یک ایرانی در نیویورک

To PhD or Not to PhD 2

یادمه روزای اولی که تازه دانشگاه شریف قبول شده بودیم اولین سوالی که در ملاقات با یه دانشجوی دیگه بعد از پرسیدن اسمش (یا شاید هم قبلش!) می پرسیدیم این بود که چه رشته ای می خونی؟ یه قانون نانوشته هم وجود داشت که اختلاف طبقاتی شدیدی رو بوجود می آورد! و اون هم اینکه بسته به اینکه چه رشته ای می خوندید به یه طبقه خاص اجتماعی تعلق پیدا می کردید و حق نگاه چپ کردن به طبقات بالاتر از خودتون رو نداشتید. اون طبقات اجتماعی با اندکی اختلاف بین علما به ترتیب عبارت بودند از: برق مکانیک کامپیوتر عمران صنایع میم شیمی متال و علوم پایه.

گاهی اوقات تبعیضات اجتماعی در جامعه کوچک شریف به قدری فشار می آورد که افرادی بودن که سعی می کردن از طبقه پایینتر به طبقات بالاتر اجتماعی برن و به اصطلاح تغییر رشته بدن. در برخی موارد این فرد تازه وارد در طبقه جدید پذیرفته نمی شد و همچنان رفتارهای تبعیض آمیز در موردش ادامه پیدا می کرد و به سختی می تونست اطرافیانش رو متقاعد کنه که پیشنیه اون رو فراموش کنن و هویت جدیدش رو بپذیرن.

افرادی مثل من هم که حق انتخاب برق رو داشتن و به طبقات پایینتر اجتماعی قناعت کرده بودن هم باید بعد از صبحت راجع به رتبه کنکور که احتمالاً سوال سوم یک conversation بود, توضیح می دادن که چرا این انتخاب احمقانه رو انجام دادن و رتبه شونو "سوزوندن"!

همه اینا رو گفتم که بگم منظورم از پست قبلی مقایسه و طبقه بندی ایدئولوژیک رشته ها نبود. حداقل اینجا شما اگه رشته ادبیات ماداگاسکاری هم بخونید می تونید وقتی با من فایننس خون صحبت می کنین رشته تونو با صدای کلفت و کمال افتخار بیان کنین و تازه یه نیش خند هم بزنین که یعنی همین شما فاینانس خونده های وال استریت بودید که گلاب زدید به کل اقتصاد!

رشته هایی مثل منابع انسانی, بازاریابی, استراتژی و غیره به همون اندازه مفیدن که فاینانس و اقتصاد می تونن مفید باشن. Harvard Business School به همون اندازه که به دپارتمان فاینانسش می نازه و یا شایدهم بیشتر, به دپارتمان بازاریابی و استراتژیش هم افتخار می کنه و براشون بودجه خرج می کنه و همه ما می دونیم که اینور آب, علم در خدمت ثروته (به طرز علی حده ای در Business School!!!) و اگه رشته ای بازده لازم رو نداشته باشه احتمالاً توی business school جاش نیست!

هدف از بحث قبلی این بود که گفته بشه خیلی راحت نیست که عملکرد شرکت BCG رو با McKinsey یا Monitor Group مقایسه کرد و به اصطلاح Performance Measurement توی این زمینه ها ساده نیست که باعث می شه ملت غیر متخصص هم از آب گل آلود ماهی بگیرن (اصطلاحاً Lemon market) به قول آقا سعید, ورود همین افراد غیر متخصصه که باعث می شه مشکل Adverse Selection به وجود بیاد و میانگین پرداخت به یک متخصص منابع انسانی کمتر از یه investment banker بشه که بازار کارش کمتر مورد هجوم افراد غیر متخصص قرار گرفته.

اما می شه صدها مقاله راجع مقایسه عملکرد Mutual Fund ها (فکر کنم صندوقهای سرمایه گذاری مشترک باشه) پیدا کرد که خب دلیلش کمی بودن عملکرد اونهاست که اندازه گیری و مقایسه رو ساده می کنه.

اگه بخوام یه مثال ساده تر بزنم از دانشگاه شریف خودمون می گم: لیست دروس و اساتید مربوطه وقتی هر ترم توی دانشکده مدیریت منتشر می شه, احتمال بسیار بالایی هست که استادی که ترم قبل بازاریابی ارائه کرده این ترم supply chain ارائه بده یا استادی که استراتژی ارائه می داده تکنولوژی ارائه بده. اما به نظرم خیلی بعیده که یه استاد منابع انسانی جرأت کنه فاینانس با اقتصاد ارائه کنه! بازهم دلیل این مسئله سادگی یا کم اهمیت بودن بعضی رشته ها نیست بلکه کیفی بودن اوناست که باعث میشه کلی گویی خیلی آسون باشه.

یه مثال دیگه هم در این زمینه خود Business School ها هستن. اگه شما تعداد زیادی از business school ها رو بررسی کنین می بینین که اکثرشون دوره های MBA دارن و البته تعداد زیادی هم دوره های MSc Finance یا عناوین مشابه اون رو دارن. اما تعداد Businss school هایی که Msc Marketing یا Msc Human resource داشته باشن به مراتب کمتره و ملتی که علاقمند به این رشته ها هستن عموماً باید برن MBA بخونن. اما در مورد فاینانس تعداد بسیار زیادی دوره های فوق لیسانس فاینانس می شه پیدا کرد که نشون می ده اگه کسی بخواد تو این گرایش کار کنه نیازمند اینه که زمان بیشتری رو روی جزئیات این حوزه سپری کنه که دوره MBA نمی تونه به اندازه لازم پوشش بده.

و ما انا الّا بشیرُ نذیرُ. والسلام علی من التبع الفاینانس!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

To PhD or Not to PhD

دعوای PhD خوندن یا نخوندن اگر به قدمت دعوای هابیل و قابیل نباشه اقلاً به قدمت دانشگاه آکسفورد با 1000 سال سابقه باید باشه. البته به برکت هوش و زکاوت دیرینه مردمان ایران زمین, ما اولین ملتی هستیم که برای این سوال یه جواب مشخص پیدا کردیم و صد البته این موضوع جزو معدود مواردی هست که از حسین آقا بقال سر کوچه ما تا شخص شخیص وزیر علوم دامت برکاته بر سرش توافق دارن: همه PhD می خونن مگه اینکه خلافش ثابت بشه! این بدین معناست که اگه حسین آقا بقال سر کوچه ما نتونسته phd بگیره (شاید هم گرفته رو نمی کنه!) نه بدین معناست که ایشون شغل شریف بقالی رو دوست داشته و طی یک فرآیند منطقی به این نتیجه رسیده که برای اداره کردن یه بقالی و سفارش دادن اجناس, نیازی به دکترای Supply Chain Management از استنفورد نیست! بلکه بدین معناست که ایشون که شغل شریف بقالی رو انتخاب کرده عزم راسخی داشته که اگه دکترای Supply Chain Management از استنفورد نشد, لا اقل دکترای سس ماینوز از دانشگاه شنگول آباد داشته باشه و تنها مشکلش این بوده که وزارت فخیمه علوم هنوز در شنگول آباد دوره دکترای سس مایونز راه نیانداخته....

من خیلی تصمیم ندارم چوب تو لونه بقیه رشته ها بکنم. حسین آقا و دکتراش دخل و خرجی به ما نداره (مگه اینکه بعد از دکترای Finance بریم یه بقالی اونطرف خیابون بزنیم!) ولی حداقل توی زمینه اقتصاد و فاینانس به نظرم می شه یه ایده هایی داشت.

دوستانی که علاقمند به پیگیری بحث به صورت general هستن می تونن 500 تومن بدن خط آزادی-پارک وی رو سوار بشن و یه lecture توپول از آقای راننده راجع به این بحث و ارتباطش با جهانی شدن بگیرن. البته اکیداُ توصیه می کنم این کارو قبل از طرح هدفمند کردن یارانه ها انجام بدین چون احتمالاً lecture راننده به کرایه تاکسی نمی ارزه!

در مورد رشته های اقتصاد و فاینانس، اولاً یکی از نکات قابل توجه اینه که به صورت عمومی بازار کار این رشته ها حتی با مدرک phD هم خوبه. دوستانی که ایران هستن شاید از این حرف که می گم "حتی" تعجب کنن ولی خوشوقتم که به استحضار برسونم این ور آب تقریباً تو هر رشته ای PhD بگیرید با تقریب خوبی باید بقیه عمرتون رو هم تو دانشگاه بمونید. به قول آقای راستاد (از بچه های illinoins urbana-champaign) وقتی شروع به خوندن PhD می کنید روی پیشونیتون نوشتن: I Can't Make Money!

اینکه فارغ التحصیلان این رشته ها توی بازار کار وضعیت نسبتاً خوبی دارن (البته بسته به گرایش کاملاً فرق می کنه) رو به این دلیل گفتم که توی ادامه مطلب می خوام ازش استفاده کنم. دوستانی که MBA می خونن احتمالاً متوجه شدن که خیلی راحت می تونن در چند چهره مختلف ظاهر بشن: بسته به اینکه چه پروژه ای به پستشون بخوره می تونن متخصص استراتژی, بازاریابی, منابع انسانی, مدیریت پروژه, مدیریت تکنولوژی و الخ بشن (مخلص بروبچ MBA!) دلیلش هم اینه که خیلی وقتا توی این حوزه ها سوتی دادن خیلی گرون تموم نمی شه و علیرغم اینکه توصیه غلط می تونه خسارت زیادی به بار بیاره اما به دلیل کیفی بودن بحثا شما می تونید یه جوری صحبت کنید که آخر کار حرفتون خیلی غلط از آب درنیاد.

در مورد رشته هایی مثل اقتصاد و به خصوص فاینانس قضیه یه کم فرق می کنه. به این معنا که اگه شما فاینانس کار نباشید نمی تونید یه سری حرف general تحویل مشتری بدید و خلاصه حساب دو دو تا چهارتاست.

نکته بعدی که خیلی مهمتره اینه که حتی اگه شما یه سری درس فاینانس و اقتصاد پاس کنید و با اصول این حوزه ها آشنا بشید اتفاقاً تبدیل به یه موجود بسیار خطرناک می شید! دلیلش هم اینه که شما یه سری مدل رایج رو یاد می گیرید ولی هیچ وقت به دقت نمی رید فروضی که اون مدل یا فرمول بر اساسش بنا شده رو درست یاد بگیرید. به عنوان مثال همه اونایی که درس مدیریت مالی می گیرن احتمالاً اولین چیزی که می خونن فرمول CAPM1 هست که خیلی خوش دسته و می شه 3 سوت باهاش قیمت سهام رو پیش بینی کرد. منتها هیچ کس نمیاد به شما با دقت توضیح بده که چندصد هزار فرض ساده کننده پشت مدل خوابیده که اگه هرکدومش هوا بشه ممکنه کل مدل هوا بشه.

این مسئله دقیقاً یکی از ریشه های اصلی توی بحران اقتصادی اخیر بوده. فرض کنید که شما یه hedge fund هستید و یه مدل خوشگل و توپول واسه خودتون درست کردید. طبق معمول هم هرجا یه متغیر تصادفی دارید فرض می کنید توزیع نرمال داره چون این راحت ترین روشه و شما هم توی دوره MBA بهتون یاد دادن که همه چی توزیع نرمال داره! حالا کافیه یه کمی دم این توزیع نرمال در شرایط کمبود نقدینگی توی بازار چاق و چله تر بشه و درنتیجه شما که چندین میلیون دلار با این مدل ریسک کردید یه دفعه هوا می شید. اگه hedge fund بغل دستی شما هم توسط فارغ التحصیلان هم دانشکده ایتون درست شده باشه, یه دفعه کل بازار subprime mortgage باهم هوا می شه.

توی اقتصاد هم این قضیه به شدت رایجه و توی ایران هم به خصوص این قضیه به شدت مشاهده می شه. کافیه که شما یه فوق لیسانس یا دکترای آبکی تو این رشته بگیرید و مدلهای کینز و نئوکلاسیک و غیره و ذالک رو بخونید و بعد هم فوری شروع کنید راجع به هدفمند کردن یارانه ها و الاستیسیته قیمت بنزین و سیاستهای پولی و مالی اظهارنظر کنید. منتها اگه ازتون بپرسن پشت هرکدوم از این مدلا که بعضاً توصیه های 100% متضاد می تونن داشته باشن چه فرضیاتی هست دچار مشکل می شید. یادمه توی ایران زمانی که بحث آزادسازی قیمت بنزین بود هزار و یک توصیه از گوشه و کنار مملکت در میومد و همشون هم از اساتید محترم اقتصاد یا فارغ التحصیلان این رشته بودن. شاید هم یه همین دلیل بود که وقتی رئیس جمهور محترم همه این اساتید رو جمع کردن و پرسیدن با پول نفت چیکار کنیم هر کسی یه تئوری داشت.

حالا نتیجه ای که می خوام بگیرم اینه که اگه فرض کنیم دوره دکترا برای این طراحی شده که این مدلها بهتر و دقیقتر فهمیده بشن و ما یاد بگیریم که هر مدل رو بهتره توی یه شرایطی به واقعیت apply  کنیم اتفاقاً خیلی هم می تونه مفید باشه و توی شرکتها و همینطور دولت هم مفید فایده باشه. حداقل من با دانش کمی که تا الان پیدا کردم اینو فهمیدم که خیلی راحت میشه توی اقتصاد یا فاینانس دوتا مدل 100% متناقض رو نشون کرد و یه جوری وانمود کرد که هرکدوم این مدلها به بهترین وجه واقعیت بیرونی رو توضیح می دن.

بنابراین, شاید توی همچین رشته هایی, تحصیل در سطح دکترا حداقل این نکته رو یاد بده که بکار گرفتن حتی ساده ترین مدلها هم نیازمند بررسی یک به یک فرضیات مدل و قضاوت منطقی راجع به واقع بینانه بودن هر فرض با توجه به واقعیت بیرون هست که البته کار خیلی سختیه. به همین دلیله که این همه مخ اقتصاد که توی Harvard و Princeton و MIT نشستن هنوز هم بر سر چگونگی و زمان خروج دولتها از سیاستهای مقابله با بحران اقتصادی (مثل تزریق نقدینگی و غیره) کلی اختلاف نظر دارن و توی سر و کله همدیگه می کوبن.

شاید یه نکته اخلاقی دیگه هم بشه از این قضیه گرفت. اون هم اینکه, اگه رشته پرشکی به دلیل حساسیت بالا و اهمیتش نمی تونه در هر دانشگاهی تدریس بشه (به خصوص در سطح تخصص) و به عبارت دیگه هر کسی نمی تونه یه بقالی بزنه و توش دانشجوی متخصص مغز و اعصاب فارغ التحصیل کنه, رشته اقتصاد هم فقط باید در جاهایی تدریس بشه که با توجه به کیفیت آموزش, مطمئن باشیم خروجی سیستم کسی نیست که فقط یه مشت تیغ جراحی به دستش دادیم بدون اینکه خوب بدونه هر ابزاری در چه موقعیتی از جراحی اقتصاد به کار میاد....

P.S: دوستان غیر فاینانسی: http://en.wikipedia.org/wiki/CAPM

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

BODIES

اول از همه اینو بگم که یکی از مشکلات اساسی که در مورد اطلاعاتی که بچه های اینور آب به بچه های اونور آب1 می دن اصطلاحاً selection bias هست. به زبان ساده یعنی اینکه شما وقتی حالتون خوش نیست یا زندگی بهتون حال نمی ده اینجا, هیچ وقت سراغ update کردن وبلاگتون نمی رید و بنابراین تنها مطالبی روی وبلاگتون نوشته می شه که در ساعتهای خوشی بوده. نتیجه هم این می شه که همه فکر می کنن توی فرنگ فقط عشق و حاله و بس! آخرش هم که مدرکتو می گیری و خوشحال و خندون میری سر خونه زندگیت.... مثلاً خود من هیچ وقت از لحظات تنهایی اینجا که دلت لک می زنه با یکی گپ بزنی و همه توی ایران خوابن ننوشتم. بگذریم که اگه اونا رو می نوشتم می خورد تو سر فروش وبلاگمون و از همشهری کمتر می شد!

هفته قبل پس از مشقات بسیار و دلتنگیهای فراوان, تصمیم گرفتم برم Montreal پیش دوستای قدیمی یه کم حال کنم. ٣ روز Montreal بودم و خیلی خیلی خوش گذشت. توی دانشگاه معظم McGill چرخ زدم و اندر شگفت از تعداد دانشجوهای ایرانی! کافیه سری به دانشکده مکانیک بزنید تا به راحتی چند تا از هم ورودیهای خودتونو تو شریف زیارت کنین! خلاصه که McGill هم از دست رفته ست.....

Montreal یه شهر فرانسوی زبانه و گویا ملت Montreal  به عیاشی و خوشگذرانی معروفن. همچون اجداد فرانسویشون. اینه که شما هیچ وقت برای پیدا کردن رستورانهای باحال دچار مشکل نمی شید و همیشه یه جای جدید هست که شما نرفته باشید. از جمله رستورانهای خیلی جالب یه رستوران مکزیکی بود که فضای بسیار شاد و پر انرژی آمریکای لاتین با غذای ردیفش یه حال اساسی به ما داد! یه رستوران ایرانی هم رفتیم و یه پرس کوبیده زدیم که کوبیده خونمون بدفرم به قول فرنگیا drop کرده بود! فکر کنم آخرین باری که کوبیده خورده بودم زمستون پارسال در ایران بود و تازه یادم افتاد که عجب دل ما برای کوبیده تنگ شده بود....

همینطور هم یه مهمونی خونه یکی از دوستان رفتیم و آبگوشت هم زدیم! عجب آبگوشتی.... تقریباً تمام رسومات آبگوشت ایرانی مثل دوغ و سیر ترشی و نون تیلیت (طیلیط کردن!) کردن و گپ زدن بعد از آبگوشت رو هم ترتیب دادیم. البته خورد کردن پیاز با مشت که یگانه هنر مردان ایرانیستا رو نشد انجام بدیم (احتمالاً به دلیل ممنوع بودن اعمال خشونت علیه گیاهان!)

یکی دیگه از جاهایی که رفتیم نمایشگاه بدن بود (فکرای بد نکنید خدا وکیلی! توی آمستردام هم نمایشگاه بدن هست ولی یه کم فرق داره!) توی این نمایشگاه که خیلی توی دنیا معروفه اجزا مختلف بدن واقعی انسان به طرز عجیبی به نمایش گذاشته شده2. توی این نمایشگاه گویا از یه تکنولوژی جدید استفاده شده که به کمک اون می تونن به طرز دقیقی اجزا و بافتهای مختلف بدن رو از هم تفکیک کنن. مثلاً تمامی رگها و حتی مویرگهای بدن بالا تنه یک فرد رو با یه تکنولوژی جدید جدا کرده بودن. همینطور تک تک اعضای بدن.

دیدن نمایشگاه هم جالب بود و هم ترسناک. فکر اینکه این کسی که سلاخی شده و شما دارید از دیدنش لذت می برید یه روزی آدمی بوده مثل شما حس خیلی بدی بود, و اینکه با بدن آدما مثل بدن حیوانات رفتار شده آزار می داد, ولی به هر حال دیدن اینهمه پیچیدگی در داخل بدن این سوال دائمی رو پررنگتر می کرد که می شه اینهمه ظرافت همینجوری و بدون حساب و کتاب بوجود اومده باشه؟؟

از جمله نکات قابل ذکر دیگر اینکه علایق گروه مشتمل بر چند تا جوون عمدتاً مجرد ایرانی با علایق سایر افراد حاضر در نمایشگاه کمی متفاوت بود و دوستان توی بعضی قسمتها توقف و تعمق بیشتری می کردن (!)

بالاخره روز دوشنبه تصمیم به برگشتن گرفتیم. اینبار به جای اتوبوس که کمی گرونه از سایت kijiji یه ride share پیدا کردم. کسایی که می خوان از یه شهر برن یه شهر دیگه یه آگهی اونجا می ذارن که جای خالی دارن و شما با قیمت ارزونتر از اتوبوس می تونید برید. یه چیزی تو مایه های دم ترمینال جنوب خودمون که تا از مترو میای بیرون راننده های سواری می خوان باهات دست به یقه شن و به هر قیمتی شده ببرنت اصفهان یا قم و کاشان حتی اگه دلت نخواد!‌ منتها اینجا توی فضای سایبر (!) انجام می شه و کسی یقه تو نمی چسبه!

خلاصه که ما سوار ماشین شدیم و عقب ماشین تخت خوابیدیم. توی آگهی وب سایت هم زده بود که توی یه پمپ بنزین در Kingston پیاده می کنه من رو چون خودش می رفت تورنتو. ما یه دفعه از خواب بیدار شدیم و دیدیم که توی پمپ بنزین هستیم. بغل پمپ بنزین هم که فروشگاه No Frills  بود. ما هم در حالی یه چشممون خواب بود از راننده خداحافظی کردیم.

تصمیم گرفتم برم از فروشگاه خرید کنم چون توی خونه هیچی نداشتم. خوشحال و خندون رفتم و یه خرید اساسی کردم و بار و بندیل اومدم از فروشگاه بیرون. اینجا دیگاه هر دو تا چشم بیدار شده بودن و یه دفعه متوجه شدم که عرض این خیابون از اونی که قبلاً بود کمی کمتره!‌ یه کم تعجب کردم و بعد شروع کردم دنبال ایستگاه اتوبوس گشتن که قبلاً جلوی همین فروشگاه بود. ولی خبری نبود.... اسم خیابون رو که نگاه کردم دیدم یه خیابون دیگه ست! وقتی توی نقشه اسمشو چک کردم دیدم که گویا توی یه خیابون دیگه اونور شهر پیاده شدم! منتها ما که گرم و سرد روزگار چشیدیم (!) با این بادا نمی لرزیم  و با خودمون فکر کردیم:

ok, everything is cool, just relax.... u r just couple of blocks away and ur map says Bus # 3 should pass this, so just try to find the bus stop and u r fine

هرچه بیشتر تلاش کردیم ایستگاه اتوبوس رو پیدا کنیم کمتر موفق شدیم. نهایتاً تصمیم گرفتم برم پمپ بنزین و از یه دختر خانوم که توی یه مغازه کوچیک توی پمپ بنزین خوراکی می فروخت سوال کنم. شرح مکالمات بنده و خانومی رو در زیر می خونید:

بنده:

 Hi, excuse me, do you know where the bus stop is?

خانومی:

- there's no bus stop here

بنده:

-sorry?!

خانومی:

-there's no bus stop here (and she continues organizing the stuff in the shop)

بنده:

- but there's supposed to be bus stop at King street according to my map!

خانومی:

- no there's none.... 

بنده:

- so where is the closest bus stop then??

خانومی:

-there's no bus stop around here.

بنده:

- What do u mean?!!!! wait a minute.... u r not kidding me, right?!

خانومی:

- no (with a smile) 

بنده:

- wait a second..... a stupid question: we're in Kingston, right??? 

خانومی:

- no.... 

بنده:

-what???? 

خانومی:

-we're in ....... ( i don't remember the name of the town anymore)

بنده:

- omg!!!!!! what can i do??? is there any bus to Kingston from here????? how far is it?????? 

خانومی:

- 20 minutes away. there's no bus. u can take a taxi.... 

ما رو می گی کارد بهمون می زدن خونمون درنمیومد! یه آقایی که توی مغازه بود و داشت به این مکالمه گوش می کرد بهم نزدیک شد و گفت که داره میره Kingston و می تونه منو برسونه. گویا وضع ما انقدر رقت بار بود در اون لحظه که دل هر موجود زنده ای رو به رحم می آورد!‌

اینم از ماجرای سفر ما به Montreal....

 

١- بسته به اینکه اینور آب هستید یا اونور آب باید جمله رو اصلاح کنید!

2- http://www.expobodies.ca/

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Me & Queen's

نظر به اینکه عنوان مطلب قبلی "بازگشت اژدها" بود تصمیم داشتم این یکی رو خشم اژدها بنویسم تا سری فیلمای بروس لی و جکی جان کامل بشه. یاد دوران بچگی بخیر که توی کانون فرهنگی مسجد محل واسمون فیلمای بروس لی رو با کیفیت درپیت پخش می کردن و ما چه حالی می کردیم! یادمه فیلم شمشیرباز یک دست رو که دیده بودم تا مدتها جوگیر بودم و تمرین می کردم!

بگذریم.... قول داده بودم راجع به درسا و دانشگاه و زندگی یه خورده بنویسم. از آخر شروع می کنم به اول:

در مورد زندگی, تو مطلب قبلی که آب پاکی رو رو دستتون ریختم حالا یه کمی سعی می کنم ماسمالی کنم. چند تا fact خوب در مورد Kingston هست که البته نون و آب نمی شه ولی باعث می شه احساستون کمی التیام پیدا کنه. مثلاً اینکه Kingston اولین پایتخت کانادا بوده. با اینکه اگه دانشجو باشین استفاده از اتوبوس رایگانه. یا اینکه سرانه PhD در این شهر از تمام شهرای کانادا بالاتره! و Last but not least قابل توجه دوستان مجرد اینکه نعمات الهی در این شهر فراوانه و خداوند عنایت ویژه ای بهش داشته! توجه دارید که این حرف رو کسی می زنه که کیفیت اروپا رو تو این زمینه دیده و الکی قضاوت نمی کنه.... خوبه که تأثیر این مطلب بنده در افزایش تعداد application های ایرانی برای Queen's برای سال بعد بررسی بشه!

در مورد کانادا, من هنوز سرمای کانادا رو تجربه نکردم و قضاوتم کامل نیست. همینطور زیاد توی شهرای بزرگ مثل Montreal و Toronto نگشتم. اما همون طور که به بعضی از رفقا گفتم یه watery version از آمریکا هست. یعنی اینکه یه سری از مزیت های اروپا و یه سری از مزیت های آمریکا رو داره و یه چیزی بین ایندوست. آرامش بیشتری نسبت به آمریکا داره و سرعت زندگی به اندازه اونجا بالا نیست اما از اون طرف معماری و اصالت اروپایی رو نداره. روزهای آفتابی اینجا خیلی بیشتر از اروپاست که این خودش یه مزیت بزرگه. رفاه اجتماعی و امکانات عمومی از آمریکا بهتره و معلومه که غلظت کاپیتالیستی در اینجا به اندازه آمریکا نیست اما به شوری کشورهای اسکاندیناوی هم نیست! بنابراین اینکه کانادا بهتون خوش بیاد کاملاً بستگی به طبعتون و همینطور جاهای دیگه ای که دیدید و مقایسه می کنید داره.

در مورد Queen's اولاً دانشگاه نسبتاً بزرگیه. در سال 1841 تأسیس شده و بیش از 20000 تا دانشجو داره. Business School رو همه خیلی تحویل می گیرن و جزو Business school های خیلی خوب کانادا حساب می شه. به عنوان مثال Business week چند ساله که دوره Full-Time MBA Queen's رو به عنوان بهترین MBA دنیا در خارج از آمریکا معرفی میکنه1. نکته ای که راجع به Business School باید گفت اینه که در مقایسه با بعضی Business School ها سایز بزرگی نداره. به این معنا که سالانه 100 تا دانشجوی MBA می گیره و حدود 300 الی 400 تا دانشجوی لیسانس به علاوه دوره های Msc و PhD. ساختمون خیلی شیک و دلبازی داره که خیلی جالب به دو بخش مدرن و سنتی که یه دبیرستان با 110 سال قدمت هست تقسیم شده.

فضای دانشکده خیلی دوستانه و خوبه و خیلی راحت می شه با معاون دانشکده یا مسئول آموزش و غیره صحبت و ملاقات کرد. در اکثر Office ها کنار شماره اتاق نوشته شده: please walk in. به این معنا که نیازی به وقت گرفتن یا اجازه برای ورود و ملاقات با مسئولین نیست.

در مورد دوره ای که من درش درس می خونم, دوره MSc in Management-Finance هست. در واقع هدف دوره Msc in Management که چند تا گرایش مختلف داره اینه که یک دوره یکساله فشرده (یه فشرده می گم یه فشرده می شنوید!) برای تربیت دانشجو برای دوره PhD فراهم کنه. در هر گرایش حدود 2-5 تا دانشجو می گیرن که البته بعضی وقتا هم حال نمی کنن دانشجو بگیرن! مثل Marketing که امسال دانشجو نگرفت. یکی از مزایای این دوره اینه که اگه دوره PhD رو در Queen's ادامه بدید یک سال از دکترا رو خوندید و می تونید 3 ساله دکترا بگیرید.  خوبی کوچیک بودن سایز دوره اینه که دانشکده براتون ارزش بیشتری قائل می شه و راحتتر می تونید خودتون رو به اساتید و غیره بشناسونید. به هر حال دوره 1 ساله اینجا رو اکیداً به عنوان یه پل خیلی خوب برای دوره های دکترای خیلی قوی توی آمریکا و کانادا توصیه می کنم.  همینطور با توجه به اینکه دوره از نظر بورس دادن مشکل خاصی نداره و نسبتاً راحت می تونید TA و RA بگیرید, یه دوره منحصر بفرده, چون شخصاً دوره های Msc Finance زیادی رو سراغ ندارم که full-fund باشه. گشتم نبود نگرد نیست!

در مورد دپارتمان Financec هم حدود 10 تا استاد داره که اکثراً دکترا رو از u of Toronto و بعضاً از دانشگاهای آمریکا مثل Berkeley و Penn State گرفتن. نکته ای که هست اینه که اگر می خواید برای دکترا به Queen's بیاید دقت کنید که استاد در زمینه مورد علاقه تون هست یا نه چون با توجه به نه چندان بزرگ بودن دپارتمان, این ریسک هست که نتونید فرد مورد نظر رو پیدا کنید.

در دوره دکترا کمک مالی دانشگاه خیلی عالیه و تقریباً زمین و زمان رو به هم می دوزن که دانشجوها هر از چند گاهی یه تخم یه زرده یا دو زرده بذارن و یه مقاله چاپ کنن. اصولاً همونطور که بروبچ اینور آب (!) می دونن, هدف از دوره های دکترا در همه رشته ها تبدیل کردن شما به ماشین چاپ paper هست. به عنوان مثال شما اگه هنوز دانشجوی دکترا هستید و یه paper در Journal of Finance چاپ کردید, می تونید به خودتون اجازه بدید که جواب سلام اساتید رو هم به زحمت بدید! در مورد قضیه paper چاپ کردن و زندگی آکادمیک در آینده مفصلتر می نویسم.

از جمله نکات دیگه ای که جالبه سمینارهای هفتگی هست که در زمینه های مختلف برگزار می شه. به عنوان مثال, هر هفته یا دو هفته یه استاد از یه دانشگاه دیگه میاد و یه paper رو برای اساتید و دانشجوها ارائه می کنه. عمدتاً از دانشگاهایی مثل U of Toronto, Virginia, Cornell, UBC, Minnesota و غیره میان که بعضیشون خیلی جالبه. خلاصه که دانشگاه تقریباً بهانه ای برای درس نخوندن نمی ذاره! و خب البته انقدر کتاب و مقاله سرتون می ریزه که از خجالتتون درمیاد.

اندر تفاوتهای دیگه اینجا در مقایسه با اروپا اینه که توی اروپا هنوز هم که هنوزه به غیر از احتمالاً جاهایی مثل London Business School شما توی businss school ها خیلی هم business school بودن رو به معنای آمریکاییش حس نمی کنید ولی توی کانادا Business School ها کاملا به سبک آمریکایی طراحی شدن و کار می کنن. همین رو در سطح درسها هم می شه دید و اینجا اصلاً از فضای ریلکس اروپا که weekend رو می تونی واسه خودت باشی خبری نیست. حداقل ما که 7 روز هفته رو در دانشکده سپری می کنیم و از عشق و حال های Maastricht عزیز خبری نیست. اینه که واقعاً به نظرم کسانی که امریکا و کانادا رو برای ادامه تحصیل انتخاب می کنن باید به این trade-off  هم دقت داشته باشن که کار و درس خیلی بیشتر از اروپا توی زندگی شما ریشه می دوونه و به قول معروف اونو تحت الشعار قرار می ده!

در مورد درسا, به نظرم اینجا آدم کمی بیشتر حس می کنه که به منبع مطالب نزدیکتره یا اصطلاحاً به مرزهای دانش نزدیکتره (!) مثلاً اگه وقتی استاد درس Finance Theory داره درس می ده, راجع به اکثر اون مباحث مقاله داشته و خودش جزو افراد قوی توی اون حوزه بوده شما حس بهتری راجع به مطالبی که می خونید دارید. برای اینکه یه حسی از عناوین درسا داشته باشید در ترم اول دو درس Intro to Finance و Statistics & Econometrics اجباری هستن و یه درس اختیاری هم دارید که برای من Portfolio theory  هست. در ترم دوم Research Methods و Financial Derivatives اجباریه و یه درس اختیاری دیگه هم هست که من Financial Systems رو انتخاب کردم.

آخیش! عجب پست کسل کننده ای بود ولی خب لازم بود اینا رو بنویسم من باب تنویر افکار عمومی ..... 

 

 

1 http://www.businessweek.com/bschools/rankings/

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Return of the Dragon

آخرین باری که در این وبلاگ مطلب نوشتم1 سال قبل بود. آذر 1387. الان آذر 1388 شده. یعنی تقریباً یک سال. برخلاف عرف که فوری می زنن پشت دستشون و می گن: ای هی هییییییییییییییی! می بینی عمر چه زود می گذره؟! به نظر بنده این یک سال خیلی هم زود نگذشت. به نظرم اینکه آدم احساس کنه زمان زود می گذره یا نه به فاکتورهای زیادی بستگی داره, از جمله:

1- میزان لذتی که از زندگی برده

2- میزان تلاشی که در اون مدت کرده

3- میزان و سرعت تحولاتی که در زندگی رخ داده

حداقل برای من این سه فاکتور به گونه ای بوده که زیاد احساس نمی کنم که زمان به سرعت گذشته. به قول انیشتین مرحوم: عرض زندگی مهمتر از طول آنست.

اینکه چی شد که دوباره فیل ما یاد هندوستون  کرد و تصمیم گرفتیم این وبلاگ بینوا رو update کنیم برمی گرده به اینکه امشب با آقا حامد عزیز (البته فامیلی این دوست ما آل محمد است نه عزیز) در دانشگاه معظم MIT صحبت می کردیم و ایشون ما رو یاد آخرین پست وبلاگ در مورد MIT انداخت و ما هم هوس کردیم بنویسیم.

البته خیلی هم بیراه نیست. سعدی علیه الرحمه برای نوشتن بوستان (یا شاید هم گلستان که ما از دوران کنکور این دو تا رو قاطی می کردیم) سالهای سال مسافرت کرد و حاصل تجربیاتش رو ریخت توی یه کتاب. حالا فرض بفرمایید که ما هم سوار خر محترممون شدیم و داریم دور دنیا رو می گردیم و اونچه می بینیم رو می ریزیم توی این وبلاگ. لعلکم تعقلون.... البته در این زمینه یه اشکال فنی هست و اون اینکه سعدی علیه الرحمه با خر محترمشون بعیده که از اقیانوس رد شده باشن و به کانادا سفر کرده باشن ولی ما به برکت خر Lufthansa و AirCanada توفیقش رو پیدا کردیم.

فکر کنم بد نباشه اول راجع به طول و عرض جغرافیایی که در اون هستم یه توضیحی بدم که سرگیجه دوستان برطرف شه. اول از همه اینکه good news رو همون اول گفتم که همانا غبارروبی وبلاگ بود. اما bad news اینه که دیگه از قصه های وال استریت و زیر ناف استکبار و برج Goldman Sachs خبری نیست! اگرچه بنده هنوز در timezone وال استریت هستم که خود جای بسی مسرت و دلگرمیست و اذان اینجا و اوقات شرعیش با وال استریت نزدیکه و رو به قبله که وایمیستی وال استریت بین شما و کعبه قرار می گیره! اینکه این خودش چه حکمتی داره و چه نکته اخلاقی توش هست خدا می دونه ولی هرچه هست دست تقدیر بوده که ما به سوی قبله فاینانس نماز می گزاریم (استغفرا...!!)

سرتون رو درد نیارم: اگه ازتون بپرسن که کسل کننده ترین کشور دنیا که عمراً توی اخبار ایران ازش صحبتی نمی شه مگه اینگه خبرنگارش به جرم جاسوسی دستگیر بشه کجاست چی می گید؟! بععععله... بنده در کانادا هستم. حالا سوال دوم اینکه اگه ازتون بپرسن توی boring ترین کشور دنیا boring ترین شهر چه جور شهری می تونه باشه چی میگید؟

من باشم می گم توی boring ترین کشور دنیا که کلا 2 تا شهر بزرگ داره, boring ترین شهر باید یه شهر کوچیک باشه که دقیقاً به فاصله مساوی در وسط این دوتا قرار داره! بعععععله بنده در Kingston هستم که به فاصله مساوی از Toronto و Montreal قرار داره. اندر جذابیتهای توریستی این شهر همین بس که اتوبوسهایی که از Toronto به Montreal و بالعکس در حرکت هستن سرراه در Kingston نگه می دارن تا مسافرین یه دستی به آب برسونن!

یادمه بنده که در مسیر تهران-سبزوار با اتوبوسهای قرمز رنگ تعاونی 1 ترمینال جنوب می رفتم همین بلا رو سر گرمسار می اورم! (مستحضرید که ذکر نام این شهر ربطی به مسائل سیاسی کشور نداره!) به هر سوی, گهی زین به پشت و گهی پشت به زین....

ok. تو این پست فقط به قول این فرنگیا1 یه سری Fact & Figure راجع به اتفاقاتی که در یک سال اخیر افتاده عرض می کنم تا در پست های بعدی راجع به سایر مسائل بنویسم. به دوستانی که علاقه ای به Finance ندارن پیشنهاد می کنم به جای خوندن این بخش برن رندگینامه مرحوم جبار باغچه بان یا خانوم Monica Lewinsky و اموراتش2 با جناب کلینتون رو مطالعه کنن که نکات عملی (!) بیشتری داره:

پس از برگشتن از نیویورک، بنده به ایران رفتم و با دریافت کارت معافی از رسیدن به درجه رفیع شهادت بازموندم! اینکه چه مصائبی رو در راه گرفتن معافی پشت سر گذاشتم خودش یه وبلاگ مجزا می شه ولی این بخش رو هم ما مدیون دانشگاه محترم شریف و خرخونی های قبل کنکور هستیم که نمره چشم ما رو به حد نصاب قبولی (!) رسوند.

بعد از اون مجدداً به هلند برگشتم برای نوشتن تز. خوشبختانه تونستم تزم رو با یه شرکت تعریف کنم. شرکت SABIC که یه شرکت پتروشیمیایی بزرگ هست و تزم رو در زمینه Credit Risk Modelling یا مدلسازی ریسک اعتباری نوشتم. در این مدت حدود 4 ماه در شرکت مشغول کارآموزی بودم که شاید در فرصتی از تجربیاتم در اونجا بنویسم. بعد از سفری کوتاه به ایران یه سفر چند روزه به اسکاتلند داشتم که تزم رو که به صورت مقاله نوشته بودم در یه کنفرانس در Edinburgh ارائه کنم. سفر بسیار جالبی بود و حتماً راجع بهش می نویسم. پس از اون راهی سرزمین وایکینگ ها شدم و چرخی در سوئد و فنلاند زدم تا قبل از ترک اروپا چهارگوشه اش رو ببوسم! بعد هم به کانادا اومدم و الان در دانشگاه Queen's مشغول خوندن یه فوق لیسانس دیگه (!) در زمینه Finance هستم. درپست بعدی راجع به جزئیات کارم اینجا و همینطور دانشگاه بیشتر می نویسم....

 

  

1) از این به بعد واژه فرنگ در این وبلاگ تنها مختص اروپا و آمریکا نیست و کانادا روهم دربرمیگیره...

2) ترجمه فارسی Affairs....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

HBS Fever

و من به هاروارد رفتم....

اولاً که الآن که دارم این مطلب رو می نویسم توی هواپیمای British Airways توی فرودگاه لندن نشستم و بعد از 3-4 ماه آمریکا بودن, این انگلیسیای گند دماغ با اون لهجه تهوع آورشون حسابی زدن تو حالم. پرواز هم که 2 ساعت تأخیر داره و حالگیری مضاعف شده. خلاصه که شاید باید این پست رو می ذاشتم واسه یه روضه خداحافظی اساسی که اشکتونو درمیآورد ولی چون هنوز تو context منتهن هستیم مشکلی نیست!

ماجرا از اینجا آغاز شد که بنده پس از سفر به قلب (نیویورک) و پایینتر از قلب (یه چیزی تو مایه های سیراب شیردون) -یا همون واشنگتن- استکبار جهانی و ناکامی در سفر به پایینتر از شیردون (نعوذ بالله!) یا همون فلوریدا, بالاخره تصمیم گرفتم که به مغز  نظام سرمایه داری هم سری بزنم و از بوستون هم بازدیدی کنم. و الحق که عجب اسم پرمسمایی ست برای بوستون: مغز متفکر آمریکا...

یه سفر دو روزه به بوستون داشتم و تنی چند از دوستان اسبق شریفی رو تجدید دیدار کردیم و من باب انجام فریضه مستحب مؤکد صله ارحام , به cousin  محترم هم سر زدیم. با اتوبوس راهی بوستون شدم و در طی مسیر مناظر زیبای اطراف جاده توجهم رو جلب کرد. لذت استفاده از تکنولوژی wireless  توی اتوبوس و چت کردن با یکی دیگه از cousin  های محترم توی سبزوار هم ایده Global Village رو در طی مسیر بیشتر به رخ ما کشید.

از راه که رسیدم, برای دیدار دوستان به ایستگاه Kendall/MIT رفتم. ساختمون عجیب و غریب Stata که چند تا از مراکز تحقیقاتی رشته های مهندسی درش مستقر هستن از همون اول با معماری شاخدارش بهت هشدار می داد که عمو جون! اینجا که میای اسمش MIT هستش (بگیرید Mentally Incredible Talents!)  بنابراین از همون اول چشمای ما دنبال پیدا کردن تفاوتها بود. به طرز غریبی همون احساسی رو داشتم که روز اول ورودم به شریف داشتم! منتظر دیدن آدمای شاخدار و مراکز تحقیقاتی شاخدارتر که متفکرانی چون نیوتون و انیشتین وایسادن و همینطوری علم رو به تولید انبوه رسوندن و ما هم قراره بشیم مثل اونا (بگذریم که بعدها سر از کپ زدن تمرینا توی خوابگاه و دودر کردن کلاسا در اوردیم!)

یکی از بروبچ شریفی که باهم رفاقت قدیمی داشتیم و برق MIT می خونه اومد و چند ساعتی باهم چرخیدیم. یکی از چیزایی که همون اول توجهم رو جلب کرد یه ماشین پلیس بود که روی یه سکوی بلند داخل ساختمون گذاشته شده بود. از دوستم حکمت این صحنه رو پرسیدم و توضیح داد که Hacker های MIT که هرچند وقت یکبار دست به کارای عجیب و غریب می زنن مدتی قبل در یک حرکت انتحاری (یا شایدم انتهاری!) این ماشین پلیس رو روی گنبد بلند MIT گذاشتن و صبح که ملت اومدن دانشگاه با ماشین پلیس روی گنبد مواجه شدن!

روز بعد هم با یکی دیگه از دوستان که فیزیک می خونه رفتم MIT گردی و Harvard گردی. اندر فضایل این رفیق ما همین بس که در سن 21 سالگی دانشجوی سال دوم دکترای فیزیک توی MIT هستش! این حضرت آقا 2 سال در دبیرستان جهشی خونده و لیسانس و فوق لیسانس شریف رو در عرض 4 سال گرفته و بعد هم اومده MIT. در نوع خود جونوری کم نظیر! کلی از خاطرات قدیمی رو مرور کردیم و گشت زدیم. از جریان فارغ التحصیلیش و اینکه چطوری استادای تنگ نظر دانشگاه می خواستن سرشو زیر آب کنن و مجبور شده یک ماه مونده به فارغ التحصیلی موضوع تزش رو کامل عوض کنه و انقد خوب کار کرده که همون استادایی که به خونش تشنه بودن مجبور شدن بهش 20 بدن! خیلی حالم گرفته شد چون دوباره یاد فضای فکری مزخرف و کوچیک بعضی از اساتید شریف افتادم. خود ما هم اگه خاطر شریف دوستان شریفی باشه همچین بی نصیب نبودیم!

یکی از جوالب (جمع مکسر جالب!) دیگه MIT  که خیلی برام جالب بود نحوه معماری دپارتمان فیزیک بود. اولا که اتاق استادا و دانشجوهای دکترا بدون نظم خاصی باهم قاطی بود (البته منظور این نیست که استاد و دانشجو توی یه اتاق هستن). به این معنا که اتاق استادتون احتمالاً همون دور و بر اتاق خودتون واقع می شد. همینطور نمای داخلی هم جالب بود که توی سالن, کاناپه و میز و صندلی برای نشستن بود ولی بدون استثناء در و دیوار و دور و بر کاناپه ها تخته سیاه بود. انگار MIT  می خواد حتی اگه موقع گپ زدن با دوستتون یا خوردن قهوه یه ایده به ذهنتون رسید از دست نره.

شب هم آقای اعلم قیمه بادمجون خیلی ردیفی درست کرده بود و با چند تن از دوستان شام رو باهم خوردیم.

نکته آخر (last but not least) هم رفتن ما بهof Management  Sloan School  بود. زیاد چیز خاصی نبود فقط یه نکته خیلی بانمک به پستم خورد. رفتیم دم در office رئیس دانشکده. یه میز بود که روش چند تا Wall Street Journal  گذاشته بودن و معلوم بود واسه کارکنان اونجاست که بیان و بردارن بخونن. کنار میز یه کاغذ پرینت شده و به دیوار چسبونده شده بود که : please do not take away Lester Thurow’s Financial Times

Lester Thurow رو بر و بچ مدیریت حتماً می شناسن. کتابای جالبی نوشته و بهش علاقه وافری دارم. این طور که معلوم بود آقا WSJ به مزاجشون نمی ساخت و فقط FT می خونن و هرکی دست به FT ایشون بزنه کلاهش پس معرکه ست.

بعد هم نوبت Harvard بود. اول از همه اینکه برخلاف MIT که انقدرا منو نگرفت, با Harvard خیلی حال کردم. معماری قدیمی سبک انگلیسی و یه ساختاری که یه جورایی خاص Harvard  هستش. به دانشکده حقوق که امثال اوباما رو بیرون داده رفتم و باید کتابخونه دانشکده رو می دیدید تا می فهمیدید چرا آدم بره Harvard درس خودندنش میاد! به یه دپارتمان هم رفتم که اسم جالبی داشت:

Department of Fundamental Forces of Nature

Harvard Business School  هم که جای خود داره و بدجوری خودشو تو دل ما جا کرد و به قول معروف 50% قضیه حل شد و فقط مونده 50% دیگه ش! از یه زاویه دیگه هم ما رفتیم تا دم HBS که و قتی جنت مکان خلد آشیان شدیم و شب اول قبر که نکیر و منکر میان و می پرسن واسه اسلام و مسلمین چه کردی بگیم ما تا "قاب قوسین او ادنی" مرزهای دانش مدیریت رفتیم ولی دیگه جلوتر نطلبید!!

ولی کلاً اگه یه روز آقای امیرخانی رو ببینم بهش می گم یا این جایی که ما رفتیم هاروارد نبوده یا اونجایی که شما رفتی! چون اونقدا هم که توی نشت نشا نوشتی واسه ما fancy  نبود. در مورد خود بوستون هم یه شهر بزرگ و آروم. جون می ده واسه زندگی دانشجویی, ولی.... هیچی نیویورک نمیشه! به قول پسر دایی محترم, فرق بوستون و نیویورک مثل مشهد و تهرانه, و من با تشبیهش موافقم.

از سفر علمی ما گه بگذریم, جمعه پرزنتیشن پروژه بود و دهنی از ما سرویس شد که تا ابدالدهر فراموش نکنیم. وصف همگروهیای محترم رو که کرده بودم که اگه IQ هرسه تا رو جمع بزنی و به توان دو برسونی کوچیکتر یا مساوی 250 گرم پنیر هلندی می شه.... فقط برای اینکه یه چشمه شو بگم, فرض کنید شما یه عدد total  دارید که نوشتید متشکل از Hardwareو Software  و LAN و etc هستش (etc رو ان شاء الله می دونید که همون سه نقطه یا الخ یا وغیره خودمون میشه).

این دوست چینی ما که قرار بوده روش محاسبه  بسیار خوف (!) این اجزاء رو بنویسه اومده ابتدا نوشته Hardware تقسیم بر Total می شه سهم این بخش و همینطور برای Software و LAN و نهایتاً هم ایشون etc رو یکی از اجزاء سیستم فرض کردن و etc تقسیم بر total  رو هم به عنوان یک قلم از این اجزاء به حساب اوردن! حالا شما اینو حدود ساعت 2 نیمه شب که فردا صبح پرزنتیشن هست متوجه می شید....

بعد هم که جشن فارغ التحصیلی بود و خیلی خوش گذشت. ملت هم که حسابی احساساتشون سرزیر کرده بود و تنی چند از اعضای اناث دوره, اشک ماتم جاری ساختن! در آخر هم مدیر Global Trade Banking از Deutsche bank اومد و سخنرانی کرد که خیلی جالب بود. بعد هم که برای شام رفتیم بیرون و بس نشاط رفت، اما حال همه و صد البته بنده گرفته بود که این دوره تموم شد و ممکنه تا پایان عمر همچین فرصتی پیش نیاد..... حس خیلی بدیه و بیشتر از این راجع بهش نمی نویسم. فقط در همین حد که دقیقاً همون حسی رو داشتم که وقتی برای اولین بار می خواستم از ایران برم هلند .....

اینم از حکایت ما و Wall Street و New York و The Dog Next Door و ..... دفعه بعد که این وبلاگ رو باز می کنید احتمالاً به جای تحلیل بحران مالی در مورد گل و بلبل یا شاید ایده قرارداد future مربوط به گوساله گاوای هلندی که قراره بهار 2009 به دنیا بیان و یا قراردادهای Swap کردن گاوای نر و ماده توی بورس Amsterdam مطلب می خونید....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Glass-Steagall

فردا باید امتحان take-home درس valuation رو تحویل بدم و هنوز دست بهش نزدم چون حسش نیست....خیلی چیزا در من تغییر کرده ولی توی زمینه last-minute بودن اصالت خودمونو کاملاً حفظ کردیم و نوشتن paper های 10-15 صفحه ای از ساعت 8 شب تا 3 صبح تبدیل به روتین زندگیم شده!

اول یه کم راجع به زندگی کاری می نویسم بعد هم یه مطلب خیلی مختصر راجع به regulation.

یکی از چیزایی که اینجا خیلی مده اینه که ملت بدلیل اینکه وقت ندارن 2 ساعت توی office با شما ملاقات کنن و باید مثل تراکتور کار کنن, خیلی از ملاقاتهای مرتبط با کار در حین صبحانه, ناهار و یا شام انجام می شه و خب شاید همین یکی از دلایلیه که نیویورک بهترین رستورانای دنیا رو داره. به عنوان مثال, خیلی از جلسات مهم هم در حین صبحانه برگزار می شه و ملت همزمان سر قرارداد چونه می زنن و صبحانه میل می کنن.

توی پرانتز این رو هم بگم که هنوز که هنوزه من نمی دونم چرا توی ایران انقد ملت راجع به فرهنگ کاری و سخت کوشی آلمانها، ژاپنیها و غیره می گن ولی اونقدرا از کار توی آمریکا حرفی نمی زنن. حداقل درمورد آلمانها کاملاً می تونم بگم که علیرغم اینکه خیلی جدی و سخت کوش هستن ولی عمراً نمی تونن توی نیویورک و با فشار کاری اینجا دوام بیارن. شاید یکی از دلایلش اینه که شما توی فرهنگ کاری آلمان یا ژاپن علاوه بر سخت کوشی, خشک بودن و بی احساس بودن رو هم می بینید که بهتون القاء می کنه که واقعاً ملت زیاد کار می کنن. اما اینجا طرف تا 10 شب هم که کار می کنه هنوز می شه باهاش گفت و خندید.

از اون ملاقاتهای کذایی اخیراً به پست من هم زیاد خورده. فقط توی 7 روز اخیر 3 تا. اولیش با Consuelo خانوم بود که وصفش رو کردم و با گل پسرش که از indiana اومده بود رفتیم یه رستوران ترک. گل پسرشون Political Science می خوند با تمرکز بر ایران و تا حدی با فارسی آشنایی داشت. جالب اینکه اطلاعاتش در مورد ایران کمی تا قسمتی بیشتر از بنده بود! مثلاً وسط حرفاش گفت که 70% جمعیت شما زیر 35 سال هستن و بعد پرسید: درسته؟ و من بعد از یه لحظه مکث کردن و جا خوردن، الکی کله تکون دادم که yeah, exactly...

دو روز بعد با یکی از استادام که استاد NYU هست و سالها chief economist شرکت JP Morgan بوده رفتیم ناهار. بی نهایت آدم جالبیه و دیدگاههای عجیب و غریبی داره. از جمله اینکه به شدت اروپا رو ترجیح می ده (اصالتاً اروپاییه) و معتقده آمریکایی ها quality of life نمی فهمن یعنی چی! باز توی پرانتز بگم که یاد اساتید محترم دانشگاه شریف به خیر که بعضیاشون اگه زیر دماغشونو نگاه می کردن افت داشت و حتماً باید توی راهرو دانشکده سینه رو جلو می دادن و راه می رفتن, چه رسد به اینکه باهات ناهار بیان بیرون و بگن و بخندن و سه سوته recommendation letter خفن بنویسن.

پریشب هم با یه خانومی برای شام رفتم بیرون که واقعاً کف کردم! یه خانوم مسن و بی نهایت باهوش. فوق لیسانس اقتصاد از Columbia و First Vice Chairman بخش investment بانک Wachovia. سالها هم توی NYU درس داده. اولاً که کلی اطلاعات جالب راجع به فرایند ادغامشون با Wells Fargo گرفتم چون خودش کاملاً درگیر ماجراست. نکته ای که جالب بود این بود که به اندازه موهای سر من توی کشورهای مختلف کار کرده بود. از ویتنام و تایلند بگیر و بیا تا پرو و ایران و عراق و .... اندر نکات جالب دیگه ش علاقه زیادش به اومدن به ایران بود واز من اکیداً خواست اگه برای دوره آموزشی کوتاه مدت یا سخنرانی یا پروژه می تونم کاری کنم که بیاد تهران حتماً میاد. همچنین از من خواست که دوباره پیش از ترک نیویورک ملاقات کنیم و ما هم کلی احساس مهم بودن کردیم!

اگه بخوام برگردم به همون نکته اولم که فشار کاری بالای اینجاست, توی مسیر برگشت که سوار تاکسی بودیم, ساعت حدود 9 شب بود و ایشون گفتن که برخلاف عادت معهود تصمیم ندارن که برگردن office و می خوان برن خونه! گویا ایشون چون با بازارهای آسیا هم کار می کنه اکثر اوقات باید تا حدودای 10-9 شب سرکار باشه تا با اونا کار کنه.

دو تا نکته اخلاقی دیگه هم بگم و تموم: یکی از مهمترین فاکتورهای موفقیت توی اینجا اعتماد به نفس بالاست. به این معنا که هم اینجا و هم اروپا (به خصوص اروپا) به محض اینکه حس کنن به عنوان خارجی اعتماد به نفس نداری و داری از موضع پایین برخورد می کنی سریعاً از دور بازی اوت می شی. من اینو خیلی زیاد تجربه کردم. بخصوص شرق آسیایی ها خیلی تو این زمینه ضعیف هستن و به خاطر همین هم تحویل گرفته نمی شن. ما ماشاء الله تو این یه زمینه استثنائاً بی خیال هستیم و اینا رو زیاد جدی نمی گیریم. توی هلند یادمه با دکتر John عزیز که کار می کردم خیلی راحت و البته بدون اینکه عمدی باشه نظراتشو هوا می کردم و گاهی کلی بهش برمی خورد ولی نهایتاً خیلی خوشش میومد. اینجا هم مشابه همونه. با این خانومه که صحبت شد خیلی تأکید می کرد که باید network بسازی واسه خودت و از این حرفا. وقتی بهش گفتم با consuelo خانوم برای ضبط برنامه و ناهار  و این جور حرفا ملاقات کردم و حتی resume ما رو خواسته که بفرسته واسه رفقای کت و کلفتش, حسابی جا خورد و منم از جا خوردن اون جا خوردم! چون تازگی دارم می فهم این آدمایی که الکی الکی به تور ما می خورن و ما خیلی cool و خودمونی برخورد می کنیم واسه خودشون یال و کوپالی دارن! ولی باز هم همین relax بودن و زیاد تحویل نگرفتن باعث می شه بیشتر خوششون بیاد.

نکته اخلاقی دوم اینکه اینجا حتی برای business card گرفتن باید 1001 ترفند بزنی چه رسد به اینکه مستقیماً تقاضا کنی طرف برات کاری کنه چون خیلی خارج از عرفه. اینه که اینجا قابلیت networking شما خیلی به مهارتهای dating شما شبیهه و بهش کمک می کنه و همینطور بالعکس! ما ایرانیا هم که ماشاءالله  تو هردوتاش آخرشیم! چند وقت قبل یه نفر که تو عمرم ندیدمش و گویا دوست دوستمه بهم یه email دوخطی زده بود که: آقا ببین! یه زجمت بکش توی دانشگاهتون یه صحبتی کن و واسه ما یه admission جور کن که بیایم!! حتی اگه از این بگذریم که یه دانشجوی فوق لیسانس مثل من مگه چقد نفوذ و اعتبار توی admission committee داره که یکی مثل خودشو پذیرش کنه, برام جالب بود که طرف حتی به خودش زحمت نداده بود کمی با سیاست حرفشو بزنه و یا اینکه حداقل یه رزومه attach کنه و بگه کدوم دوره master رو دوست داره واسش بخرم!

از career که بگذریم, یکی از زمینه هایی که به نظر خیلی جالبه و احتمالاً طبق معمول توی مملکت ما کاملاً نادیده گرفته می شه حوزه regulation در صنعت فاینانسه که حوزه بی نهایت جالبیه. دلیل جالب بودنش هم ساختار خیلی خاص این صنعته که باعث می شه به دلایلی که خواهم گفت از قوانین و مقررات سایر صنایع متمایز بشه و البته پیچیده تر. توصیه می کنم حتماً مقالاتی رو که توی اینمدت اخیر و توی چندین ماه آینده توسط جاهایی مثل بانک مرکزی اروپا (ECB) و Fed و همینطور 12 شعبه Fed در ایالات محتلف منتشر می شه رو بخونید. SEC هم در مورد بازار سهام و شرکتهای rating مقالات خیلی خوبی داره.

یکی از قوانینی که برای سالهای سال توجه ملت رو جلب کرده بود و درباره ش بحث می شد قانون Glass-Steagall هست که بعد از رکود بزرگ در دهه 30 توی امریکا تصویب شد و حدود 70 سال اجرا می شد تا اینکه توسط کلینتون بالاخره کنسل شد. همونطور که قبلاً گفته بودم این قانون بعد از خرابکار ی که بانکها در رکود بزرگ کردن تصویب شد و به بانکهای آمریکایی اجازه فعالیت همزمان در حوزه Commercial banking و investment banking رو نمی داد. یعنی اینکه علیرغم اینکه توی اروپا مثلاً BNP Paribas سالهاست که تو هر دو تا بیزینس بوده توی آمریکا شرکتهایی مثل Goldman Sachs توی investment banking بودن و Chase توی commercial banking بوده.

توجیه تصویب این قانون که تا سالهای سال ازش دفاع می شد تقریباً توی دو تا مسآله خلاصه می شه. قبل از اون دو تا توجیه, باید اضافه کرد که به دلیل نقش کلیدی سیستم بانکی و بازارهای مالی در اقتصاد و اینکه بحران مالی به بحران اقتصادی منجر می شه (مثل وضعیت کنونی) بانکها خیلی خیلی نسبت به صنایع دیگه regulated هستن و زیاد جا برای جفتک انداختن ندارن.

1- اولین توجیه تضاد منافع یا Conflicts of interest هست. به این معنا که منافع یه commercial bank با investment Bank تفاوتهایی داره که باعث می شه مشتریان این وسط هوا بشن. بذارید یه مثال بزنم: فرض کنید که شما یه commercial bank هستید و یه وام خیلی کلفت به شرکت AIG دادید و بعد از مدتی شستتون خبردار می شه که اوضاع شرکت خرابه و احتمال داره که نتونه وام شما رو به طور مرتب پرداخت کنه. توجه کنید که هنوز عوام الناس توی بازار بورس از این قضیه خبردار نیستن. شما می تونین به دپارتمان investment banking خودتون بگین که به AIG  کمک کنه که اوراق قرضه یا commercial paper منتشر کنه و شما هم اصطلاحاً اونا رو underwrite می کنید و توی بازار آب می کنید. عمق فاجعه زمانی مشخصتر می شه که دقت کنیم بخش زیادی از سپرده گذاران (ملت) معمولاً برای مشاوره سرمایه گذاری به خود شما مراجعه می کنن و شما به راحتی می تونین اوراق AIG آب کنید بره و بعد AIG از درآمد حاصله وام شما رو می ده و هر اتفاقی بیفته ملت پولشون دود می شه نه شما.

2- سیستم بانکی یه سیستم خیلی حساسه. به حداقل دو دلیل: یکی اینکه بانکها بخش عمده ای از فعالیتشون رو با قرض گرفتن از دیگران انجام می دن و اصطلاحاً highly leveraged هستن. مثلاً اگه نسبت بدهی به سرمایه (equity) شرکت GM دو باشه برای بانکها این رقم حدود 8 تا 10 هست. به زبون ساده, بانکها خیلی زود هوا می شن! دوم اینکه بانکها پول ورودیشون سپرده های ملته که هر لحظه می تونه توسط سپرده گذار بیرون کشیده شده. اما از اون طرف وامهایی که می ده نمی تونن یه شبه بازپرداخت شن. به عبارت دیگه میزان liquidity یا نقدشوندگی بدهی بانک و طلب های بانک خیلی متفاوتن. پس علی الحساب به این دو دلیل و به دلیل حسن نیت ما و این وبلاگ بپذیرید که بانکها موجودات حساسی هستن! حالا اگه این موجود حساس تصمیم بگیره کلی از سرمایه شو ببره توی حوزه های ریسکی مثل investment banking و خرید و فروش سهام بکار ببره از این هم شکننده تر می شه.

به این دو توجیه, قانون Glass-Steagall برای سالهای سال اجازه نمی داد که این دو حوزه با هم قاطی شه و اصطلاحاً universal bank توی آمریکا داشته باشن. بعد از لغو قانون در اواخر دولت کلینتون موج عظیمی از ادغامها شروع شد و شرکتهایی مثل JP Morgan Chase و CitiGroup و خیلیهای دیگه شکل گرفتن.

در مورد این قانون و درست و غلط بودنش خیلی مقالات جالب نوشته شده. ولی حداقل دو تا نکته به نظرم می رسه. یکی اینکه توی بحران اخیر, بانکهایی که توی هر دو زمینه فعال بودن خیلی کمتر ضربه خوردن چون هم سبد فعالیتهاشون diversified تر بود و هم تحت نظارت بیشتری بودن و همین بود که شرکتهایی مثل JP Morgan Chase به داد Bear Sterns رسید و Bank of America اومد و Merrill Lynch رو قورت داد. بنابراین توجیهات پشت سر این قانون زیاد منطقی به نظر نمیاد.

اما نکته دوم اینکه هر محدودیتی ایجاد نوآوری می کنه. شاید یکی از اصلی ترین دلایل قوت investment bank های امریکایی مثل Goldman و Morgan Stanley و همینطور دهها مدل نوآوری هایی که توی hedge fund ها و سایر شرکتها انجام شد در نتیجه همین محدودیت بود. به عنوان مثال, یه investment bank وقتی مستقل از commercial bank باشه اولاً باید با قیمت خیلی بالاتری تأمین سرمایه کنه چون سپرده های مفت ملت دستش نیست که باعث تقویت توان financing و networking این شرکتها می شه و همینطور اونا رو وادار می کنه که عملکرد بهتری داشته باشن تا بتونن قرض گرونقیمتشون رو بازپرداخت کنن و دوماً این استقلال باعث می شه مقررات بهشون تحمیل نشه و بتونن ریسک پذیرتر و در نتیجه سودآورتر باشن....

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Mummy Return 2

ما مجدداً از یه غیبت صغری برگشتیم.  گویا قبل از غیبت کبری ما که همان ترک نیویورک باشد عوض یک غیبت صغری دوتا شد. حکایت غریبیست...(دوباره فند خون ما افتاده پایین و هاله نور و از این حرفا رو دارم می بینم....)

چند روزی مجدداً به سوی Baltimore و Washington D.C رهسپار شدیم اما اینبار بالاخره خودمونو به قلب بلاد کفر یا همون D.C رسوندیم.   از بد روزگار با توجه به اینکه 13 December دارم برمی گردم هلند توفیق نیست خودمو به چند وجب پایینتر از قلب یا همون florida برسونم. بخصوص که بعد از دیدن Madagascar 2 و inspire شدن بسیار توسط اون پیرزنه آمادگی انجام عملیات انتحاری در اون منطقه رو هم داشتم!

اول از همه تا یادم نرفته بگم که توصیه می کنم به دقت سخنرانی رئیس جمهور محترم در اجلاس تأمین مالی دوحه رو بخونید. کلاٌ یه approach جدید بهتون می ده بخصوص اگه مثلاً traditional finance و یا modern finance ارضائتون نمی کنه و دنبال یه چیزی تو مایه های post-modern هستید....

حالا که حرف از modern و post modern شد قبلاٌ راجع به موزه هنرهای جدید (MoMa) درنیویورک و مشاهدات بنده و اینکه با دوستان بسیار نشاط برفت توضیح دادم. بالاخره فرصت شد عکسا رو منتقل کنم روی laptop و واقعاً حیفم اومد که این وبلاگ در راستای اعتلای هنر و appreciate کردن این هنرمندان فرنگی یه قدمی برنداره. اینه که contribution وبلاگ ایندوتا عکس پایینه.

در عکس اول بنده رو ملاحظه می فرمایید که دارم اون تیکه چوبی که دفعه قبل وصفش رو کردم نظاره می کنم و ناگفته پیداست که عن قریب نعره ای برخیزد و .....

  

 

این یکی هم یکی از دوستانه که چونان غرقه در تابلوی زیر شده بود که ما فوراً شکار صحنه کردیم. اگه دارید تلاش می کنید یه چیزی داخل frame سیاهرنگ پیدا کنید بدونید که دریغا!!

 

 

از هنر و اهالی هنر که بگذریم, روز چهارشنبه تصمیم گرفتیم واسه تعویض آب و هوا! و همینطور صله رحم بریم Baltimoreو thanksgiving رو اونجا سپری کنیم. با بروبچ این فامیلمون و یه رفیق سیاهپوستشون به نام Mulo (بر وزن هلو) تصمیم گرفتیم ایرانی بازی آمریکایی ها رو که فقط می شه تو thanksgiving و فرداش - که اصطلاحاً Black Friday گفته میشه-  تجربه کنیم.

در وصف مولو خان همین بس که مثل همه برادران سیاه پوست یه کلاه لبه دار رو برعکس سرش گذاشته بود؛ یه sweater گشاد که یه جمله انگلیسی خیلی درشت روش نوشت شده بود تنش بود و کلاه sweater رو هم کشیده بود توی کله ش. دستا توی جیب sweater. شلوار جین با ظرافت هرچه تمامتر تا حد امکان پایین کشیده شده بود طوری که هرلحظه خوف این بود که بادی چیزی بوزه و این خوش تیپ کشف حجاب شه! راه رفتن و حرف زدن سبک African-american رو هم که دیگه خودتون بهتر از من می دونید...

این رو هم بگم که blackfriday روزیه که همه فروشگاها تخفیف های خوفناک می دن و معمولاً این تخفیفا از 12 شب یا 4 صبح شروع می شه و اگه بخواید چیز خوب گیرتون بیاد باید همون موقعی که در باز می شه هجوم ببرید و هرچی می خواید قاب بزنید چون کار به صبح روز بعد نمی کشه.

خلاصه که ما 11 شب از خونه با ماشین زدیم بیرون و بعد از حدود 50 مایل رانندگی که تو مقیاس آمریکایی مثل ماست خریدن من از سرکوچه مونه رسیدیم به یه مرکز خرید به نام Hagerstown. بدون اغراق باید حداقل 15 تا 20 تا تیراژه رو بذارین کنار هم و دو برابر همین فضا رو هم واسه پارکینگ در نظر بگیرین تا بشه یه چیزی تو مایه های اونجا. هر مارکی که به عقل من و شما برسه واسه خودش یه فروشگاه غول پیکر داشت و از حدود 2 مایل مونده به Hagerstown ترافیک بود.

ما که تا تونستیم Nike و Adidas و Puma خریدیم! آخه وقتی می رید توی nike و می بینید که همه چی 50% تخفیف خورده و مجدداً روی کل خریدتون هم 20% تخفیف می دن (که می شه 60%) آدم حیفش میاد نخره! خلاصه که دلی از عزا درآوردیم!

بعد هم به bestbuy و Walmart رفتیم تا من یه laptop بخرم. وارد walmart که شدیم ابعاد سالن توی ذهن بنده نمی گنجید! آدم یاد حرم امام میفتاد... ملت هم که مثل روز محشرافتاده بودن به جون فروشگاها. در نظر بگیرید 20 تا صف هست که ملت پول اجناس رو حساب کنن و تو هر صف هم 20 نفر وایسادن. دست هرکدوم یه چرخدستی که بدون استثناء داخل هر کدوم یه تلویزیون با حداقل سایز 42 اینچ هست! اکثراً هم که 42 اینچ حس آمریکایی بودنشونو ارضاء نمی کرد و نتیجتاً یه 50 اینچ Samsung بر میداشتن. دقت دارید که همه این اتفاقات در زمانی می فته که اقتصاد آمریکا به خاک سیاه نشسته و ملت دادشون بلنده که taxpayer های آمریکایی دارن دودمانشون به باد می ره و blah blah. امیدوارم یه بار هم در زمان رونق اقتصادی قسمت شه بیایم که گویا دیدنی تر باشه.

خلاصه که این خراب شده وقتی می تونه در عرض کمتر از 24 ساعت به بنده دانشجو حدود 1500 دلار جنس بفروشه می شه حدس زد که مصرف ملت چه نقشی توی گردش موتور اقتصاد آمریکا داره...

روز بعد هم تصمیم گرفتیم به واشنگتن بریم. اولاً حوالی واشنگتن خیلی خیلی زیباست و طبیعتش واقعاً بی نظیره. خود شهر هم خیلی مرتب و تمیزه و برخلاف نیویورک که هویتش در ساختمونای بلندش تعریف می شه برای تعداد طبقات ساختمان محدودیتهای سختگیرانه ای هست که با شدت و حدت اعمال می شه.

باز هم طبق معمول معماری شهرهای آمریکا توی مرکز شهر یه محوطه خیلی خیلی خیلی بزرگ به فضای سبز اختصاص داده شده و اطرافش سرتاسر موزه و ساختمونای مهم از جمله U.S. Capital که همون ساختمون کنگره هست قرار داره. از نکات جالب واشنگتن رایگان بودن موزه های شهره که باعث می شه تعداد بسیار زیادی توریست رو به خودش جذب کنه. موزه تاریخ طبیعی و National Gallery of Art و موزه هوافضا رو بازدید کردم که خیلی خیلی جالب بودن.

انتهای اون محوطه بزرگ که اصطلاحاً National Mal گفته می شه ساختمون کنگره قرار داره که جلوش یه دریاچه با چند تا مجسمه خیلی هنرمندانه قرار داره. این عکس رو بعد از غروب آفتاب از ساختمون کنگره گرفتم:

 

کاخ سفید رو هم رفتم دیدم ولی برخلاف ساختمون کنگره که خیلی زیبا بود زیاد به دلم ننشست. اگه جای اوباما بودم بی خیالش می شدم چون ارزش 18 ماه campaign رو نداره.....

p.s.: ان شاء الله در بین هفته یه مطلب فاینانسی هم می نویسم پی لطفاً پیغام نذارید که فاینانس خونمون کم شده.

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

MoMa

احتمالاً این جوک رو شنیدین: یارو می ره تیمارستان می بینه ملت تو حیاط صف کشیدن به نوبت و با دقت داخل یه سوراخ دیوارو نیگا می کنن. می ره جلو هرچی نیگا می کنه می بینه خبری نیستش. می پرسه چتونه اینجا وایسادین نیگا می کنین؟ ملت دیوونه می خندن می گن: ما یه عمره نیگا کردیم هنوز چیزی ندیدیم تو می خوای با یه نیگا ببینی؟! (هاهاها very funny....) حالا این دقیقاً حکایت امروز ما بود....

امروز عصر با یکی دو تا از دوستان internationalمون که هنردوست هم هستن عزم کردیم که بریم موزه هنرهای جدیده (!) یا Museum of Modern Arts که تو نیویورک MoMa صداش می کنن! motivation قضیه هم این بود که بابا آخه چقد فاینانس؟! دیگه  احساس دونمون پاره شد بس که از چرک کف دست حرف زدیم! و اینکه اینجا خیلی امکانش نیست شعرای خودمونو بخونیم. همونایی که سعدی وقتی روی خرش توی شیراز دلی دلی کنان می رفته می سروده. پس ناچاراً به هنر فرنگی متوسل شیم مر لطافت روح را....

متأسفانه عکسا رو هنوز نریختم رو لپ تاپ ورگرنه خودش گویای عمق فاجعه بود! در همین حد بگم که آخرالامر به این نتیجه رسیدیم که یا ما خیلی خنگیم که نمی تونیم مثل اون دیوونه ها مفاهیم بلند نهفته در سوراخ دیوار رو appreciate کنیم یا اینکه بلا به دور اون صف دیوونه ها یه کم دیوونه هستن! فقط از باب نمونه عرض کنم که در نظر بگیرید یه تیکه چوب باریک و بلند که هیچ feature خاصی نداره و کاملاً راست کار نجاریه رو زده بودن به دیوار و این مثلاً اثر میلیون دلاری یه بابای فرانسوی بود. حالا ما هرچی جلو عقب شدیم و چشما رو لوچ کردیم بلکه مثل تصاویر سه بعدی ابعاد جدیدی از اثر هنری استاد بر ما کاشف بیاد نشد که نشد.... جالبه که در همون اطراف ما دانشجویان هنر بودن که با دیدن اثر هنری استاد همچون مریدان شیخ ابو سعید ابوالخیر که وقتی سوار بر خر از کوچه رد می شد نعره ای می بزدند و مدهوش بیفتادندی، اینا هم عن قریب بود که قالب تهی کنن و از دست برن.

بخصوص خانومهای محترم که در جوگیر شدن ید طولائی دارن (ان شاء الله که وبلاگ مشتری خانوم نداره!) شعائر اسلامی ممانعت می کرد وگرنه باید Take it easy Babe رو استاد می کردیم.....

آقا بگذریم. فقط نکته اخلاقی اینکه وقتی اینکاره نیستید سراغش نرید....

این هفته به بازدید از سازمان ملل هم رفتیم. خیلی جالب بود... بخصوص بخشی که تاریخ جنگها رو داشت که بدون اغراق آدم رو تو قلب زرق و برق سرمایه داری یه تکون جانانه می داد و از خواب خرگوشی بیدار می کرد. یاد شعر اشک یتیم پروین اعتصامی افتادم که:

بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن       تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
 
از نکات جالب و معدود درست و حسابی که ما ایرانیا انجام دادیم این بود که توی سالن، عکس تمام رؤسای سازمان ملل که روی تابلو فرشهای خیلی نفیس بافته شده بود از طرف ایران هدیه شده بود که عکسش رو این پایین آوردم:
 

جالبتر اینکه ما رو به داخل سالنی که مجمع عمومی یا همون General Assembly سازمان ملل هست بردن و در همون حین جلسه بود و نمایندگان کشورها سخنرانی می کردن. علیرغم ممنوعیت عکس برداری رفیق اروپای شرقی ما یه عکس گرفت:

 

بسیار خب، آقا از مادیات بگذریم و برگردیم سر بحث شیرین پول و فاینانس!

دفعه قبل یه ناخنک زدم به شرکتهای رتبه بندی یا CRA. می خوام یه کم بیشتر بنویسم چونکه ساختار بازار rating بدلیل خاص بودنش خیلی توی ایران قابل حس نیست و شواهد و قرائن بهم می گه که آقایون در راستای دستیابی به اهداف بلند خودکفایی احتمالاً دست به تأسیس CRA و رقابت با Moody's و S&P بزنن.(آخر بحث می فهمید وقتی این حرف رو می شنوم چه احساس شاعرانه ای بهم مستولی می شه!) از جمله این شواهد اولین همایش سنجش اعتباره که تو آذرماهه و ما هم یه مقالک دادیم.

اولاً که می دونید که سه تا غول توی شرکتای rating هستن که سهم خیلی گنده ای از بازار دارن: S&P، Moody's، Fitch. به غیر از اینا یه سری جقله (یا شایدم جغله...) هستن که بال بال می زنن.

ساختار صنعت از این قراره: ناظر بر صنعت که واضع قوانین و مقررات هست سازمان بورس آمریکاست (SEC). این شرکتا هم اون وسط واسه خودشون قدم می زنن و ملت هم میان از اینا rating می گیرن. این شرکتا چند مدل سرویس ارائه می دن:

1- Issuer Credit Rating: یعنی اینکه کلاً یه شرکت چقدر احتمال داره که بتونه بدهی هاشو به موقع پرداخت کنه (صرف نظر از ساختار خاص یک بدهی)

2- Issue-specific Rating: یعنی اینکه شرکت چقدر می تونه و می خواد که یه بدهی خاص (مثلاً Commercial Paper) رو بازپرداخت کنه. بحث دفعه قبل که راجع به رتبه بندی RMBS و CDO بود در همین گروه جای می گیره.

3- Sovereign Rating: منظور همون رتبه بندی دولت هاست. یعنی اینکه یه دولت که برای تأمین بودجه اوراق قرضه (در بازارهای بین المللی) منتشر می کنه چقد می تونه و تمایل داره که بدهی رو بازپرداخت کنه

4- Consulting: این یکی رو بنده اضافه کردم ولی خود شرکتا هرگونه ارتباط با consulting رو به شدت تکذیب می کنن!! (بیشتر توضیح میدم)

اولین نکته جالب اینه که کسی که می خواد rating بگیره باید هزینه شرکت rating رو بده نه سرمایه گذار که می خواد با استفاده از rating تصمیم به سرمایه گذاری بگیره. (البته 3 تا شرکت بزرگ این مدل رو دارن و شرکتای کوچیک از مدل subscriber-fee استفاده می کنن که عکس اینه). این ساختار به قدری مضحکه که من هنوز نتونستم هضمش کنم! بذارین مثال بزنم: فرض کنین یه سرکارخانوم بیاد پیشتون و بهتون یه پولی بده که بهش بگید به نظرتون ایشون چقد خوشگل تشریف دارن. شما هم می دونین که اگه بهش راستشو بگین دفعه دیگه به شما پول نمی ده و می ره سراغ رقیبتون که اون بهش بگه چقد خوشگله. شما باشید چیکار می کنین؟ یه چند لحظه دین و ایمون رو بفرستین مرخصی و بیاین تو فضای wall Street تا جوابتون روشن شه!

و جالب اینه که هنوز که هنوزه دولت هیچ دستی به این ساختار نمی زنه و داد فلک بلنده که بابا آخه conflict of interest از این تابلوتر؟!

نکته بعدی اینکه شما اگه بخواید اوراق قرضه منتشر کنید (چه شرکت چه شهرداری چه دولت) لازمه که rating بگیرید. البته منظور این نیست که منع قانونی داره ولی خب عمراً اوراقتون فروش نمی ره. بنابراین حداقل یک و معمولاً دو یا سه تا rating از این شرکتا می گیرید که خب یعنی اینکه بازار آقایون کاملاً تضمینه. و خب باز بی حکمت نیست که جناب Warren Buffet یکی از سهامداران عمده شرکت Moody's هستن! (فکر کنم ۲۰ درصد)

نکته دیگه اینکه مدیران برخی شرکتای مالی که پول ملت دستشونه مثل صندوقای بازنشستگی (Pension fund) فقط می تونن توی اوراقی سرمایه گذاری کنن که اصطلاحاً investment grade باشه (یعنی مثلاً  BBB و بالاتر). البته برای این منظور باید rating توسط شرکتی صادر شده باشه که توسط SEC اصطلاحاً به عنوان NRSRO* تأیید شده باشه. به عبارت دیگه شرکتهای rating  که به عنوان NRSRO شناخته می شن در واقع بازوی اجرای قانون برای دولت هستن و این یعنی خصوصی سازی نظارت بر قانون! آقایون بیش از حد نئوکلاسیک بر این اعتقاد بوده اند که صرف ترس از از بین رفتن حیثیت شرکت توی بازار ابزار کنترلی خوبیه که CRA ها کارشونو درست انجام بدن . اینکه این مدل چقدر موفق بوده رو از وقایع اخیر می شه حدس زد.

درمورد NRSRO ها این رو اضافه کنم که تا همین یکی دو سال قبل فقط همون سه تا غول با این عنوان شناخته می شدن و از یکی دو سال قبل تحت فشارهای فراوان بالاخره SEC چند تا دیگه رو هم تأیید کرده و الان 10 تا هستن. برای اینکه خیال CRA ها از هر جهت راحت باشه، مرتباً اعلام می کنن که ما فقط opinion  می دیم و طبق قانون آزادی بیان آزادیم که نظر خودمونو بگیم و هیچ کس هم نمی تونه از نظر قانونی اونا رو مورد پیگرد قرار بده چون rating  به عنوان investment recommendation شناخته نمیشه.

اگه بخوام برگردم به بحث میزان انحصار توی این صنعت، یه شاخصی هست برای اندازه گیری میزان تمرکز و یا رقابتی بودن صنعتی به نام Herfindahl-Hirschmann Index یا HHI که طبق یه فرمول میاد سایز شرکتها و سهم بازار و یه سری چیزای دیگه رو می ریزه رو هم و ته قضیه یه عدد بین 0 و 10000 می ده. صفر یعنی اینکه صنعت متشکل از تعداد خیلی زیادی بنگاه هم اندازه هست (رقابت کامل) و 10000 یعنی تمرکز و انحصار کامل. قوه قضائیه اینجا که Department of Justice هست می گه که بین 1000 تا 1800 صنعت نسبتاً متمرکزه ولی از 1800 به بالا صنعت به عنوان یه صنعت متمرکز شناخته می شه. عدد HHI برای صنعت rating برابر 3778 هست که نشانگر تمرکز خیلی بالاست.

فقط یه نکته در مورد خدمات ارائه شده بگم: اشتباهاً توی ایران ملت فکر می کنن که country rating وجود داره در حالیکه government rating درسته. فرقش اینه که ملت فکر می کنن رتبه بندی کشور یعنی اینکه توی یه کشور ریسک سرمایه گذاری چقدر بالاست؟ در حالیکه Government (sovereign) rating می گه دولت (که اوراق قرضه منتشر کرده) چقدر توانایی و تمایل داره که اوراق خودش رو بازپرداخت کنه. و این ربط زیادی به میزان ریسک سرمایه گذاری در مثلاَ صنعت لبنیات نداره.

اون چیزی که به عنوان country rating فکر می شه در واقع country risk هست که یکی از فاکتورهای تصمیم گیری برای rating شرکتها و اوراق هست. این بحث رو 2 روز قبل یه خانوم که از S&P اومده بود مؤسسه برامون مطرح کرد. سرکارخانوم دکترا از Yale داشتن و استاد اسبق columbia بودن و الان هم از مدیران بخش Sovereign Rating در S&P بودن. وقتی بحث ارائه خدمات consulting رو ازش پرسیدم بنده خدا یه ربع بال بال زد که به ما ثابت کنه که اونی که در مورد RMBS و CDO گفتم قبلاً consulting نیست. اگه معادل انگلیسی حسن کچل و کچل حسن رو می دونستم پیرو فرمایششون حتماً تفاوت ایندو رو هم می پرسیدم! این خانوم در مورد نحوه رتبه بندی دولتها و نحوه کار توضیحات خیلی جالبی داد که خداییش حسش نیست اینجا بنویسم!

فقط نکته آخر اینکه هم از نظر qualitative و هم از نظر quantitative مدلهای بکار رفته توسط اینا به شدت پیچیده ست و پشت سرش یه database هست که اطلاعات سالهای سال توش ریخته شده و ساختن یه همچین مدل و databank کار یه شب و یه روز نیست. منتها خب، بالاخره خدا رو چه دیدید، تو مملکتی که نرخ بهره می تونه نصف نرخ تورم باشه هیچ چیزی تعجب آور نیست....

* Nationally Recognized Statistical Rating Organization

P.S: مدتیست که بنده احساس می کنم خوانندگان محترم دچار توهم free riding شدن و فقط حال می کنن بخونن بدون اینکه کامنت بدن و ما رو هم از اوضاع ایران باخبر کنن. اگه بنا به ایرانی بازی باشه ما از همه ایرانی تریم یه دفعه می زنیم کاسه کوزه وبلاگ رو جمع می کنیم بره ها!!


I Like to Move It Move It

شنبه قبل از فرط بی حوصلگی تصمیم گرفتم برم سینما. فکر کنم حداقل 10 سال باشه که سینما نرفتم به برکت فیلمای توپی که توی ایران امثال محمدرضا گلزار بازی می کنن! انتخاب هم که مشخص بود: Madagascar 2 درست یک روز قبلش (7 نوامبر) اومده بود روی پرده و ما هم که از طرفداران پر و پا قرص... خیلی چسبید، کیفیت صدا و تصویر در حد تیم ملی و فیلم هم که آخرش بود. علی الخصوص شخصیت محبوب بنده، همون شیرزنی که قبلاً تعریف دلاوریهاش در Grand Central رو کرده بودم یه نقش خیلی کلیدی داشت. من بودم جایزه نقش اول زن رو بهش می دادم... توی قسمت دوم هم ایشون به طرز مشکوکی با گرانیگاه شیر جماعت مشکل داره!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از آقا شیره و گرانیگاهش که بگذریم، چندیست که دارم در مورد شرکتهای رتبه بندی اعتباری (Credit Rating Agencies) می خونم و هرچی بیشتر می خونم بیشتر برام جذابه. علی الخصوص که وقتی اینجا هستی به طرز قابل توجهی دسترسی به اطلاعات راحتتره و کاملاً در طوفان اطلاعات هستی. به علاوه، دسترسی به آدمهای درست و حسابی هم تا حد زیادی آسونتره. چند وقت قبل به لطف یکی از اساتید که خودش جزو کاردرستترین banker هایی هست که دیدم و تو جاهایی مثل Goldman Sachs کار کرده موفق شدم با یه آقای دکتر از شرکت Moody's ملاقات کنم و باهم برای ناهار رفتیم بیرون. اطلاعات خیلی جالبی از نحوه کار و اتفاقاتی که در این شرکتها افتاده بهم داد.

دیروز هم president شرکت (Standard & Poor's (S&P  رو آورده بودن به مؤسسه ما. یه عده از مدیر عاملای شرکتها هم اومده بودن و ما چند تا از دانشجوها هم با لطائف الحیلی خودمونو چپوندیم تو meeting. طبق معمول، رگ سبزواری-ایرانی و رک بودن هلندیهای کله پنیری گل انداخت و ما دوباره یه سؤال خطری پرسیدیم. مجری جلسه ازم خواست خودمو معرفی کنم و به محض اینکه بنده فرمودم: I'm Persian یه دفعه همه یه جورایی کپ کردن! به خصوص که سوال ما هم گرانیگاه جناب president رو هدف گرفت و این بود که چرا شرکتای Rating می گن ما فقط opinion منتشر می کنیم و نه investment recommendation و به خاطر همین هیچ وقت مقصر شناخته نمی شن، درحالی که اگه از نظر قانونی این مشکل حل بشه به نظر من ساختار بازار Rating خیلی بهتر می شه و بحث تضاد منافع حل می شه.

خلاصه که فرصتی شده که کمی راجع به این بازار خیلی خاص، چیز یاد بگیریم اگرچه همیشه این مسئله که به احتمال قریب به یقین این حرفا توی مملکت ما حداقل در عمر من و شما خیلی زود خواهد بود آدم رو آزار می ده.

می خوام کمی راجع به Mortgage-Backed Securities و Collateralized Debt Obligations و روشهای rate شدنشون و همینطور credit enhancement (احتمالاً می شه ارتقاء رتبه) بنویسم. بنابراین اگه فاینانس نمی خونید یا نمی خواید بخونید Don't bother....

اولاً یه توضیح مختصر در مورد نحوه ایجاد MBS و CDO. (اگه اینا رو می دونین غر نزنین چون سعی می کنم به زبان شیرین لری بگم که همه فهم باشه!) ماجرا اینه که بانکها و یه سری شرکتای مالی که وام مسکن (mortgage) که عموماً دراز مدت هست (مثلاً 30 ساله) می دن باید اون وامها رو توی صورتهای مالیشون (balance sheet) نگه دارن. این باعث می شه که اونا که طبق قانون (مثلاً Basel II) موظف هستن از یه حدی بیشتر دارایی های ریسکی نداشته باشن نتونن بیش از حد وام بدن و خب سودآوریشون میاد پایین. حالا آقایون مالی تر دستی کردن و از طریق securitization تونستن یه راهی پیدا کنن که این وامها از صورتهای مالی شرکتها خارج بشه و در نتیجه بتونن بدون نگرانی n برابر وام بدن.

روش کار اینه که شما یه شرکت یا به اصطلاح Special purpose Entity ایجاد می کنید که میاد یه مجموعه بزرگ از این وامها رو از شما می خره و به جاش اوراق Mortgage Backed Securities منتشر می کنه که ملت بیان بخرن. اون اوراق MBS که به ملت فروخته شده در واقع از بازپرداخت وام مسکن ملت (همون مجموعه ای که از بانک خریده شده) تغذیه می شه و سود می ده. Collateralized Debt Obligation یا CDO هم شباهت زیادی به MBS داره با این فرق اصلی که توی اون مجموعه وام لزوماً وام مسکن نیست بلکه وام ماشین یا credit Card و غیره هم پیدا می شه (یکی دوتا تفاوت دیگه هم داره که علی الحساب بی خیال شید!)

اما (یا به قول بعضیا آما!) قضیه به اینجا ختم نمی شه. چون اون شرکت کذا یا همون SPE باید یه چیزی این وسط براش بماسه و محض رضای خدا موش نمی گیره.

برای اینکه شرکت یه لقمه چرب و نرم گیرش بیاد باید کیفیت اون MBS یا CDO رو ارتقاء بده که اصطلاحاً Credit Enhancement گفته می شه. قبل از اینکه روشهای Credit Enhancement رو بگم این رو بگم که اصولاً برای MBS و CDO برای اینکه ملت راغب بشن که علیرغم ساختار پیچیده اش بخرنشون، باید شرکتهای Rating این اوراق رو رتبه بندی کنن. اما بر طبق گفته های اون آقای دکتر از Moody's قسمت کثیف کار اینجاست که این شرکتها یه ساختار پیشنهادی به شرکتهای Rating می دادن و بهشون می گفتن که هدفشون اینه که چه رتبه بندی داشته باشن (مثلاً AAA یا +A) و بعد شرکتهای Rating به اونا می گفتن که چه تغییراتی در ساختار داده بشه تا به اون رتبه مورد نظر برسن و واضحه که وقتی یه همچین کاری می کنن عملاً دارن متعهد می شن که اگه اون تغییرات اعمال شه رتبه مورد نظر رو خواهند داد. این فرآیند چک کردن و feedback گرفتن بین شرکت منتشر کننده RMBS و CDO و شرکتهای Rating گاهی چندین بار تکرار می شه.

اخیراً خوندم که SEC پیشنهاد کرده که این کار ممنوع شه (ولی خبر ندارم که اجرا شد یا نه)

حالا برگردیم به اینکه شرکت منتشرکننده اوراق چطوری Credit Enhancement انجام می ده. چندین روش برای این کار هست که من معروفترین هاش رو می گم:

1- Subordination: به این معنا که اوراق منتشرشده به چندین برش یا tranche تقسیم می شن و بر حسب اینکه کدوم برش اول از همه درآمد حاصل از بازپرداخت mortgage ها رو دریافت کنه طبقه بندی می شن. به عنوان مثال، بهترین برش رتبه AAA می گیره و اول از همه سود خودش رو دریافت می کنه و همینطور تا آخر و بنابراین آخرین برش قبل از سایرین ضرر ناشی از عدم بازپرداخت یا default رو متحمل می شه. واضحه که چون بالاترین برشها کمترین ریسک رو دارن، بنابراین سود کمتری هم دریافت می کنن.

2- Over-Collateralization: یعنی اینکه حجم مجموعه وامهایی که اوراق رو پشتیبانی می کنن کمی از حجم اوراق بیشتر باشه. یعنی اینکه اگه مثلاً مجموعه وامها 10% بیش از اوراق MBS منتشرشده باشه تا اندازه 10% از عدم بازپرداخت وام توسط وام گیرندگان رو می تونه تحمل کنه و به کسی خسارت نرسه.

3- Excess Spread: مشابه بالایی با این تفاوت که میزان پرداخت ماهانه یا همون interest بیش از میزان مورد نیاز MBS ها باشه (در حالت قبلی ارزش وام یا همون principal بیشتر بود)

4- بیمه کردن ارواق: شرکتهای بیمه یکی از خدماتی که می دن بیمه کردن این وامهای مسکنه. وقتی شما وامها رو بیمه کرده باشین می تونین به راحتی از شرکتهای rating یه رتبه بندی عالی مثل AAA بگیرید چون علی الظاهر در هر صورت اوراق بازپرداخت می شن: یا توسط بازپرداخت وام توسط وام گیرندگان مسکن یا توسط شرکت بیمه (فقط یه حالت رو روش فکر نکرده بودن و اون هم اینکه کل سیستم باهم collapse کنه! یعنی دقیقاً وضعیت فعلی که اصطلاحاً systemic risk می گن)

5- Credit Default Swap: کاملاً مشابه بیمه عمل می کنه یعنی شما به یه شرکت (که البته لزوماً شرکت بیمه هم نیست) یه مبلغی رو به طور دوره ای می دید و اون هم تعهد می کنه که اگه وامی که اوراق شما رو support می کنه بازپرداخت نشد به شما خسارت بده. اندر عجایب IQ این آمریکایی ها اینکه این Credit Default Swap ها قرارداد بیمه به حساب نمی اومدن و به همین دلیل هر ننه قمری (از جمله Bear Sterns) می تونسته از این قراردادها صادر کنه و بر خلاف شرکتهای بیمه که برای بیمه کردن اوراق محدودیت های زیادی دارن هیچ محدودیت خاصی ندارن. نتیجه هم اینکه همه با هم به خاک سیاه نشستن.

بعد از انجام این روشها اوراق به شرکتهای rating ارائه می شدن و اونا هم با مدلهای خفنی که داشتن اینها بر اساس فرضیات و سناریوهای مختلف تست می کردن. منتها همونطور که گفتم هیچ کدوم از تستها بر این اساس نبوده که اگه کل سیستم با هم بیاد پایین چی می شه.

جناب president شرکت S&P دیروز خیلی مظلومانه می گفت ما کاهش قیمت مسکن رو در مدلهامون لحاظ می کردیم فقط متأسفانه میزان کاهشی که ما فرض کردیم نصف میزان کاهشی بود که در عمل اتفاق افتاد!!

ان شاء الله در یه فرصتی راجع به ساختار بازار Credit Rating که ساختار جالب و بسیار مضحکیه می نویسم....

P.S: آقا می شه یکی به ما بگه توی ایران درسی تو مایه های securitization ارائه میشه یا نه (حالا نه لزوماً با همین اسم) و اگه میشه چه کتابی تدریس می شه؟

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Change we need

بالاخره آخر هفته رسید و فرصت شد چند خطی بنویسم. آدم میاد اینجا می فهمه چرا این غربیا انقد weekend رو دوست دارن و چپ و راست به هم Have a good weekend میگن. همچین رس آدم کشیده می شه در طول هفته که آخر هفته بس دلپذیر است....

قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن مطالب خودم باید این یکی رو بگم وگرنه بدجوری تو گلوم گیر می کنه: از نظر من مملکتی که توش قبح شکستن قانون از دست بره مثل زنی می مونه که حجب و حیاش از بین رفته: هردو غیر قابل برگشته.... چیزی دردناکتر از این نمیشه پیدا کرد که وزیر یه کشور بیاد تو روی ملت دروغ بگه و بعد تو چشمای ملت نگاه کنه و از اینکه توفیق خدمتگزاری رو ازش گرفتن به حضرت زینب (س) و شهید مطهری گلایه کنه! و رئیس محترم جمهور کاغذ پاره های Oxford رو در استشمام رایحه خوش خدمت بی تأثیر بدونه.... بگذریم.

راجع به چندتا موضوع کاملاً غیر مرتبط می خوام بنویسم. اولیش اینکه گاهی وقتا با خودم فکر می کنم که اگه استاد واقعاً استاد باشه چقدر سر کلاس رفتن شیرینه! یکی از درسایی که داریم International Regulatory Environment هست که بیشتر در مورد چالش هایی که شرکتا تو حوزه قوانین و مقررات و اصطلاحاً compliance دارن چیا هست بحث می کنه. استاد محترم کمی بیش از عمر من تجربه کاری داره و الان Chief Information Officer شرکت John Hancock هست که وصفش رو کردم.

 استاد محترم این هفته دو تا case study بهمون داد که یه paper ده صفحه ای راجع بهشون بنویسیم. یکی از case ها مربوط به شرکت AIG (رحمة الله علیه) بود که مدیر عامل شرکت تلاش کرده بود از تفاوت قوانین بین کشورهای مختلف سوء استفاده کنه و بالاخره بعد از 38 سال در سال 2004 سرش به باد رفته بود.

case دوم مربوط به شرکت General Electric بود که در زمان مدیریت Jack Welch یه کار خلاف قانون کرده بود و جناب Welch دودمان اونایی که دستشون تو کار بود رو به باد داده بود و نذاشته بود شرکت به باد فنا بره. ما هم هر دو case رو نوشتیم و سر کلاس طبق معمول هرکسی نظرش رو می گفت. بعد از اینکه همه نظرات خودشون رو گفتن و تو سر و کله همدیگه زدن، کاشف به عمل اومد که استاد محترم در زمان بحران مذکور در GE کار می کرده و دقیقاً در زمان بحران AIG در AIG کار می کرده! و بعد هم توضیحات خیلی خیلی جالبی راجع به اتفاقاتی که در دو شرکت افتاده بود و تفاوت ایندو شرکت و رویکرد دوتا مدیر عامل داد که حسابی به دل نشست.

این رو هم بگم که کل اون روز رو ما با همین استاد کلاس داشتیم چون از بوستون تشریفشونو میارن و نمی تونن شونصد بار بیان اینجا. بعد از بحث، یه case study به ما داده شد که به صورت گروهی تا عصر روش کار کردیم و باید عصر نتایج رو برای همه ارائه می کردیم. case study مربوط به زیر مجموعه یه بانک در فیلیپین بود که یه مشکل قانونی داشت و انصافاً حسابی گیجمون کرده بود.

گیج کننده تر این بود که حدوداً هر 1 ساعت یکبار یه update به ما می رسید از وقایع جدیدی که در case اتفاق افتاده و ما باید این اطلاعات رو در تصمیمات بعدیمون لحاظ می کردیم. همینطور اینکه استاد محترم یه دفعه مثل اجل معلق ظاهر می شد و خبر می داد که 15 دقیقه دیگه قراره هیئت مدیره شرکت جلسه داشته باشه و از شما خواسته شده که گزارش پیشرفت کار بدین. خلاصه از ساعت 10 صبح تا 3 بعد ازظهر حسابی پوست ما کنده شد و ساعت 3 هر گروه نتایج خودش در مورد case رو برای کلاس present کرد.

بعد از اون، مجدداً مشخص شد که استاد محترم یکی از مدیران ارشدی بودن که در همون شرکت مشغول به کار بودن و اتفاقاتی که در واقعیت در شرکت رخ داده بود رو تشریح کردن و تک تک تصمیمات مدیران ارشد شرکت رو با تصمیماتی که ما گرفته بودیم مقایسه کردن. مثلاً اینکه چرا ایشون مدیر زیر دستیشو اخراج کرده بود ولی گروه ما این پیشنهاد رو نداده بود.

انصافاً توی یه همچین کلاسی نه تنها چهار چشمی (با احتساب عینک!) گوش می دی و کلاس رو هم ضبط می کنی، بلکه انقد لذت می بری که از 9 صبح تا 5 عصر سر یه کلاس بودن اذیتت نمی کنه.

از معنویات که بگذریم و به مادیات بپردازیم، اندر کمالات استاد محترم همین بس که قیمت دکمه سردست ایشون احتمالاً ضریبی از قیمت کل لباسایی هست که من می پوشم! ایشون تمام پیراهنایی که می پوشه بدون استثنا علامت اختصاری اسمشون (Allan T Hackney) که ATH هست روی سرآستینشون دست دوز شده و هیچ وقت ایشون رو با یه دست لباس مشابه نخواهید دید!

یه درس دیگه هم داریم که استاد محترم دکتراشونو در زمینه فاینانس از Wharton گرفتن و برخلاف این یکی یه آدم آکادمیکه و در مورد محیط قانونی بانکها صحبت می کنه و سیراب شیردون قوانینی مثل Basel II رو برامون می ریزه بیرون. بازهم آدم شیش دنگ حواسش به اینه که مبادا چیزی رو از دست بده چون می دونی برگردی ایران تعداد کسانی که اسم Basel به گوششون خورده و می دونن توش دقیقاً چه خبره واقعاً انگشت شماره. البته تا یادم نرفته این رو هم اضافه کنم که امروز استثنائاً دو سه تا از دونگهای حواسمون به چهار انگشت پایینتر از کراوات استاد بود چون زیپ شلوار ایشون باز بود! با این رفیق مجارستانیمون یه شکمی از عزا دراوردیم بس که خندیدیم.

یه نکته اخلاقی دیگه هم توی این دو بود که امروز بدجوری بهش فکر می کردم: واقعاً دوست دارم PhD از Harvard داشته باشم و زیپ شلوارم باز باشه وقتی می رم سر کلاس یا فوق لیسانس داشته باشم ولی پیراهنمو از Saks توی خیابون پنجم* بخرم؟! برای کسی که یه روزی می خواد برگرده ایران خیلی انتخاب سختیه....

راستی هفته قبل به دعوت Consuelo خانوم به دیدن ضبط برنامه ایشون رفتیم و حسابی تحویل گرفته شدیم. خیلی جالب بود به خصوص که به اتاق کنترل هم رفتیم و همه چی رو سرک کشیدیم. یه کمی هم با اون سه تا مهمون کذایی صحبت کردیم. البته اون یارو از Goldman Sachs انقد دماغشو بالا گرفته بود که به سختی می تونست بقیه رو ببینه. البته گلایه ای نیست، بالاخره یه صنعت مالیه و یه Goldman Sachs...

یه نکته جالب هم جدیداً کشف کردم و اون اینکه اگه خاطرتون باشه توی یه پست راجع به تاریخچه investment banking نوشتم که بانکهای Wall Street عارشون میومد از اینکه اسم شرکت رو روی سردر ساختمون شرکت بزنن و اعتقاد داشتن به گوشه کلاهشون برمیخوره. چند روز قبل با یکی از دوستام رفته بودیم Wall Street رو یه چرخی بزنیم و هرکار کردیم اسم Goldman Sachs رو روی سردر ساختمونش ندیدیم و کاشف به عمل اومد که Goldman Sachs هنوز که هنوزه  اون سنت قدیمی رو حفظ کرده! بنازم به تکبر سرمایه داری.....

قصه تکبر Goldman Sachs تموم نشده: چند روز قبل استاد درس Securitization که اوشون هم شونصد سال تو Wall Street بوده یکی از مدیرای Goldman Sachs رو اورد سر کلاس. طرف یکی از مدیران دپارتمان Fixed Income بود و برامون در مورد Public Finance صحبت می کرد. اوشون هم گویا خدا رو بنده نبود و مرتباً از شاهکارای Goldman Sachs صحبت می کرد. یه جا مطرح کرد که اگه شما به یه شهردار توی انتخابات کمک کنی تا دو سال محدودیت قانونی داری برای underwrite کردن اوراق قرضه ای که از اونجا منتشر می شه.

ما هم که رگ سبزواری-ایرانیمون با رک و پوست کنده بودن هلندیای کله پنیری قاطی شده بود یه دفعه برجک طرف رو هدف گرفتیم و با یه قیافه خنگ پرسیدیم: ولی فکر کنم این در مورد انتخابات ریاست جمهوری صادق نیست چون Goldman Sachs بزرگترین کمک کننده مالی توی انتخابات بوده!! گویا ضربه دقیقاً به گرانیگاه ایشون اصابت کرد چون حدود 7-8 دقیقه داشت بال بال می زد که شرکت مستقیماً کمکی نمی کنه و این فقط contribution کارکنان شرکته و ما هم ته دلمون می گفتیم: آره جون عمه ات!

خلاصه که اگه فروپاشی Wall Street مقارن با ورود ما به بلاد کفر رو مشت ما بر دهان استکبار حساب کنیم،  این هفته یه حال اساسی به گرانیگاه یکی از ایادی استکبار هم دادیم!

موضوع بعدی اینکه این هفته ما به بانک مرکزی نیویورک (Federal Bank of New York) رفتیم که بغل Wall Street هستش. فیلم Die Hard 3 رو اگه دیده باشید اون جایی که طلاها رو ازش بلند می کنن همین ساختمون کذایی هست که ما رفتیم. اول یه خانومی در مورد Fed پرزنت کرد و بعد هم برای دیدن ذخایر طلای آمریکا ما رو پنج طبقه زیر زمین بردن! به محض ورود، اولین چیزی که نظرمو جلب کرد یه جمله از گوته بود که با رنگ طلا روی دیوار نوشته بود:!!! Gold is irresistible

یه درب فولادی عجیب و غریب باز شد و یه سالن که اونور میله ها 25 % ذخایر طلای جهان خوابیده بود! هر شمش یه چیزی تو مایه های 300000 دلار قیمت داره و ما دانشجوی یه لا قبا که آب از لب و لوچه مون راه افتاده بود! برای اینکه کلاً آب راه افتادن از دهان تکمیل بشه، توی لابی ساختمون یه میز سیاه بود که وسطش یه شمش طلا بود و زیرش نوشته بود: Help yourself . منتها خب نکته انحرافیش این بود که شمش طلای مذکور به طرز هنرمندانه ای با نور شبیه سازی شده بود و به عبارت بهتر شما داشتید مذبوحانه تلاش می کردید که یه شمش طلای مجازی رو بگیرید!

از وقایع اتفاقیه شخصی که بگذریم، بالاخره انتخابات آمریکا هم که گوش زمین و زمان رو کر کرده بود تموم شد و جناب Obama رئیس جمهور شد. تصور کنید McCain توی آمریکا و هوگو چاوز توی ونزوئلا و رابرت موگابه توی زیمبابوه و فیدل کاسترو توی کوبا و قذافی توی لیبی و رئیس جمهور محترم توی ایران بطور همزمان بر مسند قدرت باشن!! احتمالاً وضعیت مزاجی دنیا می ریخت به هم و آقایون مثل خدایان یونان باستان توی کارتون Hercules همینطوری الکی الکی جرقه می زدن....

البته حتماً می دونین که این تنها برای انتخاب Electoral votes بود و احتمال کمی هست که برگزیدگان ملت به بزرگترین دموکراسی دنیا یه بیلاخ بدن و نتیجه رو عوض کنن...

یکی از نکات بس جالب انتخابات، فقدان صد در صد اخلاق انتخاباتیه! به عبارت دیگه بدونین که توی ایران آقایون خیلی پاستوریزه باهم رقابت می کنن و مثلاً وقتی می خوان از عملکرد دولت قبلی انتقاد کنن باید یه روضه مفصل از خدمات و جانفشانیهای دولت قبلی بکنن تا یه جمله بگن. اینجا قضیه کاملاً برعکسه و کاملاً کاندیداها به همدیگه آفتابه می گیرن. تصور کنین که ساعت 9:30 صبح روز انتخابات که ملت دارن رأی می دن دارید CNN نگاه می کنین و یه آگهی بازرگانی از طرف ستاد انتخاباتی مک کین پخش می شه که داره از کشیشی که Obama سالها پیشش می رفته بد می گه و آخر تبلیغ هم روی صفحه تلویزیون این نوشته می شه:

!!!!Barack Obama, Too Radical, Too Risky

حالا تصدیق می فرمایید که انتخابات ما یه کم زیادی استریلیزه شده؟! این رو هم اضافه کنم که تازه بعد انتخابات که شبکه های تلویزیونی نمی خوان مشتریاشونو از دست بدن شروع می کنن به مزخرف پخش کردن که: شنیده شده که سارا پالین نمی دونسته که آفریقا هم یه قاره ست و blah blah blah....

* http://www.saksfifthavenue.com/

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Career Life 2

بالاخره گوش شیطون کر فرصتی دست داد که مطلب قبلی رو تکمیل کنم. (البته اگه شکایت معده اندر طلب صبحانه بذاره!)

اولاً که همونطور که سعید خان پیش بینی کرده بودن، سرکار خانوم Consuelo که در ساختمان Bloomberg باهاشون آشنا شدیم ما رو برای ضبط یکی از برنامه هاشون دعوت فرمودن. البته واضحه که بنده قرار نیست اونجا تحلیل wallstreet کنم و فقط ضبط برنامه رو تماشا خواهم کرد ولی به هر حال اگه ایشون حال بده و ما رو به کسانی که تو برنامه هستن معرفی کنه چیز بدی از آب درنمیاد. قراره اینا توی برنامه باشن:

1- Tom Gallagher که یه جمهوریخواه خفن از فلوریداست و از اون سیاستمداران پیره.

2- Robert Hormats که در Goldman Sachs سمت vice Chairman داره

3- Richard Sylla که از دانشگاه نیویورک Stern Business School میاد.

همونطور که در مطلب قبلی گفتم، زندگی کاری در اینجا یه دنیای کاملاً متفاوت از دنیای آکادمیکه که جذابیتها و صدالبته سختیهای خودش رو داره. تا یادم نرفته این رو هم اضافه کنم که برخلاف اونچه که در ظاهر گاهی به نظر میاد و در informal drink ها تظاهر می شه، روابط کاری به شدت رسمیه و جزئیات این روابط در حد کشنده ای دقت لازم داره.

به عنوان یه مثال ساده، من هر email کاری رو علاوه بر اینکه شونصد بار می خونم، باور می کنید یا نه، کلمه به کلمه شو بررسی می کنم و تمامی alternative های قابل تصور رو چک می کنم. حالا اینکه کیا رو باید توی cc قرار بدید و گاهی یه cc نکردن به گوشه کلاه خیلیا برمی خوره بماند. (ناز شست email هایی که بروبچ شریف به اساتید اینور آب می زنن که خیر سرشون "مخ استاد بزنن" افتادم و گاهی اوقات یادشون می ره اسم دانشگاه مربوطه رو توی email تغییر بدن!)

اندر تفاوتهای دیگر کار در اینجا استرس کشنده اونه. البته یه بخشی از این قضاوتم برمیگرده به نیویورک که توی این زمینه واقعاً extreme هست، ولی به هر تقدیر، خیال خوش مسافرت شمال و چادر چاقچول کردن سیزده بدر و تعطیلی یک هفته ای به دلیل وضع حمل مادر خانومتون رو باید فراموش کنین. (اضافه کنید بین التعطیلین و بین البین التعطیلین را!)

اگه بخوام یه مقایسه ساده بین ایران و اروپا و امریکا بکنم: ایران عزیز ما که ترجیح می دم چیزی نگم و سنگین تر اینه که بگیم:!!!! .....NEXT

توی اروپا که رفته بودیم کلی مکفوف (اسم مفعول از ریشه کف کردن) شده بودیم که بابا عجب!!! ملت صبح میان سر کار و 8 ساعت مفید کار می کنن و تا لجظه آخر ساعت کار هم کارت راه می افته و ..... منتها خب هر کار کنی داچ داچه (یعنی هلندی هلندیه!) و بالاخره وقتی 300 تا bar توی یه شهر 120000 نفری مثل Maastricht هست یعنی اینکه ملت ساعت 5 می رن و تا صبج می تونن حالشو ببرن.

اینجا که اومدیم دیدیم هر سال دریغ از پارسال! واقعاً اروپا در مقایسه با امریکا هتلی بیش نیست. بذارید یه مثال بزنم: Goldman Sachs رو درنظر بگیرید (!My favorite) فرض کنید که شما جوون ترگل ورگل شریفی که رکورد 10 ساعت درس خوندن در روز واسه کنکور رو هم در کارنامه دارید با هزار نذر و نیاز به شرکت راه پیدا می کنید و امیدوارید که از فرداشب خواب Lamborghini و Ferrari خیابون پنجم رو ببینید. (این عکس ferrari که پریروز از Park Avenue گرفتم بهتون بیشتر کمک می کنه!)

 

 

اتفاقی که می افته اینه: شما به عنوان analyst در شرکت مشغول کار می شید و به طور متوسط حدود 80 تا 100 ساعت در هفته کار می کنید. این رو تقسیم بر 5 روز هفته کنید تا بتونید حدس بزنید شب ساعت چند می رسید خونه و آیا اصلاً می تونید بخوابید تا بعد نوبت به خواب Lamborghini برسه یا نه! این هشدار رو دکتر John که معروف حضور دوستان  هست در آخرین روز همکاری با ایشون که ما رو به یه ناهار چینی دعوت کرده بود هم داد.

 اگرچه کار توی زمینه investment banking تقریباً پرکارترین و پراسترس ترین شغلهاست اما بقیه شغلها هم چندان تفاوتی نمی کنه و به قول دکتر john آدم نمی تونه private life داشته باشه. این رو هم اضافه کنم که واقعاً توی این مدت بی رحمی ماشین سرمایه داری رو توی آمریکا با چشم دیدم و برخلاف اروپا که هنوز ملت می تونن با خیال نسبتاً راحت برن سرکار و بیان خونه، اینجا رحم هیچ معنایی نداره.

روزی که Lehman Brothers ورشکسته شد عکس صفحه اول اکثر روزنامه ها کارمندان lehman بود که وسایلشون رو گذاشته بودن توی یه کارتون و داشتن شرکت رو ترک می کردن. ما که در سنگدلی نسبت به کفار و نیز اهل کتاب (!) ید طولائی داریم واقعاً از دیدن صحنه متأثر شدیم.

یه مثال دیگه هم، تعداد خیلی بالای خانومهایی هست که توی این مدت ملاقات کردم و درصد بالایی که زندگی شخصیشون به طور کامل قربانی پیشرفت کاریشون شده. خانوم های زیادی رو دیدم که به دلیل شغلشون باید تا 9 شب سرکار باشن و خب عجیب نیست که دیگه وقتی برای ازدواج و تشکیل خانواده نمی مونه! هرچی باشه مهم اینه که چرخ اقتصاد بچرخه حتی اگه یه عده.....

البته اینهمه که از به اصطلاح downside قضیه گفتیم کمی هم به این بپردازیم که چی می شه که ملت سر و دست می شکنن که کار کنن. مجدداً میرم سراغ My Favorite یعنی Goldman Sachs طبق اطلاعات واصله شما در ابتدای ورود به شرکت حقوقتون یه چیزی تو مایه های 60000 دلار در سال به علاوه 50 تا 150 درصد پاداش (بسته به عملکرد) هست که می شه یه چیزی تو مایه های 100000 تا در سال. با اینکه هزینه ها در نیویورک خیلی بالاست ولی بازهم 100000 تا رقم خیلی خوبیه (البته بدون درنظرگرفتن اینکه فرصتی برای خرج کردنش نخواهید داشت!) منتها نکته اش اینه که حقوق شما یه روند exponential داره و هرچی ارتقا پیدا می کنید ساعات کاری کمتر و میزان حقوق به طرز فجیعی بیشتر می شه.

برای اینکه حس بهتری پیدا کنید (!) میانگین حقوق کلیه پرسنل Goldman Sachs (شامل منشی، نگهبان، مدیر عامل، کارکنان) یه چیزی حدود نیم میلیون دلار در ساله! حالا در نظر بگیرید که اگه کور و کچل ها رو از لیست حذف کنین این رقم چقدر خواهد شد... مدیر عاملهای بعضی از شرکتهای مالی خفن سالی تا حدودای 15 میلیون دلار هم حقوق می گیرن.

نتیجه اخلاقی اینکه: اولاً محض رضای خدا، کارمند محترم بانک که ساعت 2 بعدازظهر خوشگل و تمیز میاد خونه و خواب بعدازظهرش هم interrupt نمی شه توی ایران انقد به در و دیوار و دولت و ملت فحش نده

دوماً اگه شانس بیارید و اینجا یکی دو سال دوام بیارید کم کم ممکنه خواب لامبورگینی و در مراحل بعدی خود حضرتش رو هم ببینید.....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Career Life 1

یکی از زمینه هایی که ما ایرانیا اطلاعات خیلی کمی راجع بهش داریم فضای کسب و کار و زندگی شغلی در کشورهای پیشرفته ست. اکثر بچه های شریف کم و بیش می دونن که دکترای برق در MIT چه ریختیه و کلاً sense خوبی راجع به MIT و Stanford دارن. ولی کمتر راجع به کار کردن در یک بانک توی نیویورک مثل Goldman Sachs می دونن.

اینجانب هم تنها اطلاعات خیلی اندکی دارم و تجربه کار کردن توی این فضا رو ندارم ولی به نظرم بد نیست که یکی دوتا مطلب راجع بهش بنویسم حتی اگه بر اساس دیده ها و شنیده ها و نه تجربیات میدانی باشه. ان شاء الله مطلب بعدی هم در ادامه همین خواهد بود.

اولاً که یه سری صغرا و کبری می خوام بچینم که برای چرب و چیلی شدن بحث لازمه. اولیش اینکه یکی از سؤالاتی که ذهن ما رو مشغول کرده بود زمانی که عزم apply کردیم این بود که آیا بهتره بعد از لیسانس apply کنیم یا بعد از فوق. متأسفم که به اطلاعتون برسونم که اگه به دنبال یه career حرفه ای و نه آکادمیک هستید حتی اگه بعد از لیسانس هم پاشید بیاید کمی دیره چه رسد به فوق لیسانس.

دلیل این حرف اینه که واقعاً توی دنیای business بیش از اینکه به qualification و دانش شما توجه بشه به مهارتهای رفتاری و اجتماعی شما بها داده می شه. به عنوان یک مثال، به محض اینکه دهنتون رو توی یه meeting باز می کنید و با ته لهجه شیرین فارسی صحبت می کنید و یه جمله رو شونصد بار مزه می کنید تا بگید بدونید که شانس گرفتن job که مستلزم impress کردن طرفتون هست رو تا حد خوبی از دست دادید.

به عنوان مثال دوم، اگه وقتی به یه event می رید هنوز نمی دونید که چطور باید کت و شلوار راه راه رو با پیرهن ساده و کراوات خالدار با رنگهای مختلف set کرد و اینکه نباید جوراب با رنگ روشن پوشید و اینکه چطوری باید یه گیلاس دستتون بگیرید و یه بشقاب و همزمان یه conversation خیلی intellectual داشته باشید و cool باشید و بخندید و دو سه تا remark درست و حسابی بدید، شانس زیادی برای بالا رفتن توی مسیر شغلیتون رو ندارید ( البته با این فرض که تونستید یه شغل پیدا کنید و تو فکر ارتقاء هستید!!) یادش بخیر زمانی که ایران بودیم و می خواستیم جلسه بریم و گاهی اوقات یادمون می رفت کت و شلوار بپوشیم و حتی موضوع جلسه و background افراد جلسه رو هم نمی دونستیم.....

بنابراین از همین الان بدونید که همه ما یه دسته خیلی مهم از مهارتهای شغلی و اجتماعی که اصولاً در دوران جوانی و بخصوص دوران لیسانس شکل می گیره نداریم و به لطف دانشگاههایی مثل شریف، غیر از نشستن پشت کامپیوتر و برنامه نویسی و حل معادله، جذابیت ویژه ای برای این شرکتها نداریم. teamwork ما هم که همه دوستان می دونن کپی برداری جمعی در خوابگاه بود....

توی پست بعدی یه کمی عمومی تر راجع به این مسئله می نویسم، ولی عجالتاً به یکی از تجربیات خودم اکتفا می کنم. اینجا توی مؤسسه، یکی از مسئولین دوره یه سرکارخانم هست که دکترای international education از Columbia داره. اسم این سرکار Maryialice هست و به طرز غیرمشکوکی از همه خواسته که Ali صداش کنن!!!

این علی خانوم استاد networking هست و استعداد عجیب و غریبی در برقراری ارتباط توی این meeting ها داره. توی یه درس به نام career میاد و تجربیاتش رو به ما یاد می ده، از اینکه چه جوری با کیسینجر لینک برقرار کرده تا اینکه چظوری خودشو جای دوست دختر یه میلیونر جازده که بره توی یه meeting و با رئیس جمهور ویتنام صحبت کنه. تقریباً یکی از آرزوهای همه بروبچ دوره داشتن کلکسیون business card هایی هست که این سرکارخانوم داره. چند جلسه اول وقتی ظرافتهای برقراری ارتباط و networking رو برامون می گفت بنده اندر داخلم از خنده  روده بر شده بودم چون همه اون سوتی هایی که ایشون توضیح می داد رو توی این یک سال در هلند و در event های مختلف انحام داده بودم! از اینکه چطور باید گفتگو رو شروع کرد تا اینکه بهتره گیلاستون رو نیمه پر کنید تا بتونید به بهانه پرکردن گیلاس، محترمانه یه conversation رو تموم کنید....

دیشب به همراه بقیه اعضای دوره و علی خانوم به headquarter شرکت Bloomberg در خیابون Lexington رفتیم. ساختمون بی نظیرترین ساختمونی بود که تا حالا توی نیویورک رفتم. (راستی Bloomberg همون جناب شهردار نیویورکه که جزو ثروتمندترین مردان آمریکاست) یه میزگرد در مورد وضعیت اقتصاد آمریکا بود که سه نفر شرکت داشتن:

1- Robert Mundell برنده جایزه نوبل اقتصاد 1999 و استاد Columbia

2- Joseph Stiglitz برنده جایزه نوبل اقتصاد 2001 و استاد Columbia

3- Paul Volcker رئیس اسبق Federal Reserve (بانک مرکزی آمریکا) در زمان بوش پدر

هرسه تا یه حالی به اقتصاد آمریکا دادن و ماله ای اساسی به سیاستمداران آمریکا و اقدامات انجام شده برای فرار از رکود کشیدن. همونطور که انتظار می رفت Stiglitz بیشتر طرفدار مدلهای اقتصادی اسکاندیناوی با مالیاتهای بالا و رفاه بالا بود و Mundell به دنبال کاهش نرخ مالیات بر شرکتها برای تحریک رشد اقتصادی. Volcker هم بحث Gloal Currency یا یه پول مشترک جهانی رو مطرح کرد که به نظر من کاملاً تخیلی بود و البته توسط Mundell پشتیبانی شد. بعد از سخنرانی و طبق سنت بلاد کفر informal Drink بود و بر اساس مأموریت محول شده از طرف علی خانوم بنده مأمور شدم که با آقای Volcker یه گپی بزنم و تلاش کنم با هر لطائف الحیلی که شده Emailش رو بگیرم.

بر اساس تعلیمات سرکار خانوم، کلید موفقیت انتخاب یک قلاب یا hook مناسبه که منظور یه موضوعیه که بین شما هم حسی مشترک ایجاد کنه و توجه طرف رو جلب کنه. ما هم که یه دانشجوی یه لا قبا هستیم پس از کلی تفکرات تصمیم گرفتیم اینطوری approach کنم:

من:

Hi, i'm Ali from the Levin Institute and i'm actually very interested in the whole idea of global currency, because I'm from the same city that Euro was introduced, Maastricht, The Netherlands and I have witnessed the success of Euro.

Volcker:

yeah, it's amazing that the issue was brought up again in this meeting.

من:

I actually had a question about it but I guess it's not the right moment to ask, so do you mind if i contact you by Email later?

Volcker:

.... (یعنی اینکه با دماغ گنده اش بهم زل زده)

من: (با نیش باز)

- i know you're gonna be busy these days so I can wait till after the election

Volcker:

i don't have an Email address, my secretary does....

این یعنی اینکه ایشون بنده رو Bog down کرد!! (به زبون خودمون سوسک شدیم!) البته خداییش عملکرد بنده خوب بود و علی خانوم کاملاً approach ما رو تأیید کرد ولی به هرحال لقمه گنده تر از دهن ما بود!!

بعدش هم با جناب Mundell چند دقیقه ای راجع به ایده مزخرف Global Currency جر و بحث کردم. روم نشد وگرنه بهش می گفتم: !u know what?! you nerds always talk bullshit ولی خب خیلی محترمانه راجع به پیشنیازهای اجرایی شدن ایده هوشمندانه ایشون بحث کردیم.

 

(توضیح: عکس بالا مربوط به Mundell و عکس پایین که تارتر افتاده مربوط به Volcker هست)

با یه سرکار خانوم هم آشنا شدم به نام Consuelo Mack * که مدتها در Wall Street Journal و همینطور CNBC کار می کرده و یکی از مجریان معروف برنامه های مربوط به Business هست. البته این یکی موفق افتاد و تونستم یه conversation موفق داشته باشم و در مورد اقتصاد آمریکا و اینکه به نظر من بازهم قوی خواهد موند چون باهوشترینها رو از کل دنیا جمع کرده و اینکه می خوام برگردم ایران کار کنم و .... حرف زدیم و به هدف نهایی علی خانوم که همانا گرفتن business card بود رسیدیم. البته این بار دستاوردها فراتر از حد انتظار بود چون ایشون چندین بار تأکید کرد که حتماً email بزنم چون گل پسر سرکار خانوم در دانشگاه Indiana داره political Economics می خونه و همچنین زبان شیرین فارسی یاد می گیره و می خواد به ایران بره.

خلاصه که ایشون گفت شاید بشه ما و یا مؤسسه رو توی یکی از برنامه های تلویزیونیشون یه کمی بازی داد ولی خب رو حرف این فرنگیا نمی شه خیلی حساب باز کرد.

مخلص کلام اینکه زندگی کاری و حرفه ای اینجا یه دنیای 100% متفاوت از دانشگاهه که اولاً ورود بهش به شدت دشواره و ثانیاً نیازمند مهارتهایی هست که ما به دلیل شیوه خاص بزرگ شدنمون بیگانگی زیادی داریم و زمان زیادی برای جبران کردنش باید بذاریم.

توی مطلب بعدی اگه عمری باشه کمی بیشتر راجع به Career life می نویسم......

P.S: آقا این هموطنای ما آبرو حیثیت ما رو به باد دادن. یکی از رفقای آمریکایی ما که زیاد سربه سر هم می ذاریم و می کوبیم تو سرش که: americans don' know what the "rest of the world" means یه email با عنوان BAHAHAHAHA برام فرستاده با لینک زیر:http://news.yahoo.com/s/nm/20081017/od_nm/us_guinness_sandwich

جریانش مربوطه به اینکه می خواستن هموطنان ما رکورد بزرگترین ساندویچ دنیا رو بشکنن که ایرانی بازی ملت گل می کنه و قبل از متر کردن و ثبت ساندویچ، مراحل هضم و جذب رو توی معده ملت طی می کنه!!

* http://www.wealthtrack.com/about.php

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Free counter and web stats