یک ایرانی در بوستون

Metro

سال 89 چند ماهی بود که فوق لیسانسمو گرفته بودم و از کانادا برگشته بودم ایران. یه دوره کوتاه مدت "مالی رفتاری" توی دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف برگزار می کردم. حوالی عصر بود و ایستگاه امام خمینی منتظر متروی صادقیه بودم که برم دانشگاه. طبق معمول، متروی آبی که از امام خمینی به صادقیه میرفت به خاطر ملتی که هر روز مسیر کرج - تهران رو با مترو می رفتن تو اون ساعت به طرز فجیعی شلوغ بود. اگر سوار متروی تهران شده باشید احتمالا می دونید که توی مترو حلوا خیر نمی کنن و با مشت و لگد باید جا باز کرد و سوار شد. تقریبا همه سوار شده بودن ولی من که تازه از فرنگ برگشته بودم، خیر سرم داشتم سعی می کردم خیلی متشخص و بدون هل دادن بقیه خودمو یه جوری جا کنم. همینطور که دم در مشغول تلاش برای سوار شدن بودم یهو دو سه تا مشت محکم در دو طرف پهلوهام احساس کردم و گیج و منگ برگشتم به عقب که ببینم توسط کدوم شیر پاک خورده ای مورد عنایت قرار گرفته م. دیدم یکی از مأمورای سکو بود که داشت تلاش می کرد با مشت و لگد منو مثل گوسفندای میدون بار سوار وانت کنه. داد و بیدادش هم بلند بود که چرا "مانع بسته شدن دربهای قطار" شده ام. بدجوری عصبانی شدم که گوسفندوار باهام رفتار شده بود و هنوز بادِ فرنگ هم در کله ام بود که فکر می کردم به عنوان یه آدم حقمه که مثل آدم باهام رفتار شه! با عصبانیت دستم رو به تخت سینه ش زدم و اعتراض کردم و اون هم دوباره مشت زد و دعوا بالا گرفت. من بچه سوسولی بودم که خفن ترین دعواهام به دوران ابتدایی و راهنمایی بعد از زنگ آخر برمی گشت و او کسی که حرفه اش جا کردن ملت توی مترو با مشت و لگد بود. 

 (عکس: یکی از مأمورین زحمت کش سکو در حال بار زدن مسافر!)

سر و صدا که بالا گرفت یه مأمور نیروی انتظامی هم اومد و بلافاصله جانب اون رو گرفت، و همینطور که می خواست ما رو جدا کنه عملاً روش به طرف من بود و سعی در کنترل کردن من داشت. اون یارو هم فرصت رو غنیمت شمرده بود و همینطور به سر و صورت من می کوبید و چنگ می زد، طوری که عینک رو از چشمم درآورد و من عملاً با غولی باید می جنگیدم که فقط شَبَهش رو می دیدم! لاکِردار دستهای سنگینی هم داشت!

جنابْ سرهنگ به همراه مأمور سکو به زور منو به دفتر نیروی انتظامی ایستگاه بردن. در طی مسیر هم به لطف جناب سرهنگ که منو نگه داشته بود، چند تا ضربه محکم هم با دست به سر و کله و گلوم زد طوری که سوزش شدیدی گرفت و حس می کردم گلوم از داخل زخم شده. اونجا رئیس این مأمور سکو و یه سری همکارای جنابْ سرهنگ نشسته بودن. چند نفری به صورت همزمان شروع کردن به تهدید که تو به این بنده خدا توهین کرده ای و امشب می بریمت بازداشت و جرم توهین در ملأ عام در دادگاه زندان و شلاقه و الخ. چند باری سعی کردم توضیح بدم که توی مسیر دانشگاه بوده م و مریض نیستم که با کسی گلاویز بشم و هم چیز از مشت های مأمور سکو شروع شده، ولی کسی گوشش بدهکار نبود. بعد از کلی التماس عینکم رو هم پس دادن و تونستم چهره مبارکشون رو ببینم. همچنان باد در کله داشتم و روی صندلی نشسته بودم و زیر بار نمی رفتم که مقصر منم.

برای ترسوندن بیشتر، زنگ زدن و دو مأمور هم با موتور از پاسگاه اومدن که منو ببرن. در همین گیر و دار، یکی از افرادی که اونجا بود منو به داخل اتاقی برد و یواشکی به من گفت: "اگه میخوای از گیر اینها خلاص بشی همین الان برو از اون مأمور سکو عذرخواهی کن و دُمت رو بذار روی کولت و برو. بعداً خواستی برو پزشک قانونی و گلوت رو نشون بده و ازشون شکایت کن." از فرط استیصال و به خاطر ظاهر موجهش به حرفش اعتماد کردم و از مأمور سکو که با قیافه حق بجانب شبیه کسی که به خاطر انجام وظیفه بهش توهین شده نشسته بود عذرخواهی کردم و اونها هم یه تعهد کتبی گرفتن که دیگه تکرار نشه (!) و ولم کردن.

بعد از سه سال ایران نبودن، حس استیصال و درماندگی از اینکه حقت رو بخورن و دستت به هیچ جا بند نباشه رو به کل فراموش کرده بودم. استیصال نه از وحشی بودن مأمور سکو، بلکه از نامردی جنابْ سرهنگ نیروی انتظامی و مأمورین قانون که مثلاً قراره پناهگاه افراد مستئصل باشن.

شب با برادرم و یکی از بستگان که وکیل بود صحبت کردم. ولی باز ناآرام بودم و بدجوری بهم زور اومده بود. از فرط درماندگی وبسایت مترو رو پیدا کردم و شروع کردم به گشتن. ایمیل مدیرعامل مترو که اون زمان آقای محسن هاشمی بود و تمام معاونینش رو از وبسایت برداشتم و ایمیلی از شرح ماجرا نوشتم و با ناامیدی فرستادم، صرفاً برای اینکه خودم رو تسکین بدم که هر کاری می شده کرده ام. فردای اون روز در کمال تعجب ایمیلی از آقای هاشمی گرفتم که در فلان ساعت و فلان روز بیایید به آدرس زیر.

به همراه برادرم در موعد مقرر به اون آدرس رفتیم که آدرس دفترش بود. مسئول دفتر آقایی بود به نام آقای خیمه کبود. فرد خوش برخورد و متشخصی دیده می شد. محترمانه به توضیحاتم در مورد اون اتفاق گوش داد. کمی هم از در و دیوار و مملکت حرف زدیم. وسط حرفاش برای تسکین خاطرم و با لبخند تلخی گفت: توی مملکتی که به دختر رئیس جمهور سابقش در ملأ عام فحش ناموسی میدن متاسفانه اینجور اتفاقات هم بعید نیست. اشاره اش به فیلمی بود که اون موقع دست به دست می شد و مردی با ظاهر حزب اللهی گویا در پارکینگی دور و بر حرم عبدالعظیم فحش و ناسزا به خانم فائزه هاشمی (خواهر آقای محسن هاشمی) می داد. فیلم رو دیده بودم و وقتی این رو گفت دلم سیاه شد، که چطور میشه آدم به خودش اجازه بده به یک خانم (فرضاً که هرقدر هم بد و فاسد و بی دین و ایمان) فحشهایی بده که تماشای فیلمش هم خجالت زده میکرد آدم رو.

چند دقیقه ای که گذشت مدیر ایستگاه امام خمینی و یک نفر دیگر (اگر درست یادم باشه از مسئولین حراست مترو) از راه رسیدن و جلسه ای تشکیل شد و مجددا جزئیات رو توضیح دادم. هر دو آدمهای معقول و مودبی بودن و با متانت گوش دادن. قرار شد چند روز بعد جلسه ای با حضور مأمور سکو و جنابْ سرهنگ تشکیل بشه و حرفها رو رودررو کنیم.

این بار جلسه در ایستگاه خیابان مطهری بود. رفتیم و اون دو نفر به همراه سرپرست مأمور سکو و مسئولینی که در جلسه قبل دیده بودم اومدن. ماجرا رو مو به مو توضیح دادم. سرپرست دون مایه همچنان تلاش می کرد که منو مقصر جلوه بده. برادرم هم گفت من دارم دستان شما رو می بینم که زیر میز از استرس می لرزه، اگر دروغ نمی گفتی دست و پات نمی لرزید! یارو خودشو کمی جمع و جور کرد. دلم خنک شد چون من در این موقعیت ها نمی تونم خوب از حقم دفاع کنم. وجود برادرم برام دلگرمی بود. قرار شد فیلمهای ایستگاه رو هم ببینن، ولی متاسفانه گویا کتک ها رو در زاویه مناسبی نثار حقیر کرده بودن و در دوربین ها چیزی مشخص نبود! با این حال، مسئول ایستگاه و مأمور حراست به مأمور سکو و رئیسش و جناب سرهنگ توپیدن که: حتی اگر حرفتون درست باشه، نحوه رفتارتون با ایشون غلط بوده. قرار شد که برای مأمور سکو تشکیل پرونده بدن و بفرستن برای کمیته انضباطی.

اون روز چند تا درس گرفتم:

درس اول، اینکه آقای محسن هاشمی ایمیل کاریش رو چک می کرد و بعد هم جواب ایمیلم رو داد و موضوع رو از طریق مسئول دفترش با جدیت پیگیری کرد برام خیلی ارزشمند و آموزنده بود. شاید خیلی های دیگه اگر جای آقای محسن هاشمی بودن، در مملکتی که انقدر بی قانونه که یه چماق به دست گردن کلفت به خواهرشون فحش ناموسی میده و راست راست راه میره، احتمالاً ساده ترین و منطقی ترین کار این بود که ایمیل یه جوون ناشناس رو هم زیرسیبیلی رد کنه، ولی این کارو نکرد. دیروز بعد از 7 سال ایشون با بالاترین رأی به عنوان نفر اول، عضو شورای شهر تهران شد. از سایر جنبه های ایشون (تفکرات مذهبی و سیاسی) اطلاعی ندارم، ولی اینکه نفر اول شورای شهر تهران فردی شده که برخلاف اکثر مدیران دولتی ما به جای نصب یه تابلوی شیک "اصول تکریم ارباب رجوع" در دفتر کارش، ایمیل کاریش رو چک کرد و احساس وظیفه برای پیگیری حق یه شهروند کرد، بی نهایت خوشحالم. 

درس دوم اینکه حتی در مملکت شَلَم شوربای ما هم اگر پیگیر حقت باشی احتمال (هرچند کم) داره به حقت برسی. مسیر ساده تر البته اینه که اجازه بدی شخصیتت له بشه و بگی: ولش کن حرفم به جایی نمیرسه! یا از اون بدتر بگی: گذشت کردم! عجبا مملکتی داریم که بخش عمده ای از گذشت هامون در مواردی هست که اتفاقاً باید پیگیر حقمون باشیم، ولی به خاطر سستی یا ناامیدی از خیرش می گذریم و برای اینکه کمی التیام پیدا کنه به گذشت و ایثار وصلش می کنیم، اما از اون طرف گاهی با اینکه حق تقدم رو هم نداشته ایم و پیچیده ایم جلوی یه ماشین دیگه، قفل فرمون درمیاریم و فرق سر ملت رو میشکافیم!

چند وقت قبل خونه یکی از دوستان بوستونی بودیم که تعریف می کرد یکی از بستگانش بعد از سالها زندگی در انگلیس برگشته و در مشهد زندگی می کنه. این بنده خدا گویا تمام وقتش رو صرف پیگیری و اطلاع رسانی در مورد حقوق مردم و ایرادات و کاستی هایی که در محیط می بینه می کنه و مرتب در حال نامه نگاری به شهرداری و غیره و ذلک برای اصلاح امور هست (امر به معروف و نهی از منکر به معنای صحیح کلمه!) واقعا آرزو دارم که روزی این بنده خدا رو ببینم و ازش یاد بگیرم. شاید بد نباشه هر کدوم از ما با خودمون قرار بذاریم که مثلا از هر ده مشکل یا ایراد یا تضییع حقی که در محیطمون می بینیم لااقل یکیش رو پیگیری کنیم، مثلا اگر در شعبه بانک بدرفتاری یا خطایی می بینیم خودمون رو مکلف کنیم از هر ده تا یکیش رو به سرپرستی شعب منطقه در قالب شکایت منتقل کنیم. این کار چند تا فایده داره: اولاً عزت نفس و حس احترام به خود و ارزشمند بودن رو که یکی از مهمترین جنبه های کمال انسان هست تقویت می کنه. فردی که اجازه میده هر روز دویست نفر با بولدوزر از روی خودش و حق و حقوقش رد بشن بعید می دونم انقدر روح و جان رشدیافته ای پیدا کنه که به کمال برسه و بره بهشت! ثانیاً بر خلاف تصور اکثریت، چون اکثر مردم ما بی خیال گزارش کردن کاستی های محیط یا تضییع حقوقشون می شن، این مسیرهای انتقال شکایات (مثلا ایمیل سازمانی مختص این کار، یا تلفن موردنظر) خیلی خلوت هست و پشه هم پر نمی زنه! به همین دلیل، گاهی ایمیل یا تماس شما به خوبی دیده میشه! مثلا آقای محسن هاشمی اگر روزی صد تا ایمیل از افراد مشت خورده در ایستگاه امام خمینی دریافت می کرد بعید بود فرصت کنه به حقوق من رسیدگی کنه، ولی بی خیال شدن بقیه مشت خوردگان (!) عملاً باعث شد ایمیل من بیشتر به چشم بیاد. ثالثاً همونطور که گفتم، اکثر این کانال های دریافت شکایات در ایران صرفاً بر اساس بروکراسی اداری و طرح های کلیشه ای "تکریم ارباب رجوع" طراحی شده و به دلیل ناامیدی مردم، خیلی وقتها تار عنکبوت بسته! اگر هر از گاهی یک شکایت از این کانال رد شه حداقل فایده ش، از بین بردن تار عنکبوتهاست و اینکه مثلاً اون مسئول شکایات، انگیزه داشته باشه که ایمیل مربوط به دریافت شکایات رو چک کنه. در غیر اینصورت میشه مثل این صندوقهای دریافت نظرات و پیشنهاداتی که دم اتاق خیلی از مدیران دولتی ماست که نه ارباب رجوع به خودش زحمت انداختن نامه رو می ده و نه مدیر زحمت بازکردن صندوق رو.

درس سوم هم این بود که در هر جامعه ای افرادی هستن که چیزی برای از دست دادن ندارن. این افراد معمولاً آماده ان به هر قیمتی دیگران رو نابود کنن تا بخشی از فشارها و ناملایمات و نارضایتیشون از زندگی رو تخلیه کنن. اینا همونایی هستن که سه سوت دست به قفل فرمون میشن یا مثلا دهن باز می کنن و هر فحش رکیکی میدن، چون می دونن هر اتفاقی بیفته برای اونا اوضاع از اینی که هست بدتر نمیشه ولی برای طرف مقابل، پیامدهای نشون دادن رفتار متقابل خیلی بیشتره. تا اینجا فرقی بین ایران و امریکا و غیره نیست و این جور آدمها رو میشه همه جا دید. فرق در اینجاست که در کشورهایی که میزان حاکمیت قانون بالاست، هزینه تخلیه روانی برای این افراد انقدر بالاست که جرأت به هم زدن زندگی دیگران رو ندارن. برعکس در جایی مثل ایران که جناب سرهنگ و همکارانش که قرار بود مأمور اجرای قانون باشن شریک جرم شدن، مأمور سکو هم باکی از مشت و لگد زدن به مسافرین نداره. بهترین استراتژی در برابر افرادی که چیزی برای از دست دادن ندارن اینه که دعا کنید به پستشون نخورید چون در هر حال شما بازنده اید. حتی اگر مأمور سکوی موردنظر از کارش اخراج شده باشه بازهم بازنده اون ماجرا منم که بعد از 7 سال هنوز به خوبی یادم مونده. اون آدم اگر هم اخراج شده باشه (که تقریبا مطمئنم نشده) میره یه جای دیگه و همین بلا رو سر یکی دیگه میاره. مطمئنم من یکی از صدها نفری هستم که باهاشون دست به یقه شده و عمراً منو یادش بیاد. علاوه بر دعا کردن به درگاه باریتعالی(!)، راه حل دیگه اینه که حتی الامکان زندگیت رو طوری برنامه ریزی کنی که تعامل ناخواسته با جامعه رو به حداقل برسونی. تأکید می کنم تعامل ناخواسته چون منظور این نیست که از جامعه فاصله بگیری، بلکه حتی الامکان باید تعاملاتی که در زندگی روزمره از سر اجبار هست رو کاهش داد. مثلاً اگه میخوای نون بخری یه ساعتی بری که صف نیست، چون اگر صف باشه ممکنه یکی از افرادی که چیزی برای از دست دادن نداره بزنه توی صف و تو یا باید اجازه بدی مثل صدها مورد دیگه با بولدوزر از روی شخصیتت رد شه یا باهاش گلاویز بشی و چه بزنی چه بخوری بازنده باشی. یا مثلاً تا جایی که میشه از اینترنت برای انجام امورات بانکی و غیره استفاده کنی تا علاوه بر دهها مزیت مثل صرفه جویی در وقت و هزینه، میزان تعامل با افرادی که نمی شناسی و از سر اجبار باهاشون باید تعامل کنی رو کاهش بدی.

امیدوارم اینطور برداشت نشه که من فکر می کنم همه جامعه و همه آدمها بد هستن و باید از همه اجتناب کرد. نخیر! اتفاقا اکثر قریب به اتفاق جامعه آدمهای نرمالی هستن مثل من و شما، اما مشکل افرادی که چیزی برای از دست دادن ندارن اینه که علیرغم در اقلیت بودنشون، به شدت میزان اثرگذاریشون در جامعه وسیعه! به عبارت دیگه، نیاز نیست همه مأمورای سکو یا همه جنابْ سرهنگ ها آدمای ناجوری باشن،کافیه از بین صد تا مأمور سکو و جنابْ سرهنگی که در طی سالها می بینی، هر هفت سال یکبار به پست یه نوبرش بخوری، اونوقت مهم نیست که اون نود و نُه جنابْ سرهنگ قبلی چقدر آدمای خوبی بودن.

--------------------------

پی نوشت: این پست رو گذاشتم بعد از انتخابات، که تبلیغات انتخاباتی برای آقای محسن هاشمی محسوب نشه و صرفاً براساس همون سنت همیشگی باشه که افراد یا چیزهای خوب و ارزشمندی که می بینم رو اینجا در موردشون بنویسم. مِن باب تقریب ذهن، آقای محسن هاشمی و لبنیات جم در یک دسته جا می گیرن و جنابْ سرهنگ و فروشگاه کوثر در دسته دیگر!!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

Viola Flower

پارسال تقریباً همین موقعها پدر و مادر یکی از دوستای صمیمی م از ایران اومده بودن بوستون و یه شب دعوتشون کردیم بیان منزلمون. از مادر دوستم پرسیدم که: "خب! تا حالا بوستون رو چطور دیدید؟ چه فرقی داره با چیزی که تصور می کردید؟" به شوخی گفت: "این شهردار شما چرا اینجوریه؟ چرا توی این میدونا و خیابونای شهرتون چهار تا گل نمی کارن؟!"

این واکنش مادر دوستم کلی برام جالب بود چون تا بحال به این موضوع فکر نکرده بودم که خیابونا و میدونای اینجا از نظر گل و بلبل و مجسمه و فواره آب خیلی ساده تر از میدونهای ایرانه. دقت می فرمایید که اینجا حجم بارش سالانه n برابر شهرهایی مثل تهران یا ولایت ما سبزوار هست فلذا در ایالتی که ما هستیم برخلاف مملکت ما مشکل کم آبی ندارن. ازون طرف قربونش برم میدونهای ولایت ما (میدون به زبان شیرین سبزواری "فلکه" یا به طور دقیق تر "فِلِکَه" گفته میشه!) آدمو یاد فصل بهار شیراز میندازه! اصولاً آب هم که الحمدلله فتّ و فراوون! نکته جالب دیگه راجع به میدونهای مملکت ما عدم وجود ارتباط میان فصول سال و گلهای کاشته شده ست! مثلاً در گرمای 40 درجه تیرماه که گل خر زهره هم نای شکفتن نداره، مواجه شدن با گل بنفشه در میادین شهر اصلاً شگفت آور نیست!

باحال تر (بخوانید روی اعصابتر!) از میدونها، جدولای خیابونه. من هنوز کنجکاوم که این هزینه ای که هر سال شهرداریهای ایران صرف رنگ کردن جدولهای خیابونا می کنن با چه انگیزه ای انجام میشه؟! غیر از احتمالاً مسیرهای مسابقات فرمول یک، فکر نمی کنم اینجا جای دیگه ای نیاز به جدول رنگ شده باشه، اونم از نوع یکی در میون منگولتینا! یکی سبز یکی سفید، دوباره یکی سبز یکی سفید! شیش ماه بعد دوباره دو تا کارگر بیچاره وسط گرما نشستن کنار خیابون، که اونی که سبز بوده رو این بار سفید کنن و اونی که سفید بوده سبز! من نه تو اروپا نه کانادا و نه اینجا جدول کنار خیابون رنگ شده علی الخصوص از نوع یکی در میون منگولتینا ندیده ام. یه نکته جالب دیگه اینه که توی ایران برخلاف وسواسی که روی رنگ جدولها و ترتیب سبز و سفید هست، کیفیت خودِ جدول اهمیت خاصی نداره و معمولاً مدت نه چندان طولانی بعد از نصب جدولهای جدید، سیمانها شروع به ریزش می کنه و قلوه سنگهای درشتی که قاچاقی وسط جدول به کار رفته بوده که احتمالاً هزینه کار کم بشه نمایان میشه! هم اینجا و هم هلند که خوب یادم مونده، کیفیت جدولها بسیار بالاست و من تقریباً جدول فرسوده شده و قلوه - سنگ - بیرون - زده (لغت جدید!) ندیده ام. یا جدولها از سنگ هستن، یا اگر سیمانی هستن وسطش قلوه سنگ کار نشده! 

با دید اقتصاد سیاسی این تفاوت کاملاً قابل فهمه: فرض کنید شما شهردار یا عضو شورای شهر در یکی از شهرهای ایران هستید که بودجه تون از پول نفت میاد نه از مالیاتی که مردم شهر پرداخت می کنن. دوره مسئولیتتون هم کوتاهتر از عمر یه جدول با کیفیت هست: مثلاً اگر یه جدول با کیفیت خوب ده سال کار می کنه طول مسئولیتتون چهار ساله. بنابراین احتمالاً ترجیح می دید هزینه کمتری صرف کیفیت جدول کنید چون ده سال بعد که دیگه شهردار یا عضو شورای شهر نیستید بعیده کسی به شما خدا بیامرز بگه که ده سال قبل چه جدولهای خوبی کار گذاشتید!برعکس، اگر بخشی از هزینه رو صرف رنگ کردن جدول کنید و شهرتون پر از جدولهای یکی در میون منگولتینا باشه، شهروندان احتمالاً بیشتر متوجه خدمت رسانی (!) شما می شن تا یک جدول خاکستری زشت اما با عمر طولانی. تازه هر از گاهی هم چشمشون به کارگرهایی میفته که دارن جدولها رو رنگ یا از بیخ تعویض می کنن و این حس که شهرداری خیلی زحمت کش هست و بودجه رو خرج شهر میکنه بهتر القا میشه. گلهای بنفشه وسط میدون و فواره های آب در بحبوحه خشکسالی هم همین نقش رو دارن! هر چه طول دوره مسئولیت (یا به عبارتی فاصله انتخابات شورا و شهردار) کوتاهتر، عمر گلها و مجسمه ها و جدولهای شهر هم کوتاهتر. اگر باورتون نمیشه که با رنگ کردن جدول و کاشتن گل بنفشه در گرمای 40 درجه نمیشه شهردار شد، مایلم خدمتتون یادآور بشم که ایران تنها کشوریست که با احداث دوربرگردون می شود رئیس جمهور شد، لذا شهردار شدن با جدول خیابون و گل بنفشه به نظر حقیر استبعادی ندارد!

اما اینکه چرا اینجا این مکانیزم تقریباً جواب نمیده و جدولها و میدونهای شهر زشت اما با دوام هستن، حداقل دو دلیل به ذهنم میرسه: اولاً اینجا تقریباً همه بودجه دولت و شهرداری از مالیات هست نه پول بادآورده نفت. بنابراین، یه شهروندی که در یه شهر دورافتاده زندگی می کنه نگاهش بر خلاف ایران، این نیست که شهردار و شورای شهر اصولاً وظیفه شون اینه که یه تیکه از دولت مرکزی بکَنن یا به اصطلاح حق مردم رو بگیرن. وقتی نگاه، استیفای حق و سهم خواهی از پول نفت باشه، طبیعتاً هر بودجه ای که خرج میشه نوعی غنیمت از دولت مرکزی محسوب میشه و اینکه کجا و با چه کاربردی داره هزینه میشه در درجه دومِ اهمیته: مهم اینه که بودجه برای شهر گرفته شده و کاملاً مشهود باشه که خرج شده، و چه خرج شدنی مشهودتر و توچشم تر از وسط میدون شهر یا جدول خیابونا. حالا گیرم که هر از گاهی در ولایت ما یه بارون تند هم زد و با ده دقیقه بارون، میدونای جنوب شهر رفتن زیر آب. شهرداری که به گلهای وسط میدون و جدول خیابونا رسیدگی نکنه اما سیستم فاضلاب شهر رو درست کنه، احتمال اینکه یه بارون تند در دوره مسئولیتش بزنه و مردم هم متوجه بشن که عدم آبگرفتگی معابر به برکت زحمات ایشون بوده چندان بالا نیست! برعکس اگر مردم هر شهر احساس کنن پولی که الان داره صرف کاشت گلهای بنفشه در گرمای 40 درجه میشه از طریق مالیات از جیب مبارک خودشون برداشته شده احتمالاً عکس العمل متفاوتی خواهند داشت. توی این حالت شهرداری هم تمام همّ و غمّش اینه که به مردم نشون بده پولشون رو خرج عطینا نمیکنه. مثلاً به جای کاشت گل بنفشه یا چهار تا بوته شمشاد میکاره یا سعی می کنه یه شرکت یا کسی رو پیدا کنه که به اصطلاح اسپانسر بشه و مثلاً هزینه کاشت و نگهداری گل و گیاهش رو برعهده بگیره تا بتونه پول مالیاتش رو خرج کارهای مفیدتر کنه. دور و بر منزل ما حداقل دو سه تا میدون دیده م که کنارشون یه تابلوی کوچیک نصب شده و مثلاً نوشته:

Landscape Maintenance Donated by XYZ Corporation

یعنی: هزینه نگهداری گل و گیاه توسط شرکت XYZ اهدا شده.

یه نمونه ش رو در عکس زیر آورده م:


اما دلیل دوم به نظرم ساختار حزبی اینجاست که باعث میشه افق رفتار سیاستمداران از جمله شهرداریها و شوراهای شهر و همینطور افق قضاوت مردم راجع به عملکردشون کمی طولانی تر از فاصله دو انتخابات (مثلاً چهارسال) باشه. مثلاً شهردار جمهوریخواه قبلی اگر خرابکاری کنه احتمالاً شانس انتخاب شهردار جمهوریخواه در دوره بعدی کمتر خواهد بود. توی مملکت ما هر چهار سال یک بار، دکمه ریسِت (reset) در تمام سطوح مدیریتی مملکت زده میشه و بعضی کاندیداها تا دقایق آخر ثبت نام، خودشون هم نمی دونن که قصد دارن کاندیدا بشن!

چون معمولاً توی ایران مسئولین خدمتگزار خیلی دل نازکن و زود ناراحت میشن (!)، این نکته رو آخر کار بگم: بحث اصلاً این نیست که شهردارها یا شوراهای شهر یا بقیه آدمای خوب یا بدی هستن. بحث اینه که اولاً صرف نظر از خوب یا بد بودن آدمها از نظر شخصی و اخلاقی، وقتی سیستم انگیزشی درست کار نکنه حتی آدمهای بسیار خوب هم ممکنه کژرفتاری کنن. بنابراین، اینطور نیست که شهردارهای اینجا آدمهای "خوبی" باشن و شهردارهای ایران آدمهای "بدی" باشن. اگر شهردار بوستون رو ببری سبزوار و شهردار محترم سبزوار رو بیاری اینجا، اینجا همینه که هست و اونجا همون که بود. ثانیاً یه سیستم انگیزشی خوب سیستمیه که حتی داغون ترین گزینه رو هم از داخل لُپ لُپ دربیاری و بذاری در رأس کار، سیستم تا حد معقولی به کار خودش ادامه بده (نمونه حیّ و حاضرش همینجا!). درست عکس مملکت ما که موقع طراحی سیستم ها فرض رو بر این میذاریم که همه افراد قراره جزو مخلص ترین و متعهدترین مدیران باشن و نعوذ بالله در حد امام معصوم میشه روشون حساب کرد. خب برادر من! ما اگر 313 نفر از افرادی با این استانداردها داشتیم که امام زمان (عج) تابحال ظهور کرده بود! اونوقت شما توقع داری با این وضعیت، در 1148 شهر ایران شهردار و اعضای محترم شورای شهر، جدولهای خیابونا رو همینطوری خاکستری رها کنن و میدونها رو به گل بنفشه آراسته نکنن؟!

-----------------------------------------------------

P.S.: اگر کنجکاوید که بعد این همه وقت چرا یهو چپ و راست وبلاگ آپدیت میشه دعاش رو به جون مادرعیال بکنید که چند روزیه از ایران اومده و شازده ای که در پست قبل راجع بهش نوشتم فعلاً سرش گرمه و تا حد خوبی بنده رو به فراموشی سپرده!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

Photo ID

- Daddy Finger, Daddy Finger, Where are you? Here I am, Here I am, How do you do?

- Mommy Finger, Mommy Finger, Where are you? Here I am, Here I am, How do you do?

- Brother [الخ]

- Sister [الخ]

- Baby [الخ]

اونایی که خیلی مذهبی ان، احتمالا صبح تا شب نوای دعا و قرآن توی خونه شون طنین اندازه، اونایی که نیستن، احتمالا صدای شهرام شب پره و جواد یساری طنین اندازه. ما هم این وسط گیر افتادیم و ورژنهای مختلف آهنگ بالا صبح تا شب برامون طنین اندازه!

منظور از ورژنهای مختلف، مثلا یه ورژنش این لینک پایینه:

علاوه بر این، به تعداد موهای سر من (که روز به روز داره کمتر میشه!) family های مختلف هست که آقا متین ما با دقت و وسواس خاصی دنبال می کنه. از خانواده همبرگر بگیر که شامل همبرگر پدر، همبرگر مادر و بچه همبرگرها میشه تا مثلا خانواده سگ و گربه و غیره و ذلک! ویژگی مشترک این خانواده ها اینه که همگی 5 نفره هستن (به تعداد انگشتان دست!)

علاوه بر ورژنهای کامپیوتری، روزی چند ساعت هم در منزل ما کنسرت زنده برگزار میشه! (خوشبختانه منزل ما در تیررس دوستان زحمت کش "اداره تعطیل کنندگان و برهم زنندگان کنسرت های دارای مجوز از وزارتخانه رسمی مملکت" نیست...) آقا متین چند تا عروسک انگشتی داره که روزی چند بار هر 5 انگشتشو پر می کنه و اجرای زنده داره. کنسرت هم ورژنهای مختلف داره و تقریبا هرگونه شیئی که بشه بذاری روی انگشتت مورداستفاده قرار میگیره. ذیلا دو عکس از این کنسرتها:

 

خلاصه که دو سال تجربه پدر بودن داستان از این دست زیاد داره و باید راجع بهش وبلاگها نوشت!  پدر و مادر بودن پارادوکس عجیبیه چون به محض اینکه کنسرت زنده (موقتا!) قطع میشه ( = متین از خستگی غش میکنه تا یکی دو ساعت که دوباره باتریاش شارژ بشن) تقریباً بدون استثناء در کمتر از نیم ساعت هم من و هم عیال دلمون براش تنگ میشه و آرزو می کنیم هرچه زودتر بیدار شه. (بماند که نیم ساعت بعد از بیدار شدن باید یک منفی در جمله بالا ضرب کنیم!) پدر که میشی هم باید فسفر بسوزونی هم کالری! فسفر از این جهت که هر حرکتی که میکنی، دو تا چشم و دوتا گوش تیزبین دنبالته و ریز به ریز ثبت می کنه و دو دقیقه بعد عینش رو تحویلت میده! بسی مثالهایی دارم که متین کاری کرده که بهش گفتم نکن این کارو، و بلافاصله یادم اومده دو دقیقه قبل خودم اون کارو کرده بودم و گل پسر بابا داره کپی برابر اصلشو تحویلم میده! من باب نمونه، یه بار لپ تاپ رو به تلویزیون وصل کرده بودیم و مشغول تماشای فیلم بودیم که یه لحظه خواستم فیلمو pause کنم. از روی تنبلی و به جای خم کردن کمر مبارک، چون لپ تاپ روی زمین بود بی اختیار با انگشتان پا زدم روی دکمه space که فیلم متوقف شه. 5 ثانیه بعد شازده بغلم وایساده و داره سعی میکنه با انگشتای فسقلیش روی کیبورد بزنه! حالا تو بیا و بگو این کار زشته نباید بکنی...

کلی هم باید کالری بسوزونی، به دو دلیل: اولا کلی باید بالا پایین بپری و شکلک دربیاری تا آقا متین لطف کنه و یکی دو ژول انرژی بسوزونه لبای مبارکو باز کنه و بخنده! ثانیا، اصلا گیرم که وقتی بازی می کنید فرزند دلبندتون هم دقیقاً کارای شما رو بکنه، در اینصورت هم شما باید 80 کیلو هیکل رو جابجا کنید و اوشون 8 کیلو! خلاصه هرجور حساب کنید کم میارید! اون موقعست که به استعدادهای درونی خودتون واقف میشید و می فهمید که میشه ساعت 9 شب برسید خونه و تا درو باز کنید آقا متین انگشت سبابه تونو سفت بگیره و بکشه: "بابا! بابا! بادی! بادی!" (بادی = بازی) تا عیال زحمت آماده کردن شامو میکشه شما کلی پشتک بارو زدید و فوتبال بازی کردید! ولی یه اتفاق باحال دیگه هم میفته و اون اینکه به محض اینکه درو باز می کنید و انگشت سبابه تون گرفتار میشه، هرچی خستگی و گرفتاری فکری و فشار کار و دنیای خشک و بی روح بزرگسالی هست رو از بیخ فراموش می کنید. درست مثل دکمه reset کامپیوتر! واقعا انگار در مغز پدر و مادرا یه دکمه ای تعبیه شده که فقط این فسقلیها می تونن فشارش بدن و وقتی دکمه زده میشه، کلاً دنیا عوض میشه!

اندر مزایای دیگر پدر شدن اینه که زبانتون به شدت تقویت میشه. مثلاً همین خود من: الان به جرأت میتونم بگم به چهار زبان زنده دنیا مسلط هستم: فارسی، انگلیسی، عربی، متینی! (قصد دارم این آخری رو توی رزومه م اضافه کنم!)

البته تسلط من به زبان "متینی" به اندازه عیال نیست و گاهی وقتا نیاز به ترجمه پیدا می کنم و عیال به دادم میرسه. به خصوص چند هفته ایه که آقا متین با اعتماد به نفس کامل یه سری جملاتی رو بیان میکنه که بنده که سهله، به Sirri و google translate هم بدید هنگ می کنن و فقط عیاله که میتونه بفهمه این عبارتی که ایشون تلفظ فرمودن، فهوای کلامشون چی بوده دقیقاً! عجالتاً یه سری لغاتی که تابحال یاد گرفته م:

بوق بوق = ماشین

راون راون = اتوبوس (توضیح: منظور حضرتش round and round است که اشاره به چرخهای اتوبوس داره در آهنگ معروف Wheels on the bus!)

خاکا جم = لودر (وجه تسمیه: خاکها رو جمع می کنه!)

آقابالا = نردبان (وجه تسمیه: آقا رو می بره بالا!)، گاه به معنی ماشین آتش نشانی دارای نردبان هم هست.

گوگی گوگی = آمبولانس (صدای آمبولانس!)

هَنَّه = هنداونه (علاقه وافر متین به هندوانه خودش داستانیست!)

جیجّه = گوجه

کاکا = کاهو

توتی = همون توتو یا جوجه، گاهی به معنای توت فرنگی هم استفاده میشه.

مو مو = گاو (گاوای خارجی برخلاف گاوای ایرانی که "ماما" می کنن، "مومو" می کنن!)

چِش چِش = مداد (وجه تسمیه: با مداد میشه چشم چشم دو ابرو کشید!)

تو دا = دو تا (دو عدد)

بابا بَگَل (با دستان باز و نگاه به بالا!) = بابا! بغلم کن

بابا دَدیی‌ی‌ی (با "ی‌ی‌ی‌ی" کش دار!) = بابا! Daddy (بیا باهم آهنگ Daddy Finger رو بخونیم)

بابا بادی‌ی‌ی‌ی (با "ی‌ی‌ی‌ی" کش دار!) = بابا! بازی (بیا بریم اتاقم با اسباب بازیام بازی کنیم)

اَممممم = گرسنمه غذا بدید بخورم

آبوووو (با "وووو" کش دار!) = تشنمه آب بیارید (متین اینجا رفیق شیرازی نداره و ما هنوز نفهمیدیم اینو از کجا آورده!)

دُودُوره = دوباره (یعنی هر کاری که داشتی میکردی رو دوباره تکرار کن)

موقع رفتن به شرکت (یا به قول متین شیکَت) هم داستان داریم:

متین: بابا الو! (یعنی بابا موبایلتو برداشتی؟)

بابای متین: آره پسر گلم!

متین: بابا کیلید! (یعنی بابا کلیداتو برداشتی؟)

بابای متین: آره پسر عزیزم!

متین: بابا گَذا! (یعنی بابا غذاتو برداشتی؟)

بابای متین: بعله پسر قشنگلم!

متین: بابا کولا (یعنی بابا کلاهتو برداشتی؟)

بابای متین: بعععععله! (در حال دویدن به سمت آسانسور جهت جا نموندن از اتوبوس)

خلاصه که جوون که بودیم فکر می کنیم شاخ غولو شکستیم که نمره بخش لغات GRE رو 580 آوردیم! زهی خیال باطل که بتونم همون نمره رو برای زبان متینی بیارم!

از دنیای شیرین پدر بودن که بگذریم، چهار کلمه حرف بزرگونه هم من باب خالی نبودن عریضه بنویسیم... مهر پارسال که ایران بودم به این موضوع زیاد فکر می کردم:

یکی از آرزوهایی که به دل من (و احتمالاً اکثر قریب به اتفاق ایرانیا) مونده، اینه که یک بار در زندگی به اداره ای در وطن عزیزمون مراجعه کنیم و همه مدارک موردنیاز همراهمون باشه! به قول فامیل دور من از بچگی آرزوم بوده که مدارکم تکمیل باشه! گاهی قبل از رفتن به یه اداره با اعتماد به نفس خاصی به خودم یادآوری می کنم که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو توی پوشه مدارکم گذاشته م و این دفعه مو لای درزش نمیره، غافل از اینکه چند دقیقه بعد قراره کارمند محترم گوشه دندونش برق بزنه و یا به جای عکس سه در چهار، شیش در چهار بخواد، یا اول ببینه از میان کارت ملی و شناسنامه کدومشو همراه نداری و بعد بگه اونی که داری نیاز نیست و دقیقاً اون یکی دیگه که همراهت نیست نیازه!

علاوه بر تنوع مدارک درخواستی، حجم اطلاعات درخواستی در ادارات مملکت هم شگفت آوره! به نظر می رسه قاعده کلی در طراحی نظام اداری، فرمهای اطلاعات و رویه های اداری در ایران اینه که هر اطلاعاتی که فرد داره باید ازش گرفته بشه، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. مثلا شغل همسر، نام پدر همسر، مذهب همسر، وضعیت نظام وظیفه، شماره ملی پدر و مادر و هرچیزی که فکرشو بکنید لازمه در فرم مربوطه ثبت بشه. فرقی هم نمی کنه که کارت سوخت میخوای بگیری یا رفتی ستاد انتخابات برای ثبت نام کاندیداتوری ریاست جمهوری.

در ولایت فرنگ اما اوضاع کمی متفاوته! مثلاً یه مفهومی دارن به نام Photo ID (کارت شناسایی عکس دار)، که تقریباً هرجا میری همین یک قلم رو ازت میخوان. به جز موارد خیلی خاص، فرقی هم نمی کنه که گواهینامه نشون بدی یا پاسپورت یا State ID (چیزی شبیه کارت ملی ما که البته اجباری نیست). هنوز که هنوزه برای من سواله که تو مملکت ما از نظر احراز هویت، کارت ملی و شناسنامه چه برتری نسبت به هم دارن که بعضی جاها شناسنامه رو قبول می کنن و بعضی جاها کارت ملی و بعضی جاها هردو لازمه. گواهینامه رو هم که خیلی از جاها کلا تحویل نمی گیرن. کارت پایان خدمت یا معافیت هم ایضاً! باور بفرمایید یکی از خدمات مهمی که میشه در کارزار انتخاباتی خرداد امسال روش مانور داد، همین الزام سیستم اداری مملکت به رسمیت شناختن همه ID یا کارتهای شناسایی هست که خودِ دولت خدمتگزار صادر کرده! کلی کیفیت زندگی در ایران رو بهبود میده و میتونه برای نامزد موردنظر رأی جمع کنه!

 یه نکته دیگه که باز کیفیت زندگی توی ایران رو به شدت میتونه بالا ببره و اثربخشیش از طرح های "تکریم ارباب رجوع" در سازمانهای دولتی به مراتب بالاتره، ریشه کن کردن درخواست کپی مدارک هست! اینجا من تقریبا ندیده ام که جایی ازت کپی یک مدرک رو بخوان. اگر کپی لازم باشه همونجا کارمند مربوطه میره و خودش کپی رو تهیه میکنه. به اینم نظرم اینم میتونه یکی از آیتمهای تبلیغاتی انتخابات امسال باشه. کلی جای بهانه جویی برای راه نینداختن کار مردم به بهانه نقص مدرک رو میشه با این کار بست!

از نظر جمع آوری اطلاعات هم، اینجا دقیقاً عکس ایرانه! یعنی تمام تلاششون اینه که حداقل اطلاعات لازم رو جمع آوری کنن، به دو دلیل: اولاً اطلاعات وبال گردنه چون مثلا اگر اداره آب و فاضلاب استان، اطلاعات فیش حقوقی شما و مذهب همسرتون رو داشته باشه و بعد سیستم نرم افزاریش هک بشه، بدجوری به دردسر میفته و ملت می تونن یه حال اساسی بهش بدن توی دادگاه. دلیل دوم هم مربوط به قانونی به نام Paperwork reduction act هست که در سال 1980 تصویب و در 1995 اصلاح شده و هر ارگان و سازمان دولتی که قصد جمع آوری اطلاعات از عموم مردم  (یعنی بیش از 10 نفر افراد غیر کارمند دولت) رو داره ملزم به رعایت یک دستورالعمل کرده. از جمله اینکه هرگونه درخواست جمع آوری اطلاعات از عموم مردم باید قبلاً توسط یکی از ادارات دفتر مدیریت و بودجه (Office of Management and Budget) به نام OIRA تایید بشه. بر اساس این قانون، هیچ فردی رو نمیشه وادار به پر کردن فرم اطلاعاتی کرد که توسط این اداره تأیید نشده و کد رسمی نداره. برای گرفتن این مجوز، سازمان یا ارگانی که درخواست کننده جمع آوری اطلاعات هست باید با ارسال درخواست مطابق این فرم، دفتر مذکور یعنی OIRA رو متقاعد کنه که جمع آوری اطلاعات مذکور ضروری هست و برنامه مدونی هم برای استفاده از اون اطلاعات ارائه کنه. تازه قبل از اجرای اون هم 60 روز باید برنامه خودش رو برای جمع آوری اطلاعات در معرض عموم قرار بده و به ملت فرصت بده که اگر نظری یا پیشنهادی دارن ارائه کنن.

نکته جالبتر اینکه اون سازمان باید تخمینی از باری که به دلیل پر کردن فرم بر دوش عموم گذاشته میشه (public burden) از جمله میزان زمان صرف شده رو به عموم اعلام کنه. به عنوان نمونه، فرم Y9-C یکی از فرمهای معروف بانک مرکزی امریکا هست که هلدینگهای بانکی باید پر کنن. توی پاورقی صفحه اول توضیح داده که مطابق قانون مذکور، تخمین زده ایم که به طور میانگین برای پر کردن این فرم 50 ساعت زمان نیاز هست و هر نکته یا ایرادی به این تخمین وارد می دونید به فلان آدرس می تونید ارسال کنید.

اگر در امریکا زندگی کرده باشید می تونید کمی فکر کنید و احتمالا تصدیق خواهید کرد که بجز فرمهای درخواست ویزا یا مثلا گرین کارت و مهاجرت و غیرهم، در مورد سایر سازمانها معمولا اطلاعات درخواستی، حداقل ممکن هست. برعکس در مملکت عزیز ما از همون در که وارد اداره میشی باید یه ربع تا نیم ساعت بشینی روی صندلی اداره موردنظر (اگر صندلی در کار باشه) و شروع کنی شناسنامه جد و آبائتو بریزی روی میز تا بتونی فرم ها رو یکی پس از دیگری تکمیل کنی.

خلاصه که بنده نظام اداری ایران رو توصیه می کنم به زهد و پارسایی و به قول فرنگیها مینیمالیسم در جمع آوری اطلاعات!

دستها رو بالا ببریم و همه باهم دعا کنیم که: اللّهمَ ارزقنا قِلَّةَ الفُرمِ و الجمع آوری الاطلاعات و زیادةَ الفِکرِ و الآیکِیو (!) فی اداراتِ الدّولتیِ الایران...

---------------------------------------

پ.ن: به خاطر گرفتاریهای زندگی حدود یک سال از پست قبلی میگذره، البته یک پست در مورد کار نوشته بودم که ناچار شدم از حالت عمومی خارج کنم.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

How to Dress

فرض کنید تیم کوهنوردی ایران قله کلیمانجارو رو فتح کرده و برگشته و دسته گل دور گردنشون انداختن توی فرودگاه، از پله برقی طبقه دوم که میان پایین، دوربینا میریزن دورشون و خبرنگار واحد مرکزی خبر، مثلا آقای "حسینیِ بای" یا "اسماعیل فلاح" یا "حمید معصومی نژاد"، با شور و هیجان زایدالوصفی میاد جلو و اولین سوالی که میپرسه اینه: ببخشید، شما وقتی میخواستید قله کلیمانجارو رو فتح کنید، بند کفشتونو هم خودتون بستید یا نه؟!

اگه خارج از ایران درس خوندید و بعد از دفاع، هوس سفر به ایران به سرتون زده منتظر باشید همون حس اعضای تیم کوهنوردی بعد از شنیدن سوال فوق بهتون دست بده! چون مکالمه زیر به کرات پیش خواهد اومد:

پدر/مادر/فک/فامیل/دوست/آشنا: خُعب، به سلامتی شنیدم دفاع کردید...

شما: بعله، خدا رو شکر تموم شد دیگه.

پدر/مادر/فک/فامیل/دوست/آشنا: ببینم، یعنی الان همه پایان نامه تو به زبان انگلیسی نوشتی؟!

شما (با کمی تعجب و مکث): خب بعله دیگه... توی دانشگاه که کسی فارسی نمی فهمه...

پدر/مادر/فک/فامیل/دوست/آشنا: اونوقت یعنی توی جلسه دفاعتم انگلیسی صحبت می کردی؟!

شما (نگاهی به دور و بر در جستجوی دیوار برای کوبیدن سر!): بعله!!

بنده کلا به صورت مفید، حدود 2-3 هفته صرف نگارش متن پایان نامه و کمتر از 10 ساعت صرف آماده کردن اسلایدهای ارائه و کمتر از 1 ساعت تمرین برای نحوه ارائه در جلسه دفاع داشتم و بقیه این 5 سال رو یا باید کتاب و مقاله می خوندم یا با دیتا و نرم افزار و کدنویسی کُشتی می گرفتم، اونوقت نمی دونم چرا این عزیزان دل، نوشتن متن پایان نامه و  یک ساعت ارائه در جلسه دفاع به زبان انگلیسی رو شکستن شاخ غول می دونن و مثلا پیدا کردن موضوع و جمع آوری دیتا و کد زدن توی نرم افزارو به عنوان نون اضافه ساندویچ فلافل درنظر می گیرن! 

خلاصه که خودباوری ملیمون در حدیه که ملت انتظار دارن دوره های دکترا در امریکا به زبان فارسی آموزش داده بشه و مثلا اساتید ما موظف باشن یه دوره زبان فارسی بگذرونن تا متن پایان نامه فارسی و دستاوردهای علمی جوانان غیور ایرانی رو متوجه بشن...

عرض شود که... مدتیه میخوام راجع به موضوع لباس پوشیدن بنویسم ولی تنبلی مانع شده، اما گذروندن ایام عید در دیار سربداران و لباسای نو  و تیپ های جیگولی ملت بالاخره متقاعدم کرد که بنویسم. ضمنا این پست از اینجا به بعد مردونه میشه، در نتیجه خانم های محترم می تونن یه کار مفیدتر انجام بدن، مثلا توی اینستاگرام لباس مجلسی نگاه کنن... (شاید عیال هم در یک پست جداگانه برای بانوان محترمه نویسه!)

اوایل دوران لیسانس یه کیف سامسونت قهوه ای گت و گنده داشتم که مامانم از مکه آورده بود. کتاب Calculus آدامز (یا به قول خودمون آدامس!) رو که دو سه کیلو وزنش بود مینداختم توش و با شلوار کبریتی یا لی و کفش کتونی خوشحال و خندان لخ لخ کنان میرفتم دانشگاه. کلی هم احساس خوبی داشتم راجع به تیپم! اینو برای این گفتم که همین اول بگم بعضی از این سوتی هایی که قراره راجع بهشون صحبت کنم، اگه واسه شما جوکه واسه ما خاطره س! فلذا، واضح بوده باشد که صرفا نکاتیست که به تجربه یا دقت در نحوه لباس پوشیدن دیگران یا خوندن اینور و اونور به ذهنم رسیده.

اولاً کلاً چون لباسای مدرن امروزی (یعنی کت و شلوار و پیرهن رسمی و کراوات) به صورت سنتی توی فرهنگ ما نبوده و خیلی مصنوعی وارد شده، حس و درک درستی راجع بهشون نداریم و به همین دلیل، یه سری خطاهای رایج راجع بهشون داریم. مثلا اگه خارج از ایران توی یه مراسم دیدید یه آقایی کراوات مشکی و سفید با راه راه های کلفت داره (تو مایه های شکل زیر)، میتونید با احتمالا بالای 80 درصد حدس بزنید ایرانیه! به دلایل نامعلومی، مردای ایرانی ارادت خاصی به این نوع کراوات دارن.

 

یه نمونه دیگه ش اینه که توی ایران کت شلوار1 به عنوان لباس کار هم کاربرد داره! مثلا خیلی از مغازه دارای قدیمی سبزوار لباس کارشون کت شلوار با یه عمامه زرد یا سبز و گیوه هست. این منحصر به ما ایرانیا هم نیست و کلا ملت هایی که این لباسا از قدیم توی فرهنگشون نبوده خطاهای عمومی زیاد دارن: مثلا توی ترکیه ترکیب لباس نیم آستین با کراوات (اونم از نوع پت و پهن) زیاد می بینی!

یه توصیه ایمنی هم دارم و اون اینکه بعد از خوندن این پست اگر خواستید تلویزیون نگاه کنید از دیوار فاصله بگیرید، چون ممکنه با دیدن مجری محترم که به سلیقه طراح لباس محترم، پیرهن سبز فسفری جیغ رو با کت شلوار براق طوسی پوشیده برای کوبیدن سر به دیوار وسوسه شید.

از موارد کاملا بدیهی مثل نپوشیدن کت و شلوار با کفش ورزشی (!) که بگذریم، نکاتی که به ذهنم میرسه رو از نسبتا بدیهی به کمتر بدیهی مرتب کرده م:

1- جان من انقد کت و شلوار براق نخرید! فکر کنم سبزوارِ ما یکی از بزرگترین بازارای کت شلوار براق در خاورمیانه ست، ولی کلا کت و شلوار براق به جز موارد خیلی خاص، کاربردی نداره. بنابراین اگر کارمند بانک هستید، لطفا با کت شلوار براق نرید سرکار!

2- کت شلوار می خرید خواهشاً و مراماً این مارک سر آستینشو (عکس زیر) بکَنید بندازید دور! مثل این می مونه که برید پراید 141 از سایپا تحویل بگیرید ولی دلتون نیاد مشمای صندلیاشو بکَنید! حتی مورد داشتیم طرف کت شلوار خریده ولی سر آستینش مارک نداشته، برده خیاطی که یکی براش بدوزه شیک بشه! 

3- کلا با کت شلوار، جوراب رنگ روشن یا طرخ دار مثل سفید و صورتی و سبز پسته ای نپوشید! جوراب باید تیره باشه و ترجیحا ساده  و بدون طرح. این مورد رو اخیرا خودم سوتی دادم: از ولایتمون یه جفت جوراب خریدم و با کت شلوار پوشیدم، بعد متوجه شدم روی جوراب، مارک سیب گاز زده Apple درح شده! بیچاره تن استیو جابز در گور...

4- یه کت شلواری بخرید که تکلیفش با خودش معلوم باشه! یعنی معلوم باشه این الان سبزه یا قهوه ای یا طوسی یا سورمه ای. یه چیزی که من توی کت شلوارای ایرانی دیده م اینه که گاهی دو سه تا رنگ قاطی داره، مثلا طوسیه ولی یه نمه به سبزآبی میزنه و راه راه قهوه ای هم داره. درست برخلاف کت شلوارایی که در فرنگ میفروشن: معمولا یه رنگ مشخص داره. فایده ش اینه که راحتتر و شیک تر میشه با لباسای دیگه سِت کرد.

5- اگر کت شلوارتون راه راه هست دیگه پیرهنتون راه راه نباشه. قاعده کلی اینه:

کت شلوار راه راه + پیرهن ساده = آری

کت شلوار ساده + پیرهن راه راه = آری

کت شلوار ساده + پیرهن ساده = آری

کت شلوار راه راه + پیرهن راه راه = نُچ!

 6- رنگ پیرهن و کت شلوارتونو یکی انتخاب نکنید. مثلا اگه کت شلوارتون قهوه ای هست، دیگه رنگ پیرهن و کفش و کمربند و قاب عینک و لنز داخل چشمتون رو قهوه ای انتخاب نکنید! عکس زیر میتونه راهنمای خوبی باشه. به همین ترتیب، اگه اهل کراوات زدن هستید، رنگ کراوات و پیرهن یکی نباشه. مثلا پیرهن صورتی و کراوات صورتی اصلا جالب نیست. 

 

 7- هیچ وقت دکمه پایین کت رو نبندید! مثلا اگه کتِ دو دکمه دارید، فقط دکمه بالا رو ببندید. اگر کت سه دکمه دارید، اول دکمه وسط، بعد اگه خواستید خیلی محکم کاری کنید (!) دکمه بالا رو ببنید. بعضا دیده شده طرف کت شلوار سه دکمه تنشه و فقط دکمه پایین رو بسته...

8- کت شلوار (حداقل در امریکا اینطوریه) 5 تا سایز داره. دو تاش مربوط به دورکمر و قد شلواره، سه تای دیگه ش مربوط به کت هست. یکی یه عدده که سایز کلی کت هست. یکی دیگه هم Slim Fit و Regular Fit و Classic Fit هست که میزان چسب یا  گشاد بودن کت شلوار رو تعیین میکنه. آخری هم R یا S یا L هست که منظور، قد کت هست. به عنوان قاعده کلی، نژاد ما ایرانیا طوریه که نسبت بالاتنه به قد فرد خیلی بیشتر هست از یه ایتالیایی یا هلندی. به همین خاطر اکثرا باید قد کت رو S انتخاب کنیم وگرنه بدجوری به تنمون گریه می کنه! خیلی از کت شلوارا توی ایران، اینو رعایت نمی کنن (یعنی R یا L هستن) و به همین دلیل خوش ایست نیستن. صرفا افراد قدبلند با پاهای دراز باید سراغ L برن. 

اینا نکات اورژانسی بود که باید با دو فوریت بره صحن علنی و تصویب شه! کلی نکات ریز دیگه هست که البته اگه خیلی وسواسی یا به قول بعضی سوسول (!) هستید می تونید با سرچ کردن توی اینترنت پیدا کنید. مثلا اینجا و اینجا کلی توضیحات ریز و درشت راجع به سِت کردن و سایز و رنگ داره. باشد که همه باهم خوش تیپ باشیم!

من جواب سوالی که در پست ماقبل آخر دادم رو هم بدم و  عرضم تمام! سوال این بود که چرا خیلی از نامه های تبلیغاتی که شرکتها با پست میفرستن، یه چیزی شبیه چک یا کارت اعتباری توش هست؟ جواب رو هم خیلی ها درست گفتن و اون اینکه مشتری با دیدن کارت اعتباری یا چک الکی، ناخودآگاه کارت یا چک واقعی رو خیلی نزدیک تر و دست یافتنی تر میبینه و بنابراین، احتمال اقدام کردن برای دریافتش افزایش پیدا می کنه. مثل این میمونه که به بچه بگی: "اگه شیطونی نکنی بهت جوجولات می دم". یا اینکه یه جوجولات از جیبت دربیاری و نشونش بدی و همزمان این حرفو بزنی. احتمال اینکه در حالت دوم شیطونی نکنه بالاتر خواهد بود... این توصیه رو از یک پدر بشنوید!

-----------------------------------------

1- مِن بعد در این پست، منظور از "کت شلوار" همون "کت و شلوار" هست.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

.Mr. Dr

برادر من، خواهر من، به این میگن address (آدرس!):

"تهران، سعادت آباد، کوی فراز، پلاک 25، واحد 3"

به این میگن direction (شاید "جهت یابی" ترجمه مناسبی باشه):

"تهران، سعادت آباد، بزرگراه یادگار، بعد از رودخونه فرحزاد، ضلع شمالی بزرگراه، کوی فراز، بعد از چهار راه دوم، سمت راست، درب قهوه ای مایل به صورتی، کنار سطل آشغال شهرداری، زنگ سوم از بالا"

ما توی ایران معمولا این دومی رو داریم، نه اولی! و این کلی زندگی رو سخت کرده. مثلا سیستم پستی ما رو گاهی مختل میکنه و نامه یا بسته های پستی ممکنه به مقصد نرسه. اما اینکه چی شده که این مشکل توی کشور ما وجود داره، به نظرم دو تا دلیل داره:

یکیش غیر استاندارد بودن ساخت شهرها و همینطور نامگذاری اونها. مثلا ممکنه توی سعادت آباد 10 تا کوچه به نام شهید موسوی باشه، یا سه تا بن بست به نام شقایق باشه.

دلیل دومش هم اینکه، به دلیل رایج نبودن استفاده از سیستم های GPS بین مردم، شما حتی اگر یه دونه کوچه شقایق توی سعادت آباد داشته باشی، نمی تونی بدون داشتن direction مقصد رو پیدا کنی.

خوشبختانه این دومی رو گوگل داره زحمتشو میکشه برامون! زمستون امسال که ایران بودم، کیفیت Google maps در ایران به شدت بهبود پیدا کرده بود و تا حد خوبی میشد روش حساب باز کرد. چیزی که فکّ منو آویزون کرد نشون دادن لحظه ای ترافیک بود! یعنی من نمی دونم این موجودات انگیزه شون چیه از اینکار! دو سه بار ازش استفاده کردم و تا حد زیادی راضی کننده بود. واقعا توصیه می کنم به خصوص راجع به مسیرهایی که هر روز میرید لااقل یکی دو بار استفاده کنید تا مطمئن شید مثلا مسیر منزل تا محل کارتون که 30 سال بهش رفت و آمد داشتید کوتاهترین مسیر ممکن بوده.

کافیه گوگل بتونه روزی 5 دقیقه این مسیر رو کوتاهتر کنه، در طی سی سال زندگی کاریتون حدود هزار ساعت در عمرتون صرفه جویی میشه. البته ازونطرف احتمالا دوستان زحمت کش صنعت خودرو با تولید خودروهای باکیفیت وطنی و تولیدکنندگان محترم امواج پارازیت با فشار یک دکمه 2-3 هزار ساعت از عمرتونو کم می کنن!

یه فایده دیگه هم استفاده از GPS داره، و اون اینکه رانندگان تاکسی کمتر لازمه فسفر بسوزونن. انصافا من شخصا فکر نمی کنم سی سال هم پشت تاکسی بشینم استعداد حفظ کردن اینهمه کوچه پس کوچه و خیابون توی تهران داشته باشم که این عزیزان، مثل کف دست میشناسن. جالبه بدونین این مهارت یاد گرفتن آدرسهای پیچیده در تهران که قشر زحمت کش تاکسی داران توی مملکت ما به صورت خودجوش و در قالب learning by doing آموخته ن، توی لندن براش یه مدرسه به نام The Knowledge وجود داره که به راننده های تاکسی آموزش میده کوتاهترین مسیر ممکن رو پیدا کنن. تازه برای اینکه بتونن مجوز تاکسی بگیرن، افراد باید آزمون بدن و مثلا یه مبدأ و مقصد رو بهشون میدن و اونا باید کوتاهترین مسیر ممکن رو طی کنن تا بتونن قبول بشن و مجوز تاکسی بگیرن. البته این موسسه هم همین دو ماه قبل با رواج GPS و اومدن Uber درش برای همیشه تخته شده!

اما در مورد دلیل اول، به نظرم هنوز راه درازی در پیشه ولی اگر این اتفاق بیفته و آدرسها استاندارد بشه، خیلی میتونه زندگی مردم رو بهبود بده. مثلا همونطور که گفتم اگر سیستم پست، قابل اعتماد و ارزون و سریع باشه (که استاندارد بودن آدرسها یکی از عوامل مهمش هست)، یکی از زیرساختهایی هست که واقعا کلی آسایش مردم رو زیاد میشه و کیفیت زندگی رو افزایش میده. اینجا تقریبا همه کارای اداری آدم با تلفن و پست و اینترنت انجام میشه و به ندرت نیاز به مراجعه حضوری هست. 

یکی از اساتید مشهور مالی و حقوق (law and finance) به نام Rafael La Porta که مقالات خیلی معروفی در این حوزه داره (سری مقالات LLSV)، یه ایده جالبی زده: ایشون برای سنجش میزان کارایی سیستم های اداری کشورهای مختلف و همینطور میزان کارا بودن سیستم های دولتی، اومده به 159 کشور جهان هر کدوم 10 نامه به یه آدرس من درآوردی پست کرده و روش نوشته: در صورت عدم امکان تحویل به مقصد، لطفا به آدرس فرستنده برگردانید. 

بعد نشسته و آمار گرفته که از هرکدوم از این کشورها چند تا از نامه های فرستاده شده واقعا برگردونده میشن. مثلا در طی یک سال بعد از ارسال نامه ها، تنها 59% شون برگشته ن. و 42 کشور هم کلا نامه ها رو برنگردونن، که اکثرا کشورهای افریقایی و روسیه و چندتای دیگه بودن (خیلی کنجکاوم بدونم به ایران هم فرستاده یا نه!). بعد تست کرده و نشون داده که کمتر از نیمی از تفاوت ها میان کارایی سیستم های پستی رو میشه با تفاوت در تعداد پرسنل شرکت های پست یا تکنولوژیشون توضیح داد! به عبارت دیگه، حتی با فرض داشتن تکنولوژی و امکانات یکسان، تفاوت فاحشی بین میزان قابل اتکا بودن سیستم های پستی در یه کشوری مثل ایران و کشوری مثل امریکا هست. 

نکته مهمترش اینه که میزان بازگشت نامه ها، ربطی به سیاست و فساد هم نداره، چون کارمند اداره پست که کارشو درست انجام نمیده، نه به دلیل شرایط خاص سیاسی و حزبی هست و نه به دلیل دریافت رشوه. صرفا یه تیکه کاغذ هست که باید برگردونده بشه... خلاصه که مثل قبل که بارها تکرار کرده م، توسعه فقط به پول داشتن و ماشین بنز سوار شدن نیست، به همین زیرساخت ها و سیستم هایی هست که در طول شبانه روز برای امرار معاش باید باهاشون سروکله بزنی و اگر خوب کار کنن، کلی میشه از زندگی بیشتر لذت برد و استفاده کرد...

آقا بگذریم از این حرفا... چهار کلمه هم اندر احوالات این حقیر: بالاخره غول مرحله آخرو کشتم و تبدیل شدم به یک فروند "آقای دکتر"! الان چند ساعتیه که دفاع کردم و همینطور نشستم که اون هاله نوری که بعضی آقایون و خانومهای دکتر دورشون می بینن دورمو بگیره، ولی فعلا که خبری نیست! ولی به جاش عنقریبه که برم لای ابرها! البته منظورم از خوشحالی نیست، به قول فرنگیا literally! یعنی واقعا قراره برم لای ابرا.. منتظرم که از دانشگاه مستقیم برم فرودگاه برای رفتن لای ابرا و پرواز به وطن!

خلاصه که از ما که گذشت، ولی دو سه تا توصیه مشفقانه بهتون بکنم. اولاً که تا می تونید طرف دکترا نرید (که دکترا آسان نمود اول...)! ثانیا اگر حماقت کردید و رفتید و از میدون مین گذشتید و رسیدید به جایی که باید دفاع کنید، جلسه دفاع رو برای روز دوم عید نذارید! ثالثا، اگر حماقت کردید و جلسه دفاع رو برای روز دوم عید گذاشتید، لااقل پیش بینی هوا رو چک کنید و فراموش نکنید که در بوستون زندگی می کنید و روز دوم عید هم ممکنه 15 سانت برف بیاد! رابعا، اگه حماقت کردید و خواستید روز دوم عید دفاع کنید و هوا رو هم چک نکردید، لااقل شب قبل از دفاع تصمیم نگیرید کوکوی سیب زمینی درست کنید، چون از بس گیج و منگید، ضمیر ناخودآگاهتون به هوای سالادالویه، تخم مرغا رو هم به همراه سیب زمینیا آب پز میکنه و بعد، به عنوان اولین کسی که کوکوی سیب زمینی رو با تخم مرغ آب پز تهیه کرده اسمتون در تاریخ ثبت میشه! خامسا، اگه حماقت کردید و روز دوم عید خواستید دفاع کنید و شب قبلش هم کوکوی سیب زمینی با تخم مرغ آب پز درست کردید، همون شبی که صبحش دفاع کرده اید بلیط برای سفر به ایران نگیرید! اینطوری نه از دفاع چیزی حالیتون میشه، نه از عید، نه از سفر به ایران! سادسا، اگر حماقت کردید و به فاصله 12 ساعت از دفاع، بلیط برای ایران گرفتید، بلیط برگشتتون رو درست شب قبل از تولدتون نگیرید که روز تولدتون، اینجا دور از خانواده و تنها باشید! سابعا اگر حماقت کردید و بلیط برگشتتون رو شب قبل از تولد گرفتید،  حدود 12 ساعت بعد از برگشت از ایران و مصادف با روز تولدتون، برنامه ریزی نکنید برای سفر به نیویورک و گذروندن دوره سه روزه آموزشی و معرفی (orientation) شرکتی که قراره توش کار کنید! اگر این هفت حماقت رو همزمان مرتکب شدید، به قول فامیل دور، من دیگه حرفی ندارم.... شک ندارم ابوسعید ابوالخیر و مریدانش هم این شیرین کاریهای منو بشنون، در دَم نعره ای بزدندی و مریدان همی گرد وی ....

 الان دارم تند تند سالنامه تجارت فردا رو نگاه می کنم که مطالبی که مربوط به افراد موردعلاقه م هست رو به علاوه دو سه تا paper پرینت بگیرم و توی پرواز 10 ساعته به استانبول بخونم... 

دکترا هم تمام شد و این paper خواندن ما تمام نشد!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

10,000Hour Rule

اول یه سوال بیزنسی بر سبیل قدیم: اینجا کلی تبلیغات رو از طریق پست انجام میدن. دو عکس زیر، دو تا از این نامه های تبلیغاتیه، اولی مال یه شرکت زنجیره ای بنگاه معاملات ماشین (یا dealership) که نامه فرستاده که ماشین دست دوم شما رو خریداریم. بعد، زیر نامه یه چیزی شبیه چک هست که مبلغی که برای ماشین پیشنهاد دادن رو به شکل چک (اما نه چک واقعی) فرستادن. تصویر دوم مربوط به تبلیغ شرکت Xfinity ارائه کننده اینترنت و تلویزیون کابلی هست که گفته اگه بیای خدماتتو از ما بگیری برات یه کارت هدیه 250 دلاری میفرستیم. بعد یه کارت دقیقا شبیه credit card هم روی نامه چسبونده که روش نوشته 250 دلار. حالا سوال اینه که اولا هم چک و هم کارت غیرواقعی هستن و خیلی وقتا روشون می نویسه که غیرواقعی هستن (که یه وقت شرکتها sue نشن!) و توی نامه هم همین اطلاعاتی که روی چک یا کارت شبیه سازی شده وجود داره ذکر شده، پس دلیل فرستادن اینا چیه؟ (راهنمایی: جواب خیلی ساده ست!)

 

 

خب برگردیم سر قصه خودمون:

اولا که آرزوی پست قبلیم رو خدا خیلی زود برآورده کرد؛ لذت بردن از منظره زیبای کوههای شمال تهران روی تقاطع نیایش-چمران توی سفرم به ایران برآورده شد! دو سه روز اولی که تهران بودم به طرز مشکوکی (!) هوا تمیز و سالم بود و کوههای البرز با رگه های برف روی دامنه ها و قله های سفیدپوشش چشم نوازی می کرد... 

آقا من یه چیزی بگم: ایران واقعا سرزمین عجایبه! گاهی فکر میکنم توی ایران انقدر چیزای عجیب و غریب هست که دیگه ملت بی حس شدن و همه چیز براشون عادی شده. تنها زمانی که میشه خیلی خوب این عجایب رو حس کرد همون هفته اول سفر به ایرانه. گویا خداوند سیستم عامل مغز آدمیزاد رو جوری کدنویسی کرده که اولش که میری ایران چند روزی طول میکشه تا سیستم عامل مربوط به ایران کامل load بشه و این فاصله، فرصت خوبیه برای داشتن نگاه تیزبین تر و دیدن شگفتی ها! بعد از چند روز که سیستم ایرانیت کامل بالا میاد انگار نه انگار، درست مثل اینکه همیشه ایران بوده ای و همه چیز برات عادیه.

منظورم از عجایب، لزوما چیزهای گنده و شاخ دار نیست؛ همین چیزهایی که مردم خیلی عادی از کنارش رد میشن ولی یه کم که فکر می کنی می بینی عجیبه که در مملکتی که هزاران آدم در روز اون موضوع رو تجربه می کنن، چرا هیچ کس به عجیب بودنش فکر نکرده.

مثلا توی خیابونای سبزوار دلی دلی کنان داری قدم میزنی که یهو میرسی به یه کیوسک بانک شهر، که مثلا علاوه بر خودپرداز، کارهای مدرن تر مثل خوددریافت و غیره رو هم انجام میده. درست مثل خارج!! (این "ج" خارج رو با نوک زبون تلفظ بفرمایید!) طبعا خوشحالی که یه بانک ایرانی انقدر نوآور بوده که به ذهنش رسیده از تکنولوژی استفاده کنه و هم رفاه مشتری افزایش پیدا کنه و هم کارایی بانک افزایش پیدا کنه و نیازی به استخدام نیروی کار اضافی نداشته باشه. وارد کیوسک که میشی سه تا دستگاه خودپرداز هست. سه نفر هم داخل کیوسک هستن که مشغول گپ زدن با همدیگه ن. همینطور که مشغول انجام کار بانکیت هستی متوجه میشی این سه تا کارمند بانک اند! حالا شما بفرمایید عجیب نیست که برای سه تا دستگاه که به قصد اتوماسیون و افزایش بهره وری خریداری شده ن، سه تا کارمند هم گذاشتن و اتفاقا کارمندای محترم هم اینطور نیست که مثلا تو که وارد شدی بیان سراغت و پیشنهاد کمک بدن. حالا بیا و تعجب نکن!

بعد کارت تموم میشه میری اونور خیابون و اتفاقا از کنار ساختمان "مدیریت آموزش و پرورش شهرستان سبزوار" رد میشی. یه پارچه نوشته مشکی توجهت رو جلب می کنه که روش یه پیام تسلیت نوشته تو این مایه ها که "شهادت آیت الله شیخ نمر توسط دولت جنایتکار آل سعود را تسلیت عرض می کنیم" و زیرش هم نوشته مدیریت آموزش و پرورش شهرستان سبزوار. آخه برادر من! در اینکه اعدام آیت الله نمر به خاطر اعتراض به سیاست های دولت عربستان کار کثیفی بوده شکی نیست! در اینکه آل سعود پرونده ش تو این زمینه ها خیلی سنگینه هم شکی نیست! ولی مدیریت آموزش و پرورش سبزوار سر پیازه یا ته پیاز که بودجه ای که با بدبختی و هزار جور پیچ و خم برای فروش نفت مملکت بدست میاد رو پارچه نوشته چاپ کنه؟!

بعد برمی گردی تهران و پیش خودت میگی بالاخره هرچی باشه تهران پایتخته و یه سر و گردن از شهرستانا بالاتره و حساب و کتاب بیشتری داره. میری میدون هفت تیر و از روی پل هوایی که مجهز به پله برقی هم هست میری اونور میدون. از پله برقی که میای پایین یه چیزی به نظرت عجیب میاد و یه لحظه فکر میکنی چیزی هست که شاید تو متوجه نمی شی. دوباره برمی گردی نگاه می کنی ببینی تو اشتباه کردی یا واقعا یه چیز عجیبی وجود داره! اما انقدر صحنه باحاله و به قول عمو پنجعلی "تت تأثیر" قرار میگیری که با اینکه عادت به عکس گرفتن نداری گوشیتو درمیاری و عکس میگیری:

 

 

 

 همونطور که در تصویر ملاحظه می فرمایید، احتمالا شهرداری تهران یا مثلا سازمان بهزیستی از محل بودجه های مربوط به طرحی برای "مساعدسازی فضای شهری برای معلولین" که احتمالا با کلی آب و تاب و بعد از جلسات متعدد کارشناسی تصویب شده، اومدن یه سطح شیب دار ساختن که معلولین محترم برای رفتن از دو تا پله مشکل پیدا نکنن. بعد از پله دوم به بعد هم احتمالا معلول محترم رو به خداوند متعال یا امام زمان (عج) سپردن که پای پله برقی انقد منتظر وایسه که شفا پیدا کنه و از پله برقی ها بره بالا! آخه برادر من.... (برای رعایت شئونات وبلاگی، لب فرو می بندم و کظم غیظ می کنم!)

یه چیز باحال دیگه هم آلودگی هوا بود. البته خود آلودگی هوا نه، واکنش ها و صحبت های حول و حوشش! در طی سفرم، ساعتها توی رادیو و تلویزیون کارشناسان و مسئولان راجع به حل مشکل آلودگی هوا صحبت می کردن و خب طبعا ذهن منم درگیر بود که بالاخره مشکل از کجاست. بعد لابلای این همه صحبت و تحلیل و جنجال، به صورت کاملا تصادفی یه مسئولی گفت: ضمنا ما حدود 10 درصد از خودروهامون معاینه فنی دارن! خب آخه برادر من، اینجا ماشین صفر که از در کارخونه تویوتا و هیوندای اومده بیرون رو هم اگر بدون معاینه فنی سوار شی، به دو روز نمی کشه که رقم خوبی برگه جریمه دریافت کنی اونوقت شما فقط 10 درصد از تولیدات باکیفیت وطنیتون معاینه فنی دارن و همچنان میخوای مشکل آلودگی هوا رو با آب پاشی از هواپیما بر فراز تهران حل کنی؟! میخوای حالا نقدا یه چند تا همایش ملی در سالن سران اجلاس و برج میلاد بذار با کباب بره، شاید معضل ریشه یابی شه!

به نظر من مشکل دولت و آلودگی هوا مثل مشکل این دوست و رفقاییه که هی میان پیش من میگن میخوایم زبان بخونیم چیکار کنیم. از نظر من راه حل خیلی ساده ست (البته هیچ وقت روم نشده بهشون بگم): باید همونجا روبه روی من که هستی 180 درجه بچرخی و بنده با دستان پرتوان شَتَرَق یکی بخوابونم پس گردنت! باور بفرمایید راه حل به همین سادگیه. چون "چه جوری زبان بخونم" و "از چه کتابی شروع کنم" و غیره به این معناست که طرف خودش میدونه که راه حل زبان خوندن، اینه که شروع کنی به زبان خوندن!! به همین سادگی!! وقتی هی سوال میکنی کدوم کتاب بهتره و کدوم سبک یادگیری مناسبتره و This is a table رو با لهجه بریتیش یاد بگیرم یا امریکن یعنی اینکه دنبال بهانه ای که زبان نخونی. راه حل آلودگی هوا هم یه چیزی تو همین مایه هاست. باور بفرمایید اگر به جای اینهمه بحث و دعوا، راه حل رو بسپرن به دستان پرتوان بنده، به ماه نمیکشه که کوههای شمال تهران میشه عین آلپ و تهران میشه بزرگترین صادرکننده کنسرو هوای پاک به چین!

یه اتفاق خیلی خوب هم البته در طول سفرم افتاد و اونم امضای برجام بود. البته جالب تر از خود برجام، عکس العمل ملت به برجام بود. به نظرم ملت دو گروهن: دسته اول مردمی هستن که اصطلاحا "شانه بالا انداختن" یا به قول فرنگیا shrug off کردن. دسته دوم اونایی هستن که اونا هم شانه بالا انداختن و shrug off کردن! (کلا ما ملت شانه بالاانداز هستیم!) حالا فرق این دو دسته چیه؟ دسته اول اونایی هستن که قبل از برجام همش غر میزدن و شونه بالا می انداختن که: "تو این وضعیت مملکت که همه چی تحریمه که نمیشه کار کرد! اینکه برای موفقیت باید کار و تلاش کرد مال کتاباست نه مملکتی که صد میلیارد دلار پولشو بلوکه کردن و دارو هم به زور وارد میکنه". بعد از برجام هم شانه بالا انداختن که "خب که چی؟! الان مثلا باید خوشحال باشیم که پول خودمونو پس گرفتیم؟! این مملکت با این حرفا درست بشو نیس. باید به اون بالاها وصل باشی تا بجایی برسی..." 

دسته دوم اونایی هستن که قبل از برجام انقد سرشون شلوغ به کار و پیشرفت و تلاش بود که هر از گاهی که یه تحریم جدید تصویب میشد چند ثانیه ای سرشونو میاوردن بالا و نگاهی به اطراف می کردن و شونه بالا می انداختن که "خب چه تحریم باشه چه نباشه، من یه بار بیشتر زنده نیستم و باید تا می تونم تلاش کنم. این مشکلات هم یعنی اینکه اگه میخوام به اهدافم برسم باید بیشتر از قبل تلاش کنم". بعد از برجام هم چندثانیه ای سرشونو از روی کارشون بلند کردن و دوباره شونه بالا انداختن که "حالا که این فرصت ایجاد شده و شانس من برای رسیدن به اهدافم بیشتر شده باید بیشتر تلاش کنم تا از این فرصت بهره برداری کنم". 

دسته اول شبیه همون آدمایی هستن که هی میخوان مثلا زبان بخونن یا مثلا مشکل آلودگی هوا رو حل کنن، راه حل پیشنهادی بنده به اونا رو هم که میتونید حدس بزنید: مداوا در 3 ثانیه! بدون خونریزی، فقط کمی قرمز شدن و سوزش موقت!

ولی از شوخی گذشته، یه اعتقاد راسخی (راسخ که میگم یعنی مثلا به قدمت مادها و پارت ها و بَل قبل تر!) در بین ما ایرانیا وجود داره که موفقیت عمدتا ناشی از عوامل بیرونیه و برای رسیدن به اهداف، ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه باید بسیج بشن و دست آخر، ما هم لطف کنیم و دستمونو دراز کنیم و موفقیت رو به چنگ بیاریم. خیلی وقتا هم موفقیت رو ناشی از استعداد و توان خارق العاده خدادادی می دونیم. یعنی فکر می کنیم هرکی موفق تره حتما باهوشتر بوده و شرایط خانوادگی و فامیلی و دانشگاهی و شهری و کشوریش همه ایده آل بودن که آقا موفق شده.

خود ما هم حتی با اینکه خیر سرمون رتبه دورقمی کنکور بودیم بازم تا قبل از اومدن به خارج (با "ج" نوک زبونی!) دوزاریمون نمیفتاد که بابا! وسط اینهمه عامل، یه عامل دیگه ای هم هست که اتفاقا از همه مهمتره و اسمش زحمت کشیدن و تلاشه. یادمه بخش زیادی از مکالمات دانشجویان دوران لیسانس به پز دادن و خالی بستن راجع به اینکه چقدر کم درس خوندن واسه امتحان و همه تمرینا رو کُپ زدن می گذشت و هیچ کس حاضر نبود قبول کنه برای موفقیت توی امتحان باید درس خوند و زحمت کشید و به قول اون دوران"خرخونی کرد". اصولا خرخونی در فضای دانشجویی دهه 80 (!) یک ضد ارزش بود!

بعد که اومدیم اینجا تازه فهمیدیم ماجرا چیه و ما کلا تو بیراهه سیر می کردیم! آدمایی که حداقل در نگاه اول، ظاهرا هوش و استعداد خیلی عادی داشتن صرفا با کار و تلاش شبانه روزی بسیار موفق بودن. هنوزم بعد از اینهمه وقت، اونطور که باید و شاید اون تفکر به طور کامل ریشه کن نشده و مثلا من فکر نمی کنم به اندازه نصف زحمتی که هم کلاسی های چینی و آمریکاییم می کشن درس بخونم. البته فرقش با دوران لیسانس اینه که دیگه با افتخار این حرفو نمیزنم بلکه یه کم حس شرمساری توش هست که خب، دیگه چه اتفاقی باید توی زندگیت بیفته که به اندازه اونا زحمت بکشی؟!

برعکس ما، این امریکایی ها اعتقاد راسخی دارن به اینکه برای موفقیت باید سالها تلاش و زحمت کشیدن و جیگرکاری (!) کرد. یادمه چند وقت قبل مصاحبه ای از Marc Benioff مدیرعامل شرکت salesforce.com رو گوش می کردم که حرف خیلی حکیمانه ای زد که توی ذهنم حک شد:

People tend to overestimate what they can achieve in a year, but underestimate what they can achieve in a decade!

یعنی اینکه آدما به اشتباه فکر می کنن در طی یک سال می تونن به موفقیت های زیادی دست پیدا کنن ولی اینطور نیست، و باز به اشتباه فکر میکنن در طی ده سال، نمیشه موفقیت های زیادی کسب کرد در حالی که بازم اینطور نیست!

به نظرم واقعا حرف جالبیه و خود ما هم توی زندگیمون اگر دقت کنیم کاملا درکش می کنیم که اگر چندسال به صورت مداوم و پیوسته برای رسیدن به یه هدف تلاش کنی، بعد که به عقب برگردی شگفت زده میشی که چقدر تونستی جلو بری. اما اگر افق زمانیت شش ماهه و یک ساله باشه معمولا به اهداف تعیین شده نمی رسی.

یه مدل دیگه از همین منطق رو یه نویسنده معروف کانادایی/امریکایی/انگلیسی به نام Malcom Gladwell گفته. اولا این آدم که آدم بسی جالبی هست اصولا اعتقاد زیادی به استعداد نداره و مطالب معروفی هم در نقد تلاش بیهوده شرکتها برای استعدادیابی داره و مثلا در اینجا به مطالعه ای که شرکت McKinsey انجام داده کلی انتقاد می کنه و با مثال جالب از شرکت Enron میگه اصولا شرکتها بیش از حد به استعداد وزن میدن و این کار اشتباهیه. به علاوه اینکه، بر اساس مطالعات، همبستگی (correlation) بین استعداد و موفقیت های شغلی بین 0.2 و 0.3 هست (یعنی تقریبا قابل چشم پوشی!)

 این آقا Malcom ما، یه اصل خیلی معروف دیگه هم داره که به 10,000 Hour rule (قاعده ده هزار ساعته) شناخته شده. این اصل میگه برای اینکه بتونی در یک حوزه مسلط و بامهارت بشی باید یه چیزی در حدود 10 هزار ساعت تمرین و ممارست کنی. با یه حساب سرانگشتی، اگر 5 روز در هفته روزی 8 ساعت کار کنی و بازدهی 50% داشته باشی (که به نظرم خیلی بالاست!) که میشه هفته ای 20 ساعت، باید حدود 10 سال زحمت بکشی تا بتونی در یه زمینه مهارت و دانش کسب کنی. برحسب تصادف، این همون حرف مدیرعامل Salesforce.com رو هم تأیید میکنه که آدم در طی 10 سال میتونه دستاوردهای قابل توجهی داشته باشه. خوندن کتاب Outliers این رفیقمون که این قاعده 10 هزار ساعت و برخی از عوامل دیگر موفقیت رو با مستندات و مطالعات روانشناسی توضیح داده و هوش و استعداد رو عامل کمرنگی در موفقیت میدونه، به خودم و دسته اول آدمای "شونه بالا انداز" ممکلت توصیه می کنم.

مخلص کلام اینکه، اُوصیکُم و إیّایَ بالتلاش و الکوشش! باشد که تلاشگر شویم!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

JOBS

آقا دو هفته مونده به کریسمس از برف خبری نیست! تهران گویا کلی برف اومده. انصافا تهران وقتی برف میاد اگر هوا تمیز باشه مناظرش در حد کوههای سوئیسه (نخند! جدی میگم.) به خصوص توصیه می کنم بزگراه نیایش تقاطعش با چمران رو به شمال وایسید و لذت ببرید و جای ما رو هم خالی کنید...

عرض کنم که... مدت زیادیه که ننوشته ام. این پست احتمالا به درد کسانی میخوره که یا اینجا دارن دکترای فاینانس و اقتصاد (مرتبط با مالی) می خونن و یا توی ایران در فکر ادامه تحصیل اینجا هستن و کنجکاون بدونن که بعد از دکترا چه اتفاقی قراره بیفته.

از احوال من اگر بپرسید... اولا پایان نامه خدا رو شکر بزنم به تخته دیگه کمرش شکسته و امیدوارم به زودی گردنش هم بشکنه! (علاقه به تحقیقات و پیشبرد مرزهای دانش در این عبارت موج می زنه!). اینجا (یعنی BC!) تقریبا مهم ترین گلوگاه یا bottleneck دکترا دفاع پروپوزال هست. منظور از دفاع پروپوزال این نیست که مثلا موضوع پایان نامه ت رو معرفی کنی و بگی قراره چیکار کنی، بلکه باید اون کارها رو کرده باشی و مقاله اصلیت یعنی job market paper تقریبا آماده باشه. دلیلش هم اینه که توی رشته ما از اوایل پاییز تا همین وقتها یعنی اوایل دسامبر (اواسط آذر) فصل فرستادن درخواستهای کار یا job application هست. بنابراین عملا اول پاییز باید کارت آماده باشه و به اصطلاح draft مقاله رو داشته باشی. بعد که دفاع پروپوزال انجام میشه، اعضای کمیته دکترات تمام کامنتها و اصلاحات لازم رو به صورت مکتوب از طریق استاد راهنما یا همون advisor یا به اصطلاح Committee chair بهت میدن و این میشه مبنای کارت. یعنی اگر همه کارهایی که مکتوب شده رو انجام بدی عملا میتونی دفاع کنی و فارغ التحصیل بشی. علاوه بر این، یه ارائه برای کل دپارتمان هم داری که در سری سمینارهای داخلی دپارتمان یا brown bag ها هست. خدا رو شکر هردوی اینها به خیر گذشت و واقعا بعدش نفس راحتی کشیدم. بنده دیگه ذره ای شک ندارم که فردوسی بزرگ هم دانشجوی دکترا بوده و درست بعد از دفاع پروپوزال این بیت رو سروده که:

دمی آب خوردن پس از بدسگال               به از عمر هفتاد و هشتاد سال

بعد از اون، نوبت به ارسال درخواستهای کاره که برای خودش داستانیه! خوشبختانه برای من حجم کار مورد نیاز کمتر بود چون از همون اول تصمیم گرفتم استاد دانشگاهی در امریکا رو بی خیال شم به دو دلیل: یکی اینکه 8 سال درس خوندن خارج از ایران و شونصد سال داخل ایران به قدر کافی یا به قولی more than enough! آشنایی با فضای دانشگاهی رو برام فراهم کرده بود. اگرچه این به این معنا نیست که استادی دانشگاه در اینجا بی فایده ست ولی برای من اولویت و جذابیت بالایی نداره. ثانیا، تجربه کار مالی در امریکا چیزی بوده که همیشه راجع بهش رویاپردازی کرده بودم و با برنامه های آینده م راجع به ایران بهتر جور درمیاد.

اولین چیزی که توجهت رو جلب میکنه اینه که کم کم میفهمی این مدرکی که قراره بدن دستت و این چیزایی که تو این 5 سال تو مغزت فرو کرده، گویا مشتری زیاد داره! به خصوص برای من که بعد از فوق لیسانس توی کانادا هم مدت کوتاهی درخواست کار فرستاده بودم و تا حدی می دونستم مصاحبه گرفتن از شرکتهای بدردبخور چه کار سختیه. اگرچه وضع اقتصاد اون موقع به خوبی الان نبود ولی به وضوح میشه تفاوت بین مدرک فوق لیسانس و دکترای مالی رو دید و تمایل زیاد شرکتها رو برای دادن مصاحبه حس کرد. جمع بندی من اینه: اگر دکترای فاینانس از یه دانشگاه خوب در امریکا بگیری و کار احمقانه ای نکنی (این خیلی مهمه، دست کم نگیرید!!) مثلا، توی رزومه ت غلط املایی نداشته باشی، یا بلد باشی چه جوری مثل یه آدم نرمال و اجتماعی حرف بزنی، تقریبا نگرانی از بابت کار نباید داشته باشی. 

جاهایی که معمولا باهات صحبت می کنن شامل hedge fund ها، investment bank های بزرگ (کوچیکترها احتمالش کمتره) و شرکت های مشاوره یا به طور مشخص تر economic consulting هست که بیشتر توضیح میدم.

معمولا یک یا دو مصاحبه تلفنی خواهی داشت و بعد اگر خوششون بیاد دعوتت می کنن که حضوری بری شرکت. قسمت خوبش اینه که همه هزینه ها رو خود شرکت میده و کلی با عزت و احترام تحویلت میگیرن بنابراین هم فالست و هم تماشا. من مجموعا حدود 15 تا مصاحبه تلفنی داشتم که چهارتاش به مصاحبه حضوری رسید در بوستون و نیویورک و لس آنجلس که هرکدوم داستانی بود در نوع خودش!

یه بدی که رفتن حضوری به این شرکتا داره اینه که بدعادت و پرتوقع میشی و بعدها احتمالا خیلی سخت میتونی خودتو راضی نگه داری: وقتی فضای کاری و دفاتر شرکت های مالی که معمولا توی بهترین نقطه شهر و بلندترین ساختمونا با چشم انداز بی نظیر هست رو می بینی، دیگه سخت میتونی خودتو راضی کنی به گزینه های دیگه...

مصاحبه ای که توی نیویورک رفتم و اولین مصاحبه م بود دقیقا همین تجربه بود: یه شرکت فعال در زمینه private equity و venture capital که حدود 150 نفر پرسنل داشت. دفتر شرکت طبقه دهم ساختمونی که بهترین چشم انداز از کل Manhattan رو داره. دقت کنید که بهترین چشم انداز از Manhattan رو از داخل خودش نمی تونید داشته باشید و باید اونطرف رودخونه کنار ساحل در New Jersey قدم بزنید تا چشم انداز یا view خیره کننده رو ببینید. یعنی دقیقا جایی که دفتر شرکت بود! این برادران زحمت کش صنعت مالی هم کارشونو خوب بلدن: موقع مصاحبه می برنت توی اتاق کنفرانس که تقریبا تمام شیشه ست و صندلیت رو هم جوری تنظیم می کنن که تمام وقت این view جلوت باشه و قلقلکت بده! 

در مصاحبه های حضوری معمولا پوستتو می کنن! گاهی تا 6-7 مصاحبه 45 دقیقه ای و بعضا ارائه یک ساعته مقاله ت (برای من در سه مورد از چهار مورد ارائه مقاله بود). یعنی مثلا صبح میری شرکت عصر میای بیرون و وقتی میای بیرون دیگه میخوای کله تو بکوبی توی دیوار. به خصوص برای ما که زبان مادریمون انگلیسی نیست هر کلمه که میخوای بکار ببری باید سه برابر یه امریکایی فسفر بسوزونی و نشخوارش کنی که مبادا سوتی بدی. هم باید مودب و با اعتمادبنفس و cool باشی و هم روی محتوای حرفت دقت کنی. خلاصه که ماجراییست بس پیچیده. 

تا حد زیادی میتونی بعد از مصاحبه ها یا در حین مصاحبه ها بفهمی که قراره offer بگیری یا نه. مثلا بعضی شرکت ها برنامه مصاحبه ت رو از قبل بهت نمی گن و نمی دونی با کی قراره مصاحبه کنی. بعد که می بینی به تدریج آدمای کله گنده تر وارد اتاق میشن میفهمی که احتمالا قراره اتفاقات خوبی بیفته.

توی این شرکت نیویورکی بعد از چهارتا مصاحبه اول، یهو دیدم یه پیرمرد شیک پوش امریکایی، از همینایی که آخر هفته میره با رفقای کاریش گلف بازی میکنه وارد اتاق شد. قبلا قیافه های آدمای اصلی شرکتو توی اینترنت چک کرده بودم و فورا دوزاریم افتاد که این بابا موسس شرکته! حدود 40 سال قبل یعنی دهه 1970 شرکت رو تاسیس کرده بود و به قول خودش بدون بدهی و به صورت ارگانیک شرکت رو بزرگ کرده بود. یه کم حرف زد و بعد رفت کنار پنجره وایساد و از منم خواست برم کنار پنجره و پارک کوچکی که کنار رودخونه Hudson زیر ساختمون شرکت بود رو نشونم داد و بعد قصه اینکه چطور سالها قبل با دوستاش تلاش کردن که این پارک حفظ بشه رو برام تعریف کرد. درست مثل فیلمای وال استریتی بود که طرف میره کنار پنجره و یه نگاه عمیق به ساختمونای بلند نیویورک میندازه و حرف میزنه...

بعد که نشستیم گفت ازت خوشم اومده و بعد یه کم راجع به Background م پرسید. گفتم که ایران درس خونده م و برای اینکه به قولی impress بشه، براش داستان کنکور توی ایرانو توضیح دادم و گفتم که رتبه 20 کنکور بوده م، کلی براش عجیب بود که مثلا مگه میشه، مگه داریم؟!

بعد بهش گفتم که یک سالی هم در شرکتی به نام Turquoise partners (همون سرمایه گذاری فیروزه) کار کرده ام. گفت آره، اتفاقا من newsletter های ماهانه شون رو می گیرم و گاهی اوقات می خونم. چند سال قبل هم که دبی بودم یه خانومی از این شرکت رو دیدم که خیلی passionate بود. فهمیدم کدومیک از همکاران سابقو میگه. خلاصه براش جالب که اونجا بوده م و برای منم جالب بود که فیروزه رو می شناخت. یه درس بزرگ که قبلا بارها گرفته م ولی باز دوباره تکرار شد: اگر کار خوب و باکیفیت انجام بدی، حتی اگر توی ایزوله ترین کشور دنیا هم باشی، ملت اون سر دنیا هم ممکنه بفهمن و ارزشش رو درک کنن. از این نظر کار شرکت فیروزه و روزبه پیروز جای تحسین دارن.

سه تا مصاحبه حضوری دیگه هم داشتم که یکیش لس آنجلس و دوتاش بوستون بود. حس اینکه یه شرکتی حاضره 4-5 میلیون تومن خرج کنه برات فقط برای که از این سر امریکا بری اون سر امریکا و باهاشون مصاحبه کنی حس خوبیه و باعث میشه احساس نکنی 5 سال عمرت توی دکترا تلف شده. اگرچه کمی که باهاشون دمخور میشی میفهمی که این رقما براشون پول خورد هم به حساب نمیاد ولی به هر حال، ملت در مملکت سرمایه داری برای سنت سنت پولشون حساب و کتاب دارن.

خیلی وقتا شب قبل از مصاحبه می برنت شام بیرون. یه رستوران با کلاس یا به قولی fancy! معمولا می پرسن که آیا محدودیت diet داری و مثلا گیاهخوار یا غیره اگر باشی سعی می کنن رستورانی انتخاب کنن که گزینه های این مدلی زیاد داشته باشه. من با یه مدیر میانی و یکی از مدیرای اصلی دفتر لس آنجلس رفتم برای شام بیرون. من نمی دونم زبان من خیلی ضعیفه یا اینکه منوهای این رستورانای باکلاس اصولا به زبانی غیر از انگلیسیه! هرچی که هست از هر پنج کلمه یکیشو می فهمی! معمولا هم گارسون که میاد سر میز خوشامد بگه غذای مخصوص سرآشپز یا همون special اون شب رو توضیح میده. به جز دو سه تا واژه کلیدی fish، beef و pork چیز دیگه ای از حرفاش نمی فهمی چون دو سه دقیقه تند و تند داره توضیح میده که مثلا فلان سبزی عجیب و غریبی که تو عمرت نخوردی رو در فلان سس شاخدار که تو عمرت نشنیدی رو خوابوندن و با فلان جانور دریایی که بازم اسمشو نشنیدی مخلوط کرده ن. تو این موقعیت ها باید خیلی مودب گوش بدی و لبخند بزنی. درست شبیه کارتون Madagascar که رئیس پنگوئنا به بقیه شون توصیه می کرد: smile and wave boys... smile and wave....

این شرکتی که توی لس آنجلس بود یه شرکت به اصطلاح economic consulting بود. منظور از economic consulting اون چیزی نیست که ابتدا به ذهن میاد و من هم تا حدود یک سال قبل کاملا از وجود همچین شرکتهایی بی اطلاع بودم. بیزنس economic consulting در حد اطلاع من یک بیزنس کاملا امریکاییه و من توی کشورهای دیگه همچین چیزی ندیده م. داستان اینه که همونطور که در این پست مفصل توضیح دادم، توی امریکا یکی کارهای روزمره (!) مردم و شرکتها شکایت کردن یا sue کردن از همدیگه در دادگاهه. مثلا شرکت جنرال الکتریک یکی از زیرمجموعه هاش رو به شرکت زیمنس میفروشه، بعد از مدتی، زیمنس میگه این شرکتی که به ما فروختی کلی عیب و ایراد داره و میره توی دادگاه شکایت میکنه و ادعای خسارت چند صد میلیون دلاری میکنه. جنرال الکتریک برای اینکه بتونه از خودش دفاع کنه میاد سراغ شرکت های حقوقی یا به اصطلاح law firm ها که بی اساس بودن ادعای زیمنس رو ثابت کنه. law firm ها هم برای این کار نیازمند تحلیل مالی و اقتصادی هستن که نشون بدن این معامله ادغام و اکتساب یا به اصطلاح M&A deal در قیمت منصفانه ای انجام شده یا اگر هم مشکلی بوده، حجم خسارت رو تخمین بزنن. اینجاست که شرکت های econ consulting وارد داستان میشن و مثلا میرن مدلهای ارزشگذاری که investment bank ها بر اساسش قیمت گذاری رو انجام داده بودن رو بررسی می کنن و نظر میدن. معمولا این شرکت ها با شبکه بزرگی از اساتید دانشگاه هم در ارتباطن و به عنوان متخصص یا expert از اونا کمک می گیرن و در دادگاه شهادت میدن. مثلا اینجا لیست expert هایی که شرکت Cornerstone Research باهاشون کار میکنه هست.

مثال های دیگه ش، ورشکستگی Lehman Brothers هست که هنوز که هنوزه همین شرکتی که باهاش صحبت کردم داره روش کار می کنه (دقت بفرمایید بعد از 7 سال!!). یا مثلا یکی از case های دیگه ای که دیدم روش کار می کردن این بود که سازمان بورس امریکا یا همون SEC رفته سراغ یکی از شرکت های High Frequency Trading و بهشون گفته فلان استراتژی که استفاده می کنید داره توی بازار اخلال می کنه و ادعای خسارت کرده. اون شرکت هم اومده سراغ شرکت های econ consulting که به عنوان یه متخصص مستقل، داده های معاملات شرکت رو بررسی کنه و ثابت کنه خلافی ازش سر نزده. به طور مشابه، مثلا کلی پرونده راجع به ترکیدن حباب مسکن و انواع ابزارهای مالی مثل MBS دست این شرکت هاس که باید مثلا تخمین خسارت بزنن و از این حرفا.

خلاصه که بیزنس خاصیه و دلیلش همونطور که در اون پست توضیح دادم سیستم خاص حقوقی امریکاست که روابط بین بیزنس ها رو تنظیم میکنه و گویا وزن زیادی به نظرات این شرکت های econ consulting میده. معمولا این شرکت ها بعد از هر بحران اقتصادی از خوشحالی بشکن میزنن چون می دونن که قراره کلی پرونده بیاد زیر دستشون. هر چند وقت یک بار هم یه اتفاق خاصی میفته و بازارشون گرم تر میشه. مثلا الان چیزی که داغه داستان تبانی و دستکاری نرخ های مرجع مثل LIBOR و بعضی بازارها مثل بازار فارکس هست که پای چندین تا بانک بزرگ گیره و حرف از چند میلیارد دلار خسارته. این بانک ها هم طبعا حاضرن چند میلیون دلار پول به این شرکت های مشاور بدن که بلکه میزان جریمه ها رو کاهش بدن. نکته جالبش اینه که شرکتها مجبورن کلی از اطلاعات داخلیشون رو در اختیار این شرکتا قرار بدن و به همین خاطر، مثلا راجع به مدل های ارزشگذاری و غیره ای که استفاده می کنن چیزهای جالبی دستگیرت میشه.

من با دو تا شرکت econ consulting صحبت کردم حدودا 500-600 نفر پرسنل دارن با 7-8 تا دفتر در شهرهای مختلف امریکا. به نظرم یه نکته مثبت این شرکت ها اینه که بخش بزرگی از پرسنلشون دکترای اقتصاد یا فاینانس از دانشگاه های خیلی خوب امریکا دارن. مثلا در بین افرادی که باهاشون صحبت کردم، چندین نفر دکترا از هاروارد، پرینستون، MIT و غیره بود که کار کردن باهاشون احتمالا فرصت یادگیری ارزشمندیه. این شرکتها معمولا برای اینکه نشون بدن تیم قوی دارن و حرفشون خریدار داشته باشه، رزومه کامل افراد رو روی وبسایتشون میذارن. مثلا لیست کارکنان یکی از این شرکتها اینجاست.

به هر روی، زمانی که اون پست رو راجع به سیستم حقوقی امریکا می نوشتم حتی به مخیله م خطور نمی کرد که دست تقدیر، سرنوشت ما رو هم به نوعی به همین داستان شکایت و گیس و گیس کشی شرکتها گره بزنه (البته انشالله که موقت! اینکه برنامه م برای آینده چیه بماند...)   

 هرچی تا اینجا گفتم شرح ماوقع بود. اما یکی از چیزایی که اخیرا خیلی توسط مسئولین دولتی توی ایران صحبت میشه اینه که چیکار کنن ایرانیای تحصیلکرده خارج از کشور تمایل بیشتری به برگشت به ایران داشته باشن. من چون فرمهای وزارت علوم رو هم پر کرده م و با پروسه برگشت تا حد خوبی آشنام می تونم یه سری توصیه داشته باشم که به مسئولین محترم کمک کنه مسیر برگشت تحصیلکرده های خارج رو تسهیل کنن:

1- اولا وقتی فرم ثبت نام هیئت علمی رو طراحی می فرمایید لطف بفرمایید منوی dropdown که شامل نام کلیه رشته های موجود در تاریخ حیات بشر هست رو به ترتیب الفبا مرتب کنید تا مثلا رشته مدیریت مالی کنار رشته جنگلداری نباشه! شرط می بندم درصد بالایی از متقاضیان خارج از کشور به همین مرحله که میرسن بی خیال میشن! مستحضر هستید که در کشور عزیز ما دانشگاه ها استعداد عجیبی در تولید رشته های مریخی و شاخدار دارن و بنابراین، شرط می بندم لیست رشته های موجود در ایران از امریکا طولانی تره. حالا شما باید از اول تا آخر لیست رو دونه دونه نگاه کنی تا اسم رشته خودت رو پیدا کنی. (احتمال کمی هست که این مشکل مربوط به brower من باشه بنابراین، اگر شما همچین مشکلی رو تجربه نکرده اید اطلاع بدید که از همین تریبون اعلام کنم).

2- اینجا اگر شرکت یا دانشگاهی مایل به مصاحبه حضوری باشه، کلیه هزینه ها بر عهده شون هست و بنابراین، انتظار نمی ره که یه دانشجو که 10 تا مصاحبه داره، کل درآمد سالانه ش رو برای سفر به شهرهای مختلف هزینه کنه. به نظرم خیلی منطقیه که اگر وزارت علوم هم تمایل به جذب هیئت علمی از خارج از ایران داره هزینه سفر برای مصاحبه رو تقبل کنه.

3- هزینه سفر پیش کش، یه راه حل ساده تر وجود داره و اون اینکه کلیه دانشگاه ها موظف باشن در صورتی که متقاضی خارج از ایران هست و امکان سفر به ایران نداره، مصاحبه از طریق اسکایپ انجام بشه. به نظرم کار خیلی ساده ایه ولی میتونه تاثیر خیلی خیلی زیادی داشته باشه.

4- یه نکته دیگه اینکه معمولا برای هر رشته، یک یا چند وبسایت اصلی هست که اکثر موقعیت های شغلی رو شرکت ها و دانشگاه ها در اونجا پست می کنن تا افرادی که نزدیک به فارغ التحصیلی هستن اون وبسایت ها رو چک کنن و نیاز نباشه 2000 تا شرکت و دانشگاه رو یکی یکی چک کنن. مثلا در رشته ما این دو تا وبسایت (اینجا و اینجا) اکثر Job posting ها رو داره. هیچ اتفاق بدی نمیفته اگر دانشگاه های ایران هم در رشته هایی که نیاز دارن یه job posting یک صفحه ای با انگلیسی مرتب و منظم و بدون غلط بنویسن و توی این وبسایت ها قرار بدن (بدون هیچ هزینه ای) ولی حداقل فایده ش اینه که تقریبا همه ایرانی هایی که اینجا دارن دنبال کار می گردن، اون آگهی رو خواهند دید. الان خیلی از دانشگاه های عربستان، قطر و امارات این کار رو می کنن، مثلا این نمونه.

5- اینو می دونم که بودجه های محدود در ایران اجازه دست و دلبازی زیاد رو نمیده ولی اگر هزینه هایی که وزارت علوم برای فرستادن دانشجویان بورسیه به خارج از ایران میکنه رو محاسبه کنیم، میشه باهاش 50-60 تا کاندیدای آماده به کار رو به ایران دعوت کرد و باهاشون مصاحبه کرد و اگر یکیشون حاضر به برگشت بشه عملا هزینه های مربوطه پوشش داده شده. اینجا شرکتها و دانشگاهها اگه از کاندیدهایی خوششون بیاد همه جور کاری می کنن که بهانه ای برای نپذیرفتن نداشته باشه. مثلا علاوه بر پرداخت هزینه سفر مصاحبه، اگر به کاندیدایی پیشنهاد کار بدن و از شهر دیگه ای باشه، مبلغ خوبی به عنوان relocation fee پرداخت می کنن که کلیه هزینه های جابجایی و اسباب کشی رو پوشش بده. حتی خیلی اوقات خودشون شرکتهای تخصصی moving و اسباب کشی رو اجاره می کنن که بیان وسایلت رو جمع کنن و ببرن. حتی خیلی از شرکتا و دانشگاهها، هزینه یک سفر اضافی رو هم میدن که مثلا دو سه ماه قبل از شروع کار، یک هفته بری اونجا و دنبال خونه بگردی. یکی دیگه از کارهایی که معمولا شرکتها انجام میدن مبلغی به نام signing bonus هست، یعنی یه رقم بالایی رو صرفا به دلیل پذیرفتن پیشنهاد کار شرکت و امضای قرارداد بهت پرداخت می کنن. مثلا یک ماه به شروع کار یه رقم خوبی که در قرارداد مشخص شده پرداخت می کنن که به طرف کمک کنه اول زندگی دچار مشکل و دغدغه مالی نشه. دقیقا شبیه وزارت علوم خودمون که طرف وقتی برمیگرده ممکنه مجبور باشه تا یکی دو سال که کارهای اداری انجام میشه، به صورت حق التدریس یا مثلا قراردادی یعنی یه پول ناچیز که تازه چندین ماه بعد از اتمام ترم ممکنه پرداخت بشه مشغول به کار بشه... من واقعا برام سواله که مسئولین محترم چرا تو آسمونا دنبال دلایل عدم بازگشت ایرانیا هستن؟!

6- یکی از کارای دیگه ای که به نظرم کمک زیادی به برگشت میکنه اینه که فرد همزمان با یا قبل از اینکه تکلیفش در بازار کار اینجا روشن بشه جوابش رو از ایران هم بگیره. مثلا در رشته ما فرد ممکنه مثل من خیلی زود تصمیمش رو بگیره و تقریبا 5-6 ماه به فارغ التحصیلی قرارداد امضا کنه. در بدترین حالت، شما در اوایل بهار سال پنجم تکلیفت روشن شده و باید تصمیم بگیری. اما حداقل تا الان که نیمه دوم آذر هست بعید می دونم عده زیادی از افرادی که فرم وزارت علوم رو پر کرده ن حتی یک خبر اولیه از دانشگاه های مورد نظر مبنی بر اینکه آیا مایل به مصاحبه هستن یا نه، دریافت کرده باشن. چه رسد به پیشنهاد کار قطعی!

7- یه کار مهم دیگه که کمک زیادی می کنه اینه که فرد قبل از اتمام درسش و یا در حینی که اینجا هست به نوعی با ایران درگیر همکاری بشه. مثلا اگر وزارت علوم این امکان رو بده که دانشجویان ارشد و دکترای داخل ایران می تونن از اساتید یا دانشجوهای سال آخر دکترای خارج از ایران به عنوان استاد مشاور (یا حتی راهنما) برای پایان نامه شون استفاده کنن و بودجه مختصری رو هم درنظر بگیره، فواید زیادی داره از جمله اینکه هم دانشجوی ایرانی با کمترین هزینه به یه استاد در اینجا لینک میشه و یاد میگیره و هم کسی که اینجا هست ارتباطش با ایران قویتر میشه و حس بهتر و مثبت تری راجع به فضای دانشگاهی ایران پیدا می کنه. شرط می بندم همین الان هم بسیاری از اساتید محترم داخل ایران میزان تعاملاتشون با دانشجویان ارشد و دکترا به صفر میل می کنه و بنابراین، حتی اگر استادی که خارج از ایران هست استاد راهنما باشه، دانشجوی مربوطه تعاملش با اون کمتر از بعضی اساتید داخل کشور نخواهد بود!

خلاصه که مسئولین محترمی که دنبال کمک هستید، اینهمه کار نسبتا ساده اما موثر میشه کرد، آُستینا رو بالا بزنید، بسم الله!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

Market-based vs. Bank-based Financial System

چند وقته اینجا مطلب مرتبط با مالی ننوشته ام، به همین خاطر این بار یه مقاله ای رو میذارم که با یکی از دوستان برای شبکه مطالعات سیاست گذاری (وابسته به مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری) نوشته م، در مورد اینکه آیا ایران می تونه به نظام تأمین مالی مبتنی بر بورس دست پیدا کنه یا نه. برخلاف سایر پست های مالی که خوانندگان غیرمالی-اقتصادی رو برحذر می داشتم و زنهار می دادم (!)، این بار پیشنهاد می کنم اگر رشته تون مالی نیست هم مطالعه کنید چون سعی کرده ایم به زبان نسبتا ساده مطلب رو بیان کنیم:

"در سال های اخیر، توسعه بازار سرمایه کشور و تسهیل تأمین مالی بنگاهها از طریق آن مورد توجه زیادی قرار گرفته است. به نظر می‌رسد رویکرد دولت تدبیر و امید نیز گسترش هرچه بیشتر بازار سرمایه با هدف کاهش اتکا به نظام بانکی و تجهیز بهتر سرمایه برای دستیابی به رشد اقتصادی بالا و پایدار است. به‌عنوان مثال، در نامه اخیر معاون اول محترم رئیس جمهور به وزیر اقتصاد (20 تیرماه 1394) بر تدوین "برنامه جامع اصلاح نظام بانکی و توسعه بازار اولیه سرمایه" تأکید شده است. وزیر محترم اقتصاد نیز متعاقبا در نامه خود به سازمان بورس و اوراق بهادار خواستار توسعه بازار بورس شده به گونه ای که "بازار سرمایه به نقطه‌ای برسد که هم‌تراز نظام بانکی در تامین مالی کشور موثر باشد". بدین ترتیب، به نظر می‌رسد چشم انداز ترسیم شده توسط سیاست‌گذاران برای تأمین مالی کشور حرکت از نظام فعلی مبتنی بر بانک و دستیابی به یک نظام بورس ـ محور است. همان‌گونه که در نمودار 1 نشان داده شده است، در حال حاضر تنها بخش اندکی از تأمین مالی کشورمان از طریق بازار بورس انجام می‌شود و بر این اساس، می‌توان گفت در حال حاضر، کشور ما دارای یک نظام تأمین مالی بانک ـ محور است.

 این مسئله، به‌خصوص در شرایط کنونی اقتصاد کشورمان اهمیت دوچندان دارد، زیرا از یک‌سو، تلاش دولت برای خروج از رکود با استفاده از سیاست های غیرتورمی در گرو داشتن یک نظام تأمین مالی کاراست و ثانیاً، در حال حاضر وضعیت بحرانی نظام بانکی کشورمان، بیش از هر زمان دیگر نگاه ها را به سمت بازار سرمایه معطوف کرده است. با این حال، به نظر می‌رسد در گام اول، سیاست‌گذار باید به دو سؤال مهم پاسخ دهد: اولاً، مزایا و معایب نظام‌های تأمین مالی بانک ـ محور و بورس ـ محور چیست و کدام‌یک از این دو نظام، برای کشورمان مطلوب است؟ ثانیاً، با فرض اولویت داشتن یکی از این دو نظام برای تأمین مالی کشور، آیا دست‌یابی به آن برای کشورمان میسر است یا خیر؟

 در پاسخ به سؤال اول، ابتدا لازم است به این نکته توجه کنیم که هیچ یک از دو نظام بانک ـ محور و بورس ـ محور را نمی‌توان به‌طور مطلق برتر دانست و در میان اقتصادهای توسعه یافته نیز مثال های متعددی برای هریک از این دو نظام می‌توان یافت. کشورهای امریکا و انگلستان نمونه هایی از اقتصادهای موفق مبتنی بر نظام بورس ـ محور و کشورهای آلمان و ژاپن مثال‌هایی از نظام‌های بانک ـ محور هستند. به‌علاوه، مطالعات متعددی[1][2]حاکی از آن هستند که آنچه می‌تواند نقش کلیدی در رشد و توسعه اقتصادی ایفا کند، نه نوع نظام تأمین مالی بلکه میزان توسعه یافتگی آن است. به عبارت دیگر، یک نظام بانک ـ محور کارا به یک نظام بورس ـ محور ناکارا برتری دارد و بالعکس، یک نظام بورس ـ محور پویا نقش موثرتری نسبت به یک نظام ناکارآمد مبتنی بر بانک خواهد داشت. بنابراین، آنچه مسلم است این است که هر نظام اقتصادی، بسته به ویژگی‌های خاص خود ممکن است یکی از این دو نظام را برای تأمین مالی خود برگزیند.

 تحقیقات انجام‌شده[3]، مزایای متعددی را برای یک نظام بانک ـ محور توسعه یافته و کارا ذکر می‌کنند که به برخی از مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌کنیم. اولاً، یک نظام بانک ـ محور کارامد می‌تواند در زمینه کسب اطلاعات دقیق از وضعیت شرکت‌ها عملکرد بهتری داشته باشد. در برخی نظام‌های بورس ـ محور، ممکن است سرمایه‌گذاران انگیزه کافی برای کسب اطلاعات از وضعیت شرکت‌ها نداشته باشند، زیرا در صورت انعکاس این اطلاعات در قیمت سهام شرکت‌ها سایر سرمایه‌گذاران قادر خواهند بود بدون صرف هزینه از این اطلاعات بهره مند شوند و به زبان اقتصادی، سواری مجانی (free riding) بگیرند[4][5]. در مقابل، از آنجا که بانک‌ها اطلاعات کسب شده راجع به شرکت‌ها را به‌طور انحصاری برای خود نگه می دارند، انگیزه کافی برای کسب اطلاعات دقیق از وضعیت شرکت‌ها خواهند داشت.

 ثانیاً، در برخی موارد ممکن است بانک‌هابانک‌ها توانایی بهتری در اعمال حاکمیت شرکتی (corporate governance) داشته باشند. در نظام‌های بورس ـ محور، یکی از مهم‌ترین مکانیزم های بازار برای اعمال حاکمیت شرکتی و کنترل رفتار مدیران، تهدید قبضه کردن (take-over) شرکت است. درصورتی‌که به دلیل ناکارایی بازار، عدم تقارن اطلاعاتی میان مدیران و بازار زیاد باشد، این مکانیزم به‌درستیبه‌درستی عمل نمی‌کندنمی‌کند[6]. علاوه بر آن، در بورس‌های توسعه‌نیافته، به دلیل ارتباط نزدیک و تبانی مدیران و اعضای هیئت‌مدیرههیئت‌مدیره شرکت‌هاشرکت‌ها، معمولاً هیئت‌مدیره شرکت‌ها به‌عنوان یک مکانیزم کنترلی به‌درستی عمل نمی‌کند. بدین ترتیب، ممکن است در چنین ساختارهایی، بانک‌ها به دلیل داشتن اطلاعات دقیق‌تر از وضعیت داخلی شرکت و نیز قدرت اعمال نفوذ و نظارت بالاتر بر تصمیمات مدیران، نقش حاکمیت شرکتی را به نحو کامل‌تری اجرا کنند[7]. نکته جالب اینکه در چنین بورس‌هایی، شرکت داری مستقیم بانک‌ها و نیز تمرکز مالکیت و وجود مالکیت‌های تودرتو و شبکه‌ای به‌عنوان یک مکانیزم جایگزین برای حاکمیت شرکتی به وجود می‌آید[8] که در بورس کشورمان نیز به‌خوبی قابل مشاهده است.

 در مقابل، مزایای متعددی برای نظام تأمین مالی بورس ـ محور وجود دارد که مهم‌ترین آن‌ها را به‌طور خلاصه بیان می‌کنیم. اولاً، وام‌دهنده از آنجایی که صرف‌نظر از عملکرد وام‌گیرنده قرار است مبلغ ثابتی را به‌عنوان وام و بهره خود دریافت کند، تمایل چندانی به سرمایه‌گذاری و تأمین مالی پروژه‌های نوآورانه و با ریسک بالا ندارد. مطالعات مختلف حاکی از آن است که در نظام‌های بانک ـ محور، میزان سرمایه‌گذاری شرکت‌ها در تحقیق و توسعه و فعالیت‌های نوآورانه به میزان قابل‌توجهی کمتر از نظام‌های بورس ـ محور است[9]. بدین ترتیب، در صورتی که هدف سیاست‌گذار، دست‌یابی به یک اقتصاد نوآورانه و دانش‌بنیان باشد، به نظر می‌رسد نظام تأمین مالی بورس ـ محور، ساختار مناسب‌تری باشد.

 ثانیاً، در بسیاری از موارد، تمرکز بیش از اندازه منابع مالی در بانک‌ها باعث می‌شود از یک‌سو، قدرت چانه‌زنی بانک‌ها در برابر شرکت‌ها افزایش یافته و درنتیجه، هزینه تأمین مالی آن‌ها در مقایسه با ساختار بورس ـ محور افزایش یابد و ثانیاً، زمینه برای فساد و سوءاستفاده در تخصیص منابع مالی بانک‌ها فراهم شود. به‌عنوان مثال، در مطالعه انجام‌شده در کشور مکزیک[10]، وام‌های اعطاشده مبتنی بر روابط غیررسمی نرخ بهره حدوداً 4.2% پایین‌تر از وام‌های مشابه دارند. به‌علاوه، احتمال بازپرداخت وام‌های مبتنی بر روابط 33% کمتر از سایر وام‌ها و نرخ بازگشت (recovery rate) آن‌ها 78% پایین‌تر است. مطالعه مشابهی[11] در کشور روسیه نشان می‌دهد احتمال نکول وام‌های مبتنی بر روابط بسیار بالاتر از سایر وام‌ها و در حدود 71% است که رقم بسیار بالایی است. در مقابل، در نظام‌های بورس ـ محور، به دلیل شفافیت اطلاعات و نیاز شرکت به تأمین مالی از طریق بازار، احتمال سوءاستفاده از منابع مالی ممکن است کاهش یابد.

 ثالثاً، تمرکز و نفوذ بیش از حد بانک‌ها در شرکت‌ها ممکن است منجر به تبانی با مدیران و مقاومت در برابر نظارت سایر سرمایه‌گذاران شود. به‌عنوان مثال، در مطالعه انجام‌شده در کشور آلمان[12]، در میان 24 شرکت بزرگ این کشور، بانک‌ها بیش از 64% حق رأی سهامداران را در اختیار خود داشتند و از این طریق، عملاً امکان نظارت و کنترل از سایر سهامداران سلب می‌شود. به‌علاوه، معمولاً در چنین نظام‌هایی، بانک‌ها تلاش می‌کنند که حاکمیت شرکتی خود را نیز در دست بگیرند و نظارت سهامداران بر خود را نیز حتی‌الامکان از بین ببرند. به‌عنوان مثال، مطالعه مذکور نشان می‌دهد که در سه بانک بزرگ این کشور، خود بانک‌ها به‌صورت غیرمستقیم، بیش از 80% حق رأی سهام خود را در اختیار دارند!

 رابعاً، تحقیقات انجام‌شده[13] نشان می‌دهد در زمان وقوع رکود اقتصادی، نظام‌های بورس ـ محور توانایی بالاتری در شناسایی و کنار زدن بخش‌های غیرمولد و غیرسودده اقتصادی دارند. طبعاً، هرچه نظام تأمین مالی قدرت بالاتری در شناسایی و حذف سریع بخش‌های ناکارای اقتصادی داشته باشد، امکان خروج سریع‌تر از رکود و جلوگیری از هدرروی منابع اقتصادی بیشتر است. در مقابل، در نظام‌های بانک ـ محور، مدیران بانکی معمولاً در برابر ورشکستگی شرکت‌هایی که با آن‌ها روابط طولانی‌مدت داشته‌اند مقاومت می‌کنند و به همین دلیل، این نظام‌ها معمولاً در پالایش شرکت‌های کارآمد و ناکارا کندتر عمل می‌کنند.

 همان‌گونه که گفته شد، هریک از این دو نظام، مزایا و معایب متعددی دارند که باعث می‌شود، بسته به ویژگی‌ها و ساختار اقتصادی هر کشور، نسبت به یکدیگر برتری داشته باشند. نکته‌ای که لازم است اشاره شود این است که در بسیاری از موارد، این دو بازار نه به‌عنوان رقیب، بلکه به‌عنوان مکمل یکدیگر ظاهر می‌شوند. به‌عنوان مثال، حتی اگر بازار سرمایه یک کشور در زمینه تأمین مالی از طریق بازار اولیه سهم بالایی نداشته باشد، می‌تواند با فراهم کردن ابزارهای متنوع مدیریت ریسک برای سرمایه‌گذاران و نیز اعمال حاکمیت شرکتی بر شرکت‌ها به دسترسی مناسب‌تر آن‌ها به منابع بانکی و کارکرد بهتر نظام بانکی ایفای نقش کند.

 یافتن پاسخ دقیق به این سؤال که با توجه به مزایا و معایب ذکرشده، کدام‌یک از این دو نظام تأمین مالی برای اقتصاد ایران مناسب‌تر است، نیازمند مطالعات متعدد و عمیق است و از عهده این نوشتار کوتاه خارج است. اما حتی با فرض اینکه نظام تأمین مالی بورس ـ محور برای شرایط کنونی اقتصاد ایران مطلوب باشد، یک ‌سؤال مهم این است که آیا اصولاً دست یافتن به یک نظام تأمین مالی بورس ـ محور برای اقتصاد ایران ممکن است؟ به عبارت دیگر، آیا بورس کشورمان با توجه به ظرفیت‌های زیرساختی کشورمان توانایی تبدیل شدن به یک بازار کارا به‌عنوان موتور محرکه رشد اقتصادی را دارد یا خیر؟

 در پاسخ به این سؤال، تحقیقات گسترده‌ای بر روی عوامل مؤثر بر شکل‌گیری نظام‌های بورس ـ محور و بانک ـ محور انجام‌شده است که یکی از مهم‌ترین یافته‌های آن‌ها نقش زیرساخت‌های قانونی در شکل‌گیری این نظام‌هاست. برای توضیح این مسئله، ذکر این مقدمه ضروری است که در یک تقسیم‌بندی کلی، نظام‌های حقوقی موجود را می‌توان به دو دسته کلی نظام‌های حقوق عرفی یا مبتنی بر رویه‌های قضایی (Common law) و نیز نظام‌های حقوق مدنی یا نوشته (Civil law) تقسیم کرد. منظور از نظام‌های حقوقی عرفی نظام‌هایی است که در آن، مبنای رسیدگی به دعاوی، مراجعه به دعوی‌های رسیدگی شده قبلی و رأی‌های صادرشده برای آن‌ها است. در مقابل، در نظام‌های حقوقی نوشته، منبع اصلی قضاوت، استناد به مقررات و قوانین نوشته شده است. کشورهای امریکا و انگلستان مثال‌هایی از نظام‌های حقوقی عرفی و کشورهای فرانسه و بلژیک مثال‌هایی از نظام‌های حقوقی نوشته هستند. کشور ما نیز از نظام حقوقی نوشته برخوردار است.

 تفاوت مهم این دو نظام حقوقی که مرتبط با توسعه نظام مالی است، میزان حمایت آن‌ها از حقوق سهامداران و وام‌دهندگان است. به‌صورت کلی، نظام‌های حقوقی عرفی حمایت بالاتری از حقوق سهامداران، به‌خصوص سهامداران خرد می‌کنند[14]. به‌عنوان مثال، در بسیاری از کشورهای با نظام حقوقی عرفی، هر سهام‌دارای یک حق رأی است در حالی که در بسیاری از کشورهای با نظام حقوقی نوشته، شرکت‌ها روش‌های متعددی برای کاهش وزن برخی سهام‌داران دارند. به‌عنوان مثال، در برخی کشورها از جمله فرانسه، میزان ارزش رأی هر سهم می‌تواند تابعی از مدت زمان نگه‌داری آن توسط سهام‌دار باشد و هرچه سهام‌دار، مدت بیشتری در آن شرکت سرمایه‌گذاری کرده باشد، میزان ارزش رأی وی بالاتر خواهد بود. همچنین، در کشورهای با نظام حقوقی نوشته، حضور فیزیکی سهام‌دار یا وکیل قانونی وی در زمان رأی‌گیری در مجامع لازم است، در حالی که در کشورهای با نظام عرفی، معمولاً فرد می‌تواند رأی خود را از طریق پست و یا به‌صورت اینترنتی برای شرکت ارسال کند. این مسئله، به‌خصوص برای سهام‌داران خرد که انگیزه کمتری برای صرف زمان و حضور در مجمع سهام‌داران را دارند اهمیت دارد و در اکثر موارد، عملاً منجر به حذف سهام‌داران از چرخه رأی‌گیری شرکت می‌شود. به‌علاوه، تمرکز مجامع سالانه شرکت‌ها در چند روز خاص (مثلاً اواخر تیرماه در بورس تهران) باعث می‌شود بسیاری از سهام‌داران عملاً امکان حضور در بسیاری از مجامع را از دست بدهند. همچنین، در کشورهای با نظام حقوقی عرفی مکانیزم های متعددی برای حمایت از حقوق سهام‌داران خرد در برابر مدیران وجود دارد که از جمله آن‌ها امکان شکایت سهام‌داران به دادگاه در صورت عدم موافقت با نظر مدیران و نیز اجبار شرکت‌ها به بازخرید سهام سهام‌داران خرد در صورت عدم موافقت آن‌ها با تصمیمات مهم شرکت (تحت شرایط خاص) می‌باشد.

 مجموعه این ویژگی‌ها باعث می‌شود که نظام‌های حقوقی عرفی، حمایت بالاتری از سهام‌داران و به‌طور خاص، سهام‌داران خرد کنند. در مقابل، نظام‌های حقوقی نوشته در حمایت از حقوق وام‌دهندگان نسبت به نظام‌های عرفی بهتر عمل می‌کنند. به‌عنوان مثال، در برخی نظام‌های عرفی مانند امریکا، مدیران شرکت در صورت عدم توانایی بازپرداخت بدهی می‌توانند درخواست ورشکستگی فصل 11 (Chapter 11) به دادگاه بدهند. این نوع ورشکستگی برخلاف ورشکستگی فصل 7 (Chapter 7) که در آن کلیه دارایی‌های شرکت فروخته و شرکت منحل می‌شود، اجازه دسترسی طلب کاران به اموال شرکت را نداده و مانع توقف فعالیت شرکت می‌شود. بدین ترتیب، در چنین نظام‌هایی، وام‌دهندگان به دلیل نگرانی از عدم امکان فروش اموال شرکت به‌طور نسبی تمایل کمتری به اعطای وام خواهند داشت.

 این دو ویژگی، یعنی برتری نظام‌های حقوقی عرفی در حمایت از سهام‌داران و برتری نظام‌های حقوقی نوشته در حمایت از وام‌دهندگان یکی از اصلی‌ترین عوامل توسعه نظام‌های مالی بانک ـ محور و بورس ـ محور است. مطالعات انجام‌شده نشان می‌دهد کشورهای با نظام‌های حقوقی عرفی مانند امریکا، انگلستان و کانادا، عمدتاً نظام‌های مالی بورس ـ محور داشته و در مقابل، نظام‌های حقوقی نوشته مانند فرانسه، آلمان و ایران، نظام‌های مالی بانک ـ محور دارند[15]. به عبارت دیگر، سرمایه‌گذاران در نظام‌های عرفی که حمایت بیشتری از ساختار سهامداری و بورس می‌کند، تمایل بیشتری به سرمایه‌گذاری در قالب سهام‌دارند و در مقابل، در نظام‌های نوشته که وام‌دهندگان از حمایت بالاتری برخوردارند، بخش بزرگی از تأمین مالی به سمت نظام بانکی سوق داده می‌شود. با توجه به تفاوت‌های ریشه‌ای این دو نظام حقوقی و مبتنی بودن قوانین کشورمان بر نظام حقوقی نوشته، می‌توان گفت دست‌یابی به نظام تأمین مالی بورس ـ محور نیازمند تغییرات بنیادین در حقوق و قانون تجارت کشورمان است که در کوتاه‌مدت دست‌یابی به آن دشوار است.

در یک جمع‌بندی، می‌توان گفت اولاً هریک از نظام‌های تأمین مالی بانک ـ محور و بورس ـ محور دارای مزایا و معایب خاص خود هستند که انتخاب ساختار بهینه برای اقتصاد کشورمان نیازمند بررسی و مطالعه جامع و دقیق است. ثانیاً، با توجه به زیرساخت‌های حقوقی و قانونی کشورمان که مبتنی بر نظام حقوقی نوشته است، دست‌یابی بورس کشورمان به سطح ایده آل کارایی و رسیدن به نظام تأمین مالی بورس ـ محور در کوتاه‌مدت دشوار و پر چالش است." 

 


[1] Merton, R.C. (1992). “Financial innovation and economic performance”. Journal of Applied Corporate Finance 4, 12–22.

[2] Levine, R. (1997). “Financial development and economic growth: Views and agenda”. Journal of Economic Literature 35, 688–726.

[3] Levine, R.Finance and growth: Theory and evidence. Aghion, S.N. Durlauf (Eds.), Handbook of Economic Growth, vol. 1AElsevier, Amsterdam (2005)

[4] Grossman, S.J., Stiglitz, J. (1980). “On the impossibility of informationally efficient markets”. American Economic Review 70, 393–408.

[5] Wright, R.E. (2002). The Wealth of Nations Rediscovered: Integration and Expansion in American Financial Markets, 1780–1850. Cambridge University Press, Cambridge, UK.

[6] Allen, F., Gale, D. (2000). Comparing Financial Systems. MIT Press, Cambridge, MA.

[7] Rajan, R.G., Zingales, L. (1999). “Which capitalism? Lessons from the East Asian crisis”. Journal of Applied Corporate Finance 11, 40–48.

[8] La Porta, R., Lopez-de-Silanes, F., Shleifer, A., Vishny, R. (1999). “Corporate ownership around the world”.Journal of Finance 54, 471–517.

[9] Brown, James R., Martinsson, Gustav, Petersen, Bruce C., (2013) “Law, stock markets and innovation”. Journal of Finance, 68:1517–1549.

[10] La Porta, R., Lopez-de-Silanes, F., Zamarripa, G. (2003). “Related lending”. Quarterly Journal of Economics.

[11] Laeven, L. (2001). “Insider lending: The case of Russia”. Journal of Comparative Economics 29, 207–229.

[12] Wenger, E., Kaserer, C. (1998). “The German system of corporate governance: A model which should not be imitated”. In: Black, S.W., Moersch, M. (Eds.), Competition and Convergence in Financial Markets: The German and Anglo-American Models. North-Holland, New York, pp. 41–78.

[13] Rajan, R.G., Zingales, L. (2003). Saving Capitalism from the Capitalists. Random House, New York.

[14] La Porta, R., Lopez-de-Silanes, F., Shleifer, A., Vishny, R.W. (1998). “Law and finance”. Journal of Political Economy 106, 1113–1155.

[15] La Porta, R., Lopez-de-Silanes, F., Shleifer, A., Vishny, R.W. (1997). “Legal determinants of external finance”.Journal of Finance 52, 1131–1150.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

Virtue

پرده اول: تابستان امسال بیشتر سفرم در ماه رمضان بود. مردم به سه دسته تقسیم می شدن:‌یه عده روزه می گرفتن،‌یه عده روزه نمی گرفتن، یه عده هم این وسط بودن، یعنی از یه طرف دوست داشتن روزه بگیرن و از طرف دیگه به خاطر چیزهایی مثل سختی کار یا نداشتن تحمل گرسنگی و تشنگی طولانی، هر روز (یا بعضی روزا) 20-30 کیلومتر می رفتن خارج شهر و روزه شونو می خوردن و برمی گشتن.

پرده دوم: پاییز پارسال کنفرانس اقتصاد ایران در بوستون کالج برگزار شد. بعد از کنفرانس با دوست عزیزی آشنا شدم که برای ارائه مقاله ش از ایران اومده بود و شخص بسیار جالب و دوست داشتنی بود. در حین صحبت و راهنمایی برای گشت و گذار توی شهر، بهش پیشنهاد دادم که اگر نیاز به اینترنت داشت، بره یه starbucks یا Dunkin Donuts. پرسید که گیر نمی دن طولانی بشینی؟ گفتم نه اصلا. با خنده گفت: عجب آدمای خوبی هستن اینا!

راجع به داستان تابستان، بعضی از اونایی که کلاً روزه نمی گرفتن، به اونایی که برای خوردن روزه 20-30 کیلومتر به خارج شهر می رفتن گیر می دادن که آخه کدوم آدم عاقلی اینهمه راه پا میشه بره که روزه شو بخوره و برگرده؟ اگه میخواید روزه بخورید خب بخورید دیگه، اینهمه کلاه شرعی درست کردن و اتلاف وقت و بنزین سوزوندن بی دلیل برای چی. خود منم وقتی کلاه اقتصادیمو میذارم سرم دقیقا همین نتیجه رو میده که این کار جز هدر دادن منابع اقتصادی (بنزین و وقت و ...) و آلوده کردن محیط زیست، در مقایسه با روزه خوردن بدون طی این مسیر، تفاوت دیگری نداره.

اصلا بذارید یه مثال دیگه بزنم که برای روزه گیرها و روزه خورها علی السویه باشه. فرض کنید شما نصف شب سوار ماشین هستید و رسیدید سر چهارراه و چراغ قرمزه. باز فرض کنید که به طور کامل، چهار طرف جاده رو می بینید و کاملا مطمئن هستید که هیچ ماشینی (چه پلیس و چه غیرپلیس) تا شعاع چندکیلومتری وجود نداره و بنابراین، رد کردن چراغ قرمز هیچ خطری برای شما و سایر افراد جامعه نداره. با عینک اقتصادی و هزینه و فایده صرف، توقف پشت چراغ قرمز چیزی جز سوزاندن بنزین اضافی و اتلاف وقت نیست. 

اما اگر از جناب امانوئل کانت1، فیلسوف معروف بپرسی نظرش فرق می کنه: از نظر کانت، معیار درست بودن یک کار یا به زبان دقیق تر معیار تعیین فضیلت (Virtue) یا ارزش اخلاقی یک کار، انگیزه انجام اون کار هست. از نظر ایشون کارهایی که با هدف ارضاء کردن انگیزه های بیرونی و یا امیال صرفا غریزی انجام میشن فاقد ارزش اخلاقی هستن. مثلا اگر کسی درس می خونه که پولدار بشه، درس خوندنش فاقد ارزش اخلاقی هست. یا اگر کسی پشت چراغ قرمز توقف می کنه که جریمه نشه، کارش هیچ فضیلتی نداره. به نظر کانت، کاری فضیلت داره که با انگیزه انطباق با اصول درونی تعیین شده توسط خود فرد انجام بشه. مثلا اگر کسی به این دلیل درس می خونه که فکر می کنه علم و دانش ارزشمنده و علم آموزی رو به عنوان یک اصل اساسی در زندگی پذیرفته، درس خوندن کار ارزشمندیه. یا اگر کسی پشت چراغ قرمز می ایسته چون احترام به قانون رو به عنوان یک اصل درونی و استثناءناپذیر برای خودش قرار داده کارش دارای فضیلته. دلیل اینکه مثال چراغ قرمز رو در نیمه شب (و نه مثلا وسط روز)‌ زدم دقیقا همین بود که سایر انگیزه ها مثل جریمه نشدن و یا خطر تصادف و غیره کاملا کنار بره و فقط انگیزه احترام به قانون باقی بمونه. با این اوصاف، اگر جناب کانت، زنده بود به احتمال زیاد معتقد بود رانندگی 20-30 کیلومتری برای خوردن روزه یک کار ارزشمند و دارای فضیلته، چون با هدف احترام به یک اصل درونی که فرد برای خودش وضع کرده (رعایت احکام شرعی) داره انجام میشه. اما بر عکس، اگر این 20-30 کیلومتر رانندگی مثلا با هدف رفتن به رستوران یا سرکار باشه، ارزش خاصی نداره.

حالا با این مقدمه، بریم سراغ داستان دوم: بعد از خنده دوستم، بهش توضیح دادم که به نظرم اینکه اینجا به شما اجازه می دن هرقدر خواستی در کافی شاپ بشینی هیچ ربطی به خوب یا بد بودن آدم هایی که داخل کافی شاپ کار می کنن نداره. صرفا سیاستی هست که شرکت Starbucks یا Dunkin Donuts وضع کرده و براش هم احتمالا کلی محاسبه کرده که میزان مشتری که جذب میشه به دلیل این کار، در مقایسه با هزینه اشغال صندلی ها بیشتره و بنابراین، براش می صرفه.

این نوع نگاه رو اکثر ما ایرانی ها ابتدای ورودمون به امریکا و حتی گاهی تا سالها بعد داریم که اکثر رفتارهای خوبی که در اینجا می بینیم رو ناشی از "خوب بودن آدمها" می دونیم. به زبان کانتی، فکر می کنیم دلیل مثلا برخورد خوب در فروشگاه یا اجازه دادن به شما برای نشستن بدون محدودیت، یا احترام مردم به قوانین راهنمایی و رانندگی، اینه که اونها ذاتا و دروناً (این کلمه از نظر فارسی مشکل داره!) آدمهای خوبی هستن و این رفتارشون ناشی از اصول اخلاقی هست که بهش اعتقاد دارن. من حداقل در مورد رفتارهایی که یک سرش به بیزنس و کسب و کار ختم میشه می تونم با قطعیت بیشتری نظر بدم و اون اینکه تقریبا تمامی رفتارهای خوبی که اینجا می بینی، با نگاه کانتی، فاقد ارزش اخلاقیه و تهش با هدف حداکثر شدن سود بنگاه هست. احترام به مشتری، خدمات عالی پس از فروش و غیره، که همشون آدم رو به وجد میاره و خود من از افرادی هستم که خیلی باهاشون حال میکنم و برام آموزنده ست، با هدف جلب مشتری و سهم بازار و افزایش سود هستن، نه ناشی از اصول اخلاقی. در حوزه رفتارهای فردی، همین اول اینو بگم که اینجا هم افراد بسیار خوب و نازنین وجود دارن و اگرچه نمیشه این ادعا رو به همه تعمیم داد، ولی بخش زیادی از رفتارهای خوب افراد با همدیگه، مثل دروغ نگفتن و رعایت قانون و غیره هم به نظرم ناشی از انگیزه های بیرونی هست. مثلا یکی از اصلی ترین دلایل دروغ نگفتن افراد در اینجا، تبعات سنگین دروغ گفتن هست. برای اینکه بهتر موضوع روشن بشه، وقتی گندش دراومد که بیل کلینتون در دوره ریاست جمهوریش با یک دختر کارآموز در دفترش به نام مونیکا لوینسکی رابطه داشته، ایشون جلوی تلویزیون اومد و گفت:

"I want to say one thing to the American people. I want you to listen to me. I'm going to say this again: I did not have se*ual relations with that woman."

بعدها که گند داستان دراومد، جمهوریخواه ها حسابی از این داستان امتیاز گرفتن و تو سر کلینتون کوبیدن. اما تنها چیزی که نتونستن ثابت کنن، این بود که کلینتون به مردم امریکا دروغ گفته. وکیل کلینتون هم اینطور دفاع کرد که شما در هر دیکشنری نگاه کنید، این اصطلاح Se*ual relations یک تعریف مشخص داره و رابطه آقای رئیس جمهور با اون خانم اینطور نبوده. 

صد البته که یه همچین کاری صرف نظر از دروغ گفتن یا نگفتن راجع بهش در فرهنگ ما (و حتی اینجا)‌ کاملا غیرقابل قبوله ولی غرضم اینه که اگر ثابت شده بود که از نظر فنی (!)‌کلینتون دروغ گفته مطمئنا براش خیلی بیشتر گرون تموم میشد.

قضیه وقتی جالب تر میشه که به این فکر کنی که اگر آقای کلینتون این شعبده بازی که در کلامش کرده بود و به اصطلاح با کلمات بازی کرده بود رو با هدف انگیزه درونی خودش در اجتناب از دروغ به عنوان یک اصل اخلاقی انجام داده بود،  با اینکه افکار عمومی امریکا رو گمراه کرده احتمالا از نظر جناب کانت تا حدی دارای ارزش اخلاقیه.

جالبه که خود جناب کانت هم داستان نسبتا مشابهی براش پیش اومده: گویا که ایشون سخنران و نویسنده بسیار متبحری بوده و پادشاه وقت و دار و دسته کلیسا نگران می شن که مبادا ایشون به مسیحیت لطمه بزنه و مردم رو بی دین و ایمون کنه. پادشاه بهش دستور میده که دست از سخنرانی و نوشتن بردار. جناب کانت هم نامه ای می نویسه و میگه: 

As your Majesty’s faithful subject, I shall… desist from all public lectures or papers on the subject.

یعنی که به عنوان یک فرمانبردار وفادار،‌ دیگر راجع به این موضوع (مذهب) سخنرانی نمی کنم و نمی نویسم. حالا کلید داستان در به کار بردن "به عنوان یک فرمانبردار وفادار" هست که گویا جناب کانت حدس می زده که پادشاه با سن و سالی که داره دیر یا زود خواهد مرد و طبعا ایشون اخلاقا از قید فرمانبردار وفادار آزاد خواهد شد. گویا همینطور هم شده و بلافاصله بعد از مرگ پادشاه، ایشون دوباره دست به قلم شده...2

اگر به داستان خودمون برگردیم، خلاصه ماجرا اینه که خیلی از رفتارهای خوب اینجا ناشی از عوامل بیرونی و نه اصول درونی هست و از نظر کانت فاقد ارزش اخلاقیه. 

اما دلیل اشتباه ما ایرانیا در تفسیر رفتارهای اینجا اینه که توی محیطی بزرگ می شیم که در اکثر موارد، انگیزه های بیرونی طوری طراحی شدن که برای فرد، انگیزه انجام کار خوب رو ایجاد نمی کنن و بلکه در بسیاری از موارد انگیزه عمل بد رو تقویت می کنن. بنابراین، وقتی کار خوبی می بینیم، با احتمال بالایی می دونیم که ناشی از اصول اخلاقی یا مذهبی خود فرد بوده و نه انگیزه های بیرونی، و به همین دلیل، ناخودآگاه براش ارزش اخلاقی قائل می شیم و ذوق می کنیم. مثلا اگر می ریم به یه اداره دولتی و یه کارمند خوش اخلاق، کارمون رو راه میندازه، کاملا مطئنیم که این آدم، آدم با وجدانیه و صرفا به دلایل درونی با من برخورد خوبی داشته، نه اینکه مثلا به خاطر الزامات سازمانی و ارتقاء شغلی. اتفاقا انگیزه های سازمانی به گونه ای طراحی شده که فرد انگیزه داره حتی الامکان از زیر کار دربره و چوب لای چرخ ملت کنه. به همین خاطره که تا قیام قیامت ازش ممنون میشیم. من هنوز که هنوزه، لطف و محبت خانم یونسی از کارمندای دانشگاه شریف رو فراموش نکرده م که جزو معدود افرادی بود که واقعا کارراه انداز بود.

خلاصه که وقتی اینجا هم میاییم، حداقل اوایل کار با همین نگاه اتفاقات دور و برمون رو تفسیر می کنیم و خوبی های محیط و رفتارهای خوبی که می بینیم رو به حساب "خوب بودن افراد" میذاریم. از نظر من، اینجا آدما نه خوبن، نه بد، فقط آدمن، همین! دقیقا مثل بقیه آدمای دنیا. و با احتمال بالایی اگر مدتی در محیطی مثل محیط ایران که انگیزه های بیرونی به درستی طراحی نشده قرار بگیرن، تقریبا همون رفتاری رو خواهیم دید که از یک ایرانی می بینیم.

حالا برای اینکه داستان کمی پیچیده تر بشه، میشه با کلاه اقتصادی و سیاست گذاری هم به داستان نگاه کرد: آقای علی آقای فایننسی، گیرم که حرف شما درست! فرض کنیم کارهای خوبی که اینجا دیده میشه اکثرا فاقد فضیلته (با تعریف کانت) و کارهای خوبی که در ایران می بینیم چون احتمالا ناشی از انگیزه های طراحی شده در محیط نیست، درونیه و دارای ارزش اخلاقی. پس میشه دو جور نظام انگیزشی در اقتصاد و جامعه طراحی کرد: یکی اینکه تلاش کنی انگیزه های بیرونی (مثلا انگیزه های مادی) رو به قدری تقویت کنی که افراد حتما رفتار خوب و هنجار از خودشون بروز بدن. مثلا جریمه های رانندگی رو حسابی بالا ببری، سیستم حقوق و پاداش کارمندان رو طوری طراحی کنی که به مشتری احترام بذارن، هزینه های دروغ گفتن رو انقدر بالا ببری که افراد از ترس موقعیت اجتماعی شون (و نه لزوما به دلایل اخلاقی) دروغ نگن. این میشه کم و بیش سیستمی که در امریکا هست.

یه سیستم دیگه هم اینه که بگی اگر افراد تنها انگیزه شون برای کارهای خوب جریمه نشدن و از دست ندادن شغل و بالا رفتن درآمد و غیره باشه، این کارهای خوب منجر به کمالشون نمی شه و تنها اعمالی ارزشمنده و ما رو به کمال می رسونه که انگیزه اصولی و درونی داشته باشه، پس نباید انگیزه های بیرونی و مادی رو تقویت کرد و باید تمرکز رو روی ترویج ارزش های اخلاقی گذاشت. تقریبا شبیه سیستمی که در ایران داریم: مثلا بنزین و برق و آب ارزون باشه، ولی از افراد بخوایم به خاطر بد و غیراخلاقی بودن اسراف، درست مصرف کنن. یا مثلا در طراحی انگیزه های مدیران دولتی دقت کافی نکنیم و زمینه های فساد اقتصادی رو از بین نبریم، اما به دنبال تقویت تعهد و پاکدستی در بین مدیران و افراد جامعه باشیم.

طبعا این دو سیستم، دو سیستم extreme یا به اصطلاح دو سر طیف هستن، ولی به نظرم سوال مهم اینه که یک سیستم خوب برای سیاستگذاری و تنظیم روابط اجتماعی و اقتصادی باید به کدومیک از اینها نزدیک تر باشه؟ به عبارت دیگه، آیا بهتره "پراگماتیست" باشیم و بگیم فضیلت و ارزش اخلاقی و فلان و بهمان نون و آب نمیشه، باید بپذیریم افراد، عمدتا به دلیل انگیزه های بیرونی رفتار خوب انجام میدن. یا اینکه اخلاق محور و ایده آل گرا باشیم و بر ترویج ارزش های اخلاقی و درونی، و نه لزوما طراحی مکانیزم های انگیزشی بیرونی تمرکز کنیم؟ حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را...3

 ------------------------------------------------------------------------------

1- این طفلک اگر می دونست قراره یک بی سواد فلسفه مثل من از نظرات و افکارش استفاده کنه، شکر می خورد که طرف فلسفه بره...

 2- داستان ها رو از کتاب "Justice, What's the right thing to do" از مایکل سندل، فیلسوف معروف دانشگاه هاروارد نقل کردم. جزو معدود کتابهای زندگیم هست که دو بار خونده ام و اکیدا توصیه می کنم به همگان.

3- اگر فیلسوف یا فلسفه خوانده هستید احتمالا ایرادات زیادی در متن پیدا کنید که ممنون میشم تذکر بدید.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

Technology and Inequality

یه تابستون دیگه و یه سفر دیگه به ایران. توی این سفر، بهترین لحظات برای من بی هیچ اغراقی، یکی دو ساعتی بود که با پدرم برای درخت انگور حیاط خونه در سبزوار یه داربست (یا به قول سبزواری ها "چَفت") درست می کردیم. انگار سال ها بود که همچین حسی رو تجربه نکرده بودم، حس اینکه یه کار مشترک ریلکس کننده و نه چندان جدی با پدرم انجام بدم و فقط لذت ببرم. این روزا خیلی وقتا از خودم می پرسم مگر قراره چند بار زنده باشم و شانس تجربه کردن این لحظات رو داشته باشم که بهترین سال های زندگیم رو دارم دور از پدر و مادر سپری می کنم. تا اینجای کار 7 سال از این سال ها رو دودستی تقدیم کرده ام به امید اینکه در آینده ای که معلوم نیست کی بیاد مثلا برای خودم و خانواده ام زندگی بهتری بسازم و قدمی برای جامعه ام بردارم...

بدترین لحظات سفر هم فکر کردن مداوم به این نکته بود که اولین نوه پدر و مادر خودم و مریم رو باید خیلی زود ازشون جدا می کردم! خیلی حس بدی بود! خیلی! این روزا خیلی دارم به این موضوع فکر می کنم که تا قبل از اینکه متین کوچولو یکساله بشه و به عبارتی، بامزه ترین روزهای نوه دار شدن بگذره، پدربزرگ و مادربزرگش فقط سرجمع سه چهار هفته دیدنش. چرا؟! چون باباش فکر می کنه مثلا باید شاخ غول رو بشکنه و خیر سرش دکتراشو از امریکا بگیره. گاهی نگرانم که خورد خورد دارم همه چیزهایی که بخشی از تعریف من از زندگی در این دنیا بودن رو از دست میدم و به جاش چیزی رو بدست میارم که بدون داشتن اونها هیچ ارزشی نداره. همه این فکرهاست که باعث میشه برخلاف چهارپنج سال پیش، وقتی راجع به اومدن یا نیومدن به خارج ازم سوال بشه، کمی محتاط تر جواب بدم و به ملت گوشزد کنم که خیلی از ما ایرانیها چیزهای مهمی در زندگی داریم که زندگی در مرتب ترین کشور دنیا و داشتن باکلاس ترین مدرک دنیا هم جاشون رو پر نمی کنه...

بگذریم، همش حرفای منفی نزنم: این سفر کلی آدم خوب و دوست داشتنی دیدم و  بیشتر با فضای زندگی و کار توی ایران به صورت واقعی تر آشنا شدم. از جمله، در یک دوره بسیار خوب کارآفرینی به نام همنت که به همت بنیاد نخبگان اصفهان و رئیس خوش فکرش (طبق معمول اسم نمی برم) برگزار شد مشارکت داشتم که تجربه بسیار خوبی بود و کلی آدم جالب رو ملاقات کردم. نمونه ای از اون کارهایی که میشه به عنوان شاهد ارائه کرد برای افراد منفی بافی که معتقدن هیچ چیزی در ایران جواب نمیده و باید دست روی دست گذاشت.

یه نکته فرعی: آقا، اصفهان واقعا واقعا زیباست، با هر استانداردی که حساب کنی. نمونه ای از یک شهر که میشه درش خوب زندگی کرد و خوب کار کرد و لذت برد. یه چیزی که برام لذت بخشه اینه که اصفهانیا آدمای نسبتا مثبت تری هستن و شهرشون رو دوست دارن. کمتر دیده ام مثل ما اهالی خراسان، غرغر کنن و به فکر شهرشون نباشن. نکته دیگه اینکه شاید نزدیک ترین ایرانی ها هستن به ذهنیت امریکایی: واقع بین و عملگرا و دنبال کسب و کار و استفاده از فرصت ها (به معنای مثبت کلمه)، و این خیلی ارزشمنده.

خلاصه که خدا رو شکر سفر خیلی خوبی بود و البته بدجوری وسوسه انگیز برای برگشتن! (بیش از این دیگه توضیح نمی دم!)

چند روزی هم هست که برگشتیم و روز از نو روزی از نو: یکی من می زنم تو سر مقاله، یکی مقاله میزنه تو سر من، یکی من می زنم تو سر استاد (بلا به دور!) دو تا استاد میزنه تو سر من!

این چند روز کلی هم دنبال خونه گشتیم. زندگی در بوستون بدترین قسمتش همین دنبال خونه گشتنه که پوستتو می کَنه! دست آخر خدا رو شکر به خیر انجامید و یک خونه خوب پیدا کردیم. یک مجموعه هزارواحدی کنار یک دریاچه زیبا در محله ای به نام Framingham که حدود نیم ساعت با دانشگاه فاصله داره. موقع دیدن خونه، کارمند شرکت یه جوون کلمبیایی الاصل و خوش تیپ و بچه باحال بود. وقتی فهمید ایرانی هستیم گفت که "تیم تاراکتور" رو می شناسه (منظور همون تراکتورسازی تبریز)! من رسماً کف بُر شده بودم! بعد گفت که مربی تیم ملی مون هم کارلوس کی روش هست. چیزی که خود من هم به دلیل اطلاعات گسترده ام از فوتبال مملکت اگه ازم می پرسیدن باید چند لحظه فکر می کردم تا یادم بیاد! خلاصه به طرفداران تراکتور از همینجا اعلام می کنم که میزان محبوبیت تیم شما در منطقه بوستون و حومه بالای صددرصده!!!

از این حرفا که بگذریم، یه چهارکلمه حرف حساب هم بزنیم: 

آقا فرض کنید محمدرضا شجریان با این حنجره بی مثالش برحسب تصادف صد سال زودتر به دنیا اومده بود. احتمالا اتفاقی که میفتاد این بود که مثلا در یکی از قهوه خانه های جنوب تهران مشغول آواز خوندن میشد و هر روز چند ده نفر از صدای خوبش لذت می بردن. یا مثلا فرض کنید مایکل جوردن 70-80 سال زودتر متولد میشد، احتمالا بسکتبالیست معروف محله یا شهرشون میشد (البته با فرض اینکه اون موقع بسکتبال وجود داشته و اون هم بسکتبالیست میشده) و مثلا چندصد نفر میومدن و مسابقات بسکتبالی که توش بازی می کرد رو حضوری تماشا می کردن. صدها مثال دیگه میشه زد که مثلا اگر دکتر الهی قمشه ای و حاج مهدی سمواتی مداح معروف و هزار و یک آدم دیگه اگر چند دهه زودتر به دنیا اومده بودن چه اتفاقی براشون افتاده بود. 

اما مهم تر از اینکه صد سال اینوراونور شدن برای محمدرضا شجریان و مایکل جوردن چه فرقی داشت، اینه که اینوراونور شدن سال تولد محمدرضا شجریان برای بقیه خواننده هایی که توی قهوه خونه های ایران آواز می خونن چه اثری داره. اگر صد سال قبل بود تقریبا هیچی. خیلی که هنر می کرد سوار الاغش می شد و هر شب بدو بدو می رفت یه قهوه خانه دیگه دو تا خیابون بالاتر هم آواز می خوند و از دو تا قهوه خانه پول می گرفت. اما تکنولوژی ضبط صوت به محمدرضا شجریان کمک کرده که بتونه صداش رو در صدها و بلکه هزاران قهوه خونه همزمان پخش کنه و مثلا به جای اینکه با الاغ اینور اونور بره و شبی حداکثر در دو تا قهوه خانه آواز بخونه، تور امریکا بذاره و در عرض یک هفته در هفت نقطه امریکا کنسرت بذاره و چند ده هزار نفر از صداش لذت ببرن. به عبارت دیگه، صد سال قبل محمدرضا شجریان فقط یک یا دو خواننده متوسط رو از کار بیکار می کرد ولی الان هزاران خواننده متوسط و ضعیف رو از کار بیکار کرده.

بر همین سبیل، فرض کنید که یک جراح چشم بسیار حرفه ای اگر پنجاه سال قبل بود شاید روزی سه چهار عمل چشم در تهران انجام می داد، الان می تونه صبح چندین عمل چشم در تهران انجام بده و مثلا یک ساعته با پرواز بره اصفهان و چندین عمل چشم هم اونجا انجام بده و آخر شب دوباره برگرده تهران. چه بسا ده سال دیگه، توی اتاقش بشینه و از طریق ربات های جراحی بتونه در یک شبانه روز در بیست تا شهر مختلف ایران از راه دور جراحی چشم انجام بده. به عبارت دیگه، صد سال قبل، یک جراح چشم قهار مثل دکتر قاضی زاده هاشمی فقط یک چشم پزشک درجه دو رو در تهران بیکار می کرد، الان چند تا چشم پزشک در اصفهان و ده سال بعد دهها چشم پزشک متوسط در سرتاسر ایران رو از کار بیکار میکنه.

یه مثال دیگه ش John Cochrane استاد Asset Pricing دانشگاه شیکاگوست. اگه ده نفر تو دنیا باشن که asset pricing رو واقعا می فهمن حتما یکیش ایشونه. این آقا تا دو سال قبل فقط احتمالا ده نفر دانشجوی دکترای شیکاگو پای درسش می نشستن، الان به برکت تکنولوژی آموزش آنلاین و وبسایت Coursera، هزاران نفر از چین و هند و برزیل هم به صورت آنلاین می تونن از دانشش استفاده کنن و شونصد تا استاد بدردنخور و بی سواد باید کاسه کوزه شونو کم کم جمع کنن.

خلاصه ی این همه صغرا کبرا اینه که اصولا کار تکنولوژی حذف یا کاهش محدودیت هایی هست که بشر باهاشون خلق شده، مثلا افزایش سرعت جابجایی، یا مثلا افزایش بهره وری در تک تک کارهایی که می تونه انجام بده. این یعنی اینکه توی هر زمینه ای که نگاه کنیم، آدمهای درجه یک اون حوزه داره روز به روز بهره وری شون بالاتر میره و حوزه تأثیرگذاریشون افزایش پیدا می کنه. مثلا از یک قهوه خانه به هزاران قهوه خانه، از یک بیمارستان به ده ها بیمارستان، از یک دانشگاه به هزاران دانشگاه. این به زبان بیزنسی یعنی اینکه روز به روز افراد درجه یک در هر حوزه دارن بخش بزرگ تری از سهم بازار افراد متوسط تر رو می بلعن. مثلا اساتید خوب دانشگاه  به راحتی می تونن به شهرستان ها رفت و آمد کنن و بخشی از بازار کار اساتید با توان کمتر رو از اونها بگیرن. بازیگران مستعد در یک گوشه دنیا به نام هالیوود فعالیت کنن و هزاران بازیگر متوسط تئاتر در اقصا نقاط دنیا که مردم رو سرگرم می کردن از کار بیکار کنن. 

در یک حالت خیلی فرضی، میشه اینطور تصور کرد که در یک مملکت فقط ده خواننده ای که بهتر از بقیه هستن می خونن و بقیه از بازار حذف می شن، فقط ده استاد برتر مالی هستن که تدریس می کنن، و الخ. با اینکه این مثال ها ظاهرا دور از ذهن هستن، ولی به هر حال، تکنولوژی داره روز به روز به scale-up کردن قابلیت های افراد درجه یک هر زمینه کمک می کنه. حالا این چه ربطی به من و شما داره؟ اصلا به ما چه که تکنولوژی و آدم های درجه یک چیکار می کنن؟ 

به نظر من دو تا نکته اخلاقی داره: اولیش اینکه احتمالا روز به روز اختلاف درآمد افراد درجه یک و درجه دو در هر حوزه زیاد می شه. مثلا فاصله درآمد بهترین جراح مغز ایران با یه جراح مغز متوسط احتمالا خیلی زیادتر از قبل خواهد شد. یا مثلا شاید یکی از دلایلی که در چند دهه گذشته، اختلاف درآمد مدیران عامل شرکت ها و کامندان ساده افزایش وحشتناکی پیدا کرده همین باشه که انواع و اقسام تکنولوژی ها باعث شده، بهره وری یک مدیرعامل توانمند به شدت افزایش پیدا کنه و مثلا با ویدئو کنفرانس بتونه چندین زیرمجموعه بین المللی شرکت رو در هر روز مدیریت کنه و طبعا چون ارزش افزوده بیشتری برای شرکت خلق می کنه، درآمد بیشتری هم کسب می کنه. نمودار زیر نسبت درآمد یک مدیرعامل به یک کارمند ساده شرکت در امریکا رو در طی زمان نشون میده1:

نکته اخلاقی مهم تر اینکه من و شما اگر صد سال قبل به دنیا میومدیم، کافی بود بتونیم صدای نسبتا قابل تحملی داشته باشیم، یا مثلا سواد حداقلی داشته باشیم، یا مثلا یک جراح متوسط یا یک بسکتبالیست معمولی باشیم تا درآمد معقولی کسب کنیم. به نظرم، روز به روز کار افراد متوسط سخت تر و سخت تر می شه و حلقه بر اونها تنگ تر. تکنولوژی داره تنازع بقا در هر حوزه تخصصی رو به شدت زیاد می کنه و فقط اونهایی باقی می مونن که بهترین باشن. یا باید در حوزه ای که کار می کنیم جزو بهترین ها باشیم، یا باید منتظر بلعیده شدن توسط معروف ترین جراحان و خوانندگان و مداحان و اساتید دانشگاه باشیم...

-----------------------------------------------------------------

1- با آوردن این نمودار ادعا نمی کنم که پیشرفت تکنولوژی داره کل این روند زمانی رو توضیح می ده و طبعا عوامل خیلی زیادی در اون تأثیرگذار هستن که حوزه تخصص من نیست. صرفا دارم یک حدس (به نظرم نه چندان غیرمنطقی) رو مطرح می کنم که ممکنه یکی از عوامل این پدیده، افزایش بهره وری افراد تأثیرگذار نسبت به افراد متوسط باشه.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

Accelerator

یکی از باحال ترین قسمت های پدر شدن، تماشای خانوماست (برادر من فردا برنداری همین تیکه رو تیتر اول کیهان کنی! تا ته جمله رو بخون!) وقتی که با اعتماد به نفس کامل از همون روز اول راجع به شباهت نوزاد به پدر یا مادرش اظهارنظر می کنن! مثلا اینکه لباش به باباش رفته ولی مژه هاش به مامانش، انگشت شستش کُپ فامیلای باباشه ولی انگشت کوچکیش به پدربزرگ مادریش رفته. پره دماغش شبیه عموشه ولی لاله گوشش شبیه داییشه... الان یکی از بزرگترین معماهای زندگیم اینه که خانم های محترم چه چیزی رو در خشت خام می بینن که من در آینه نمی بینم؟! اگر وقت داشتم یه وبلاگ جداگانه راه مینداختم راجع به ماجراهای پدر شدن...

من اول جواب سوال این پست رو بگم و بعد شروع کنم به روضه جدید. سوال این بود که چرا در اکثر فروشگاه های قیمت ها به رقم 9 ختم میشه، مثلا به جای 50، 49.99 استفاده می کنن. سه تا جواب داره، یا بهتر بگم من سه تاشو بلدم:

اول اینکه قیمت 49.99 در ذهن آدمیزاد به صورت ناخودآگاه خیلی کمتر از 50 به نظر میاد. به عبارت دیگه، معمولا آدم توجه بیشتری به رقم اول سمت چپ میکنه و گویی 49.99 رو 40 دلار درنظر می گیره. این جواب رو تقریبا اکثرا تجربه کردیم و می دونیم.

دوم اینکه روانشناسان معتقدند که افراد وقتی با قیمت غیر رُند مواجه می شن، احتمال اینکه اون قیمت رو باور کنن و احساس کنن کالای با ارزشی خریده ند بیشتر میشه. به عبارت دیگه، مشتری با دیدن یک قیمت رُند مثلا 50 دلار، به احتمال بالاتری سعی خواهد کرد گزینه های دیگر رو هم بررسی کنه تا بتونه قیمت مناسب تری پیدا کنه. 

دلیل سوم هم گویا مربوط به قرن نوزدهم میشه، که با استفاده از این سیستم قیمت گذاری، احتمال اینکه مشتری دقیقا همون مبلغ رو پرداخت کنه و نیاز به دریافت بقیه پولش نباشه به حداقل میرسیده. مثلا اگر قیمت 10 دلار بود، یک اسکناس 10 دلاری به صندوقدار می داد و نیاز به برگردوندن بقیه پول نبود. اما اگر قیمت 9.99 دلار بود و اسکناس 10 دلاری می داد باید یک سنت پس می گرفت. به همین دلیل صندوقدار ناچار بود که دخل رو باز کنه و این کار باعث می شد احتمال اینکه صندوق دار فروشگاه وسوسه بشه که پول مشتری رو به جای گذاشتن توی دخل، بذاره توی جیبش و دودر کنه کاهش پیدا می کرده (منبع اینجا). (این سومی توی ایران جواب نمیده چون طرف یا بقیه پولتو نمیده یا دست میکنه یه آدامس خروس میده!)

 ازین حرفا که بگذریم... اخیرا تب نوآوری و شرکت استارت آپ زدن توی ایران بالا گرفته و رویدادهای مختلف و بعضا جالبی هم در مورد شرکت های نوپا برگزار میشه. از خوش بینی های مریخی مثل اینکه "تا چندسال دیگه توی ایران هم یه چیزی شبیه Silicon Valley خواهیم داشت" که بگذریم، به نظرم توی بعضی زمینه های خیلی خاص و محدود اتفاقات جالبی داره میفته و خواهد افتاد و به نظرم بدبینی تاریخی و همیشگی ما ایرانی ها به ایده های جدید (که البته بی دلیل هم نیست!) یه خلأ بزرگ ایجاد کرده که فرصت های زیادی در دلش داره.

یه فایده دیگه ش هم اینه که این تفکر داغون که "کارمندباش تا کامروا باشی!" که تو ژن ما ایرانیا ریشه دوونده کمی تلطیف بشه. می گید نه پاشید بریم ولایت ما، بعد بریم دو جا خواستگاری (البته با اجازه عیال!) اولیش بگو این علی آقا دانشجوی دکترای فاینانس امریکاس، دومیش بگو کارمند بانک سپه شعبه چهارراه امامزاده. به مرگ خودم اگه اولی دختر بده! (می تونید حدس بزنید که عیال و خانواده عیال در این سالها چقدر به در و همسایه جواب پس دادن راجع به داماد غیرکارمندشون!)

به خاطر این دلایل، تصمیم گرفتم کمی راجع به یکی از ساختارهایی که اینجا برای ایجاد و پرورش ایده های نوآورانه خیلی رایج شده بنویسم. اول اینو بگم که بعضی از ما ایرانیا راجع به نوآوری تصورات عجیبی داریم و فکر می کنیم برای اینکه مثلا بشه ایده نوآورانه داشت یا یه محصول جدید و خلاقانه طراحی کرد اولا باید یه آدم نابغه با سه کیلو مغز باشی و ثانیا اصولا ایده نوآورانه به صورت کاملا لحظه ای و تصادفی به ذهن می رسه (مثل خوردن سیب تو کله نیوتن!) و نمیشه زیاد ساختاریافته و نظام مندش کرد. خوشوقتم به عرضتون برسونم که مثل خیلی چیزهای دیگه اونجا (یعنی امریکا!1) تفکر غالب نقطه مقابل ایرانه و خیلی علمی و ساختاریافته به نوآوری نگاه می کنن و براش ساختارهای مختلفی هم طراحی می کنن که یکی از اونا accelerator یا شتاب دهنده است که می خوام کمی راجع بهش بنویسم. در ایران هم اخیرا یکی دو نمونه راه افتاده و بنابراین، مطرح کردنش بیراه نیست.

شتاب دهنده ها حدود 10 سالی هست که در امریکا راه افتادن و خیلی هم گُل کردن. طبق معمول، مهم ترین شتاب دهنده ها در سانفرانسیسکو و دور و بر Silicon Valley هستن و بعد از اون، بوستون، نیویورک و بعضی شهرهای دیگه هم تعداد زیادی شتاب دهنده دارن. اولین بار که با شتاب دهنده ها آشنا شدم 2-3 سال قبل بود که یه استادی از MIT برای ارائه مقاله ش به دپارتمان ما اومده بود و موضوع مقاله ش همین شتاب دهنده ها بود. 

 شتاب دهنده ها دوره های آموزشی چندماهه و فشرده ای هستن که سعی می کنن در یک بازه زمانی نسبتا کوتاه (مثلا دو تا چهار ماه) یک گروه از صاحبان ایده یا کسب و کارهای کاملا نوپا رو پذیرش کنن و در طی این مدت، علاوه بر دراختیار گذاشتن فضای فیزیکی و حداقل امکانات مثل اینترنت، کامپیوتر (یا تجهیزات آزمایشگاهی) به صورت مستمر به این افراد و شرکتها آموزش و مشاوره میدن. به علاوه، معمولا مبلغ کمی پول (مثلا بین 10 تا 100 هزار دلار) در این شرکت ها سرمایه گذاری می کنن و به ازاش درصدی از سهام شرکت رو مالک می شن. هدف پایانی دوره هم اینه که در طی این مدت نسبتا کوتاه و با کار فشرده و شبانه روزی کارآفرین، ایده یا به نقطه ای برسه که قابل عرضه به سرمایه گذار باشه یا کلا کنار گذاشته بشه و خلاصه تکلیفش روشن بشه. معمولا در انتهای دوره یک روز مشخص به نام Demo Day وجود داره که از تعدادی سرمایه گذار دعوت میشه و کارآفرینان ایده های خودشون رو مطرح می کنن و اگه خوش شانس باشن جذب سرمایه می کنن.

شتاب دهنده ها در مقایسه با سایر ساختارهای پرورش ایده مثل انکوباتورها یا مراکز رشد، دو سه تفاوت یا بهتره بگم مزیت دارن:

اولا وجود مهلت زمانی یا deadline باعث میشه که کارآفرین ناچار به تولید خروجی باشه و در کوتاه ترین زمان ممکن کار رو به نقطه قابل قبولی برسونه.

ثانیا فشار کاری در این دوره ها به طرز فجیعی بالاست و ملت معمولا غیر از خوابیدن و کار کردن کار دیگه ای نمی کنن. این باعث میشه در حداقل زمان تکلیف کار روشن بشه.

ثالثا یا به قول فرنگیا last but not least، در شتاب دهنده ها شرکت کنندگان به طور پیوسته مورد آموزش و راهنمایی مربیان یا mentor ها هستن که اکثرا کارآفرینان باسابقه هستن و این باعث میشه احتمال موفقیتشون افزایش قابل توجهی پیدا کنه.

اولین شتاب دهنده به نام Y Combinator در سال 2005 توسط Paul Graham در بوستون راه افتاد و بعد به Silicon Valley منتقل شد. از جمله فارغ التحصیلان Y Combinator شرکت هایی مثل Dropbox و Airbnb هستن که ارزش اولی حدود 10 میلیارد و دومی حدود 50 میلیارد دلاره. این Paul Graham آدم جالبیه و کارای جالبتری هم کرده. مثلا اینکه یه وبسایت داره که توش مطلب می نوشته و انقدر مطالبش جذاب بوده که تا چندین میلیون بازدید داشته، درست مثل همین وبلاگ خودم که روزی چند میلیون بازدید داره! (البته به ریال!!) توصیه اکید می کنم مصاحبه Paul Graham با شبکه بلومبرگ رو ببینید، نکات جالبی داره. کلا یه توصیه کلی بکنم: هر مصاحبه ای با هر آدم خفنی تونستید ببینید! شک نکنید یک یا چند جمله داره که اگه گوشتون رو تیز کنید زندگیتونو دچار تغییر می کنه. این مصاحبه Paul Garaham هم یه جمله کلیدی داشت که تا آخر این پست تو خماریش بمونید!

از اونجایی که من کارآفرین نیستم ولی کارآفرینا رو خیلی دوست دارم (!) دو سه هفته قبل به یکی از شتاب دهنده های بوستون به نام LearnLaunch رفتم. یه جلسه 5-6 نفره بود که مدیر accelerator کاراشون و دوره شون رو معرفی می کرد. دو سه تا از مشاوران یا partner ها هم اومدن و یه کم راجع به کارشون توضیح دادن. این شتاب دهنده به صورت تخصصی روی تکنولوژی آموزشی یا به قول خودشون EdTech کار می کنه و سه ساله که این دوره رو اجرا کرده. علاوه بر شتابدهنده، یه فضای مشترک کاری یا به اصطلاح co-working space هم داشتن که شرکت های کوچیک در اونجا کار می کردن. کلا یه طبقه ساختمون حدودا 200-300 متری که با پارتیشن های کوتاه به قسمت های کوچیک تقسیم شده بود و برخلاف آفتابه لگن هفت دست یغضی از ما ایرانیا که اولین قدم در راه موفقیت رو داشتن دفتری شیک و با view کوه های شمال تهران می دونیم، هر شرکت نوپا صرفا متشکل از دو میز و دو صندلی بود که ملت توش صبح تا شب کار می کردن. عکس های زیر رو از فضای مجموعه گرفتم.

 

دوره LearnLaunch یه دوره 3-4 ماهه ست و شرکت علاوه بر خدمات مشاوره و مربی گری، 18 هزار دلار سرمایه در اختیار کارآفرین قرار میده و در مقابل، 6% سهامدار میشه. اینم قابل توجه برخی از عزیزان کارآفرین ایرانی که اعتماد به نفس خارق العاده ای دارن و مثلا اگر مبتکر یه وبلاگ فروش اجناس قلابی و قاچاق هستن، توقع دارن Larry Page از گوگل پاشه بیاد یه چک 2 میلیون دلاری بکشه تا بیست و پنج صدم درصد بهش سهم بدن! برادر من، همه جای دنیا، متقاعد کردن سرمایه گذار به سرمایه گذاری در یه ایده ای که به احتمال 90% fail میشه سخته و توقع نداشته باش که 90% سود شرکت به جیب حضرتعالی بره!

بعد از تموم شدن جلسه، با مدیر اونجا و یکی از شرکت کنندگان که یه آقای هلندی همراه با همسر چینی ش بودن مشغول صحبت شدیم. این آقا و همسرش یه کتاب هوشمند برای کودک طراحی کرده بودن که یه شیء میله مانند دست بچه می داد که هر وقت باهاش به سمت یکی از شکل های روی صفحه اشاره می کرد، یه سری بارکد نامرئی روی صفحه بود و کلمه یا جمله مربوط به اون شکل رو تلفظ می کرد. به آقای هلندی گفتم که دو سال هلند بودم و کلی ذوق زده شده بود! یه نکته جالب دیگه که تقریبا تیپیکال اروپایی ها و از جمله هلندیاست این بود که تا اسم مدیر دوره "Asad Butt" رو روی سینه ش دید فورا پرسید که اسم کوچیکت کجاییه و اهل کدوم کشور هستی؟! مدیر دوره که بنده خدا از جورج بوش هم لهجه ش غلیظ تر بود و معلوم بود که متولد امریکاست، گفت که اسمش پاکستانیه و جد و آبائش مال اونجا بودن. خلاصه که اروپایی جماعت رو جون به جونش کنی فکرش همین حول و حوش چرخ می زنه و بخشی از دلایل فاصله امریکا و اروپا از نظر پیشرفت رو همین ذهنیت "من اروپایی هستم پس خیلی خفنم، بقیه اروپایی نیستن پس...." توضیح میده.

با یکی از کارآفرینای اونجا هم آشنا شدم که یه پسر بامزه 25 ساله بلژیکی به نامThomas Ketchell بود. یه شرکت راه انداخته بود به نام  Hstry که به معلمای تاریخ کمک می کرد درس تاریخ رو به صورت interactive آموزش بدن و از حالت کسل کننده دربیارن. شرکت رو در بلژیک تأسیس کرده بودن و کلی هم جایزه برده بودن و بعد اومده بودن امریکا که بازار اینجا رو هدف بگیرن و راحتتر جذب سرمایه کنن. میگن آدمیزاد دهه سوم زندگیشو که رد می کنه یهو دچار شوک عصبی میشه که وای خدا، سی سالم شد هیچ غلطی (بلا نسبت شما!) توی زندگی نکردم! منم که دو ماهی هست افتادم تو سرازیری (!) وقتی سن این پسره رو پرسیدم اولین شوک عصبی post-30 رو تجربه کردم که ما بعد سی سال مشغول کتاب و دفتریم و ملت دارن در 25 سالگی سرمایه گذار امریکایی جذب می کنن... بگذریم...

یه گریزی هم بزنم به کربلا و عرضم تمام! اون جمله تأثیرگذاری که Paul Graham توی مصاحبه ش با بلومبرگ این بود که Emily Chang مجری برنامه ازش پرسید:

What is your biggest regret in life? (بزرگترین حسرتت در زندگی چیه)

Paul Graham چند لحظه فکر کرد و یهو انگار از درون به هم بریزه، در حالی که به سختی می تونست جلوی اشک و لرزیدن صداش رو بگیره گفت که بزرگترین حسرت زندگیش اینه که چرا پدرش رو که نهایتا به خاطر سرطان از دنیا رفته بود، برای یه چک ساده پزشکی که پیشگیری کننده سرطان روده بوده به دکتر نبرده، اینکه این نوع سرطانی که پدرشو ازش گرفته بود چقدر ساده قابل پیشگیری بوده و کاش قبل از ابتلای پدرش به بیماری، ازش می خواست که این چک آپ رو انجام بده ....

--------------------------------------------------------------------------

1- گیج نشید! الان ایرانم و در نتیجه تا چند هفته آینده اینجا (امریکا) اونجاست و اونجا (ایران) اینجا!

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

Anti-Iran

اول فیلم میراث آلبرتا یه خانمی که گویا کانادا درس می خونه دلایل رفتنش از ایران و خوبی های زندگی در خارج رو توضیح میده و چند بار تأکید می کنه که اینجا (یعنی کانادا) "همه" مردم که دارن رد می شن لبخند می زنن و لبخند روی لبهای "همه" ست و اینکه چقدر "همه" خوش برخوردن و ... اگر کلمه "همه" از جملات بالا حذف بشه، با کمی اغماض، این توصیفات راجع به جاهایی که من بودم (از جمله کانادا) تا حدی صادقه؛ اول کار که میای اینجا، معمولا تا چند ماه یا چند سال (یا برای بعضی چند دهه!) در کفِ این هستی که رفتار مردم با هم چقدر مودب تر و خوش برخوردتر از برخوردیه که ما توی ایران باهم داریم و کلی حال می کنی که نیاز نیست با ملت دست به یقه بشی که مثلا توی صف نونوایی نزنن یا اینکه نیاز نیست پشت گیشه بانک یا ادارات دولتی، قربون صدقه صندوقدار بشی و با حالت التماس درخواستت رو بگی که طرف دلش رحم بیاد و لطف کنه وظیفه ای که بابتش حقوق می گیره رو انجام بده.

اگر هم خوش شانس باشی و خیر سرت فاینانس پذیرش بگیری، می دونی که اگر مثل بچه آدم درستو بخونی و کار احمقانه ای نکنی، می تونی بعد از دکترا یه شغل آبرومند توی دانشگاه گیر بیاری و پول خوبی بگیری. اگر هم بری توی موسسات مالی، احتمالا یه پاداش امضای قرارداد (signing bonus) همون اول کار می گیری که از حقوق یک سال دانشجوییت بالاتره. بعد می تونی بلافاصله یه بی ام وی سری 5 لیز (lease) کنی و اگر توی یه شهر با قیمت های معقول زندگی کنی، با یه mortgage (وام مسکن) 400-500 هزار دلاری 30 ساله یه خونه 4-5 خوابه با یه حیاط بزرگ بخری و آخر هفته ها چمنای حیاطتو کوتاه کنی و barbeque کنی و کباب برگ بزنی. توی دانشگاه و شرکت هم با همکارات رابطه نسبتا خوبی داری اگرچه گاهی بهت تیکه میندازن یا شوخی می کنن که مثلا رئیس جمهورتون توی سازمان ملل فلان حرفو زد، ولی سعی می کنی تو هم جنبه داشته باشی یا مثلا حاضر جواب باشی و یکی از سوتی های Sarah Palin رو به رُخشون بکشی که مثلا فرق کره شمالی و جنوبی رو نمی دونه. اگر هم باهات خیلی رفیق بشن احتمال داره thanksgiving دعوتت کنن خونه شون تا با هم بوقلمون بخورید. خلاصه که همه چی آرومه.... من چقدر خوشحالم...

مشکل برای بعضی ها (از جمله من!) از اونجا شروع میشه که بعد از اون چند ماه یا چند سال اول که آب ها از آسیاب میفته و دیگه جو خارج بودن برات عادی میشه، هر از گاهی یه اتفاق ظاهرا کوچیک مثل پُتک میخوره تو مغزت یا مثل دِلِر میره تو مُخت و انگار که چُرتت رو پاره می کنه، اون موقع ست که می فهمی چقدر بین تو و محیط اطرافت تفاوت یا حتی تناقض هست. می فهمی تقریبا همه اون چیزایی که برای تو مهمن و بهشون افتخار می کنی و غرورت رو بر اساس اونا تعریف کردی، برای محیطی که توش زندگی میکنی ارزشی نداره یا حتی ضدارزشه! بعد یکی دو روز depress می شی و میری تو فکر و هی با خودت کلنجار میری که مگه قراره چند بار زندگی کنی که یه بارش رو توی همچین محیطی زندگی کنی و باید با وجود همه مشکلات، هرچه زودتر برگردی مملکت خودت. خوشبختانه یا متاسفانه، تعداد این اتفاقات خیلی کمه و شاید سالی یکی دو بار بیشتر نیفته. به خاطر همین، یکی دو روز که رد میشه، دوباره همه اینا یادت میره و دوباره همه چی آرومه و میری فروشگاه، لباس مارک دار می خری و ماشین خوب سوار میشی و روز از نو روزی از نو، تا دفعه بعد که پُتک بعدی بخوره وسط ملاجت.

با اینکه این اتفاقات خیلی ضدحاله ولی من دوستشون دارم چون از خواب خرگوشی بیدارم میکنه. این اتفاقات می تونه در هر لحظه بیفته یا حتی اصلا نیفته ولی تو فکر کنی افتاده! مثلا حتی می تونه انقدر ساده باشه: وارد یه فروشگاه یا اداره بشی و فروشنده اونطور که با مشتری قبلی که آمریکایی و سفیدپوست بوده با تو خوش و بش نکنه و با اینکه کاملا برخورد مودبانه ای داشته، تو توهم بزنی که دلیل خوش و بش نکردنش این بوده که تو قیافه ت و لهجه ت امریکایی نبوده. یا مثلا موقع رانندگی بپیچی جلوی یکی و طرف شاکی بشه و وقتی می بینه قیافه خارجی داری از پنجره ماشینش داد بزنه: "برگرد همونجایی که ازش اومدی!" یا مثلا از مهماندار هواپیما بخوای که بهت یه قوطی کوکاکولای دربسته بده و بخاطر اینکه حجاب داری بگه نمی تونم بهت قوطی دربسته بدم، بعد همونجا یه قوطی آبجو بده به بغل دستیت. بعد هم که اعتراض کنی بهت بگه چون ممکنه از قوطی نوشابه به عنوان سلاح استفاده بشه!

برای منم هر از گاهی این اتفاقات میفته اگرچه خدا رو شکر تعدادشون خیلی خیلی کم بوده. یکی از نمونه هاش که تقریبا هرسال داره اتفاق میفته، کنفرانس سالانه Asset Management هست که همین وقتا در دانشکده ما برگزار میشه. حدود 100 نفر از حرفه ای های صنعت مالی که اکثرا فارغ التحصیلای بوستون کالج هستن دعوت می شن و گاهی اوقات سخنران های خیلی جالبی رو دعوت می کنن. (راجع به کنفرانس دو سال قبل اینجا نوشته م.) امسال هم کنفرانس برگزار شد و آدمای نسبتا معروفی مثل Peter Lynch رو دعوت کرده بودن. آخرین سخنران هم Nicholas Burns، استاد Kennedy School دانشگاه هاروارد بود که 30 سال قبل در بوستون کالج با رئیس دانشکده مون همکلاس بودن. این آقا الان مشاور جان کری هست و قبلا هم مذاکره کننده اصلی توافق هسته ای هند و امریکا بوده. علاوه بر این، ایشون در مذاکرات قرارداد بلندمدت کمک نظامی امریکا به اسرائیل نقش کلیدی داشته1، سال ها سفیر امریکا در اسرائیل بوده و الان عضو کمیته موزه هولوکاست هم هست.

گوش دادن به سخنرانی این آدم نکات آموزنده ای داشت: اولا انصافا در فن بیان و سخنوری بی نظیر بود و من یادم نمیاد کسی رو دیده باشم که انقدر روان، متقاعد کننده و مرتب حرف بزنه. خود این امریکایی ها بطور میانگین از بقیه مللی که من دیده م در زمینه وراجی کردن و پرزنتیشن یه سر و گردن بالاترن ولی این واقعا یه چیز دیگه بود. امیدوارم فیلم سخنرانیش رو پیدا کنم و اینجا بذارم. 

نکته بعدی که بارها و بارها در عمل بهم اثبات شده اینه که اگر امریکا قدرت اول دنیا نباشه باید در عدالت خدا شک کنی! وقتی همچین آدمهایی با این دید وسیع و استراتژیک بشن تصمیم گیران یا مشاوران اونا در یک مملکت، تعجبی از خروجی کار نباید داشته باشی. واقعا همه حضار در نیم ساعت صحبت ایشون پلک هم نمی زدن و سراپا گوش بودن و تحلیل هایی هم که ارائه می کرد حداقل با نگاه آماتوری من خیلی جامع و پخته بود.

من واقعا امیدوارم مشاوران تصمیم گیران مملکت ما سطح تحلیلشون از کارشناسایی که توی برنامه های صدا و سیما میارن بالاتر باشه وگرنه خیلی سخت خواهد بود رویارویی با همچین آدمایی که اینور تحلیل می کنن و تصمیم می گیرن. آقا اصلا من از دو گروه توی مملکت خیلی شاکیم: یکی عزیزانی که تا شابدُل عظیم بیشتر نرفتن و نشستن کنار گود و گیر می دن به تیم مذاکره کننده ایرانی، اونوقت خودشون اگر قرار باشه با همچین آدمایی بشینن پشت میز مذاکره، Hello this is a table هم بلد نیستن! من آقای ظریف رو در حدی که بقیه مردم می شناسن می شناسم ولی انصافا کشتی گرفتن با همچین آدمایی سر میز مذاکره علاوه بر غرور و اعتمادبه نفس بالا که ماشاءالله توی مملکت ما همه مون داریم، نیازمند کسیه که با این آدما مدت طولانی دمخور بوده باشه و خم و چمشون رو بدونه وگرنه بدجور فیتیله پیچ میشه. از این بابت، به نظرم باید خدا رو شکر کنیم که فردی مثل ظریف وزیر امور خارجه هست. من اگر روزی کاره ای می شدم در مملکت (خدا بهتون رحم کنه!) و امکانش بود، چند ده نفر رو بورسیه می کردم این دانشکده Kennedy school هاروارد و بعد هم پست های کلیدی وزارت خارجه رو می سپردم بهشون! مهم نیست چه textbook یا جزوه ای سر کلاس تدریس میشه، مهم اینه که تنت به تن همچین آدمایی بخوره، جنس نگاه و تحلیلت یه سر و گردن از بقیه دنیا بالاتر میره.

اما گروه دومی که توی ایران فشار خون منو می برن بالا، همون کاسه های داغ تر از آش هستن! همونایی که توی ایران نشستن و فکر می کنن ارتش امریکا در حال صادرات قوطی کنسرو دموکراسی به اقصی نقاط دنیاست و صبح تا شب دست به دعا هستن که امریکا بیاد به قول خودشون "حکومت آخوندا" رو براندازه و دموکراسی رو تو دماغمون فرو کنه! همونایی که از وزیر امورخارجه کشورشون به امریکا درددل و شکایت می کنن که چرا توی مصاحبه با مصاحبه گر امریکایی (چارلی رُز) نگفته که در ایران بعضی افراد به دلیل اظهارنظرهای سیاسی در زندان هستن! اگه توی این مدت زندگی اینجا و مطالعه کردن راجع به اقتصادش یه چیز یاد گرفته باشم اینه که اگر اولویت اول امریکا، صادرات دموکراسی به اقصا نقاط گیتی بود، الان روسای کشورهای خلیج فارس که با رئیس جمهور امریکا در کمپ دیوید دارن گلف بازی می کنن لااقل در فاصله بین بازی گلف و مِنچ (!)، راجع به حق رأی و رانندگی زنان هم یه صحبتایی می کردن.

اما نکته دیگه راجع به سخنرانی ایشون که ربط داره به روضه هایی که اول کار خوندم، طبق معمول، توی امریکا امکان نداره از سیاست خارجی حرف بشه و ایران، چین و روسیه نقل مجلس نباشن و ایشون هم تحلیلاش حول همین سه تا بود. هم در حین صحبت و هم در سوال و جواب ها راجع به مذاکرات هسته ای صحبت کرد و اینکه چطور از سر ناچاری دارن با "دولتی که بزرگ ترین حامی تروریسم" هست مذاکره می کنن. اینکه تصمیم به مذاکره با ایران و حمله نکردن به ایران رو خود جورج بوش در سال 2004 گرفته چون اولا تا خرخره درگیر عراق و افغانستان بوده و جنگ سوم به صلاح نبوده و ثانیا بمباران تأسیسات ایران فقط سرعت ایران رو کند می کرده ولی دانش هسته ای رو نابود نمی کرده. راجع به خاورمیانه و اینکه به نظرش باید اوباما بیشتر از اعراب خلیج فارس حمایت کنه که جلوی نفوذ ایران گرفته بشه و اینکه الان 11 میلیون نفر یعنی نیمی از جمعیت سوریه آواره هستن و الخ. یکی از حضار هم سوالش این بود که چرا امریکا ساعت سه نصف شب با سی تا بمب نمی زنه تأسیسات ایرانو نابود کنه و خیال خودشو راحت کنه؟ (ملاحظه می فرمایید که در صنعت مالی هم IQ در حد فیتوپلانکتون پیدا میشه!) 

همینطور که این حرفا رو می شنیدم فکرای مختلفی با سرعت از ذهنم می گذشت: اینکه چقدر راحت و مثل نقل و نبات دارن راجع به بمباران جایی صحبت می کنن که همه خانواده ت، دوستانت، خاطراتت و آباء و اجداتت متعلق به اونجان. اینکه اگر منافع ایجاب کنه و مانعی نباشه، هیچ بعید نیست که مثلا ده سال دیگه همون بلایی که سر سوریه اومده خدای نکرده سر مملکت تو هم بیاد. اینکه اصولا چرا اینجا برای ملت انقدر پذیرفته شده ست که کشورشون باید همواره در چندجای دنیا مشغول جنگ و لشکرکشی باشه. اینکه چقدر راحت راجع به 11 میلیون آواره سوری صحبت میشه، انگار که یه گله گوسفندی هستن که از یه آغول باید ببرنشون یه آغول دیگه. اینکه اصلا من این وسط چیکار دارم می کنم؟! اینکه اینجا توی این جمع چه وصله ناجوری هستم؟! اینکه همون آدمایی که هرروز توی دانشکده باهاشون سلام و علیک می کنی ککشون هم نمی گزه اگه فردا همون اتفاقی که توی سوریه داره میفته برای مملکت تو بیفته. اینکه گیرم خیلی خفن و کار درست بودی و مدارج ترقی رو در رقابتی ترین کشور دنیا طی کردی و 50 سالت که شد، رئیس business school بوستون کالج شدی (چیزی که برای امثال من احتمالش در حد احتمال برنده شدن کرم ابریشم در مسابقه ماراتن بوستونه!) باز گیرم که رئیس خیلی کاردرستی بودی و یه کنفرانس سالانه فاینانس هم راه انداختی و کلی لینک زدی و تونستی یه سخنران خفن مثل این آقا رو دعوت کنی. دقیقا چه حسی راجع به خروجی سی ساله زندگی حرفه ایت داری وقتی این حرفا رو راجع به چیزایی که بهشون افتخار می کنی و هویتت با اونا تعریف شده می شنوی؟!2

دو تا سخنران صبح هم که من نبودم گویا لابلای حرفاشون اظهارنظرهای مشابهی داشتن و گویا اولیشون که استاد تاریخ دانشگاه هاروارد بوده، حرفهای نامربوطی راجع به ایران و اسلام زده بود و اینکه جمعیت مسلمونا در امریکا خیلی زیاده و ممکنه چند سال بعد "مشکلاتی" که الان در اروپا ایجاد کردن رو در اینجا هم ایجاد کنن. در فاصله بین دو سخنران بعد از ظهر، یکی از استادای دپارتمانمون که اسرائیلیه ، بغل دستم نشسته بود و از من پرسید احساست راجع به صحبتای سخنران اول چی بود (البته بنده خدا قصدی نداشت) بهش گفتم صبح نبودم ولی اگر بودم  حتما ناراحت می شدم، به خصوص حرفهایی که راجع به زیاد شدن جمعیت مسلمانان امریکا زده بود، و اینکه الان دقیقا منظورش اینه که باید جمعیت مسلمونای امریکا رو کم کرد؟ مثلا منظورش اینه که باید کشتشون تا کم بشه؟! شیطونه می گفت بهش بگم: احساس خودت چی بود اگه همین حرفا رو راجع به یهودیا زده بود؟!

اینا رو که می شنوی هی می خوای خودتو بزنی به کوچه علی چپ و برای اینکه خودتو آروم کنی میگی: "ای آقا! مگه ما کم توی مملکتمون به اینا فحش میدیم؟! تازه حداقل اینجا مملکت آزادی بیانه و حالا بالاخره این وسط دو نفرم نظرات تندی راجع به مملکت و مذهب تو دارن." بعد بالافاصله جواب میدی: اگر مثلا سخنران محترم به جای مسلمونها از افزایش جمعیت "یهودی ها" ابراز نگرانی کرده بود یا راجع به هم چنس بازا3 اظهارنظر منفی کرده بود شرط می بندم تا قبل از غروب آفتاب از کلیه پُست های دولتی و غیردولتی با اردنگی بیرون انداخته بودنش. سال 1920 رئیس بخت برگشته دانشگاه هاروراد از افزایش جمعیت یهودیا در بین دانشجویان این دانشگاه ابراز نگرانی کرده، هنوز که هنوزه ملت از این حرف به عنوان شاهدی بر مظلومیت جامعه یهودیان امریکا یاد می کنن.

تازه نیاز به گفتن هم نیست، کافیه سال 2008، هزار دلار به یه بنیاد مبارزه با قانونی شدن ازدواج هم چنس بازا در کالیفرنیا کمک کرده باشی تا بعد از 6 سال که تصادفا کاشف به عمل بیاد، حتی اگه موسس و مدیرعامل یکی از بزرگترین شرکت های Silicon valley هم باشی با اوردنگی بندازنت بیرون.

اگه حرفام داره شباهت زیادی به تیترهای کیهان پیدا می کنه بذارید آب پاکی رو روی دستتون بریزم: من اگه برم جهنم، شکنجه هایی که برام تدارک دیده میشه از این قراره: صبح به جای لیوان چای، مواد مذاب آتشفشانی سرو میکنم، بعد به جای شکلات صبحانه Nutella، قیر داغ توی حلقم می ریزن. بعد هم که سانس صبح و بعد از ظهر شکنجه ها شروع میشه، در زمان ناهار و استراحت مأمور جهنم، منو وادار می کنن یه دور روزنامه کیهانو از اول تا آخر بخونم!! با همه این اوصاف، هر کس یا رسانه ای ممکنه عمدا یا سهوا (!) هر از گاهی حرفای درستی هم بزنه و از این بابت، ابایی ندارم که بعضی حرفام "کیهانی" باشه.

برای اینکه به قول صدا و سیمای وطنی زیاد سیاهنمایی نکرده باشم چند تا نکته جالب هم از صحبتای این آقای Nicholas Burns بگم. یکی اینکه می گفت ایران تمدنی چند هزارساله داره و مردم تحصیلکرده زیادی داره و لذا با خیلی از دشمنهای دیگه امریکا فرق داره (ما ایرانیا جون به جونمون کنن تا اسم تمدن چندهزار ساله مونو میارن قند تو دلمون آب میشه! امیدوارم سر میز مذاکرات هسته ای بهمون از این حرفا نزنن!).

یه نکته جالب دیگه هم اینکه توی حرفهاش می گفت که دانش هسته ای رو در ایران توی دانشگاه هایی مثل همین دانشگاه (بوستون کالج) توسعه دادن و بنابراین، نمی تونیم با بمباران، این دانش رو از بین ببریم و فقط سرعت پیشرفت برنامه هسته ای ایران کند میشه. جمله کلیدیش که من حال کردم و در صورت همراهی حضار، چند تا تکبیر بلند می طلبید (!) این بود:

"دانش هسته ای توی مغز دانشمندان ایرانه و You can't bomb knowledge!!"

----------------------------------------------------------------------------------------------

1- طبق این قرارداد ده ساله، امریکا حدود 30 میلیارد دلار کمک نظامی به اسرائیل می کنه و در حال حاضر حدود یک چهارم بودجه سالانه نظامی اسرائیل رو تأمین می کنه.

2- هدفم از این حرفا متهم کردن ایرانیایی که اومدن امریکا و دارن زندگی می کنن نیست، اولا تصمیم هرکس به خودش مربوطه و وکیل و وصی کسی نیستم و خودم به اندازه کافی سر موندن یا برگشتن به ایران گیج و دودل هستم که کاری به بقیه نداشته باشم، ثانیا اگر امکان اومدن به امریکا برای بقیه ملت هم فراهم بود احتمالا تا حالا نیمی از مملکت چمدونا رو بسته بودن و اومده بودن اینور. بنابراین نه همه اونایی که اومدن لزوما آدمای بدی هستن نه همه اونایی که نیومدن لزوما آدمای خوبی هستن! حرفای من به قول این فرنگیا صرفا فکر کردن با صدای بلنده نه قضاوت راجع به بقیه.

3- غلط املایی برای جلوگیری از فیلتر شدن احتمالی وبلاگه.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

Head of Manpower

آقا من تا یادم نرفته یه نکته ای که خیلی وقته هی میخوام بنویسم و برای خودم هم قبلا سوال بوده و توی ایران هم زیاد مبتلا به هست رو بگم:‌ خیلی وقتا افراد توی رزومه انگلیسی شون موقعیت شغلی که دارن رو با عبارات زیر معادل سازی می کنن. بعضی از این معادل ها لزوما غلط نیستن ولی زیاد مرسوم نیستن:

مدیرعامل: manager یا managing director

معاون یا مدیر مالی: financial manager

معاون یا مدیر سرمایه گذاری: investment manager

کارشناس شرکت فلان: expert at XYZ company

معاون نیروی انسانی: head of manpower (لال شم اگه اینو خالی ببندم!)

مدیر آی تی: Head of IT یا IT manager

برای پست های مذکور، عناوینی که اینجا رایجتره از این قراره:

مدیرعامل: Chief Executive Officer یا همون CEO (اگر اشتباه نکنم Managing Director در انگلستان رایجه)

معاون یا مدیرمالی: Chief Financial Officer یا همون CFO

معاون یا مدیر سرمایه گذاری: Chief Investment Officer یا همون CIO (با CIA اشتباه نشه!)

کارشناس: Analyst

معاون نیروی انسانی: Chief Human Resources Officer

مدیر آی تی: Chief Technology Officer یا CTO

بر سبیل پست های قبل، یه تست هوش بیزنسی میگم که تا پست بعدی فکر کنید و جواب بدید: اینجا وقتی فروشگاه می ری برای خرید، قیمت اکثر کالاها به 99 سنت ختم میشه. مثلا یه لباس به جای 50 دلار، 49.99 دلار هست، یا یه یخچال به جای 2000 دلار، 1999 دلاره (توی ایران هم تک و توک دیده م). حالا سوال اینه که چرا شرکت ها برای قیمت گذاری این رویه رو دارن و چی شده که همچین شده (!) من باب راهنمایی، این سوال یه جواب نسبتا تابلو داره که اکثر آدما می دونن، و یکی دوتا جواب نه چندان بدیهی. خوانندگان محترم ببینم تا پست بعدی چه می کنید و این بار برنده خوش شانس یک دستگاه جوجولات بلورین کیه!

عرضم به حضورتون که ... یکی از مزایای خوندن رشته های business در امریکا (و البته خیلی مهم تر از خوندن، کار کردن در این رشته ها) در مقایسه با بقیه جاهایی که دیده م اینه که یاد می گیری برای موفقیت در کسب و کار باید دل گُنده باشی! با خسّت و دنبال یک قرون دوزار بودن و مثلا هزار تومن تیغ زدن از هر مشتری نمی تونی پولدار بشی و بیزنس موفقی داشته باشی. بذارید یه مثال بزنم: گوگل اخیرا یه سرویسی راه انداخته به نام Google Express که فعلا فقط در 6-7 تا شهر بزرگ امریکا از جمله بوستون فعاله. این سرویس کارش اینه که با چند تا فروشگاه مهم از جمله Costco، Walgreens، KOHL'S و چند تای دیگه وارد قرارداد شده و شما می تونی آنلاین از طریق Google Express مایحتاج روزمره و خیلی چیزای دیگه رو از این فروشگاه ها بخری و همون روز (یا اگر شب سفارش بدی روز بعد) برات میاره درب منزل. برای استفاده از این سرویس، کافیه ماهانه 10 دلار حق عضویت بدید و در این صورت، همه سفارشات بالاتر از 15 دلار، بدون هزینه حمل و نقل میاد درب منزلتون.

حالا این چه ربطی به حرفی که اول زدم داره؟ فرض کنید Google Express راه افتاده باشه، برای کسی مثل من که عادت کرده همه چیز رو از فروشگاه نزدیک خونه شون بخره، هزینه فکری و زمانی switch کردن نسبتا بالاست و بنابراین به احتمال خیلی زیاد سراغ همچین سرویسی نمی رم. چند هفته قبل، یه ایمیل از American Express که یه credit card (کارت اعتباری) ازش دارم اومد که اگر از Google Express خرید کنی و با کارت American Express پولش رو بدی یک بار می تونی تا 25 دلار مجانی خرید کنی. (توضیح اینکه این شرکت های Credit card جدیدا خیلی علاقمند به کارهای اینطوری شدن و به صورت فعال با شرکت های مختلف برای گرفتن تخفیف برای مشتریانشون مذاکره می کنن). علاوه بر این، خود Google Express هم وقتی برای اولین بار ثبت نام می کنی، تا سه ماه به صورت رایگان بهت خدمات میده و حق عضویت 10 دلاری نمی گیره. طبعا به هر کسی بگی 5 دقیقه از وقتت رو صرف کن و App مربوط به Google Express رو روی گوشیت نصب کن و بعد 25 دلار مجانی خرید کن، قطعا این کارو می کنه1

در نگاه اول، مشتری پیش خودش احساس می کنه این گوگل که انقدر ازش تعریف می کنن عجب موجود خنگیه! خب من 25 دلار مجانی خرید می کنم و بعد عمرا سراغش نمیرم! یا خیلی حال کنم عضو می شم و سر سه ماه قبل از اینکه شروع کنه به گرفتن حق عضویت، حساب کاربریمو می بندم و خلاصه، سه ماه سواری مجانی می گیرم! 

منتها اگر بنده در Boston College دارم Business می خونم، اونایی که توی گوگل دارن این برنامه رو می چینن توی Harvard درس خوندن و صد تا مثل منو تشنه می برن لب چشمه و بر می گردونن! کافیه که شما یک بار خدمات Google Express رو تجربه کنید، با این کار، اتفاقی که میفته اینه که بخش زیادی از هزینه های فکری و زمانی2 که برای switch کردن و تغییر عادت خریدتون داشتید، رو عملا از بین می بره. یعنی App مربوطه روی گوشی شما نصب شده، یک حساب کاربری درست کرده اید و مثلا مشخصات credit card و آدرس و غیره رو وارد کرده اید و نیاز به وارد کردن مجدد نیست، یک بار هم با App کار کردید و با نحوه کارش کاملا آشنا شده اید. به قول فرنگی ها حالا دیگه خرید کردن is at your fingertips، با دو تا کلیک می تونید خرید کنید.

اتفاقی که برای امثال من میفته اینه که بعدها هر وقت فرصت خرید نداشته باشن و مثلا پوشک بچه شون تموم شده باشه (!) سریع گوشیشونو برمی دارن و Google Express رو چک می کنن. خلاصه که آخر سال اگه چرتکه بندازی می بینی تو که فکر می کردی زرنگی و فقط یه بار برای 25 دلار خرید خواهی کرد چند صد دلار خرید کردی و گوگل هم پولی که میخواسته رو درآورده. حالا اگه گوگل میخواست دنبال یه قرون دوزار باشه و مثلا هیچ سوراخ دررویی برای مشتری نذاره و از همون روز اول تیغ بزنه، قطعا خیلی از مشتریان بالقوه ش مثل من رو از دست می داد. 

علیرغم تفاوت خیلی خیلی زیاد فضای بیزنس در ایران و اینجا و عدم امکان مقایسه کامل، در بخش عمده ای از بیزنس های ایرانی اصولا همچین رویکردی رو نمیشه دید. اینکه مثلا به مشتری کمی بلندمدت تر نگاه کنن و اگر اول کار، یه حالی به مشتری دادن زیاد به جایی برنمی خوره، کمتر دیده میشه. همونطور که گفتم، نمی شه مقایسه یک به یک کرد و توان مالی شرکتی مثل گوگل رو با یه بقالی توی سبزوار مقایسه کرد (!) ولی مثال های زیادی دارم که میشه تا حدی این رویکرد رو داشت.

یه مثال خوب دیگه از این رویکرد، شرکت های credit card هستن. کلا بیزنس credit card برای من بیزنس بسیار آموزنده و جذابیه و تقریبا تمامی المان های یه مدل کسب و کار (business model) جالب رو داره، به همین دلیل، به بهانه این پست کمی راجع بهش می نویسم.

من تقریبا هفته ای دو سه تا نامه پیشنهاد (offer) از این شرکت ها می گیرم که مثلا شما با توجه به نمره اعتباری (credit score) که دارید برای این offer ما انتخاب شده اید. نکته مرتبط به بحثمون اینکه خیلی از این شرکت ها در پیشنهادشون می گن اگر کارت ما رو بگیری و مثلا در سه ماه اول 500 دلار یا بیشتر از کارت ما خرید کنی (صرفا برای اینکه مطمئن بشن طرف بعد از دریافت کارت، شروع به استفاده می کنه) 100 دلار بهت هدیه می دیم. دوستانی که به محضر اقتصاد سرمایه داری رسیدن می دونن که اینجا یک سنت هم بی حساب و کتاب جابجا نمی شه و بنابراین، دست و دلبازی این شرکت ها باید دلیل مشخصی داشته باشه. برای دریافتن دلیل این دست و دلبازی و اینکه این شرکت ها تا کجای قضیه رو می شینن حساب و کتاب می کنن چند تا fact رو می گم:

1- هزینه جلب هر مشتری جدید برای شرکت های credit card به طور متوسط حدود 80 دلاره (هزینه پست کردن نامه و صدور کارت و همین جوایز اولیه و غیره و ذلک)

2- میزان سود ناشی از هر مشتری برای این شرکت ها در سال به طور متوسط 120 دلاره. 

3- شانس باقی موندن مشتریان با شرکت بالای 60-70 درصده.

با این اوصاف، شرکت credit card با اینکه ابتدای کار 100 دلار یا بیشتر هزینه می کنه که بتونه یه مشتری جدید جذب کنه، ولی می دونه که در بلندمدت، اگه شانس بیاره و مشتریش رو حفظ کنه، سود خوبی گیرش میاد. بنابراین، حاضره این ریسک و هزینه رو انجام بده. چیزی که برای خیلی از Business های ایرانی هنوز اونطور که باید و شاید جا نیفتاده اینه که اگر به مشتری یه حالی بدی معمولا اینطور نیست که طرف همون یک بار رو استفاده کنه و بعد دیگه پیداش نشه، بلکه تجربه خوبی که با شما داشته مطمئنا در آینده به سمت Business شما متمایلش خواهد کرد. 

در مورد شرکت های credit card، این رو هم اضافه کنم که جذب اولیه مشتری تازه اول کاره. در امریکا به ازای هر فردی که صاحب کارت اعتباری هست، 9.5 کارت اعتباری وجود داره3! بنابراین می تونید حدس بزنید که در کیف پول هر فردی در هر لحظه شونصد تا شرکت دارن با هم کُشتی می گیرن و هر زمانی که طرف دستش رو می بره سمت کیفش تا پول خریدش رو پرداخت کنه، توی کیف پولش بین این کارت ها چه خین و خین ریزی اتفاق میفته!

به همین دلیله که تازه شرکت بعد از اینکه 100 دلار رو تقدیم مشتریش کرد اول کاره و گام بعدی اینه که اولا کاری کنه که مشتری کارت رو بعد از مدتی کنسل نکنه و ثانیا اینکه ازش استفاده کنه و از بین 9 تا کارتی که توی کیفش هست، وقتی میرسه دم صندوق فروشگاه که پول خریدش رو پرداخت کنه، انگشتش بره طرف این کارت و نه کارت بغلیش! توی پرانتز این توضیح رو بدم که شرکت های credit card دو راه عمده برای پول درآوردن دارن:

1- transaction fee: روی هر خریدی که انجام می دید حدود 3%4 از ارزش خرید رو از فروشگاه دریافت می کنن.

2- interest: در پایان هر ماه، معمولا حدود 20-25 روز وقت داری که کل بدهیت به شرکت credit card رو بدی وگرنه، باید روی بدهی یک جریمه ثابت (Late fee) و بهره (interest) پرداخت کنی. معمولا این نرخ بهره بین 14-15 درصد تا 30 درصده! دقت بفرمایید که اینجا ممکلت گل و بلبل ما نیست که پولت رو بذاری بانک و سالی 22 درصد سود بگیری! اینجا نرخ بهره تقریبا صفره و بنابراین، نرخ بهره کارت های اعتباری یک رقم نجومی محسوب میشه. بخش عمده ای از پول این شرکت ها از همین محل بهره ای هست که به افراد بدحساب شارژ می کنن. در واقع افرادی مثل من که بدهیشون رو سرموقع پرداخت می کنن، رومخ ترین (صفت جدید اختراع کردم!) و کسل کننده ترین نوع مشتری برای این شرکت ها هستن! برای اینکه آمار و ارقام دستتون بیاد، بطور متوسط هر خانواده امریکایی بیش از 15000 دلار به این شرکت ها بدهی داره.

 قضیه به اینجا هم ختم نمیشه! شما وقتی یه کارت خوشگل دستت باشه که بتونی فرت و فرت کارت بکشی و پول خرج کنی، میزان تمایلت به خرید خیلی بیشتر میشه. مثلا این مطالعه نشون داده که ملت وقتی از کارت اعتباری استفاده می کنن، میزان پولی که حاضرن بابت خرید بلیط مسابقه بسکتبال تیم Celtics بوستون پرداخت کنن، دو برابر زمانیه که قراره پول نقد پرداخت کنن!

از حاشیه ها بگذریم و برگردیم به بحث خودمون، که شرکت های credit card چطور سعی می کنن بعد از جذب مشتری، اون رو حفظ کنن: یکی از اصلی ترین روش های حفظ مشتریان، پرداخت cashback هست. یعنی مثلا شرکت درصدی از مبلغ خرید شما رو به شما برمی گردونه. مثلا به ازای هر مبلغی که خرید کرده اید، 2% بهتون cashback میده. حالا این cashback چه فایده ای داره؟ اولا فایده بدیهیش اینه که دارندگان کارت رو ترغیب به استفاده از اون کارت (در برابر کارت های دیگه) می کنه. ثانیا باعث می شه مشتری ترغیب به خرید بیشتر بشه، یعنی با اینکه 1% یا 2% رقم ناچیزیه، ولی به مشتری این احساس غلط رو میده که هرچه بیشتر خرید کنه، داره جایزه بیشتری می گیره و مثلا بیشتر پس انداز می کنه. 

یه کار جالب دیگه هم این شرکت ها می کنن برای اینکه سعی کنن مشتریانشون رو بیشتر حفظ کنن: استفاده از قدرت عادت! عادت نیروی قدرتمندیه که همه ما اسیرش هستیم و این شرکت ها به خوبی ازش بهره بردای می کنن. نکته مهم اینه که ملت وقتی میخوان پول یه کالا رو حساب کنن، زیاد فرصت و حوصله فکر کردن و چرتکه انداختن ندارن و بر حسب عادت، یکی از کارت هاشون رو انتخاب می کنن. بنابراین، عامل تعیین کننده در اینکه کدوم کارت بیرون کشیده بشه میشه عادت. 

برای بهره برداری قدرت عادت، بعضی از شرکت های credit card میزان جایزه یا cashback پرداختی به بعضی از انواع خرید رو خیلی بالاتر تعیین می کنن. مثلا یکی از کارت هایی که من دارم (TD Bank) در شش ماه اول به دارندگان کارت، 5% cashback میده برای کلیه خریدهای خواروبار (groceries)، بنزین (gas) و قبض های آب و برق و گاز و تلفن (bill). اولا با توجه به اینکه هزینه transaction fee که شرکت دریافت می کنه حدود 3% هست، به احتمال خیلی زیاد شرکت داره روی هر کدوم از این خریدها ضرر میده. اما دلیل اینکه این کار رو میکنه اینه که اینها خریدهایی هستن که به صورت روتین و با فرکانس نسبتا بالا انجام میشن. به همین دلیل، به صورت عادت درمیان و مثلا اگر من به مدت شش ماه، هر وقت میخوام بنزین بزنم یا خواروبار بخرم از کارت TD استفاده کنم، احتمال اینکه وقتی تعمیرگاه ماشین میرم و 500 دلار باید خرج تعمیرش کنم از کارت TD استفاده کنم هم بالاتره. به عبارت دیگه، معمولا این شرکت ها خرج هایی که عادت آور هستن رو هدف می گیرن. 

یه روش دیگه هم اینه که شرکت ها نوع خریدهایی که cashback بالاتری پرداخت می کنن رو به صورت دوره ای عوض می کنن. مثلا کارت Discover اینطوریه که هر سه ماه یک بار یک دسته از خریدها رو 5% cashaback میده و بقیه رو 1%. مثلا سه ماه برای بنزین، سه ماه برای خرید آنلاین و الخ. به این ترتیب، مشتری که معمولا در لحظه خرید زیاد فرصت نداره فکر کنه کدوم یک از 10 تا کارتی که توی کیفش هست بیشترین cashback رو به اون نوع خرید میده، به احتمال بالاتری کارت این شرکت رو بیرون میکشه. خلاصه که بیزنس credit card بیزنس جالبیه و جنبه های مختلف روانشناسی و بازاریابی و غیره رو داره.

این وسط یه گریزی هم به اقتصاد بزنم: اگر بخوایم خیلی اقتصادی و rational به قضیه نگاه کنیم کل این قضایا ادا و اطوار الکی به نظر میاد. از نظر اقتصادی و با فرض عقلایی بودن آدمها، اگر شرکت credit card داره 3% از فروشگاه فی می گیره و بعد 2% به مشتری cashback میده، هیچ فرقی با حالتی که شرکت از فروشگاه 1% فی بگیره و هیچ cashback به مشتری پرداخت نکنه، نباید داشته باشه. ولی همونطور که گفتم، قضیه کمی پیچیده تر از این حرفاست و این شرکت ها خیلی خوب می دونن که خطاهای رفتاری آدمها مهم ترین منبع درآمدشون هست و اگر قرار بود همه rational باشن، این شرکت ها اوضاعشون واویلا میشد!

خلاصه کلام اینکه یه ویژگی که در کسب و کارهای امریکایی به وضوح میشه دید، بزرگ فکر کردن و نگاه بلندمدت داشتن به مشتریه. به عبارت دیگه، اینجا شرکت ها حاضرن برای اینکه مشتری محصولشون رو برای اولین بار امتحان کنه تقریبا هر کاری بکنن و هر مشوقی رو فراهم کنن، با این اعتقاد که در بلندمدت پولشون رو از مشتری درخواهند آورد. به نظرم این چیزیه که خیلی از کسب و کارها در ایران بهش اعتقاد ندارن و صرفا دنبال حداکثر کردن سودشون در اولین خرید مشتری هستن حتی اگر به قیمت از دست دادنش باشه...

 --------------------------------------------------------------------------------------------

1- مگر اینکه هزینه فرصتش در هر 5 دقیقه بیش از 25 دلار یا در هر ساعت بیش از 300 دلار باشه!

2- که در اصطلاح اقتصادی، transaction cost می گن

3- متوسط تعداد کارت اعتباری به کل جمعیت امریکا حدود 3 تا 4 کارت هست.

4- فرمول پیچیده ای داره و عدد تقریبیه. 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد