یک ایرانی در بوستون

PhD Thesis

چند هفته قبل همایشی با عنوان "همایش هم اندیشی دکترای مالی و حسابداری" در تهران برگزار شد که به همین مناسبت یادداشتی در مورد پایان نامه دکترا در هفته نامه تجارت فردا نوشتم:


"در این نوشتار سعی می‌کنم ساختار و چارچوب رایج در دانشگاه‌های معتبر برای تحقیق و نگارش رساله دکترا را به اختصار بیان کنم. در رشته‌های اقتصاد و فاینانس، معمولاً فرد پس از گذراندن حدوداً دو سال مواد درسی و در صورت موفقیت در امتحان جامع، به تحقیق می‌پردازد. تز یا پایان‌نامه معمولاً متشکل از سه مقاله است که از نظر کیفی پتانسیل پذیرفته شدن در مجلات معتبر را داشته باشند. بنابراین لزومی ندارد که پایان‌نامه به صورت یک مجموعه به هم‌پیوسته و با ساختاری مشابه ساختار کتاب نگارش شود. به علاوه، استادان صرفاً نقش مشاوره و راهنمایی را بر عهده دارند و دانشجو مستقیماً مسوول یافتن موضوع مناسب برای پایان‌نامه است.


از نظر محتوایی، تحقیق در دوره دکترا با دو رویکرد نظری (theoretical) یا تجربی (empirical) انجام می‌گیرد. در رویکرد نظری، هدف توضیح یک پدیده مهم مشاهده‌شده در دنیای بیرون با استفاده از یک مدل مبتنی بر فرضیات معقول است. یک مدل مناسب حداقل دارای دو ویژگی است: اولاً، مدلی ارزشمند است که دارای پیش‌بینی‌های قابل آزمودن در دنیای واقع (testable implication) باشد. به عبارت دیگر، لازم است مدل، پیش‌بینی‌هایی داشته باشد که بتوان با استفاده از داده‌های موجود در دنیای بیرون، صحت و سقم آنها را سنجید. ثانیاً، یک مدل ایده‌آل، علاوه بر موضوعی که به منظور توضیح آن طراحی شده است، معمولاً دارای یک یا چند پیش‌بینی دیگر نیز است. به عبارت دیگر، اگر رفتار یا پدیده‌ای را در دنیای واقع مشاهده کرده و علاقه‌مند به طراحی مدلی برای توضیح آن هستیم، صرف اینکه مدل ما تولیدکننده آن رفتار باشد به تنهایی ارزش خاصی ندارد، زیرا طبعاً طراح مدل با هدف ایجاد ویژگی موردنظر خود در مدل، از ابزارهای مشخصی استفاده کرده اما درستی و واقع‌بینانه بودن این ابزارها لازم است مورد آزمون قرار گیرد.


مثلاً اگر یک محقق به دنبال طراحی مدلی برای توضیح دلایل افت قیمت سهام در دوره‌های رکود اقتصادی است، طبعاً می‌تواند تقاضای سهام را به عنوان تابعی از متغیرهایی همچون میزان ثروت اشخاص فرض کرده و بر اساس آن مدلی طراحی کند که در آن در دوران رکود اقتصادی، ثروت اشخاص کاهش و به تبع آن تقاضای سهام و قیمت آن افت می‌کند. اما چنین مدلی بایستی دارای یک یا چند پیش‌بینی قابل آزمون دیگر نیز باشد تا بتوان از آن به عنوان یک مدل قابل اتکا یاد کرد. مثلاً پیش‌بینی کند که اگر ارزش یک سهم در دوران کاهش ثروت افراد (رکود اقتصادی)، پربازده و در دوران افزایش ثروت (رونق اقتصادی) کم‌بازده است، چنین سهمی برای سرمایه‌گذار باارزش‌تر از سهامی با ویژگی مخالف آن خواهد بود و لذا قیمت بالاتر و بازدهی پایین‌تری خواهد داشت. مثلاً بر اساس این پیش‌بینی، بازدهی سهام مرتبط با بهداشت و درمان بایستی پایین‌تر از صنعت توریسم باشد. این پیش‌بینی ثانویه را می‌توان با استفاده از داده‌های تجربی آزمود.


در حوزه مطالعات تجربی، برخلاف تصور اولیه، نه‌تنها اصراری بر استفاده از مدل‌های پیچیده اقتصادسنجی نیست، بلکه مدل‌های ساده‌تر (اما صحیح) از اولویت بالاتری برخوردارند. به عبارت دیگر، مهم‌تر از آنکه مدل اقتصادسنجی استفاده‌شده در تحقیق، مدلی پیچیده و غامض باشد، لازم است طراحی چارچوب تجربی مطالعه به گونه‌ای باشد که به درستی، سوال مورد نظر را پاسخ دهد. در اصطلاح رایج، لازم است چارچوب مطالعه تجربی بتواند به درستی مشکل درونزایی یا endogeneity را برطرف کند.


برای درک بهتر، فرض کنید می‌خواهیم تاثیر توسعه‌یافتگی نظام بانکی و دسترسی به منابع مالی را بر رشد اقتصادی بررسی کنیم. رابطه توسعه‌یافتگی بازارهای مالی و رشد اقتصادی یکی از قدیمی‌ترین سوالات حوزه مالی به شمار می‌رود. یک راه‌حل ظاهراً ساده این خواهد بود که با استفاده از روش‌های آماری (رگرسیون) نشان دهیم کشورهایی که نظام بانکی توسعه‌یافته‌تری دارند و حجم وام‌های بانکی در آنها بالاتر است، رشد اقتصادی بالاتری را نیز تجربه کرده و درآمد سرانه بالاتری دارند. مشکل این روش به ظاهر مناسب این است که اولاً، ممکن است رابطه علت و معلولی به صورت معکوس بوده (reverse causality) و توسعه‌یافتگی بانک‌ها و فراوانی منابع مالی خود معلولی از توسعه‌یافتگی اقتصاد باشد. ثانیاً ممکن است عوامل دیگری مثل حاکمیت قانون از یک‌سو به توسعه نظام بانکی و تسهیل دسترسی به منابع مالی کمک کند و از سوی دیگر منجر به رشد و توسعه اقتصادی شود. بنابراین، یافتن یک همبستگی آماری میان سهولت دسترسی به منابع بانکی و رشد اقتصادی لزوماً نشانگر رابطه علت و معلولی نیست.
بنابراین، هنر یک مطالعه تجربی خوب این است که بتواند شرایطی را شناسایی کند که در آن رابطه علت و معلولی به روشی متقاعدکننده و عاری از مشکل درونزایی نشان داده شود. در حال حاضر، در حوزه مطالعات تجربی، بخش عمده تلاش محققان و دانشجویان دکترا به جای تمرکز بر تکنیک‌های بعضاً پرطمطراق اقتصادسنجی بر یافتن چنین شرایطی است. به عنوان مثال، در مثال گفته‌شده، یکی از مطالعات انجام‌شده (Jayaratne & Strahan, 1996) حذف محدودیت‌های ایالات مختلف آمریکا بر توسعه شعب بانکی را برای آزمودن تاثیر توسعه بانکی بر رشد اقتصادی به کار گرفته است. تا پیش از حذف این محدودیت‌ها، بانک‌ها مجاز به گسترش شعب خود در سایر ایالت‌های آمریکا نبودند و بنابراین، دسترسی به منابع بانکی برای شرکت‌های موجود در هر ایالت محدود بود. با حذف این محدودیت‌ها، یک شوک برونزا (exogenous) به میزان دسترسی شرکت‌های هر ایالت به منابع بانکی وارد شد که مقاله مذکور نشان می‌دهد تاثیر مثبتی بر رشد اقتصادی داشته است. مهم‌ترین ویژگی این مطالعه این است که حذف محدودیت‌های بانکی میان ایالت‌های مختلف آمریکا به جز از طریق تسهیل دسترسی به منابع مالی تاثیری بر رشد اقتصادی نخواهد داشت و لذا، هرگونه تاثیر این قانون بر رشد اقتصادی ایالت‌ها مستقیماً ناشی از تسهیل دسترسی به منابع بانکی خواهد بود.


به طور خلاصه، در حال حاضر در نگارش پایان‌نامه‌های مربوط به مطالعات تجربی تاکید ویژه‌ای بر روی شناسایی رابطه علی و معلولی دقیق و عاری از مشکل درونزایی است و مهم‌ترین محور ارزیابی رساله‌های دکترا در این حوزه محسوب می‌شود."

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Zero-handed economist

عکس زیر رو چند روز قبل از فروشگاه نزدیک خونه مون گرفتم. پپسی دو لیتری رو میده 79 سنت. اولا اگر روزی استاد فاینانس بشم، بجای تدریس کاربرد الگوریتم ژنتیک در پیش بینی تلاطمات بازده سهام و مقایسه آن با مدلهای GARCH، EGARCH، DGARCH، FGARCH، GGARCH و همینطور مابقی انواع GARCH (!) از دانشجویان می خوام توضیح بدن که چطور شرکت پپسی قادره 2 لیتر نوشابه رو با قیمتی در این حول و حوش تولید کنه؟! بعد ازشون میخواستم توضیح بدن که نوشابه پیش کش، اگر یک بطری پلاستیکی رو حتی با آب فاضلاب بخوان پر کنن و بعد مثلا یک مسافت 100 مایلی از محل کارخونه تا فروشگاه حمل کنن، آیا اصولا امکان داره با این قیمت تولید بشه؟!

 

اگر هم فاینانس جواب نداد و مثلا روزی استاد بازاریابی میشدم، بجای تست جاخالی از کتابای فیلیپ کاتلر و امثالهم، سوال زیر رو حتما در امتحان پایان ترم میدادم: همانطور که در عکس مشاهده می کنید، حداکثر تعداد نوشابه که می توانید از این فروشگاه خرید کنید 12 عدد هست، توضیح دهید به کدامیک از دلایل زیر ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟

الف) به دلیل مضرات نوشابه برای سلامتی، خوردن نوشابه بیش از 24 لیتر (یعنی 12 عدد!) موجب مرگ فوری شده و فروشگاه نگران جان مشتریان خود است.

ب) نظام سرمایه داری و مصرف گرایی همانطور که تلویزیون کشورمان روزی هشتاد بار نوید می دهد، در آستانه فروپاشی است.

ج) اشتباه تایپی است و منظورشان حداقل تعداد خرید بوده نه حداکثر!

د) هیچکدام، جواب صحیح در پست بعدی داده خواهد شد.

ضمنا اگر خیلی تیزبین باشید، تصویر عکاس محترم یعنی حضرت بنده رو هم روی بطریها تشخیص میدید! ولی از شوخی گذشته، تا پست بعدی که جوابش رو بنویسم اگر کسی جواب صحیح بده پیش من یه جایزه خوب داره. بخصوص دانشجویان MBA و بازاریابی احتمالا جواب رو بدونن. 

بگذریم... در این پست قصد داشتم تتمه تجربیات سفر تابستان رو بنویسم که در اینجا شروع کرده بودم و ناتمام مونده بود. کمی پراکنده گویی خواهم کرد ولی کیف وبلاگ نویسی به همینه که هی نخوای جمله رو سبک و سنگین کنی و اجازه بدی جریان ذهن تو رو با خودش ببره.

تابستان امسال آدمهای زیادی رو دیدم و با افراد مختلفی آشنا شدم و دوستان خیلی عزیز و ارزشمندی هم پیدا کردم. گاهی به این فکر می کنم که همنشینی با بعضی آدمهایی که در ایران می تونی پیدا کنی (و البته پیدا کردنشون خیلی هم راحت نیست ولی هستند) انقدر لذت بخش و ارزشمنده که شاید بیارزه که عطای اینجا رو به لقاش ببخشی و چمدونا رو جمع کنی و بری. اینکه حس کنی با افرادی دمخور هستی که بهترین جنبه های وجودی و روحی ت که معمولا تمام سال در خواب زمستانی هستند رو بیدار می کنن! 

دلیل اینکه می گم پیدا کردن این آدمها کار ساده ای نیست از این قراره: این رو احتمالا افرادی بهتر درک می کنن که به کرات تجربه خروج از ایران و برگشت رو داشتن و به عبارتی قادرن مرتبا از فضای ایران فاصله بگیرن و از بیرون بهش نگاه کنن. وقتی بعد از مدتی به ایران برمی گردم، یکی از اولین چیزهایی که به وضوح احساس می کنم، انرژی منفی هست که آدمها به طور مستمر و با پشتکار باورنکردنی در فضا پراکنده می کنن و به هم تزریق می کنن! تعداد جملات منفی، آزاردهنده و البته بی فایده ای که راجع به مملکت و دولت و ملت و در و دیوار بین آدما رد و بدل میشه باورنکردنیه! به جرأت میشه گفت ما ایرانی ها می تونستیم نیمی از جملاتی که در طول روز میگیم رو حذف کنیم و نه تنها هیچ اتفاق بدی در محیطمون نیفته، بلکه زندگی رو برای خود و اطرافیانمون شیرین تر کنیم! غرغر کردن های بی فایده، جوک ساختن های حال بهم زن که فهوای کلامش اینه که ما ایرانی ها چقدر بدبخت و داغونیم و خارجی ها چقدر خوشبخت (همشون اولشون اینطور شروع میشه: یه روز یه ایرانیه با یه ژاپنیه و یه آلمانیه ...) اینکه توی ایران همه چیز داغونه و بقیه دنیا همه چیز عالیه. انقدر انرژی منفی به هم می دیم که خودمون که دل و دماغ کار کردن نداریم هیچ، اون چهار نفری هم که جدی هستن توی کارشون رو بی حال و بی رمق می کنیم. نگاه منفی بافانه و حرف زدن غیرمسئولانه دمار از روزگار ما ایرانیا درآورده....

اصولا اینکه بخش بزرگی از فکر و ذهن ما ایرانی ها رو جامعه و نه شخص خودمون اشغال کرده نکته بسیار عجیبیه! من خیلی اوقات که فیس بوکم رو چک می کنم تفاوت فاحش دوستان ایرانی و خارجیم برام جذابه: دوستای امریکایی تقریبا از چهارشنبه شروع می کنن به شمارش معکوس  که کی آخر هفته میشه و آخر هفته هم که میشه یا عکس نوشیدنیشون یا عکس Seflie با دوستان در bar یا عکس سگ و گربه هاشونو میذارن. دوشنبه و سه شنبه هم غر غر اینکه باز هفته شروع شده. خلاصه که زیاد کاری به کار دنیا و مملکت و دولت و ملت ندارن و انگیزه، صرفا لذت بردن از زندگی و حداکثر کردن رفاهه. دوستان ایرانی، بخش عمده کامنت ها و استاتوس ها مربوط به اخبار و مسائل زندگی اجتماعیه. اما نکته جالب اینه که ما ایرانی هایی که انقدر اجتماع برامون پررنگه، معمولا قدم خاصی هم برای اجتماع برنمی داریم و صرفا به همین غرغرها و مسموم کردن فضا بسنده می کنیم. 

من نگاهم خیلی ساده تر از این حرفاست: گیریم که همه این غرغرها و جوک ها و اینکه ما فقط یه کوروش کبیر داشتیم و دیگر هیچ، همه درست. اصلا فرض کنیم که ما مفلوک ترین کشور دنیا رو داریم. ولی هیچ کدوم از اینا بزرگترین واقعیت زندگی یعنی اینکه همه ما فقط و فقط یک بار زنده هستیم و اون یک بار رو از بخت خوب یا بدمون در کشوری به نام ایران به دنیا اومدیم عوض نمی کنه. اصلا گیرم که مملکت خرابه، همه چی داغونه. خب که چی؟! من یک بار به دنیا اومدم و میخوام توی این یک بار تا می تونم به آرزوهام برسم، تا می تونم توانایی ها و استعدادهام رو بالفعل کنم و تا می تونم توی محیطم تأثیر مثبت بذارم. همه اینها رو می گم با اینکه محتمل ترین سناریو از نظر شخص من اینه که در طی عمرم، کشورم پیشرفت خارق العاده ای نخواهد کرد و کم و بیش با سرعتی مشابه بقیه کشورهای جهان سومی جلو خواهد رفت و بنابراین همچنان یک کشور جهان سومی و با فاصله قابل توجه از کشورهای پیشرفته باقی خواهد ماند. اصلا بذارید صورت مسئله رو ساده تر کنیم: فرض کنید همین فردا قراره دنیا به آخر برسه، آیا مثلا راه انداختن کار یک ارباب رجوع یا مثلا یک قدم جلو بردن مملکت ارزشی نداره؟ عجیب تر اینکه انقدر باید زور بزنی و کالری بسوزونی تا همچین استدلالی رو در مملکتی که اکثریتش مسلمون و شیعه ن و به قیامت اعتقاد دارن اثبات کنی. خلاصه که این موضوع از موضوعاتیست که هر بار که ایران میرم بدجور ذهنمو درگیر می کنه.

از این غرغرها که بگذرم، میخوام خودم یکی از همون غرغرها بکنم! میخوام برگردم به همون آدمهای نازنین و زحمت کشی که راجع بهشون صحبت کردم. موضوعی که انصافا هربار بهش فکر می کنم دلم می گیره: اینکه محیطی که ما در ایران داریم، تا چه حد استعدادها و پتانسیل های آدما رو تلف می کنه و دیدنش چقدر غصه آوره... برای اینکه منظورمو بهتر بگم یه مثال می زنم، دو تا اقتصاددان خوب و باسواد فارغ التحصیل از بهترین دانشگاه های دنیا رو در نظر بگیرید، یکی برگرده ایران و یکی اینجا. وقتی اینجا هستم و مثلا به زندگی اساتید خودم نگاه می کنم، یک خلاصه MP4 از زندگیشون از این قراره: طرف صبح ساعت 8 پا میشه، 9 دانشگاهه احتمالا تا 4-5 بعد از ظهر. در این فاصله، بجز هفته ای 3 تا 6 ساعت که تدریس داره، سایر ساعاتش رو به طور کامل به "فکر کردن" اختصاص می ده. منظور از فکر کردن اینه که داره پول می گیره که توی اتاقش بشینه و فقط فکر کنه و فکر کنه تا جواب یکی از مسائل جامعه ش رو پیدا کنه، مثلا اینکه چرا نرخ بیکاری در دوران خروج از بحران 2008 با سرعت کندی بهبود پیدا کرد، یا مثلا اینکه چرا الان بعد از گذشت 6 سال، هنوز علائم فشار افزایش دستمزد در بازار کار امریکا احساس نمیشه. یا خلاصه یه سوالی از این قبیل. بدون اغراق در طی هفته، هیچ دغدغه یا بهانه ای برای فکر نکردن نداره و مثلا اگر قرار باشه یک ترم به جای یک درس دو تا درس بده، تا آخر ترم غرغر میکنه که تمرکز کافی نداره و نمی تونه به research ش برسه. 

حالا بریم سراغ اقتصاددان خوب و باسواد ایرانی: صبح ساعت 8 از خواب پا میشه. احتمالا تا 9 باید توی ترافیک باشه. در طول هفته حدود 10-15 ساعت از وقتش رو تدریس می گیره چون در ایران استاد دانشگاه یعنی معلم نه محقق. البته از اونجایی که مسئول کامپیوتر دانشکده هیچ وقت کارش رو درست انجام نمیده، تقریبا هر جلسه 15 دقیقه وقتش صرف راه اندازی ویدئو پروژکتور کلاس و وصل کردن کامپیوتر میشه.

حدود 4-5 ساعت در هفته رو هم باید در صف بانک و سایر کارهای اداری تلف کنه. حدود 7-8 ساعت در هفته باید صرف جنگ بر سر بدیهیات بشه: مثلا بره توی تلویزیون توضیح بده که آی ملت، علم اقتصاد هم علمیست مثل سایر علوم و همونطور که همه جای دنیا وقتی سنگ رو از بالا رها می کنی پایین میاد، اگر حجم نقدینگی رو زیاد کنی تورم ایجاد میشه و اگر نرخ ارز دولتی و آزاد تفاوت داشته باشه فساد ایجاد میشه. یا مثلا در قرن 21 و سال 2014 هنوز باید مقاله بنویسه تا ثابت کنه که آهای اخوی، تدریس در دانشگاه به زبان انگلیسی هیچ چیزی رو از هیچ کس تهدید نمی کنه و قرار نیست از فردا همه غرب زده بشن. تا شما بیای نگرانی هات از عدم نفوذ فرهنگ غربی رو رفع کنی، دانشگاه King Fahad عربستان با دستمزد چند صد هزار دلاری، همون ایرانی هایی که در امریکا درس خوندن رو داره جذب می کنه و تخت گاز داره میره جلو. 

به این اضافه کنید که مثلا هفته ای باید 10-12 ساعت هم انواع و اقسام جلسات بی نتیجه با مدیران دولتی و غیردولتی برای گرفتن پروژه و جبران کمبود حقوق دانشگاه. بعد هم که غرغر پدرخانوم و باجناق که بی وفا شدی و به ما سر نمی زنی که با حواشی مربوط به فامیل خود حضرت آقا و عیال، همواره 10-20 درصد CPU طرف رو به خودش مشغول داره. این وسط اون غرغرها و انرژی منفی محیط که در بالا به تفصیل توضیح داده شد رو هم اضافه کنید. حالا از این جنازه ای که باقی مونده، توقع داشته باشید بشینه فکر کنه و مسائل مهم مملکتی رو حل کنه و مثلا روزی 8 ساعت هم هی مقالات AER و JPE و غیره هم بخونه!

مشهورست که Trueman از روسای جمهور امریکا گفته:

"Give me a one-handed economist"

یعنی به من یک اقتصاددان یکدست (کسی که فقط یک دست دارد) بدید، کنایه از اینکه اقتصاددانهای دور و برش، همواره وقتی ازشون مشورت خواسته میشه می گفتن از یک طرف این کار رو بکنی بهتره اما از طرف دیگر این مشکل رو داره (به زبان انگلیسی on the one hand..... on the other hand) و خلاصه این بنده خدا ناراحت بوده که چرا اقتصاددان امریکایی یک توصیه سرراست برای اداره مملکت نداشته ن و به اصطلاح وی دو تا دست داشته اند. فکر کنم با محیط ایده آلی که در کشور ما برای فکر کردن و ایده پردازی اقتصاددان ایرانی (و همینطور متخصصان سایر حوزه ها) فراهم کرده ایم، نه تنها رویای آقای رئیس جمهور امریکا برآورده شده، بلکه اقتصاددان های ما بعد از مدتی هر دو دستشون رو از دست میدن و تبدیل به اقتصاددان بی دست یا zero-handed economist می شن که اصولا نه فرصتی برای فکر کردن دارند و نه توصیه ای برای سیاستگذاری...

-----------------------------------------------------------------------------

P.S: روضه های سفر ایران تموم نشده و احتمالا یه پست دیگه میخواد. سالی دو ماه میرم ایران، تا یک سال ذهنم درگیره و راجع بهش وبلاگ می نویسم!

1- یا به قول عربا صفر الید!!! 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Critical Thinking

اگر از من بپرسن مهم ترین مهارتی که فکر می کنی دوره دکترای فاینانس (و مشابها اقتصاد) به آدم یاد میده چیه، جواب من دانش مالی یا چیزهایی از این دست نیست. جوابم critical thinking یا تفکر نقادانه ست. منظور از تفکر نقادانه اینه که شما بتونی یه استدلال ظاهرا منطقی رو بشنوی و اون رو به چالش بکشی و به جای جذب شدن در زیبایی اون استدلال، از زوایای مخالف (اما بازهم کاملا منطقی و مستدل) به موضوع نگاه کنی.

یادمه زمانی که امتحان GMAT دادم، یکی از دو مقاله یا نوشتاری که در امتحان باید می نوشتیم همین بود که یک استدلال روزمره و ظاهرا منطقی رو مطرح می کرد و بعد از شما می خواست در یک مقاله کوتاه نقدش کنی. تا قبل از شروع دوره دکترا دلیل وجود همچین سوالاتی در امتحان GMAT رو نمی فهمیدم. بعد از شروع دکترا، اتفاقی که افتاد این بود که سمینارهای هفتگی دپارتمان رو مرتب شرکت می کردیم: دو سمینار در هفته، یکی brown bag که درش اساتید دپارتمان (یا دانشجویان سال آخر دکترا) مقالات در حال کارشون رو ارائه می کنن، و دیگری سمیناری که اساتید سایر دانشگاه ها مقالات خودشون رو ارائه می کنن.

نکته جالب این بود که مثلا قبل از سمینار نگاهی به چکیده یا همون abstract مقاله مینداختی و با خودت می گفتی عجب مقاله جالبی! یک ربع اول پرزنتیشن طرف هم همین احساس رو داشتی و کاملا محو استدلال زیباش می شدی. بعد که اساتید شروع به سوال و انتقاد و چالش (بخوانید به لجن کشیدن مقاله!) می کردن، یهو می دیدی که چقدر توضیحات و احتمالات جایگزین برای استدلالی که ارائه می شه وجود داشته که ازش بی خبر بودی و به تدریج ارادتت به مقاله کمتر و کمتر میشد! خلاصه که هفته ای حدود 2 ساعت یا بیشتر، کلاس زنده تفکر انتقادی هست که برای من زیباترین بخش رشته فاینانسه و بخش هایی از سلول های خاکستری مغز رو قلقلک میده که در بقیه ساعات روز در حال مگس پرانی هستن!

یکی از مشاهداتی که من اینجا داشتم اینه که به طور میانگین، دانشجویان چینی (و به نظر من تا حدی ایرانی) به دلایلی که خواهم گفت در این زمینه ضعیف تر هستن. یعنی تفکر نقادانه ضعیف تری نسبت به خیلی از کشورهای دیگه دارن1. دلیل این موضوع هم به نظرم هیچ ربطی به ژن چینی (یا ایرانی) نداره، چرا که چینی هایی که اینجا متولد شدن یا از بچگی اینجا بودن، به نظر من فرق خاصی با بقیه ندارن و از تفکر نقادانه نرمالی برخوردار هستن. راجع به ایرانی های اینجا نمی تونم با قطعیت نظر بدم، چون تعداد ایرانی هایی که در رشته های مالی و اقتصاد هستن زیاد نیست، ولی تجربه بخش عمده زندگیم در ایران و سفرهایی که به ایران میرم، حداقل این مشاهده رو در زندگی روزمره جامعه ایرانی قویا تأیید می کنه.

دو تا دلیلی که من به ذهنم میرسه برای ضعف تفکر نقادانه در بین چینی ها و ایرانی ها، یکی سیستم آموزشی و دیگری محیط اجتماعی هست (که طبعا اولی به نوعی زیرمجموعه دومیست، ولی وزن و اهمیتش خیلی زیاده). سیستم آموزشی ما از اول مبتنی بر سکوت کردن و گوش دادن و به خاطر سپردن حرفهایی ست که معلم به ما می آموزه. تقریبا هیچ وقت به جز کلاس های معارف دانشگاه که راجع به بعضی موضوعات اعتقادی بحث های نسبتا شدیدی در می گرفت، تمرین به چالش کشیدن و تفکر نقادانه رو نداشتیم و همواره در معرض یک جریان کاملا یکطرفه اطلاعاتی بودیم. خروجی کار هم امتحان پایان ثلثی بوده که باید همون خوراک های فکری داده شده رو روی برگه امتحانی استفراغ می کردیم!( تعبیر حال به هم زنیه، ولی به نظرم بسیار نزدیک به واقعیت)

در محیط اجتماعی هم کمتر در معرض سیگنال های متضاد بودیم و تا چند سال قبل که از اینترنت و ماهواره و فیس بوک و غیره و ذالک خبری نبود، هر کانال تلویزیونی که میزدی تکرار یک حرف و تفکر بود (دقت کنید که منظورم لزوما تفکر سیاسی نیست): مثلا یک نمونه بارزش تکرار مکرر اینکه ما ایرانی ها باهوش ترین افراد روی زمینیم2 (هربار که این حرفو میشنوم میخوام کله مو بکوبم به دیوار!!!) هیچ وقت هم این خوراک فکری به چالش کشیده نشده: مثلا هیچ وقت یک همکلاسی اسپانیایی یا برزیلی که تصادفا از ما باهوش تر بوده نداشتیم یا شبکه تلویزیونی که نشون بده مثلا در سایر کشورها هم مردم باهوش وجود دارن و درحال فکر و تلاش و پیشرفت هستن. هیچ وقت CNN و Foxnews نبودن که احزاب و تفکرات طرف مقابل رو به چالش بکشن. خلاصه که در محیط پاستوریزه ای بزرگ شدیم که همواره پیام ها و سیگنال های یکنواخت و هماهنگی به ذهنمون داده شده و این سیگنال ها هم معمولا زیر سوال نمیرن. حالا فرض کنید در محیطی باشید که مثلا اگر اعتقاد به دین دارید، همکلاسی شما بی دین باشه و وقتی باهاش صحبت می کنید با شما بحث کنه، یا مثلا وقتی یک سیاستمدار در تلویزیون ادعا می کنه کشور ما جزو برترین کشورها در زمینه تولید علم هست و بر لبه مرز دانش حرکت می کنه، یک نفر دیگه به چالش بکشه که با کدوم معیار همچین حرفی میزنی و مثلا تعداد مقالات ISI معیار مناسبی برای حرف تو نیست! یا مثلا اگر استادتون سر کلاس حرفی میزنه به راحتی جرأت انتقاد نداشته باشید و پسر خوب، پسری باشه که سر کلاس خیلی خوب گوش بده و حرف اضافه هم نزنه3!

حدس من اینه که چینی ها هم در محیطی شبیه محیط  ما (و حتی شدیدتر) تربیت می شن و مثلا رابطه استاد-شاگردی و رئیس و مرئوسی یک رابطه کاملا یک طرفه و بالا به پایین هست و به همین دلیل، افراد تمرین به چالش کشیدن نظرات و فکر کردن به استدلال های جایگزین رو کمتر می کنن.

یکی دو نمونه خیلی بدیهی از پیامدهای این نوع بار اومدن و بزرگ شدن از این قراره: هزاران و بلکه میلیون ها گزاره روزانه در بین مردم کشور ما رد و بدل می شه که اصلا و ابدا به چالش کشیده نمیشه و تلخ تر اینکه حتی به خاطرمون هم خطور نمی کنه که صحت و سقمش رو چک کنیم: از مثالی که راجع به باهوش ترین مردم جهان بگیر و بیا تا اینکه مامانها به بچه هاشون میگن ماست و ترشی با هم نخور پیسی می گیری، یا هزار و یک رقم غذایی که در پیام های وایبری از قول فلان دکتر گفته میشه برای فلان چیز خوبه یا مثلا مضره و سرطان زاست، یا انواع و اقسام قصه ها و سخنان گهرباری که در گروه های وایبری به کوروش کبیر نسبت داده میشه. گاهی زندگی خودمون رو بر پایه این گزاره ها تغییر می دیم و مثلا هیچ وقت در زندگیمون ماست با ترشی نمی خوریم ولی به مخیله مون هم خطور نمی کنه که یک بار هم که شده، ساده ترین شکل تفکر نقادانه یعنی سرچ کردن این گزاره در گوگل رو انجام بدیم! کار به جایی رسیده که انواع و اقسام ستادهای خودجوش مردمی (!) مبارزه با چرندیات و خزعبلات و شایعات در فیس بوک و جاهای دیگه تشکیل شده.... خلاصه که یا ایها الناس! اوصیکم بالتفکر النقادانه!!

 {اگر علاقه ای به مباحث مالی ندارید، ادامه مطلب رو بیخیال شید!} برگردم به رشته مالی: دلیل اینکه رشته هایی مثل فاینانس و اقتصاد (البته عمدتا در حوزه مطالعات تجربی یا empirical این رشته ها) نیاز به این نوع تفکر نقادانه دارن محدود بودن ابزارهای موجود در این رشته ها (و به طور کلی علوم اجتماعی) هست. به این معنا که برای نشون دادن اثرگذاری x بر y، برخلاف علوم مهندسی آزمایشگاهی وجود نداره که بشه به طور مستقیم این اثرگذاری رو تست کرد: مثلا x رو تغییر داد و تغییرات y رو مشاهده کرد و مطمئن شد که x عامل ایجاد y هست. بلکه لازمه از روی شواهد و قرائن به جمع بندی رسید و به همین دلیل، تقریبا هیچ وقت نمی شه با قطعیت گفت عامل ایجاد y، x هست.

فکر کنم به جای x و y، با یه مثال بهتر بشه منظور رو رسوند: یکی از سوالات مهم در بورس تهران، وجود دامنه نوسان قیمت هست (4% روزانه برای بورس و 5% روزانه برای فرابورس)، استدلال اصلی برای اعمال دامنه نوسان جلوگیری از نوسانات شدید قیمت و احیانا دستکاری های قیمتی هست. حالا سوال اینه که آیا این محدودیت واقعا باعث کاهش نوسانات و ایجاد ثبات شده یا نه. اگر دست علمای فاینانس مثل علمای رشته های مهندسی باز بود، با انجام آزمایش می تونستن به سادگی جواب این سوال رو پیدا کنن: مثلا کل سهام بورس تهران (حدود 400 سهم) رو به دو دسته مساوی که به صورت کاملا تصادفی انتخاب شدن تقسیم می کردن به صورتی که به طور میانگین این دو گروه سهام تفاوتی با هم نداشته باشن و نسبتا شبیه به هم باشن. بعد دامنه نوسان رو از روی یکی از این گروه ها برمی داشتن و مثلا بعد از یک سال، رفتار این دو گروه رو مقایسه می کردن.

از اونجایی که همچین آزمایشی به اختیار بنده و امثال بنده نیست و کنترل بازار در اختیار سازمان بورسه، بنابراین باید به راه حل های جایگزین فکر کرد. مثلا یک راه حل که به ذهن عده ای رسیده این بوده که در چند برهه زمانی سازمان بورس دامنه نوسان بازار رو کم و زیاد کرده و اومدن میزان نوسانات سهام در یک سال قبل و بعد از این رویداد رو بررسی کردن. چیزی شبیه این مقاله یا این یکی. ممکنه در نگاه اول این روش، منطقی و قابل قبول باشه و مثلا اگر بعد از افزایش دامنه نوسان بازار در یک تاریخ خاص توسط سازمان بورس، میزان نوسانات قیمت ها کاهش پیدا کنه نتیجه بگیریم که دامنه نوسان عامل کنترل نوسانات نبوده و احتمالا حتی خودش یک عامل افزایش نوسانات و هیجان سهامداران بوده. اما همچین روشی اگر در یکی از سمینارهای ما ارائه بشه، اساتید محترم با توپ و تانک و مسلسل طرف رو زیر رگبار می گیرن و نتیجه مذکور رو قانع کننده نمی دونن. استدلال هم یک چیزی شبیه به اینه: اولا همزمان با تغییر دامنه نوسان ممکنه هزار و یک اتفاق دیگه افتاده باشه و مثلا دولت "تدبیر و امید" اومده سر کار و تلاطمات و تصمیمات یک شبه دولت کم شده و بنابراین بورس هم کم نوسان تر شده، بنابراین، نشون دادن همزمانی افزایش دامنه نوسان قیمت و کاهش نوسانات سهام برای کل بازار نشان دهنده رابطه علت و معلولی نیست. ثانیا، تصمیم سازمان بورس برای تغییر دامنه نوسان یک تصمیم درونزاست و تابع عوامل مختلف. مثلا سازمان بورس اگر تصمیم به افزایش دامنه نوسان داشته باشه، بسیار بعیده که وسط شیرتوشیری انتخابات و زمان های پرتلاطم این ریسک رو بکنه و احتمالا زمانی رو انتخاب می کنه که انتظار داره در آینده بازار آرامتر و کم نوسان تر باشه و بنابراین کاهش نوسان بعد از حذف یا افزایش دامنه نوسان لزوما رابطه علت و معلولی رو نشون نمیده.

یک روشی که تا حدی قانع کننده تر از روش مذکور هست رو در انتهای این مقاله توضیح دادم و به همراه یکی از دوستان داریم روش کار می کنیم.

--------------------------------------------------------------------------------

1- این صرفا یک مشاهده حسیه و هیچ استدلال علمی براش ندارم، بنابراین اصراری ندارم که حتما باهاش موافق باشید!

2- از باب تفنن این نقشه رو از ویکیپدیا پیدا کردم که اگر درست باشه نشون میده IQ ما ایرانی ها با کشورهایی مثل افغانستان، عربستان، مالی، اکوادور و مکزیک در یک سطحه (تأکید می کنم از میزان صحت این نقشه اطلاعی ندارم)

 

3- تابستون که ایران بودم، دوستی که در یکی از بهترین دانشگاه های ایران درس می خوند، از استادی برام گفت که به دلیل انتقاد به تدریس اشتباه یک موضوع در کلاس، دانشجو رو مجبور به حذف درس کرده بود. البته منظورم این نیست که خدای نکرده همیشه فضا اینطوره، ولی به هر حال همینکه استادی پیدا بشه که به دانشجوی دکتراش اجازه انتقاد نده جای تعجبه!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Eurotrip

بهترین توصیفی که تابحال شنیده م و خیلی مختصر و مفید یک کشور 300 میلیونی با یک اقتصاد 17 تریلیون دلاری به نام امریکا رو توصیف میکنه اصطلاحیه که خود امریکایی ها زیاد بکارش می برند: "Corporate America"، یه جور کنایه از اینکه ته تهش امریکا مجموعه ایست از تعداد زیادی شرکت و بیزنس، و عملا یک کمپانی بسیار بزرگ 300 میلیون نفریست!

احتمالا به خاطر رشته م و به خاطر علاقه ای که به دقت و سرک کشیدن در فضای کسب و کار اینجا دارم، این موضوع برای من از یک فرد با رشته غیرمرتبط پررنگ تر به نظر میاد، ولی با علم به این bias من، بازهم به نظرم امریکا چیزی جز یک کمپانی بزرگ تولید ثروت نیست. منظورم لزوما خوب یا بد بودنش نیست و قضاوتی در کلامم نهفته نیست، صرفا یک fact هست و هرکس قضاوت خاص خودش رو راجع بهش داره. به خصوص زمان هایی که از ایران برمیگردم یا مثلا به جایی غیر از امریکا میرم و برمی گردم، این تفاوت با بقیه دنیا رو به وضوح میشه حس کرد. قبلا هم گفته م، اینجا اگر فقط در زندگی روزمره ت دقیق باشی و نگاه بیزنسی داشته باشی، می تونی به اندازه چند تا مدرک MBA از دانشگاه های خوب سایر کشورهای دنیا چیز یاد بگیری. دیدن دینامیک بالایی که توی فضای کسب و کار اینجا هست برای من خیلی لذت بخش و اغواکننده ست، حتی اگر با بخشی از اون موافق نباشم و اینکه پول تنظیم کننده تمامی روابط باشه رو قبول نداشته باشم، ولی مطالعه و یاد گرفتن ازش رو یک فرصت بی نظیر می دونم. 

عرضم به حضورتون که،‌ کنار خونه ما یه بزرگراه هست به نام US-1 یا US Route 1 که به سمت مرکز شهر میخوای بری باید از این طریق بری. در وصف این بزرگراه همین بس که طولش بیش از 2300 مایل هست و از ایالت Maine در منتهی الیه شمال شرقی امریکا تا Key West فلوریدا در جنوبی ترین نقطه امتداد داره. زمستان گذشته در سفر فلوریدا که فرصت نوشتن سفرنامه ش آخر دست نداد، انتهای این بزرگراه (یا به عبارتی ابتداش!) رو زیارت کردیم:


 

 در ادامه این US-1 برای رسیدن به مرکز شهر از پلی طولانی و بسیار بلند به نام Tobin Bridge باید رد بشی. نمای بسیار زیبایی از مرکز شهر یا همون Downtown بوستون رو می بینی با ساختمون های بلند که به قول یکی از دوستان به خاطر چشم انداز زیبایی که از بوستون داره، toll یا عوارض 2.5 دلاری پل رو حلال می کنه! انتهای پل و downtown در عکس زیر قابل مشاهده ست:

 

چند ماهی که از اومدنم به بوستون گذشت، کم کم نگاهم به این ساختمونا و حتی بقیه ساختمونای شهر عوض شد. ماجرا از این قرار بود که مثلا در زمینه فلان موضوع فاینانس مطالعه می کردم و به اسم یک کمپانی درست و حسابی برمی خوردم. بعد می دیدم دفتر مرکزی یا headquarter ش یه جایی توی بوستونه و بعد که از روی کنجکاوی آدرسش رو سرچ می کردم می دیدم فلان ساختمونی بوده که من 50 بار از جلوش رد شدم ولی حواسم نبوده که اون تو چه خبره و چه کارای باحال و خفنی انجام می دن. به مرور زمان به این نتیجه رسیدم که بخش عمده ای از ساختمانهای شهر شرکت های عجیب و غریب و خفنی هستن که در یه حوزه ای مثل فاینانس یا consulting یا biotech یا چیزای دیگه آخرشن. از شرکت هایی مثل  Boston Consulting Group   و  Bain & Company  و  Monitor Group  بگیر و بیا تا State Street و Fidelity که هرکدوم حدود 2 تریلیون دلار دارایی رو مدیریت می کنن تا شرکت هایی مثل AirWorldwide که یکی از بهترین مشاوران صنعت بیمه هست تا هزار و یک hedge fund کوچیک و بزرگ مثل Putnam معروف.

الان که به downtown نگاه می کنم، می دونم به چه جای خفنی دارم نگاه می کنم و لای اون  ساختمونای جورواجور چه خبره. از این نظر شاید اصطلاحی مثل Corporate Boston هم انقدر بیراه نباشه! به نظرم نیویورک با اینکه با فاصله نسبت به بقیه شهرهای دنیا اوله، اما اینطور نیست، چون وقتی از جلوی ساختموناش رد می شی کاملا میشه حدس زد که کلی شرکت خفن اون تو هستن و بنابراین به همون خفنی هست که انتظار میره، به قولی مثل بوستون آب زیر کاه نیست! 

اگر میخواید حسی از اینکه در Corporate America چی می گذره داشته باشید، شبکه تلویزیونی Bloomberg رو اکیدا توصیه می کنم. نحوه استفاده من با توجه به اینکه تا اتمام دکترا (بخوانید تا انقلاب مهدی!) امکان تعطیل کردن کار و زندگی برای اموری مثل تماشای تلویزیون نیست از این قراره: App مربوطه رو روی گوشیم دارم و به محض اینکه داخل خونه یا بیرون از خونه بیش از 5-10 دقیقه قراره بیکار باشم با دو تا کلیک تلویزیون Bloomberg رو تماشا می کنم. از جمله زمانی که در مسیر خونه به دانشگاه هستم، گوشی رو میذارم جلوی کیلومترشمار ماشین روی فرمون و تماشا می کنم. یا مثلا وقتی پای آینه دارم سر و صفایی به صورت میدم یا مثلا دارم دیتا دانلود می کنم و معطلی الکی داره. خلاصه کاری که کمتر از 50% CPU مغزمو (پنتیوم 2 هستن ایشون!) مشغول کنه می تونم اون 50% بقیه رو به تماشای این شبکه اختصاص بدم.

شاید یک دوره MBA خوب در ایران این باشه که مردم به جای رفتن سر کلاس و گوش دادن به تئوری های نخ نما شده 50 سال قبل مدیریت، روزی 5 ساعت بشینن سر کلاس و Bloomberg تماشا کنن. تمرین های درسیشون هم خلاصه نویسی مقالات و مطالب Wall Street Journal باشه و امتحان پایان ترم هم مطالب Economist! باور بفرمایید فارغ التحصیلان این دوره چیز خوبی از آب در میان!

بگذریم، قصد داشتم این پست، انشائی با موضوع "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" باشه. قضیه از این قرار بود که اواخر ماه May ارائه سال سومم به کمیته دکترا متشکل از 4 تا از اساتید دپارتمان (که خودت انتخاب می کنی) رو انجام دادم. بعد هم که طبق معمول، در اولین فرصت (سربسته عرض می کنم در اولین فرصت! دوستان بوستونی دانند منظور چیست!) چمدونا رو جمع کردیم و رفتیم یه شکم سیر ایران بمونیم! با توجه به تمام شدن ویزای مریم و علیرغم مهلت یک ماه و نیمه تا اتمام ویزای من دل رو زدیم به دریا و رفتیم برای درخواست ویزای دوباره. توضیح اینکه اگر ویزای شما تاریخش تمام نشده باشه و دوباره برای دریافت ویزا درخواست بدید، در زمان مصاحبه در سفارت، مهر ابطالی بر ویزای شما تحت عنوان Cancelled without prejudice می زنن که یعنی این ویزا باطل شده ولی نه مثلا به دلیل  اخراج شما از اون کشور. 

با توجه به تجربه خوبی که قبلا از سفارت امریکا در هلند داشتم و از باب تجدید دیدار از اولین کشوری که در خارج از ایران درس خونده بودم، هلند رو انتخاب کردیم. ویزای شنگن حتی اینجا هم کمی ادا و اطوار داره و مثلا به دلیل اینکه ما ویزای برگشت به امریکا نداشتیم (و خب به همین دلیل داشتیم می رفتیم هلند!) به ما ویزای شنگن یکبار ورود یا Single دادن. تصمیم گرفتیم حالا که به قاره پیر داریم میریم سری هم به پاریس بزنیم. اگر قصد سفر بین پاریس و آمستردام یا لندن رو دارید، یکی از بهترین گزینه های روی میز (!) قطارهای بسیار سریع از شرکت های Thalys یا TGV هست که فاصله آمستردام تا پاریس رو سه ساعته میره و سرعت فوق العاده ای داره. به علاوه اگر مثل بنده فاینانس خونده باشید و حواستون به جیب دانشجویی تون باشه، می تونید حدود سه ماه قبل از حرکت بلیطتون رو آنلاین بگیرید نفری حدودا 35 یورو. همین بلیط رو نزدیک به زمان حرکت حدود 150 یورو یا بیشتر باید پول بدید. خلاصه که رفت و برگشت دو نفره فقط 140 یورو آب خورد. نکته جالب دیگه اینکه از فرودگاه آمستردام یا همون Schiphol مستقیما برای پاریس قطار داره و بنابراین نیاز به هیچ جابجایی نیست! این امریکایی ها هرچقدر پز مملکتشون رو بدن، حمل و نقل عمومی اروپا یک نقطه شرمساری برای امریکاست.

کلا یه نکته بدیهی دیگه هم بگم و اون اینکه الان عصر اینترنته (عجب؟؟!) و بنابراین قبل از هر سفری می تونید همه جزئیات سفر رو قبل از حرکت برنامه ریزی کنید. برخلاف برخی، من اینطور سفر کردن رو بیشتر دوست دارم. به خصوص وقتی سفر با اهل و عیال و خانواده باشه، نمیشه خیلی دنبال هیجان ناشی از عدم برنامه ریزی و فی البداهه بودن رفت! نکته دیگر اینکه اگر تصمیم داشته باشید در مسیر برگشت به ایران جایی رو بگردید، باید فکری هم به حال شونصد کیلو چمدونهای سوغاتی و غیره باشید، وگرنه باید یک کاروان شتر هم دنبالتون به راه بیندازید. با اطلاع از حضور در عصر اینترنت، قبلا از وبسایت فرودگاه آمستردام جزئیات رو چک کرده بودم و می دونستم در فلان نقطه فرودگاه صندوق هایی هست که میشه چمدونها رو برای حدود 1 هفته قرار داد به ازای روزی مثلا 10 یورو. حدود دو سوم بارمون که در صندوق جا می شد رو در فرودگاه گذاشتیم و مستقیم رفتیم پاریس.

هتل پاریس بسیار درب و داغونتر از عکسهاش بود و بنابراین کلا توصیه می کنم به عکسهای فوتوشاپ شده ای که از هتل ها می بینید اکتفا نکنید. گاهی اوقات در وبسایت Tripadvisor علاوه بر عکسهای فوتوشاپ شده، عکس هایی که خود مسافران از هتلها گرفتن رو قرار میدن که خیلی گویاتره. تنها مزیت هتل نزدیکیش به ایستگاه مرکزی قطار بود. 

در پاریس، جاهایی که همه توریست ها میرن و باید دید و عکس گرفت و در رزومه گذاشت مثل برج ایفل و موزه لوور و شانزلیزه و Arc de Triomphe  به علاوه یک سری جاهای دیگه رو دیدیم. پاریس شهری با معماری زیبا اما خیابانهایی به غایت کثیفه. قبلا در دو سالی که اروپا بودم فقط یک بار به پاریس رفته بودم و اون هم سفری نصفه نیمه که حتی موزه لوور رو ندیده بودم، بنابراین این سفر برای من هم جذاب بود. اگر پاریس رفتید، توصیه می کنم برای صبحانه به نانوایی های کوچکی که در شهر هستن برید و حتما یک کیک یا نان کوچک و یک قهوه خوش مزه نوش جان کنید.

بعد از پاریس نوبت هلند بود. قطار برگشت رو احتیاطا برای آمستردام گرفته بودم ولی چون از روتردام رد می شد، تصمیم گرفتیم روتردام رو هم ببینیم. روتردام رو هم در دو سالی که هلند بودم ندیده بودم، تصدیق می فرمایید که بنده چه آدم درس خون و مسافرت نرویی بوده م! روتردام یک شهر بسیار تمیز و مدرن هست که قلب کسب و کار هلنده و تقریبا محاله از دیدنش لذت نبرید. برخلاف هتل پاریس که خیلی بدتر از عکسها بود، هتل روتردام خیلی بهتر از عکس ها بود!‌طبقه دوازدهم یک هتل چهارستاره با معماری مدرن و چشم اندازی عالی از ساختمون های بلند شهر بود. باز توضیح اینکه اگر میخواید با جیب دانشجویی پز ژاپنی بدید هم راه هایی وجود داره. قبلا در این پست، روش رزرو هتل با قیمت مناسب (!) رو خدمتتون عرض کرده بودم. امروز میخوام یک روش دیگر هم عرض بفرمایم! روی گوشی مبارکتون App شرکت Expedia رو نصب بفرمایید و در مقصد موردنظر یک هتل که کمی (و فقط کمی!) بیش از 100 دلار هزینه هر شب هست رو بیابید. بعد در حین book کردن در قسمت Coupon Code عبارت MOBILE25 رو وارد کنید: هوووولااااالااااا! یک هتل چهارستاره با قیمت حدود 75 دلار می تونید بگیرید! ماجرا اینه که شرکت Expedia تا پایان سال 2014 به خریدهای هتل بالای 100 دلار، در صورت خرید از طریق نرم افزار موبایل و با وارد کردن کد بالا 25 دلار تخفیف میده. (اگر از این تخفیف استفاده کردید شیرینی اینجانب فراموش نشود!)

خلاصه بلایی که من در این سفر سر Expedia آوردم حمله مغول بر سر ایران نیاورد! همه هتلهایی که رزرو می کردم بلا استثنا قیمتی بین 100 تا 105 دلار داشتن و بنابراین حداکثر تخفیف ممکن رو استفاده می کردم! به علاوه، اگر دو شب میخواید در یک هتل بمونید، به جای تخفیف گرفتن 25 دلاری روی 200 دلار، دو تا رزرو جدا انجام بدید تا 50 دلار تخفیف بگیرید.

به هر روی، در روتردام چند تا از دوستان بسیار عزیز و قدیمی رو هم دیدیم و بعد راهی آمستردام شدیم. فردا صبح با سرعت هرچه تمام دم در سفارت حاضر شدیم و به دلیل شلوغی، یکی دو ساعتی دیرتر از زمان مصاحبه تونستیم بریم داخل. موقع ورود، مأمور ناخوش اخلاق دم در گفت ورود موبایل ممنوعه و به هیچ وجه نمی تونید ببرید داخل. کاملا مستئصل بودیم که دو تا گوشی آیفون 5s که سه چهار ماه از عمرشون گذشته رو مثلا توی پارک لای درختا قایم کنیم و بذاریم به امان خدا یا اینکه درس و دکترا و ویزای امریکا ارزش از دست دادن دو تا گوشی رو نداره (!)، که خدا خودش مثل همیشه کمک کرد: درست نفر پشت سرمون یک آقای ایرانی از آب دراومد که اتفاقا خانومش (و در نتیجه خودش!) خراسانی از آب دراومد و بسیار به ما لطف داشت. هتل ایشون به فاصله 500 متری از سفارت بود و کلید اتاقش رو داد و به دو رفتم و گوشی ها رو گذاشتم در اتاقش. خود این بنده خدا در یک شرکت نفتی کار می کرد و به قول خودش یک ماه در میان حدود 30 روز رو در فاصله 500-600 مایلی از سواحل نروژ یعنی خود خود قطب شمال کار می کرد! اتفاقا بعد از مصاحبه سفارت قرار گذاشتیم و شام رفتیم بیرون و خلاصه حسابی رفیق شدیم. کلی هم دوست مشترک در امریکا شناسایی کردیم.

داخل سفارت، منتظر مصاحبه شدیم و نوبتمون که شد، آقایی که با ما مصاحبه می کرد، دو سه تا سوال آبکی ازمون پرسید که مثلا سفر کجا دارید میرید و از این حرفا. بعد گفت پاسپورتها رو بدید تا دو روز دیگه ویزا با پست میاد هتلتون. به همین سادگی و به همین خوشمزگی! گوشه دندونای ما مثل فیلم پدر پسر شجاع از خوشحالی برق زد! یهو یارو رو انگار برق گرفت، میکروفونش رو خاموش کرد و رفت. جمع بندی ما این بود که حتما برق زدن دندون ما رو دیده و پشیمون شده!

وقتی برگشت از سربازی من پرسید و اینکه دقیقا در دوره دکترا روی چه موضوعی کار می کنم. احتمالا با من هم نظرید اگر کلیه موضوعات دکترایی که بشریت از ابتدای راه اندازی دوره دکترا تا به امروز روش کار کرده رو لیست کنی، شرط می بندم موضوعی که کمترین ارتباط رو با بحث انرژی هسته ای داره موضوع "بررسی دلایل حرکت یکسویه قیمت های سهام در بازارهای در حال توسعه در مقایسه با بازارهای توسعه یافته" است! خداروشکر نیروگاه بوشهر هم که هنوز وارد بورس تهران نشده که حساسیت این جماعت ویزادهنده رو به فاینانس برانگیزانه! خلاصه معلوم بود که یهو یادش افتاده که ایرانی ها برای ویزای دوساله باید مثلا سربازی نرفته باشن و موضوع تحقیقشون هم به قول خودشون Sensitive نباشه.

به هر روی، پاسپورت ها رو دادیم و چون آدرس مشخصی نداشتیم آدرس دوستم در روتردام رو دادم. فورا هم به شرکت هواپیمایی زنگ زدم که پرواز رو عقب بندازم چون انتظار دادن ویزا بدون Clearance رو نداشتم و برای فردای همون روز پرواز به ایران داشتیم. خلاصه با هر فلاکتی بود، هماهنگی های لازم رو انجام دادیم! این وسط این نکته رو هم عرض کنم که در یک پست جدا باید در وصف انقلابی که شرکت T-Mobile در بازار موبایل امریکا کرده بنویسم. فعلا همین بس که انقدر offer خوبی دادن که ما از AT&T لعنت الله علیه سوئیچ کردیم به T-Mobile رضی الله عنه و یکی از ویژگی های خوب این شرکت، اینه که به کشورهای اروپایی اگر سفر کنید، تقریبا همه جا data گوشیتون مجانی هست. اگر بدونید این چه تغییر شگرفی در کیفیت سفرتون ایجاد می کنه روزی صدبار به جون T-Mobile دعا می کنید. کافیه که دیگه پرس و جو راجع به آدرس اونهم از جماعت اروپایی در یه جایی مثل پاریس رو بتونید فاکتور بگیرید و خودش راندمان سفر رو 20 - 30 درصد زیاد می کنه. به علاوه می تونید در حال حرکت هم روی موبایلتون هتل فردا شب رو وسط خیابون رزرو کنید و expedia رو به خاک سیاه بنشونید! 

به هر روی، با شرکت هواپیمایی (KLM) که صحبت کردم گفت ما فقط جمعه و یکشنبه پرواز داریم در حالی که ما به احتمال کم پنج شنبه و به احتمال زیاد جمعه ویزا رو می گرفتیم و روز ایده آل بازگشتمون شنبه بود. خستگی جابجایی زیاد و شوق دیدار خانواده هم مطلوبیت نهایی یک روز زودتر رفتن به ایران رو چسبونده بود به طاق! به ناچار برای یکشنبه پرواز گرفتیم. باز توضیح اینکه از اونجایی که تحریم های ظالمانه هیچ اثری نداره، KLM پروازهای مستقیمش به ایران رو کلا کنسل کرده و برای رفتن از آمستردام به تهران باید لقمه رو سه بار دور سرتون بچرخونید: ابتدا سوار هواپیما بشید و برید عمان (مسقط) و بعد از عمان برید تهران. نه نه هنوز تموم نشده! هواپیمای آمستردام به مسقط، سر راه یه توقف نیم ساعته در دوحه قطر داره که مسافر سوار و پیاده کنه! دقیقا سیستم اتوبوسی. خلاصه که پرواز آمستردام به مسقط حدود 8-10 ساعت و بعد یک شب در مسقط بخوابید تا دوشنبه بعد از ظهر برسید تهران!

تصمیم گرفتیم پنج شنبه بریم شهر لاهه رو ببینیم که در هلند بهش Den Hague میگن. لاهه هم شهر بسیار زیبا و تمیزیه و دیدنش قطعا توصیه میشه. در لاهه به ساختمان دادگاه بین المللی لاهه سری زدیم و بعد هم از پارکی به نام madurodam دیدن کردیم. این پارک تقریبا همه جذابیت های توریستی و فرهنگی هلند رو در ابعاد خیلی کوچک و با ظرافت بسیار بالا داره. سال 2007 یکبار از طرف دانشگاه Maastricht از این پارک دیدن کرده بودم و این بار با مریم رفتیم و کلی خوش گذشت. دم ورودی پارک هم پتروس فداکار از همون سال 2007 تا الان با پشتکار هرچه تمام تر انگشتش رو در سوراخ سدهای معروف هلند نگه داشته بود:

 

قبلا در این پست راجع به تکنیک استفاده از عکس مگس برای افزایش تمرکز آقایون در دستشویی های هلند توضیح داده بودم. امسال با توجه به فضای پر شور و حال جام جهانی، دوستان هلندی ایده زده بودن و از توپ و دروازه به جای مگس استفاده کرده بودن (عکس رو در لاهه گرفتم):

 


این رو هم اضافه کنم که لاهه بین آمستردام و روتردام قرار داره و یکی از اهداف شوم ما از این سفر بود که اگر یک درصد پنج شنبه ویزامون آماده شد فورا بریم روتردام و پاسپورت ها رو از دوستم بگیریم. تا عصر که لاهه بودیم مرتب با دوستم در تماس بودیم و وبسایت اداره پست رو چک می کردیم تا اینکه مشخص شد پستچی پاسپورت ها رو آورده و چون کسی خونه نبوده یک رسید گذاشته. به یک اداره پست در لاهه رفتیم و پیگیر شدیم که آیا میشه از طریق این نامه رفت اداره پست روتردام و پاسپورت ها رو گرفت یا نه، که جواب منفی بود.

خلاصه به قول اعراب خلیج همیشه فارس، صفرالید برگشتیم سمت آمستردام. این توضیح رو اضافه کنم که سیستم بلیط های قطار هلند به این صورته که شما بلیطتون رو از یک سری دستگاه فروش بلیط خریداری می کنید. بلیط شما مبدأ، مقصد و روز حرکت رو داره و بنابراین ساعت حرکت و صندلی و قطار انتخابی کاملا دست خودتونه. به علاوه، اگر رفت و برگشتتون در یک روز باشه، قیمت بلیط بسیار ارزونتر از دو بلیط یک طرفه است. ما یک بلیط رفت و برگشت از آمستردام به لاهه داشتیم. همینطور که صفرالید در مسیر برگشت بودیم، به محض رسیدن به ایستگاه آمستردام (اغراق نمی کنم، دقیقا به محض رسیدن قطار به ایستگاه آمستردام!) دوستم زنگ زد که اتفاق عجیبی افتاده که در طول عمر اداره پست هلند بی سابقه ست:‌مأمور پست مجددا یکی دو ساعت بعد برگشته و دوباره زنگ منزل رو زده که اگر کسی هست بسته رو تحویل بده و حالا پاسپورت ها رو گرفته! اولین سوال من: سریع چک کن ببین ویزا دو ساله ست یا Single?!

خلاصه به محض پیاده شدن از قطار پریدیم قطار بعدی و دوباره به سمت لاهه رفتیم! در ایستگاه قطار لاهه، مریم به خاطر خستگی تصمیم گرفت در یک کافه Starbucks بشینه تا من برم روتردام و پاسپورتها رو بگیرم. همونجا اولین کاری که کردیم زنگ زدن به KLM بود که ببینیم دوباره میتونیم پرواز رو از یکشنبه به فردا (یعنی جمعه) منقل کنیم یا نه. جواب این بود که باید نفری 300 دلار جریمه به علاوه تفاوت قیمت بلیط که رقم قابل توجهی بود رو پرداخت کنید و ما هم بی خیال شدیم. توی پرانتز اینکه T-Mobile عزیز درسته که دیتا برای یک شماره امریکایی رو در اروپا مجانی کرده ولی برای هر تلفن دقیقه ای حدود 3 دلار رومینگ میگیره! منتها حضرت بنده تماسهام رو با App های مختلف و به صورت رایگان می گیرم وگرنه با معطلی که پشت خط برای ایرلاینها دارید، پول تلفنتون بیش از پول جریمه بلیط خواهد بود!

به هر حال، تصمیم گرفتیم پاسپورت ها رو بگیریم که احتمالا روزهای جمعه و شنبه سری به بروکسل بزنیم. این نکته رو فراموش کردم بگم که صبح که میخواستیم از آمستردام به لاهه بریم یه Constraint دیگه هم داشتیم و اون اینکه ساعت 9 صبح مهلت برداشتن وسایلمون از صندوق فرودگاه بود. سیستم این صندوق ها به این صورته که بعد از 6 روز،‌ اگر وسایلتون رو برندارید به صورت اتوماتیک درب صندوق باز می شه و بنابراین اگر تا ساعت 9 صبح دوباره صندوق رو تمدید نمی کردیم، سوغات های چمدون احتمالا تبدیل به یک نمایشگاه دائمی می شد و در معرض دید علاقمندان قرار می گرفت و به عنوان کمک های مردمی بین مردم ستمدیده هلند تقسیم می شد! خلاصه 7 صبح بلند شدیم و با اتوبوس به فرودگاه رفتیم و بعد از فرودگاه با قطار به سمت لاهه. حالا برگردیم به لاهه و Starbucks ایستگاه قطار: 

به سرعت یک بلیط رفت و برگشت از لاهه به روتردام گرفتم و پریدم توی قطار. به روتردام که رسیدم مطابق دستورالعمل Googlemap گوشی سوار tram شدم که برم خونه دوستم. بعد از مدتی دیدم tram متوقف شد و همه پیاده شدن! کاشف به عمل اومد که بنده در جهت مخالف سوار tram شدم و این هم ایستگاه آخره منتها از اون طرف! به جان هشت تا بچه نداشته م، اگر نگران آینده زن و بچه نبودم همونجا خودمو مینداختم زیر tram!!

خلاصه دوباره یک ساعتی رو نشستیم تا tram با سرعت لاک پشتی خودشو برسونه دم خونه دوستم و پاسپورت ها رو گرفتم و یک لیوان آب و دو سه تا شکلات برای بالا نگه داشتن قند خون و حالا ندو کی بدو که برسم به tram بعدی و بعد ایستگاه قطار و حرکت به سمت لاهه. سرتونو درد نیارم: با تعداد سفرهایی که ما با قطارهای هلند با همون بلیط یک روزه رفتیم، بسیار بعید می دونم شرکت قطارهای بین شهری هلند (NS) هم به سرنوشت Expedia دچار نشده باشه! خلاصه که در این سفر ما پای مغول به هلند هم باز شد، به گونه ای که در تاریخ بنبشتندی!

البته تأکید می کنم که همه اینها کاملا منطبق بر قوانین هلند بود چون تا جایی که می دونم شما با بلیط روزانه تون محدودیتی در تعداد رفت و برگشت بین مبدأ و مقصد ندارید، منتها دیگه سیستم فکر اینو نکرده بوده که ممکنه کسی در آمستردام باشه و بعد برای دیدن لاهه بخواد بره و در همون روز هم بخواد پاسپورتش که برای ویزای آمریکا رفته بوده، بره از روتردام دریافت کنه!

نکته جالب بعدی اینکه در حین رفتن به روتردام با ناامیدی هرچه تمام تر دوباره به KLM زنگ زدم (توصیه به شما دلبندانم: درس بگیرید و در زندگی زود ناامید نشوید!) چون ما قبلا دوبار بلیطمون رو جابجا کرده بودیم و هربار فقط نفری 50 دلار جریمه شده بودیم. بنابراین 300 دلار به علاوه مابه التفاوت قیمت بلیط که در تماس با KLM بهم گفته بودن، تو کتم نرفت! زنگ زدم و طبعا این بار یک فرد دیگه جوابگو بود و برای جابجایی پرواز سوال کردم. با کمال ناباوری با نفری 50 دلار پرواز رو به جمعه صبح جابجا کرد! 

به محض تغییر بلیط، دندونام دوباره برق زد چون سوژه مناسبی پیدا کرده بودم برای سورپرایز کردن و اذیت کردن عیال! تا آخر شب که رسیدیم هتل لب و لوچه عیال آویزون بود که تا یکشنبه نمی تونیم بریم ایران، تا اینکه آخر شب دل سنگم رحم اومد و موضوع رو گفتم و عیال هم شارژ شد! خلاصه که فردا صبح زود رفتیم فرودگاه و بعد هم ایران.

در اولین روز اقامتم در ایران مشاهدات جالبی داشتم. اولا قیمت میوه ها نسبت به سال قبل تغییر زیادی نکرده و در خیلی از موارد نسبت به تابستان سال قبل ثابت بود (نخیر، منزل ما نارمک نیست و باز نخیر، فقط قیمت گوجه فرنگی رو عرض نمی کنم!) بنابراین از نظر کنترل تورم حداقل این مشاهده من نشان از موفقیت دولت تدبیر و امید داشت.

و اما رکود: برای سروصفا دادن صورت، از داروخانه سرخیابون یه ژل بعد از اصلاح "سی گل" خریدم. توضیح اینکه تابستان سال قبل هم دقیقا همین برند ژل بعد از اصلاح رو از همون داروخونه خریده بودم. خونه که رسیدم و مشغول مرتب کردن کمد لباسهام بودم جعبه ژلی که پارسال خریده بودم رو تصادفا پیدا کردم. باز تصادفا تاریخ تولید جعبه قدیمی و جعبه ای که امروز خریده بودم رو چک کردم: دقیقا یک روز!! یعنی اینکه از پارسال تا امسال، احتمالا محصولاتی که داروخانه سرخیابون ما آورده و مثلا در یک جعبه بودن (چون در یک روز تولید شده بودن) در طی یک سال هنوز فروخته نشده! این مشاهده ساده در طی روزهای بعد با صحبت با افراد مختلف و کسب و کارهای خرد و درشت هم تأیید شد و خلاصه عمق رکود کاملا جدی و قابل توجه بود. منتها بنده از همین تریبون اعلام می کنم در شرایط فعلی ههههههیچ فرمول جادویی و سهل الوصولی برای خروج از رکود بدون افزایش تورم وجود نداره و معتقدم دولت باید به هیچ وجه خروج از رکود رو به قیمت افزایش تورم در دستور کار قرار نده و وسوسه سیاست های پوپولیستی اینطوری رو تحمل کنه و به بعضی اقتصاددان نماهای بیسوادی که در داخل ایران وجود دارن و هیچ اعتقادی به درسهایی که خوندن ندارن و کارشون فقط تولید نویز در فضای سیاستگذاری کشور هست توجه نکنه. به دکتر نیلی عزیز و تیمش هم از همین تریبون تبریک میگم که به این نویزجنریتور ها اجازه نمیدن خللی در کارشون ایجاد کنن.

بگذریم! این پست خیلی طولانی شد. حکایت های سفر ایران و سبزوار و ارمنستان و بوستون بماند برای پست بعدی....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

PhD Admission

چند روز قبل مطلبی راجع به مکانیزم پذیرش دانشجوی دکترای اقتصاد (و فایننس) در روزنامه دنیای اقتصاد نوشتم. با توجه به مبتلابه بودن موضوع و دریافت مستمر ایمیل راجع به معیارهای مهم در پذیرش، تصمیم گرفتم اینجا هم بیارم تا فهمم از این فرآیند رو با خوانندگان به اشتراک بذارم:

دوره دکترا در رشته اقتصاد در مقایسه با بسیاری رشته ها مانند رشته های مهندسی را می توان دارای دو ویژگی متمایز دانست. اولا در دانشگاه های معتبر جهان در اکثر رشته های مهندسی، دانشجو پس از شروع دوره دکترا معمولا بلافاصله درگیر کار تحقیقاتی شده و البته ممکن است بر حسب صلاحدید استاد راهنما یا خود دانشجو چند درس مرتبط با پروژه تحقیقاتی خود را نیز بگذارند. برعکس، در دوره دکترای اقتصاد به خصوص در نظام آموزش عالی امریکا و نظام های مشابه آن مانند کانادا، تأکید بسیار زیادی بر روی دروس دکترا است به گونه ای که در دو سال اول دوره دکترا تمرکز کامل بر روی دروس می باشد و سپس یک یا دو آزمون جامع که معمولا بسیار سختگیرانه و جدی است برگزار می شود. تفاوت دوم نیز به فرآیند انجام تحقیقات در این رشته برمی گردد، به گونه ای که در رشته های مهندسی معمولا اساتید با دریافت پروژه و کمک مالی (grant) از موسسات پژوهشی یا شرکت های خصوصی اقدام به بکارگیری دانشجویان دکترا برای انجام پروژه مذکور می نمایند، در حالی که در رشته اقتصاد معمولا از دانشجو انتظار می رود که به طور کاملا مستقل به انتخاب حوزه تحقیقاتی و یافتن ایده های نو بپردازد و اساتید، صرفا نقش مشاور و راهنما را دارند. به عبارت دیگر، یافتن موضوع برای انجام تحقیقات به طور کامل بر عهده دانشجو می باشد.

 با این اوصاف، دو ویژگی اصلی دوره دکترای اقتصاد را می توان تأکید بر ریاضیات و نیاز به تلاش قابل توجه برای یافتن ایده های تحقیقاتی نوآورانه دانست. طبعا مکانیزم انتخاب دانشجو برای دوره ای با این ویژگی ها نیز بایستی متمرکز بر همین دو مسئله باشد. از همین رو، در فرآیند انتخاب دانشجوی دکترای اقتصاد در دانشگاه های برتر دنیا اولا تلاش می شود حتی الامکان از تسلط و آشنایی فرد بر ریاضیات اطمینان حاصل شود و ثانیا میزان علاقه و توانمندی فرد در داشتن تفکر نقادانه (critical thinking) و انجام تحقیقات مستقل (independent research) سنجیده شود.

برای ارزیابی دانش ریاضی متقاضیان، معمولا توجه زیادی به پیشینه تحصیلی وی شده و برخلاف تصور، اصرار چندانی بر داشتن تحصیلات در رشته اقتصاد نیست. چه آنکه، محتوای دروس لیسانس و فوق لیسانس اقتصاد برخلاف مشابهت ظاهری عناوین دروس، تفاوت فاحشی با محتوای دروس دوره دکترا دارد. از این نظر، کمیته های دکترا علاقه زیادی به جذب فارغ التحصیلان رشته های مهندسی و ریاضی دارند تا از تسلط فرد بر مباحث کمی و ریاضی اطمینان حاصل کنند. در صورت انتخاب فردی با پیشینه تحصیلی غیر از اقتصاد، وی می تواند در مدت زمان نسبتا کوتاهی مثلا با گذراندن برخی دروس دوره فوق لیسانس یا شرکت در یک دوره آمادگی تابستانه، تا حد زیادی آمادگی لازم برای دوره دکترا را کسب نماید.

برای سنجش علاقه و توانمندی تحقیقاتی فرد نیز مصاحبه های علمی نقش اصلی را بر عهده دارند و اعضای کمیته دکترا زمان نسبتا زیادی را صرف گفتگو با فرد برای ارزیابی احتمال موفقیت وی به عنوان یک محقق مستقل در این حوزه می کنند. در مجموع می توان گفت، برخلاف تصور، تأکید اندکی بر آزمون به عنوان روش انتخاب دانشجوی دکترا می شود و آزمون هایی مانند TOEFL و GRE عمدتا برای حذف متقاضیان ضعیف استفاده می شود و کسب نمره بالا به هیچ وجه معنای پذیرش در دوره نمی باشد.

متأسفانه در ایران تأکید زیادی بر آزمون های ورودی دکترا می شود و حتی داوطلبان زمان و انرژی زیادی را صرف کلاس های آمادگی آزمون می نمایند. در حقیقت، به نظر می رسد در کشورمان دوره دکترا به عنوان دوره ای تقریبا مشابه دوره های لیسانس و فوق لیسانس اما در سطحی بالاتر و دشوارتر نگریسته می شود. همانطور که گفته شد، این نگاه با رویکرد غالب در دانشگاه های برتر جهان فاصله دارد و اگرچه استفاده از آزمون به عنوان مکانیزم انتخابی ممکن است برای دوره های کارشناسی و کارشناسی ارشد تا حدی مناسب باشد، اما به نظر نمی رسد برای سنجش توانایی تحقیقاتی فرد روش مناسبی باشد.

در عین حال، لازم است به این نکته توجه شود که انتخاب چنین روشی در نظام آموزشی کشورمان احتمالا تحت تأثیر نیروهای تأثیرگذار بر نظام آموزشی کشورمان بوده است. به عنوان نمونه، تأکید زیاد بر انجام مصاحبه اگرچه به صورت بالقوه روشی مناسب تر است اما در عمل نمی تواند همان خروجی که در نظام های آموزشی پیشرفته داشته در ایران نیز داشته باشد. اگرچه بررسی علل این موضوع خارج از حوصله این نوشتار است، اصلی ترین عامل را می توان در ساختار انگیزشی دانشگاه های ایران دانست. در دانشگاه های برتر جهان، اولا اساتید انگیزه مالی و علمی زیادی برای بهبود شهرت و اعتبار دپارتمان مربوطه دارند و ثانیا یافتن شغل مناسب توسط فارغ التحصیلان دکترا نقش زیادی در ارتقاء رتبه و افزایش اعتبار یک دپارتمان اقتصاد دارد. بنابراین، کمیته دکترا انگیزه کافی برای انتخاب توانمندترین داوطلبان را دارد و لذا دخالت عوامل غیرعلمی مانند روابط شخصی و دوستانه به حداقل می رسد. با این اوصاف، تأکید بیشتر بر مکانیزم مصاحبه برای انتخاب دانشجو در کشورمان مستلزم اصلاح ساختار انگیزشی اساتید و دپارتمان های اقتصاد است.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ّFinancial Innovation

بعضی وقتا هست که میخوای دسته بیلو برداری بکوبی وسط ملاجت! از بس که حرص خودتو درمیاری! از بس که به خودت قول میدی اینجوری نشی و میشی یا اینکارو نکنی و می کنی! کلا بذار آب پاکی رو رو دستتون بریزم: آدمای خارج دیده بدبختن! مثل مرغ سربریده می مونن که هی از اینور جوب میپره اونور ولی آروم نمی گیره و باز می پره اینور جوب تا دیگه انقدر بیحال میشه که تصادفا یک طرف جوب میفته و نا نداره بره اونور جوب. 

دو سه ماه که از اونجا بودنت میگذره، کم کم شروع می شه: درصد آهنگای ایرانی توی موزیکایی که گوش میدی به طور نامحسوسی بالا میره! سریالای مزخرف ایرانی که اگه ایران باشی باید کفاره بدی نگاه کنی، کم کم جای فیلمای خارجی رو سر ناهار و شام میگیره. کم کم توی صحبتات با همسرت گاه و بیگاه یادی از فلان خیابون و کوچه ولایتتون می کنی و می گی هوس نون سبزواری و کمه جوش کردی. دیگه به این اواخر که می رسه انقد وضعیت فلاکت باره که یهو وسط paper خوندن و جابجایی مرزهای دانش، چشم باز می کنی می بینی مثل دیوونه ها صفحه گوگل رو باز کردی و داری عکس خیابونای ولایتتون رو سرچ می کنی (ماشاالله نمی دونم چه سریه انقدر محتوای خوب و باکیفیت به زبان فارسی در اینترنت قرار دادیم که اسم هر خیابونی رو سرچ می کنی عکسای تصادف ماشین میاره و دست و پای قطع شده وسط خیابون!!). فرکانس فشردن دکمه F5 روی صفحه فیس بوک یا سایت های خبری هم کم کم به سمت بی نهایت میل می کنه، انگار که مثلا یک ثانیه زودتر فشار بدی قراره صفحه مونیتور دهن باز کنه و ایران از وسطش بزنه بیرون.

بعد که برمی گردی، هنوز چند صباحی نگذشته شروع می کنی احساسات نوستالژیک از فرنگ رو مرور می کنی: یادش بخیر چه باحال بود کنار رودخونه Charles توی بوستون، گوش دادن آهنگای بابک چهانبخش تو ماشین تو راه دانشگاه، راهروهای دانشکده و سلام و علیک با بروبچ، سمینارهای دپارتمان که بیست سی تا دیوانه دور هم جمع می شدن و تو سر و کله هم می کوبیدن و دست آخر خروجی هاش میشد چند تا مقاله در بهترین مجلات مالی، رستوران هندی و ترکی و شکم چرانی های آخر هفته... اینجاست که میخوای دسته بیلو بلند کنی بزنی وسط ملاجت که ای فلان فلان شده، تو همونی بودی که سه ماه آخر رو مثل زندان انفرادی روی دیوار هر روزی که رد میشد یه خط می کشیدی و حساب دقیق داشتی که چند روز و ساعت دیگه تا پروازت مونده!!

ولی  اینم بگم که ته تهش با همه این احساسات نوستالژیک، اینجا حس بهتری دارم. شعار نمی دم، واقعا نفسم آزادتره، حداقل روزا رو نمی شمرم که کی زودتر تموم شه، با همه اینکه باید بدوی تو خیابون که ماشین روی خط عابر پیاده زیر نگیردت، با اینکه وقتی زنگ می زنی به شرکت فروش بلیط اتوبوس آنلاین (payaneh.ir) که چرا سیستمشون قطعه جواب میشنوی: شماره بانک اقتصاد نوینو میدم زنگ بزن ببین فک کنم از سیستم اونا باشه! با اینکه به جای ماشین کولردار باید توی تاکسی کولر خاموش با دمای 40 درجه بشینی و چهار تا ماشین عوض کنی تا از A بری به B، ولی بازم حس بهتری دارم. هرچه هم از عمرم بیشتر میگذره به این حس مطمئن تر می شم، انگار که قابلیت دوزیست بودنم و سازگاری با هر دو محیط رو به تدریج دارم از دست میدم (من باب تقریب ذهن از سمندر به وزغ تبدیل میشم!) خلاصه که ناشکری نمی کنم ولی 99% افرادی که هم ایران و هم خارج از ایران بودن یه کرمی  (بلا نسبت شما!) تو وجودشون میفته که هیچ وقت نه اینجا و نه اونجا کامل راضی شون نمی کنه...

قصد داشتم سفرنامه اروپا رو بنویسم، ولی علی الحساب مطلبی راجع به لزوم نوآوری در صنعت بانکداری (به همراه یک مصاحبه در همون صفحه راجع به نوآوریهای مالی) برای روزنامه تعادل نوشتم که میارم تا در اولین فرصت سفرنامه رو هم بنویسم!

صنعت بانکداری یکی از باسابقه ترین صنایعی است که با گذشت نزدیک به 8 قرن از آغاز فعالیت خود، نقش کلیدی در تسهیل فعالیت های اقتصادی ایفا نموده است. کمتر صنعتی را می توان یافت که با چنین سابقه طولانی و در عین تجربه نمودن تغییر و تحولات گسترده در طی زمان، چارچوب و مدل کسب و کار سنتی خود را همچنان حفظ کرده باشد؛ از یک سو، در دهه های اخیر نوآوری های گسترده ای در حوزه بانکداری رخ داده و دو عامل تکنولوژی و پیچیده تر شدن ساختار اقتصادی منجر به ایجاد تحولات بنیادین در این صنعت شده و از سوی دیگر، همچنان می توان هسته اصلی مدل کسب و کار بانک ها که همان جمع آوری پس اندازهای ریز و درشت خانوارها و تأمین مالی شرکت ها از طریق اعطای وام است را از ابتدای آغاز فعالیت این صنعت تا به امروز ثابت و بدون تغییر دانست.

 در عین حال، در دو دهه اخیر با توسعه فناوری اطلاعات و اینترنت و ظهور نسل جدیدی از مصرف کنندگان و مشتریان که از آنها تحت عنوان "نسل Y[1]" یاد می شود، الزامات موفقیت در صنعت بانکداری دچار تغییرات بنیادین شده است. علیرغم تغییرات گسترده در ساختار نیازهای مشتریان و انتظارات آنها، به نظر می رسد صنعت مالی و بانکداری در سطح جهانی با چالش جدی در زمینه ایجاد رضایتمندی و کسب اعتماد مشتریان روبرو است. شرکت Edelman به عنوان برترین شرکت روابط عمومی در جهان، هر سال گزارشی را تحت عنوان "شاخص اعتماد" (trust barometer) در مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس ارائه می کند که به بررسی میزان اعتماد اقشار مختلف جامعه به دولت، کسب و کارها و صنایع مختلف می پردازد. در رتبه بندی سال 2014 که در بیش از 25 کشور جهان انجام شده است، شاخص اعتماد صنعت بانکداری تنها 51% بوده و این در حالیست که صنعت الکترونیک و IT به عنوان مورداعتمادترین صنعت، نمره ای نزدیک به 80% را کسب کرده است.

   کشور ما نیز طی سال های اخیر شاهد تغییرات گسترده ای در نیازها و انتظارات مشتریان صنعت بانکداری بوده است، به گونه ای که می توان حداقل سه عامل کلیدی در ایجاد تغییرات بنیادین در صنعت بانکداری ایران را شناسایی نمود که نه تنها در سال های اخیر صنعت بانکداری کشورمان را دگرگون کرده است، بلکه به نظر می رسد در شکل گیری فضای این صنعت در سال های پیش رو نیز نقش بسزایی ایفا خواهد نمود. سه عامل آزادسازی نسبی صنعت بانکداری و ورود بانک های خصوصی در کشور، بهبود دسترسی به تکنولوژی در کشور با گسترش ضریب نفوذ اینترنت و افزایش روزافزون استفاده از تلفن های همراه هوشمند، و نیز تغییر ساختار هرم جمعیتی کشور و افزایش چشمگیر سطح تحصیلات و انتظارات این نسل، رویکرد سنتی بانک ها به مشتریان را دچار چالش جدی نموده است.

 

 یکی از مهم ترین ویژگی های ذکرشده برای نسل Y در جهان (متولدین دهه 1980 تا اوایل 2000) و متولدین دهه های 60 و 70 در ایران، افزایش قابل توجه سطح انتظارات از شرکت ها در پاسخ گویی سریع و چابک به نیازهای آنها و وفاداری بسیار پایین به شرکت ها و نام های تجاری است، به گونه ای که برخلاف نسل های پیشین، وفاداری به برند[2] جای خود را به مفهومی به نام وفاداری به خود[3] داده و فرد با کمترین احساس نارضایتی از خدمات شرکت به سراغ رقبای وی خواهد رفت. این موضوع در صنعت بانکداری نیز به عنوان یکی از چالش های اصلی در حفظ سهم بازار برای بانک ها مطرح شده است؛ بر اساس مطالعه انجام شده در سال 2013 در امریکا، بیش از 61% از مشتریان نسل Y بانک ها در طی 2 سال گذشته تصمیم به تغییر حساب بانکی خود به یک بانک دیگر گرفته اند در حالی که این میزان در بین مشتریان مربوط به نسل دهه 50 و 60 میلادی تنها 20% بوده است.

 بدین ترتیب، یکی از بزرگترین چالش های صنعت بانکداری در جهان و ایران، تلاش برای حفظ و ارتقاء رضایت مشتریان از طریق بهبود مستمر در کیفیت خدمات ارائه شده و چابکی در پاسخ گویی به نیازهای متنوع مشتریان به کمک نوآوری و ارائه محصولات جدید مالی است. در غیراینصورت، می توان از دست دادن مشتریان و سهم بازار به رقبا را یک نتیجه حتمی و گریزناپذیر دانست. در مطالعه انجام شده در سال 2014 در منطقه خاورمیانه و افریقا، تنها 21% از مشتریانی که تجربه منفی از خدمات بانک خود داشته اند اعلام کرده اند در شش ماه آینده قصد تغییر بانک خود را ندارند. به عبارت دیگر، عدم توانایی در کسب رضایت مشتری در کشورهایی که صنعت بانکداری نسبتا مشابه کشورمان دارند، به احتمال 79% منجر به از دست دادن آن مشتری در یک بازه شش ماهه خواهد شد.

  چالش از دست دادن سهم بازار به دلیل عدم ارائه محصولات جدید در پاسخ به نیازهای متنوع مشتریان، به طور حتم در سال های آتی گریبانگیر صنعت بانکداری کشورمان خواهد بود. به نظر می رسد این صنعت تا حد زیادی مراحل اولیه رشد خود را سپری نموده و با افزایش تعداد بازیگران این صنعت و حضور پررنگ بانک های خصوصی، رقابت برای کسب سهم بازار بیشتر و به حاشیه راندن رقبا بیش از پیش در این صنعت به چشم می خورد. نتیجه طبیعی این نیروها ظهور بانک های نوآور و چابک به عنوان برندگان در برابر بانک های سنتی و فاقد نوآوری است که چاره ای جز ادغام با برندگان و یا خروج از بازار نخواهند داشت."

 


[1] Y Generation

[2] Brand loyalty

[3] Self loyalty

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ُSubsidy Reform

یه مطلبی تحت عنوان "ظرائف سیاستگذاری در فاز دوم هدفمندی" برای یکی از هفته نامه های کشور نوشته بودم (البته فکر نکنم چاپ شد) و اینجا میارم. سعی کردم کمی متفاوت از چارچوب جریان اصلی اقتصاد که معمولا برای تحلیل این طرخ و جزئیات اجراء ش به کار میره به موضوع بپردازم:

این روزها اجرای فاز دوم هدفمندی یارانه ها به مهمترین موضوع روز اقتصادی تبدیل شده و با توجه به پیامدهای مستقیم آن در زندگی روزمره، مردم کشورمان نیز با حساسیت خاصی آن را پیگیری می کنند. در اجرای این فاز، مسئولان دولتی امیدوار بودند با کاهش تعداد متقاضیان دریافت یارانه از طریق انصراف داوطلبانه، بخشی از شکاف درآمد و هزینه این طرح را جبران کنند. اما بر اساس آمارهای رسمی تنها حدود 2 میلیون نفر از دریافت یارانه صرفنظر کرده اند که به نظر می رسد بسیار کمتر از پیش بینی مجریان طرح بوده است. مخالفان دولت نیز این آمار را دلیلی بر پایین بودن سرمایه اجتماعی و نداشتن پایگاه مردمی دولت می دانند.

از سوی دیگر، اگرچه براساس اعلام دولت فعلا قرار است یارانه نقدی به همه افرادی که اعلام نیاز مالی کرده اند پرداخت شود، اما با توجه به انصراف درصد اندکی از دریافت کنندگان یارانه، بازار پیشنهادهایی همچون حذف دهک های پردرآمد از لیست یارانه بگیرها، همچنان داغ است و آنگونه که مجلسی ها گفته اند، دولت منع قانونی برای انجام آن ندارد. اما اقدامات اخیر دولت در فاز دوم هدفمندی و پیشنهادات موافقان و مخالفان را می توان از زاویه دیگری نیز تحلیل کرد. به نظر می رسد سیاست هایی همچون حذف دهک های پردرآمد حداقل دو هدف را دنبال می کنند: 1- کاهش شکاف میان منابع درآمدی و هزینه ای طرح هدفمندی 2- عادلانه تر شدن نحوه توزیع یارانه و تخصیص بخش بزرگتری از منابع به اقشار کم درآمد

از سوی دیگر، یکی از اصول بدیهی سیاستگذاری اقتصادی این است که برای دست یافتن به هر هدف سیاستی ناگزیر هزینه هایی بر جامعه تحمیل خواهد شد و به عبارتی، سیاستگذاری اقتصادی محملیست برای بده- بستان، و سبک و سنگین کردن آنچه قرار است به دست آوریم به ازای آنچه از دست خواهیم داد. با این نگاه، هزینه ای که جامعه در صورت حذف دهک های پردرآمد باید پرداخت کند تا به دو هدف ذکرشده در بالا برسد را می توان در موارد زیر خلاصه کرد: 1- فشار روانی تحمیل شده به کل جامعه تا زمان شناسایی و اعلام افراد واجد شرایط، به دلیل نااطمینانی و ترس از قرار نگرفتن در لیست مشمولان دریافت یارانه 2- فشار اقتصادی واردشده به خانوارهایی که تاکنون، یارانه را به عنوان یک منبع درآمدی ثابت ماهانه دریافت کرده اند و طبعا متناسب با آن هزینه های خود را نیز افزایش داده اند، اما در صورت حذف برخی دهک ها، به آنها یارانه ای تعلق نخواهد گرفت. طبعا این گروه، بسته به سطح درآمد خود، فشار اقتصادی متفاوتی را در نتیجه حذف این منبع درآمدی مستمر متحمل خواهند شد و به خصوص ناظر بر خانوارهایی است که تمکن مالی بالایی ندارند ولی به اشتباه از دریافت یارانه حذف شده اند. با این وصف، می توان صورت مسئله سیاستگذاری طرح هدفمندی را دستیابی به دو هدف: (1) کاهش کسری بودجه طرح هدفمندی و (2) عادلانه تر شدن توزیع یارانه، در عین حداقل سازی دو هزینه: (1) فشار روانی قبل از اجرا و (2) فشار اقتصادی احتمالی بعد از اجرا تقسیم کرد.

پیچیدگی سیاست گذاری آن هم در حوزه ای مانند هدفمندی یارانه ها که به نوعی بر زندگی تک تک افراد جامعه تأثیر مستقیم دارد به گونه ای است که لازم است اولا از جنبه های مختلف اقتصادی، اجتماعی و روانشناسی به این موضوع نگریست، و ثانیا استفاده از یافته های علمی و تجربیات سایر کشورها به منظور حداقل کردن آزمون و خطا را در دستور کار قرار داد. توجه به چند اصل ثابت شده در حوزه اقتصاد و مالی رفتاری (Behavioral Finance) اولا راه حل هایی کارآمدتر از حذف افراد پردرآمد از یارانه را پیش روی سیاستگذاران قرار خواهد داد و ثانیا دلایل عدم توفیق دولت در متقاعد کردن عده قابل توجهی به انصراف داوطلبانه را تاحدی روشن خواهد کرد. برای توضیح این اصول، توضیح مختصر یک مسئله ظاهرا متفاوت اما با مشابهت های زیاد که در ادامه به آن می پردازم مفید خواهد بود.

یکی از مشکلاتی که بخش زیادی از جامعه آمریکا با آن درگیر هستند، مسئله عدم پس انداز کافی برای دوران بازنشستگی است. بر خلاف کشور ما که به دلایل متعدد، مردم بخش قابل توجهی از درآمد خود را برای خود و فرزندانشان پس انداز می کنند، در امریکا میزان پس انداز افراد برای دوران بازنشستگی بسیار کمتر از حد لازم است. در ساختار نظام بازنشستگی امریکا که در اکثر شرکت ها اجرا می شود، این افراد هستند که انتخاب می کنند چه بخشی از درآمدشان را به یک حساب مخصوص دوران بازنشستگی اختصاص دهند و به دلایلی که خواهیم گفت، افراد زمانی که قرار است شخصا راجع به پس انداز برای دوران بازنشستگی خود تصمیم بگیرند بخش بسیار کمی از درآمد خود را اختصاص می دهند و به همین دلیل، عده زیادی در زمان بازنشستگی با مشکلات مالی شدید و بعضا فقر مواجهند. مطالعات متعددی برای حل این مشکل انجام شده و برنامه های مختلفی به اجرا درآمده که یکی از موفق ترین این برنامه ها تحت عنوان " فردا بیشتر پس انداز کنید" (Save More Tomorrow, SMarT)[1] توسط دو استاد حوزه مالی رفتاری در یک شرکت امریکایی به اجرا درآمد و به دلیل موفقیت آن به سرعت در سایر شرکت ها نیز مورد استقبال قرار گرفت، به گونه ای که هم اکنون نیمی از شرکت های بزرگ امریکایی از این برنامه استفاده می کنند و بخش هایی از آن نیز در قانون بازنشستگی جدید که در سال 2006 به تصویب رسید مورد استفاده قرار گرفت. این برنامه توانست با توجه به چند اصل ساده روانشناسی، میزان پس انداز افراد برای دوران بازنشستگی را نزدیک به 4 برابر افزایش دهد. این اصول ساده از این قرارند:

1- زیان گریزی (loss aversion): منظور از زیان گریزی این است که میزان نارضایتی که به فرد در نتیجه از دست دادن یک مبلغ پول (یا کالا) تحمیل می شود بسیار بیش از میزان رضایتی است که وی از به دست آوردن همان مبلغ (یا کالا) کسب می کند. به طور دقیق تر، مطالعات روانشناسی نشان می دهد که نارضایتی از دست دادن مثلا 50 هزار تومان پول تقریبا دو و نیم برابر لذت به دست آوردن 50 هزار تومان پول برای همان فرد است! شاید به نظر خنده دار بیاید اما این اصل آنقدر در ساختار خلقت نهادینه است که تحقیقات انجام شده حاکی از وجود آن در حیوانات نیز هست. به عنوان مثال، در مطالعه انجام شده در سال 2006 در دانشگاه Yale آمریکا[2]، میزان رضایت گروهی از میمون ها که همه آنها در انتهای آزمایش یک سیب داشتند اندازه گیری شد. اما نکته در اینجاست که هریک از آنها با روشی متفاوت به یک سیب رسیده بودند، مثلا به گروهی از آنها در ابتدای آزمایش دو سیب داده شد و سپس یکی از این دو سیب پس گرفته شد در حالی که گروه دوم در ابتدای آزمایش هیچ سیبی نداشتند اما در انتها یک سیب به آنها داده شد. مطالعه علائم فیزیولوژیک این دو گروه نشان داد که میزان رضایت گروه دوم بسیار بالاتر از گروه اول است!

2- به تأخیر انداختن کارها (procrastination): همه ما قرار است از ماه آینده رژیم غذایی خود را اصلاح کنیم، از هفته بعد هر روز ورزش کنیم و از ترم بعد درس هایمان را به شب امتحان موکول نکنیم! اما تا بحال از خود پرسیده ایم چرا هیچ وقت ماه آینده و هفته آینده و ترم بعد فرا نرسیده اند؟! دلیل این موضوع این است که انسان به آنچه که قرار است در آینده اتفاق بیفتد نسبت به آنچه هم اکنون قرار است رخ دهد وزن بسیار کمتری می دهد. به عنوان مثال، تصمیم به ورزش کردن از ماه آینده بسیار راحتتر از تصمیم به شروع ورزش از همین امشب است. به همین دلیل، افراد تمایل زیادی دارند که به خودشان و دیگران قول های متعددی راجع به آینده بدهند که اگر قرار باشد همان کار را در لحظه انجام دهند برایشان بسیار دشوار خواهد بود.

3- عادت و اینرسی: قدرت عادت یکی از ویژگی های بنیادین بشر است که در تمامی زوایای زندگی وی خودنمایی می کند. به زبان ساده، آنچه انسان را تحریک کرده و به واکنش وا می دارد، شدت یک محرک یا پدیده نیست بلکه شدت تغییرات آن است. همه ما تجربه کرده ایم که اگر از یک اتاق تاریک ناگهان وارد یک محیط روشن شویم، فشار زیادی به چشمانمان وارد می شود و اصطلاحا یک سیگنال شدید به مغزمان ارسال می شود. اما گذشت چند دقیقه کافیست تا کاملا به شرایط جدید عادت کنیم و فشار اولیه به سرعت مستهلک می شود. در حوزه اقتصادی، اگر فرض کنیم نرخ تورم یک جامعه 2 درصد باشد و ناگهان به 20 درصد افزایش یابد، فشار روانی زیادی به افراد جامعه وارد می کند، اما با گذشت زمان و عادت به وضع موجود، این فشار تاحدی کاهش می یابد. به زبان ساده، بشر طبعی اینرسی پسند داشته و از تغییرات مداوم بسیار گریزان است.

برنامه SMarT با استفاده از این سه اصل ساده توانست بهبود چشمگیری در میزان پس انداز افراد دهد:

1- زیان گریزی: برای کاهش اثر زیان گریزی، برنامه SMarT برای کارکنان این شرکت ها این امکان را فراهم می کند که تنها زمانی میزان پول واریزی به حساب بازنشستگی خود را افزایش دهند که حقوق آنها افزایش یافته باشد. مثلا اگر سال آینده حقوق فرد 10% افزایش پیدا کرد، 5% از این افزایش حقوق را صرف پس انداز بازنشستگی خود کند. این حالت را با شرایطی مقایسه کنید که فرد قرار است 5% از درآمد فعلی خود را صرفنظر کند (و ظاهرا متحمل زیان شود!). این روش باعث می شود که بار روانی شدیدی که کاهش درآمد بر وی تحمیل می کند را با بار روانی عدم افزایش زیاد حقوق (افزایش 5% به جای 10%) عوض کند که به دلیل اصل زیان گریزی، گزینه دوم برای فرد عدم مطلوبیت کمتری به دنبال دارد.

2- تأخیر انداختن در کارها: یکی دیگر از اقدامات انجام شده در برنامه SMarT این بود که به کارکنان پیشنهاد می داد میزان حقوق اختصاص داده شده به حساب بازنشستگی خود را نه فورا بلکه در آینده (مثلا یک یا دو سال بعد) افزایش دهند و بدین ترتیب، عده زیادی حاضر میشدند فرم های مربوط به افزایش پس انداز بازنشستگی را امضا کنند، زیرا همانطور که گفتیم، افراد به آنچه قرار است در آینده اتفاق بیفتد وزن بسیار کمتری نسبت به زمان حال می دهند.

3- عادت و اینرسی: یکی از روشهای بکار گرفته شده در برنامه SMarT این بود که به جای افزایش ناگهانی سهم پس انداز بازنشستگی از مثلا از 5% درآمد فرد به 10%، این کار به صورت تدریجی و با یک نرخ رشد ثابت (مثلا افزایش یک درصدی در طی 5 سال) انجام شود تا مقاومت افراد در برابر تغییرات ناگهانی تحریک نشود. (داستان قورباغه پخته در علم مدیریت توصیفی ساده از همین اصل مهم است!)

رعایت این سه اصل ساده، منجر شد که در اولین آزمایش، میزان پس انداز بازنشستگی کارکنان از 3.5% حقوق ماهانه به 13.6% افزایش یابد.

اگر به موضوع هدفمندی برگردیم، با عنایت به تجربیات ذکرشده اگر بخواهیم با تحمیل کمترین فشار روانی و اقتصادی به افراد جامعه دو هدف کاهش کسری بودجه و عادلانه تر شدن توزیع یارانه را تأمین کنیم، به نظر می رسد روش اخیر اتخاذشده توسط دولت در اجرای فاز دوم و نیز پیشنهاد حذف پردرآمدها ایرادات مهمی دارند که از این قرارند:

1- فرض کنید دولت در تأمین منابع هدفمندی مثلا دارای 25% کسری است و درآمد ناشی از هدفمندی در فاز اول تنها کفاف سه چهارم هزینه یارانه های نقدی فعلی را می دهد. یک راه حل این است که برای برقراری تعادل میان منابع و مخارج، یارانه یک چهارم از افراد جامعه حذف شود و با کاهش 25 درصدی هزینه ها، تعادل منابع و مخارج طرح برقرار شود. راه حل دوم این است که با افزایش قیمت ها منابع درآمدی را مثلا 50% افزایش دهیم اما آنچه که مازاد درآمد است را تنها میان گروه های هدف (یعنی همان سه چهارمی که در حالت اول یارانه به آنها تعلق می گرفت) به صورت افزایش یارانه نقدی توزیع کنیم. به عبارت دیگر، یارانه پردرآمدها به میزان فعلی ادامه یابد اما یارانه دهک های کم درآمد به میزان منابع حاصل از افزایش قیمت حامل های انرژی (پس از جبران کسری بودجه کنونی) افزایش یابد. بدین ترتیب، هر دو روش، دو هدف از بین بردن کسری بودجه و پرداخت یارانه بیشتر به گروه های نیازمندتر را تأمین می کنند.

اما از منظر هزینه روانی و اقتصادی تحمیل شده بر خانوارها روش دوم سه مزیت دارد: اولا با توجه به اصل زیان گریزی، فشار روانی ناشی از احتمال حذف یارانه و کاهش درآمد که به تمامی افراد جامعه تا زمان شناسایی گروه های هدف تحمیل می شود عملا حذف می شود. به زبان خودمانی، همه می دانند که قرار نیست چیزی از درآمد فعلی آنها کاسته شود بلکه تنها قرار است عده ای در آینده یارانه بیشتری دریافت کنند. ثانیا بعد از اجرای طرح و اعلام افراد واجد شرایط نیز افرادی که یارانه آنها افزایش نیافته، نارضایتی کمتری را تجربه می کنند. زیرا نارضایتی شدید ناشی از کاهش درآمد که قرار بود در حالت اول به آنها تحمیل شود جای خود را به فشار روانی عدم افزایش یارانه آنها می دهد که بر اساس اصل زیان گریزی بسیار قابل تحمل تر است. ثالثا افزایش قیمت حامل های انرژی و سایر کالاهای یارانه ای موجب نزدیک تر شدن قیمت آنها به قیمت تعادلی که همانا هدف نهایی و بلندمدت این طرح است می شود.

2- همانطور که گفته شد، بر اساس اصل تأخیر انداختن، افراد به آنچه قرار است در آینده رخ دهد وزن کمتری می دهند. با توجه به این اصل، لازم است هرگونه افزایش یا کاهش یارانه پرداختی با تأخیر زمانی زیادی نسبت به زمان ثبت نام انجام شود. مثلا در روش افزایش یارانه پرداختی به گروه های نیازمند، اگر افزایش پرداخت با یک تأخیر شش ماهه انجام شود، فایده این کار این است که اولا افراد با اطلاع از عدم شمول آنها در افزایش یارانه، با توجه به شروع آن در شش ماه بعد، نارضایتی کمتری را تجربه می کنند. ثانیا، وقتی افراد تصمیم می گیرند که برای افزایش یارانه خود مراحل اداری و فرم های مربوطه را تکمیل کنند (که معمولا کاری وقت گیر و پر دردسر است) با توجه به تأخیر در شروع پرداخت ها، انگیزه کمتری برای پیگیری خواهند داشت و خودبخود، برخی از افرادی که نیاز کمتری دارند از گردونه خارج خواهند شد. شاید بتوان یکی از دلایل کم بودن تعداد انصرافی ها در فاز دوم را همین اجرای فوری طرح و قطع بلافاصله یارانه انصرافی ها دانست. در حالی که اگر به افراد اطمینان داده می شد که در هر حال، قرار است مثلا تا سه ماه آینده به همه افراد یارانه پرداخت شود، بر اساس اصل تأخیر انداختن، احتمالا افراد بیشتری از ثبت نام صرف نظر می کردند.

3- اثر عادت یا اینرسی نیز یکی از عوامل دخیل در موضوع است. مثلا حتی اگر دولت نهایتا تصمیم به قطع یارانه پردرآمدها بگیرد، کاهش تدریجی مبلغ پرداختی (هرچند همه می دانیم این مبلغ ناچیز است!) مثلا در یک بازه سه تا شش ماهه، به افراد فرصت تنظیم دخل و خرج خود را می دهد و به عبارتی، به کاهش درآمد خود به طور تدریجی عادت می کنند. در شیوه اجرای فعلی یعنی انصراف داوطلبانه نیز، شاید بهتر بود دولت به انصراف دهندگان این اطمینان را می داد که قطع یارانه آنها تدریجی و طی چند ماه خواهد بود.

جمع بندی نکات ذکر شده را می توان اینطور بیان کرد که اگر دولت به دنبال کاهش اثر روانی و اقتصادی طرح هدفمندی است، اولا تا حد امکان بایستی به جای حذف یارانه برخی افراد، افزایش مبلغ پرداختی به گروه های نیازمند (و تأمین منابع آن از طریق افزایش قیمت ها) را در دستور کار قرار دهد. ثانیا، ایجاد یک تأخیر زمانی چندماهه میان مرحله ثبت نام تا اعمال تغییرات در پرداخت ها باعث کاهش اثر روانی و نیز کاهش انگیزه افراد بی نیاز برای ثبت نام می شود. ثالثا هرگونه کاهش یا افزایش در پرداخت ها بایستی در یک بازه چندماهه و با شیب ملایم انجام شود تا فرصت تنظیم رفتار خانوارها و عادت کردن به شرایط جدید برای آنها فراهم شود. سخن آخر اینکه همه ما امیدواریم این مرحله حساس و مهم در اقتصاد کشور که فقط چند ماهی است اندکی ثبات را تجربه می کند با موفقیت به انجام برسد.



[1] Richard Thaler and Shlomo Benartzi, “Save More Tomorrow: Using Behavioral Economics to Increase Employee Saving,” Journal of Political Economy, vol 112, no. 1, pt 2, pp S164 – S187 (2004).

[2] M. Keith Chen et al., “How Basic Are Behavioral Biases: Evidence from Capuchin Monkey Trading Behavior,” Journal of Political Economy, 114:3, pp 517 – 537 (2006).

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Crazy Village

روستای آبا و اجدادی ما در فاصله حدودا یک ساعتی در جنوب سبزوار واقع شده. تقریبا تنها رشته کوه قابل اعتنایی که در منطقه سبزوار وجود داره، رشته کوهیست به نام کوه میش که تک و تنها در وسط یک منطقه کویریه و به همین دلیل، اونطور که باید و شاید نمی تونه بارندگی زیادی به همراه داشته باشه. این روستای آباء و اجدادی ما اسمش دلمخوی یا دیوانخوی هست و در سبزوار بهش دیوانه خوی می گن! از بزرگترهای فامیل به نقل از بزرگترهاشون منقولست که جد بزرگ ما جناب ابراهیم (که فامیلی ما هم از اسم ایشون گرفته شده)‌ به دلایل نامعلومی تصمیم می گیره از پشت این رشته کوه به این طرف رشته کوه مهاجرت کنه و در این روستا به دامداری مشغول میشه و بعد ازدواج می کنه و الخ (ماشاءالله مهاجرت تو خونمونه!)

از سبزوار که به سمت روستا میری جز بیابان بی آب و علف هیچ نمی بینی، البته به جز دشتی از درختان گز که گویا سالها قبل در زمان شاه برای جلوگیری از گرد و خاک احداث شده و البته بخش زیادی از درختهاش رو ملت از بین بردن. اختلاف دمای روستا با سبزوار به شدت محسوسه و در اوج تابستون و گرمای نزدیک چهل درجه شهر، به قدری نسیم کوهستانی این روستا دلپذیره که انصافا از عمر آدم حساب نمیشه. کل روستا فکر کنم کمتر از 50 خانوار ساکن هستن که در زمستان خیلی کمتر هم میشه. تمام زندگی ساکنین این روستا بند است به آب باریکه ای که اون هم بند است که برف و بارونی که رشته کوه بالا سرشون در زمستون جمع می کنه. روستا در دل کوه واقع شده و وسطش هم یک رودخانه فصلی کوچیک (سبزواریها به این رودخانه ها می گن "کال" یعنی گودی) واقع شده و تا روستای بعدی که گاچ نام داره امتداد داره. دو طرف این رودخانه فصلی هم باغاتی هست که دو روستا رو که حدودا 2-3 کیلومتر فاصله دارن به هم وصل می کنه و هر چند سال یک بار سیلی میاد و همه رو ناکار می کنه و دوباره روز از نو روزی از نو.  آب روستا هم طعمی به غایت مطلوب داره و اگه سر قنات کوچک روستا بری، انقدر آب سرده که بیشتر از 20-30 ثانیه واقعا نمیشه دست رو توی آب نگه داشت. زمین های روستا اکثرا قطعه های خیلی کوچک 400-500 متری هستن و مهمترین محصول روستا به خاطر هوای کوهستانی و خنکش آلوی خورشتی (به قول ما سبزواریها آلوی بخارا) هست. آلویی که در این روستا به عمل میاد به قدری لذیذه که به محض اینکه میذاری توی دهنت، مزه ترش و شیرین آلو تمام دهنت رو پر می کنه و تک تک حسگرهای زبونت رو قلقلک میده. این آلوها رو پوست می کنن و خشک می کنن و می فروشن و برای خورشت آلو و غیره استفاده میشه. فرآیند پوست کندن آلو هم با دستگاههای تمام اتوماتیک (بخوانید پنجولهای ضدعفونی شده با خاک پاک روستا!) انجام میشه و بعید می دونم تا آخر عمر لب به خورشت آلو بزنید اگر شاهد این پروسه تولیدی باشید!

اکثر تابستونا یکی دو روزی میریم به این روستا و آب و هوایی عوض می کنیم و یکی از اولین سوال و جواب های رایج که همیشه رد و بدل میشه وضعیت بارندگی امسال و محصولات روی درخت هست. جواب هم از چند حال خارج نیست: یا امسال بعد از عید سرما زده و گلهای سردرخت ها بیشترش ریخته، یا تگرگ (به قول دلمخویی ها تلرگ!) زده توی اردیبهشت، یا بارندگی در زمستان انقدر کم بوده که آب روستا کفاف مصارف روزمره و گاو و گوسفندها رو میده و چیز زیادی برای درختها نمی مونه. به ندرت یادم میاد سالی که همه چیز بر وفق مراد بوده باشه و مثلا از یک زمین 200-300 متری با 70-80تا درخت آلو بیش از 200 کیلو آلوی خشک برداشت شده باشه1. تازه یه مشکل دیگه هم وجود داره که ورژن سیب زمینی پیازش رو هر سال از تلویزیون می شنویم: گیرم که 200 کیلو آلو هم برداشت کردیم، معلوم نیست در اون سال، چقدر دیگه محصول توی بازار عرضه میشه و قیمت چقدر خواهد بود! البته طبعا این مشکل برای محصولاتی که باید سالانه کشت بشن مثل همون سیب زمینی و پیاز حادتره.

از کشف آهن و آتش که بگذریم، در حوزه زندگی روزمره احتمالا بزرگترین تحول ورود برق روستا بوده که کاسه کوزه چراغ های نفتی رو برچیده. احتمالا مهمترین اتفاقی هم که در حوزه کشاورزی روستا در طول تاریخ رخ داده، سیمانی شدن جویباری هست که آب رو از سر استخر روستا و از بغل کمر کوه می بره تا باغات پایین روستا2. دور این جوی رو قبلا درختای زیبای چنار گرفته بودن و درختچه های جنگلی با میوه های قرمز و ترش که روستایی ها بهش علف خرس (به قول فرنگیها berry) میگن. تکنولوژی سیمانی کردن جوی که وارد روستا شد، پِرت آب خیلی کمتر شد و روستاییها خوشحالتر. برای ما که توریست هستیم و فقط برای عشق و حال می رفتیم و روزیمون به این آب باریکه روستا وصل نبود ولی ناراحت کننده بود چون تمام درختهای چنار و علف خرس دامنه کوه خشک شدن و دیگه خبری از صدای بلبل های روی درخت ها نیست....

در این خرابشده ای که ما هستیم، وضعیت کشاورزی همچین بگی نگی با دلمخوی فرق می کنه. اینجا وضعیت از این قراره: شرکت هایی مثل DuPont و Monsanto در حال ترویج تکنولوژی جدیدی به نام کاشت تجویزی یا prescriptive planting هستن. منظور از کاشت تجویزی این هست که بسته به اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در چه وضعیتی باشن، عمقی که دانه در حال کاشت باید در خاک فرو بره و همینطور فاصله دانه ها با هم تأثیر قابل توجهی بر میزان محصول برداشت شده داره. البته همین الان هم تراکتورها و کمباین ها با سیستم GPS کار می کنن تا بتونن محصولات رو دقیقا در خطوط مستقیم بکارن و کشاورز زحمتکش هم میشینه پشت تراکتور و سوت بلبلی می زنه و با iPad وضعیت پیشرفت کار رو مانیتور میکنه. اما این تکنولوژی جدید پا رو فراتر گذاشته: با استفاده از این تکنولوژی، کشاورز از خاک زمینش یه نمونه برداری کوچیک انجام میده و به همراه مختصات زمین، میزان برداشت محصول در سالهای قبل و غیره رو به دستگاه میده و دستگاه هم از طریق ماهواره داده ها را به شرکت منتقل می کنه. اونجا الگوریتم های مخصوص، با استفاده از این اطلاعات و مثلا پیش بینی بارندگی سال آینده و میزان بازدهی دانه های تولیدی شرکت در انواع مختلف خاک ها و غیره، میزان و نحوه بهینه کاشت دانه رو در تمام سطح زمین محاسبه می کنه و مجددا از طریق ماهواره به تراکتور محترم انتقال میده. (دقت بفرمایید که در تمام این مدت کشاورز زحمت کش همچنان مشغول سوت بلبلی زدن هست!) در طی فصل داشت و برداشت هم شرکت با مونیتور کردن وضعیت جوی و نحوه رشد گیاهان کاشته شده، به طور مداوم به کشاورز توصیه های لازم برای نحوه آبیاری و داشت و برداشت محصول رو ارسال می کنه. ذیلا تصویر یکی از آنالیزهایی که این سیستم بر روی یک قطعه زمین انجام داده. رنگ نواحی مختلف زمین نشون می ده که تراکم کاشت دانه ها در اون ناحیه از زمین زراعی بنابر محاسبات سیستم چقدر باید باشه. مناطق قرمز نقاط با تراکم کم و مناطق سبز مناطق با تراکم بالا رو نشون میده.

تخمین شرکت ها اینه که این تکنولوژی، میزان بازدهی مزارع ذرت رو حدود 25% از میزان فعلی افزایش میده. ضمن اینکه این شرکت ها با توجه به داده های تاریخی که از محصولات هر قطعه زمین دارن، به کشاورز برای انتخاب محصول سال بعد هم توصیه می کنن: مثلا امسال سیب زمینی بکار، سال بعد پیاز و الخ. شرکت های نوپایی که عمدتا کارشون نوشتن الگوریتم های تحلیل داده ها در این جوزه هست هم این وسط سردرآوردن مثل شرکت Farmlogs

این هم تصویریست از یکی از این کشاورزهای زحمت کش که خیلی شیک و مجلسی پشت کمباین نشسته. ما که در بورس خرید و فروش سهام می کنیم هم به اندازه ایشون مونیتورهای مختلف جلومون نیست:


البته ناگفته پیداست که در نظام کاپیتالیستی، شرکت ها محض رضای خدا کار نمی کنن (البته در نظام های غیرکاپیتالیستی هم همینطوره!) و این شرکت ها هم صرفا به بهبود برداشت محصول و در نتیجه فروش دانه های بیشتر برای کاشت به کشاورزان اکتفا نمی کنن. تصور بفرمایید که یک نفر بتونه قبل از شروع فصل برداشت ذرت یا گندم در امریکا، تخمین دقیقی از میزان برداشت داشته باشه. به قول ما ایرونیا سه سوت بار خودش و هفت جد و آبائش رو خواهد بست، چون در بازار futures اینجا که قراردادهای خرید و فروش این محصولات معامله میشه، برای همچین اطلاعاتی سر و دست می شکنن. به همین دلیل، این شرکت ها اگر بتونن با این تکنولوژی در سطح وسیعی داده های مزارع امریکا رو تجمیع کنن، قدرت خارق العاده ای در بازار این محصولات و تعیین قیمت پیدا خواهند کرد و به همین دلیل، کشاورزها هم نگران این موضوع هستن.

من باب اینکه گرگ بودن این شرکت ها دستتون بیاد، کشاورزهایی که از دانه های تولیدی این شرکت ها برای کاشت استفاده می کنن، طبق قرارداد حق استفاده مجدد از دانه های تولیدشده (یعنی دانه های نسل دوم) رو ندارن و در غیر اینصورت، شرکت اونها رو به دادگاه می کشونه و مجبور به پرداخت جریمه می کنه. 

نهایتا این رو هم عرض کنم که ناگفته پیداست که اینجور تکنولوژیها در زمین های 400-500 متری روستای دلمخوی قابل اجرا نیست! برخلاف کشور ما که عواملی از جمله قوانین ارث باعث کوچکتر شدن و ناکاراتر شدن روز به روز زمینهای کشاورزی شده، اینجا اتفاقا روند برعکسه و روزبه روز به سمت تجمیع این زمین ها حرکت می کنن که استفاده از این تکنولوژیها رو راحتتر می کنه. نمودار زیر، روند مساحت متوسط زمین های کشاورزی رو در امریکا نشون میده. منحنی آبی کمرنگ (نزولی) و محور سمت چپ مربوط به تعداد زمینهای کشاورزی و منحنی آبی پررنگ (صعودی) و محور راست مساحت زمین های کشاورزی رو به طور متوسط نشون میده. به عنوان مثال، حدود 100 سال قبل یعنی 1900 میلادی (که در این نمودار نشان داده نشده) متوسط اندازه زمین های کشاورزی در امریکا 147 acre بوده (57 هکتار) ولی در سال 2000 متوسط مساحت حدود 430 acre هست (تقریبا 170 هکتار)

البته همه اینا رو گفتم که بگم این امریکایی ها هرچقدر هم که زور بزنن، طعم آلو بخارای دلمخوی چیز دیگریست....

-------------------------------------------------

1- اعداد تخمین هستن و اگر حرفه ای هستید و سررشته دارید اصلاحشون کنید.

2- مشاهدات من حاکی از اینه که هنوز در اکثر زمین های روستا با از کودهای حیوانی استفاده میشه و کود شیمیایی چندان رواج نداره. به عبارتی، بخش زیادی از محصولات ارگانیک هستن!

 

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Sharing

هر دم از این باغ بری می رسد.... عرض شود که جدیدا کاشف به عمل آوردم که جناب جان کری، وزیر امور خارجه امریکا هم از فارغ التحصیلان دانشگاه ماست! گویا که ایشون فارغ التحصیل دکترای حقوق در سال 1976 بوده، اینو اخیرا فهمیدم چون قراره دو هفته دیگه برای جشن فارغ التحصیلی امسال دانشگاه برای سخنرانی بیاد. خلاصه که قصد دارم بیست سی سال دیگه یه کتاب خاطرات بنویسم و در اونجا از این راز پرده بردارم که چگونه در سال 2013 یکی از هم دانشگاهی هام رو برای حل پرونده هسته ای به ژنو گسیل داشتم و خدا رو چه دیدی! شاید خاطرات ما هم گرفت و امیرکبیری مصدقی چیزی در تاریخ لقب گرفتیم! احتمالا حالا حکمت آمدن من به Boston College در سه سال پیش رو درک می فرمایید! 

کلا هر از گاهی در این دانشگاه ما اتفاقات عجیب و غریب میفته. اوایل ترم بهار همیشه فصل بازار کار فاینانس هست و دانشجوهای دکترا که عمدتا سال پنجمی هستند، بعد از مصاحبه شدن با دانشگاه های مختلف در کنفرانس AFA که شرح مفصلش رو در اینجا دادم، در صورت علاقمند بودن دانشگاه مصاحبه کننده، به اصطلاح Fly-out می گیرن و از طرف دانشگاه برای ارائه مقاله شون به صورت حضوری دعوت میشن. دپارتمان ما هم هر سال بین 5 تا 10 نفر رو دعوت می کنه. یکی از این ارائه کنندگان، یه پسر ویتنامی بود که از Wharton اومده بود و یه مقاله تئوریک راجع به الزامات کفایت سرمایه بانکها داشت ارائه می کرد. وارد اتاق سمینار که شدم دو نفر رو که قبلا نمی شناختم دیدم و یه دوربین فیلمبرداری هم جلوشون روی میز بود. توجهی نکردم و نشستم. چند دقیقه از شروع سمینار گذشته بود که رئیس دانشکده با دو سه نفر دیگه و یه غول دو متر و خورده ای وارد شدن. رئیس دانشکده خوش و بشی کرد و گفت مهمون جدید دارید و اومده ببینه از Boston College خوشش میاد یا نه. همه با تعجب مهمون درشت انداممون رو نگاه می کردن و بعضیها سریع موبایل درآوردن که عکس بگیرن. بنده هم که اطلاعات عمومیم از دنیای ورزش از زمان گل خداداد عزیزی به استرالیا آپدیت نشده دوزاریم نیفتاد که این بابا کیه.

بعله! همونطور که کاملا درست حدس زدید (!) این رفیقمون کسی نبود جز Kobe Bryant!! برای عزیزانی که مثل بنده در زمینه ورزش بوق تشریف دارن، ایشون از بسکتبالیست های معروف تیم Los Angeles Lakers هستن که رتبه چهارم رو در این رتبه بندی NBA داره. قرارداد ایشون با تیمش برای سال 2014 مبلغ ناقابل 30 میلیون دلار هست که با نرخ 3300 تومنی کف پاساژ افشار میدون فرودسی میشه به قاعده 100 میلیارد تومن! من باب یک حساب سرانگشتی دیگه، دپارتمان ما حدود 20 تا استاد داره که میانگین حقوقشون فکر کنم تو مایه های 270 هزار دلار (در سال) باشه. حدود 20 تا هم دانشجوی فلک زده مثل من داره که درآمدشون یک دهم درآمد اساتیده و کلهم اجمعین درآمدشون رو هم میشه به اندازه دو تا استاد. یعنی سرجمع میشه 22 تا 270 هزار دلار تقریبا سالی 6 میلیون دلار. یعنی این برادر عزیزمون با مدرک دیپلم سالانه 5 برابر مجموع این 40 نفر درآمد داره! 

این دفعه که برم ایران خدمت پدر گرامی این مسئله رو تشریح می کنم تا انقدر ما رو تشویق به کسب علم و دانش نکنه! البت جواب ایشون هم از همین الان برام چون روز روشنه: "ببین پسر گلم (یعنی من!) درسته که این آقا 5 برابر همه شما 40 نفر درآمدشه، ولی به قول خودت بعد از اینهمه ثروت به این نتیجه رسیده که بیاد لیسانسشو بگیره و سر کلاس همون استادی بشینه که 270 هزار دلار درآمدشه و چیز یاد بگیره. این نشون میده که ثروت به تنهایی کافی نیست و علم از ثروت بهتر است!"

این نکته رو هم عرض کنم که هنوز در عجبم که رئیس دانشکده چه فکری کرده بود که این بنده خدا رو با مدرک دیپلم (اونم نظام قدیم سال 1996!) برای اینکه مثلا مجذوب علم و دانش بشه آورده بود سر سمیناری که دانشجوی دکتراش که من باشم، دچار سرگیجه میشم! غلط نکنم این Koby جون هم دو پا داشته دو تا دیگه هم قرض کرده و حالاحالاها دور و بر درس و دانشگاه و این حرفا نمی پره!

ضمنا من باب رفع شبهه، فیلم این حادثه هم در YouTube موجوده و برای اینکه اگر روزی برادرم رئیس مجلسی چیزی شد آیندگان تهدید به افشاگری نکنن، خودم الان فیلمشو میذارم! اونی که با لباس بنفش جلو نشسته و کاملا تابلوئه هیچ درکی از اینکه این الان کیه نداره منم!

خلاصه که حکایت های بنده و Boston College همچنان ادامه دارد....

در ادامه میخوام یه روضه کوتاه هم راجع به یکی از روندهای کلی کسب و کار بخونم (الان تصویر یک دانشجوی بی اطلاع از دنیای ورزش رو بذارید کنار و تصویر یک دانشجوی با اطلاع از دنیای کسب و کار رو در ذهن بیارید! یا مثلا یه Futurist، ولی از شوخی گذشته چیز جالبیه بخونید مشتری میشید!)

خدمت شما که عرض کنم، همه ما مقادیری از منابع و امکانات رو در اختیار داریم. مثلا هر خانواده یک خونه و یک یا چند ماشین و گاهی یک ویلا و مثلا چند تا کامپیوتر و چیزهایی از این دست. نکته اینه که اگر دقت کنیم، بخش بزرگی از عمر مفید این منابع به بیکاری میگذره و به عبارتی، تنها زمانهای محدودی رو از اونها استفاده می کنیم.

مثلا اگر ویلایی در شمال داریم، هنر کنیم ماهی یک بار میریم و بقیه اوقات بیکاره، یا مثلا ماشینمون در ساعات زیادی از روز بیکاره و قس علی هذا. استفاده بهینه از این منابع، طبیعتا پدیده جدیدی نیست، مثلا چیزهایی مثل ماشین اجاره ای یا مثلا هتل ها همگی با این ایده ایجاد شدن که من در تمام عمرم ممکنه مثلا یک یا دو بار بخوام برم فلوریدا و سرجمع یک هفته بمونم و برای این یک هفته منطقی نیست که یه آپارتمان بخرم! (باور بفرمایید به جان چهارده تا بچه ی نداشته ام، مشکل پولش نیست اصلا، فقط همینه که منطقی نیست وگرنه میخردیم!) و اینگونه بوده که بیزنس هتلداری راه افتاده تا عملا منابع اقتصادی به اشتراک گذاشته بشه.

اما با همه گیر شدن اینترنت و دسترسی آسون و همیشگی بهش (مثلا از طریق گوشی موبایل که همیشه همراهمونه) چند سالیه که موج جدیدی از کسب و کارهای خیلی موفق راه افتادن که وجه مشترکشون اگر کمی دقت کنیم، همین استفاده بهینه از منابع در زمانهای بلااستفاده ست. به این پدیده اقتصاد اشتراکی یا Sharing economy یا Collaborative economy گفته میشه و گویا مطالعات جالبی وجود داره و ایده های جذابی هم داده شده. یک منبع نسبتا خوب در اینجا قابل دسترسه که تحلیل خیلی کامل و جالبی ارائه کرده و ارزش خوندن داره. یه یادداشت جالب از Thomas Friedman معروف هم در نیویورک تایمز راجع به این جریان اینجاست اگر علاقمندید.

این روند باعث شده تعداد زیادی شرکت های جدید ایجاد بشن و بعضا موفقیت های عجیب و غریبی هم کسب کنن در حالی که ظاهرا ایده پشتشون خیلی ساده و شهودی هست. دلیل اینکه اینو می گم اینه که یکی از کابوس های من که همیشه رو اعصابمه اینه که داخل ایران هنوز تصور غالب از نوآوری و کارآفرینی و چیزهای این تیپی اینه که حتما باید یه شرکت نانوتکنولوژی الیاف با قطر یک میکرون رو تولید کنه یا مثلا در زیرزمین خونه انرژی هسته ای تولید کنیم تا منجر به رشد اقتصادی بشه و خودمون هم پولدار بشیم. تصورمون هم از آدمهای خوش فکر، مربوط به عصر نیوتون و ابن سینا و اینهاست که یک نفر ماهها و سالها دود چراغ میخوره و در یک لحظه فریاد اورکا! اورکا! سر میده و کشفی می کنه که دنیا رو متحول می کنه. نخیر قربان! نوآوری اصلا لزومی نداره پیچیده باشه و برای پولدار شدن از راه مفید و با هدف تولید ارزش افزوده هم لازم نیست انیشتین باشی! 

نمونه های زیادی از این شرکت ها در امریکا هستن. مثلا یکی از معروفترین ها شرکت Airbnb هست که یه ایده ساده رو تبدیل به یه بیزنس چند میلیاردی کرده. اخیرا این شرکت تونست از تعدادی Venture Capitalist (ترجمه اش میشه یه چیزی تو مایه های: سرمایه گذار خطرپذیر) حدود 500 میلیون دلار دیگه پول جذب کنه و ارزش شرکت الان 10 میلیارد دلار هست و در بالای این لیست کلوپ میلیارد دلاریهای Wall Street Journal قرار داره. ایده شرکت هم صرفا اینه که به ملت کمک می کنه اگر دارن جایی مسافرت میرن، بتونن یک فرد مورد اعتماد رو پیدا کنن که خونه یا اتاقش رو به نرخی پایین تر از نرخ هتل اجاره بده. 

یکی دیگه از این بیزنس ها Lyft هست که با یه نرم افزار ساده به ملت کمک می کنه اگر نیاز به تاکسی دارن، یه فردی که در نزدیکیشون زندگی میکنه و حاضره برسوندشون رو پیدا کنه. مشابه این شرکت، شرکت هایی مثل Sidecar و Uber هستن که تقریبا همین کار رو میکنن و توضیحاتشون رو می تونید به سادگی در گوگل پیدا کنید. بعضی از این ایده ها در ایران هم کپی برداری شده، مثلا اخیرا یه وبسایتی از بچه های دانشگاه شریف دیدم که همین ایده رو انجام داده. (متاسفانه لینکش رو نمیتونم پیدا کنم) یه نمونه دیگرش هم که در کشورمون انجام شده و کاملا هم جواب داده برادران خوش تیپ سریال پایتخت 3 هست که شاسی بلند رو تایم شیرینگ می کردن! خاطر شریفتون که هست انشاالله....

ایده هایی مثل Cloud Computing و Cloud Storage هم در واقع همین روند استفاده بهینه از منابع بلااستفاده اقتصاد رو دنبال می کنن. مثلا من یه هارددیسک روی کامپیوترم دارم که بخش زیادیش ممکنه همیشه خالی و بدون استفاده باشه. حالا اگر تعداد افراد زیادی توافق کنن که مشترکا از یه هارد دیسک بزرگ استفاده کنن (اسمش رو بذارید Dropbox!) کلی از هارددیسک های بلااستفاده حذف میشن. در مورد Cloud Computing هم ایده اینه که اکثر ما یه CPU روی کامپیوترمون داریم که بیشتر اوقات فقط از 10% ظرفیتش استفاده می کنه (درست مثل مغز خیلی از ماها!) حالا اگر همه ما توافق کنیم که یه CPU بزرگ رو مشترکا استفاده کنیم، منابع اقتصادی زیادی که قبلا بیکار بودن آزاد میشن. شرکت هایی مثل Amazon و Microsoft الان سرمایه گذاری زیادی تو این زمینه می کنن و به عنوان جدیدترین و بزرگترین روند حوزه کامپیوتر ازش یاد می کنن. مثلا شرکت Amazon که بزرگترین شرکت این حوزه ست، پارسال 3 میلیارد دلار از این بیزنس پول درآورده که نسبت به سال قبل 85% رشد داشته و بخش بزرگیش مربوط به شرکت های کوچک و متوسط هست که توانایی هزینه زیاد خرید تجهیزات کامپیوتری رو ندارن.

باشد که منابع را به اشتراک گذاریم!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

1393

به نظر میرسه دوباره زمان آن رسیده که عبارت "کمی بیش از 28 سال دارم" در گوشه سمت راست وبلاگ رو به "کمی بیش از 29 سال دارم" تغییر بدم... من فروردینی هستم، دوستانی که دست به طالع بینی شون خوبه رو کنند ببینیم چه در چنته دارن: از اینکه فروردینی ها عاشق پیشه و آتشین هستند بگیر و بیا تا اینکه کسی در بین اطرافیانت چشم دیدنت را ندارد و در آینده نزدیک قرار است اتفاق بزرگی در زندگیت رخ دهد و الخ...

سال نو هم که با یک ماه تأخیر مبارک! امیدوارم سال 93 سال خبرهای خوب برای همه ایرانیها خاصه خوانندگان این وبلاگ (!) باشه و مملکت هم قدمی به جلو بره، یا حداقل عقب نره!

این موقع سال که میشه مرتب یاد ایام قدیم می کنم. اواسط اسفند که میشد با پدرم بیل دست می گرفتیم و باغچه 10-12 متری خونمونو بیل می زدیم. من خیلی علاقه به بازیافت کردن داشتم (از همون عنفوان کودکی روشنفکر و دوستدار محیط زیست بودیم!) و یه چاله وسط باغچه حفر می کردم و همه برگ های درخت انار که تقریبا سطح باغچه رو در زمستون پوشونده بود توی چاله می ریختم و روشم خاک می ریختم که کود بشه به تن باغچه (بر وزن گوشت بشه به تن آدم!) تازه گاهی پا رو از این هم فراتر میذاشتم و در طی زمستان یه چاله کوچیک وسط باغچه حفر می کردم و هروقت زباله قابل بازیافت مثل پوست میوه یا تفاله هویج یا از این چیزها داشتیم میریختم توی چاله و روش هم کمی خاک و همینطور لایه لایه میومدم بالا تا چاله پر بشه.

بعد از شخم زدن یا به قول سبزواریا کالش دادن باغچه، چند تا آجر رو تا کمر توی خاک فرو می کردیم و مرزبندی می کردیم که سبزی بکاریم. معمولا جعفری و تره و شاهی و ریحون و تربچه. اونوقت پدرم با همون حوصله همیشگیش برام توضیح می داد که بهتره شاهی رو توی ناحیه ای که بغل دیوار حیاط میفتاد بکاریم که تحمل آفتاب سوزان اواخر بهار رو نداره. تازه تناوب زراعی هم داشتیم و مثلا اگر قسمتی رو سال قبل جعفری کاشته بودیم، امسال یه سبزی دیگه میکاشتیم. همه این اتفاقات در حدود 10 متر مربع میفتاد!

حول و حوش عید و تعطیلات بعد از اون که میشد کم کم سبزیها جوانه می زدن و از خاک میومدن بیرون. با پدرم روزی یکی دو بار می رفتیم و پدرم با حوصله ای عجیب و غریب، جوانه درختها و سبزیهایی که هنوز کامل سر از خاک بیرون نیورده بودن و فقط تَرَک ایجاد کرده بودن رو نگاه می کردیم. پدرم که چشمان تیزبینی داشت با ظرافت سبزیهایی که هنوز کمرشون خم بود و به سختی میشد فهمید قراره از زیر خاک بیان بیرون رو به من نشون میداد. 

هنوز که هنوزه هر وقت به اون لحظه های آرامش بخش فکر می کنم از لذتی که می بردم به هیجان میام و دلم غش می کنه برای یک لحظه ش. برای ذهن حسابگر و بزرگسال این روزهام، درست جا نمیفته که چرا اون لحظه ها الان و در سن 29 سالگی انقدر برام ارزشمنده ولی فقط ازش انقدر می فهمم که یه لطف بزرگ در حق من بوده از طرف پدرم و یه وظیفه ای بر دوشم اگر روزی پدر بشم...

الان تابلوئه که چقدر دلم تنگ شده دیگه...

این روزا گاهی وقتا که دیگه خیلی فشار میاد، توی گوگل مثلا خیابان بیهق یا میدان دروازه عراق سبزوار یا مثلا بزرگراه چمران و میدون پونک و غیره رو search  می کنم و چند تا عکس نگاه می کنم! اوایل که رفته بودم هلند و از اینم نازک نارنجی تر بودم، روزا که می رفتم کتابخونه، برای کاهش دلتنگی، موقع درس خوندن با هدفون رادیو پیام گوش می کردم. بعد نوبت گزارش ترافیکش که می رسید هی تو ذهنم تصور می کردم و کلی ذوق می کردم وقتی که مثلا می گفت: "بزرگراه شیخ فضل الله نوری، مسیر شرق به غرب، حدفاصل پل یادگار تا بزرگراه جناح ترافیک نیمه سنگین"

کلا بذارید آب پاکی رو روی دستتون بریزم: تقریبا ایرانی رو سراغ ندارم که خارج از ایران باشه و با این گزاره موافق نباشه: "همه سال رو ایران نبودن یه طرف، هفته آخر اسفند و دو هفته اول فروردین رو ایران نبودن یه طرف دیگه..." آی ایهالناسی که ایرانید! هی غر نزنید که بابا این اوضاع و احوال مملکت و این گرونی و پسته 60 هزارتومنی مگه مجال لذت بردن از زندگی رو به ما میده. اگر رئیس جمهور مملکت بودم، با کمال احترام پس گردن همه ایرونیا رو یکی یکی می گرفتم و میبردمشون یک سال عید دور از وطن نگهشون میداشتم تا بدونن که اگر دلت تنگ باشه و دور از خانواده و دوستانت باشی، پسته کیلویی دو هزار تومن هم دوای دردت نیست، به قول شاعر که میگه:

پیش چشم آدم آواره گلها بوی کاگل می دهد**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد

یکی نیست بگه خب تو که انقد نازک نارنجی و بچه ننه هستی، نونت کم بود، آبت کم بود، خارج رفتنت چی بود؟! اینجاست که بحثو عوض می کنم و میرم سراغ یه موضوع کاملا بیربط....

عرض شود که... سال اولی که رفته بودم هلند، ترم دوم علاوه بر درس های دانشگاهم، تونستم دانشگاه رو متقاعد کنم که یه دوره کارآموزی برم. اون موقع، در دوره فوق لیسانسی که من می خوندم دوره کارآموزی تعریف نشده بود و من هم به عنوان دانشجوی خارجی اجازه کار خارج از دانشگاه نداشتم. خلاصه پس از کلی رایزنی و لطف و همکاری یکی از مشاوران تحصیلی دانشگاه که بهشون Student Advisor می گفتند، تونستم قانون رو تغییر بدم! و در این دوره هم کارآموزی اختیاری رو بگنجونم. بنده خدا خبر نداشت که اگر الف رو بگه تا ی می برمش و قراره یه کارآموزی دیگه و یه ترم در نیویورک و گرفتن کلی از درس هایی که علاقه داشتم ولی در سیلابس دانشگاه نبود و انجام تز برای یک شرکت خارج از دانشگاه رو هم توی پاچه ش کنم!

به هر روی، کارآموزی رو در یک شرکت کوچک 7-8 نفره به نام SeaQuation در همون شهر کوچک ماستریخت شروع کردم. شرکت یک شرکت نوپا یا Start-up بود که کارش مشاوره IT-Finance به بانکها و موسسات بزرگ مالی بود. مدیر عامل شرکت هم یه مرد حدودا 50 ساله به نام John Spangenberg بود که جد و آبائش چینی بودن ولی خودش به قول فرنگیا convert کرده بود (!) و کامل سیستمش هلندی بود. دکترای اقتصادش رو همون دانشگاه Maastricht خونده بود و یک دوره EMBA هم از دانشگاه هاروارد داشت. قبلا رئیس بخش Global Technology بانک ING هلند بود که از بزرگترین بانک های هلنده1. به دلایلی که هنوز از درکش عاجزم (!)‌ این بنده خدا از کار ما خوشش اومده بود و توی بعضی conference call ها و meeting های نسبتا مهم شرکتش هم منو راه میداد. گاهی هم باهم می نشستیم و گپ میزدیم. اون زمان خیلی عشق هاروارد بودم و خواب و خیالم این بود که دکترا رو برم اونجا (البته الان این آرزوی ما از نظر جغرافیایی با دو سه کیلومتر تلورانس مستجاب شده!) یه بار ازش پرسیدم شما که هاروارد بودی، اینکه اینهمه هاروارد هاروارد میکنن مگه چه فرقی با بقیه جاها داره؟ اونجا چی درس می دن مگه؟!

جوابش این بود: مواد درسی اونجا زیاد چیز عجیب و غریبی نیست، چیزی که خیلی ارزشمنده اینه که مدتی بین گروهی از بهترین و باهوش ترین های دنیا باشی.

 این حرفش، با اینکه بعدها خودم هم به تجربه آموختم، ولی یادگاری شد از این آقا. وقتی هم که برای خوندن دکترا امریکا رو با همه دردسرهاش انتخاب کردم بخشیش همین بود که بلکه تنم به تن چهار تا آدم حسابی بخوره! اتفاقا یکی از دلایلی که خیلی از باهوش ترین ها و موفق ترین ها هیچ وقت نمی تونن امریکا رو ترک کنن، همین بودن در کنار موفق ترین هاست (و دقیقا به همین دلیله که بر امثال من شرعا و عرفا و اخلاقا واجبه که به محض دریافت مدرکمون خاک آمریکا رو ترک کنیم!)

کم و بیش هم خدا کمک کرده و تا بحال توی مسیر زندگیم، در حد خودم (و شاید بیشتر) آدمهای موفق زیادی رو دیدم و حتی شده چند ثانیه و دقیقه باهاشون حشر و نشر داشتم. 

دیدن همچین آدمهایی به مرور زمان بهم کمک کرده که یه سری ویژگیهایی که در بینشون شایع هست رو شناسایی کنم و البته برام خیلی آموزنده بوده و فکر می کنم یادآوریشون به خودم و بیانشون برای شما خالی از لطف نیست. اما قبلش تعریفم از آدم موفق رو بگم تا بدونیم راجع به چه موجودی صحبت می کنیم. آدم موفق رو من دو جور تعریف می کنم: یه تعریف غیردقیق و حسی و یه تعریف اقتصادی (اولی رو بیشتر دوست دارم!) تعریف حسی از یک آدم موفق اینه: آدمی که در حوزه کاری خودش جزو 1% بهترین هاست و حذف این آدم از چرخ روزگار حداقل در محیط اطرافش (شامل محیط کار و خانواده) تأثیر منفی قابل توجهی بر جای میذاره که جبرانش بس دشواره. نمونه های خیلی معروفش امثال Steve Jobs یا مثلا نوبلیست های اقتصاده، ولی لزوما منظورم فقط افرادی با این سطح از تأثیر در محیط نیست، شاید یک businessman ایرانی موفق یا یه استاد دانشگاه کار درست در ایران هم شامل این تعریف بشه.

تعریف اقتصادی هم اینه: فردی که میزان دستمزد دریافتیش در ازای ارائه خدماتش به جامعه (با فرض یک اقتصاد سالم که قیمت خدمات توسط بازار تعیین می شه) بسیار بالاتر از هزینه فرصتش هست. در تعریف اقتصادی به تفاوت بین این پرداخت و هزینه فرصت، رانت اقتصادی یا economic rent گفته میشه و برخلاف تصور عامه از کلمه رانت، بار معنایی بدی نداره. مثلا یک استاد بسیار درجه یک فاینانس رو درنظر بگیرید: Robert Shiller. این عزیز دل برادر اگر قرار باشه در کاری غیر از حوزه فاینانس کار کنه، به احتمال زیاد باید مثلا مسافرکشی کنه یا در رستوران کار کنه. بنابراین هزینه فرصت بسیار پایینی داره اما مبلغ دریافتی حقوقش چند ده برابر این هست. همچین آدمی داره رانت اقتصادی دریافت می کنه. در مقابل، فردی که گارسون رستوران هست، هزینه فرصتش احتمالا این است که اگر نتونه در رستوران کار کنه، بره و مثلا در یک فروشگاه لباس کار کنه که تقریبا همون دستمزد رو بهش میده. برای همچین آدمی میزان رانت اقتصادی دریافتی تقریبا صفر است. به عبارت دیگه، با این تعریف، افرادی موفق هستند که بتونن به دلیل تخصص ویژه ای که دارن و ارزش افزوده بالایی که تولید می کنن (باز تأکید می کنم: نه به دلیل روابط سیاسی و خویشاوندی بلکه به دلیل بلد بودن یک کار مفید برای جامعه) میزان دستمزد دریافتیشون فاصله فاحشی با هزینه فرصتشون داشته باشه. دقت بفرمایید که با این تعریف، دانشجوی دکترای فاینانس یک فرد کاملا غیرموفق هست چون میزان پرداختی بهش حتی از هزینه فرصتش که همانا کار در رستوران هست هم پایینتره!

با این همه صغرا کبرا چیدن، برخی ویژگی های این افراد موفق که پراکنده به ذهنم میرسه اینهاست. البته قطعا جمع همه این ویژگی ها نزدیک به محاله ولی به تجربه دریافتم که مشاهده این ویژگیها در بین این افراد، بسیار محتملتر از بقیه ست:

  1-نگاهشون به مسائل در عین سادگی، خیلی سرراست و شهودی (intuitive) هست. به زبان ساده، قادرن یه مسئله پیچیده رو خیلی شهودی بهش نگاه کنن و تحلیل کنن. به عبارتی، برعکس افراد عادی که به مسائل ساده، نگاه پیچیده و غیرشهودی دارن، این افراد به مسائل پیچیده نگاهی ساده اما نه ساده انگارانه (به قول فرنگیها Simple but not simplistic) دارن.

2- به محیط اطرافشون حساس و دقیق هستن و حتی از حال و احوال دربان ساختمون شرکت یا منشیشون هم جویا می شن. آدمهایی عاطفی اما نه احساسی هستند.

3- دلیلی نمی بینند که راجع به چیزی که در حوزه کاریشون نیست و اطلاع کافی ندارن اظهارنظر کنن.

4- ایمیلشون رو با دقت چک می کنن و تقریبا به همه ایمیل ها پاسخ هرچند کوتاه اما مودبانه می دن.

5- با اینکه با هزاران هزار آدم مختلف سر و کار دارن، حتی اگر مدتها قبل بهشون ایمیل زده باشی یا صحبت کرده باشی، به احتمال زیاد تو رو به یاد میارن.

5- خصت و تنگدستی علمی ندارن و سوالی بپرسی، به بهترین شکل راهنمایی می کنن.

6- به محیط زیست اهمیت می دن.

7- هیچ وقت فقط به خاطر پول کار نمی کنن. گویا مأموریتی مهمتر برای خودشون قائلند که همانا ایجاد حداکثر تغییر مثبت در محیط اطراف و حیطه تخصصشون هست. به عبارتی، اونها دنبال پول نمی دوند بلکه پول دنبال آنها می دود!

8- قادرن در 24 ساعت شبانه روز، بسیار بیش از امثال من کار مفید انجام بدن و در عین حال، علاوه بر اداره کردن یک کسب و کار میلیونی یا شونصد کتاب و مقاله، به ورزش و مسافرت و باغچه حیاط خونه و بردن بچه ها به پارک و کوتاه کردن چمن های دم در خونه و چمن های سر و صورتشون هم می رسن. برعکس، امثال من وقتی یه پروژه یا deadline داریم، زندگی تا اطلاع ثانوی تعطیل میشه و سر و صورتمون هم شبیه رابینسون کروزوئه!

9- آدمهای خوش قولی هستن؛ اگرچه به سختی میشه ازشون قول گرفت، ولی وقتی قول بدن که فلان درس رو در فلان دانشگاه تدریس کنن یا فلان جلسه رو شرکت کنن، حتما این کار رو می کنن. افراد درجه دو، دودر کردن و کلاس گذاشتن و بدقولی و اعلام سرشلوغی رو از ضروریات موفقیت کاری می دونن.

9- (این یکی خیلی به درد ایران میخوره!) از انرژی منفی که در محیط اطرافشون هست، متأثر نمیشن و به تجربه یاد گرفتن که در هر شرایطی، دنیا به وجود آنها نیاز خواهد داشت و لذا با خواندن یک خبر بد سیاسی، پنچر نمی شن. افراد عادی اما صبح که از خواب پا میشن، اول روزنامه رو باز می کنن و دنبال یه خبر منفی هستن که بهانه ای بشه برای کار نکردن و فحش و بد و بیراه به زمین و زمان و انرژی منفی ساطع کردن به اطرافیانشون در طول روز. این افراد، همیشه منتظرن آقای X رئیس جمهور بشه و مملکت رو آباد کنه تا اونها هم که کارمند شرکت Y هستن، کار رو دودر نکنن و ارباب رجوع رو دور دنیا نچرخونن و خیر سرشون یه لبخند به دنیا بزنن. چند روز قبل از انتخابات 92 هم احتمالا به خودشون قول دادن که انشاءالله گوش شیطون کر، وقتی رئیس جمهور منتخب ایران رو تبدیل به امریکا کرد، اونها هم یک مثقال به احساس مسئولیتشون اضافه کنن و چراغ قرمزو رد نکنن و تو صف نونوایی نزنن. اما افرادی که من اسمشون رو میذارم موفق، میزان تلاششون و خوش بینیشون به آینده در حد فاصل اردیبهشت 88 تا خرداد 92 تا حد خوبی بدون تغییر بوده.

10- اگر کاری رو به عهده می گیرن، معمولا با کیفیت عالی انجام میدن و تا حد امکان اجازه نمی دن سرشلوغی باعث کاهش کیفیت کارشون بشه. مهمتر از اون اینکه، بالا بودن کیفیت کارشون فقط با هدف دریافت پول بیشتر یا افزایش شهرتشون نیست، انگار از درون اینطور احساس می کنن که اگر کاری رو بد انجام بدن توهینیست به خودشون و ضربه ایست به عزت نفسی که دارند. به عبارتی، به کارفرما جواب پس نمیدن بلکه به عزت نفس و شخصیت حرفه ایشون جواب پس میدن.

همونطور که گفتم، افراد معدودی هستند که همه موارد این لیست رو داشته باشن ولی احتمال مشاهده این ویژگی ها در بین افرادی که من موفق می دونمشون، بالاتره.

یکی از دلایلی که سالهاست روی رفتار این آدمها حساسم، جمله ایه که در دوران لیسانس که عشق اقتصاد بودم و به عنوان مستمع آزاد سر کلاس اقتصاد ایران می رفتم از دکتر نیلی شنیدم: یادم نیست چه بحثی پیش اومد و مثلا حرف از انجام تمرین درسی یا همچین چیزی شد که یهو برگشت و یه نگاهی به کلاس کرد و با لحن دلسوزانه ای گفت: "ببینید، یه نصیحت می خوام بکنم، سعی کنید توی زندگیتون هیچ وقت آدم marginal نباشید!" نمیدونم چه ترجمه خوبی برای آدم marginal میشه پیدا کرد: مثلا آدم لب مرزی! آدمی که همیشه سعی می کنه کارش رو فقط در همون حد مینیمم انجام بده و بس! آدمی که هیچ تغییری در محیط اطرافش ایجاد نخواهد کرد! آدمی که دنبال یک زندگی بخور و نمیر و کجدار و مریز هست!

یک کلام، آدمی که بود و نبودش یکیست...

--------------------------------------------------------

1- به برکت این پست یهو یادش کردم و در linkedin پیداش کردم و کاشف به عمل اومد که گویا الان یه Start-up دیگه راه انداخته و در سانفرانسیسکو زندگی می کنه. پیغام دادم و با گرمی پاسخ داد. شاید روزی رفتم به دیدارش! 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Nudge

اوایلی که پا به سرزمین فرنگ گذاشته بودم، مثل همه اونایی که برای اولین بار زندگی در فرنگ رو تجربه می کنن، همه چیز برام جدید بود. این جدید بودن رو به قولی در تمام شئونات زندگی میشد حس کرد. بوی محیط، طعم خوراکی ها، صداهایی که به گوشت میرسید، و حتی گلاب به روتون نحوه قضای حاجت هم متفاوت بود! اگر در حال صرف غذا هستید، لطفا بشقاب رو بذارید زمین چون قصد دارم این مورد آخر رو بیشتر بشکافم (!) 

اولین چیزی که در دستشویی های مردانه توجهم رو جلب کرد، سیستم قضای حاجت سرپایی بود که عکسش در ادامه اومده:
  
 
 
 
اندکی که گذشت و رفت و آمد ما به دست به آبهای دانشگاه بیشتر و بیشتر شد، یه لکه سیاهرنگ توجهم رو جلب کرد که دقیق که نگاه می کردی، عکس یه مگس که در شکل هم بزرگ شده رو میدیدی!
 
این وسط یه پرانتز باز کنم که یکی از عادات (به نظرم بد) خیلی از ما ایرانیها اینه که خیلی از سوالات ریز و درشت ذهنی دور و برمون هست که به خودمون زحمت پیدا کردن جوابش رو نمیدیم و بدتر از اون، به محض اینکه اولین جواب رو از دوست یا فامیل یا مسافر یا راننده تاکسی میشنویم قبول می کنیم، بدون اینکه حتی یک بار خیلی ساده در گوگل جستجو کنیم. بعدا در یک پست جداگانه مفصلا به این موضوع خواهم پرداخت که اکثر قریب به اتفاق سوالات بشر هم اکنون در اینترنت جوابش موجوده و ما ایرانیا بیخبریم!
 
خلاصه که این خصلت باعث شد که هیچ وقت هم دنبال دلیل حضور این مگسان گرد دستشویی نباشم و به عنوان یکی از هزاران تفاوت فرنگ و وطن بپذیرمش.
 
دو سال در هلند درس خوندیم و بعد هم یک سال در کانادا و بعد هم فنلاند و بعد هم آمریکا، تا اینکه بر حسب تصادف فهمیدم که حکمت این مگس ها چیه: ماجرا از این قراره که اینجا هم درست مثل ایران آقایون به دلیل اینکه ذهنشون درگیر هزار جور بدبختی، از قسط ماشین لباس شویی تا اجاره خونه و شهریه دانشگاه آزاد (از نوع خارجی!) هست، کلا در حین انجام عملیات .... به دلیل عدم تمرکز  کافی دور و بر دستشویی رو هم مورد عنایت قرار میدن. بعد گویا یه بنده خدایی در کشور هلند تحقیق کرده دیده اگر به آقایون یه هدفی ولو یه عکس مگس رو نشون بدی، میزان خطا کاهش چشمگیری پیدا می کنه و بر اساس آمار رسمی، کف سرامیک دستشویی ها تا 85% کمتر متبرک میشه!
 
خلاصه که اگر گذرتون به هلند یا حتی فرودگاه آمستردام افتاد، این بار کمی بیشتر دقت کنید و این مگس ها رو خواهید دید. تا جایی که یادم میاد، حداقل در کشورهای دیگری که من دیدم، این انتقال تکنولوژی صورت نگرفته... ضمنا با این تعاریفی که کردم، اگر یه وقت مشتری شدید، این وبسایت از این مگسا میفروشه: 100 عدد فقط 50 دلار!
 
غرضم از این مثال کذایی، بررسی مقایسه ای نحوه انجام عملیات شماره 1 در کشورهای مختلف جهان نبود، بلکه منظورم توضیح یک رویکرد سیاستگذاری به زبان ساده ست: گاهی اوقات با یک تغییر ظاهرا ناچیز و بی اهمیت، میشود تغییرات بزرگی رو در رفتار افراد جامعه ایجاد کرد که بدون محدود کردن آزادی انتخاب و ورود به حریم شخصی افراد جامعه وضع همه رو بهبود میده.
 
مثالهای زیادی از این دست سیاست ها میشه زد که همگیشون مستلزم کمی ظرافت و فکر کردن و مخ گذاشتن هست، به جای تصویب بودجه های کلان و لودر و بولدوزر انداختن و بتون ریزی کردن.
 
یک مثال دیگرش مربوط به سیاست اهدای عضو هست که چندماه قبل به بهانه درگذشت عسل بدیعی و اهدای اعضاءش در دنیای اقتصاد راجع بهش نوشتم. واقعیت اینه که تصمیم مهمی مثل اهدای عضو رو میشه بدون اینکه به حق طبیعی فرد در انتخاب مشارکت یا عدم مشارکت خدشه ای وارد کنه بهبود زیادی داد. حداقل سه رویکرد رو در مورد این سیاست میشه شناسایی کرد: 1- فرد اصولا در معرض انتخاب برای اهدای عضو قرار نمی گیره و باید فعالانه تصمیم به پر کردن فرم مربوطه و مشارکت در اهدای عضو بگیره (مانند ایران، حداقل تا زمانی که من در جریان بودم)، 2- فرد به طور اتوماتیک و در زمان دریافت گواهینامه رانندگی در معرض این تصمیم قرار می گیره، اما گزینه پیش فرض در هنگام انتخاب، «عدم اهدای عضو» است (مانند آلمان) و 3- فرد در معرض این تصمیم قرار می گیره و گزینه پیش فرض، «اهدای عضو» است اما به راحتی می تونه گزینه «عدم اهدای عضو» رو در فرم مربوطه علامت بزنه (مانند اتریش).
 
این سه رویکرد، یک ویژگی مشترک دارن و اون اینکه هر فرد می تونه آزادانه و به راحتی بین اهدا یا عدم اهدای عضو انتخاب کنه و بنابراین آزادی فرد در تصمیم گیری، در هیچ یک از این رویکردها خدشه دار نمی شه. در نگاه اول، این سه رویکرد باید نتایج نسبتا مشابهی داشته باشند، چون تصمیم به اهدا یا عدم اهدای عضو انقدر مهم و حیاتی هست که ارزش چند لحظه وقت صرف کردن و مثلا تصمیم برای تغییر گزینه پیش فرض را داشته باشه. اما در عمل، این سه رویکرد، نتایج کاملا متفاوتی دارن: در ایران تعداد افراد راضی به اهدای عضو 0.17 درصد است (آمار سال 88)، در آلمان 12 درصد و در کشور همسایه آن یعنی اتریش، حدود 99 درصد.
 
یک مثال دیگرش که اتفاقا این روزها با داغ شدن بحث فاز دوم هدفمندی یارانه ها مصداق پیدا می کنه، بحث مصرف انرژی هست. اینجا هم باز میشه با سیاست های مختلفی، مسئله ای به نام مصرف بیش از حد انرژی رو حل کرد: راه اول که سالهای سال در مملکت ما اجرا میشد و ناشی از تفکر ایده آل گرایانه بود از این قرار بود که بنزین و سایر حامل های انرژی ارزون باشن، اما میشه با فرهنگ سازی و ساختن کارتن بابا برقی و التماس کردن به مردم در روزهای سرد زمستان برای کم کردن شیر گاز مشکل رو حل کرد. میزان کارایی این رویکرد رو در آسمان تهران میشه به خوبی دید...
 
رویکرد دوم، که اقتصاددان ها طرفدارش هستن و منم البته طرفدار پر و پا قرصش هستم، اینه که قیمت سوخت باید به قیمت های تعادلی بازار برسه و در اونصورت، تخصیص بهینه منابع توسط دست نامرئی بازار میزان مصرف رو به سطح مطلوب برای جامعه خواهد رسوند (البته به دلایلی مثل externality و غیره ممکنه لازم باشه قیمت با وضع مالیات حتی از قیمت تعادلی هم بالاتر باشه، ولی به هر حال، در این روش، مکانیزم حل مشکل، مکانیزم قیمت هست).
 
یه رویکرد سومی هم میشه به این موضوع داشت که البته تناقضی با رویکرد دوم نداره و میشه به عنوان مکمل اون استفاده کرد. 
 
با یه مثال، بهتر میشه قضیه رو توضیح داد: ایران که بودم، اوایل گاهی پشت پیکان و بعد هم پژوی 405 پدر گرامی مینشستم. اگرچه من راننده کاملا محتاطی هستم، ولی در عین حال، هیچ حسی از اینکه در شرایط مختلف، میزان مصرف بنزین ماشین چقدره و مثلا الان که دارم تخته گاز میرم چه فرقی با سرعت 50 کیلومتر بر ساعت داره نداشتم. اینجا که اومدم، یکی از اولین ویژگیهای ماشینای اینجا که توجهم رو جلب کرد اینه که معمولا به صورت لحظه ای یا به صورت میانگین، میزان مصرف ماشین رو بر حسب Mile Per Gallon یا MPG میدن که نشون میده با سطح مصرف بنزین فعلی ماشین، به ازای هر گالن بنزین چند مایل میتونی بری. وقتی پدال گاز رو تا ته فشار میدی، عقربه مصرف بنزین هم میچسبه به طاق و با نشون دادن اینکه مصرف بنزین مثلا دو برابر شد، میشه گفت شما رو تنبیه روانی میکنه و تا حد خوبی منجر به تغییر رفتار رانندگی آدم میشه (به خصوص اگر بنزین هر گالن 3.5 دلار باشه!)
 
انواع و اقسام ظرافت ها در خودروهای امروزی به کار بسته میشه که عادات رانندگی مردم اصلاح بشه. یه مثال خوبش خودروی هیبریدی Prius شرکت تویوتاست که یه جورایی اینجا سمبل افرادیه که به محیط زیست خیلی اهمیت میدن  (و البته یا به جیب مبارک! که در هر دو صورت به نظرم ارزشمنده). توی صفحه نمایش این ماشین، یه عقربه کاملا بزرگ و واضح هست که مصرف بنزین یا همون MPG رو به صورت لحظه ای نشون میده:
 

 
به علاوه، راننده می تونه نمودارها و اطلاعات مختلفی از تاریخچه مصرف بنزینش در زمانهای مختلف ببینه. همه اینا باعث میشه که خیلی از افراد از نظر روانشناسی به یه رقابت برای بهبود رکورد مصرف بنزینشون بیفتن و به این موضوع وسواس پیدا کنن یا به اصطلاح  obssess بشن. یه مقاله جالب راجع به این موضوع در اینجاست که بد نیست بخونید.
 
حالا نصب کردن یه LCD مثل این روی پراید پیشکش سایپا، ولی منظور اینه که حتی یه عقربه ساده که مصرف لحظه ای بنزین رو نشون میده  در کاهش مصرف و اصلاح عادات رانندگی مردم میتونه گاهی اوقات خیلی کم هزینه تر و حتی موثرتر از افزایش قیمت باشه و حداقل به عنوان بخشی از سیاست های اصلاح الگوی مصرف در کنار افزایش قیمت اجرا بشه.
 
همین ایده در مورد مصرف برق و غیره هم اجرا شده. مثلا در یه مطالعه ای که در سال 2007 در کالیفرنیا انجام شده، یه لامپ در تعدادی از خونه ها نصب شده که زمانی که مصرف برق در خونه بالا میره به رنگ قرمز درخشنده درمیاد و وقتی مصرف برق کمه به تدریج از قرمز به رنگ سبز متمایل میشه و به عبارتی، شدت مصرف انرژی رو در هر لحظه از طریق میزان قرمز یا سبز بودن به ساکنین خونه نشون میده. این مطالعه نشون داده که مصرف برق در خونه هایی که این دستگاه درش نصب شده، تا 40 درصد کاهش پیدا کرده.
 
اگر هنوز هم فکر می کنید این حرفها تخیلیه، به استحضار می رسونم که شرکتی به نام Ambient Devices که توسط چند تا محقق دانشگاه MIT تأسیس شده، دقیقا همین محصول رو تولید می کنه و در بازار میفروشه (خداوکیلی این بوستون و دانشگاه هاش رو از امریکا بگیرن، نصف این مملکت میخوابه!)
 
مخلص کلام اینکه گاهی میشه با کمی ظرافت در سیاستگذاری بهبود چشمگیری در رفاه و بهره وری جامعه ایجاد کرد. این رو هم در آخر بگم که این رویکرد سیاستگذاری اختراع بنده نیست (خوانندگان: جدی میگی؟! ما واقعا باور کردیم خودت تنهایی همه این اکتشافات رو انجام دادی!) این رویکرد که تحت عنوان Libertarian Paternalism  هست، توسط Richard Thaler از اساتید اقتصاد رفتاری دانشگاه شیکاگو و Cass Sunstein استاد حقوق هاروارد و از دستیاران اوباما در کتابی به نام Nudge به تفصیل بیان شده.
 
  
نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Philly2

با این تنبلی که دارم، ترسم که نگارش خاطرات تعطیلات کریسمس امسال رو به تعطیلات کریسمس سال بعد موکول کنم! فلذا تصمیم گرفتم که الساعه پا روی نفس اماره بذارم و ندای تسویف شیطان رجیم رو لبیک نگم!

در پست قبل از پست قبل (یعنی دو تا پست عقبتر!) تا اینجا عرض کردم که شب سال نو رو توفیق نداشتیم در Times Square باشیم، اما فردا صبح اول وقت برای تجدید بیعت با آرمانهای بلند نظام سرمایه داری (!) به وال استریت رفتیم. جزو معدود روزهایی هست که نیویورک خلوته و لازم نیست پول پارکینگ بدی! به وال استریت و جوار ساختمان بورس نیویورک یا همون NYSE که رسیدیم، آقا مهدی رو به من کرد و گفت: همش رو هم چَن؟

 من: هان؟؟!!

مهدی: کل بورسو خریدارم!‌ همش روهم چن؟!

من: والا امروز تعطیله مظنه ندارم ولی قیمت قبل از سال نو بوده 16.6 تریلیون دلار، ولی چون دشت آخره و از تیپت خوشم اومده، واسه شما میشه 20 دلار!

و اینگونه بود که معامله ای که در عکس زیر می بینید سر گرفت...

 

فردای اون روز به سمت فیلادلفیا در ایالت پنسیلوانیا راه افتادیم که حدود 2 ساعت (به سمت جنوب) با نیویورک فاصله داره. به فیلادلفیا که رسیدیم ساعت 3 عصر بود و حسابی گرسنه! یه رستوران هندی حلال پیدا کردیم که ناهار بوفه داشت. کلا بوفه رستورانهای هندی یکی از گزینه های خوب برای ناهاره البته مشروط براینکه با تندیش مشکلی نداشته باشید! البته اخیرا بنده و عیال بعد از امتحان کردن تعداد زیادی رستوران هندی و برگزاری جلسات متعدد طوفان مغزی یا brainstorming به این نتیجه رسیدیم که عزیزان شبه قاره، با توجه به بوفه بودن ناهار اکثر رستورانهاشون و برای اینکه امثال جماعت ایرانی ورشکستشون نکنن، میزان فلفل غذا رو دو سه برابر منوی شام (که باید غذای خودت رو سفارش بدی) می کنن! به هر روی، بعد از ناهار به سمت هتل رهسپار شدیم و در پس ذهنمون هم نگرانی از طوفان برفی که قرار بود اون روز شمال شرق امریکا رو درنورده. اینجا رسانه ها بر خلاف کشور ما در این زمینه ها سنگ تموم میذارن و از یک هفته قبل تو بوق می کنن که قراره طوفان بیاد و 5 دقیقه یک بار breaking news میدن و آخر کار میبینی مثلا 10 سانتیمتر برف اومده! البت ذکر این نکته ضروریست که هرقدر هم که رسانه های اینجا سنگ تموم بذارن، به لحاظ پوشش خبری آب و هوا و بلایای طبیعی امریکا به گرد صدای و سیمای ما نمیرسن و به همین خاطره که معمولا ما خبرهایی از این دست رو اول از خبرگزاری سبزوارنیوز (منظور منزل عیال!) می گیریم و بعد از CNN و امثالهم.

خلاصه بخت با ما یار بود و دقیقا زمانی که رسیدیم دم هتل، برف عجیب و غریبی شروع به باریدن کرد. با توجه به قیمت های نجومی هتلهای مرکز شهر (در زمان برگزاری کنفرانسی با ابعادی که بعدا خواهم گفت) که به اون هزینه های روزی 30 دلار برای پارکینگ ماشین و 10-20 دلار هزینه اینترنت و غیره رو هم باید اضافه کرد، هتل رو کمی دورتر گرفته بودم. صبح که برای رفتن به محل کنفرانس سراغ ماشین رفتم با تلی از برف مواجه شدم و نیم ساعتی رو با فلاکت هرچه تمام تر با برف روب فسقلیم مشغول برف روبی بودم. وسط های کار یه مرد میانسال امریکایی، از اینایی که قیافش فریاد میزد یه family man و یه gentleman تمام عیاره که آخر هفته شو صرف کوتاه کردن چمنای جلوی حیاط و شستن ماشین و پارک بردن بچه هاش می کنه، ماشین خودش رو زودتر تمیز کرده بود و با دیدن وضعیت فلاکت بار من اومد و چند دقیقه ای کمک کرد ماشین رو از زیر آوار دربیارم! البته روم نشد بگم ما در ایران مفهومی داریم به نام left Ali alley (!) که اگر من جای تو بودم و تو جای من، احتمالا ازش استفاده می کردم و دودرت می کردم. خلاصه که دمش گرم انصافا.

با ترس و لرز در جاده یخ بندان راه افتادیم به سمت محل کنفرانس. اولین نکته ای که در فیلادلفیا توی ذوق زد همین تمیز نکردن خیابونها تا چند روز بعد بود. حتی خیابونهای کاملا اصلی شهر هم تا یکی دو روز یخ زده و پر از برف بودن. دست آخر هم شهردار محترم چند تا دستگاه برف روب بسته بود به ماشینای آشغالی (از همونایی که توی ایران دیریریریریریریییییییی ریریریییییییییی دیریریریییییی.... می خونن!) که مثلا خیابونا رو باهاش تمیز کنه! برخلاف بوستون که معمولا نصف شب هم برف شروع به باریدن کنه فورا سر و صدای ماشینای برف روب توی خیابونا میاد و خیلی عجیبه اگر خیابونهای اصلی رو بلافاصله تمیز نکنن.

همین جا برخودم لازم میدونم یک تِشکر ویژه هم داشته باشم از جناب مستطاب خوش رکاب که بزنم به تخته در سرما و گرما صاحبشو زمین نذاشته و توی فیلادلفیا هم علیرغم برف و لغزندگی از این امتحان دشوار هم سربلند بیرون اومد! منم من باب "من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق" قول دادم عکسشو بذارم توی وبلاگ که معروف بشه. تازه بهش قول دادم اگه تا تابستون ازم حرف شنوی داشته باشه یه بار ببرمش پمپ بنزین براش بنزین سوپر (در حکم جوجولات برای آدمها!) بخرم. بچه یه کم خجالتی و مأخوذ به حیاست، البته 6-7 ماهش بیشتر نیست و تو این سن هم خجالتی بودن طبیعیه ...

 

 کنفرانس در مرکز همایشهای (convention center) شهر فیلادلفیا و چند هتل بزرگ مرکز شهر برگزار میشد. این مرکز همایشها بدون اغراق عظیم الجثه ترین عمارتی بود که به عمرم دیدم. مساحت این مرکز یک میلیون فوت مربع (نزدیک به 100 هزار متر مربع) هست که حدود 80 تا سالن و اتاق بزرگ برای برگزاری سمینارها و ارائه مقالات داشت. واقعا پیاده گز کردن از یک طرف تا طرف دیگه ش پروژه ای بود. اینم یه عکس ژیگول از ورودی ساختمون (سمت چپ) و ساختمان شهرداری (سمت راست با ساعت)

 خود کنفرانس هم ابعاد عجیب و غریبی داشت و نه تنها انجمن مدیریت مالی امریکا (ََّAFA) بلکه انجمن اقتصاد امریکا (AEA) که طبیعتا خیلی بزرگتره هم همزمان برگزار میشد و کلا ابعاد قضیه انقدر بزرگ بود که کل هتلهای شهر و تاکسی های شهر به مدت سه روز نونشون در روغن باشه. برف هم که مزید بر علت شده بود و ملت برای گرفتن تاکسی به خنسی شدید خورده بودند. جالبه که چند روز بعد از David Laband رئیس business school دانشگاه Georgia Techمقاله ای در وال استریت ژورنال دیدم با این مضمون که در اوج برف و سرما یک درس بسیار مهم از اقتصاد بازار یاد گرفتم! حالا این درس مهمی که این استاد معظم رو انقدر متنبه کرده بود که همچون ابوسعید ابوالخیر دم فرودگاه نعره ای زده بود و مریدان همی گرد وی، چی بود؟! اینکه ایشون گویا همون شب طوفان دم فرودگاه توی صف منتظر تاکسی بوده و از تاکسی خبری نبوده بعد یه بابایی میاد با ماشین شخصی نفری 10-20 دلار میگیره و میرسوندشون هتل! بعد چه جمله ها که در مدح اقتصاد آزاد و در مذمت انحصارگری تاکسی رانان ننبشته بودی! قلقلکم اومد که ایمیلی خدمتش بزنم که ای عزیز برادر! چه نشسته ای که در کشور ما حضرت سرمایه داری در تمام خیابون های شهر جولان میده و رقابت در بازار مسافرکشی از رقابت اپل و سامسونگ در بازار Smartphone شدیدتره!

 کنفرانس هم در نوع خودش تجربه بی نظیری بود. کلا از زندگی ناامید میشدی وقتی می دیدی با چه جماعت خفنی قراره رقابت کنی برای مقاله دادن. توی یکی از ارائه ها که مربوط به اقتصاد بود، همینطور که نشسته بودم کمی به دور و بر دقت کردم و دیدم توی اتاقی نشستم که دو تا برنده جایزه نوبل اقتصاد (Lars Hansen در سال 2013 و Tom Sargent سال 2011) هم نشسته بودن و مشغول گوش دادن به سمینار بودن!

سه روز مقاله پشت مقاله، دیگه کلا لبریز از علم و دانش شده بودیم! تعدادی هم panel discussion بود که دوتاش برام جالب بود. موضوع یکیش این بود که اقتصاددانان حوزه اقتصاد کلان چه چیزهایی رو باید از حوزه فایننس یاد بگیرن (What Should Macroeconomists learn from finance) که سه سخنران خیلی خوب داشت. (اگر اقتصادی هستید الان احتمالا دارید میگید: هه هه هه! شما فایننسیها بشینید تا بیایم یاد بگیریم! اگر هم فایننسی باشید که به به و چه چه می کنید که این اقتصاد کلان خونده ها با اون مدلهای عقب افتاده شون بیان ببینن تو فایننس چه کردیم!). کلا بحث حول و حوش این بود که مدلهای اقتصاد کلان به خصوص تا قبل از بحران 2008 به بازارهای مالی عمدتا بی اعتنا بودن و تصور رایج تا حدی این بوده که بازارهای مالی به قول خودشون یه sideshow هستن و تأثیر خاصی در اقتصاد واقعی ندارن و در مدلها وارد نمی شدن.

یکی از سخنرانها Atif Mian از پرینستون بود که کارهای خواندنی با Amir Sufi در مورد بحران مالی اخیر داره. یکی از نکات جالبی که در ارائه ش صحبت می کرد (قابل توجه برخی از عزیزانی که در ایران هی دم از اقتصاد اسلامی می زنن و غیر از توضیح واضحات راجع به ساختار صکوک و اوراق مشارکت و تفاوتشون با اوراق قرضه و ممنوعیت ربا حرف دیگری از آنها ندیده ایم) این بود که یکی از مهمترین ریشه های بحران اخیر همین موضوع ثابت بودن تعهدات پرداخت سود در اوراق قرضه هست که به زبان خودمون در ایران میشه ربا. توضیح اینکه مقالاتی هست مانند این مقاله معروف از Gale و Helwig که نشون میده زمانی که عدم تقارن اطلاعاتی بین سرمایه پذیر و سرمایه گذار وجود داره و مشخص کردن میزان سود و زیان سرمایه پذیر (state verification) برای سرمایه گذار پرهزینه هست قرارداد بهینه تأمین مالی، قرارداد با تعهد پرداخت سود ثابت (مثلا اوراق قرضه و وام ربوی) هست. نکته ای که Atif Mian در سخنرانیش اشاره می کرد این بود که درسته که این قرارداد در سطح خرد (یعنی از نظر سرمایه پذیر و سرمایه گذار) ممکنه بهینه باشه، اما ممکنه از نظر کلان بهینه نباشه (به اصطلاح socially optimal نباشه) چون باعث ایجاد ناپایداری در نظام مالی میشه، مشابه چیزی که در بحران مالی 2008 اتفاق افتاد. به هر حال غرض اینکه با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمیشه و اگر در داخل کشور حرف از اقتصاد اسلامی می زنیم و هر روز دم از فروپاشی نظام سرمایه داری می زنیم و میخوایم طرحی نو دراندازیم، صرفا مقاله نوشتن راجع به آمار و ارقام انتشار صکوک در مالزی و غیره کفاف نمیده و باید یه کم بیشتر مخ گذاشت و فکر کرد و زحمت کشید. این توضیح رو بدم البته: من تسلط کامل به مقالات اقتصاد اسلامی ندارم و ممکنه بعضی کارهای خوب هم شده باشه که اگر سراغ دارید مزید امتنان خواهد بود که برام بفرستید.

یک سخنرانی دیگر هم که شرکت کردم و بسیار جذاب بود، David Laibson استاد اقتصاد هاروارد بود که راجع به اقتصاد رفتاری صحبت می کرد و کارهای زیادی در زمینه پس اندازهای بازنشستگی و حل مشکل پس انداز کم برای بازنشستگی در جامعه امریکا کرده. بحثش این بود که اگر ما پذیرفتیم که یک سری خطاهای رفتاری در بین سرمایه گذاران وجود داره، چه جور نهادهای مالی و ابزارهای مالی باید طراحی کنیم که این خطاها منجر به آسیب زدن به سرمایه گذاران و زیانشون نشه. یکی از ویژگی های حسابهای بازنشستگی در امریکا اینه که پولی که در این حساب بریزی، معاف از مالیات سود سرمایه (capital gain) هست و به همین دلیل، فرد تا قبل از بازنشستگی اگر از این حساب پولی برداشت کنه مشمول جریمه زیادی میشه. حالا ایشون بحثش این بود که به دلیل عامل مهمی به نام ضعف در کنترل خویشتن (self-control) که یک پدیده ثابت شده در اقتصاد و مالی رفتاری هست، میشه نشون داد که این ساختار جریمه بهینه نیست، و دلیلش رو با یکی از آزمایش هایی که به همراه همکارانش انجام داده بود توضیح می داد: به یک گروه از شرکت کنندگان 500 دلار داده میشه و اونها می تونن این پول رو الان بگیرن یا مثلا یک سال صبر کنن و با یه بهره خیلی بالا پول رو دریافت کنن. اما اگر گزینه دوم رو بپذیرن و قرار بشه یک سال صبر کنن، اگر وسط کار نظرشون عوض شه باید بخش زیادی از پول رو به عنوان جریمه بدن. 

یه یک گروه دیگه، این 500 دلار پیشنهاد شده و مثل حالت قبل می تونن پول رو در یک حساب پس انداز قرار بدن که بعد از یک سال سود خوبی میده. اما تا قبل از یک سال، هیچ امکانی برای دسترسی به پول نیست.

تئوری های اقتصاد میگن افراد باید ترجیح بدن دز گروه یک باشن، چون امکان برداشتن پول قبل از یک سال (حتی با پرداخت جریمه) امکانی رو در اختیارشون میذاره که گزینه دوم نداره. به عبارت دیگه، گزینه اول هرآنچه که گزینه دوم داره رو در خود داره به علاوه اختیار خارج کردن پول قبل از یک سال، پس منطقا گزینه یک بهتره و رفاه جامعه رو افزایش میده. اما جالبه که بسیاری از افراد به دلیل آگاهی از ضعف اراده و عدم کنترل خویشتن گزینه دوم رو ترجیح میدن تا هیچ راهی برای وسوسه شدن و خارج کردن پول (و پرداخت جریمه) برای خودشون باقی نذارن. بعد توضیح و نشون می داد که اتفاقا افرادی که ضعف کنترل دارن، عمدتا افراد با تحصیلات و درآمد پایین هستن و دقیقا همین افرادن که پیش از بازنشستگی تمام پولشون رو خرج می کنن و بعد از بازنشستگی به فلاکت میفتن و زیر خط فقر زندگی می کنن.

بعد تخمین جالبی میزد که اقداماتی از این دست میتونه چند میلیون نفر رو از زیر خط فقر نجات بده و حجم سرمایه ای که در حساب های بازنشستگی هست رو از حدود 18 تریلیون دلار فعلی چقدر افزایش بده. یه مثال جالب دیگه ش این بود که می گفت ما به گروهی از افراد اجازه خروج پول از حساب قبل از یک سال رو دادیم مشروط بر اینکه با ما تماس بگیرن و پشت تلفن صرفا این جمله رو بگن که :واقعا نیاز مالی شدیدی به این پول دارن! همین یک جمله و بار روانی زیادی که از دروغ گفتن به فرد تحمیل میشه کلی میزان خروج پول از حسابها رو کاهش داده بود.

خلاصه از اون سخنرانی ها بود که باید می نشستی و هی میزدی تو سر خودت که چرا توی مملکت ما کسی به این چیزا فکر نمی کنه و کی قراره دانشگاه های ما به خصوص توی علوم انسانی یه تکونی به خودشون بدن؟ تا دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه و نهادگراهاش بخوان ریشه دانشکده مدیریت شریف و اقتصاد بازاریهاش رو بزنن (و بالعکس)، این امریکایی ها بدون تلف کردن وقتشون روی چیزهایی که نون و آب براشون نمیشه، دنبال راه حل برای سوالات روز مملکتشون هستن و اگر هم دعوایی بر سر اقتصاد بازار و اقتصاد کینزی هست، با مدل و عدد و رقم و حساب و کتاب هست، نه با یک سری روضه خوانی هایی که اگر سی سال قبل هم توی روزنامه میخوندی فرقی با الان نداشت. بگذریم...

این نکته رو اضافه کنم که به موازات اینکه من و آقا مهدی در حال حل مشکلات کلان اقتصاد سرمایه داری در سطح نظری و آکادمیک بودیم، عیالات1 متحده هم در سطح خرد و به صورت کاملا عملیاتی مشغول نجات دادن اقتصاد به گل نشسته پنسیلوانیا و خرید کردن در فروشگاه های فیلادلفیا بودن!

حسن ختام کنفرانس هم سخنرانی سالانه رئیس انجمن مدیریت مالی امریکا (Presidential address)، گزارش کار انجمن و مجله Journal of Finance و انتخاب رئیس بعدی بود. برای سال بعد، Luigi Zingalesمعروف به عنوان رئیس انتخاب شد که از این ایتالیایی هایست که از ده مایلی حرکات و سکنات و قیافه و لهجه ش فریاد میزنه که ایتالیایی هست. خوش مشرب و شوخ و بامزه! در بین دوستان ایرانی شایعه بود که گویا چند سال قبل به همراه دخترش هوس سفر به ایران می کنه و لب مرز پاسپورت ایتالیایی رو رو می کنه. مأمور پاسپورت چک هم با استفاده ازجدیدترین فناوریهای سایبری پلیس فتا (!) اسمشو توی گوگل سرچ می کنه و می فهمه که طرف کیه و پاسپورت امریکایی داره و حسابی به دردسر میفته!

سخنران و رئیس امسال هم Robert Stambaugh بود که سخنرانی جالبی کرد که متاسفانه فیلمش هنوز درنیومده. قبل از شروع سخنرانی کافی بود نگاهی به افراد ردیف های جلو که ایستاده یا نشسته مشغول خوش و بش بودن نگاه کنی تا تقریبا هر آدم خفنی که میخواستی توی فاینانس ببینی رو شناسایی کنی! نکته جالب دیگر (از سری دلایلی که چرا امریکا امریکا شده!) اینکه عجب هنری داشته اون سیستمی که تونسته این همه آدم خفن رو از همه جای دنیا جمع کنه و بیاره اینجا که توی سر و کله هم بزنن و مسائل این کشورو حل کنن. از Zingales ایتالیایی تا Brunnermeier آلمانی تا Shleifer روس تاAllen انگلیسی و شونصد تا آدم خفن دیگه. آدم یاد حوزه نجف میفته!

 از برکات دیگر سفر، ملاقات بروبچ ایرانی اقتصادی و فایننسی بود که دو بار رفتیم شام و گپ و گفت های مشتی زدیم. از اون جمع ها بود که فقط همچین کنفرانسهایی میتونه دور هم جمعشون کنه. اسامی رو به ترتیب میارم که بشه تیتراژ آخر این پست! (یه دونه از این آهنگای درپیت مال تیتراژ سریالهای تلویزیون که طرف فقط جیغ و هوار میکشه هم خودتون پخش کنید)

امیر اکبری (McGill)

حمید بوستانی فر (Norwegian Sch. of mgmt) 

سعید حسین زاده (BC)

مهدی حیدری (Stockholm)

حامد قدوسی (SIT)

امیر کرمانی (berkeley)

بابک لطفعلی (McGill)

مهدی محسنی (BC)

محمد مروتی (Stanford)

  کارگردان: خودم! 

 -----------------------------------------------------------------------------------------

1- جمع عیال 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Bam

همونطور که قبلا این وبلاگ در خصوص حادثه سقوط دو کارگر زن در خیابان جمهوری پیش بینی کرده بود، نهایتا کمیته حقیقت یاب (!) شهرداری، مقصر اصلی این ماجرا رو نردبان ماشین آتش نشانی دانسته است! توضیحات بیشتر در خصوص اظهارات فضل1 آقایان در اینجا. لذت میبره انسان از اینهمه مسئولیت پذیری...

اگر از حال من بپرسید (تیریپ نامه هایی که ملت قدیما که می رفتن فرنگ برای خونواده شون میفرستادن!) باید خدمتتون عرض کنم که اگر فکر می کنید برده داری سالها قبل در آمریکا ریشه کن شده، لازمه که سری به آفیس های دانشجویان Business School ها علی الخصوص دپارتمان های فایننس بزنید تا ببینید چطور بردگانی رو از اقصا نقاط این کره  خاکی میارن و سالها به زنجیر می کشن تا با حقوقی کمتر از حداقل دستمزد (minimum wage) که پیک موتوریهای پیتزا در اینجا دریافت می کنن، هم درس بخونن هم خیر سرشون مرزهای دانش رو در  Journal of Finance جِر بدن و هم هفته ای حداقل 150 تا برگه صحیح کنن! جونم براتون بگه، برده ای که بنده باشم، این ترم یه ارباب جدید دارم که برای سه تا از کلاسهاش (هرکدوم حدود 50 نفر!) دستیار آموزشی یا همون TA هستم. ارباب من از خانواده ثروتمند Reuter هست (همونی که تهش میشه خبرگزاری Reuters!). ارباب عزیز ما هر هفته حداقل یک سری تمرین و دو هفته یک بار یک کوئیز (امتحان کوتاه کلاسی)  و یک مطالعه موردی (case study) به دانشجوها میده و این بنده (بخوانید برده!) باید همه رو تصحیح کنم.

اما ماجرا به اینجا ختم نمیشه! ارباب عزیز دستور داده که بعد از تصحیح برگه ها و وارد کردن نمرات، باید تمامی برگه ها رو به ترتیب الفبا مرتب کنم تا استاد عزیز ما وقتی میخواد برگه دانشجویی رو پیدا کنه، وقتش کمتر تلف بشه. از منظر فایننسی و اقتصادی، میشه با استفاده از چارچوب تئوریک revealed preference، از طریق این رفتار ارباب، تخمین زد که ایشون هر دقیقه وقت خودش رو معادل چند دقیقه وقت برده اش میدونه. مثلا اگر مرتب کردن 100 تا برگه، حدود 2000 ثانیه وقت بگیره (هرکدوم 20 ثانیه) و ایشون اگر خودش میخواست وقت صرف کنه و برگه دانشجویی رو پیدا کنه باید 1 دقیقه وقت میذاشت، میشه تخمین زد که هر دقیقه وقت ارباب معادل 33 برابر وقت برده می ارزه! 

خدمت شما که عرض کنم، برگه صحیح کردن هم عالمی داره! مثلا اینکه می فهمی این آمریکایی ها در زمینه تقلب و کُپ زدن، آی کیو بسیار پایینی دارن! ما در دوران جوونی-جاهلی در شریف که تمرینا رو کُپ می زنیم، حداقل کاری که می کردیم این بود که مثلا اگر جواب تا 4 رقم اعشار بود، رقم آخر اعشار رو یکی دو تا بالا و پایین می کردیم که تابلو نشه، ولی برخی از این عزیزان، قوانین کپی رایت رو کاملا رعایت می کنن و به قولی، اطلاعاتی که با چشم از روی برگه اصلی می خونن و قراره کپی کنن، به جای رفتن به مغز و سپس فرستاده شدن به اعصاب دست برای نوشتن، مستقیما به دست منتقل میشه و به عبارت دیگه، فرآیند کُپ زدن کاملا بدون دخالت مغز انجام میشه! از اون بدتر اینکه آخه برادر من، وقتی کُپ میزنی از روی دوستت، لااقل برگه تو یه جوری تحویل نده که دقیقا پشت سر برگه رفیقت باشه!

یکی دیگر از تفریحات سالم دوران بردگی اینه که وقتی فامیلی دانشجوها رو میخونم، سعی می کنم برای خودم یه معادل فارسی پیدا کنم و کلی بامزه میشه1! مثلا دیروز یه برگه بود به فامیل Gingerella که معادل سازی من براش میشه "زنجبیلی". مثلا اسم طرف بوده "جاناتان زنجبیلی"! یا مثلا Ashley Blacksmith میشه آهنگران. مثلا اَشلی آهنگران. یا Larry Goldstein که من ترجمه ش می کنم لری جواهریان. یا مثلا Ellie Flowers میشه اِلی گُلی. Andrew Cashman میشه اندرو نقدی! اسامی مثل Stefan Ship و Joe Shepherd رو هم  ترجیح میدم اینجا ترجمه نکنم وگرنه عنقریبه رسانه ملی بخشنامه بده که وبلاگ ما هم به دلیل بی احترامی به اقوام، تبدیل به "وبلاگ کهن" میشه!

اینجاست که آرزو می کنم کاش دکترا رو در چین و ماچین یا کره میخوندم چون در چین برای مرتب کردن برگه ها به ترتیب الفبا کافیه اونا رو به سه دسته تقریبا مساوی تقسیم کنی: اسامی که با C شروع میشن مثل Chen، اسامی که با X شروع میشن مثل Xiong و اسامی که با Z شروع میشن مثل Zhang، به همین سادگی! توی کره که کار از این هم ساده تره، برگه ها رو یه جا تحویل استاد میدی و میگی به ترتیب الفبا مرتبه چون همه فامیلا با K شروع میشه (مثل Kim) !! چه میشه کرد دیگه... در دوران بردگی دلخوشی آدم به همین چیزاست دیگه... 

بگذریم.... دو کلمه حرف حساب بزنیم و دست از لودگی و مسخرگی برداریم، باشد که خوانندگان را خوش آید: پنجم دیماه سالگرد زلزله بم بود و به همین خاطر مطلبی برای روزنامه شریف نوشتم که البته به دلیل تعطیلات بین ترم اخیرا چاپ شد:

"امسال دهمین سالگرد وقوع زلزله بم است که در جریان آن در دیماه سال 1382 هزاران نفر از هموطنانمان جان خود را از دست دادند و خسارات مالی قابل توجهی نیز به این شهر وارد شد. خسارات مالی این حادثه در حدود 1000 میلیارد تومان برآورد شده است و طبیعتا بازماندگان این زلزله علاوه بر از دست دادن عزیزان خود، بخش اعظم ثروت خود شامل مسکن، خودرو، مغازه و ... را نیز از دست دادند. حال فرض کنید که تمام مردم ایران باهم توافق می کردند در هر نقطه ای از کشور که زلزله ای به وقوع پیوست، خسارات مالی آن را به طور مساوی بین یکدیگر تقسیم کنند. در اینصورت، با فرض جمعیت 75 میلیون تومانی ایران، سهم هر فرد از خسارت این حادثه هولناک اندکی بیش از 13 هزار تومان می شد که کمتر از قیمت یک پرس چلو کباب است! به عبارت دیگر، بلایی که زندگی اقتصادی هزاران خانوار را به نابودی کشاند، می توانست با این مکانیزم، اثری ناچیز بر وضعیت معیشت مردم بگذارد.

حوادث طبیعی در سایر نقاط جهان نیز هر از گاهی خسارات قابل توجهی به بار می آورند. به عنوان مثال، در سال 2012 میلادی، طوفان سندی (Sandy) سواحل شرقی آمریکا را درنوردید و علاوه بر تلفات جانی، خسارات مالی در حدود 68 میلیارد دلار (170 هزار میلیارد تومان) را وارد کرد که دومین طوفان تاریخ آمریکا از نظر خسارات مالی بود. مشابه مثال قبل، اگر مردم آمریکا خسارت این حادثه را به طور مساوی بین خود تقسیم می کردند، سرانه خسارت این طوفان مهیب برای کشور آمریکا با جمعیت حدود 320 میلیون نفر حدود 200 دلار است که رقم بسیار پایینی است.

مثال های بالا یکی از مهمترین کارکردهای بازارهای مالی را بیان می کند. در حقیقت، فلسفه وجودی صنعت بیمه همین است و شرکت های بیمه با دریافت حق بیمه اندک از افراد جامعه آنها در مقابل حوادث غیرمحتمل اما فاجعه بار بیمه می کنند. به علاوه، در بازارهای مالی و بورس نیز ابزارهای متنوعی مانند اوراق بلایای طبیعی (Catastrophe bonds) برای به اشتراک گذاری ریسک (risk-sharing) و کاهش لطمات ناشی از حوادث طبیعتی مانند سیل و زلزله وجود دارند و معامله می شوند. شرکت ها و افرادی که در معرض این بلایا هستند، مثلا در ایالت فلوریدای آمریکا که همواره خطر وقوع طوفان بسیار بالاست، با فروش این اوراق در بازارهای مالی بخشی از خسارات احتمالی این حوادث را به دیگران منتقل می کنند. در مقابل، سرمایه گذارانی که کمتر در معرض این رویدادها هستند و مثلا در ایالت های غربی آمریکا زندگی می کنند، با خرید این اوراق و در ازای دریافت سود دوره ای، متعهد می شوند تا در صورت وقوع این بلایا، برخی از خسارت های وارده به فروشندگان اوراق را جبران کنند.

جالب است بدانید که پس از وقوع طوفان سندی، شاخص اوراق بلایای طبیعی که ترکیبی از این اوراق است، تنها 2.5% افت کرد که آن نیز به سرعت ناپدید شد (نمودار1). به عبارت دیگر، امکان به اشتراک گذاری ریسک و جلوگیری از تمرکز خسارات آن بر بخشی از جامعه، یکی از هولناک ترین بلایای تاریخ آمریکا را تبدیل به یک زیان کاملا ناچیز برای سرمایه گذاران نمود.

  

بنابراین یکی از مهمترین کارکردهای بازارهای مالی و بورس، فراهم کردن امکان به اشتراک گذاری ریسک و به عبارت دیگر، بیمه شدن افراد در مقابل ریسک های مختلف است. تحقیقات انجام شده در حوزه مالی نشان می دهد که هنوز جوامع بشری و به خصوص کشورهای توسعه نیافته، فاصله قابل توجهی با حالت ایده آل که از آن به اشتراک گذاری کامل ریسک (perfect risk-sharing) یاد می شود دارند و گسترش این بازارها می تواند تأثیر چشمگیری در افزایش رفاه و بهبود معیشت مردم داشته باشد."

----------------------------------------------------------

1- دبیرستان که بودیم یه معلم جغرافی داشتیم که وقتی جواب غلط می دادیم و میخواست ضایعمون کنه می گفت: "باز شما اظهار فضله کردی؟!" جای ایشون الان خالیه.

2- برای جلوگیری از توهین به شخص خاصی، اسم های اول همه تغییریافته هستن.

P.S1: چند مقاله جدید در صفحه مقالات و مطالب پیشنهادی قرار دادم.

P.S2: ادامه سفرنامه فیلادلفیا به زودی از همین شبکه!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد