یک ایرانی در بوستون

Nudge

اوایلی که پا به سرزمین فرنگ گذاشته بودم، مثل همه اونایی که برای اولین بار زندگی در فرنگ رو تجربه می کنن، همه چیز برام جدید بود. این جدید بودن رو به قولی در تمام شئونات زندگی میشد حس کرد. بوی محیط، طعم خوراکی ها، صداهایی که به گوشت میرسید، و حتی گلاب به روتون نحوه قضای حاجت هم متفاوت بود! اگر در حال صرف غذا هستید، لطفا بشقاب رو بذارید زمین چون قصد دارم این مورد آخر رو بیشتر بشکافم (!) 

اولین چیزی که در دستشویی های مردانه توجهم رو جلب کرد، سیستم قضای حاجت سرپایی بود که عکسش در ادامه اومده:
  
 
 
 
اندکی که گذشت و رفت و آمد ما به دست به آبهای دانشگاه بیشتر و بیشتر شد، یه لکه سیاهرنگ توجهم رو جلب کرد که دقیق که نگاه می کردی، عکس یه مگس که در شکل هم بزرگ شده رو میدیدی!
 
این وسط یه پرانتز باز کنم که یکی از عادات (به نظرم بد) خیلی از ما ایرانیها اینه که خیلی از سوالات ریز و درشت ذهنی دور و برمون هست که به خودمون زحمت پیدا کردن جوابش رو نمیدیم و بدتر از اون، به محض اینکه اولین جواب رو از دوست یا فامیل یا مسافر یا راننده تاکسی میشنویم قبول می کنیم، بدون اینکه حتی یک بار خیلی ساده در گوگل جستجو کنیم. بعدا در یک پست جداگانه مفصلا به این موضوع خواهم پرداخت که اکثر قریب به اتفاق سوالات بشر هم اکنون در اینترنت جوابش موجوده و ما ایرانیا بیخبریم!
 
خلاصه که این خصلت باعث شد که هیچ وقت هم دنبال دلیل حضور این مگسان گرد دستشویی نباشم و به عنوان یکی از هزاران تفاوت فرنگ و وطن بپذیرمش.
 
دو سال در هلند درس خوندیم و بعد هم یک سال در کانادا و بعد هم فنلاند و بعد هم آمریکا، تا اینکه بر حسب تصادف فهمیدم که حکمت این مگس ها چیه: ماجرا از این قراره که اینجا هم درست مثل ایران آقایون به دلیل اینکه ذهنشون درگیر هزار جور بدبختی، از قسط ماشین لباس شویی تا اجاره خونه و شهریه دانشگاه آزاد (از نوع خارجی!) هست، کلا در حین انجام عملیات .... به دلیل عدم تمرکز  کافی دور و بر دستشویی رو هم مورد عنایت قرار میدن. بعد گویا یه بنده خدایی در کشور هلند تحقیق کرده دیده اگر به آقایون یه هدفی ولو یه عکس مگس رو نشون بدی، میزان خطا کاهش چشمگیری پیدا می کنه و بر اساس آمار رسمی، کف سرامیک دستشویی ها تا 85% کمتر متبرک میشه!
 
خلاصه که اگر گذرتون به هلند یا حتی فرودگاه آمستردام افتاد، این بار کمی بیشتر دقت کنید و این مگس ها رو خواهید دید. تا جایی که یادم میاد، حداقل در کشورهای دیگری که من دیدم، این انتقال تکنولوژی صورت نگرفته... ضمنا با این تعاریفی که کردم، اگر یه وقت مشتری شدید، این وبسایت از این مگسا میفروشه: 100 عدد فقط 50 دلار!
 
غرضم از این مثال کذایی، بررسی مقایسه ای نحوه انجام عملیات شماره 1 در کشورهای مختلف جهان نبود، بلکه منظورم توضیح یک رویکرد سیاستگذاری به زبان ساده ست: گاهی اوقات با یک تغییر ظاهرا ناچیز و بی اهمیت، میشود تغییرات بزرگی رو در رفتار افراد جامعه ایجاد کرد که بدون محدود کردن آزادی انتخاب و ورود به حریم شخصی افراد جامعه وضع همه رو بهبود میده.
 
مثالهای زیادی از این دست سیاست ها میشه زد که همگیشون مستلزم کمی ظرافت و فکر کردن و مخ گذاشتن هست، به جای تصویب بودجه های کلان و لودر و بولدوزر انداختن و بتون ریزی کردن.
 
یک مثال دیگرش مربوط به سیاست اهدای عضو هست که چندماه قبل به بهانه درگذشت عسل بدیعی و اهدای اعضاءش در دنیای اقتصاد راجع بهش نوشتم. واقعیت اینه که تصمیم مهمی مثل اهدای عضو رو میشه بدون اینکه به حق طبیعی فرد در انتخاب مشارکت یا عدم مشارکت خدشه ای وارد کنه بهبود زیادی داد. حداقل سه رویکرد رو در مورد این سیاست میشه شناسایی کرد: 1- فرد اصولا در معرض انتخاب برای اهدای عضو قرار نمی گیره و باید فعالانه تصمیم به پر کردن فرم مربوطه و مشارکت در اهدای عضو بگیره (مانند ایران، حداقل تا زمانی که من در جریان بودم)، 2- فرد به طور اتوماتیک و در زمان دریافت گواهینامه رانندگی در معرض این تصمیم قرار می گیره، اما گزینه پیش فرض در هنگام انتخاب، «عدم اهدای عضو» است (مانند آلمان) و 3- فرد در معرض این تصمیم قرار می گیره و گزینه پیش فرض، «اهدای عضو» است اما به راحتی می تونه گزینه «عدم اهدای عضو» رو در فرم مربوطه علامت بزنه (مانند اتریش).
 
این سه رویکرد، یک ویژگی مشترک دارن و اون اینکه هر فرد می تونه آزادانه و به راحتی بین اهدا یا عدم اهدای عضو انتخاب کنه و بنابراین آزادی فرد در تصمیم گیری، در هیچ یک از این رویکردها خدشه دار نمی شه. در نگاه اول، این سه رویکرد باید نتایج نسبتا مشابهی داشته باشند، چون تصمیم به اهدا یا عدم اهدای عضو انقدر مهم و حیاتی هست که ارزش چند لحظه وقت صرف کردن و مثلا تصمیم برای تغییر گزینه پیش فرض را داشته باشه. اما در عمل، این سه رویکرد، نتایج کاملا متفاوتی دارن: در ایران تعداد افراد راضی به اهدای عضو 0.17 درصد است (آمار سال 88)، در آلمان 12 درصد و در کشور همسایه آن یعنی اتریش، حدود 99 درصد.
 
یک مثال دیگرش که اتفاقا این روزها با داغ شدن بحث فاز دوم هدفمندی یارانه ها مصداق پیدا می کنه، بحث مصرف انرژی هست. اینجا هم باز میشه با سیاست های مختلفی، مسئله ای به نام مصرف بیش از حد انرژی رو حل کرد: راه اول که سالهای سال در مملکت ما اجرا میشد و ناشی از تفکر ایده آل گرایانه بود از این قرار بود که بنزین و سایر حامل های انرژی ارزون باشن، اما میشه با فرهنگ سازی و ساختن کارتن بابا برقی و التماس کردن به مردم در روزهای سرد زمستان برای کم کردن شیر گاز مشکل رو حل کرد. میزان کارایی این رویکرد رو در آسمان تهران میشه به خوبی دید...
 
رویکرد دوم، که اقتصاددان ها طرفدارش هستن و منم البته طرفدار پر و پا قرصش هستم، اینه که قیمت سوخت باید به قیمت های تعادلی بازار برسه و در اونصورت، تخصیص بهینه منابع توسط دست نامرئی بازار میزان مصرف رو به سطح مطلوب برای جامعه خواهد رسوند (البته به دلایلی مثل externality و غیره ممکنه لازم باشه قیمت با وضع مالیات حتی از قیمت تعادلی هم بالاتر باشه، ولی به هر حال، در این روش، مکانیزم حل مشکل، مکانیزم قیمت هست).
 
یه رویکرد سومی هم میشه به این موضوع داشت که البته تناقضی با رویکرد دوم نداره و میشه به عنوان مکمل اون استفاده کرد. 
 
با یه مثال، بهتر میشه قضیه رو توضیح داد: ایران که بودم، اوایل گاهی پشت پیکان و بعد هم پژوی 405 پدر گرامی مینشستم. اگرچه من راننده کاملا محتاطی هستم، ولی در عین حال، هیچ حسی از اینکه در شرایط مختلف، میزان مصرف بنزین ماشین چقدره و مثلا الان که دارم تخته گاز میرم چه فرقی با سرعت 50 کیلومتر بر ساعت داره نداشتم. اینجا که اومدم، یکی از اولین ویژگیهای ماشینای اینجا که توجهم رو جلب کرد اینه که معمولا به صورت لحظه ای یا به صورت میانگین، میزان مصرف ماشین رو بر حسب Mile Per Gallon یا MPG میدن که نشون میده با سطح مصرف بنزین فعلی ماشین، به ازای هر گالن بنزین چند مایل میتونی بری. وقتی پدال گاز رو تا ته فشار میدی، عقربه مصرف بنزین هم میچسبه به طاق و با نشون دادن اینکه مصرف بنزین مثلا دو برابر شد، میشه گفت شما رو تنبیه روانی میکنه و تا حد خوبی منجر به تغییر رفتار رانندگی آدم میشه (به خصوص اگر بنزین هر گالن 3.5 دلار باشه!)
 
انواع و اقسام ظرافت ها در خودروهای امروزی به کار بسته میشه که عادات رانندگی مردم اصلاح بشه. یه مثال خوبش خودروی هیبریدی Prius شرکت تویوتاست که یه جورایی اینجا سمبل افرادیه که به محیط زیست خیلی اهمیت میدن  (و البته یا به جیب مبارک! که در هر دو صورت به نظرم ارزشمنده). توی صفحه نمایش این ماشین، یه عقربه کاملا بزرگ و واضح هست که مصرف بنزین یا همون MPG رو به صورت لحظه ای نشون میده:
 

 
به علاوه، راننده می تونه نمودارها و اطلاعات مختلفی از تاریخچه مصرف بنزینش در زمانهای مختلف ببینه. همه اینا باعث میشه که خیلی از افراد از نظر روانشناسی به یه رقابت برای بهبود رکورد مصرف بنزینشون بیفتن و به این موضوع وسواس پیدا کنن یا به اصطلاح  obssess بشن. یه مقاله جالب راجع به این موضوع در اینجاست که بد نیست بخونید.
 
حالا نصب کردن یه LCD مثل این روی پراید پیشکش سایپا، ولی منظور اینه که حتی یه عقربه ساده که مصرف لحظه ای بنزین رو نشون میده  در کاهش مصرف و اصلاح عادات رانندگی مردم میتونه گاهی اوقات خیلی کم هزینه تر و حتی موثرتر از افزایش قیمت باشه و حداقل به عنوان بخشی از سیاست های اصلاح الگوی مصرف در کنار افزایش قیمت اجرا بشه.
 
همین ایده در مورد مصرف برق و غیره هم اجرا شده. مثلا در یه مطالعه ای که در سال 2007 در کالیفرنیا انجام شده، یه لامپ در تعدادی از خونه ها نصب شده که زمانی که مصرف برق در خونه بالا میره به رنگ قرمز درخشنده درمیاد و وقتی مصرف برق کمه به تدریج از قرمز به رنگ سبز متمایل میشه و به عبارتی، شدت مصرف انرژی رو در هر لحظه از طریق میزان قرمز یا سبز بودن به ساکنین خونه نشون میده. این مطالعه نشون داده که مصرف برق در خونه هایی که این دستگاه درش نصب شده، تا 40 درصد کاهش پیدا کرده.
 
اگر هنوز هم فکر می کنید این حرفها تخیلیه، به استحضار می رسونم که شرکتی به نام Ambient Devices که توسط چند تا محقق دانشگاه MIT تأسیس شده، دقیقا همین محصول رو تولید می کنه و در بازار میفروشه (خداوکیلی این بوستون و دانشگاه هاش رو از امریکا بگیرن، نصف این مملکت میخوابه!)
 
مخلص کلام اینکه گاهی میشه با کمی ظرافت در سیاستگذاری بهبود چشمگیری در رفاه و بهره وری جامعه ایجاد کرد. این رو هم در آخر بگم که این رویکرد سیاستگذاری اختراع بنده نیست (خوانندگان: جدی میگی؟! ما واقعا باور کردیم خودت تنهایی همه این اکتشافات رو انجام دادی!) این رویکرد که تحت عنوان Libertarian Paternalism  هست، توسط Richard Thaler از اساتید اقتصاد رفتاری دانشگاه شیکاگو و Cass Sunstein استاد حقوق هاروارد و از دستیاران اوباما در کتابی به نام Nudge به تفصیل بیان شده.
 
  
نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Philly2

با این تنبلی که دارم، ترسم که نگارش خاطرات تعطیلات کریسمس امسال رو به تعطیلات کریسمس سال بعد موکول کنم! فلذا تصمیم گرفتم که الساعه پا روی نفس اماره بذارم و ندای تسویف شیطان رجیم رو لبیک نگم!

در پست قبل از پست قبل (یعنی دو تا پست عقبتر!) تا اینجا عرض کردم که شب سال نو رو توفیق نداشتیم در Times Square باشیم، اما فردا صبح اول وقت برای تجدید بیعت با آرمانهای بلند نظام سرمایه داری (!) به وال استریت رفتیم. جزو معدود روزهایی هست که نیویورک خلوته و لازم نیست پول پارکینگ بدی! به وال استریت و جوار ساختمان بورس نیویورک یا همون NYSE که رسیدیم، آقا مهدی رو به من کرد و گفت: همش رو هم چَن؟

 من: هان؟؟!!

مهدی: کل بورسو خریدارم!‌ همش روهم چن؟!

من: والا امروز تعطیله مظنه ندارم ولی قیمت قبل از سال نو بوده 16.6 تریلیون دلار، ولی چون دشت آخره و از تیپت خوشم اومده، واسه شما میشه 20 دلار!

و اینگونه بود که معامله ای که در عکس زیر می بینید سر گرفت...

 

فردای اون روز به سمت فیلادلفیا در ایالت پنسیلوانیا راه افتادیم که حدود 2 ساعت (به سمت جنوب) با نیویورک فاصله داره. به فیلادلفیا که رسیدیم ساعت 3 عصر بود و حسابی گرسنه! یه رستوران هندی حلال پیدا کردیم که ناهار بوفه داشت. کلا بوفه رستورانهای هندی یکی از گزینه های خوب برای ناهاره البته مشروط براینکه با تندیش مشکلی نداشته باشید! البته اخیرا بنده و عیال بعد از امتحان کردن تعداد زیادی رستوران هندی و برگزاری جلسات متعدد طوفان مغزی یا brainstorming به این نتیجه رسیدیم که عزیزان شبه قاره، با توجه به بوفه بودن ناهار اکثر رستورانهاشون و برای اینکه امثال جماعت ایرانی ورشکستشون نکنن، میزان فلفل غذا رو دو سه برابر منوی شام (که باید غذای خودت رو سفارش بدی) می کنن! به هر روی، بعد از ناهار به سمت هتل رهسپار شدیم و در پس ذهنمون هم نگرانی از طوفان برفی که قرار بود اون روز شمال شرق امریکا رو درنورده. اینجا رسانه ها بر خلاف کشور ما در این زمینه ها سنگ تموم میذارن و از یک هفته قبل تو بوق می کنن که قراره طوفان بیاد و 5 دقیقه یک بار breaking news میدن و آخر کار میبینی مثلا 10 سانتیمتر برف اومده! البت ذکر این نکته ضروریست که هرقدر هم که رسانه های اینجا سنگ تموم بذارن، به لحاظ پوشش خبری آب و هوا و بلایای طبیعی امریکا به گرد صدای و سیمای ما نمیرسن و به همین خاطره که معمولا ما خبرهایی از این دست رو اول از خبرگزاری سبزوارنیوز (منظور منزل عیال!) می گیریم و بعد از CNN و امثالهم.

خلاصه بخت با ما یار بود و دقیقا زمانی که رسیدیم دم هتل، برف عجیب و غریبی شروع به باریدن کرد. با توجه به قیمت های نجومی هتلهای مرکز شهر (در زمان برگزاری کنفرانسی با ابعادی که بعدا خواهم گفت) که به اون هزینه های روزی 30 دلار برای پارکینگ ماشین و 10-20 دلار هزینه اینترنت و غیره رو هم باید اضافه کرد، هتل رو کمی دورتر گرفته بودم. صبح که برای رفتن به محل کنفرانس سراغ ماشین رفتم با تلی از برف مواجه شدم و نیم ساعتی رو با فلاکت هرچه تمام تر با برف روب فسقلیم مشغول برف روبی بودم. وسط های کار یه مرد میانسال امریکایی، از اینایی که قیافش فریاد میزد یه family man و یه gentleman تمام عیاره که آخر هفته شو صرف کوتاه کردن چمنای جلوی حیاط و شستن ماشین و پارک بردن بچه هاش می کنه، ماشین خودش رو زودتر تمیز کرده بود و با دیدن وضعیت فلاکت بار من اومد و چند دقیقه ای کمک کرد ماشین رو از زیر آوار دربیارم! البته روم نشد بگم ما در ایران مفهومی داریم به نام left Ali alley (!) که اگر من جای تو بودم و تو جای من، احتمالا ازش استفاده می کردم و دودرت می کردم. خلاصه که دمش گرم انصافا.

با ترس و لرز در جاده یخ بندان راه افتادیم به سمت محل کنفرانس. اولین نکته ای که در فیلادلفیا توی ذوق زد همین تمیز نکردن خیابونها تا چند روز بعد بود. حتی خیابونهای کاملا اصلی شهر هم تا یکی دو روز یخ زده و پر از برف بودن. دست آخر هم شهردار محترم چند تا دستگاه برف روب بسته بود به ماشینای آشغالی (از همونایی که توی ایران دیریریریریریریییییییی ریریریییییییییی دیریریریییییی.... می خونن!) که مثلا خیابونا رو باهاش تمیز کنه! برخلاف بوستون که معمولا نصف شب هم برف شروع به باریدن کنه فورا سر و صدای ماشینای برف روب توی خیابونا میاد و خیلی عجیبه اگر خیابونهای اصلی رو بلافاصله تمیز نکنن.

همین جا برخودم لازم میدونم یک تِشکر ویژه هم داشته باشم از جناب مستطاب خوش رکاب که بزنم به تخته در سرما و گرما صاحبشو زمین نذاشته و توی فیلادلفیا هم علیرغم برف و لغزندگی از این امتحان دشوار هم سربلند بیرون اومد! منم من باب "من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق" قول دادم عکسشو بذارم توی وبلاگ که معروف بشه. تازه بهش قول دادم اگه تا تابستون ازم حرف شنوی داشته باشه یه بار ببرمش پمپ بنزین براش بنزین سوپر (در حکم جوجولات برای آدمها!) بخرم. بچه یه کم خجالتی و مأخوذ به حیاست، البته 6-7 ماهش بیشتر نیست و تو این سن هم خجالتی بودن طبیعیه ...

 

 کنفرانس در مرکز همایشهای (convention center) شهر فیلادلفیا و چند هتل بزرگ مرکز شهر برگزار میشد. این مرکز همایشها بدون اغراق عظیم الجثه ترین عمارتی بود که به عمرم دیدم. مساحت این مرکز یک میلیون فوت مربع (نزدیک به 100 هزار متر مربع) هست که حدود 80 تا سالن و اتاق بزرگ برای برگزاری سمینارها و ارائه مقالات داشت. واقعا پیاده گز کردن از یک طرف تا طرف دیگه ش پروژه ای بود. اینم یه عکس ژیگول از ورودی ساختمون (سمت چپ) و ساختمان شهرداری (سمت راست با ساعت)

 خود کنفرانس هم ابعاد عجیب و غریبی داشت و نه تنها انجمن مدیریت مالی امریکا (ََّAFA) بلکه انجمن اقتصاد امریکا (AEA) که طبیعتا خیلی بزرگتره هم همزمان برگزار میشد و کلا ابعاد قضیه انقدر بزرگ بود که کل هتلهای شهر و تاکسی های شهر به مدت سه روز نونشون در روغن باشه. برف هم که مزید بر علت شده بود و ملت برای گرفتن تاکسی به خنسی شدید خورده بودند. جالبه که چند روز بعد از David Laband رئیس business school دانشگاه Georgia Techمقاله ای در وال استریت ژورنال دیدم با این مضمون که در اوج برف و سرما یک درس بسیار مهم از اقتصاد بازار یاد گرفتم! حالا این درس مهمی که این استاد معظم رو انقدر متنبه کرده بود که همچون ابوسعید ابوالخیر دم فرودگاه نعره ای زده بود و مریدان همی گرد وی، چی بود؟! اینکه ایشون گویا همون شب طوفان دم فرودگاه توی صف منتظر تاکسی بوده و از تاکسی خبری نبوده بعد یه بابایی میاد با ماشین شخصی نفری 10-20 دلار میگیره و میرسوندشون هتل! بعد چه جمله ها که در مدح اقتصاد آزاد و در مذمت انحصارگری تاکسی رانان ننبشته بودی! قلقلکم اومد که ایمیلی خدمتش بزنم که ای عزیز برادر! چه نشسته ای که در کشور ما حضرت سرمایه داری در تمام خیابون های شهر جولان میده و رقابت در بازار مسافرکشی از رقابت اپل و سامسونگ در بازار Smartphone شدیدتره!

 کنفرانس هم در نوع خودش تجربه بی نظیری بود. کلا از زندگی ناامید میشدی وقتی می دیدی با چه جماعت خفنی قراره رقابت کنی برای مقاله دادن. توی یکی از ارائه ها که مربوط به اقتصاد بود، همینطور که نشسته بودم کمی به دور و بر دقت کردم و دیدم توی اتاقی نشستم که دو تا برنده جایزه نوبل اقتصاد (Lars Hansen در سال 2013 و Tom Sargent سال 2011) هم نشسته بودن و مشغول گوش دادن به سمینار بودن!

سه روز مقاله پشت مقاله، دیگه کلا لبریز از علم و دانش شده بودیم! تعدادی هم panel discussion بود که دوتاش برام جالب بود. موضوع یکیش این بود که اقتصاددانان حوزه اقتصاد کلان چه چیزهایی رو باید از حوزه فایننس یاد بگیرن (What Should Macroeconomists learn from finance) که سه سخنران خیلی خوب داشت. (اگر اقتصادی هستید الان احتمالا دارید میگید: هه هه هه! شما فایننسیها بشینید تا بیایم یاد بگیریم! اگر هم فایننسی باشید که به به و چه چه می کنید که این اقتصاد کلان خونده ها با اون مدلهای عقب افتاده شون بیان ببینن تو فایننس چه کردیم!). کلا بحث حول و حوش این بود که مدلهای اقتصاد کلان به خصوص تا قبل از بحران 2008 به بازارهای مالی عمدتا بی اعتنا بودن و تصور رایج تا حدی این بوده که بازارهای مالی به قول خودشون یه sideshow هستن و تأثیر خاصی در اقتصاد واقعی ندارن و در مدلها وارد نمی شدن.

یکی از سخنرانها Atif Mian از پرینستون بود که کارهای خواندنی با Amir Sufi در مورد بحران مالی اخیر داره. یکی از نکات جالبی که در ارائه ش صحبت می کرد (قابل توجه برخی از عزیزانی که در ایران هی دم از اقتصاد اسلامی می زنن و غیر از توضیح واضحات راجع به ساختار صکوک و اوراق مشارکت و تفاوتشون با اوراق قرضه و ممنوعیت ربا حرف دیگری از آنها ندیده ایم) این بود که یکی از مهمترین ریشه های بحران اخیر همین موضوع ثابت بودن تعهدات پرداخت سود در اوراق قرضه هست که به زبان خودمون در ایران میشه ربا. توضیح اینکه مقالاتی هست مانند این مقاله معروف از Gale و Helwig که نشون میده زمانی که عدم تقارن اطلاعاتی بین سرمایه پذیر و سرمایه گذار وجود داره و مشخص کردن میزان سود و زیان سرمایه پذیر (state verification) برای سرمایه گذار پرهزینه هست قرارداد بهینه تأمین مالی، قرارداد با تعهد پرداخت سود ثابت (مثلا اوراق قرضه و وام ربوی) هست. نکته ای که Atif Mian در سخنرانیش اشاره می کرد این بود که درسته که این قرارداد در سطح خرد (یعنی از نظر سرمایه پذیر و سرمایه گذار) ممکنه بهینه باشه، اما ممکنه از نظر کلان بهینه نباشه (به اصطلاح socially optimal نباشه) چون باعث ایجاد ناپایداری در نظام مالی میشه، مشابه چیزی که در بحران مالی 2008 اتفاق افتاد. به هر حال غرض اینکه با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمیشه و اگر در داخل کشور حرف از اقتصاد اسلامی می زنیم و هر روز دم از فروپاشی نظام سرمایه داری می زنیم و میخوایم طرحی نو دراندازیم، صرفا مقاله نوشتن راجع به آمار و ارقام انتشار صکوک در مالزی و غیره کفاف نمیده و باید یه کم بیشتر مخ گذاشت و فکر کرد و زحمت کشید. این توضیح رو بدم البته: من تسلط کامل به مقالات اقتصاد اسلامی ندارم و ممکنه بعضی کارهای خوب هم شده باشه که اگر سراغ دارید مزید امتنان خواهد بود که برام بفرستید.

یک سخنرانی دیگر هم که شرکت کردم و بسیار جذاب بود، David Laibson استاد اقتصاد هاروارد بود که راجع به اقتصاد رفتاری صحبت می کرد و کارهای زیادی در زمینه پس اندازهای بازنشستگی و حل مشکل پس انداز کم برای بازنشستگی در جامعه امریکا کرده. بحثش این بود که اگر ما پذیرفتیم که یک سری خطاهای رفتاری در بین سرمایه گذاران وجود داره، چه جور نهادهای مالی و ابزارهای مالی باید طراحی کنیم که این خطاها منجر به آسیب زدن به سرمایه گذاران و زیانشون نشه. یکی از ویژگی های حسابهای بازنشستگی در امریکا اینه که پولی که در این حساب بریزی، معاف از مالیات سود سرمایه (capital gain) هست و به همین دلیل، فرد تا قبل از بازنشستگی اگر از این حساب پولی برداشت کنه مشمول جریمه زیادی میشه. حالا ایشون بحثش این بود که به دلیل عامل مهمی به نام ضعف در کنترل خویشتن (self-control) که یک پدیده ثابت شده در اقتصاد و مالی رفتاری هست، میشه نشون داد که این ساختار جریمه بهینه نیست، و دلیلش رو با یکی از آزمایش هایی که به همراه همکارانش انجام داده بود توضیح می داد: به یک گروه از شرکت کنندگان 500 دلار داده میشه و اونها می تونن این پول رو الان بگیرن یا مثلا یک سال صبر کنن و با یه بهره خیلی بالا پول رو دریافت کنن. اما اگر گزینه دوم رو بپذیرن و قرار بشه یک سال صبر کنن، اگر وسط کار نظرشون عوض شه باید بخش زیادی از پول رو به عنوان جریمه بدن. 

یه یک گروه دیگه، این 500 دلار پیشنهاد شده و مثل حالت قبل می تونن پول رو در یک حساب پس انداز قرار بدن که بعد از یک سال سود خوبی میده. اما تا قبل از یک سال، هیچ امکانی برای دسترسی به پول نیست.

تئوری های اقتصاد میگن افراد باید ترجیح بدن دز گروه یک باشن، چون امکان برداشتن پول قبل از یک سال (حتی با پرداخت جریمه) امکانی رو در اختیارشون میذاره که گزینه دوم نداره. به عبارت دیگه، گزینه اول هرآنچه که گزینه دوم داره رو در خود داره به علاوه اختیار خارج کردن پول قبل از یک سال، پس منطقا گزینه یک بهتره و رفاه جامعه رو افزایش میده. اما جالبه که بسیاری از افراد به دلیل آگاهی از ضعف اراده و عدم کنترل خویشتن گزینه دوم رو ترجیح میدن تا هیچ راهی برای وسوسه شدن و خارج کردن پول (و پرداخت جریمه) برای خودشون باقی نذارن. بعد توضیح و نشون می داد که اتفاقا افرادی که ضعف کنترل دارن، عمدتا افراد با تحصیلات و درآمد پایین هستن و دقیقا همین افرادن که پیش از بازنشستگی تمام پولشون رو خرج می کنن و بعد از بازنشستگی به فلاکت میفتن و زیر خط فقر زندگی می کنن.

بعد تخمین جالبی میزد که اقداماتی از این دست میتونه چند میلیون نفر رو از زیر خط فقر نجات بده و حجم سرمایه ای که در حساب های بازنشستگی هست رو از حدود 18 تریلیون دلار فعلی چقدر افزایش بده. یه مثال جالب دیگه ش این بود که می گفت ما به گروهی از افراد اجازه خروج پول از حساب قبل از یک سال رو دادیم مشروط بر اینکه با ما تماس بگیرن و پشت تلفن صرفا این جمله رو بگن که :واقعا نیاز مالی شدیدی به این پول دارن! همین یک جمله و بار روانی زیادی که از دروغ گفتن به فرد تحمیل میشه کلی میزان خروج پول از حسابها رو کاهش داده بود.

خلاصه از اون سخنرانی ها بود که باید می نشستی و هی میزدی تو سر خودت که چرا توی مملکت ما کسی به این چیزا فکر نمی کنه و کی قراره دانشگاه های ما به خصوص توی علوم انسانی یه تکونی به خودشون بدن؟ تا دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه و نهادگراهاش بخوان ریشه دانشکده مدیریت شریف و اقتصاد بازاریهاش رو بزنن (و بالعکس)، این امریکایی ها بدون تلف کردن وقتشون روی چیزهایی که نون و آب براشون نمیشه، دنبال راه حل برای سوالات روز مملکتشون هستن و اگر هم دعوایی بر سر اقتصاد بازار و اقتصاد کینزی هست، با مدل و عدد و رقم و حساب و کتاب هست، نه با یک سری روضه خوانی هایی که اگر سی سال قبل هم توی روزنامه میخوندی فرقی با الان نداشت. بگذریم...

این نکته رو اضافه کنم که به موازات اینکه من و آقا مهدی در حال حل مشکلات کلان اقتصاد سرمایه داری در سطح نظری و آکادمیک بودیم، عیالات1 متحده هم در سطح خرد و به صورت کاملا عملیاتی مشغول نجات دادن اقتصاد به گل نشسته پنسیلوانیا و خرید کردن در فروشگاه های فیلادلفیا بودن!

حسن ختام کنفرانس هم سخنرانی سالانه رئیس انجمن مدیریت مالی امریکا (Presidential address)، گزارش کار انجمن و مجله Journal of Finance و انتخاب رئیس بعدی بود. برای سال بعد، Luigi Zingalesمعروف به عنوان رئیس انتخاب شد که از این ایتالیایی هایست که از ده مایلی حرکات و سکنات و قیافه و لهجه ش فریاد میزنه که ایتالیایی هست. خوش مشرب و شوخ و بامزه! در بین دوستان ایرانی شایعه بود که گویا چند سال قبل به همراه دخترش هوس سفر به ایران می کنه و لب مرز پاسپورت ایتالیایی رو رو می کنه. مأمور پاسپورت چک هم با استفاده ازجدیدترین فناوریهای سایبری پلیس فتا (!) اسمشو توی گوگل سرچ می کنه و می فهمه که طرف کیه و پاسپورت امریکایی داره و حسابی به دردسر میفته!

سخنران و رئیس امسال هم Robert Stambaugh بود که سخنرانی جالبی کرد که متاسفانه فیلمش هنوز درنیومده. قبل از شروع سخنرانی کافی بود نگاهی به افراد ردیف های جلو که ایستاده یا نشسته مشغول خوش و بش بودن نگاه کنی تا تقریبا هر آدم خفنی که میخواستی توی فاینانس ببینی رو شناسایی کنی! نکته جالب دیگر (از سری دلایلی که چرا امریکا امریکا شده!) اینکه عجب هنری داشته اون سیستمی که تونسته این همه آدم خفن رو از همه جای دنیا جمع کنه و بیاره اینجا که توی سر و کله هم بزنن و مسائل این کشورو حل کنن. از Zingales ایتالیایی تا Brunnermeier آلمانی تا Shleifer روس تاAllen انگلیسی و شونصد تا آدم خفن دیگه. آدم یاد حوزه نجف میفته!

 از برکات دیگر سفر، ملاقات بروبچ ایرانی اقتصادی و فایننسی بود که دو بار رفتیم شام و گپ و گفت های مشتی زدیم. از اون جمع ها بود که فقط همچین کنفرانسهایی میتونه دور هم جمعشون کنه. اسامی رو به ترتیب میارم که بشه تیتراژ آخر این پست! (یه دونه از این آهنگای درپیت مال تیتراژ سریالهای تلویزیون که طرف فقط جیغ و هوار میکشه هم خودتون پخش کنید)

امیر اکبری (McGill)

حمید بوستانی فر (Norwegian Sch. of mgmt) 

سعید حسین زاده (BC)

مهدی حیدری (Stockholm)

حامد قدوسی (SIT)

امیر کرمانی (berkeley)

بابک لطفعلی (McGill)

مهدی محسنی (BC)

محمد مروتی (Stanford)

  کارگردان: خودم! 

 -----------------------------------------------------------------------------------------

1- جمع عیال 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Bam

همونطور که قبلا این وبلاگ در خصوص حادثه سقوط دو کارگر زن در خیابان جمهوری پیش بینی کرده بود، نهایتا کمیته حقیقت یاب (!) شهرداری، مقصر اصلی این ماجرا رو نردبان ماشین آتش نشانی دانسته است! توضیحات بیشتر در خصوص اظهارات فضل1 آقایان در اینجا. لذت میبره انسان از اینهمه مسئولیت پذیری...

اگر از حال من بپرسید (تیریپ نامه هایی که ملت قدیما که می رفتن فرنگ برای خونواده شون میفرستادن!) باید خدمتتون عرض کنم که اگر فکر می کنید برده داری سالها قبل در آمریکا ریشه کن شده، لازمه که سری به آفیس های دانشجویان Business School ها علی الخصوص دپارتمان های فایننس بزنید تا ببینید چطور بردگانی رو از اقصا نقاط این کره  خاکی میارن و سالها به زنجیر می کشن تا با حقوقی کمتر از حداقل دستمزد (minimum wage) که پیک موتوریهای پیتزا در اینجا دریافت می کنن، هم درس بخونن هم خیر سرشون مرزهای دانش رو در  Journal of Finance جِر بدن و هم هفته ای حداقل 150 تا برگه صحیح کنن! جونم براتون بگه، برده ای که بنده باشم، این ترم یه ارباب جدید دارم که برای سه تا از کلاسهاش (هرکدوم حدود 50 نفر!) دستیار آموزشی یا همون TA هستم. ارباب من از خانواده ثروتمند Reuter هست (همونی که تهش میشه خبرگزاری Reuters!). ارباب عزیز ما هر هفته حداقل یک سری تمرین و دو هفته یک بار یک کوئیز (امتحان کوتاه کلاسی)  و یک مطالعه موردی (case study) به دانشجوها میده و این بنده (بخوانید برده!) باید همه رو تصحیح کنم.

اما ماجرا به اینجا ختم نمیشه! ارباب عزیز دستور داده که بعد از تصحیح برگه ها و وارد کردن نمرات، باید تمامی برگه ها رو به ترتیب الفبا مرتب کنم تا استاد عزیز ما وقتی میخواد برگه دانشجویی رو پیدا کنه، وقتش کمتر تلف بشه. از منظر فایننسی و اقتصادی، میشه با استفاده از چارچوب تئوریک revealed preference، از طریق این رفتار ارباب، تخمین زد که ایشون هر دقیقه وقت خودش رو معادل چند دقیقه وقت برده اش میدونه. مثلا اگر مرتب کردن 100 تا برگه، حدود 2000 ثانیه وقت بگیره (هرکدوم 20 ثانیه) و ایشون اگر خودش میخواست وقت صرف کنه و برگه دانشجویی رو پیدا کنه باید 1 دقیقه وقت میذاشت، میشه تخمین زد که هر دقیقه وقت ارباب معادل 33 برابر وقت برده می ارزه! 

خدمت شما که عرض کنم، برگه صحیح کردن هم عالمی داره! مثلا اینکه می فهمی این آمریکایی ها در زمینه تقلب و کُپ زدن، آی کیو بسیار پایینی دارن! ما در دوران جوونی-جاهلی در شریف که تمرینا رو کُپ می زنیم، حداقل کاری که می کردیم این بود که مثلا اگر جواب تا 4 رقم اعشار بود، رقم آخر اعشار رو یکی دو تا بالا و پایین می کردیم که تابلو نشه، ولی برخی از این عزیزان، قوانین کپی رایت رو کاملا رعایت می کنن و به قولی، اطلاعاتی که با چشم از روی برگه اصلی می خونن و قراره کپی کنن، به جای رفتن به مغز و سپس فرستاده شدن به اعصاب دست برای نوشتن، مستقیما به دست منتقل میشه و به عبارت دیگه، فرآیند کُپ زدن کاملا بدون دخالت مغز انجام میشه! از اون بدتر اینکه آخه برادر من، وقتی کُپ میزنی از روی دوستت، لااقل برگه تو یه جوری تحویل نده که دقیقا پشت سر برگه رفیقت باشه!

یکی دیگر از تفریحات سالم دوران بردگی اینه که وقتی فامیلی دانشجوها رو میخونم، سعی می کنم برای خودم یه معادل فارسی پیدا کنم و کلی بامزه میشه1! مثلا دیروز یه برگه بود به فامیل Gingerella که معادل سازی من براش میشه "زنجبیلی". مثلا اسم طرف بوده "جاناتان زنجبیلی"! یا مثلا Ashley Blacksmith میشه آهنگران. مثلا اَشلی آهنگران. یا Larry Goldstein که من ترجمه ش می کنم لری جواهریان. یا مثلا Ellie Flowers میشه اِلی گُلی. Andrew Cashman میشه اندرو نقدی! اسامی مثل Stefan Ship و Joe Shepherd رو هم  ترجیح میدم اینجا ترجمه نکنم وگرنه عنقریبه رسانه ملی بخشنامه بده که وبلاگ ما هم به دلیل بی احترامی به اقوام، تبدیل به "وبلاگ کهن" میشه!

اینجاست که آرزو می کنم کاش دکترا رو در چین و ماچین یا کره میخوندم چون در چین برای مرتب کردن برگه ها به ترتیب الفبا کافیه اونا رو به سه دسته تقریبا مساوی تقسیم کنی: اسامی که با C شروع میشن مثل Chen، اسامی که با X شروع میشن مثل Xiong و اسامی که با Z شروع میشن مثل Zhang، به همین سادگی! توی کره که کار از این هم ساده تره، برگه ها رو یه جا تحویل استاد میدی و میگی به ترتیب الفبا مرتبه چون همه فامیلا با K شروع میشه (مثل Kim) !! چه میشه کرد دیگه... در دوران بردگی دلخوشی آدم به همین چیزاست دیگه... 

بگذریم.... دو کلمه حرف حساب بزنیم و دست از لودگی و مسخرگی برداریم، باشد که خوانندگان را خوش آید: پنجم دیماه سالگرد زلزله بم بود و به همین خاطر مطلبی برای روزنامه شریف نوشتم که البته به دلیل تعطیلات بین ترم اخیرا چاپ شد:

"امسال دهمین سالگرد وقوع زلزله بم است که در جریان آن در دیماه سال 1382 هزاران نفر از هموطنانمان جان خود را از دست دادند و خسارات مالی قابل توجهی نیز به این شهر وارد شد. خسارات مالی این حادثه در حدود 1000 میلیارد تومان برآورد شده است و طبیعتا بازماندگان این زلزله علاوه بر از دست دادن عزیزان خود، بخش اعظم ثروت خود شامل مسکن، خودرو، مغازه و ... را نیز از دست دادند. حال فرض کنید که تمام مردم ایران باهم توافق می کردند در هر نقطه ای از کشور که زلزله ای به وقوع پیوست، خسارات مالی آن را به طور مساوی بین یکدیگر تقسیم کنند. در اینصورت، با فرض جمعیت 75 میلیون تومانی ایران، سهم هر فرد از خسارت این حادثه هولناک اندکی بیش از 13 هزار تومان می شد که کمتر از قیمت یک پرس چلو کباب است! به عبارت دیگر، بلایی که زندگی اقتصادی هزاران خانوار را به نابودی کشاند، می توانست با این مکانیزم، اثری ناچیز بر وضعیت معیشت مردم بگذارد.

حوادث طبیعی در سایر نقاط جهان نیز هر از گاهی خسارات قابل توجهی به بار می آورند. به عنوان مثال، در سال 2012 میلادی، طوفان سندی (Sandy) سواحل شرقی آمریکا را درنوردید و علاوه بر تلفات جانی، خسارات مالی در حدود 68 میلیارد دلار (170 هزار میلیارد تومان) را وارد کرد که دومین طوفان تاریخ آمریکا از نظر خسارات مالی بود. مشابه مثال قبل، اگر مردم آمریکا خسارت این حادثه را به طور مساوی بین خود تقسیم می کردند، سرانه خسارت این طوفان مهیب برای کشور آمریکا با جمعیت حدود 320 میلیون نفر حدود 200 دلار است که رقم بسیار پایینی است.

مثال های بالا یکی از مهمترین کارکردهای بازارهای مالی را بیان می کند. در حقیقت، فلسفه وجودی صنعت بیمه همین است و شرکت های بیمه با دریافت حق بیمه اندک از افراد جامعه آنها در مقابل حوادث غیرمحتمل اما فاجعه بار بیمه می کنند. به علاوه، در بازارهای مالی و بورس نیز ابزارهای متنوعی مانند اوراق بلایای طبیعی (Catastrophe bonds) برای به اشتراک گذاری ریسک (risk-sharing) و کاهش لطمات ناشی از حوادث طبیعتی مانند سیل و زلزله وجود دارند و معامله می شوند. شرکت ها و افرادی که در معرض این بلایا هستند، مثلا در ایالت فلوریدای آمریکا که همواره خطر وقوع طوفان بسیار بالاست، با فروش این اوراق در بازارهای مالی بخشی از خسارات احتمالی این حوادث را به دیگران منتقل می کنند. در مقابل، سرمایه گذارانی که کمتر در معرض این رویدادها هستند و مثلا در ایالت های غربی آمریکا زندگی می کنند، با خرید این اوراق و در ازای دریافت سود دوره ای، متعهد می شوند تا در صورت وقوع این بلایا، برخی از خسارت های وارده به فروشندگان اوراق را جبران کنند.

جالب است بدانید که پس از وقوع طوفان سندی، شاخص اوراق بلایای طبیعی که ترکیبی از این اوراق است، تنها 2.5% افت کرد که آن نیز به سرعت ناپدید شد (نمودار1). به عبارت دیگر، امکان به اشتراک گذاری ریسک و جلوگیری از تمرکز خسارات آن بر بخشی از جامعه، یکی از هولناک ترین بلایای تاریخ آمریکا را تبدیل به یک زیان کاملا ناچیز برای سرمایه گذاران نمود.

  

بنابراین یکی از مهمترین کارکردهای بازارهای مالی و بورس، فراهم کردن امکان به اشتراک گذاری ریسک و به عبارت دیگر، بیمه شدن افراد در مقابل ریسک های مختلف است. تحقیقات انجام شده در حوزه مالی نشان می دهد که هنوز جوامع بشری و به خصوص کشورهای توسعه نیافته، فاصله قابل توجهی با حالت ایده آل که از آن به اشتراک گذاری کامل ریسک (perfect risk-sharing) یاد می شود دارند و گسترش این بازارها می تواند تأثیر چشمگیری در افزایش رفاه و بهبود معیشت مردم داشته باشد."

----------------------------------------------------------

1- دبیرستان که بودیم یه معلم جغرافی داشتیم که وقتی جواب غلط می دادیم و میخواست ضایعمون کنه می گفت: "باز شما اظهار فضله کردی؟!" جای ایشون الان خالیه.

2- برای جلوگیری از توهین به شخص خاصی، اسم های اول همه تغییریافته هستن.

P.S1: چند مقاله جدید در صفحه مقالات و مطالب پیشنهادی قرار دادم.

P.S2: ادامه سفرنامه فیلادلفیا به زودی از همین شبکه!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Philly1

انجمن مدیریت مالی آمریکا یا AFA هرسال در ماه ژانویه یک کنفرانس برگزار میکنه که مهمترین کنفرانس مدیریت مالی محسوب میشه. هرسال این کنفرانس در یکی از شهرهای امریکا برگزار میشه: پارسال در San Diego، امسال در Philadelphia، سال بعد در بوستون و سال بعدش در San Francisco خواهد بود. امسال تصمیم گرفتم از باب هم فال و هم تماشا برای اولین بار در کنفرانس شرکت کنم و به علاوه، شمایی از اینکه دوسال بعد که قراره در بازار کار یا به قول اینا job market باشم چه بلایی سرم خواهد اومد داشته باشم.

کنفرانس دوم تا پنجم ژانویه بود و ما دو روز زودتر راه افتادیم تا یکی دو روزی هم نیویورک خدمت یکی از دوستان باشیم و بعد از اونجا همه با هم بریم فیلادلفیا. از بوستون تا نیویورک حدود 4 ساعت راهه که اگه با سرعت لاک پشتی من رانندگی کنید میشه 5 ساعت. سرعت مجاز در بخش عمده ای از مسیر 65 مایل بر ساعته (تقریبا 105 کیلومتر) و اتوبان ها نسبتا پت و پهن و کم دست انداز.

در برخی نواحی، جهت ترافیک یکی دو لاین از جاده در ساعات مختلف روز تغییر می کنه و اصطلاحا reversible lane هست. مثلا فرض کنید اتوبان همت یا جاده مخصوص رفت و برگشت روی هم هشت باند داره (درسته؟!) از این هشت باند، سه باندش برای رفت و سه باند برای برگشت باشه. دو باند باقیمونده در وسط، صبحها ترافیک از سمت غرب به شرق و شبها از شرق به غرب باشه. ایده خوبیه نه؟! هم از باندهای جاده در ساعات شبانه روز حداکثر استفاده میشه و هم ترافیک به شدت کاهش پیدا می کنه. حالا سوالی که ایجاد میشه اینه که چیکار کنیم که اون جوک معروف رخ نده که: طرف داشته رانندگی می کرده از رادیو میشنوه که یکی داره تو لاین مخالف رانندگی می کنه، داد میزنه: بابا یه نفر نیست که، لامصبا همشون دارن خلاف میان! (هه هه هه...) 

برای جلوگیری از اینگونه سوتی ها، معمولا از بلوکهای قابل جابجایی استفاده می کنن و مثلا وقتی ترافیک باند مذکور از غرب به شرق هست، بلوکها رو در ضلع شمالی باند قرار میدن تا اون رو از ترافیک شرق به غرب جدا کنه. خب این مشکل هم حل شد الحمدلله!

مشکل بعدی اینه که یه جاده 20 کیلومتری 24 ساعت طول میکشه این بلوکها دونه دونه از اینور برداشته شن اونور گذاشته شن! تا بیاییم برای ترافیک صبح، غرب به شرقش کنیم شب شده دوباره باید شرق به غربش کنیم که! خدمت شما عرض کنم که این کفار از خدا بیخبر برای اونجاش هم فکر بکری کردن: از یه ماشینی استفاده می کنن به نام ماشین جابجا کننده موانع یا Barrier Transfer Machine که وسطش یه شیار بزرگ به اندازه این بلوک ها داره و از سر خط شروع میکنه با سرعت ملایم رانندگی کردن. بلوکها وارد شیار وسط میشن انگار که دهنشو باز کرده و یکی یکی بلوکها رو قورت میده. بعد گلاب به روتون (!) بلوکها از اونور میان بیرون منتها روده این بنده خدا یه کم انحراف داره و در نتیجه وقتی میان بیرون، به اندازه عرض یک باند به سمت چپ یا راست جابجا میشه. به همین راحتی!

حالا هی برید توی تهران از شرق به غرب اتوبان بکشید و میلیاردی خرج کنید آخرشم کرجیها نیمی از عمرشون رو به جای بودن کنار خانواده در جاده مخصوص و غیره حروم کنن...

بنده در اینجا میخوام یک نکته بسیار مهمی رو متذکر بشم! و اون هم اینکه وقتی در ایران زندگی میکنی همش غصه میخوری که چرا کارها روی حساب و کتاب نیست و زندگی با اعمال شاقه ست. اینجا که میای می بینی برای اون مشکلات ظاهرا لاینحل چه راه حلهای ساده ای سالهای سال توسط این بشر دوپا پیدا شده و اینجاست که خیلی بیشتر حرص میخوری!

 مثلا یکی از چیزهایی که زندگی رو حتی از توزیع ده تا سبد کالایی در سال هم شیرین تر میکنه اینه که کاری کنیم هر کسی در لاین خودش رانندگی کنه. به عنوان مثال، در سر اکثر چهارراه ها مشخصه که کسی که در هریک از لاینها داره رانندگی می کنه حق داره مستقیم بره یا به راست یا به چپ. مثلا اگر در لاینی هستید که فلش سمت چپ داره و روی زمین نوشته LEFT ONLY یعنی نمی تونی مستقیم بری. این کلی زندگی رو شیرین تر می کنه.

من باب یک نمونه عملی، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه بخواد قبل از 9 صبح از انتهای بزرگراه اشرفی اصفهانی (چهاردیواری-سیمون بولیوار) بیاد سمت پایین! دلیلش هم اینه که ملت همگی میخوان از لوپ سمت راست اتوبان وارد نیایش - شرق بشن و 5 تا خودرو موازی هم میخوان وارد خروجی بشن و کل اتوبان رو بند میارن و بخت برگشته هایی مثل من که میخوان برن سمت جنوب بیچاره می شن. حالا اگر روی هریک از لاین ها نوشته باشه مثلا  "فقط راست" یا  "فقط مستقیم" و یکی از برادران پلیس هم اونجا وایسه ملتی ک میان در لاین  "فقط مستقیم" و میخوان تیزبازی دربیارن بزنن تو صف ورودی نیایش رو جریمه کنه بعد از چند روز مشکل به سادگی حل میشه. ورودی پارک وی وقتی از چمران میای هم همیشه این مشکل رو داره.

  یه پیشنهاد دیگه هم دارم که اگر شهردار محترم آقای قالیباف این وبلاگو میخونن لطفا رسیدگی کنن (اعتماد به نفس وبلاگو حال می کنین!): بزرگراه نیایش به سمت شرق صبح ها ترافیک سنگین داره. یه دلیل عمده ش هم اینه که ملت میخوان وارد چمران بشن و بعد برن سمت شمال (پارک وی). از طرف دیگه یادگار هم که میره شمال صبح ها خیلی خلوته، اما نیایش شرق فقط به یادگار جنوب ورودی داره و به یادگار شمال ورودی نداره. میشه با یه هزینه نه چندان زیاد یه لوپ احداث کرد که کلی از ترافیک رو از روی نیایش و چمران کم میکنه.  خلاصه مسئولین رسیدگی کنن!

برگردیم به اینجا: یکی دیگر از تفاوتهای قابل توجه در رانندگی جاده ای با ایران، برکات استفاده از سیستم کروز (Cruise) روی ماشینهاست. خوبی این سیستم اینه که وقتی فراگیر باشه و اکثر ماشینها داشته باشن، یه اتفاق جالبی میفته و اون اینکه داری توی جاده میری و گاهی تا مدتها ماشین کناری و جلویی و عقبیت همونی هستن که بودن. یه جورایی ترافیک یکدست میشه و گاز و ترمز و عقب و جلو و غیره خیلی کم میشه. هم خطرات ناشی از تصادف کاهش پیدا میکنه، هم استرس رانندگی و هم مصرف بنزین. نخندید که مثلا چه توقعاتی داری از صنعت خودروی داخلی! وقتی روی پراید، ایربگ و ترمز ABS نصب می کنن و وانتش رو هم به بازار عرضه کردن، سیستم کروز را چه باک است؟! اندکی خودباوری میخواد که ماشاالله در مملکت به وفور داریم!

باز یکی از کارهای دیگری که اینجا گاهی دیدم اینه که یک باند رو به ماشینهای با بیش از یک سرنشین یا اصطلاحا High Occupancy Vehicle یا HOV اختصاص میدن که مثلا مشوقی باشه برای کاهش تک سرنشینی. این کار بخصوص در زمانهای جنگ و همینطور زمان تحریم نفتی اعراب گویا به شدت استفاده میشده اما در دهه های اخیر، ملت به دلیل ثروتمند شدن و کاهش هزینه های رانندگی به تک سرنشینی روی آوردن و الان متوسط سرنشینهای خودرو در امریکا کمتر از دو نفر هست.

نکته آخر هم راجع به رانندگی بگم و دیگه بریم ادامه سفر: یکی از چیزایی که پارسال که تازه رانندگی در اینجا رو شروع کرده بودم برام بسیار جالب و باورش کمی سخت بود اینه که اگر به علائم و تابلوها توجه کنی با احتمال قریب به یقین غیر از چاله چوله های جاده، تمامی اطلاعات مورد نیاز رو در اختیارت قرار میدن. به عبارت دیگه، تقریبا تمام تابلوها با فکر و حساب و کتاب نصب شده و هرآنچه راننده لازمه بدونه بهش میگن. به همین دلیل، اولا تعداد تابلوهای راهنمایی و رانندگی چندین برابر ایرانه و ثانیا برخلاف برخی مواقع در ایران، اینجا تابلوها هیچ وقت اطلاعات اشتباه بهت نمیدن. مثلا اگر جایی باید سرعتت رو کم کنی قطعا تابلویی وجود داره که اینو میگه و بنابراین اگر تابلویی نیست، میتونی تقریبا چشم بسته به مسیرت ادامه بدی بدون اینکه نگران باشی یه اجل معلقی یه دفعه جلوت سبز بشه. مثلا در خیابونهای کاملا فرعی هم حداکثر سرعت مجاز نصب شده.

به هر روی، به نیویورک رفتیم و تصمیم گرفتیم لحظه تحویل سال نو رو در میدان معروف Times Square سپری کنیم که معروفترین مراسم سال نو میلادی اونجا برگزار میشه و ملت همیشه درصحنه آمریکا هم هرسال حضور حماسی رو رقم می زنن. 


اگه گذرتون به Manhattan بیفته و با ماشین خودتون برید، پارکینگ اولین معضلتون خواهد بود. بنابراین قبل از رفتن بهش خیلی خوب فکر کنید. البته از اونجایی که در سیستم سرمایه داری همه چی هست و فقط کافیه پولشو داشته باشی، یکی از مهمترین کسب و کارهای نیویورک، بیزنس پارکینگ هست. تقریبا تمامی ساختمونهای Manhattan چندطبقه پارکینگ در زیرزمینشون دارن که اجاره میدن. جالبه که شرکت های بزرگی وجود دارن که کارشون صرفا مدیریت پارکینگ هست! مثل شرکت icon که تعداد زیادی پارکینگ در Manhattan رو مدیریت میکنه. ذیلا نمای ورودی یکی از پارکینگها که تقریبا همشون شبیه هم هستن:

قیمت پارکینگها هم بسیار متغیر، از روزی 10 دلار تا 40-50 دلار. اما از اونجایی که قبلا هم در زمینه رزرو هتل خدمتتون عرض کرده بودم، برای کاهش هزینه ها همواره راهی وجود داره! کافیه نرم افزاری به نام BestParking رو روی گوشیتون نصب کنید تا در اکثر شهرهای بزرگ امریکا پارکینگ ها رو به همراه قیمت روی نقشه ببینید و شماره تماس پارکینگ رو هم داشته باشید. بدین روی، بنده هم یک پارکینگ 9 دلاری یافتم و حالشو بردم! در فیلادلفیا هم این نرم افزار حسابی به دردم خورد. 

خلاصه که اگر سیستم درست کار کنه، عده ای از تولید خودرو نون میخورن، عده ای از بیزنس پارکینگ داری، عده ای هم از بیزنس نرم افزاری که پارکینگ خوب رو برای ملت پیدا میکنه! من مصرف کننده هم به جای دوبل پارک کردن و دوساعت دور دور کردن برای جای پارک و اعصاب خوردی، به کار و زندگیم میرسم. اگر هم سیستم بد کار کنه، یه عده اینور حاضرن ماشین تولید کنن و یه عده اونور حاضرن بخرن ولی دولت نمیذاره و میگه قیمتش اونی که من میگم باید باشه. یه عده هم می تونستن از بیزنس پارکینگ داری و نرم افزار پارکینگ نون بخورن و مردم هم علاف جای پارک نشن ولی این اتفاق هم نمیفته... (الان تابلوئه امروزم از دنده چپ بلند شدم؟؟)

به هر روی ماشین رو پارک کردیم و با توجه به اینکه تحویل سال ساعت 12 شب بود به سمت Times Square روانه گشتیم. هوا هم بسسسس ناجوانمردانه سرد بود. خیابونها به طرز فجیعی شلوغ بود و از چند خیابون بالاتر از میدون رو کامل بسته بودن. نزدیکتر که شدیم دوزاریمون افتاد که برای ورود به میدون باید در یک صف عریض و طویل منتظر وایستی تا بازرسی بدنی بشی! تک تک افراد رو قبل از ورود به محوطه چند کیلومتری میدون بازرسی می کردن. جالب بود که ورود هرگونه چمدون و کوله پشتی ممنوع بود و به همین خاطر، افراد زیادی کوله پشتیهاشونو همینطور گوشه ای روی هم ریخته بودن و رفته بودن! دو سه تا از این پست های بازرسی رو رد کردیم و البته امُن یجیب می خوندیم که امشب کسی هوس بمب منفجر کردن نکنه که در اون صورت داشتن پاسپورت ایرانی در شب بمب گذاری در نیویورک در انتهای لیست آرزوهای این حقیر قرار داره! 

کمی که نزدیکتر شدیم دیدیم که با اینکه دو ساعتی به مراسم مونده بود، از فاصله چند خیابون بالاتر ازدحام جمعیت به حدی بود که نزدیکتر نمیشد رفت. سردی هوا و شلوغی دست به دست هم داد تا در یک اقدام انقلابی متنبه شیم و تصمیم بگیریم این مراسم لهو و لعب رو کلُا بیخیال شیم و برگردیم خونه از تلویزیون تماشا کنیم! (خسسسته نباشیم واقعا!)

فردای اون روز یعنی روز سال نو، احتمالا تنها روزیه که نیویورک واقعا خلوته، مثل تعطیلات نوروز در تهران، و میشه تا حد خوبی همه جا رو به راحتی گشت و جای پارک هم نسبتا فراوونه. ما هم کمی گشت زدیم و در وال استریت هم تجدید پیمانی با آرمانهای بلند نظام سرمایه داری کردیم! فردا صبح هم عازم فیلادلفیا شدیم که مشروح ماجرا رو به نظرم باید به پست دیگری موکول کنم.

------------------------------------------

P.S1: این پست بیشتر شبیه جزوه های امتحان رانندگی شد تا سفرنامه. بجاش عکس زیاد داره که حوصله تون سر نره!

P.S2: صفحه مقالات و مطالب پیشنهادی بروز شده.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Accountability

پاییز امسال به برکت حضور یکی از دوستان قدیمی و بسیار عزیز، دو سه باری نیویورک شرفیاب شدیم. خونه ایشون اونور رودخونه Hudson هست که در حقیقت مرز بین ایالت نیویورک و نیوجرسی میشه و بنابراین، برای رفتن به Manhattan باید از روی رودخونه رد شد. دو تا راه بیشتر نداری: یا از تونل Lincoln سمت جنوب بری یا از روی پل George Washington در شمال منهتن. خلاصه گریزی از این دو رئیس جمهور محترم نیست! ما هم به احترام سن و سالشون، اکثر اوقات با ماشین از روی جناب George Washington رد می شدیم! پل دو طبقه ست که در هر طبقه تقریبا هشت باند داره. اندر نکات جالب اینه که برای هر بار عبور از پل باید 13 دلار (35 هزار تومن) ناقابل عوارض (toll) بدید. قابل توجه دوستانی که اتوبان قم-تهران رو 100 تومن میدن و هی غر می زنن! الان نگید: بابااااا اوووتووبانای آمریکا کجا این جاده خاکیای ایران کجا؟ اتفاقا بایستی به عرضتون برسونم که چاله چوله های این پل اگر بیشتر از اتوبان قم-تهران نباشه کمتر نیست.

درآمد روزانه (دقت بفرمایید روزانه!) در سال 2006 که مبلغ عوارض 6 دلار بوده 1 میلیون دلار میشده. به عبارتی، با عوارض 13 دلاری فعلی، درآمد سالانه این پل نزدیک به 800 میلیون دلار میشه! یعنی یک و نیم برابر قسط اول پولای بلوکه شده ایران.

از ویژگیهای منحصر بفرد دیگر این پل اینه که یکی از محبوب ترین مکانها برای خودکشی اهالی نیویورک محسوب میشود و در سال 2012، 43 نفر از روی پل پریدن پایین! (دو سه کلمه کلیدی پریدن پایین، نردبون، نجات در ادامه بحث زیاد استفاده خواهد شد...)

 

 

 به هر روی، اینهمه آسمون ریسمون نبافتم که سفرنامه نیویورک و فیلادلفیا رو عرض کنم، چه آنچه به دلایلی که در ادامه خواهید خواند فعلا دل و دماغش نیست و احتمالا در پست بعدی حتی ممکنه با سفرنامه فلوریدا ادغام بشن!

ماجرای این پل اون قسمتیش که به درد ما می خوره اینه که در مورخه 9 سپتامبر سنه 2013 میلادی، به دلایل ظاهرا نامعلومی، به مدت چهار روز یکی از ورودیهای پل که سه باند داره و از شهر Fort Lee در نیوجرسی وارد پل میشه تبدیل به یه باند میشه! یعنی دو باندش بسته میشه و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه رانندگی در ساعات شلوغ روی پل، چه رسد به اینکه سه باند بشود یک باند.

چند روز قبل عکس اول وال استریت ژورنال جناب Chris Christie فرماندار جمهوریخواه نیوجرسی بود که عرق بر جبینش نقش بسته بود. ماجرا از این قرار بود که بعد از چهار پنج ماه اخیرا گندش دراومده که دلیل بسته شدن باندهای پل، صرفا حال گیری از یکی از مسئولین دموکرات شهر Fort Lee بوده! یعنی چند تا از بروبچه های جمهوریخواه دفتر فرماندار محض خنده و ضد حال زدن به این بابا اومدن چند تا از این مخروطهای نارنجی رنگ ترافیکی رو برداشتن و دو باند رو بستن که ملت، خواهر مادر این بنده خدا رو بیشتر دعا کنن! 

بعد که این آقای Christie قصه ما (که یکی از شانسهای اول جمهوریخواهان برای انتخابات بعدی محسوب میشه) ماجرا رو فهمیده، گویا همه دور و بریهاشو جمع کرده و بهشون دو ساعت فرصت داده که هرچی می دونن بگن و بعد هم یک کنفرانس خبری گذاشته و همه رو از دم اخراج کرده و گفته علیرغم اینکه از ماجرا کاملا بی اطلاع بوده، مسئولیت ماجرا رو کاملا برعهده میگیره و از مردم عذرخواهی کرده:

"I am embarrassed and humiliated by the conduct of some of the people on my team. Ultimately, I am responsible for what happens under my watch."

حالا اینکه آیا بعدا گندش دربیاد که خودش هم دست داشته، یا اینکه این عذرخواهی صرفا به خاطر حفظ آبروش برای انتخابات 2016 هست یا هرچیز دیگه، به نظرم چندان اهمیتی نداره. چیزی که مهمه اینه که ایشون مردم رو احمق فرض نکرده و می فهمه که مردم هم می فهمن. 

حالا این سبک آمریکاییش بود، چند هزار مایل اونورتر در چین و ماچین وقتی یه همچین رسوایی های سیاسی رخ میده اول از همه یه کنفرانس خبری تشکیل می ده و فرد مقصر میگه: چینگ چونگ چانگ یائو ئی ئو ئا خخخخخخخخخ!

اون قسمت اول احتمالا یه چیزی تو مایه های ببخشید غلط کردم، قسمت خخخخخخ هم صدای خنده نیست صدای دست و پا زدن طرف بالای چوبه داره....

بازم چندهزار مایل تشریف ببرید اونطرف تر میرسید به مملکتی که بعضی عزیزان، سازمان متبوعشون که گند میزنه تا سه روز موبایل جواب نمی دن و بعدهم که تشریف میارن جلوی دوربین می فرماین: مشیت الهی بوده خخخخخخخخخ!

قسمت اولش رو ترجمه می کنم: بنده و همکارانم در سازمان آتش نشانی تهران بزرگ داریم هرساله حقوق می گیریم که مواردی که موفق به نجات حادثه دیدگان میشیم رو به تلاش خودمون و سایر موارد مثل سقوط دو کارگر زن به دلیل باز نشدن نردبان رو به مشیت الهی نسبت بدیم! قسمت خخخخخخ هم صدای چوبه دار نیست، صدای پوزخند این عزیز دل برادرست....

از اونجایی که بهترین راه پاسخگویی استفاده از شیوه استدلال گوینده برای پاسخگوییست، خداوند در قرآن در توصیف رفتار بنی اسرائیل توضیح می دهد که هرگاه بهشون خیری می رسید می گفتند این از جانب خود ماست و هرگاه به آنها شری می رسید اون رو به موسی و خدا نسبت می دادند. 

اگر اعصاب اضافی دارید می تونید مصاحبه خنده آور (بخونید گریه آور، تهوع آور) این مسئول محترم رو اینجا بخونید. ایشون ضمنا توضیح دادن که تشک باد هم موجود بوده منتها 6 دقیقه طول میکشیده تا باد شه و اون کارگران بیچاره 4 دقیقه بعد از رسیدن آتش نشانی افتادن پایین. یکی از دوستان توضیح بدن که چطور این عزیزان می دونستن 4 دقیقه دیگه قراره کارگران بیفتن پایین و لذا دیگه ارزش نداره تشک رو باد کنیم؟!

از این نمونه ها در کشور ماشاالله کم نداریم، از ماجرای وزیر آکسفورد خوانده مان بگیر و بیا تا این حادثه اخیر. نمی دونم چرا همه توی ایران همدیگر رو احمق فرض می کنن و فکر می کنن الان مثلا مردم هم واقعا پیش خودشون می گن: اوه! دیگه اگر تا الان ذره ای شک داشتم که سقوط این دو زن بیچاره از طبقه پنجم خواست و مشیت الهی بوده الان دیگه شکم به یقین تبدیل شد! البته به نظر من ایشون مقصر نیست، مسئول بالاسری این آقا مقصره که چرا حکم برکناریش رو درجا امضا نمی کنه. پیش بینی من اینه که اونی که حکم برکناریش قراره زده بشه، کسی نیست جز اون نردبان آلمانی لامصب که باز نشده!

یه نکته دیگه هم مرتبط با همین قضیه بگم: اوایل که اومده بودیم فرنگ، یکی از مسخره ترین چیزایی که به چشممون میومد وسواس یا به قولی سوسول بازی این غربیها در رعایت نکات ایمنی بود. اینکه مثلا تعمیرکار لوازم برقی وقتی میاد توی خونه کفشهاشو درنمیاده که یه وقت برق نگیردش، یا مثلا در ایالت ما، هر جایی که قراره حتی یه کار تعمیری روی جاده یا لوله آب و گاز و الخ در خیابون انجام بشه، بر اساس قانون ایالتی باید مأمور پلیس حضور داشته باشه و حداقل یه ماشین پلیس با چراغهای روشن میذارن که ملت ببینن و تصادف نکنن. یا مثلا هرجا تصادف بشه حتما باید پلیس، اورژانس و ماشین آتش نشانی هر سه تا حضور داشته باشن، صرف نظر از اینکه مثلا بنزین روی زمین ریخته یا نه.

یا مثلا اینکه اکثر ساختمونای قدیمی آمریکایی رو نگاه کنید نمای بسیار زشتی دارن و دلیلش اینه که کلی پله فلزی اضطراری روی دیوار ساختمون نصب شده (توی فیلما دیدید حتما) خلاصه که بعد از مدتی زندگی در اینجا و نگاه کردن به مملکت خودمون از بیرون، تازه فهمیدیم اونی که مغزش درست کار نمی کنه منم نه این فرنگیا!

یادمه یه بار که رفته بودم ایران، همون روز اول رفتم از قصابی روبروی خونه مون خرید کنم. همینطور که داشتم می رفتم چشمم به کارگری افتاد که داشت روی داربست های ساختمون نیمه کاره بغل قصابی کار می کرد و با مهارت خاصی ورجه وورجه می کرد. از اونجایی که هنوز اکسیژن فرنگ تو ریه هام بود و روحیه سوسولیم با شرایط ایران تنظیم نشده بود، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که این بابا چه جوری جرأت می کنه با این سرعت و بدون تجهیزات ایمنی بالا و پایین بره؟! هنوز چند ساعتی نگذشته بود که از خونه یه صدای گرووووپ شنیدم و پنجره رو که باز کردم دیدم جمعیت جمع شدن، بعدازظهر که از بقالی محل پرسیدم ماجرا رو، گفت که یکی از کارگرها از داربست افتاده و  ما بین هوا و زمین اول خورده به سیم برق و دچار برق گرفتگی شده، بعدهم خورده زمین و لت و پار شده....

اصولا یکی از مفاهیمی که خیلی برای ما ایرانیا جا نیفتاده اینه که اصلا لازم نیست مثلا هربار که سوار ماشین میشی تصادف کنی یا هربار که میری روی داربست با مغز بیای پایین یا مثلا همه انبارهای لباس هرروز آتیش بگیرن. صرفا کافیه که از مثلا 20 هزار باری که در عمرت سوار ماشین میشی یه بار ترمز بزنی و سرت بخوره به شیشه جلو تا ریق رحمت رو سر بکشی...

بگذریم... این پست خیلی دپرس کننده شد یه کم شیش و هشتی هم بنویسم من باب تغییر ذائقه خوانندگان محترم!

اولا که توصیه می کنم سریال شاهگوش رو ببینید، خیلی خوبه! توجه می فرمایید که این توصیه رو کسی می کنه که در بین این همه فیلم و سریال ایرانی فقط کلاه قرمزی تونسته نظرش رو جلب کنه! ولی این شاهگوش چیز خوبیه. بیش از همه اینکه معلومه روی تک تک اجزاءش از دیالوگ ها تا گریم و انتخاب بازیگر و طراحی صحنه و شخصیت ها با دقت و وسواس کار شده (کارگردان: آقای میرباقری!) و منم آدمیم که از دقت و وسواس لذت می برم. کلا یکی از چیزایی که توی ایران آدم رو آزار می ده اینه که تقریبا هیچ چیزی، از فیلم تلویزیون بگیر تا پروژه مشاوره مدیریت شرکت X تا متنی که توی روزنامه میخونی تا نحوه رانندگی راننده ها، با وسواس و دقت و موشکافی کار نشده و همه چیز بوی سرهم بندی میده. خود من هم تافته جدا بافته نیستم و کم توی زندگیم سرهم بندی نکردم، ولی اخیرا کمی بهتر شدم و تلاش می کنم مثلا اگر وبلاگ می نویسم، دیگه قَلَتِ عِملایی (!) نداشته باشه یا مثلا اگر قراره برای جایی اسلاید آماده کنم فونت پیش فرض رو به یه فونت معقول تغییر بدم و شکل و شمایل اسلایدها مرتب باشه.

 

بگذریم... خلاصه که این شاهگوش کم و بیش این حس رو به آدم میده که به جزئیات دقت شده و روش زحمت کشیده شده. اما یه دلیل مهمتر برای پیشنهاد من یا به قولی last but not least اینه که اگر صحنه ورود ارباب رجوع به کلانتری ملت رو ببینید، یه سرباز صفر سیبیلو دم در وایساده که هرکی میاد تو بهش میگه: یَک شوکولاتِه باخرِه که فوشارتا وِ تَه نَئیِه، اِگِر مِخِه باخرِه اِگِه نَمِخِه نَخرِه! 

ترجمه سبزواری به فارسی: یه شکلات بخورید که فشارتون به ته نیفته (پایین نیاد!)، اگر می خواید بخورید اگه نمی خواید نخورید.

خلاصه که اگه دو تا شخصیت محبوب توی سریال باشه، اولیش همین همشهریمونه دومیشم شهرام خنجری!

---------------------------------------------

P.S: امروز از دنده چپ بلند شده بودم و این پست همش شد غر زدن... عفو بفرمایید به بزرگی خودتان!

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Marketing

اگر چشماتونو باز کنید و ببینید داخل فروشگاهی هستید که روی دیوارش با خط نستعلیق (خط نستعلیقو من باب راهنمایی عرض کردم!) نوشته: "توقف بیجا مانع کسب است" می تونید حدس بزنید در چه کشوری هستید؟؟ بعععععله احححححسنتم! شما در ایران هستید!

حالا یه سوال دیگه:‌ باز فرض کنید چشماتونو باز میکنید و می بینید روی دیوار فروشگاه (بازم با خط خوش نستعلیق!) نوشته: "جنس فروخته به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود" اگه گفتید در چه کشوری هستید؟! اگه نوشته بود "نسیه و حساب دفتری نداریم حتی شما دوست عزیز" چی؟؟

بنده از خوانندگان باهوش این وبلاگ که جواب هرسه سوال رو درست دادن تِشکر (به کسر تاء) می کنم!

حالا سوالات بالا رو کمی سخت تر می کنم:

اگر بجای "توقف بیجا مانع کسب است" یه نفر جلوی فروشگاه بود که به شما خوش آمد می گفت و داخل فروشگاه موزیک دلپذیر بود و همه اجناس مرتب و تمیز جلوی چشم و در دسترس شما بود و فروشگاه مذکور خودشو تیکه پاره کرده بود (توضیح خواهم داد چگونه!) که شما چند دقیقه ای رو بیشتر در فروشگاه بمونید چی؟

اگه به جای "جنس فروخته به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود" نوشته بود: We will gladly accept returns made within 90 days of the purchase date چی؟

اگه به جای  "نسیه و حساب دفتری نداریم حتی شما دوست عزیز!" نوشته بود: We are glad to offer free layaway to our customers this holiday season چی؟1

جوابشو احتمالا می دونید دیگه... یا امریکا هستید یا تهران 1500!!

 چند روز قبل به یکی از دوستان می گفتم که اگر شما یکی دو سال تو امریکا زندگی کنید و فقط در زندگی روزمره تون کمی دقیق باشید و به جای درس خوندن هم فقط روزی یک ساعت وقت بذارید و روزنامه Wall Street Journal رو بخونید به اندازه دو تا مدرک MBA، مدیریت و بازاریابی و استراتژی و مالی و غیره یاد می گیرید، و انصافا اغراق نمی کنم. 

مثالهایی که راجع به فروشگاههای ایرانی و امریکایی زدم رو صد البته قبول دارم نمیشه نعل به نعل مقایسه و در ایران اجرا کرد (همه ما محدودیت های مالی یک بوتیک کوچک ایرانی رو در مقایسه با شرکتی در ابعاد Macy's می دونیم!) ولی معتقدم نکات خیلی زیادی برای یادگیری هست که اتفاقا در ایران هم قابل اجراست. من باب نمونه، اصولا برای شخص من قابل درک نیست که یه آدمی که کار و زندگی و معاشش در اینه که داخل مغازه ش بشینه و لباس بفروشه چطور می تونه وقتی مشتری وارد مغازه میشه حوصله نشون دادن دو تا جنس رو نداشته باشه! یا مثلا بگه: اگه خریداری جنسو بیارم! یا مثلا وقتی مشتری می پرسه اون کت شلوار نوک مدادیه چنده؟ بگه: گرونه!!!

خب برادر من کرکره رو بکش پایین برو خونتون دعا کن گونی اسکناس از اون بالا بیفته پایین، باور کن جواب میده (گشتم نبود، حالا شما بگرد شاید بود!!).

بهتره بیخیال غر زدن سر فرهنگ فروش توی ایران بشم که دل پری دارم. به جاش برخی از کارهای جالبی که شرکت ها در اینجا می کنن رو ذکر می کنم امید که تنی چند از صنف فروشندگان و مغازه داران این وبلاگ رو بخونن و سبب خیری شود... (یه کارکرد دیگه این مطالب هم اینه که بخونیم بعد بریم برای مغازه بغلیمون تعریف کنیم و نُچ نُچ کنیم که اوه خارج چقد خوبه و فردا صبح دوباره جواب سلام مشتری رو ندیم!)

 همونطور که گفتم، شاید مهمترین اولویت فروشگاه ها در اینجا حداکثر کردن زمانیست که مشتری در اونجا سپری می کنه، چون هرچه این زمان بیشتر بشه احتمال خرید کالا بالاتر میره. مثلا خیلی مهمه که اگر کسی از جلوی فروشگاه رد میشه و دودله که بیاد تو یا نه، کاری کنیم که ترغیب بشه بیاد داخل، که اگر اومد، تا همینجا موفقیت بزرگی نصیب فروشگاه شده!

چند تا از کارایی که شرکت ها می کنن تا زمان حضور شما رو حداکثر کنن و تا حد امکان شما رو با اجناس، نزدیک و صمیمی کنن از این قراره: اولا در فروشگاههای لباس در اکثر قریب به اتفاق موارد، تگ قیمت لباس که معمولا دور و بر یقه لباس هست رو میندازن داخل یقه. به عبارت دیگه، برای دیدن قیمت لباس شما نمی تونید از فاصله یک متری اقدام کنید، بلکه لازمه دستتونو بکنید تو یخه (همون یقه) لباس و برچسب قیمتی رو بیارید بیرون و قیمت رو ببینید. حالا حکمتش چیه؟ حکمتش اینه که در این فرآیند، شما ناخودآگاه لباس رو لمس می کنید و همین لمس لباس خودش شما رو به خرید یک گام نزدیک تر میکنه ( به عبارت دیگه احتمال خرید لباس توسط مشتری بالا میره). علمای بازاریابی نیک دانند که این تکنیک بخصوص برای بانوان محترم بسیار موثر افتد! توجه خواننده محترم و محترمه رو به این نکته جلب می کنم که هر روز احتمال داره هر لباس رو ده تا مشتری نگاه کنن و تگ قیمت رو از داخل لباس بکشن بیرون و توی یه فروشگاهی که مثلا 50 هزارتا لباس داره، حجم کاری که کارکنان بخت برگشته باید برای برگردوندن تگ قیمت به داخل لباس انجام بدن رو خودتون حساب کنید!

چندی پیش رفته بودیم Macy's برای خرید لباس، وقتی پول لباسا رو حساب کردیم، خانم فروشنده گفت امروز یه offer داریم که اگه لباس ها رو بذارید پیش ما و هفته بعد تحویل بگیرید، 20% دیگه می تونم بهتون تخفیف بدم. اول دوزاریم نیفتاد ولی بعد که ذهن فایننسی رو مثل بختک انداختم رو قضیه، برام روشن شد که کشوندن مشتری به فروشگاه (برای دیدن اجناس جدید و احتمالا خرید کالاهای جدید) برای فروشگاه به اندازه 20%  تخفیفی که داده می ارزه.

یه تجربه بامزه دیگه هم هفته قبل اتفاق افتاد: یه داروخانه زنجیره ای در امریکا هست به نام CVS (اوضاع سهامش هم بسیار خوبه اگر علاقمند به سرمایه گذاری بودید!) که البته داروخانه که چه عرض کنم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داره! هراز گاهی برای من ایمیل های تبلیغاتی و تخفیف و غیره میفرسته. چند روز قبل ایمیل زده بود که پاشو بیا که جوجولات خوشمزه m&m مجانی برات داریم! خدمت دوستان عرض کنم که در دنیای سرمایه داری، این شرکت ها برای یک سنت هم حساب و کتاب وجود داره و این شرکت ها عاشق چشم و ابروی رعنای بنده نیستن! خلاصه که هدف کشوندن امثال من به اون فروشگاهه به امید خرید چند کالای دیگه همزمان با دریافت جوجولات (زهی خیال باطل! خبر ندارن گیر چه موجودی افتادن!!)

اصولا یکی از روشهای رایج برای جذب مشتری اینه که شرکت ها هر از گاهی یک کالا رو با تخفیف خفن (طوری که شیرین روش ضرر می دن) تخفیف می زنن تا مشتری رو بکشونن فروشگاه به این امید که چند تا جنس سودده دیگه هم کنارش خریداری کنن. این فروشگاه CVS هم که هر وقت فاصله مراجعه من بهش از دو یا سه هفته بیشتر بشه فورا یه ایمیل میزنه که تخفیف 20 تا 25% روی خرید بعدیت داری و جون مادرت پاشو بیا...

یه نکته دیگه هم که گفته بودم اینه که تقریبا همه فروشگاه ها کالای فروخته شده رو در بازه نسبتا طولانی (مثلا دو تا شش ماه) از مشتری پس می گیرن، بدون هیچ چونه  و سوالی. برای بعضی فروشگاه ها مثل فروشگاه های لباس لازمه که لباس برچسب فیمتیش روش باشه که نشون بده استفاده نشده. بعضی دیگه مثل همین CVS یا مثلا Costco کالای استفاده شده رو هم بدون هیچ سوالی پس می گیرن. مثلا اگر کالایی رو استفاده کردید و باهاش حال نکردید می تونید ببرید پس بدید و پولتون رو دریافت کنید. همونطور که عرض کردم، دلار که چه عرض کنم سنت سنتش هم برای این شرکتا حساب و کتاب داره! منتها نشستن مغزشونو به کار انداختن و به این نتیجه رسیدن اگر اجناس رو پس نگیرن، مشتری هنگام خرید بسیار محتاط خواهد بود و به احتمال زیاد اجناسی رو که راجع بهشون دودل هست رو بیخیال میشه و مثلا 30% کمتر میخره. اما با وجود امکان پس گرفتن اجناس، اون 30% مشتری ها خریدشون رو می کنن به امید اینکه اگه نخواستن، پس می دن ولی درصد بسیار کمی بعدا یادشون می مونه و یا حال و حوصله پس دادن این اجناس رو دارن. خلاصه که اگر فروشنده هستید، (البته با رعایت یک سری ظرافت ها) به نظرم اتفاقا کاملا باید راغب باشید که مشتری جنس رو ببره و حتی احیانا پس بیاره.

یه تجربه دیگه هم بگم و عرضم تمام! چند شب قبل دستور خرید یک فروند جاروبرقی توسط عیال صادر شد! بنده هم همچون سروان یکمی که از فرمانده کل قوا اطاعت امر میکنه، به همراه عیال به فروشگاه SEARS روانه گشتم. توضیح اینکه SEARS فروشگاه زنجیره ای بزرگی در امریکا و کاناداست که از لباس تا لوازم خانگی و ماشین چمن زنی داره. ضمن اینکه اوضاع شرکت چندان خوب نیست و قیمت سهامش به شدت افت کرده و خلاصه در رقابت تنگاتنگ تا حدی بازنده بوده. پول جاروبرقی رو که پرداخت کردیم، گفتن برید طبقه پایین و مقابل انبار، رسید رو به دستگاه ارائه کنید تا کالا رو دریافت کنید. رفتیم و رسید رو به دستگاه نشون دادیم و اسم ما روی مونیتور بالای سرمون نشون داده شد و کنار اسممون یه تایمر شروع به کار کرد. هیچ خبری از موجود زنده نبود. همینطور به در و دیوار نگاه می کردم که چشمم به تابلوی زیر افتاد (بعد از خوندنش تصمیم گرفتم ازش عکس بگیرم):

 

اگر واضح نیست این رو نوشته:

It is our goal to serve very customer within 5 minutes. If we do not attain this goal, a coupon for $5 off your next regular or sale-priced purchase will print for you at the kiosk. 

با صرفنظر از جزئیات، ترجمه اش از این قراره:

"هدف ما این است که به تمام مشتریان در عرض 5 دقیقه خدمت رسانی کنیم. اگر به این هدف نرسیم، دستگاه یک کوپن 5 دلاری تخفیف را برای شما پرینت خواهد کرد که در خرید بعدیتان می توانید از آن استفاده کنید."

کنجکاو شدم ببینم چیکار می کنن. نگاهم به تایمر کنار اسمم بود. حدود دو دقیقه که رد شد، یه خانومی که به نظر مدیر فروشگاه بود، از اتاق بغلی که پنجره ش ظاهرا آینه ای بود ولی میشد فهمید که از داخل اتاق، بیرون قابل رویته (همونی قدیم بهش می گفتیم: من درش پیدا، اونورش پیدا!!) اومد بیرون و رسید رو از من گرفت و با سرعت رفت داخل انبار. یک دقیقه بعد هم جنس رو دریافت کردیم! 

دقت می فرمایید که این شرکت الان شرکتیه که نسبت به رقبا ضعیفتر عمل کرده و بخش بزرگی از سهم بازارش رو از دست داده، دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل....

****************

چند نکته قبل از پایان:

1- صفحه مقالات و مطالب پیشنهادی چند بار آپدیت شده.

2- یک صفحه جدید به نام یادداشتها و مطالب من در روزنامه ها و وبسایتها ایجاد کردم که هرازگاهی مطلبی اینور اونور می نویسم رو در اینجا قرار میدم.

3- سفرنامه نیویورک و فیلادلفیا و کنفرانس American Finance Association انشاالله در پست بعدی.

4- بیالاخره وارد بازار بورس اینجا هم شدیم و وال استریت رو ریختیم بهم! ماجرای اونهم بماند واسه بعد.

والسلام!

*****************

پاورقی:

1- Layaway روشی برای خرید کالاست که فروشگاه به شما تعهد می ده کالای موردنظر رو تا تاریخ مشخصی (و در قیمت مشخص) برای شما نگه داره تا هر زمان خواستید پول رو پرداخت و کالا رو دریافت کنید. علاوه بر Layaway فروش قسطی هم در فروشگاه های بزرگ مثل Amazon و Walmart وجود داره.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Cheating

پیرو پست قبلی باید خدمتتون عرض کنم که تنها رقیب جدی بنده در زمینه به خاک سیاه نشوندن شرکت ها با استفاده از تخفیف، ملت غیور و همیشه در صحنه چین و ماچین هستند. اگر در امریکا قصد خرید لباس دارید براتون یه توصیه دارم: وارد فروشگاه لباس مثلا Macy's که شدید به جای نگاه کردن به لباسا بگردید چینی پیدا کنید. بعد همینطور تعقیبشون کنید تا ببینید چطور میشه توی فروشگاه درندشت (اگه Macy's رفته باشید تا حدی متوجه مفهوم "لباس فروشی درندشت" میشید) چطوری می تونن لباسهایی با 80% تخفیف رو شناسایی کنن. البته کار به اینجا هم ختم نمیشه! تعقیب و گریز رو ادامه بدید تا زمانی که برن برای حساب کردن پول لباسا. اونجا که می رسن تازه دست می کنن داخل کیف و شونصد تا کوپن تخفیف و promotion و offer رو می کنن طوری که معمولا فروشنده گیج میشه و مثلا اگه یه کوپن رو میگه تخفیفش قابل اعمال روی این کالای خاص نیست فورا شصت تا دیگه براش رو می کنن. سرتونو درد نیارم معمولا آخرش که میان بیرون علاوه بر لباس، یه پولی هم دستی از طرف می گیرن...

چند روز قبل که توی office نشسته بودیم، با دو تا از همدوره ای هام، یه پسر امریکایی و یه دختر چینی مشغول صحبت بودیم راجع به برنامه های سفرمون در تعطیلات کریسمس و زمستون. رفیق امریکاییمون که طفلکی قصد سفر به جزیره ای در دریای کارائیب به نام Aruba داشت (الهی بمیرم رحمم میاد واقعا!) بعد که صحبت شد، گفتم برای ژانویه بلیط رفت و برگشت به فلوریدا با American Airlines رو نفری 130 دلار گرفتم. آقا اینو ما گفتیم و لپ های این هم آفیسی چینیمون هی سرخ شد و هی سفید شد و چند بار پشت سرهم گفت تو چطوری تونستی همچین قیمتی پیدا کنی؟! من چک کردم 250 تا کمتر نبوده و .... خلاصه خواستم عرض کنم که مبادا پست قبلی این شائبه رو ایجاد کنه که تخصص ما فقط در زمینه رزرو هتله. نخیر! هتل، پرواز، کل پکیج سفر رو handle می کنیم! اگه دکترای فاینانس جواب نده plan B ما یه آژانس مسافرتیه...

اندر احوالات دیگر هم که یکی دو تا برف نسبتا خوب تا به حال اومده و هوا هم البته مثل همیشه نوسانیه. در عرض سه چهار روز از +18 تا -12 رو تجربه می کنیم! اینجا برف که میاد، هنوز میخواد بشینه رو زمین این ماشینای برف روب شروع به کار می کنن و معمولا اجازه نمیدن کار به فردا صبح بکشه. عیال هم که هی این از خدا بی خبرا رو نفرین می کنه که چرا نمیذارن برف بشینه رو زمین!

یکی از فواید برف اینه که می تونی بفهمی تعداد خانوارهایی که چندماشینه هستن در امریکا چقدر زیاده! چون مثلا اگر جلوی یه خونه 4 تا ماشین هست، یکی دو تاش رو اول صبح تمیز می کنن و معلومه که باهاش سرکار می رن. اما بقیه روزها زیر برف می مونه و مشخصه مال همون خونواده ست و استفاده فوری نداره. 

یه کار جالبی که اینجا می کنند اینه که خیلی از مردم وانت دارن (اینکه مردم وانت دارن کار جالبه نیست، منظورم ادامه مطلب است!) و دولت به جای اینکه شونصد تا پرسنل و ماشین برف روب خودش استخدام کنه و کل سال حقوق بده به خاطر یه هفته کار توی زمستون، تعدادی از این جماعت وانت دار رو به صورت ساعتی به کار می گیره و اونا هم توی زمستون یه برف روب جلوی ماشینشون نصب می کنن و به دولت کمک می کنن. به این ترتیب، با هزینه خیلی کم برای دولت خیابونا به سرعت برق تمیز میشه.

 

 عرض کنم که... وقایع اخیر من رو بر اون داشت که ادامه این پست رو راجع به یکی از موضوعاتی که همیشه موردبحث ما ایرانیا بوده بنویسم. شما وقایع اخیر رو مثلا بگیرید هجوم ایرانی ها به صفحه فیس بوک مسی یا مثلا ایجاد یک صفحه دیگری برای عذرخواهی از مسی! (نظر شخصی من اینه که این دومی از اولی تابلوتره!). اصولا ما ایرانیا به دسته تقسیم میشیم: دسته اول معتقدن که ما ایرانیا بی فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم. دسته دوم هم معتقدن که ما "آریایی ها" با فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم! دسته سومی هم البته هستن که تعدادشون از اون دو دسته بالا خیلی کمتره و معتقدن ما ایرانیا نه خیلی بافرهنگ تر و نه خیلی بی فرهنگ تر از بقیه هستیم، بلکه در مواردی بافرهنگ تر و در مواردی بی فرهنگ تر از بقیه ملل هستیم. احتمالا خودتون حدس می زنید که من خودمو جزو دسته سوم می دونم.

هر کدوم از این سه گروه هم استدلال ها و شواهد خاص خودشون رو دارن. مثلا راجع به دسته اول، مدتی قبل توی وبلاگ از یه راننده تاکسی در تهران نوشتم که با آب و تاب داشت برام توضیح می داد که دوستش به حضرت عباس قسم می خورده که توی ارمنستان، یه سگه که با صاحابش داشته میرفته، به محض رسیدن به چراغ قرمز وایساده و منتظر شده که چراغ سبز بشه و خلاصه ارمنستان یه همچین سگ های باشعوری داره! بماند که خود جناب راننده در همون حین که داشت این ماجرا رو تعریف می کرد n مورد از قوانین راهنمایی رانندگی رو نقض می کرد و اینکه حوصله نداشتم بهش توضیح بدم که آخه برادر من! سگ موجودیست که دنبال صاحبش میرود و دلیل توقف سگ، توقف صاحابش بوده و اگه صاحابش سرشو مثل سگ (!) مینداخت پایین و چراغ قرمز رو رد می کرد، خب آقا سگه هم دنبال صاحابش می رفت.

دسته دوم هم به مثالهایی مبنی بر اینکه هر از گاهی یه نفر توی امریکا تفنگ برمیداره و چند تا آدم بیگناه رو به رگبار می بنده اشاره می کنن و فکر می کنن الان توی امریکا مردم از گوشت همدیگه ارتزاق می کنن و شبها با Shotgun می رن شکار انسان!

بنده از باب "خیر الامور اوسطها" نمونه هایی رو ذکر می کنم که موضع خودم رو روشنتر کرده باشم (!).

تابستون امسال که برای تعطیلات به سبزوار رفته بودیم، از قضا اجاق گاز خونه مون در سبزوار خراب شد و مأموریت خطیر تعمیرش به بنده محول شد. اجاق رو بردم به یه کاروانسرای قدیمی مرکز شهر که یه مغازه تعمیر اجاق گاز اونجا بود. (کاروانسرا میشه گفت پاساژهای پونصد سال قبله، یه چیزی تو مایه های شکل زیره که دور تا دورش مغازه های مختلفه و هنوز چندتاییش توی سبزوار ما باقی مونده)

داخل مغازه که رفتم، طرف طبق برخورد رایج در فروشگاه ها و مغازه های ایرانی، سرشو به زور بالا اورد و با بی میلی نگاهی به اجاق گاز کرد و گفت: دو تا شیرش خرابه و قابل تعمیر نیست و باید کلا عوض بشه، میشه 20 تومن. برداشت اولیه م از طرز برخورد و صحبتش این بود که خب یه مشتری گیرش اومده و حالا احتمالا میخواد بتیغه که میگه قابل تعمیر نیست. ناچار قبول کردم و قرار شد عصر برگردم. عصر که رفتم و 20 تومن رو گذاشتم روی میزش 15 تومن رو بهم برگردوند که: شیرها رو بررسی کردم و نیاز به تعویض نبوده و هزینه ش هم میشه 5 تومن. خیلی متعجب شدم که چرا وقتی میتونست منو 20 تومن شارژ کنه اینکارو نکرد. خواستم از باب تشکر 5 تومن دیگه بدم که هرکار کردم قبول نکرد و گفت که دستمزدش 5 تومنه و بیشتر نمی گیره!

از مغازه که بیرون اومدم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود: فرض کن الان تو یه کشوری مثل آلمان بودی و همین اتفاق برات می افتاد. تا قیام قیامت سر هر سفره مهمونی که مینشستی از صداقت و وجدان کاری آلمانیها تعریف می کردی و به به و چه چه می کردی ولی الان که همچین اتفاقی توی سبزوار توسط یه آدم معمولی برات افتاده احتمالا تا عصر فراموشش می کنی1! خلاصه تجربه آموزنده ای بود... در ضمن همونطور که قبلا گفته بودم من هرجا سرویس خوب بگیرم در این وبلاگ تبلیغ می کنم، اگر احیانا اجاق گازتون در سبزوار خراب شد خبرم کنید تا آدرس بدم!!

از اونطرف هم، موارد خیلی زیادی هست که آدم رو شرمنده می کنه: از وضعیت رانندگیمون که به عابر پیاده مریض و پیر هم رحم نمی کنیم، تا حمله به صفحه فیس بوک مجری قرعه کشی جام جهانی و لیونل مسی بگیر تا نحوه برخوردمون با افغانیها (که راجع به این آخری باید حتما یه پست جداگانه بنویسم..) که به همه چیز شبیهه غیر از تمدن 2500 ساله...

از باب رعایت عدالت، اینجا هم موارد خوب و بد خیلی زیادی هست و نه اونقدری که ملت جوزده توی "بفرمایید شام" تعریف و به به و چه چه می کنن ایده آله و نه اونقدری که برخی عزیزان داخل کشور فکر می کنن بده. مخلوطیست از خوبی و بدی که البته حاکمیت قانون باعث شده بدیهاش عمدتا به سطح جامعه بروز نکنه. به قول حضرت خودم: "غرب جاییست که خیابانهایش به خوبی و تمیزی خانه های ایرانیست و خانه هایش به بدی و کثیفی خیابانهای ایرانی".

از دانشگاه که به خونه میام، بخش آخر مسیر رو از اتوبانی به نام US-1 میام که از ساعت 2 بعد از ظهر به بعد تا 8 شب ترافیک نسبتا سنگین داره (رنگ آبی مسیر خونه تا دانشگاه، ناحیه قرمز محدوده اتوبان موردنظر!)

 دلیل ترافیک هم اینه که یه جایی، اتوبان از سه باند به دو باند تبدیل میشه. حالا نکته اینه که روزایی که ترافیک سنگینه و مردم مثلا 20 دقیقه توی ترافیک می مونن، کم کم اثرات بی حوصلگی و عصبانیت رو میشه دید و بارها دیدم بعضیا میندازن تو شونه سمت راست جاده (که مثلا قراره لاین اضطراری باشه و کسی حق داره بره) و تخت گاز میرن تا مثلا یک کیلومتر جلوتر که خروجی موردنظرشون هست. یکی دو مورد هم دیدم که ملت رسما چراغ قرمز رو رد کردن و خلاصه، اگر این سفر به خدمت اون راننده تاکسی محترم شرفیاب بشم حتما براش توضیح می دم که فرهنگ ترافیک در امریکا اصلا و ابدا به پیشرفتگی ارمنستان نیست! البته این رو هم اضافه کنم که شهر بوستون نسبت به سایر شهرهای امریکا از نظر رانندگی کمی بی نظم تره و نمونه خوبی از کل امریکا نیست. (اینکه چرا اینطوره، یه پست جداگانه میخواد و حتما راجع بهش می نویسم.) مجموعا برداشت من از اینجا اینه: اگر این امریکاییها هم قرار باشه یکی دو هفته توی خیابونای مملکت ما و با ماشینای ما رانندگی کنن، اگر از ملت ما بدتر نشن، بهتر نخواهند بود! (بازهم اینکه چرا همچین برداشتی دارم رو در همون پست خواهم گفت!)

 یه نمونه هم از خوبیهای اینجا بگم که بالانس رو رعایت کرده باشیم: اولا خدمت شما عرض کنم که جوانان غیور ایرانی نه تنها در زمینه گرفتن تخفیف از هتل ها و ایرلاین ها به رکوردهای جهانی دست پیدا کردن، بلکه در زمینه سرعت تصحیح برگه های امتحانی هم به دستاوردهای جدیدی دست یافتن! به گزارش واحد مرکزی خبر، یکی از دانشجویان نخبه ایرانی (که اسم نمی برم...) پریروز 100 تا برگه امتحانی (تشریحی با 11 سوال!) رو در کمتر از 24 ساعت تصحیح کرد! استثنائا این دفعه دلیلش تنبلی و گذاشتن به دقیقه نود نبود، بلکه امتحان در دو گروه برگزار میشد که گروه دوم روز جمعه امتحان داشتن و روز شنبه هم آخرین مهلتی بود که اساتید باید نمرات رو ارسال می کردن، توضیح اینکه اینجا درست مثل مملکت ما (!) اساتید به شدت روی این مهلت دانشگاه حساسن و اگه اندکی تأخیر کنن، کاملا دهنشون سرویس میشه از سوی دانشگاه. خلاصه که تا 6 صبح شنبه مشغول تصحیح برگه بودم. اندر عجایب دیگر امتحان این بود که کلا درس در قالب دو گروه ارائه میشد که یک گروه روز چهارشنبه، و گروه دوم روز جمعه امتحان داشتن و سوالات هر دو گروه کاملا یکسان بود!!! یه لحظه تصور کنید یه همچین اتفاقی قرار بود مثلا در دانشگاه شریف بیفته....

به هر روی، بعد از تصحیح برگه ها و موقع وارد کردن نمرات در فایل Excel تصمیم گرفتم یک فرضیه مهم رو تست آماری کنم. به جای وارد کردن نمرات طبق ترتیب اسامی، نمرات دو گروه رو در دو ستون مجزا وارد کردم و این فرضیه رو تست کردم: میانگین نمرات گروه جمعه باید به طرز معناداری بالاتر از گروه چهارشنبه باشه چون گروه جمعه سوالات رو از گروه چهارشنبه خواهند پرسید.

نتیجه تست این بود: میانگین نمرات گروه چهارشنبه 158 (از 200) و میانگین گروه چمعه 159 یعنی عملا هیچ تفاوت فاحشی بین نمرات این دو گروه نبود! برای دوستان آمار و اقتصاد خوانده، تفاوت این دو میانگین رو تست آماری کردم و معنادار نبود (t-stat 0.5!) خلاصه که راستی آزمایی جالبی بود که دو گروه همکلاسی که امتحان کاملا یکسان رو در دو روز مختلف دادن، نمرات یکسانی گرفتند...

---------------------------------------------------------

1- دلیل روانشناسیش به نظرم اینه که انسانها اون تصاویر ذهنی یا stereotype هایی که از کشورها یا اشخاص و اشیاء مختلف در ذهنشون می سازن رو به این راحتی نمی خوان تغییر بدن و شواهدی که خلاف اون باشه رو نادیده می گیرن و اگر اشتباه نکنم بهش Cognitive dissonance می گن. مثلا در ذهن همه ما ایرانیا اینه که آلمانیها بسیار سخت کوشن و خب تا حد خوبی هم بیراه نیست، ولی یادمه یکی از دوستان آلمانیم در هلند مدتها با ما بحث می کرد که انقدرها هم که فکر می کنید همه آلمانیها اینطوری نیستن.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Purchasing Power

قبل از شروع: صفحه "مقالات و مطالب پیشنهادی" بروز شده.

از معجزات خداوند تبارک و تعالی اینست که این موجود دوپا یعنی انسان را به هزار و یک مدل آفریده و انواع و اقسامش رو در این زمین قرار داده. هرچیزی که به انسان مربوط میشه رو اگر نگاه کنید طیف وسیعی از افراد رو میشه یافت. از جنبه های ظاهری گرفته تا ویژگیها و خلق و خوهای مختلف. حتما برای شما هم پیش اومده که یک لباس از نظر شما "عجق و وجق" رو در یه فروشگاه میبینید و پیش خودتون میگید: دیگه اونی که اینو میخره و میپوشه چه موجود شاخداریه! دو دقیقه بعد یکی رو می بینید که عدل میاد همونو میخره و به به و چه چه هم میکنه. یا مثلا یه ماشین مثل این ماشینو می بینی میگی اه! این شرکته دقیقا چی فکر کرده که یه همچین قوطی کبریتی ساخته. (توضیح اینکه اسم این ماشین هم یه چیزی تو مایه های قوطی کبریته: Cube!) بعد هر از گاهی یکیو می بینی تو خیابون با افتخار سوار این ماشین شده!

همینطور، نحوه تصمیم گیری ملت برای خرید خونه و ماشین و انتخاب همسر و رزرو هتل با همدیگه فرق داره و یه توزیع احتمال جالب داره. مثلا همین آخری یعنی رزرو هتل رو درنظر بگیرید: افراد مختلف طیف متنوعی از رویکردها رو برای رزرو هتل دارن. بعضیا برای رزرو هتل به وبسایت booking.com میرن و مثلا اولین هتل سه ستاره ای که می بینن رو book می کنن. عده دیگری هستن که هتلی رو که انتخاب می کنن در یک وبسایت دیگه مثل hotels.com هم چک می کنن تا هرکدوم اون هتل رو به قیمت ارزونتر میده رزرو کنن. یه عده هم هستن که به اصطلاح در دُم (tail) توزیع قرار دارن. اینا از اونایی هستن که به اصطلاح از لیمو لیموناد می گیرن، با یه تومن صد تومن قدرت خرید (purchasing power) ایجاد می کنن، پدر صاب بچه رو درمیارن، به زبان اقتصادی اضافه رفاه مصرف کننده رو ماکزیمم می کنن. 

برای توضیح رفتار این عده، از مفهوم اضافه رفاه مصرف کننده (Consumer surplus) استفاده می کنیم. خیلی ساده، اضافه رفاه مصرف کننده ما به التفاوت حداکثر پولیست که مصرف کننده حاضره برای خرید یک کالا یا خدمت پرداخت کنه و پولی که عملا پرداخت می کنه. از اونطرف، اضافه رفاه تولیدکننده (Producer surplus) ما به التفاوت حداقل قیمتی ست که تولیدکننده حاضره کالا یا خدمت رو به اون قیمت بفروشه و پولی که نهایتا از مصرف کننده دریافت می کنه. هر مبادله اقتصادی، در حقیقت دعواییست بین تولیدکننده و مصرف کننده بر سر نحوه توزیع اضافه رفاه مصرف کننده و تولید کننده بین دو طرف معامله. مثلا اگر شما برای رزرو یک اتاق هتل حداکثر 200 دلار حاضرید پرداخت کنید و هتل هم حداقل قیمتی که حاضر می بود به ازاش اتاق رو به شما بده (و کمتر از اون ترجیح می داد اتاق خالی بمونه) 50 دلار بود، قیمت مبادله تعیین می کنه که چقدر اضافه رفاه گیر تولیدکننده بیاد و چقدر گیر مصرف کننده. مثلا اگر نهایتا اتاق هتل 110 دلار تعیین بشه، 90 دلار (110-200) اضافه رفاه گیر مصرف کننده میاد، 60 دلار (50-110) اضافه رفاه هم گیر هتل. یا مثلا اونی که فورا از booking.com هتل رو به قیمت 170 دلار رزرو می کنه فقط 20-30 دلار اضافه رفاه گیرش میاد. اونی که دو سه تا وبسایت دیگه رو هم چک می کنه 150 دلار پول میده و 50 دلار اضافه رفاه گیرش میاد. اونایی هم که در دُم توزیع قرار دارن، با استفاده از تاکتیک هایی 70 دلار پول می دن و 130 دلار اضافه رفاه گیرشون میاد. یه عده هم هستن که یه چیزی اونور از دُم هستن! اونا قادرن اتاق رو 40 دلار بگیرن و 160 دلار اضافه رفاه دریافت کنن و منفی 10 دلار هم اضافه رفاه گیر هتل میاد. به عبارت دیگه، اگه نگهداری هتل 50 دلار هزینه داشته، فقط 40 دلار گیر هتل میاد! همانطور که عرض کردم، از معجزات الهی اینه که اگر همه افرادی که هتل رزرو می کنن از این نوع بودن، بیزنس هتلداری به خاک سیاه می نشست و سنگ روی سنگ بند نمیشد...

 ناگفته پیداست که ایرانی جماعت در دُم توزیع قرار دارن و دنبال هر سوراخ سمبه ای می گردن که اضافه رفاهشونو حداکثر کنن. جماعت فایننس خونده هم احتمالا یه جایی اونورتر از دُم توزیع قرار دارن ( همونایی که 40 دلار پول هتل میدن!) حال خود قضاوت کنید بنده که در فصل مشترک این دو دسته هستم چه موجودی باید باشم! بزنم به تخته در بین دوستان شهره هستم به ایجاد قدرت خرید در حد حقوق استادی با حقوق دانشجویی! همواره شاه بیت دوستان ماست که اگر همه مصرف کننده ها مثل این بنده بودن، شرکت های چندصد میلیاردی آمریکایی به طرفه العینی به خاک سیاه مینشستن! 

 از اونجایی که در Harvard business school گفته میشه بهترین روش انتقال مطالب، استفاده از موردکاویست، بنده هم با یک موردکاوی موضوع رو روشنتر می کنم: فرض کنید میخواید برای ماه ژوئن به مدت سه روز یک هتل در پاریس رزرو کنید. به وبسایت booking.com مراجعه می کنید و هتلای مختلف که توی بودجه تون جا می گیرن رو نگاه می کنید و چند مورد مناسب هم می بینید. آیا هتل رزرو می کنید؟ نه!

میرید یکی دو تا وبسایت دیگه مثل hotels.com و expedia.com رو هم می بینید و مظنه بهتری دستتون میاد. آیا هتل رزرو می کنید؟ نه!

میرید یه وبسایتی به نام hotwire.com که سیستم blind booking داره: به شما روی بعضی هتلها تخفیف میده، اما به جاش نام هتل رو قبل از خرید کامل برملا نمی کنه. ماجرا از این قراره که بعضی هتلها میخوان روی اتاقهای خالیشون تخفیف بدن ولی نمی خوان علنی این کارو بکنن که قیمتاشون شکسته شه. توی hotwire می تونید هتلها رو بدون نام رزرو کنید. البته جهت اینکه مشتری کاملا چشم بسته نباشه، محله ای که هتل درش قرار داره رو مشخص می کنه تا بدونید در کدوم ناحیه شهر دارید هتل می گیرید. ضمنا امتیاز هتل رو از یه وبسایتی به نام TripAdvisor هم ذکر می کنه. خلاصه سرچ می کنید و می بینید یه هتل پیشنهاد داده شبی 99 دلار و ادعا می کنه که قیمت اصلیش شبی 357 دلار بوده. 72% تخفیف! چشاتون برق میزنه! آیا هتل رو رزرو می کنید؟ نه!

شما فایننس خوندید و می دونید بازده بیشتر تنها در ازای ریسک بالاتر به دست میاد. پس اگر ریسک بالاتری می کنید (رزرو کردن بدون دانستن نام هتل) که تونستید بازده بالاتری کسب کنید هنری نکردید. هنر اینه که بدون ریسک بازده بالا کسب کنید (که در فایننس بهش آلفا می گن!) 

پس با دقت بیشتری صفحه توضیحات این هتل بی نام و نشان رو بررسی می کنید. سه تا عکس از اتاق های سه تا هتل مختلف گذاشته که میگه هتل شما یکی از اینهاست (برای اینکه یه ایده ای بده به شما که مثلا اتاق خوبیه و غیره و ذلک!) دینگ ! (ایکیوسان) روی عکس ها کلیک راست می کنید و عکس رو ذخیره می کنید. گوگل یه قابلیت خارق العاده داره که میشه درش عکس رو سرچ کرد! یعنی عکس رو بهش میدید و میگرده وبسایتهایی که دقیقا همون عکس رو دارن پیدا میکنه. عکس اولین اتاق رو سرچ می کنید و یکی از لینک های پیداشده توسط گوگل، همون هتل در booking.com هست. قیمت اتاقها و کیفیت هتل رو چک می کنید. دو تا عکس احتمالی دیگه رو هم چک می کنید. هر سه گزینه هتل های خیلی خوب و تر و تمیزی هستن. آیا هتل رو رزرو می کنید؟ نه!

تا حالا ریسک رو اندکی کاهش دادید ولی به صفر نرسوندید. مرحله بعد چک کردن آدرس هتلهاست. آدرسها رو روی googlemap پیدا می کنید و با ناحیه مشخص شده در نقشه hotwire مقایسه می کنید تا بلکه بعضی از هتلها خارج از اون ناحیه باشن و مطمئن شید که اون هتل موردنظر نیستن. تیرتون به سنگ می خوره و هرسه تا توی اون ناحیه هستن... آیا بی خیال میشید و هتل رو رزرو می کنید؟ نه!

میرید امتیاز TripAdvisor رو برای هر سه تا هتل چک می کنید و می بینید تنها یکی از اون سه گزینه هست که امتیازش دقیقا همونه. پس مطمئن میشید که کدوم هتله و می بینید که قیمت booking.com واقعا 3 برابر پولیست که دارید می دید. آیا خوشحال میشید که 70 درصد تخفیف بدون ریسک گرفتید و هتل رو رزرو می کنید؟ نه!

یادتون میاد که یه کارت اعتباری از Discover دارید. وارد وبسایت Discover که بشید یه offer خوب داره و اون اینکه با برخی شرکت ها قرارداد داره که اگر کسی از طریق وبسایت Discover وارد وبسایت اونا شد و با کارت اعتباری Discover از اونا خرید کرد، 5% ارزش خرید رو جایزه (cashback) میده. سریع وبسایت discover رو باز می کنید و در لیست وبسایت های مشمول 5% جایزه، hotwire.com رو پیدا می کنید و همون هتل رو با همون ترتیب قبل پیدا می کنید تخفیفتون رو به 77% می رسونید! آیا دیگه خوشحالید که 77% تخفیف گرفتید؟ نه!

یادتون میاد که اگه جایزه (cashback) که از Discover گرفتید رو به جای دریافت نقدی، تبدیل به کارت هدیه از برخی شرکت ها و فروشگاه های خاص کنید، 10% روی مبلغ جایزه، جایزه می گیرید! پس جایزه دریافتی به خاطر خرید هتل رو به صورت کارت هدیه از فروشگاه Macy's دریافت می کنید تا 10% هم روی اون جایزه بگیرید! آیا در همینجا کار رو تموم می کنید؟ بله! چون دیگه واقعا وجدان درد گرفتید که هم هتل، هم hotwire.com هم Discover و هم Macy's رو دارید به خاک سیاه مینشونید....

-----------------------------------------------------

1- این تکنیک جستجو کردن عکس در گوگل تابحال زیاد به درد ما خورده. مثلا اگر قصد اجاره کردن خونه دارید و علاقمند به پرداخت یک ماه اجاره به عنوان دستمزد بنگاه املاک نیستید، میتونید با سرچ کردن عکس منزل موردنظر، شرکت اصلی رو پیدا کنید و خونه رو مستقیما از خود شرکت اجاره کنید!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Asset Pricing

اول اینکه من شروع به بروز کردن صفحه "مقالات و مطالب پیشنهادی" کرده م. اگر نظری یا بازخوری برای انتخاب مقالات و موضوعات داشتید در این وبلاگ نظر خوانندگان با دقت بررسی میشه و همیشه حق با مشتریست!!

و اما Asset Pricing... اولا Asset pricing اگر زبون داشت، اولین شعری که میخواند "هرکسی از ظن خود شد یار من" می بود. انقدر این حوزه گسترده ست و انقدر افراد با رویکردهای مختلف به سراغش رفته ن که شما می تونید سر کلاس Asset pricing در ده تا دانشگاه مختلف برید و همچنان حس کنید مطالب و رویکردهای جدید و متفاوت می بینید. هدفم در این پست صرفا یک نگارش پراکنده از سه چهار تیپ کارهایی ست که نسبتا جدیده و داره روش مقاله چاپ میشه. بنابراین به هیچ وجه، جبهه های تحقیقاتی منحصر به این موضوعات نسبتا باریک و محدود نیست و فقط مشتیست نمونه خروار جهت توضیح آنچه در اینجا برای ملتی که روی asset pricing کار می کنند. 

اولا یک خبر خوش به صنف asset pricing کارها بدم! آقای John Chochrane در دانشگاه Chicago که از معروفترین ها در asset pricing هست، اقدام به ارائه درس Asset Pricing  به صورت آنلاین در وبسایت Coursera کرده و کلی ویدئو و فایل و غیره و ذلک در اینجا هست که اگر علاقمند به این حوزه هستید حتما ثبت نام کنید و درس را پیگیری کنید.

تا اوایل دهه 80 یعنی مدتی نه چندان طولانی بعد از اینکه فایننس تا حدی به صورت یک حوزه مستقل مطرح شد، طرز فکر غالب، کارا بودن بازارها و عقلایی (rational) بودن سرمایه گذاران و آحاد اقتصادی بود. کم کم افرادی مثل Robert Shiller و Richard Thaler هم در اقتصاد و هم در فایننس صداشون بلند شد که نمی شه با این مدلهای rational همه چیز رو توضیح داد و به خصوص در اواسط دهه 80 و اوایل دهه 90 موجی از مقالات منتشر شد که عمدتا مطالعات تجربی (empirical) بود و نشون می دادن (یا حداقل ادعا می کردن) که بسیاری از پدیده های موجود در بازارهای مالی با اصول عقلایی منطبق نیست و حوزه Behavioral finance و Behavioral economics شکل گرفت1. در پست قبلی کمی راجع به این موضوع توضیح دادم.

طبیعتا ابتدای کار، جریان اصلی که همون جریان عقلایی بود به این حوزه بی اعتنا بود اما به تدریج تعداد این شواهد یا بی قاعدگی ها (anomalies) ی شناسایی شده در بازار به قدری زیاد شد که  ادعای اینکه همه چیز عقلایی ست و بازارها کاملا کارا هستند رفته رفته سخت تر شد. اما بزرگترین مشکل حوزه Behavioral عدم وجود تئوری های اقناع کننده است که علیرغم تلاشهای نسبتا خوب مثل این مقاله، هنوز چارچوب تر و تمیز تئوریک به خودش نگرفته و عمدتا متکی بر مشاهدات تجربیست. 

شخصا فکر می کنم حوزه Behavioral کمی در نسبت دادن پدیده های مشاهده شده به رفتارهای غیرمنطقی بی پروا بوده و علیرغم اینکه اصل حرف درست است و من هم از طرفدارانش هستم، ولی به نظرم اولین قدم در توضیح یک بیقاعدگی، اینست که با همون چارچوب عقلایی سعی در توضیح دادنش کرد و اگر جوابی نیافتیم به سراغ توضیحات رفتاری برویم. کم و بیش هم روند به همین سمت رفته و طرفداران کارایی بازارها به قول روانشناسها بعد از یک دوره انکار و از بیخ نادیده گرفتن بحث های Behavioral سرانجام مجبور شدن تا حدی به این حوزه توجه کنن و آستین ها رو بالا بزنن و سعی کنن با چارچوب عقلایی و البته اندکی تغییرات، پدیده های ظاهرا غیرقابل توضیح قبل رو توضیح بدن.

خلاصه این قصه طولانی این شد که اول حکومت کامل کارایی بازارها و بعد به چالش کشیده شدنش توسط مالی رفتاری و نهایتا تحقیقات بیشتر در چارچوب مدلهای عقلایی (البته با اندکی اصلاحات!) برای توضیح پدیده های ظاهرا غیرعقلایی. یک نمونه از کارهای اخیر،  مقاله بازار کار (Job Market paper)  یک خانم فرانسوی الاصل و از فارغ التحصیلای دکترای Chicago بود که دو سال قبل در دانشکده ارائه کرد. کارش ارائه مدلی بود که زیان گریزی (loss aversion) رو در مدلهای کلاسیک فایننس جا داده بود. مقاله جالبی بود که از اینجا قابل دسترس است. 

یکی دیگر از حوزه هایی که الان داره روش کار میشه تا حدی به مباحث بالا مربوطه و ماجرا از این قراره: یک سری فاکتورهایی در ادبیات تجربی (empirical) شناسایی شد که قدرت پیش بینی بازده سهام رو داشت. مثلا مدل معروف Fama-French که سه عامل همبستگی با بازار (بتا)، نسبت ارزش بازار به ارزش دفتری (market to book ratio) و اندازه (size) رو بررسی کرد و نشون داد شرکت های با اندازه کوچکتر و نیز شرکت های با نسبت ارزش بازار به ارزش دفتری کوچکتر، بازده بالاتری نسبت به سایر سهام دارن. طرفداران کارایی بازارها این دو عامل رو عامل ریسک (risk factor) می دونستن و اگرچه توضیح قانع کننده ای براش نداشتن، ادعا می کردن که مثلا دلیل بالاتر بودن بازده شرکت های با نسبت ارزش بازار به دفتری پایین تر، پرریسک بودن اونهاست و اینطور نیست که این شرکت ها ریسک بالاتری نداشته باشن اما بازده بالاتری داشته باشن (که با کارایی بازارها متناقضه). از طرف دیگر، طرفداران مباحث رفتاری ادعا می کردن سوگیری های (bias) رفتاری عامل این پدیده ست، مثل این مقاله که سعی در توضیح پدیده بالا یا همون بیقاعدگی ارزش (value anomaly) با استفاده از رفتار غیرعقلایی سرمایه گذاران داره. بعدها و با قویتر شدن مدلهای عقلایی، توضیحاتی که حداقل برای من دلچسب تر از توضیحات رفتاریست ارائه شد. نمونه ش این مقاله بازار کار هست که در مجله معتبر Journal of Political Economy چاپ شده و مدل بسیار جالبی ارائه میده که بیقاعدگی ارزش رو اینطور توضیح میده: وقتی یه شوک تکنولوژیک به اقتصاد وارد میشه، مثلا اینترنت یا فناوری اطلاعات، ارزش فرصت های رشد (growth opportunities) در مقایسه با ارزش دارایی های موجود (assets in place) افزایش پیدا می کنه و بنابراین، اقتصاد منابع خودش رو از مصرف به سرمایه گذاری سوق میده و به این دلیل، مصرف کم و سرمایه گذاری زیاد می شه. حالا مصرف کننده وقتی میخواد تصمیم به سرمایه گذاری بگیره، ترجیح میده سهامی رو انتخاب کنه که در بازه هایی که سطح مصرفش پایین اومده، اون سهام سودده تر باشه (تا کاهش مصرف رو بتونه تا حدی جبران کنه). بنابراین سهام شرکت هایی که در شرایط پایین بودن مصرف، بازده بالاتری میدن پرطرفدارترن و بنابراین تقاضا براشون بالاتر و قیمتشون گرونتره. با این توضیح، سهام شرکت هایی که بخش بزرگی از ارزششون ناشی فرصت های رشد هست و نه ارزش دارایی های موجود (مثلا یک شرکت high-tech در مقایسه با یک شرکت تولید دستمال کاغذی) و به عبارت دیگه، نسبت ارزش بازار به ارزش دفتری بالاتری دارن، برای سرمایه گذاران در زمان کاهش مصرف در اقتصاد جذاب ترن و سرمایه گذاران حاضرن در ازای دریافت بازده کمتر هم اونها رو بخرن. به همین دلیل، سهام با نسبت ارزش بازار به دفتری بالا، قیمت بالاتر و بازده پایین تری دارند. (من با این نحوه توضیح دادنم شرمنده نویسنده مقاله شدم!!) خلاصه از اون مقالاتیست که اساسی باهاش حال کردم و این آقا هم نوش جانش! رفت Northwestern استاد شد. یک مقاله دیگر در همین مایه ها هم اینجا هست2.

 یک دسته دیگر از موضوعاتی که در حال حاضر نسبتا انرژی زیادی روش گذاشته میشه مدلهاییست که ارتباط زیادی هم به مباحث Macro-Finance داره. قضیه از این قراره که تا قبل از بحران مالی 2008، عمده مقالات و تئوری های Asset Pricing مثل اینجا فرض بر این بود که ترجیحات مصرف کننده، و نهایتا تقاضاش برای دارایی های مختلف مثل سهام عامل تعیین کننده در قیمت دارایی هاست. به عبارت دیگه اگر قیمت یک دارایی کمتر از یک دارایی دیگه ست، دلیلش ساختار تابع مطلوبیت مصرف کننده ست که باعث میشه یک دارایی براش مطلوب تر باشه و در نتیجه تقاضای بالاتری (و باز در نتیجه قیمت بالاتری!) براش وجود داشته باشه و یک دارایی تقاضا و قیمت پایین تری داشته باشه.

در زمان بحران 2008 و بعد از اون، ملت به این فکر افتادن که اتفاقات رخ داده که منجر به مثلا کاهش 40 درصدی شاخص بورس در اون سال شد، لزوما با تئوری های مبتنی بر مصرف کننده قابل توضیح نبود. در واقع اتفاقی که افتاده بود این بود که یک شوک منفی قیمتی از طریق بازار مسکن به سبد دارایی های موسسات مالی (مثل بانک ها و شرکت های تأمین سرمایه و hedge fund ها) وارد شده بود و کاهش ارزش دارایی های اونها منجر به این شده بود که برای حفظ نسبت های سرمایه شون و همینطور جلوگیری از زیان بیشتر، اونها وادار به فروش دارایی هاشون به ثمن بخس (fire sale) بشن و این فروش بیشتر منجر به کاهش قیمت بیشتر این دارایی ها و به تبع اون نیاز به فروش مقدار بیشتری از دارایی ها (جهت حفظ نسبت سرمایه مشخص) شده بود و این سیکل معیوب قیمت دارایی ها رو به شدت کاهش داد. 

با این اوصاف، ملت به فکر افتادن که مدلها و تئوری هایی بسازن که عامل اقتصادی که متقاضی خرید و نهایتا تعیین کننده قیمت سهام هست موسسات مالی باشن و نه خود سرمایه گذاران. به عبارت دیگه، یک لایه واسطه گری مالی به مدلها اضافه شد تا به توضیح رویدادهایی مثل رویدادهای 2008 کمک کنه. مقالات خیلی عالی در این زمینه چاپ شده که دو سه نمونه ش در اینجا، اینجا و این مقاله بازار کار از یکی از فارغ التحصیلان دانشگاه Duke هست و برای مطالعه پیشنهاد میشه.

دسته آخر هم که خیلی مختصر بهش می پردازم از این قراره: تا قبل از این بحران اصولا نقشی برای دولت در مدلهای قیمت گذاری دارایی ها قائل نبودن. اما با ورود و دخالت جدی دولت در بازارها، مدلهایی که نااطمینانی سیاسی ناشی از تصمیمات دولت رو در خودشون دارن کم و بیش ارائه شدن که برای ما که ایرانی هستیم خیلی خوب قابل درکه! دو نمونه خوب در اینجا و اینجا رو پیشنهاد می کنم.

 نکته ای که من خیلی باهاش حال می کنم و به نظرم جاش توی دانشگاههای ایران خیلی خالیه اینه که اینجا تقریبا همه مقالات خوب در راستای یک سوال مهم در فایننس و عمدتا برای توضیح یک پدیده مشاهده شده در بیرون نوشته میشه. مثل دو موضوع آخری که اشاره کردم برای توضیح رویدادهای بحران اخیر ایجاد شده ن.

در بورس ایران هم کلی سوالات جالب و واقعی هست که به نظرم وقت زیادی روش گذاشته نمیشه و وقت زیادی روی موضوعاتی مثل شبکه های عصبی و معاملات با فرکانس بالا و غیره که عمدتا یک تمرین ریاضی و ورزش ذهنی هستن تا پاسخی برای رخدادهای بازار سرمایه ایران گذاشته میشه. البته شاید این موضوع دلایلی داره که من ازش بیخبرم.

-----------------------------------------------------------------------------

1- یک مرجع خوب اما کمی قدیمی که مروری بر حوزه behavioral finance یا مالی رفتاری می کند این مقاله Thaler و Barberis هست.

2- همین اتفاق برای بیقاعدگی شتاب (momentum) هم افتاد و ابتدا مدلهای رفتاری مثلاین و این سعی کردن موضوع رو مثلا به چیزهایی مثل Style investing نسبت بدن، اما بعدها مقالاتی مثل این دراومد که دلایل سازگارتر با چارچوب عقلایی رو پیشنهاد می دن.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Nobel

دو نکته: اولا این وبلاگ چندین بار تا بحال ندای "هل من ناصر ینصرنی" سر داده و دنبال یه جوونمرد میگرده که با کدهای جاوا آشنا باشه و دو سه تا راهنمایی کوچک برای بهبود سر و وضع وبلاگ بکنه. اگر اینکاره اید لطفا اعلام آمادگی کنید تا در قرعه کشی یک سفر بوستون شرکت کنید!

دوم: من یک صفحه جدید در وبلاگ ایجاد کردم به نام "مقالات و مطالب پیشنهادی" که از نوار سمت راست وبلاگ قابل دسترسه. قصد دارم هرازگاهی (در حالت ایده آل به صورت هفتگی) مقالات یا کتاب ها یا مطالب جالب مرتبط با فایننس رو در اونجا قرار بدم. مخاطب مورد نظر عمدتا دانشجویان دکترا (و فوق لیسانسی های خیلی علاقمند!) است. انگیزه ام برای این کار از اینجا ایجاد شد که گاه و بیگاه از بروبچه های دانشجوی داخل ایران راجع به موضوع تز 1 و اینکه اینجا روی چه حوزه هایی کار میشه و اینطور بحث ها ایمیل دریافت می کنم و به نظرم حوزه های کاری و موضوعاتی که بچه ها توی ایران انتخاب می کنن  تا حد زیادی با موضوعات تحقیقاتی و اتفاقاتی که اینجا می گذره فاصله داره. به خاطر همین، معرفی کردن مقالات خوب و به دردبخور (و گاهی نه لزوما خیلی جدید) می تونه به کاهش این فاصله ذهنی کمک کنه. خلاصه که به یاری خدا شروع می کنم و اگر بازخور خوبی از دوستان بگیرم  ادامه خواهم داد.

برگردیم سر کار خودمون!

عرض شود که... اگر وبلاگ نویس تنبلی هستید، یکی از راه حل های خیلی خوب استفاده از گذر زمانه، به این معنا که وقتی قصد می کنید راجع به موضوعی بنویسید، انقدر ایندست و آندست کنید که موضوعیت خودش رو از دست بده و بعد برید در فکر یک موضوع جدید و دوباره روز از نو روزی از نو. شیرین 20-30 تا پست این وبلاگ با همین روش دودر شده، مثلا ورشکستگی Detroit، سفر به ایران، سفر به Block Island، سفر به نیویورک، سفر به Maine، دستورالعمل خرید ماشین و سروکله زدن با بنگاههای خودرو در آمریکا و .... خداوند انشاءالله از سر تقصیرات همه ما بگذرد...

بعضی پست ها هست که قولشون رو دادم و بعد خواستم دودر کنم و بعد خوانندگان نجیب با زبان خوش هرازگاهی تذکر داده ن تا جایی که دیگه روت نمیشه دودر کنی! یا مثلا اتفاقی میفته که به قول معروف حجت رو برت تمام می کنه و از شب اول قبر می ترسی و دودرش نمی کنی! از جمله پستی که قرار بود سال 91 (!) بنویسم راجع به Asset Pricing و هی دودر کردم تا جایزه نوبل هم به Asset Pricing رسید و ترسم که گر ننبشتم، یا Eugene Fama یا Lars Hansen یا Robert Shiller یا Alfred Nobel یا مادر زنش یا Asset Pricing یا هر شیش تاشون شب اول قبر بیان سراغم! باز اون پنش تای اول هیئت آدمیزاد دارن ولی ششمی اگر قرار باشه در هیئت موجود زنده دربیاد فقط خدا میدونه که چه غول بی شاخ و دمی بشه!

اگر اهل فایننس نیستید ولی اهل Nobel هستید به خوندن ادامه بدید تا جایی که خودم هشدار بدم که ذهن و وقت گرانبهاتون رو صرف خوندن خزعبلات مربوط به دستاوردهای بشر در حوزه Asset Pricing نکنید! این حقیر رو هم رفیق بد و ذغال خوب گرفتار کرد...

امسال جایزه نوبل اقتصاد رو همون سه بزرگواری که در بالا اسمشون ذکر شد و در پایین عکسشون، برنده شدند. از راست به چپ، Robert Shiller از دانشگاه Yale و Lars Hansen و Eugene Fama از دانشگاه Chicago.

دوتای اول اسمشون ساده ست، ولی در  مقالات و روزنامه های ایران به Eugene Fama یوجین فاما گفته میشه و من تا جای که شنیدم اینجا به ایشون جین فاما گفته میشه. جوون ترینشون و از نظر من باهوشترینشون Lars Hansen هست که حدود 60 سال داره. محبوب ترینشون برای من Robert Shiller هست که شخصیت بسیار ویژه ایست و انسان بسیار مأخوذ به حیا! تصدیق می فرمایید که چهره ش هم همچین یه نمه از این شیکاگویی ها مهربونتره!

{اگر اهل فایننس نیستید می تونید همینجا به آغوش گرم خانواده برگردید!}

کمی هم توضیح راجع به اینکه این سه عزیز چه خدمتی به بشریت کردن که جایزه نوبل بردن. جواب ساده ش اینه که هیچی! جواب کاملترش اینه که این آقای Lars Hansen متدی برای تست کردن تجربی (Empirical) تئوری های Asset Pricing یا قیمت گذاری دارایی ها ابداع کرده به نام GMM یا Generalized Method of Moments. اینکه چه هست و چیکار می کنه فراتر از یک پست و دو پسته و باید در وصفش وبلاگها نوشت! اینکه ایشون جایزه نوبل برد اصلا عجیب نبود چون انصافا ازون موجوداتیست که خداوند هر چند سال یکبار یه دونه شو خلق میکنه صرفا با این هدف که به بقیه ما انسانها حالی کنه عجب موجودات خنگی هستیم (البته بلانسبت شما، خودم رو عرض کردم!).

اما Eugen Fama هم به نوعی پدر پدرجد فایننس مدرن به حساب میاد، یه جورایی Milton Fridman فایننس هستش. طرفدار دو آتیشه اقتصاد بازار و عدم دخالت دولت و معرفی کننده فرضیه کارایی بازارها (Efficient Markets Hypothesis) با صرف نظر کردن از جزئیات فنی و به طور خلاصه شاهکار ایشون این بوده که گفته بازارها کارا هستند به این معنا که قیمت دارایی ها منعکس کننده کلیه اطلاعات مرتبط با اونهاست و به عبارت دیگه نمی توان بدون پذیرش ریسک بیشتر، بازده بالاتری کسب کرد. به زبان عامیانه No Free Lunch به زبان فایننسی No Arbitrage!

اصلا بذارید از ارتفاع 30000 پایی به فایننس نگاه کنیم. فایننس رو میشه به دو قسمت خیلی کلی Asset Pricing و Corporate Finance تقسیم کرد و هر مبحث فایننس جزو یکی از این دو زیرشاخه اصلی است. گهگاه برخورده ام به افرادی که مثلا فکر می کنن Derivatives یک موجودی جدا از ایندوتاست ولی در واقع بخشی از همون Asset Pricing هست.

سوال اصلی در Asset Pricing اینه که قیمت دارایی های مختلف چگونه و تحت تأثیر چه عواملی تعیین میشه. مثلا قیمت سهام شرکت ها چطور مشخص میشه. جواب کوتاه به این سوال خیلی ساده ست: قیمت سهام مثل هر کالای دیگری در اقتصاد توسط عرضه و تقاضا تعیین می شه. بنابراین Asset Pricing به دنبال یافتن عوامل موثر بر عرضه و تقاضای سهام هست. یعنی چی میشه که ملت حاضر میشن سهام رو در یک قیمت مشخصی خریداری کنند یا بفروشن. مثلا یک تئوری به نام Habbit Formation Model میگه زمانی که اقتصاد در رکود هست و مردم میزان مصرفشون از کالاها و خدمات مختلف کاهش پیدا می کنه و به میانگین بلندمدت اون نزدیک میشه، مردم به سختی حاضر به خرید سهام میشن و در نتیجه قیمت سهام افت می کنه. برعکس وقتی اقتصاد وارد دوران رونق میشه و مصرف مردم خیلی بالاتر از میانگین مصرفی هست که در گذشته بهش عادت کردن، حاضرن به قیمت بالایی سهام رو خریداری کنن. حالا این شد یک تئوری (اگر با این توضیحات احساس کردید فایننس خیلی گلابیه و این که خیلی ساده بود، مقاله مربوطه رو در اینجا مطالعه کنید تا در مورد فرق گلابی و فایننس کامل توجیه شید!) این تئوری باید در عمل تست بشه، مثلا یکی از پیامدهای (implication) این تئوری اینه که در دوران رکود اقتصادی قیمت بازار سهام افت میکنه و در دوران رونق بالا میره. حوزه ای که تئوری های قیمت گذاری دارایی ها رو با استفاده از داده های دنیای واقع تست می کنه Empirical Asset Pricing هست که همونطور که گفتم کار Lars Hansen در همین قسمت بوده. شاید بشه گفت اصلی ترین حرفی که در حوزه Asset Pricing زده شده همین فرضیه کارایی بازارهاست.

حوزه دوم فایننس حوزه Corporate Finance هست که سوال اساسی درش اینه که بنگاه ها تصمیمات مالی خودشون (مثل تقسیم سود، ساختار سرمایه، ادغام و اکتساب، سرمایه گذاری و ...) رو بر اساس چه عواملی اتخاذ می کنن.

اگر بخوایم یه تشابه بین این دو حوزه برقرار کنیم، تقریبا بخش عمده ای از حوزه Asset Pricing بعد از انتشار فرضیه کارایی بازارها در دهه 60 توسط Fama شروع شد. به همین ترتیب، بخش بزرگی از حوزه Corporate Finance هم بعد از تئوری ساختار سرمایه (Capital Structure) توسط Modigliani و Miller (که ایندو هم نوبل بردن) در دهه 50 آغاز شد. این دو تئوری به نظرم خیلی شبیه به هم هستن: اولی میگه قیمت ها منعکس کننده تمام اطلاعات هستن و بنابراین تلاش برای کسب سود بدون ریسک در بازارهای مالی بی فایده ست (به عبارت دیگه تحلیل بنیادی و تکنیکال و غیره و ذلک همش کشک!) دومی میگه (تحت فروضی) ساختار سرمایه شرکت (یعنی نسبت بدهی به کل داراییها) هیچ تأثیری بر ارزش شرکت نداره و به عبارت دیگر، همه مدیران مالی شرکت ها که به دنبال یافتن ترکیب بهینه ای از سهام و بدهی برای تأمین مالی شرکت هستن باید برن کشک بسابن و هیچ ارزش افزوده ای ندارن. همونطور که میتونید حدس بزنید، Fama در بین مدیران صندوق های سرمایه گذاری سهام و Modigliani و Miller در بین مدیران مالی (CFO) شرکت ها  محبوبیت زیادی ندارن!

حالا تفاوت این دو تئوری در چیه؟ تفاوتشون در اینه که دومی (Capital Structure) رو همه خیلی زود فهمیدن با دنیای واقع مطابقت نداره و در حقیقت یک سری فروض ساده کننده و ایده آل (مثل نبود مالیات و عدم تقارن اطلاعاتی و ....) داره که منطبق با دنیای واقع نیست. بنابراین خیلی زود تحقیقات در حوزه Corporate Finance رفت به این سمت که توضیح بده کدومیک از فروض این تئوری غیرواقع بینانه ست و حذف اون فرض چه کمکی به توضیح رفتار بنگاه ها در دنیای واقع می کنه. اما در حوزه Asset Pricing این دعوا همچنان ادامه داره و هنوز که هنوزه فرضیه کارایی بازارها، سینه چاکان زیادی داره! مثلا اگر گذرتون به دپارتمان ما افتاد حواستون باشه یه وقت از کلماتی مثل irrational، Bubble، Behavioral و امثالهم استفاده نکنید که با Shot gun بدرقه میشید!

اینهمه آسمون و ریسمون بافتم برای اینکه بگم Robert Shiller چرا جایزه نوبل برده و مهمتر از اون چرا همزمان با Eugene Fama جایزه نوبل رو برده، که خیلی ها رو متعجب کرد! دلیل این تعجب اینه که Robert Shiller جزو اولین افرادی بود که اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد به جنگ فرضیه کارایی بازارها رفت و حالا در کنار پدر این فرضیه جایزه نوبل دریافت کرده. برای اینکه کار Shiller رو بهتر درک کنیم، فرمول خیلی ساده زیر رو برای قیمت گذاری دارایی ها در نظر می گیریم:

بر اساس این فرمول، قیمت یک دارایی (سمت چپ معادله) برابر است با ارزش تنزیل شده جریانات نقدی (Div) آتی. مثلا قیمت یک سهم باید برابر با مجموع سود تقسیم شده شرکت در سالهای آتی باشه و خب طبیعتا چون ارزش یک تومن امروز بیش از یک تومن سال بعد هست، لازمه این سودهای تقسیمی (یا همون جریانات نقدی) به اصطلاح تنزیل بشن تا ارزش فعلی معادل اونها استخراج بشه. حالا فرض کنید این منطق رو برای قیمت گذاری سهام بپذیریم. آقای Robert Shiller اومده گفته اگر ادعا می کنید بازارها کارا هستن و قیمت سهام معادل ارزش ذاتی اون هست (که ارزش ذاتی همونیست که از فرمول بالا محاسبه میشه)، من میام سود تقسیمی کل شرکت های بورسی در آمریکا در مثلا 100 سال گذشته رو استخراج می کنم و با استفاده از داده های نرخ بهره که اون هم برای 100 سال گذشته موجوده تنزیل می کنم تا در هر سال در این بازه زمانی ارزش ذاتی کل بورس آمریکا رو محاسبه کنم و با مجموع قیمت سهام شرکت های بورسی در همون زمان مقایسه کنم تا ببینم آیا قیمتی که بازار سهام در هر زمان برای شرکت ها تعیین کرده بوده، منطبق بر ارزش ذاتی اونا هست یا نه. نتیجه این کار برای حدود 140 سال گذشته در نمودار زیر خلاصه شده:

 خط آبی رنگ، ارزش ذاتی محاسبه شده توسط Robert Shiller و خط مشکی قیمت سهام شرکت هاست. ناگفته پیداست که اولا نوسانات قیمت سهام بسیار بالاتر از تغییرات ارزش ذاتی شرکت هاست، و ثانیا در دوره هایی که قیمت سهام سقوط شدید کرده (مثل 2008 یا اواخر دهه 1920) که در نمودار هم مشخص هست، ارزش ذاتی شرکت ها تغییر چندانی نکرده و میزان سود تقسیمی اونها در بلندمدت تقریبا هیچ تغییر قابل اعتنایی نکرده! بدین ترتیب، Shiller یه تکون اساسی به ادبیات فایننس داد و در حقیقت جزو اولین منتقدین فرضیه کارایی بازارها بود و بعدها به همراه عده ای دیگر حوزه Behavioral Finance رو براه انداخت که الان از حوزه های مهم فایننس هست.

به عبارت دیگه، حرف Shiller  رو اگر در قالب معادله بالایی بخوایم خلاصه کنیم، این برادر عزیزمون میگه سمت چپ معادله (قیمت سهام)  بسیار پرنوسان تر از سمت راست معادله (به طور خاص صورت کسر یا همون سودهای تقسیمی شرکت هاست) و تنها توضیح این پدیده همون رفتار غیرمنطقی سرمایه گذاران هست، وگرنه مثلا در سال 2008 که قیمت سهام 40% کاهش پیدا کرد، همه باید برای خرید سهام (که سود تقسیمیش تغییر چندانی نکرده) سر و دست بشکنن، ولی رفتار احساسی سرمایه گذاران یا همون animal spirit مانع از این میشه.

البته قصه به همینجا ختم نشده و سینه چاکان کارایی بازارها هم از اونطرف ساکت ننشستن و جوابشون این بود: درسته که در سمت راست معادله، صورت کسر (سود تقسیمی) نوساناتش انقدر نبوده که نوسانات سمت چپ معادله (قیمت سهام) رو بتونه توجیه کنه، اما مخرج کسر (نرخ تنزیل بکار گرفته شده توسط سرمایه گذاران یا به عبارت دیگه نرخ بازدهی که سرمایه گذار برای خرید سهام مطالبه می کنه) به دلایل کاملا منطقی نوسانات زیادی داره که به کمکش میشه نوسانات قیمت سهام رو توضیح داد. و بعد ملت صدها و بلکه هزاران مقاله و تئوری از خودشون در کردن که بتونن یک تئوری پیدا کنن که با دلایل منطقی و اقتصادی نزخ تنزیل رو به گونه ای تغییر بده که نوسانات قیمتی سهام رو توضیح بده. نمونه ش همون تئوری Habbit Formation بود که مثلا میگه اگر در 2008 یا 1920 قیمت سهام افت زیادی کرده و سود تقسیمی تغییر زیادی نکرده، دلیلش افزایش شدید مخرج کسر بوده یا به عبارت دیگر در شرایط رکود اقتصادی اون سالها، مردم مصرفشون کاهش زیادی پیدا کرده و به همین دلیل، نرخ بازده یا تنزیلی که از سهام مطالبه می کردن به شدت افزایش پیدا کرده و بنابراین، معادله بالا کاملا توجیه منطقی و اقتصادی داره.

خلاصه که کل دعوای فایننس رو میشه در صورت و مخرج این کسر خلاصه کرد و یکی به خاطر صورتش جایزه نوبل برده و اون یکی به خاطر مخرجش (گلاب به روتون منظور مخرج کسر است!!)

یه نکته اخلاقی هم بگم و عرضم تمام! حتی اگر Robert Shiller باشید و جایزه نوبل هم ببرید، بجز احتمالا چند هزار نفر در کل دنیا، بقیه زیاد سر در نمیارن کی هستید و چیکار می کنید! از قرار این آقای Shiller وقتی بهش خبر دادن که جایزه نوبل برده ساعت 6:30 صبح بوده داشته از حموم میومده بیرون، فورا زنگ می زنه به برادرش که در Detroit زندگی می کنه خبر بده و با هیجان میگه: اخبارو گوش کردی؟! برادرش هم با خونسردی پاسخ میده: آره شنیدم تیم بیس بال Detroit باخته....

در پست بعدی که قول شرف میدم در کمتر از یک هفته آینده می نویسم، در مورد جدیدترین دستاوردهای بشر  (!) در حوزه Asset pricing خواهم نبشت...

 ---------------------------------------------

1- یکی نیست بگه آخه برادر من، چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامست؛ من اگه موضوع مقاله داشته باشم که خودم واسه تزم می نویسم!

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

I Don't Bite!

روزای آخری که ایران بودم شمردم دیدم این یازدهمین باریست که باید از پدر و مادرم خداحافظی کنم. یازده باره که تلخی خداحافظی رو تجربه کردم و فکرهای جورواجوری که تو مسیر خونه تا فرودگاه امام به ذهنت میاد، اینکه این دفعه هم چه زود گذشت، اینکه کی میشه باز برگردی و مهمترین آدمهای زندگیتو ببینی، و هزار و یک جور فکر و خیال دیگه... اصولا آدمیزاد وقتی یه کم بهش سخت میگذره طبع فلسفیش بیدار میشه و سوالات بنیادی میپرسه. وقتی تازه برگشتی ایران و سوار ماشین از فرودگاه به سمت خونه میری هیچ وقت از خودت نمی پرسی اصلا چرا دارم اینهمه سختی رو به خودم و همسرم تحمیل می کنم؟ ارزشش رو داره؟ بیست سال دیگه اگه فکر کنم و به تصمیم امروزم فکر کنم آیا خوشحال میشم یا غمگین؟ اما در مسیر خونه به فرودگاه صد بار این سوالات رو از خودت می پرسی! یه چیز دیگه هم دستگیرم شده؛ اینکه غیر از دفعه اول که بی اغراق یکی از پرغمترین لحظه های زندگیم بود و طبعا سخت تر از دفعات بعد، بقیه همشون شبیه همدیگه ن. یعنی بار یازدهم همونقدر سخته که بار دوم. و این یعنی اینکه قرار نیست حداقل برای من یکی، تلخی خداحافظی از اینی که هست کمتر بشه و به قولی بزرگ بشم یادم بره! همیشه لحظه خداحافظی رو سعی می کنم یه جوری سریع برگزارش کنم و به درازا نکشه، یه جوری ازش فرار کنم که زودتر شرش کم شه و دردش ساکت...

چند روز قبل با یه بنده خدایی که دکتراش رو سالهاست اینجا گرفته و تو یه شرکت مشغول کاره داشتم گپ می زدم. حدود 45 سال داشت و طبعا به عنوان یه مرد پخته و جاافتاده سعی می کرد احساساتش رو کمتر اجازه بده در کلامش منعکس بشه، اما گویا 45 سالت هم که بشه وضع همینه و عذاب وجدان تنها گذاشتن پدر و مادرت در سالهایی که بهت احتیاج دارن ول کن نیست...

این پست ما کمی شبیه سریالای تلویزیون شد: خسته و کوفته و با هزار بدبختی میشینی پای تلویزیون که کمی شاد بشی، سریال یا راجع به اختلاف خانوادگیه، یا یه بدبختی که همه زندگیشو بالا کشیدن، یا هر مدل شوربختی که ممکنه برای بشریت پیش بیاد! اگه اشکتونو دراوردم، اون روضه اول کار رو باید می خوندم تا سبک شم!

عرض شود که ... به هر روی، خداحافظی کردیم و رفتیم برای پریدن. من معمولا برای تهیه بلیط دو سه تا گزینه رو نگاه می کنم، یکی چک کردن از آژانس های داخل ایران هست که تا قبل از حذف ارز مرجع برای ایرلاین ها گاهی اوقات قیمت های خوبی رو میشد پیدا کرد. یکی هم تک و توک وبسایت هایی که هنوز پروازهای به تهران رو میفروشن مثل OneTravel.com یا Cheapoair.com که البته هردوشون در حقیقت یه وبسایتن! یه گزینه دیگه هم که هر از گاهی استفاده می کنم خریدن پرواز از استانبول به بوستون (معمولا با یک توقف در اروپا) از اینترنت و خریدن پرواز تهران به استانبول از ایرلاین های ایرانیه. پرواز ایندفعه رو از Onetravel.com خریدم که تهران-مسقط (عمان ایر) مسقط-آمستردام (KLM) و آمستردام- بوستون (Delta Airlines) بود. در مسقط توقف نه ساعته ای باید می داشتیم که کمی نگران خستگیش بودیم. در فرودگاه متوجه شدیم که یه دو جین دانشجوی ایرانی هم داخل پرواز هستن و طبق معمول، مکالمات مربوط به: ویزا از کجا گرفتی؟ چقدر طول کشید تا کلیرنست بیاد؟ و الخ! به گوش می رسید. در فرودگاه فهمیدیم که گویا یکی دو نفر از این بروبچ ایرانی تونستن از عمان ایر برای مدت زمان توقف بین پرواز هتل بگیرن. ناگفته پیداست که ایرانی جماعت هرجا بوی چیز مفت به مشامش برسه تا ته دیگشو درنیاره ول کن ماجرا نیست! این بود که بنده و بقیه ایرانی های پرواز هم چتر شدیم سر عمان ایر و یه هتل چهارستاره به انضمام ناهار و شام کردیم در پاچه محترمشون تا درس عبرتی بشوند برای سایر ایرلاین ها!

پرواز دوم هم که نکته خاصی نداشت، لهجه آشنای هلندی بعد از 4-5 سال گوشمون رو نوازش داد. این رو هم اضافه کنم که ایرانی جماعت اگر هفته ای یه دونه پرواز داشته باشه قطعا وارد بهشت میشه چون به قدری در طی مسیر برای رد کردن اضافه بار و پیچوندن مأمورین گمرک برای رد کردن پسته هاش آیه و دعا می خونه که شیطان در اون 6000 سال عبادتش نخواند! بنده هم دو رأس خروس، یکی به نیت خودم و دیگری به نیت عیال نذر کردم که گیر و گورهای مربوط به ویزای یک روز مانده به انقضا و اضافه بار ده پونزده کیلویی رفع و رجوع بشه. کلا این خروس رو به خصوص با جیب دانشجویی اکیدا توصیه می کنم، قشنگ همون کاری رو می کنه که گاو و شتر برای بازاری جماعت! برای من که تا حالا بدجوری جواب داده! 

پرواز سوم رو که میخوای سوار شی دیگه زبون ملت مفهوم میشه و احساس می کنی دلت برای لهجه آمریکایی تنگ شده بوده! اولین نکته ای که قبلا دقت نمی کردم و این بار توجهم رو جلب کرد، تفاوت سایز لیوان نوشیدنی در پرواز اروپایی و امریکایی بود. مفهوم American size ماشاالله در همه ابعاد وجودی اینا ساری و جاریست و ابعاد لیوان هم در مقایسه با پرواز قبلی دوبرابر بود. خوشبختانه موقع ورود به بوستون، غیر از کف بُر شدن مأمور گمرک از حجم سبزی خشک و نان خشک موجود در چمدونها و شونصد بار تکرار کلمه Nice! Nice! نکته خاصی نبود. معمولا در مسیر برگشت به امریکا، محتویات چمدون های ما (و احتمالا بقیه ایرانیا) کاملا مشابه بقچه هاییست که در مینی بوس های مسافربری روستاهای اطراف سبزوار یافت میشه و شامل: نون خشک، سبزی خشک، زعفرون، خرما، لیمو خشک، انواع داروهای گیاهی و اقلامی از این دست هست.

این ترم فعلا غیر از نشستن سر کلاس Empirical Corporate Finance به طور مستمع آزاد و دستیار آموزشی (TA) درس Investments درس دیگه ای ندارم. درس اولی که درس دکتراست رو امسال جناب Philip Strahan که در بین ما ایرانیان دپارتمان به "عمو فیل" شهرت داره ارائه میده و علیرغم اینکه درس رو یکبار گذروندم، سواد زایدالوصف این عموی عزیز در این حوزه منو متقاعد کرده که دوباره سر کلاس بشینم. درس Investments هم که توسط استاد روشن سر (!) جناب Jeffrey Pontiff ارائه میشه که بهش میگیم Jeff. حدود 100 تا دانشجوی لیسانس که اکثرا هم امریکایی هستن سر کلاسن. اول جلسه Jeff مثلا میخواست بنده رو معرفی کنه کلی هندونه زیر بغل ما گذاشت که این علی is the star PhD student of our department و من در این فکر که این بابا نمیدونه در کشور ما star student میشه دانشجوی ستاره دار!! بعد هم خالی بست که با رئیس دپارتمان کلی negotiate کردم که علی رو بگیرم و گفته یا علی رو بردار یا اتاق بهتر بهت میدم برای کلاس، و منم علی رو انتخاب کردم و blah blah. دست آخر هم که خواست هم دانشجوها رو تشویق کنه که برای رفع اشکال به من مراجعه کنن و هم مثلا برام سنگ تموم بذاره رو به کلاس کرد و گفت:

!!!Feel free to see him if you have question, He Doesn't Bite

یه چیزی تو این مایه ها که مثلا برید طرفش پاچه نمی گیره!!! منم که عضلات فکم رو سفت کرده بودم که پوزخند از روی صورتم محو نشه در دل گفتم ای مو قشنگ! خیر سرت خواستی تحویل بگیری ما رو کردی همردیف سگ آقای پتیول؟! خلاصه که اگر اینجا کسی شما رو توله سگ یا سایر مشتقات سگ صدا کرد باید قند تو دلتون آب شه که خیلی خاطرتون رو میخواد...

بوستون هم که همه چیز کما فی السابق! اگر بمب گذاری چند ماه قبل رو بذاریم کنار، کلا مهمترین حادثه 40 سال اخیر، مسابقه شرکت حمل و نقل شهری بوستون (MBTA) باشه برای طراحی یه نقشه جدید از متروی شهر. ماجرا اینه که مردم می گن نقشه مترویی که به در و دیوار زده میشه کمی گیچ کننده س، مسئولین رسیدگی کنن! مسئولین هم مسابقه ای گذاشتن که به هر کس که خوشدست ترین و سرراست ترین نقشه رو طراحی کنه جایزه داره. اگر اینکاره هستید بسم الله:

 

 حسن ختام خزعبلات اینجانب، قبل از نوشتن دو کلام حرف حساب راجع به بانک های مرکزی، عکسیست که دیروز از ساختمان آتش نشانی نزدیک خونه مون گرفتم. قبل از رفتن به ایران به دلیل امتحان جامع فرصت انجام سفر اکتشافی به اطراف مجتمعمون رو نیافته بودم که دیروز توفیق دست داد یکی دیگر از شاهکارهای بشریت در پایتخت علمی پیشرفته ترین اقتصاد جهان رو از نزدیک ببینم. توضیح اینکه منزل ما در مرز محله ای به نام Malden و محله کناردستی به نام Revere واقع است. این جور صحنه ها رو آدم می بینه واقعا در ذهنش سوال ایجاد میشه که امریکا با یه همچین سیستمی شده قدرتمندترین اقتصاد جهان، حالا ما واقعا باید چیکار کرده باشیم توی ایران که رشد اقتصادیمون منفی 5 درصد باشه؟!

بگذریم... دو سه کلمه روضه مالی-اقتصادی بخونم و عرضم تمام. اولا اینکه دکتر عبده تبریزی به سمت مشاور مالی وزیر مسکن منصوب شد، پدیده میمون و مبارکیست و قطعا ابزارهای مدرن تأمین مالی مسکن مثل وام های رهنی (Mortgage) و MBS و غیره راه خواهد افتاد. اگر دانشجوی مالی هستید، به جای نوشتن تز راجع به کاربرد الگوریتم ژنتیک و شبکه های عصبی در بورس تهران، بالا غیرتاً موضوعی با ارتفاع کمتر از سطح دریا مثلا همین روشهای تأمین مالی مسکن و یا امکان سنجی اجراشون در ایران که یه دردی از مملکت دوا کنه رو انتخاب کنید. 

انتخاب دکتر سیف به ریاست بانک مرکزی هم اتفاق دیگری بود که در این چند روز افتاد. ایشون رو یکی دو بار دیدم ولی شناختم چندان فراتر از رزومه ایشون نیست. کلا به نظرم پست ریاست بانک مرکزی یه کم شبیه دروازه بان میمونه. معمولا تا وقتی همه چیز خوبه و دروازه بان کارشو درست انجام میده کسی زیاد تحویلش نمی گیره، ولی کافیه که طرف یه گل بخوره تا صدهزار نفر در استادیوم آزادی جد و آباءشو از گور بیرون بکشن. برعکس خط حمله که اگه یه گل بزنه ده تا سوتی قبلشو همه فراموش می کنن!

خلاصه که رئیس کل بانک مرکزی از اون پست هاست که زیاد محبوب نیست در جامعه و تا زمانی که خوب کار کنی هیچ کس کار به کارت نداره، اما خدا نکنه که یه گوشه کار بلنگه. همین Ben Bernanke خودمون هم بنده خدا روزی نیست که ذکر خیر خودش یا عمه ش در رسانه ها نباشه! از طرف دیگه در حد سواد کم من، اقتصاد کلان انصافا یکی از سخت ترین حوزه های اقتصاده. دلیل سختیش هم اینه که اگر مثلا شما قصد دارید رابطه نرخ بهره با رشد اقتصادی رو بررسی کنید، میشه هزار تا داستان گفت که پایین آوردن نرخ بهره رشد اقتصادی رو زیاد می کنه (دسترسی بنگاه ها به منابع مالی ارزان برای سرمایه گذاری و الخ) و نیز میشه هزار قصه گفت برای اینکه بالا بردن نرخ بهره رشد اقتصادی رو زیاد می کنه (افزایش سپرده ها و قدرت وام دهی بانک ها، کاهش تورم و سفته بازی و افزایش ثبات اقتصادی در بلندمدت و الخ).

خلاصه اینکه رئیس کل بانک مرکزی نه لزوما یه بانکدار موفق بلکه یک متخصص سیستم مالی (Financial System) و اقتصاد کلان قهار باید باشه. بارزترین نمونه ش Ben Bernanke هست که کارهای معروفی در حوزه اقتصاد پولی-بانکی، بحران های مالی و اقتصاد کلان داره. یه نمونه اخیرترش هم انتصاب جالب Raghuram Rajan، استاد مشهور فاینانس دانشگاه شیکاگو به ریاست بانک مرکزی هند بود. Rajan هم از اون آدماییست که اگر مالی بخونید تقریبا محاله مقالاتش به پستتون نخوره. ایشون هم کارهاش عمدتا در حوزه نظام مالی و بحران های مالی هست. به هر حال امیدواریم دکتر سیف ما هم در کارش موفق باشه و فقط مرور زمان مشخص خواهد کرد که آیا ایشون از پس این مهم برمیاد یا نه.....

--------------------------------------------------

 P.S: سمت چپ وبلاگ یه نوار سیاه ضخیم هست که بلا استفاده ست، کسی می دونه چطور میشه فضای متن رو کمی بزرگتر کرد و به سمت چپ گسترش داد؟

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Evernote

من در هر شماره مجله راه حل کسب و کار، به حسب علاقه شخصی و البته امر برادر ارشد (!) مطلبی راجع به یک شرکت نوپا می نویسم. ایده ها لزوما نعل به نعل قابل اجرا در ایران نیستن، و هدف به قول معروف، بیشتر یاد گرفتن ماهیگیری است. در این شماره راجع به شرکت Evernote مطلبی نوشتم که اگر علاقمند به کارآفرینی و شرکت های نوپا هستید بد نیست بخوانید. مطلب از اینجا هم قابل دسترسه:

در شماره پیشین یکی از کسب  و کارهای نوآورانه را معرفی کردیم. در این شماره نیز به طور مختصر به مدل کسب و کار نوآورانه دیگری در حوزه فناوری اطلاعات و اینترنت خواهیم پرداخت. شرکت Evernote یک شرکت نرم افزاری است که توسط یک برنامه نویس آمریکایی روس تبار به نام فیل لیبین (Phil Libin) در سال 2007 در Silicon Valley آمریکا تأسیس شد. تأسیس شرکت بر اساس یک ایده ساده بود که در مأموریت شرکت خلاصه شده است: "همه چیز را به یاد داشته باشید1". همه ما می دانیم که ذهن انسان توانایی اندکی در به خاطر سپردن موضوعات و لیستی از موارد مختلف دارد. هریک از ما تلاش می کنیم به گونه ای جلوی فراموشی را بگیریم. از چسباندن تکه کاغذهای کوچک به مونیتور کامپیوتر تا دفترچه یادداشت کوچک در جیب کتمان تا نت برداشتن در تلفن همراهمان. اما مشکل اینجاست که تکه کاغذهای کنار مونیتور را نمی توان همه جا با خود برد یا دفترچه یادداشت جیبمان نمی تواند یک عکس جالب راجع به موضوعی که در ذهنمان بوده و در اینترنت یافته ایم را ذخیره کند و تلفن همراهمان هم دسترسی به کامپیوتر شخصیمان ندارد.

آقای لیبین نرم افزار ارائه شده خود را یک مغز بیرونی برای افراد می داند و معتقد است این مغز بیرونی بهتر از مغز بیولوژیک ما قادر است موضوعات مختلف را به خاطر بسپارد. Evernote نرم افزاری به کاربران ارائه می دهد که بر روی تمامی تلفن های همراه هوشمند، کامپیوترها و تبلت ها قابل نصب است. با نصب این نرم افزار رایگان، شما در هر لحظه که ایده ای به ذهنتان برسد، خواه لیست خریدتان باشد یا یک ایده تحقیقاتی جدید و یا لیست وسایلی که برای برنامه کوهنوردی آخر هفته لازم دارید، می توانید آنرا به سادگی و با ذکر دقیق مکان و زمان آن، به همراه عکس و صدا ذخیره کنید. به محض ذخیره کردن، این آیتم با استفاده از 60 مگابایت فضای رایگان مجازی ماهانه که شرکت در اختیارتان قرار داده به تمامی دستگاههایی که نرم افزار را روی آنها نصب کرده اید منتقل می شود و شما از هردستگاه قادرید ایده مورد نظر را پیگیری و یا تکمیل کنید. به علاوه اگر جایی مثلا در یک کتاب یا روی یک اعلامیه دیواری مطلب مرتبطی دیدید کافیست با تلفن همراهتان از آن عکس بگیرید و این نرم افزار فورا متون داخل عکس را  شناسایی کرده و به شما در ذخیره سازی و دسترسی به آن متن یاری می دهد.

این ایده ساده یک سال قبل تنها 11 میلیون کاربر داشت اما هم اکنون بیش از 41 میلیون مشتری در سراسر دنیا دارد و آقای فیل لیبین 40 ساله تصمیم دارد به سرعت حجم خدمات خود را به سایر کشورها از جمله چین که بزرگترین بازار کاربران اینترنت جهان است توسعه دهد. همین الان هم تنها 30% از کاربران را آمریکایی ها تشکیل می دهند و به دلیل رایگان بودن استفاده از نرم افزار، محبوبیت زیادی پیدا کرده است. مدل کسب درآمد شرکت به این صورت است که کاربران با پرداخت ماهانه فقط 5 دلار (و یا سالانه 45 دلار) می توانند از برخی قابلیت های اضافی نظیر فضای بیشتر برخوردار شوند. هم اکنون حدود یک و نیم میلیون نفر کاربر با پرداخت حق عضویت از این خدمات جانبی بهره می برند و آقای لیبین می گوید هیچ عجله ای برای افزایش تعداد کاربران پولی ندارد زیرا "مردم از خریدن چیزهایی که دوست دارند لذت می برند اما از اینکه چیزی به زور به آنها فروخته شود متنفرند." این نوع نگاه البته ریسک هایی هم به همراه داشته: در آغاز بحران مالی اخیر در تابستان سال 2008  در همان روزی که شرکت توانسته بود چند سرمایه گذار را متقاعد به سرمایه گذاری کند، بانک سرمایه گذاری Merrill Lynch اعلام ورشکستگی کرد که منجر به تلاطم شدیدی در بازارهای مالی شد و بسیاری از موسسات مالی از جمله سرمایه گذاران مذکور متحمل ضررهای سنگین شده و پا پس کشیدند. در آن زمان شرکت به اندازه یک ماه در حساب بانکی خود پس انداز داشته و پس از گذشت یک هفته فیل لیبین تصمیم می گیرد به زبان خودش صبح روز بعد "برای اولین بار در زندگی مثل یک مرد" به کارکنانش اعلام کند که آه در بساط ندارد و شرکت باید تعطیل شود. ساعت سه صبح و تنها چند دقیقه قبل از اینکه به رختخواب برود ایمیلی از فردی که قبلا نمی شناخته دریافت می کند که گویا یک کاربر سوئدی بوده و در ایمیلش از تجربه استفاده از نرم افزار Evernote ابزار خرسندی می کند و می گوید اگر در آینده امکانی برای سرمایه گذاری در شرکت باشد علاقمند به سرمایه گذاری است. کمتر از یک ربع بعد ایندو در Skype یکدیگر را ملاقات می کنند و پس از وصول توافق، ظرف دو هفته، نیم میلیون دلار در شرکت سرمایه گذاری می کند. جالب اینجاست که بنا به گفته فیل لیبین، هنوز هم یکدیگر را به صورت حضوری ملاقات نکرده اند. پس از آن شرکت توانسته در چند مرحله نسبت به جذب سرمایه گذاران جدید اقدام کند و در آخرین مرحله آن حدود 70 میلیون دلار از چند شرکت سرمایه خطرپذیر2 جذب کرده است. ارزش کنونی شرکت Evernote حدود یک میلیارد دلار برآورد شده است.

فیل لیبین مصاحبه هایی نیز با نیویورک تایمز و وال استریت ژورنال انجام داده که حاوی نکات آموزنده ای است و بخشی از آن را در ادامه می خوانید:

سوال: آیا به مدلهای دیگر کسب درآمد مانند تبلیغات هم فکر کرده اید؟

- اصولا شرکت ما دو راه برای کسب درآمد دارد: یکی پرداخت حق عضویت توسط کاربران برای دریافت خدماتی بیش از خدمات رایگان و دیگری تبلیغات هدفگیری شده در حین استفاده کاربران از نرم افزار با استفاده از اطلاعات ذیقیمتی که راجع به علایقشان در اختیار داریم. در سال 2008 که برای تأمین مالی دچار مشکل شده بودیم برخی سرمایه گذاران حاضر به سرمایه گذاری بودند مشروط بر این که ما مسیر دوم را انتخاب کنیم. مدت کوتاهی به این موضوع فکر کردیم اما نهایتا به این نتیجه رسیدیم این مدل ممکن است به اعتماد مشتریان لطمه بزند و برای همیشه آن را کنار گذاشتیم. ضمن اینکه شخصا هیچ عجله ای برای افزایش درآمد شرکت ندارم و به مدل "حریص بودن در بلندمدت" بیش از سودهای کوتاه مدت معتقدم. یعنی اگر بتوانیم کاری کنیم که کاربران برای مدت نسبتا طولانی از خدمات رایگان ما بهره ببرند، مطمئنا خودشان به طور داوطلبانه به پرداخت حق عضویت برای دریافت خدمات بیشتر روی می آورند. به عبارت دیگر اگر آنها را بتوانیم به اندازه کافی به شرکت و محصولاتش وفادار کنیم به اندازه باقی عمرشان زمان داریم تا از آنها کسب درآمد کنیم!

سوال: شما با توجه به پیشینه تان به عنوان مهندس نرم افزار، چگونه برای شرکت برنامه ریزی می کنید؟

- ما از چند سال قبل یک پلان شش ساله ریختیم که هنوز هم در حال انجام آن هستیم. این پلان خیلی ساده است: ما هر سال روی یک موضوع خاص متمرکز می شویم. مثلا در سال 2009 روی رشد و افزایش تعداد کاربران متمرکز شدیم و در 2010 مدیریت هزینه هایمان اولویت اصلی بود. سال پس از آن ترغیب کاربران به استفاده مستمر از محصولاتمان، سال 2012 سوق دادن کاربران به استفاده از تمامی قابلیت های نرم افزار و در نتیجه نفوذ کردن هرچه بیشتر در زندگی افراد بود. سال 2013  برنامه ما تلاش برای افزایش تعداد کاربران ویژه و در نتیجه رشد سودآوری خواهد بود.

سوال: برنامه شما برای عرضه سهام شرکت در بورس و یا فروش شرکت به سایر کمپانی ها چیست؟

-   قطعا از نظر اخلاقی ما ملزم به ورود به بورس هستیم زیرا ما از کاربرانمان خواسته ایم به ما اعتماد کنند و افکار و ایده های شخصیشان را بر روی نرم افزار Evernote قرار دهند. این اعتماد باید دوطرفه باشد و ما هم اخلاقا باید به دیگران اعتماد کنیم و با عرضه سهام در بورس به همگان از جمله کاربرانمان امکان دهیم که در مالکیت شرکت سهیم شوند. اما از طرف دیگر در یکی دو سال آینده و قبل از آنکه به عرضه سهام فکر کنیم باید کسب و کار شرکت را به اندازه کافی رشد و توسعه داده باشیم. در مورد اکتساب شرکت (فروش شرکت به سایر کمپانی ها)، هیچ گاه چنین برنامه ای ندارم و این شرکت را با این تصمیم تأسیس کرده ام که تا صد سال آینده به فعالیتش ادامه دهد!

سوال: کمی از محیط کاری شرکت توضیح دهید.

-   من تا بحال سه شرکت تأسیس کرده ام و در هر شرکت از ابتدای کار تصمیم گرفته ام یک تکنولوژی غیرضروری را در سازمان خود حذف کنم. در Evernote تصمیم گرفتم تلفن را حذف کنم و ما در شرکت تلفن روی میز کارمان نداریم. علت این مسئله این است که همه کارکنان تلفن همراه دارند و شرکت هزینه آن را پرداخت می کند . به علاوه ما شرکت بازاریابی نیستیم که نیاز مداوم به تلفن داشته باشیم و وجود تلفن روی میز افراد هم حواس آنها را پرت می کند و هم به طور غیر مستقیم آنها را تشویق به حرف زدن بیشتر پای تلفن می کند. ضمن اینکه در شرکت هیچ کس میز کاری مشخصی ندارد و افراد می توانند از هر میز کاری که دوست دارند استفاده کنند.

همچنین من در شرکتم یک روبات با قد یک متر و نیم دارم که وقتی در شرکت نیستم با کارکنانم از طریق آن ارتباط برقرار می کنم. این روبات به جای من در جلسات شرکت می کند و من با دوربین مداربسته سایرین را می بینیم و آنها هم مرا از صفحه مانیتور روی روبات می بینند و بنابراین به راحتی کارکنانم قادرند با من ارتباط برقرار کنند. این روبات را به کمک یک نرم افزار کنترل و به نقاط مختلف حرکت می دهم.

سوال: بازهم چند نمونه از تفاوتهای شرکتتان بگویید.

-   شرکت ما حدود 200 کارمند دارد که گروهی از آنها دور از دفتر اصلی شرکت و در شهر Austin تگزاس مستقرند. برای اینکه این کارکنان به دلیل عدم حضور در دفتر اصلی احساس درجه دو بودن و عدم امکان ارتباط را پیدا نکنند ما دو مونیتور 70 اینچی یکی روی دیوار دفتر Austin و دیگری روی دیوار دفتر اصلی در کالیفرنیا نصب کرده ایم که با دوربین مداربسته صدا و تصویر را بین این دو دفتر منتقل می کنند. در واقع اینها نقش پنجره ای را ایفا می کنند که دو دفتر را به هم وصل می کند و افراد می توانند جلوی این مونیترها بایستند و با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. یکی دیگر از ویژگی های شرکت این است که به همه کارکنان سرویس رایگان تمیز کردن منزلشان می دهیم. یعنی دو بار در ماه شرکت هزینه تمیزکاری منزل آنها را پرداخت می کند. کارکنان ما عاشق این سرویس هستند و به علاوه با این کار می توانیم حمایت خانواده های آنها را نیز جلب کنیم و نگذاریم استعدادهای شرکت به سادگی از دست بروند. ویژگی آخری هم که در شرکت داریم تعطیلات نامحدود است. یعنی اگر شما کارتان را تمام و کمال انجام دهید هیچ محدودیتی برای اینکه چند روز به تعطیلات می روید نداریم. البته پس از مدتی ناچار شدیم کمی این سیاست را تغییر دهیم زیرا بیشتر کارکنان هیچ گاه به تعطیلات نمی رفتند! در حال حاضر ما به هر کارمندی که خانواده اش را یک بار در سال به یک مسافرت درست و حسابی ببرد 1000 دلار پاداش میدهیم چون یک مسافرت خوب باطری های مغزتان را حسابی شارژ می کند!

---------------------------------------------------

[1] Remember everything

[2]  همانطور که در شماره قبل توضیح دادیم، شرکت های سرمایه گذاری خطرپذیر یا همان Venture capital ها شرکت هایی هستند که در مراحل ابتدایی رشد شرکت در آن سرمایه گذاری می کنند که طبیعتا دارای ریسک بالا اما در صورت موفقیت بازده بسیار بالا است.

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Ali in Wonderland

و من به کشوری رفتم که در حاجی ارزونی سر کوچه اش لیمو ترش کیلویی 10 هزار تومان بود... یکی یکی دارم تئوری های فایننسی که در آمریکا یاد گرفته ام رو در ذهن مرور می کنم که ببینم کدامشان می توانند توضیح دهند چگونه فرصت آربیتراژ میان قیمت گوجه فرنگی در نارمک و لیموترش در پونک هشت سال است که پا برجاست...

به کشوری رفتم که همه جا Welcome را با دو تا L می نویسند (WELLCOME!)...

به کشوری رفتم که وقتی برای قطعی سرویس اینترنت به مخابراتش زنگ زدم جواب شنیدم: "سیستم خودمونم قطعه، فردا تماس بگیرید!"

به کشوری رفتم که وقتی در یکی از به اصطلاح با کلاس ترین رستوران هایش1 کمی بیش از یک ساعت نشستیم، رسما از ما خواسته شد هرچه زودتر شام را تمام و میز را ترک کنیم چون ملت دم در صف بسته اند که پُرسی 40-50 هزار تومن پول دهند تا پُز بدهند که شیشلیگ "شاندیز" خورده ایم....

 به کشوری رفتم که بعضی مردمش 17-18 ساعت گرسنگی و تشنگی را به جان می خرند، اما تحمل یک دقیقه ایستادن در صف را ندارند....

در یک کلام، به "سرزمین عجایب" رفتم! بخوانید "علی در سرزمین عجایب"....

در این کشور سفری هم به شهر قم داشتم، تجربیات تلخ و شیرینی که البته منحصر به قم نیست و با شدت و ضعف همه جای ایران عزیز وجود داره اما اینبار در این شهر برام اتفاق افتاد! 

در بدو ورود، سوار تاکسی به اصطلاح دربست شدم و البته برحسب تجربه میدانستم که باید به کرات، کرایه توافق شده را در گوش راننده تکرار کنم، چه آنکه گوش برخی رانندگان تاکسی قم قیمت را دو سه هزار تومنی بالاتر اونچه دهان شما تلفظ میکنه می شنوه!

اولا راننده عزیز گویا با مفهوم "دربست" به معنای بسته بودن درب ها و عدم سوار کردن مسافر دیگر آشنا نبود و سر راه از من خواست مسافری رو هم سوار کنه که "بنده خدا تو گرما وایساده گناه داره". من هم اعتراض نکردم و نپرسیدم که چرا از این بنده خدا که انقدر گناه داره کرایه می گیری... بعد از رسیدن به مقصد، از راننده خواستم که وارد کوچه موردنظر بشه، اما گویا مفهوم "دربست" برای این عزیز دل برادر از بیخ تعریف نشده بود! در آبادی ما یعنی سبزوار، منظور از دربست اینست که راننده مسافر را دقیقا تا آدرس مذکور، بدون سوار کردن مسافر دیگر، در ازای مبلغ توافق شده برسونه. خوانندگان محترمی که از سایر آبادی ها هستند هم لطفا اگر تعریف دیگری سراغ دارن بگن تا ما یاد بگیریم. خلاصه که راننده محترم شروع کرد به غر و لند که: "آخه پنش (پنج) تومن که نَمی صرفه (به فتح نون) واس (سین ساکن) ما اینهَمَه راه، من نَمتونم (به فتح نون و سکون میم اول) واس (سین ساکن) پنش تومن برم تا قله قاف که..."

جالب ترین بخش ماجرا از نظر من چونه زدن راننده تاکسی سر کرایه ای که حداقل سه بار قبل از سوار شدن تکرار کرده بودم نبود، بلکه صلوات شمار کوچیکی بود که دور انگشت این عزیز دل بود و در طول مسیر تند تند دکمه ش رو فشار میداد، که گویا دکمه آسانسور طبقات بهشت است و یکی پس از دیگری طبقات رو داشت درمی نوردید... هدفم تخطئه کردن صلوات فرستادن نیست، ولی تصدیق می فرمایید کسی که در گرمای 45 درجه در تاکسی پیکان صلوات میفرسته و به احتمال قریب به یقین روزه هم هست، واقعا چرا به مخیله ش هم خطور نمی کنه که حق مردم رو خوردن هم یه جور گناهه! البته بنده هم چون این برادر عزیزمون رو دوست داشتم و نمیخواستم اجرشون ضایع بشه، اجازه ندادم حقم رو بخوره و همون پنش تومن رو دادم. باشد که ما هم در ثواب صلوات های ایشون شریک باشیم و یه آپارتمان یه خوابه در بهشت از ایشون رهن کنیم...

این البته تنها موردی نبود که مانع ضایع شدن اجر ملت همیشه در صحنه شدم: به یک فروشگاه به اصطلاح زنجیره ای با کلاس هم رفتم. در این فروشگاه باکلاس به نام فروشگاه کوثر (واقع در خیابان ساحلی) به قسمت لوازم خانگی رفتم و یکی از وسایل آشپزخانه (یک فروند گوشت کوب!) رو برداشتم که برم سایر قسمت ها هم خرید کنم. یه هو یک خانم که کناری وایستاده بود جستی زد و همچون فاطی کماندوی دم در دانشگاه شریف ما رو خفت کرد و گفت: فاکتورش کنم براتون؟ من که کمی گیج شده بودم و منظور از فاکتور کردن اونم وسط فروشگاه رو نمیفهمیدم گوشت کوب رو تقدیم کردم تا ایشون فاکتور بفرماین. ایشون هم به همکارش که چند قدم اونورتر بود نگاهی کرد و پوزخندی زد که یعنی این بابا از کدوم دهات پاشده اومده که نمی دونه در فروشگاه های زنجیره ای باکلاس، مراحل خرید به صورت زیر است:

1- شما کالا رو می بینید و انتخاب می کنید و برمیدارید

2- دو سه نفر مثل اجل معلق میان طرفتون که مبادا کالای مذکور رو دودر کنید و کالا رو "فاکتور" می کنن، به این معنا که کالا رو از شما می گیرن و به جاش به شما یه کاغذ می دن

3- شما میرید توی صف صندوق واقع در اونطرف فروشگاه می ایستید (البته صف که چه عرض کنم!) و مبلغ رو پرداخت می کنید تا فاکتور مذکور مهر بشه. ذکر این نکته لازمه که اگه پول خورد نداشته باشید دو سه تا جوجولات هریک به مبلغ 200 تومان به شما بدون عذرخواهی و به قولی با یخ و ترشی (یعنی به زور!) فروخته می شه.

4- فاکتور مهرشده رو به فاطی کماندو تحویل میدید و کالا رو تحویل می گیرید.

5- اگر فقط از قسمت لوازم خانگی فروشگاه دیدن کرده باشید کار شما در همین مرحله تمام میشه. ولی اگر بخواید به سایر طبقات فروشگاه برید، باید از دستگاه های هشداردهنده عبور کنید.

6- درست بعد از دستگاه هشداردهنده آقایی قرار داره که مجددا فاکتور رو از شما میگیره و مثلا قراره مطابقت بده با اجناسی که خریدی. ولی عملا بدون نگاه به ریخت و قیافه شما و یا اجناس مذکور، صرفا مهر دیگری بر روی فاکتور می زنه.

حالا فرض کنید این پسر ساده شهرستانی تونسته تمامی این مراحل رو با موفقیت پشت سر بذاره و به خوان هفتم یعنی قسمت مواد غذایی برسه. در این قسمت برای خرید سبزی خوردکرده هم صف وجود داره (بازهم... صف که چه عرض کنم!) نوبتم که شد و منتظر دریافت سفارش بودم، پیرمرد حدودا 60 ساله ای که حداقل در نگاه اول ظاهر نسبتا مذهبی داشت و بازهم حداقل در نگاه اول به نظر میومد اهل نماز و روزه باشه، اومد کنار من و گفت: ببخشید یه سوال دارم. من هم کمی کنارتر رفتم که سوالش رو بپرسه. 

پیرمرد: حاجی سه کیلو سبزی آشیُم ( به ضمّ یاء) واس (سین ساکن) من بکش (فتح کاف)!

من: پدر جان، شما سوال داشتی یا میخواستی بزنی تو صف؟!

پیرمرد: حال (یعنی حالا) چه فرقی میکنه؟! سه کیلو وُم واس من بکشه چی چی میشه مثلا؟!

من: پدرجان ملت تو صف وایسادن، برید ته صف.

پیرمرد: (رو به سبزی فروش) آقا واس این پسره رو اول بکش بعدشُم واس من، فک نکنه خبریه!

من: (سکوت)....

بعد از این مرحله، تعدادی کالای دیگر هم انتخاب کردم و به خوان آخر یعنی صندوق های جلوی در رسیدم که حدود 10-15 تا صندوق مجزا بودن و همگی خیلی هم شلوغ بودن. یکی رو انتخاب کردم و مدتی در صف بودم تا نوبت نفر جلویی شد که نمیدونم ستاره بخت من از کدوم طرف طلوع کرده بود و این پیرمرده دوباره لایی کشید و عدل اومد تو صف ما یواشکی به نفر جلویی گفت: آقا من یه دونه لایلون (یعنی نایلون) بیشتر ندارم، میذاری مال ما رُم (یعنی مال ما رو هم) حساب کنه؟ این درحالیست که حداقل سه تا پلاستیک دستش بود...

من که دیگه کارد بهم میزدی خونم درنمیومد با صدای بلند، طوری که 10-15 نفر برگشتن نگاه کردن گفتم:

: حاجاقا خجالت نمی کشی هم تو صف سبزی زدی تو صف هم اینجا داری میزنی تو صف؟! 

پیرمرد: به تو چه؟! این آقا نوبتشو داده تو چی چی می گی هی فوضولی می کنی؟

من: شما از این آقا اجازه گرفتی، از بقیه که پشت سرشن که اجازه نگرفتی، بفرما ته صف خجالت بکش.

پیرمرد: (در حال حرکت به سمت ته صف) تو سرت تو کار خودت باشه فوضولیوُم (یعنی فضولی هم) نکن!

من: (سکوت)....

موقع حساب کردن هم خانومی که مسئول حساب کردن بود، پلاستیک سبزی خرد شده رو طوری کشید که تقریبا نیم کیلو از سبزی ریخت روی زمین. بعد نگاهی به من کرد و با حالت خاصی گفت: اینو معمولا درشو گره می زنن که نریزه! من هم واقعا هرچه فکر کردم نتونستم روشی پیدا کنم برای توضیح دادن اینکه شما خیلی شعورت پایینه که خطای همکار سبزی فروش و خودِ کذاییت رو گردن مشتری میندازی. خلاصه دم فرو بستم. همکار دیگر ایشون که اجناس رو داخل نایلون می چید اومد مثلا درستش کنه:

- آخر وقته همکارا یه کم خسته ان!!

من: انشاالله اول وقت هم برای خرید میام....

دم در خروجی هم باز یه آقای دیگری بود که فاکتوری که دو متر اونورتر از صندوق گرفته بودی رو مهر می کرد و با تمام وجود مطمئنم هیچ فلسفه ای جز ایجاد اشتغال نداشت.

خلاصه که تجربیات منحصربفردی در زمینه نحوه خرید از فروشگاه های زنجیره ای قم دارم که قصد دارم در کتابی به نام "How to survive in Qom's chain stores" منتشر کنم.

لابلای این تجربیات نه چندان دلچسب، البته تجربیات شیرینی هم هست که متاسفانه تلخی کام آدم اجازه نمیده شیرینی اونها رو احساس کنه، وگرنه باید حد انصاف رو نگه داشت و اونها رو هم بازگو کرد. مثلا در طول سفر دوبار پیش اومد که سوار تاکسی شدم و راننده کولرش رو روشن کرده بود که از نظر من اتفاق بسیار خارق العاده ایست و حسابی منو ذوق زده میکنه. یعنی همین که راننده عزیز، خودش و مسافراش براش انقدر مهم باشن که کولر بزنه به نظرم جای تقدیر داره.

یک فروشگاه لبنیاتی خیلی خوب و تر و تمیز و خوش برخورد و هرچی بگم کم گفتم هم کشف کردم به نام "لبنیات جم"2 که علاوه بر اینکه محصولات دامداری خودش رو عرضه میکنه، محصولاتش بی نهایت عالیه و عالی تر از محصولاتش شعور و برخورد خود صاحب لبنیاتیست (آقای جمشیدی). ملت هم در ساعاتی از شبانه روز مثلا نزدیک افطار صف می بندن. اندر نکات جالب این فروشگاه لبنیاتی اینه که بر خلاف فروشگاه باکلاس فوق الذکر، وقتی میخوای با کارت پرداخت کنی رمز کارتت رو با صدای بلند جلوی بقیه ازت نمی پرسه و دستگاه کارت خوان روی پیشخوان هست که خودت کارت بکشی و رمزت رو وارد کنی.

 یه نکته فرعی هم بگم و اون اینکه در این فروشگاه کوثر من با یه تخمین ساده به این نتیجه رسیدم که روزانه حداقل چند صد میلیون تومن فروش داره. عزیزانی که میگن تو مملکت کار نیست و نمیشه پول دار شد و برای پولدار شدن تکنولوژی نانو و انرژی هسته ای توی زیرزمین منزل و ماشین زمان لازمه، بشینن فکر کنن که فروشگاه کوثر اگه نایلون سبزی مردم رو پاره نکنه (یا اگه پاره کرد عذرخواهی کنه و پولش رو برگردونه) و وقتی میخوای حساب کنی با صدای بلند رمز کارتت رو نپرسه، و شصت تا فاکتور و مهر و آدم بپا نذاره توی فروشگاهش که احساس دزد بودن نکنی روزی چند میلیون فروش خواهد داشت...

 فروشگاه کوثر البته تنها جایی نبود که احساس یک جوان ساده دل شهرستانی رو پیدا کردم: گلاب به روتون برای خرید لباس زیر به نمایندگی یک تولیدکننده لباس زیر مردانه مراجعه کردم (دقت کنید که این فروشگاه هم بسیار باکلاس بود و نمایندگی شرکت تولیدی بود). وارد فروشگاه که شدم با کمال تعجب دیدم که فروشنده لباس های زیر مردونه یک خانمه. اینکه پسر ساده دل شهرستانی روش نمیشه از خانوم لباس زیر بخره بماند، بیشتر تعجبم از این بود که در شهر قم، مثلا اگر فروشگاه ها داخل ویترین مغازه لباس زنانه تن مانکن کنن و کمی منحنی های روی بدن مانکن برآمده باشه، اداره محترم اماکن بهشون دستور میده که حدفاصل ناحیه بالای ناف تا زیر گردن رو روی شیشه مغازه کدر کنن که جوونای مردم منحرف نشن! حالا یک خانوم داره لباس زیر مردونه میفروشه وامصیبتا! شرح مکالمه:

من: سلام، لباس زیر مردونه دارید؟

 خانوم: short میخواید؟!

من: (اندکی مکث جوان ساده دل شهرستانی) بله...

خانوم: چه سایزی؟

من: مدیوم

خانوم: (نگاهی به ناحیه لگن بنده!) فک کنم لارج باید بردارید!

من: بله چشم، لارج بدید.....

خانوم: میخواید ایکس لارج بدم؟

من: نه خانوم همون لارجو لطف کنید بدید!!!

البته بنده خدا چیزی تو دلش نبود ولی یه بارم که خدمات به مشتری خوب گرفتیم، از شانس ما در فروشگاه لباس زیر بود. به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم!

یه تجربه کوچیک اما آموزنده دیگه هم بگم و عرضم تمام... برای رفتن به فروشگاه کوثر کنار خیابون منتظر تاکسی بودم و یه آقای روحانی هم چند قدم جلوتر منتظر بود (منظور "آقای روحانی" رئیس جمهور منتخب نیست، اشتباه نشود!). من همینطور که آفتاب توی چشمم بود و درست داخل ماشینا رو نمی دیدم، الکی برای همه از بنز و بی ام و تا موتور دست بلند می کردم که یکیش مسافرکش از آب دربیاد. یه ماشین ال 90 که داشت به سمت ما میومد به محض رسیدن به این آقای روحانی یه بوق کوچیک زد و منم به روال بقیه ماشینا براش دستم رو تکون دادم. بعد که ماشین رد شد متوجه شدم که راننده روحانی بوده (این آقای روحانی هم اون "آقای روحانی" نیست!) و برای همکارش نگه داشته. توضیح اینکه معمولا صنف روحانیون محترم اگر یک روحانی دیگر کنار خیابون ببینن از باب احترام به همکار سوارش می کنن. صدای توقف ماشین رو شنیدم ولی دیگه برنگشتم و این آقای روحانی که ایستاده بود رفت و سوار ماشین شد. یه لحظه به خودم گفتم: ای بابا... فقط رفیقشو سوار کرد...

چند لحظه بعد صدای بوق از پشت سرم شنیدم و دیدم ماشین دنده عقب اومد و من رو هم سوار کرد و لطف کرد به مقصدم رسوند. برای آقای روحانی توضیح دادم که همینطوری دست بلند کرده بودم و البته در دل شرمنده شدم که چه سریع قضاوت کردم. بعد که بیشتر فکر کردم شرمنده تر هم شدم چون قبلا هم اونور کره زمین خدا دقیقا همین درس رو یکبار دیگه بهم داده بود و منِ خنگ درسم رو یاد نگرفته بودم:

روز بعد از اسباب کشی با مریم برای خرید لوازم ضروری مسیر نسبتا طولانی رو در هوای شرجی پیاده رفتیم. از راه برگشت جلوی فروشگاه ایستگاه اتوبوس بود و منتظر شدیم. مطمئن نبودم چه اتوبوسی رو باید سوار شیم. اولین اتوبوس که اومد رفتم جلوی در و پرسیدم که مسیرش به ما میخوره یا نه.

راننده با حالت بی احساسی و بی اعتنایی خاصی، نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و چند میلیمتری سرشو بالا اورد که یعنی مسیرش نمیخوره. پیاده شدم و از فرط خستگی به هردومون خیلی زور اومد که این بابا عجب نامردیه زورش میاد دهنشو باز کنه!! هنوز در حال تلفظ این جمله بودیم و دو قدم نرفته بودیم که اتوبوس ترمز زد و درش باز شد و راننده گفت سوار شیم. ما رو تا جایی که مسیرش میخورد رسوند و حتی خارج ایستگاه نگه داشت تا مسیرمون دور نشه و بلیط هم ازمون نگرفت. توضیح اینکه توقف اتوبوس در خارج از ایستگاه رویدادیست که اگر بخواید در بوستون مشاهده کنید باید قرنها منتظر بمونید و بنابراین دست کم نگیرید!! خلاصه این حرکت راننده به قدری ما رو پیش خودمون شرمنده کرد که همونجا به هم قول دادیم هیچ وقت راجع به مردم زود قضاوت نکنیم. ولی گویا آدمیزاد هر از گاهی نیاز به یادآوری داره و تلنگر راننده بوستونی توسط حاج آقای قمی باید تکرار میشد! باشد که آدم شویم...

 ------------------------------------------------

1- رستوران شاندیز خیابان جوردن

2- من تصمیم دارم هرجا سرویس خوب گرفتم در وبلاگ با ذکر نام براش تبلیغ کنم و هرجا سرویس بد دریافت کردم با ذکر نام در وبلاگ بنویسم. نه فروش لبنیات جم زیاد خواهد شد نه فروشگاه کوثر ورشکسته خواهد شد، ولی من باید کاری که فکر میکنم درسته رو انجام بدم.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد