرخ سودش برای بانک خوب  و به صرفه باشه از قسمتی از بسته استفاده کردن که ریسکش نسبتاً بالا بود. اما برای اینکه بتونن نشون بدن که ریسک این اوراق جدید بالا نیست اونا رو بیمه کردن و شرکتای Rating که میزان ریسک این اوراق رو رتبه بندی می کنن (مثلاً AAA برای اوراق بسیار بسیار کم ریسک) قانع شدن که اوراق بیمه شده ریسک پایینی دارن.

یه اتفاق دیگه هم این وسط داشت می افتاد و اون اینکه به دلیل اینکه تب دریافت وام مسکن خیلی بالا بود، بانکا کمی فتیله رو کشیدن پایین و به مشتریان ریسکی تر هم وام دادن (مثلاً افرادی که خودشون کسب و کار داشتن و کارمند شرکتای معتبر نبودن)

پس تا اینجا این شد که از یه طرف بانکا به هر کی از راه می رسید وام می دادن و از طرف دیگه این وامها قرار بود درآمدش دو level از اوراقی که به ترتیب روی اینا سوار بودن رو تأمین کنن.

اما از اونجایی که هر بالا رفتنی یه پایین اومدنی داره در سال 2006 و به خصوص 2007، رشد قیمت مسکن متوقف شد و حتی رو به کاهش گذاشت. کم کم ملت شروع کردن به نگران شدن چون خونه ای که قبلاً  100000$ خریده بودن الان 70000$ می ارزید اما اونا موظف بودن که کل وام و بهره رو طبق قرارداد بدن.

کم کم تعداد افرادی که دمشونو گذاشتن رو کولشون و وام رو پرداخت نکردن شروع کرد به افزایش و بانکها هم چون طبق قرارداد باید خونه ها رو به عنوان وثیقه وام بر می داشتن مواجه شدن با ضررهای خفن. این عدم بازپرداخت، اوراق دیگه یا همون mortgage-backed securities رو هم با مشکل مواجه کرد که البته بیشتر افرادی متضرر شدن که اوراق با ریسک عدم بازپرداخت بالا (که subprime نامیده می شه) رو خریده بودن. به همین دلیل الان این بحران به subprime crisis معروفه.

ادامه قصه اینه که حالا نوبت آقایون شرکت بیمه بود که این اوراق رو بیمه کرده بودن و طبق قانون باید ضرر وارده رو متقبل می شدن. اما به دلیل اینکه این آقایون هم هوس برداشته بودشون و اوراق زیادی رو بیمه کرده بودن قادر به بازپرداخت نبودن. خلاصه اینکه سیکل بالا مرتب تکرار می شد و قیمت خونه پایین اومدن همان و عدم بازپرداخت همان و مشکل بانکا و بیمه ها همان.....

حالا قسمت جالبش اینجاست: شرکتای مالی به دلیل اینکه با سپرده های مردم کار می کنن و یا از وام بانکها استفاده می کنن، نسبت بدهی به حقوق صاحبان سهام خیلی بالایی دارن. یعنی اینکه بخش عظیمی از سرمایه ای که باهاش کار می کنن مال خودشون و سهامدارانشون نیست. برای اینکه کمی احساس خوبی پیدا کنید در یک شرکت خودروسازی احتمالاً بین 1 تا دو برابر حقوق صاحبان سهام، بدهی شرکته (یعنی بگید حدود  60-70% کل دارایی ها ار محل وام تأمین شده) این نسبت برای Lehman Brothers حدود 30 و برای Goldman Sachs حدودای 25 هست! مثلاً Lehman حدود 600 میلیارد دلار سرمایه رو مدیریت می کرد (یه کمی به اعداد و ارقام بیشتر فکر کنید چون برای هضمشون واقعاٌ نیاز به فکر هست!)

حالا نکته اینه که اگر ارزش دارایی های شرکت به هر دلیلی کاهش پیدا کنه شرکت موظفه که حقوق صاحبان سهام رو کاهش بده و نه بدهی ها رو. بذارید یه مثال بزنیم:

فرض کنید Lehman  حدود 600 میلیارد دارایی داره که 20 میلیاردش حقوق صاحبان سهامه و بقیه وام و قرض. نسبت بدهی به حقوق صاحبان سهام می شه 580 تقسیم بر 20 یعنی حدود 29.

حالا فرض کنید که شرکت حدود 60 میلیارد از دارایی هاش رو توی mortgage یا mortgage-backed securities سرمایه گذاری کرده که به نظر خیلی هم زیاد نیست. اما از بد روزگار، ارزش این دارایی ها 10 میلیارد کاهش پیدا کرده (که این هم باز توی بحران کنونی بهترین حالت ممکنه!!) . این یعنی اینکه ارزش حقوق صاحبان سهام 10 میلیارد کاهش پیدا کرده و شده 10 میلیارد. اگه نسبت بدهی به حقوق صاحبان سهام رو حساب کنین این دفعه باید 580 رو به  10 تقسیم کنید که می شه 58!!! یعنی با یه تکون کوچیک شرکت کلی وضعیتش به هم می ریزه. اتفاقی که در عمل افتاده خیلی از این وخیم تر بوده، انقد که Federal Reserve به طور فعال وارد عمل شده و هر دفعه سعی می کنه یکی از این شرکتا رو از منجلاب بکشه بیرون.

اینکه Fed بیچاره هم مونده که Credit Crunch و رکود اقتصادی رو بچسبه یا تورم رو و یا اینکه حواسش به Moral Hazard باشه که این روزا بحثش بسی داغ و جذابه رو ان شاء الله تو یه فرصت دیگه می کم.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

The Dog Next Door

یکی از شگفتیهای خلقت انسان، قدرت تطبیقش با شرایط جدیده که همه ما تجربه شو داریم. این امر بخصوص وقتی آدم محیط زندگیش عوض می شه کاملاً محسوسه. زمانی که اومدم هلند, تمام اجزای زندگیم تغییر کرده بود: از خورد و خوراک و طعم غذاها بگیر و برو تا روابط انسانی و اجتماعی و غیره و ذلک.

اولین قضاوتی که در مورد شرایط جدید داشتم این بود که انقدر lifestyle جدید متفاوته که امکان نداره بتونم بهش عادت کنم و مطمئناً در شکنجه دائمی خواهم بود. مدتی که گذشت دیدم نخیر از این خبرا هم نیست. هم معده با شرایط  جدید خودشو تطبیق داده و هم مغز و احساسات، شرایط جدید رو به طرز شگفت آوری پذیرفته. خلاصه اینکه آدمی که حتی یک روز نمی تونست تنهایی رو تحمل کنه در عرض چند ماه تا حد لازم با lifeStyle غربی که اصولاً با تنهایی، فردگرایی و با خویشتن حال کردن قرابت زیادی داره خودشو وفق داده بود.

رویهم رفته تا اینجا تا حد قابل قبولی با lifestyle اروپایی و همینطور امریکایی (که البته به سبک زندگی ایرانی نزدیکتره) وفق پیدا کردم. فقط دو سه تا موضوعه که بدجوری می ره رو nerve و فکر نمی کنم حالاحالاها باهاشون کنار بیام:

1- فرض کنید برخلاف عادت معهود، استثنائاً صبح زود از خواب بیدار شدید و نمی دونید چرا ولی احساس خوبی دارید و تصمیم دارید همونطوری که توی کتابای NLP و تکنولوژی فکر می گن با خوشبینی برید دانشگاه و هر کی رو می بینید یه Good morning بگید و لبخند ملیح بزنید. به مجرد اینکه در خونه رو باز می کنید و می خواید برید بیرون، می بینید که آقا سگه با اعتماد به نفس کامل نشسته توی پیاده رو و داره به خودش فشار میاره و هی سرخ و سفید می شه تا چند دهم پوند خودشو سبک کنه. صاحب محترمش هم با سعه صبر کنارش ایستاده و داره به آقا سگه و شاهکار قریب الوقوع نگاه می کنه و زبان حالش اینه:

....Take your time baby, you can do it

چند ثانیه بعد: !!YESSS, you're almost there

شما هم که به اندازه کافی محظوظ شدید به ناچار نیشتونو یه کم باز می کنید که مبادا خانومه فکر کنه سگشو دوست ندارید و به گوشه کلاهش بربخوره و بعدش هم سعی می کنید قبل از اینکه شکفته شید سریع از منطقه دور شید.... هنوز که هنوزه هروقت این صحنه پیش میاد تمام سلولای بدنم شروع می کنن به مور مور شدن و فحش دادن .

توی خونه هم که هستم چندان بی نصیب نیستم (البته یه مدل دیگه)، این همسایه آپارتمان بغلی ما یه سگ داره که بدون اغراق گربه پیشش کرگدنه. من background زیست شناسی ندارم ولی اگه اشتباه نکنم این موجود از امتزاج خروس و گربه سگ پدید اومده. دلیلش هم اینه که علائم حیاتی هر سه موجود رو بروز می ده: هیکلش دقیقاً مثل گربه می مونه، پارس می کنه، و این کار رو در بازه های کاملاً منظم در طی روز روی بالکون انجام می ده.

چیزی که در مورد این موجود آزاردهنده ست اینه که بالکون همسایه دقیقاً بغل بالکون اتاق بنده ست و با اینکه هیکل سگه بیشتر از سه پوند نمی شه (با احتساب قلاده و سایر مخلفات) صداش به غایت بلنده و کاملاً رو اعصابه. چند بار هوس کردم بزنم با دمپایی لهش کنم، ولی تو مملکتی که جریمه تمیز نکردن شاهکار سگتون تو پیاده رو 100 $ هست* احتمالاً قتل سگ همسایه یه چیزی تو مایه های 7 سال آب خنک توی زندان ایالتی نیو جرسی باشه. خلاصه که همه میان آمریکا The Girl Next Door گیرشون میاد قسمت ما هم The Dog Next Door شده.....

2- دومین چیزی که رگای عصبیمو قلقلک می ده خوردن گوشت خوک توسط این فرنگیاست. از نظر من کافیه قیافه پپه این موجود با اون دماغ گنده و بی ریختش بیاد تو ذهن آدم تا.....

3- سومی هم اینه که ملت اینجا کارشون با دستمال کاغذی راه می افته (اینو دیگه بیشتر توضیح نمی دم!)

* اینجا یه نکته جالب اینه که جریمه همه چی نوشته شده تا شما بتونید به صورت کاملاً rational تصمیم بگیرید که می خواید (یا به عبارت بهتر جرأت دارید) قانون رو زیر پا بذارید یا نه. مثلاً تمیز نکردن آقا سگه تو پیاده رو 100$ جریمه داره، توهین به کارکنان اتوبوس و مترو تا 7 سال زندان (!)، بوق زدن در محل بوق ممنوع 350 $ .....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

ًًٌٌٌٌWall Street News 2

آقا به نظر میاد که دوره آخرالزمان در Wall Street داره فرا می رسه! توی همین آخر هفته که ما اینجا داشتیم سوت می زدیم و یه قل دوقل بازی می کردیم کلی اتفاق مهم داره می افته. اولا که به دلیل اینکه هیچ کس جرأت خرید Lehman Brothers رو نکرده Lehman Brothers تصمیم گرفته که اعلام ورشکستگی کنه.

از طرف دیگه Bank of America یه investment Bank بس خفن به نام Merrill Lynch رو Acquisition کرده.

و Last but not least (این یکی واقعا مضحکه!) Federal Reserve اعلام کرده که اجازه می ده به همه مؤسسات مالی (دقت کنید: نه فقط بانکهای تجاری) که برای گرفتن وام اضطراری از Fed سهام (equity) وثیقه بذارن!!!! این یعنی اینکه همه اون چیزایی که تو فصل اول کتابای Finance می گن که equity جزو ریسکی ترین نوع اوراق بهادار هست اینجا توسط Fed داره نقض می شه. حالا هی بگید نیویورک بودن بده!

نکته دوم هم اینکه دوستانی که خیلی طرفدار اقتصاد بازار هستن (از جمله خود من) ببینن که در قلب سرمایه داریترین کشور دنیا دولت برای اینکه شرکتها دچار ورشکستگی نشن حاضره چه کارایی که نکنه...

نهایتا این رو هم بگم که کلاً اینجا رسم همینه که هر وقت یه بحران مالی پیش بیاد بر و بچ Fed سعی می کنن در طی weekend و قبل از اینکه Wallstreet  و توکیو و لندن در صبح دوشنبه باز بشن بتونن یه پایان خوش برای تلاطمات درست کنن (دقیقا مثل فیلمای هندی که آدم خوبا همیشه برنده می شن!).

آقا ما اومدیم اینجا مشتی بر دهان استکبار بزنیم استکبار هنوز مشت نخورده پس افتاده .....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Central Banks' Dream

تابستون که ایران بودم یکی از داغترین بحث های اقتصادی مقاومت بانک مرکزی و به طور خاص جناب مظاهری عزیز در برابر فشارهای سیاسی از طرف دولت و به طور خاص وزیر کار جناب جهرمی عزیز برای آزادسازی منابع بانکی برای ادامه وامدهی دولت و بحثای معمول در مورد نرخ بهره بود. خیلی از دوستانی که دستی در اقتصاد دارن از مقاومت بانک مرکزی کاملا مشعوف شده بودن و شجاعت رئیس محترم رو تحسین می کردن.

منتها اگه با دقت بیشتر و بطور ریشه ای به قضیه نگاه کنیم این سؤال رو باید بپرسیم که چرا باید وقتی رئیس بانک مرکزی در مقابل یه خواسته ای که مطرح کردنش از طرف دولت دور از انتظار نیست و قاعدتاً با مأموریت بانک مرکزی تطابق نداره مقاومت می کنه همه تعجب کنن؟ یا بعبارت دیگه چرا باید جناب مظاهری رئیس بانک مرکزی باشه تا این اتفاق بیفته؟

قطعاً همه دوستان جواب سؤال رو می دونن که ساختار بانک مرکزی در کشور ما به گونه ای طراحی شده که رئیس بانک مرکزی نمی تونه از استقلال لازم برخوردار باشه. منتها اینکه راه حل جایگزین چیه نیازمند تحقیق زیاد و البته بررسی راه حلهای بکار گرفته شده در کشورهای موفق مثل آمریکا و آلمان (یا امروزه بهتره بگیم اتحادیه اروپا) هست که در دنیا از نظر استقلال بانک مرکزی مشهور هستن.

می خوام خیلی مختصر راجع به ساختار Federal Reserve که همون بانک مرکزی آمریکا می شه صحبت کنم.

Fedral Reserve ( یا Fed) متشکل از 12 Federal Reserve منطقه ای (در شهرهای مهم مثل نیویورک، فیلادلفیا و ....) و یک هسته تصمیم گیری مرکزی به نام Board of Governors هست که در Washington D.C هست. در کنار اینها یک کمیته به نام Federal Open Market Committee هم هست که متشکل از اعضای Board of Governors به همراه 5 تا از رؤسای منتخب 12 بانک منطقه ای هست.

12 بانک منطقه ای مسئولیت اجرا و نظارت بر سیاستهای کلی Fed در منطقه خودشون رو دارن ( ما یه مجمع تشخیص داریم اینا 12 تا!) و 5 تا از اعضاشون به صورت چرخشی برای یک سال عضو اون کمیته FOMC می شن. (البته نیویورک قلدری کرده و همیشه یه کرسی ثابت داره)

خود Board of Governors متشکل از 7 عضوه که رئیس Fed هم جزو اونهاست (الان Ben Shalom Bernanke رئیس Fed هست که لیسانس اقتصاد از Harvard و دکترا از MIT داره) که توسط رئیس جمهور و برای مدت 14 سال انتخاب می شن و پس از تأیید سنای آمریکا کار خودشونو شروع می کنن. نکته جالب اینه که جناب رئیس جمهور عملاً با این کار داره مار در آستین پرورش می ده چون طبق قانون، به محض انتصاب اعضا، رئیس جمهور به هیچ وجه حق برکناری اعضا رو در این مدت 14 سال نداره!

این در واقع نقطه اصلی هست که باعث می شه توی امریکا رئیس بانک مرکزی بارها به همون رئیس جمهوری که انتخابش کرده thumbs down بده (ترجمه فارسیشو خودتون حدس بزنید!) یکی از معروفترین نمونه ها مربوط به Paul Volker هست که در سال 1979 توسط کارتر منصوب شد تا جلوی تورم معروف امریکا رو بگیره. دقیقا در همون زمانی که کارتر درگیر رقابت انتخاباتی بود و بیش از هر زمانی نیازمند این بود که اوضاع اقتصادی رو خوب و رو به رشد نشون بده جناب Volker نرخ بهره رو تا 17-18 درصد بالا برده بود تا جلوی تورم رو بگیره و با این کار یکی از جدی ترین رکودهای تاریخ اقتصاد امریکا رو رقم زد طوری که رشد اقتصادی به منفی 7.5 درصد رسید!

در واقع توی امریکا اگه رئیس جمهور بخواد پاشو از گلیمش دراز کنه و هوچی گری کنه که Fed داره رشد اقتصادی رو از بین می بره و رؤیای خانه دار شدن امریکائیان رو به باد می ده blah blah ..... می شه با تقریب خوبی حدس زد که Fed دقیقاً عکس اون کار رو خواهد کرد؛ اتفاقی که در زمان رقابت انتخاباتی بوش پدر افتاد. دلیلش هم اینه که رئیس و اعضای Board هیچ وقت نمیان اعتبار Professional خودشونو فدای هوسهای انتخاباتی رئیس جمهور کنن و می دونن که رئیس جمهور هم غیر از فحش دادن کار دیگه ای ازش برنمیاد.

در مورد Federal Open Market Committee  این رو اضافه کنم که در واقع سیاستهای پولی توسط این کمیته انتخاب می شه. FOMC حدوداً هر 6 هفته یکبار جلسه داره و با بررسی اوضاع اقتصادی یه بیانیه و صورت جلسه صادر می کنه که سیاستهای انتخابی رو شرح می ده. توصیه می کنم حتما یکی از این بیانیه ها رو بخونید در لینک زیر:

http://www.federalreserve.gov/newsevents/press/monetary/20080805a.htm

دلم می خواد خیلی بیشتر راجع به Fed و همین طور European Central Bank صحبت کنم ولی موکولش می کنم به یه فرصت دیگه. اگه کسی از دوستان در مورد ساختار قانونی بانک مرکزی ایران اطلاعاتی داره خوشحال می شم من رو هم در جریان بذاره.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

?How NYC became NYC

نیویورک که میایی خب طبیعتا اولین چیزی که توجهت رو جلب می کنه بزرگی و شلوغی شهره و سوالی که فورا به ذهنت می رسه اینه که چطوری یه شهر درندشت مثل اینجا انقد داره خوب اداره می شه که انقد جذابه و خلاصه سیستم های شهری و کسب و کار توی این شهر دچار failure نمی شن. یه جواب سرراست و دم دستی اینه که اینجا کسانی که شهردار نیویورک می شن باید افرادی مثل جولیانی باشن که بتونن این شهر رو توی بحرانهایی مثل 11 سپتامبر (که دیروز به برکت سالگردش تلویزیونهای امریکا کلی ایران رو مورد نوازش قرار دادن!) رو handle کنن.

اما یه خورده که اینجا یا اروپا زندگی کرده باشی فورا می فهمی که حتی Giuliani و Bloomberg (شهردار فعلی) هم اگه سیستم های ساپورتیو پشت سرشون نباشه که بتونه اطلاعات لازم رو برای تصمیم گیری بهشون بده نمی تونن اینجا رو مدیریت کنن. یعنی اگه سیستم مذکور بهشون اطلاعات نده (بگیرید تهران 1400) یا حتی اطلاعات غلط بده (بگیرید تهران 87) کار زیادی شاید نتونن بکنن.

یکی از این جاهایی که به شهردار نیویورک در این زمینه کمک می کنه New York City Economic Development Corporation هست که زیر نظر معاون توسعه اقتصادی شهردار کار میکنه و به معاون و خود شهردار گزارش می ده. یکی از پروژه های دوره که پیشنهاد شد انجام یک تجقیق برای NYCEDC بود که توسط رئیس دپارتمان Strategy & Policy  که یه خانم آسیایی الاصل بود برای ما پرزنت شد. در حین ارائه پرزنتیشن توضیح می داد در مورد متودولوژی که توسط اون اولویتها و مزیتهای رقابتی نیویورک شناخته شده و روشون تمرکز شده. لازم به ذکره که این تحقیق بطور مشترک با Boston Consulting Group انجام شده بود.

این متودولوژی شامل 4 مرحله بود:

1- شناسایی صنایع استراتژیک برای نیویورک با توجه به: اثر مستقیم، همخوانی با ویژگی های شهری و چشم انداز کلان، اثرات جانبی بر شهر و .....

2- شناسایی کشورهای جذاب برای هدف گیری شرکتها و نیروی انسانیشون

3- انتخاب صنایع هدف

4- شناسایی تهدیدها و فرصتهای مربوط به جذب هر کدوم و اقداماتی که در حوزه اختیارات شهرداری هست و به جذب این شرکتها کمک می کنه.

در مرحله اول تعدادی از صنایع برای Consider شدن انتخاب شده بودن و هرکدوم از فاکتورهای ذکرشده در مرحله اول براشون مشخص شده بود. به عنوان مثال صنعت خدمات مالی (financial services) بعد از Healthcare دومین رده از نظر میزان اشتغال رو داره و از نظر سطح درآمد در رتبه اول هست.

همچنین مزیت های رقابتی نیویورک در مقایسه با سایر رقبا شامل موارد زیر هستن:

1- نیروی انسانی منحصر بفرد و تمرکز نخبگان (البته این مربوط به قبل از اومدن منه!!)

2- وجود فضای international برای کسب و کارها

3- پرستیژ!

4- ساختار جمعیتی متنوع و عظیم

5- قیمت بسیار بالای مسکن

6- هزینه بالای زندگی

دقت کنید که هزینه بالای املاک و مستغلات و نیز زندگی برای نیویورک این مزیت رو داره که جناب Joe Cowboy نمی تونه از Alabama چادرچاقچولشو ببنده و پاشه بیاد نیویورک و بنابراین از این نظر یه مزیته.

یکی از نکات مهم دیگه اثرات جانبی یا Spill over هر صنعت بود. به عنوان مثال Financial Services بالاترین اثرات جانبی رو داره به طوری که یه ازای هر شغل مستقیم 2.2 شغل به طور غیر مستقیم ایجاد می شه.

بعد از مشخص شدن هرکدوم از این فاکتورها، صنایع کاندیدا بر حسب عوامل زیر رتبه بندی شدن:

1- اثر مستقیم بر نیویورک

2- تطابق با ویژگیها و مزیتهای خاص نیویورک (که در بالا ذکر شد)

3- اثرات جانبی یا spill over

4- تطابق با اولویتهای مسئولین و مدیران شهری

صنایع منتخب بر اساس این عوامل به شرح زیر هستن:

دسته اول: صنایع اصلی یا Core

1- خدمات مالی

2- علم و تکنولوژی ( منظور مراکز تحقیقاتی شرکتها و دانشگاههاست)

3- رسانه و صنایع ارتباطی

دسته دوم: صنایعی که برای توسعه و تنوع بخشی به شهر ضروری هستن

1- تحقیق و توسعه در حوزه سلامت

2- مد و لباس

3- هنر

4- املاک و مستغلات (Real Estate)

5- ساخت و ساز

6- آموزش

7- Non-profit

دسته سوم : صنایعی که به هر حال ناچار به حمایت هستیم

1- خدمات شغلی

2- فروشگاهها

3- بیمارستانها و مراکز بهداشتی

در مرحله بعد کشورهای هدف انتخاب شدن و در این فرایند نتیجه گیری شده که اروپای غربی پتانسیل جدید زیادی نداره به دلیل اینکه شرکتهای پدر و مادر دار این کشورها (مثل HSBC یا Barclays یا UBS) در حال حاضر حضور جدی در نیویورک دارن. بنابراین چند کشور درجه پایین تر انتخاب شدن که شامل هند، امارات عربی متحده، چین، اسپانیا، لوگزامبورگ و کره هستن. این کشورها خودشون بر حسب میزان کیفیت منابع انسانی (talent) رتبه بندی شدن.

مرحله بعدی انتخاب شرکتهای جذاب در این کشورها و انتخاب استراتژی جذب اونا بود که در واقع همون پروژه ای بود که قراره اینجا انجام شه. من درگیر این پروژه نیستم ولی با توجه به علاقه NYCEDC به جذب دانشجو بدم نمیاد برای یه دوره کارآموزی به اونجا برم.

به هر حال غرضم از اینهمه طول و تفصیل فقط این بود که بگم اینکه نیویورک شده اینی که هست صرفا این نبوده که لب اقیانوس بوده و هر آدم خفنی که میومده از اون قدیما به امریکا تا مجسمه آزادی رو می دیده عاشق اینجا می شده و نمک گیر نیویورک می شده و بعد هم نیویورک شده اینی که هست.

آدم یاد حرف یکی از اساتید عزیز استراتژی در ایران می افته که می گفت ایران اگه با این وضعیت پیشرفت کنه باید در عدل خداوند شک کنیم ......

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Wall Street News 1

من ممکنه هر از چندگاهی اخبار مالی که اینجا می شنوم از Wall Street رو بنویسم. ولی خیلی مختصر....

دوستان می دونن که Lehman Brothers یه investment bank خیلی بزرگ امریکاییه که 158 سال سابقه داره. امروز سهام شرکت 42% اومده پایین (در عرض یک روز!) و به دلیل مشکلات مالی جدی که داره مشغول مذاکره برای take over شدن هست. لینک زیر اطلاعات جالبی داره:

http://www.bloomberg.com/apps/news?pid=20601087&sid=a5UcJOBnEwT0&refer=home

این روزا توی Wall Street اتفاقات عجیب و غریبی داره می افته که سعی می کنم خیلی مختصر دریاره شون بنویسم......

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Modern Banking

سکانس اول: تابستون 86 هست و شما که پذیرش گرفتید دربدر دنبال کارای خروج از کشور هستید. بعد از کلی دنگ و فنگ بالاخره باید 15 میلیون بذارین پیش جمهوری اسلامی که اگه احتمالاً 1 درصد مغز از آب دراومدید و سیراب شیردون نبودین فرار نکنین. هوا گرمه و جلوی میدون بهارستان بانک تجارت رو پیدا می کنید و می رید تو که چکتونو نقد کنید و بعد بقیه مراحل.

می رید توی بانک و از کارمند بانک می خواید که چک رو نقد کنه. می گه سیستم قطعه. می پرسید کی وصل می شه؟ می گه نمی دونم. نیم ساعتی که می شینید و خبری نمی شه کارمنده بهتون آدرس یه شعبه دیگه رو می ده همون نزدیکیا. اونجا که میرید کارمنده می فهمه که قبلا چک رو یه بانک دیگه بردید (چون مهر پشت نویسی خورده) براش توضیح می دید که سیستم قطع بوده اونور. هنوز نطفه کلام منعقد نشده که یارو شروع می کنه به فحش دادن و شما از لابلای حرفاش می فهمین که اون همکار محترمش تا حالا خیلی ها رو به این بهانه دودر کرده و فرستاده پیش این بنده خدا و بعد هم تلفن رو برمی داره و زنگ می زنه اداره بازرسی که لاپورت بده ولی شما می دونین که دیگه کلاهتون هم تو اون شعبه بیفته برنخواهید گشت.....

سکانس دوم: سپتامبر 2007 و شما حدود 3 روزه که رسیدین Maastricht و هنوز دارین به در و دیوار می خورین تا با محیط اخت بشین. دانشگاه گفته میرین Postbank حساب باز می کنین. وارد Postbank می شین. یه جای خیلی تمیز و خلوت. یه خط قرمز روی زمین کشیده شده که همه عین بچه آدم پشت خط وایستادن و شما خوشحال که لازم نیست 4 چشمی نوبتتونو بپایید. کارتون انجام می شه و کارت ATM رو هم می گیرین و خانومه هم با خوشرویی میآد بیرون بانک و بهتون یاد می ده که چطور با ATM کار کنید. 3 هفته بعد هم User و Pass براتون میآد واسه Online Banking. اما وبسایت هلندیه و یه کم اذیت می شید. ضمنا چون دانشجو هستین بهتون Credit Card نمی دن. اما به هر حال کارتونو راه می اندازه.....

سکانس سوم: این دفعه سپتامبر 2008 هست و شما دارین توی خیابون پنجم نیویورک دلی دلی کنان میرید. کوله پشتیتون رو هم از خود امریکایی ها امریکایی تر انداختین انگار که بچه داون تاون Manhattan هستین. همونطور که مغازه های مد و لباس رو با قیمتای نجومی نگاه می کنین هر از چندگاهی کله تونو می گیرین بالا تا بلکه بتونین نوک ساختمونای بلند دور و برتونو ببینین. یه دفعه یادتون می افته که این جوری تابلو (یا به قولی تابل) می شه که تازه اومدین نیویورک. پس تصمیم می گیرین زاویه گردنتون با خط قائم از مثبت و منفی 20 بیشتر نشه و به دیدن ساختمونای دورتر اکتفا کنین.

بالاخره شعبه Bank of America رو پیدا می کنین و میرین تو.  یه ساختمون خیلی شیک و خلوت که یه reception اون وسطه. یه خانوم و آقا بهتون خوش آمد می گن و شما می گید که می خواید حساب باز کنید. خانومه به شما assign می شه (البته برای حساب باز کردن!) و راهنماییتون می کنه به یه اتاق که یه خانوم نشسته. توضیح می دید که می خواید حساب باز کنید و اطلاعاتی که ازتون خواسته می شه رو می دید. خانومه هم برای اینکه خسته نشید سعی می کنه از در و دیوار و درس و زندگی ازتون سوال کنه و بخندوندتون. بعد براتون یه حساب برای Online Banking هم باز می کنه و نحوه کار با حساب رو هم بهتون نشون می ده.

بعد بدون اینکه ازتون Social Security Number یا چیزی تو این مایه ها بخواد می گه که در عرض حداکثر 7 روز Credit Card میاد دم خونتون و برای اینکه تو این مدت شما مبادا احساس بی کارت بودن روحتونو آزرده کنه همونجا یه Credit Card موقت براتون صادر می کنه. همونجا پول رو می ریزید تو حساب و بعد هم با ATM تست می کنید که همه چی مرتب باشه. خیالتون راحته که شب می تونید از Amazon کتاباتونو Online بخری و قبل از رسیدن کارت به خونه کتابا رو داشته باشید.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

The Old Story of University & Industry

اصولا ما ایرانیا علاقه زیادی به اظهار نظر در موضوعاتی داریم که به هیچ وجه نه در قد و قواره ماست و نه به کار ما مربوط می شه. (اگه مخالفید ۵٠٠ تومان بدید و از میدون آزادی تا پارک وی که تو تاکسی هستید راننده محترم یه پلان کامل برای حل مشکلات مربوط به مسکن و رایانه ها و پرونده هسته ای و .... می ده)

این مسئله اتفاقا به طرز جالبی توسط صدا و سیما هم ساپورت می شه. به عنوان نمونه خیلی از گزارشهایی که توی اخبار پخش می شه و متشکل از مصاحبه با افراد در سنین مختلف کنار میدون انقلابه از این قسمند.  مثلا  گاهی مردم با جملات زیر مورد سوال قرار می گیرن:

١- نظر شما راجع به خط لوله اتیلن غرب چیه؟

٢- به نظر شما صندوق ذخیره ارزی بهتره باشه یا نباشه؟

٣- نرخ بهره بانکا چند باشه بهتره؟

۴- آیا به نظر شما تولید گندم و خودکفایی در محصولات کشاورزی مهمتر از سرمایه گذاری در صنعت IT نیست؟

۵- به نظر شما آیا اصولاً ارتباط صنعت و دانشگاه باید ارتباطی یکسویه باشه یا چهارسو؟! (چهارسو بدین معنا که دانشگاه  باید آچار پیچ گوشتی صنعت باشه)

من هم خودم خیلی وقتا پیش میاد که توی زمینه ای اظهار نظر می کنم که نه به من ربطی داره و نه تخصصی دارم (همین کاری که الان خواهم کرد!) الان می خوام یه کم راجع به سوال آخر صحبت کنم چون حداقل به عنوان کسی که دانشجو هستم از این مسئله متأثر بوده و هستم. دوستانی که  Science and Technology Policy می خونن قطعا تو این زمینه استاد هستن و خیلی خوبه که کمی در این زمینه به ما ایده بدن.

حالا صورت مسئله اینه: آیا مشکل عدم ارتباط صنعت و دانشگاه (یا بگیم عدم ارتباط مطلوب) به صنعت برمیگرده یا به دانشگاه یا به هیچ کدوم یا به هردو؟

معمولا خیلی از دوستان اینطور تحلیل می کنن که دانشگاه اصولا بنا شده برای پاسخگویی به نیازهای جامعه و صنعت پس وظیفه داره به نیازهای صنعت پاسخ بده و بنابراین اگر ایرادی هست به دلیل اینه که دانشگاه سوالات صنعت رو خوب درک نکرده و می ره دنبال چاپ مقاله و یا اینکه اگه سوالات رو می دونه بلد نیست به سوالات صنعت پاسخ بده.

من اتفاقا از افرادی هستم که نقطه مقابل این رو فکر می کنم و معتقدم که این مشکل بیشتر به صنعت برمی گرده. به این معنا که اصولا صنعت ما هیچ سوال جدی رو برای دانشگاه مطرح نکرده که دانشگاه بخواد به اون پاسخ بده. به عبارت بهتر، صنعت ما انقدر در مراحل طفیلی خودش قرار داره که سوالاتش از جنس چگونگی خوندن کاتالوگ آلمانی یه دستگاهه که خریداری شده و باید راه اندازی بشه.

البته من تا زمانی که شریف بودم همین فکر رو می کردمِ اما هم در هلند و هم در اینجا کمی توی نظرم تجدیدنظر کردم. توی هلند شرکتا برای اینکه بتونن بهترین دانشجوها رو صید کنن خودشونو به در و دیوار می زنن. یادمه که یه بار شرکت سابیک اروپا (یه شرکت خیلی بزرگ پتروشیمیایی که به من بورس تحصیلی داده بود) برای پرزنت کردن شرکت اومده بود. چندین تا از مهمترین افراد شرکت از جمله یکی از اعضای بورد شرکت اومده بود و داشت کلی بال بال می زد و دلقک بازی در میورد تا بلکه مخ دانشجوها را بزنه . همینطور دهها برنامه دیگه توی این مدت که شرکتها با تمام قوا میان و سعی می کنن در اون شرکت کنن. (اینو مقایسه کنید با نمایشگاهایی که توی شریف داشتیم و شرکتها به جای آوردن مدیران شرکتْ یا یکی دو تا خانوم کذایی می ذاشتن توی غرفه که چند ساعت قبل با شرکت آشنا شده بودن و یا کلی شیر فلکه و شافت می ذاشتن که توانمندیهای شرکتهای داخلی(!)  رو به نمایش بذارن)

اینجا هم که خیلی جدی تر از هلند می شه اینو دید. وقتی بانک HSBC میاد و می گه ما می خوایم ۱ میلیارد دلار در بازار credit خرج کنیم و شما باید پورتفولیوی اون رو استخراج کنید و یا John Hankock میگه می خوایم هزینه های IT  شرکت رو که حدود 350 میلیون دلاره کاهش بدیم و شما شاخص اندازه گیری میزان بهینه بودن هزینه ها رو دربیارید و یا General Atlantic که به دلیل hedge نکردن ریسک تغییر نرخ ارز دهها میلیون دلار ضرر کرده در تقویت شدن اخیر دلارِ اون موقع هست که دانشگاه هر چقدر هم بی عرضه باشه می گرده و بالاخره راه حلی براش پیدا می کنه.

حالا فکر می کنید بزرگترین مسئله ای که یه شرکت خدمات مالی ایران داره چیه: کلا ۱۰ تا سهم درست و حسابی توی بازار هست و بقیه سهم ها هم معلوم الحال هستن. از طرف دیگه قواعد diversification می گه حدود ۴۰ تا سهم نقطه نسبتا بهینه در diversification هست. کدوم سهم رو می تونیم نخریم؟! پاسخ: هیچکدام....

این مسئله ای که می گم  دقیقا علت عدم رشد شرکتهای خدمات کسب و کار در ایرانه. چرا شرکتهای consulting در ایران خیلی ضعیفن. چرا شرکتهای خدمات مالی با اینهمه حوزه های عجیب و غریب توی دنیا مثل reinsurance, credit rating, structured finance و .... در ایران رشد نمی کنن؟ دقیقا به دلیل اینکه شرکتهایی که قراره مشتری اینا بشن (مثل شرکتهای تولیدی) اصلا تو اون حدی نیستن که شما اون بالا بشینی و نمودار BCG رو بکشی و بگی شرکت X تا گاو شیرده داره و  Y تا بچه مشکل دار و بعد آسمون ریسمون ببافی و بشینی Corporate Strategy  بنویسی.

یکی از شواهد دیگری که این مسئله رو بهتر نشون می ده اتفاق جالبیه که توی چند سال اخیر توی کشور افتاده. صنایع نظامی اصولا به صورت ذاتی از لحاظ تکنولوژیک از بقیه صنایع جلوترن و متاسفانه یا خوشبختانه به دلیل تحریم ها مجبور بودن سوالاتشونو تا حد زیادی خودشون حل کنن. این باعث شده که تعداد کم ولی قابل اعتنایی سوال به طرف دانشکده های مهندسی سرازیر بشه و فکر کنم کمتر استادی در دانشکده های مکانیک و برق باشه که از این پروژه ها انجام نداده باشه (حالا یا خودش یا دانشجویان بخت برگشته!) و کم و بیش هم موفق بودن. چرا صنایع نظامی که کاملا دولتیه و باید تو این زمینه عقب تر از بقیه باشه تونسته بهتر از بقیه دانشگاه رو به کار بکشه؟

مخلص کلام اینکه شاید اینکه توقع داشته باشیم دانشگاها با بنز مسافرکشی کنن و به عنوان مثال بیان کاتالوگ آلمانی واسه کارخونه ها ترجمه کنن خیلی هم بجا نباشه. شاید بهتر باشه تمرکز به این باشه که با فراهم کردن یه شرایط کسب و کار مطلوب (favorable business environment) سعی کنیم شرکتهامونو به یه جثه قابل قبول برسونیم که دغدغه اصلیشون از بحث مرگ و زندگی به بهبود شرایط کاریشون و گسترش کسب و کارشون متمرکز شه که این می تونه تولید سوال برای دانشگاها کنه.

ان شا الله که دوستان سیاستگذاری علم و تکنولوژی مهملات ما را در عنفوان جوانی عفو بفرمایند....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

ٍSwimming between the Sharks

حدوداً دو روز قبل از اینکه بیام اینجا قرار گذاشتم و رفتم پیش John Spangenberg (یا به قول برخی از علما Dr. John!) توضیح اینکه این آقای جانی جون مدیر عامل همون شرکتیه که من توی Maastricht چند ماه internship می رفتم. بعد از تعارفات معمول، با توجه به اینکه خیلی با من حال کرده بود به دلیل فرصت های اقتصادی که در منطقه Middle East براش ایجاد کرده بودم (دوستان می دونن سرانجام این فرصتها چی شد!) شروع کرد از تجربیات خودش در اقصا نقاط جهان تعریف کردن و قول معرفی ما به یکی از دوستانش در Credit Suiss و یه شرکت دیگه در سانفرانسیسکو رو داد. اواخر صحبت بود که گفت نیویورک که میری بهترین انسانهای کره زمین رو می تونی پیدا کنی و در ضمن خطرناک ترین ها رو (refer to the title!) ما قسمت اولش را تا حدی تجربه کردیم ولی خدا رو شکر هنوز به پست گروه دوم نخوردیم. البته کاملا حضورشون رو می شه احساس کرد. از جمله توصیه یه خانم مراکشی توی مترو که خیلی جدی تذکر داد کیف پولتو بپا و گفت همون اول که اومده نیویورک به توصیه دوستان تمامی زیورآلات رو از سر و دستش باز کرده. یکی از نمونه های جالب دیگه یه آگهی خیلی بزرگ بود که توی یه ایستگاه اتوبوس در حومه نیویورک (Jamaica) دیدم که نوشته بود: " $ 10,000 reward for information leading to arrest of person shooting the NYPD police officer" آدم یاد فیلمای وسترن و آگهی های Wanted می افته.... راستی من قبلا از متروی نیویورک حسابی بدگویی کرده بودم. الان می خوام یه اعاده حیثیت جدی انجام شه چون امروز بر حسب تصادف به Grand Central Station رفتم که بزرگترین ایستگاه متروی جهانه. به محض اینکه وارد سالن اصلی شدم از یه طرف مجذوب زیبایی زایدالوصف سالن شدم و از طرف دیگه متحیر بودم که من که قبلا نه خودم و نه آبا و اجدادم تا جد بزرگمون حضرت آدم به نیویورک نیومدن چرا اینجا برام انقد آشناست. به هر تقدیر بعد از کلی کنکاش در زوایای ذهن و رفتن سراغ قفسه های خاک خورده مغزمون بالاخره فهمیدیم جریان چیه: دوستانی که کارتون Madagascar رو دیدن حتما یادشونه که وقتی بروبچ از باغ وحش نیویورک می زنن بیرون یه جایی گیر پلیس می افتن و همون وسط معرکه یه پیرزن (یا شیرزن) با کیف دستیش گرانیگاه آقا شیره رو هدف میگیره و می زنه دودمانشو به باد می ده (همونجایی که صدای آقاشیره نازک می شه) اونجا همین Grand Central Station هستش. امروز که رفته بودم اونجا به خاطر این بود که تصمیم داشتم برم New Haven در ایالت Connecticut. (دوستان می تونن حدس بزنن مسافرت در ماه رمضون به نزدیکترین شهر که البته فاصله قانونی رو هم داره دلیلی جز استفاده از پتانسیلهای بلا استفاده احکام دین مبین اسلام نداره!) یه شهر خیلی کوچیک و آروم بود که مثل Maastricht برای دوران بازنشستگی جون می ده. به دانشگاه Yale و School of Management هم رفتم. اصولا دانشگاه متشکل از تعداد زیادی ساختمون کوچیک کوچیک بود (با یکی دو تا استثنا). School of Management هم چند تا ساختمون کوچیک بود که زیاد impress کننده نبود. البته از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Introduction

دیروز مراسم افتتاحیه دوره بود. سوار مترو شدم و به سوی downtown Manhattan رهسپار شدم. دوستان و هموطنانی که هر روز از بالا تا پایین جمهوری اسلامی رو مورد نوازش قرار می دن وقتی سوار متروی تهران می شن حتما تشریفشونو بیارن و متروی ناله ی نیویورک رو هم ببینند. به محض اینکه قطار از ایستگاه دور می شن موشا رژه رفتن روی ریلها رو شروع می کنند. به هر تقدیر، ما از همه جا بی خبر از ایستگاه Lexington Ave پیاده شدیم و از ایستگاه زدیم بیرون. بیروت اومدن از ایستگاه همان و کپ کردن همان. درست از زیر Citigroup Headquarter در اومدم! ابهت ساختمون به قدری زیاد بود که واقعا شکه شدم. بعد هم که توی Lexington راه می رفتم همین طور. تا اینکه بالاخره دانشگاه رو پیدا کردم. یه ساختمون بی نهایت شیک که کمتر از 1 سال از ساختش گذشته بود در یکی از بهترین خیابونای Manhattan. به همون اندازه که Maastricht نسبت به دانشگاههای ایران به نظرم ردیف اومد اینجا نسبت به Maastricht بود. مراسم شروع شد و مسئولین دوره سخنرانی کردن. بعد هم ملت خودشونو معرفی کردن. چند تا از دوستان چینی ما که اسم همشون چینگ (یا شایدم چانگ یا چونگ! ) بود علاوه بر اسم چینیشون اسم انگلیسی شون رو هم گفتن! ماشا الله سلیقه هم که در حد تیم ملی بود. اسامی همه اسامی رایج در بین اشراف زادگان سده 19 بریتانیای کبیر. (معاصر با رمانهای ویکتور هوگو). Vivian, Elizabeth, etc. بعد از سخنرانی ها هم که طبق معمول Business School های بلاد کفر informal drink بود. با اساتید و دانشحویان و مسئولین آشنا شدیم. همه آدمای اهل حال بودن. خلاصه اینکه مراسم افتتاحیه و Lexington به اندازه کافی ما رو Overwhelm کرده بود. یکی از تفاوتای دیگه ای که بین شیطان بزرگ و بلاد کفر اسبق هست اینه که توی اروپا وقتی می پرسن کجایی هستی و میگی ایرانی هستم، اول از همه اتوماتیک وار آب دهنتو قورت میدی چون کاملا می تونی بفهمی که طرف خیلی هم impress نشده و اگه بعد از چند ثانیه هنوز هم بهت زل زده باید توضیح بدی که: You know... sometimes peaple think we are Arabs but we are Persians and it just happened to be that our name is similar to Iraq and we've never been a part of Iraq but Iraq used to be part of us, but still it does not mean we are arabs, blah blah blah.....i اما اینجا می تونی بدون مکث کردن بری سراغ جمله بعدی. امروز هم presentation پروژه های ترم بود که هر تیم از ما با یک شرکت قراره کار کنه. شرکتهایی که اومده بودن از این قرار بودن: General Atlantic (Private Equity),Brysam Global Partners (Private Equity), HSBC (Banking), New York Economic Development Corporation, John Hankocks Financial Services پروژه ها همگی جذاب بودن ولی من احتمالا برم سراغ HSBC که یه پروژه سنگین بود. امروز عصر هم که دانشگاه برد ما رو یه رستوران مجلل و یه treatment اساسی به جا آورد. یاد این هلندیای کله پنیری افتادم که با یه ساندویچ نون و پنیر سر ما رو گول مالیدن! بعد از اون نوبت تور Manhattan بود. در یک کلمه Manhattan زیباترین منطقه ای هست که تا حالا دیدم. همه جا ساختمونای وحشتناک آدما رو وادار می کنه سرشو بگیره بالا و چشماشو تیز کنه شاید بتونه آخر ساختمون رو پیدا کنه . Park Avenue پر از این ساختمونا یود. خیابون پنجم (Fifth Ave) رو هم گشت زدیم با اون لباس فروشی هایی که منِ آسمون جل حتی جرأت جلوی ویترین وایسادن رو هم ندارم!! ساختمون GE و Chrysler هم که دیگه بماند..... بعد اون نوبت تور کشتی بود. یه تور دو ساعته دور Manhattan. ساعت تور با هوشمندی طوری تنظیم شده بود که هم View روز از manhattan رو ببینی و هم شب. واقعا اعتراف می کنم که کف کردم! Manhattan تنها جایی هست که از عکسهایی که آدم ازش می بینه زیباتره. تا حالا جاهایی که رفتم توی اروپا خیلی زیبا بوده اما عکساشون خیلی زیباتر. ولی اینجا دقیقا برعکس. Wall Street و Downtown با اون ساختمونای عجیب و غریبشون آدم رو مسحور میکنن. Empire State Building, Chrysler Building, Brooklyn Bridge, Goldman Sachs و دهها برج دیگه. یه نفر هم بود که همه رو توضیح می داد. از headquarter در حال ساخت Goldman Sachs بگیر و بیا تا برجای دوقلو (رحمة الله علیهما) و یه برج مسکونی که همه طبقاتش پیش فروش شده و فقط طبقه آخرش مونده که 45 میلیون دلار فی خورده. در همین اثنا هم زوجای خوشبخت احساسات رومانتیکشون فوران کرده بود و داشتن حرکات عشقولانه در می کردن و ما وامانده و متحیر که شما را چه می شود؟! برج Goldman و JP Morgan چه چیز رمانتیکی داره؟ (مگه اینکه هر دو ذکور و اناث تصادفا دانشجوی مالی شهید بهشتی باشن!) توی آسمون هم که پر از هلیکوپتر. هلیکوپترهایی که توی مملکت ما تنها کارکردشون رسوندن مسئولین لشکری و کشوری به فیض رفیع شهادته اینجا بیزینس من ها و قماربازای خفن رو به Penthouse هاشون در Long Island می بره....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

Landing on the Land of Opportunities (and Threats!)..1

صبح خیلی زود ار خونه پوریا زدم بیرون. ساعت 9 از بلژیک برای پاریس بلیط داشتم. با هزار نذر و نیاز اتوبوس به موقع گیر اومد و رفتم ایستگاه ماستریخت و بعد هم بلژیک. بلیط قطار تالیس داشتم. دوستان اروپایی می دونن که سفر با قطارای سریع فرانسه و آلمان جذابیت خاص خودشو داره و صنعت قطارهای سریع جزو معدود صنایعی هست که آلمان فرانسه و ژاپن از آمریکا بهتر کار کردن. به خصوص وقتی قطار از کنار اتوبان رد می شه و می بینی ماشینا رو که با سرعت شرم آوری از قطار جا می مونن. بالاخره بعد از اینکه شونصد بار پرنسل آمریکن ایرلانز کیف و کفش و .... رو گشتن سوار هواپیما شدم. اولین چیزی که گفتم با خودم چند تا فحش آبدار به آمریکا و سایر ایادی استکبار (!) بود که با این تحریم هوایی پدر ما رو در آوردن و هر وقت سوار ایران ایر می شیم جد و آبائمون میاد جلوی چشممون تا پامون به یه جای سفت برسه. هواپیما خیلی خیلی تمیز بود. هشت ساعت پرواز خیلی زود گذشت و هواپیما کم کم داشت ارتفاع کم می کرد. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد قبل از نشستن، پل بروکلین بود. انگار که تمدن سرمایه داری می خواد از همون بالا قبل اینکه بشینی ازت زهر چشم بگیره. از همون بدو ورود آدم معنی واژه American Size رو می فهمه! از پل بروکلین و فرودگاه John F. Kennedy بگیر و بیا تا دور کمر آقایون و خانوما و ماشینهای ون GM که غیر از خود آمریکا فقط عربای خلیج باهاش حال می کنن. فرودگاه JFK واقعا غوله! اصلا قابل مقایسه با Schiphol Amsterdam و شارل دوگل پاریس نیست. از باب تقریب ذهن عرض می کنم: اگه کل فرودگاه مهرآباد رو بگیریم به اندازه یک ترمینال فرودگاه امام، می شه کل فرودگاه امام رو گرفت یه ترمینال Schiphol و کل Schiphol میشه یه ترمینال JFK. چند تا نکته از همون بدو ورود توجهم رو جلب کرد: اول تفاوت برخورد آمریکایی ها و اروپایی ها که نیاز به توضیح نیست. توی نیویورک انگار که هیچ کس نیویورک رو مال خودش نمی دونه اما توی پاریس، همه فرانسویها پاریش رو مال خودشون می دونن. دوم تعداد بسیار بسیار بالای سیاه پوستاست که برای من که توی ماستریخت که یه شهر Pure Dutch هست خیلی تو چشمه. اما مهمتر از تعدادشون، خط تمایز نامرئی هست که بین سیاه پوستا و سفید پوستا هست. به عنوان نمونه، اینهم سال از پایان برده داری توی آمریکا می گذره و هنوز که هنوزه تعداد افرادی که از امتزاج سیاه و سفید بوجود اومدن خیلی کمه. می خوام بگم که گویا هنوز که هنوزه کبوتر با کبوتر باز با باز.... در همین راستا، عادتای خاص رفتاری سیاه پوستاس که شاید به این وسیله خودشونو از سفیدا متمایز می کنن. به خصوص علاقه به موسیقی های خاص خودشون. یه نکته قابل ذکر دیگه علاقه دخترای سیاه پوست به پسرای سفید پوسته (این یکی رو نپرسید از کجا فهمیده!) دلیلش هم حداقل برای دوستان اقتصاددان که عرضه و تقاضا می فهمن روشنه. اصولا پسرای سفیدپوست علاقه دارن با یه دختر سفید بپرن. از طرف دیگه دخترای سفید گاهی بدشون نمیاد که سراغ پسرای سیاه برن. اینه که تقاضا برای پسرای سیاه بیش از تقاضا برای دخترای سیاهه و خلاصه مارکت Matchmaking برای سیاها درست کار نمیکنه. ان شا الله در آینده ادامه مطلب رو می نویسم.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

!!Kick-off

سلام؛

اول از همه، هدف از ایجاد این وبلاگ دو تا مطلبه:

١- همه ما یک بار بیشتر زندگی نمی کنیم و اگه می شد به قول نیوتن که میگه " اگه یه خورده دورتر رو دیدم به خاطر اینه که روی شونه های پیشینیان ایستادم" از تجربیات همدیگه استفاده کنیم حتماً موفق تر بودیم و خلاصه اینکه نیاز نیست همه ما چرخ رو از نو اختراع کنیم. پس از الان برای دوستان واضح بوده باشد که هدف اینه که قراره ما درس عبرتی بشیم برای شما که اشتباهات ما رو تکرار نکنید (خدا قبول کنه!)

٢- این که همه ما علاقمند هستیم یه جوری به خودمون این احساس رو بدیم که ما هم توی این دنیا خیلی خیلی مهم هستیم و خلاصه اگه ما نباشیم یکی از چرخای دنیا پنچره! (واقعیت رو همه میدونیم!) نوشتن یکی از راههای پیدا کردن این احساسه...

دوم اینکه ممکنه تو این وبلاگ خیلی چیزای مختلف نوشته شه. (البته ما از اون تحلیلای خفن آقای قدوسی بلد نیستیم!) از تجربیات من در اینجا تا جدیدترین یافته های دانشمندان در حوزه فاینانس (!).

مخاطبین اصلی این وبلاگ بر و بچ شریف هستن (مخلص تهران و شهید بهشتی و ....) که زیاد علاقمند به طراحی شافت و کار با تانسورهای فضایی نیستن  و می خوان دوباره انتخاب کنن که چی بخونن و البته کسانی که می خوان یه کم از تجربیات من در اروپا (استغفرالله ) و امریکا (نعوذ بالله)‌ بدونن. همینطور دوستانی که فاینانس می خونن و عشق وال استریت داره خفه شون می کنه :-) بقیه هم اگه همه وبلاگهای مفید رو خونده بودن  و وقت اضافی داشتن می تونن این رو هم بخونن.

 نهایتاْ این رو هم اضافه کنم که این وبلاگ در شرایط خاصی آغاز به کار کرده: در اولین روزهای ماه مبارک رمضان و در فرودگاه جان اف کندی نیویورک! تصدیق می فرمایید که حداقل از این نظر این وبلاگ متمایز از دیگرانه...

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نویسنده : پرشین بلاگ : ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم