یک ایرانی در بوستون

Certainty

زمانی که ایسلند در بحران 2008 دچار ورشکستگی شد (بله یک کشور عملا ورشکسته شد!) ارزش پول ملیش 50% سقوط کرد و تورمش حدود 22% شد. اگه این ارقام آشنا به نظر می رسن دلیلش اینه که پول ملی ما هم در طی چند ماه اخیر خیلی بیش از 50% سقوط کرد و تورم ما هم طبق اعلام بانک مرکزی در آبان ماه امسال 22/1 درصد بوده! هدف سیاه نمایی نیست هدف توضیح واقعیات با اعداد و ارقامه. بنابراین از نظر ابعاد مسئله، مسئله مهمیه. حداقل انقدر مهم هست که حتی ما که ایران نیستیم خبر گرون شدن چشمگیر کالاهای وارداتی رو از خانواده و دوستان می شنویم.

در چنین شرایطی شاید مهمترین کاری که تصمیم گیران اقتصادی می تونستند بکنن این بود که اگر آب دستشون هست بذارن زمین و بشینن یه راه حلی برای این موضوع پیدا کنن. به عوض مصوبه شورای پول و اعتبار مبنی بر افزایش سود سپرده ها که در نوع خودش یک نوشداروی بعد مرگ سهراب بود هم با کلی تأخیر تأیید و ابلاغ شد. این رو مقایسه کنید با پاییز 2008 که بحران اقتصادی در اوج بود و تعطیلی و غیره و ذلک برای بانک مرکزی آمریکا معنا نداشت. اتفاقا عمده تصمیمات مهم بانک مرکزی در آخر هفته بود. برای نمونه مراجعه کنید به این پست. دلیلش هم واضحه: قبل از اینکه بازارها در صبح دوشنبه باز بشن باید تا جایی که میشه نااطمینانی (uncertainty) کاهش پیدا کنه. این نشون میده که هرکسی که کمی اقتصاد بفهمه می دونه که نااطمینانی از آینده بدترین سم و حتی خیلی بدتر از افزایش 50 درصدی نرخ ارز برای اقتصاد هست. اما گویا کشور ما برای آموختن این موضوع هنوز به اندازه کافی هزینه نداده.

در راستای همین کاهش نااطمینانی پریروز بانک مرکزی آمریکا یا همون فدرال رزرو یه اقدام بی سابقه انجام داد. اونهم این بود که به جمع بانک های مرکزی پیوست که نرخ تورم هدفشون رو اعلام می کنن. یعنی اعلام می کنن که مثلا تصمیم دارن اجازه ندن نرخ تورم از نرخ تورم هدف (معمولا 2 درصد) زیاد فاصله بگیره. تا قبل از این فدرال رزرو تنها مأموریت خودش رو تسهیل رشد اقتصاد آمریکا اعلام می کرد (برخلاف بانک مرکزی اروپا که تنها هدفش رو حفظ تورم 2 درصدی اعلام می کنه). یه اتفاق مهم دیگه هم در جلسه دیروز فدرال رزرو (که هر 6 هفته یکبار برگزار میشه) افتاد. اینکه کمیته اصلی فدرال رزرو (FOMC) پیش بینی کرد که نرخ های بهره تا پایان سال 2014 در سطح کنونی باقی خواهد موند. تا قبل از این اعلام شده بود که پیش بینی می شه نرخ ها تا پایان 2013 ثابت بمونن و الان این موضوع یک سال دیگه طولانی تر شده. نکته سوم هم اینکه بر اساس اعلام قبلی اعضای این کمیته قراره در چند هفته آینده به صورت جداگانه پیش بینی های خودشون رو از نرخ بهره اعلام کنن. همه این اتفاقات بر اساس این استدلاله که علیرغم اینکه نرخ های بهره از اواخر 2008 نزدیک به صفر نگه داشته شده و اقتصاد هم رشد آرومی داشته اما اشتغال به اندازه لازم بهبود پیدا نکرده. به عبارت دیگه علیرغم اینکه در پایان 2011 سایز اقتصاد آمریکا بزرگتر از 2008 بوده ولی چندین میلیون نفر بیکار بیشتر داره و این دلیلش اینه که شرکتها علیرغم وضعیت نسبتا مناسب به دلیل نااطمینانی از آینده تمایلی به استخدام ندارن.

چند تا نکته مهم هست که قابل تأمله. اول اینکه رئیس فدرال رزرو آقای Ben Bernanke به آرزوی قدیمیش رسیده. ایشون که دارای پیشینه دانشگاهی خیلی قوی هم هست و قبلا استاد اقتصاد در دانشگاه Princeton بوده از ابتدای برعهده گرفتن پستش در سال 2005 اعلام کرده بود که باید فدرال رزرو (مثل خیلی بانکهای مرکزی دیگه) هرچه بیشتر از قبل اهداف و افکارش رو شفاف بیان کنه تا آحاد اقتصادی بفهمن اونجا چی می گذره (درست برعکس ما که اتفاقا تلاش می کنیم هیچ کس نفهمه در بانک مرکزی چی می گذره!).

نکته مهم دوم اینه که این اقدام علیرغم این انجام می شه که هزینه آبرویی خیلی بالایی داره. چون با اینکه این کار فدرال رزرو صرفا به عنوان پیش بینی اعلام می شه و تعهدی براش به حساب نمیاد ولی همه اینجا می دونن که وقتی فدرال رزرو همچین حرفی بزنه به این راحتی از حرفش برنمی گرده چون همونطور که در پست های قبلی توضیح دادم اعتبار یک بانک مرکزی خیلی مهم تر از ذخایر مالی و ارزیش هست.

و اما در مورد اینکه اخیرا بانک مرکزی اعلام کرد که از ابتدای این هفته دلار تک نرخی شده و قراره این نرخ 1226 تومان بشه! این جمله منو یاد انتخابات ریاست جمهوری مصر در زمان حسنی مبارک میندازه: همه آزادند به هرکس می خوان رأی بدن (بخوانید ارز خرید و فروش کنند) ولی تنها کاندیدای موجود جناب حسنی مبارک (دلار 1226 تومانی!) است. یعنی بانک مرکزی اعلام کرده دلار یک نرخ داره که نرخ بازاره ولی این نرخ رو ما به جای بازار محاسبه کردیم و شده 1226 تومان. بازهم اگر کسی بویی از اقتصاد برده باشه می دونه که این ادعا یعنی اینکه در یک جلسه بسیار پپچیده بانک مرکزی موفق شده تابع مطلوبیت تک تک جامعه 75 میلیونی ایران رو برای دهها هزار کالایی که اونها مصرف می کنند استخراج کنه و با دادن این تابع مطلوبیت به یک ابرکامپیوتر خفن میزان تقاضای ارز هرفرد رو محاسبه کرده و سپس با جمع اونها تقاضای کل ارز رو حساب کنه. تازه این فقط سمت تقاضاست! در سمت عرضه هم بانک مرکزی قیمت نفت رو پیش بینی کرده و با درنظرگرفتن تحریمها و همینطور صادرات شرکتهای ایرانی میزان عرضه ارز رو هم محاسبه کرده و سپس موفق شده این نرخ رو استخراج کنه...

اتفاقی که در چند هفته آینده شاهد خواهیم بود اینه که باز عده ای از ایادی دشمن (همون دست نامرئی بازار) یه قیمت جدید رو در بازار سیاه شکل می ده و دوباره ارز میشه دونرخی و ادامه ماجراهایی که دیدیم. یعنی فلش بک بزنیم به 4-5 ماه قبل... شاید بشه گفت از نظر علم اقتصاد بدترین نوع دخالت دولت در اقتصاد دستکاری قیمت هاست (در مقایسه با سایر دخالتها مثل دستکاری عرضه و تقاضا بطور مستقیم). درواقع بانک مرکزی یه گناه کبیره داره مرتکب می شه و اون اینکه مهمترین عامل شفافیت در بازار ارز یعنی قیمت رو با تک نرخی کردن ارز به صورت دستوری و بعد هم بگیر و ببند دارندگان و فروشندگان انجام می ده. این بعنی ماکزیمم کردن نااطمینانی!

آدم وقتی پزشکی رو می بینه که سیگار میکشه یه جوری میشه. یا خدای ناکرده اگز یک فرد مبلغ دین رو ببینه که اعتقادی به دین نداره. و بر همین منوال اقتصادخوانده ای که هیچ اعتقادی به علمش و حوزه تخصصیش نداره....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Heredi

یکی از دیدگاههای رایج در داخل ایران در مورد خارج ایران (که البته بنده هم از آن مستثنا نبودم) اینه همه چیز از سیر تا پیاز کشور ما با بقیه جاهای دنیا فرق داره و انگار فرق آسمون باز شده و یه موجود عجیب و غریبی به نام ایران از اون بالا افتاده وسط دنیا. یعنی انگار فقط در کشور ما بد رانندگی کردن و رغایت نکردن نوبت و عدم احترام به حقوق دیگران وجود داره.

من چون صنف زحمتکش تاکسی داران رو واقعا دوست دارم اکثر مثالایی که در زندگی روزمره استفاده می کنم هم از این صنف زحمتکشه. یادمه 2 سال قبل برای تعطیلات تابستان برگشته بودم ایران و یه سواری دربست گرفتم تا به سرعت به جایی برسم (توی پرانتز خوانندگان محترم دقت بفرمایید که علیرغم اینکه سواری دربست گرفتن در زندگی یک دانشجوی فاینانس اتفاق بسیار نادریست دلیل اینکه بعد از دو سال این واقعه یادم مونده تنها دربست گرفتن نیست بلکه آنچه است در پی می آید!). در طی مسیر به مقصد راننده طبق معمول بر سبیل راننده فیلم Taxi رانندگی می کرد و در عین حال مادر و خواهر هر راننده دیگری که مثل خودش رانندگی می کرد رو دعا می کرد. در یک صحنه عابر بخت برگشته ای که می خواست از خیابون رد بشه رو هم با یک بوق پیکانی و دعا برای طول عمر مادر و خواهرش بدرقه کرد و بعد بادی به گلو انداخت و:

"خدا شاهده آقا یکی از بستگان ما رفته بود ارمنستان همین کشور بغلیمون واسمون تعریف می کرد. خدا شاهده به جووووون بچه ام اگه دروغ بگم؛ آقا این فامیل ما تعریف می کرد می گف داشته از خیابون رد می شده یه زنه با سگشم می خواسه از خیابون رد شه. می گف به محض اینکه این چراغ عابر قرمز شد سگه خودش فهمید نباید بره همونجا لب خیابون سیخ وایساد تا چراغ سبز شه. حالا تو این مملکت ...."

از این دست قصه ها هممون شنیدیم و با به به و چه چه بعد از شام تو مهمونی برای همدیگه تعریف می کنیم. ولی واقعیت اینه که آدم هرچه بیشتر دور و بر این دنیا رو می گرده بیشتر به این نتیجه می رسه که علیرغم همه تفاوتهای غیر قابل انکار، به قول معروف آسمون خدا همه جا یه رنگه. (خوانندگان محترم البته ممکنه برسن پس اگه آسمون خدا همه جا یه رنگه پس چرا حضرتعالی فلنگ محترم را بستی؟!)

نکته مهمتر اما اینه که اگر بگیم کشورهای مختلف (چه پیشرفته چه در حال توسعه) باهم مثلا 50% مشابهت دارن کشورهای جهان سوم یا در حال توسعه 90% مشابهند. یعنی شباهت ها خیلی خیلی بالاتر از اونی هستن که فکرشو بکنیم.

اگر کشورهای توسعه یافته مثل آمریکا رو درنظر بگیریم خیلی از چیزهایی که شاید فکرش رو هم نکنیم شباهت به ایران داره. به عنوان مثال الان اوج مبارزات انتخاباتی کاندیداهای جمهوریخواه در آمریکاست. البته انتخابات اصلی حدود ده ماه دیگه ست ولی از حدود 2-3 ماه قبل جمهوریخواهها تو سرو کله همدیگه می زنن تا با رای گیری از ایالت های مختلف بتونن محبوب ترین فرد رو به جنگ اوباما بفرستن. نکته ای که قابل توجهه اینه که سطح بحثهایی که این کاندیداها در مناظراتشون با همدیگه دارن و همینطور سطح انتظارات و سوالاتی که مردم از کاندیداها دارن تقریبا به اندازه کشور خودمون به طرز آزاردهنده ای کلی، مبهم و عوامانه است. اینکه آمریکا سرزمینی ست که مردم برای رسیدن به سعادت و خوشبختی اون رو بنا کردن و ما باید این ویژگی رو حفظ کنیم و از اینجور حرفا. اینجا هم کاندیداها به همدیگه "بگم؟ بگم؟" می کنن! خلاصه تفاوت زیادی بین انتخابات خودمون و انتخابات اینجا نیست اگرچه کاندیداها آستانه تحمل خیلی بالاتری دارن نسبت به ایران.

درمورد کشورهای درحال توسعه هم که از وضع رانندگی تا رعایت نکردن نوبت در صف و غیره و ذالک کپی برابر اصل مملکت خودمون. کافیه تو youtube عبارت only in India یا هر کشور دیگه ای رو جستجو کنید تا متوجه شاهتها در رانندگی و سایر مسائل بشید.

یادمه دوسال قبل در فرودگاه مونترآل کانادا برای سوال در مورد نحوه رفتن به مرکز شهر مشغول صحبت با خانمی که پشت میز اطلاعات بود بودم که یه دفعه 2-3 نفر هجوم آوردن به سمت میز. به نظر اهل بنگلادش یا هندوستان بودن. اون خانم که کمی شوکه شده بود با تعجب به اونا نگاه کرد و اونا هم شروع کردن به سوال پرسیدن. ایشون هم درحالی که هنوز نفهمیده بود چرا اونا علیرغم دیدن من همچنان هجوم آوردن بهشون گفت برن عقب وایسن تا بعد از من به سوالشون جواب بده. بنده البته هیچ تعجبی نکردم فقط لحظه ای فک کردم تو یه اداره یا تو صف نونوایی تو ایرانم...

حتی این شباهتها درمورد ملت هایی که کمترین شناخت رو در موردشون داریم یعنی اسرائیلیها هم صادفه. مثلا چند روز قبل مقاله ای در روزنامه می خوندم راجع به اینکه در بسیاری از شهرهای اسرائیل زنان و مردان موظفن در اتوبوس جدا از هم باشن، یعنی خانوما در قسمت عقب و آقایون در قسمت جلو و در چندین مورد سر این قضیه بین یهودیان متعصب و نسل جوونتر و مدرنتر دعوا پیش اومده. جالا با توجه به بالا گرفتن اعتراضات، دادگاه عالی این کشور جکم داده که این جدا بودن نباید اجباری باشه و مردم می تونن بطور اختیاری اینکارو بکنن. و یا اینکه مثلا در اواخر سال 2011 یعنی 27 دسامبر یه راهپیمایی در بیت المقدس برگزار شد در اعتراض به یه اتفاق که اخیرا رسانه ای شد. ماجرا از این قرار بود که چند مرد یهودی متعصب دختر بچه 8 ساله ای رو مورد توهین قرار داده بودن و بهش تف انداحته بودن چون از نظر اونا این دختر خانوم به طرز نامناسبی لباس پوشیده بوده. این ماجرا که رسانه ای شد منجر به یه تظاهرات در اعتراض به این اتفاق شد و البته گروهی از یهودیان متعصب هم در پاسخ دوباره تظاهرات کردن.

به هر حال صرفنظر از فضاوت راجع به درست یا غلط بودن بسیاری از چیزهایی که در کشورمون داریم به نظرم درک اینکه اکثر این ویژگیها بین بسیاری از کشورها مشترکه و بسیاری از ملتها بخصوص کشورهای درحال توسعه با همون مشکلاتی که ما تو ایران ازشون می نالیم دست و پنجه نرم می کنن احساس سرخوردگی آدم رو کمی کاهش می ده. ضمن اینکه درک این شباهتها این حس رو در آدم تقویت می کنه که ریشه بخش بزرگی از مشکلات روزمره کشورمون با سایر کشورهای جهان سومی مشترکه و گویا رشد اقتصادی و افزایش سطح درآمدها اگر نگیم همه لااقل بخش مهمی از مشکلات رفتاری رو هم از بین می بره.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Banking Scandal

چند هفته قبل یه مطلبی در رابطه با رسوایی بانکی اخیر در ایران در ماهنامه الکترونیکی دپارتمان مدیریت مجتمع فنی ایران نوشتم که از اینجا هم قابل دسترسه. سعی کردم  به جای نگاه سیاسی یه کم مدیریتی تر و با مقایسه با تجربیات اینور بررسی کنم:

چند روز قبل در روزنامه ای خواندم که آقای موریس گرین برگ (Maurice R. Greenberg) 86 ساله، مدیرعامل پیشین شرکت AIG، اعتراض شدید خود را نسبت به اقدام بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو) نسبت به خرید بخش عمده سهام این شرکت با هدف کمک مالی در خلال بحران مالی سال 2008 میلادی ابراز و شکایتی علیه آن به دادگاه تسلیم نموده است. این حادثه و شباهت زیاد آن به رفتار یکی از مدیران بانک های درگیر در اختلاس بزرگ بانکی اخیر در ایران، مرا بر آن داشت تا مختصری دراین باره بنوسیم.

این مدیر محترم نیز که از بانک تحت مدیریت او به عنوان اصلی ترین بانک دخیل در اختلاس سه هزار میلیاردی یاد می کند، چندی پیش طی چند نامه اعتراضی و سرگشاده، بانک مرکزی ایران را مقصر وقوع این اختلاس دانست و خود را از تمامی اتهامات مبرا کرد.

سه سال پیش طی یک دوره آموزشی در نیویورک با شخصی آشنا شدم که پیشتر از مدیران میانی شرکت AIG و پیش از آن نیز در شرکت جنرال الکتریک بود. او در طول صحبت های خود دو پیشامد نسبتا مشابه را که در زمان خدمت او در این دوشرکت رخ داده بود، بیان کرد که بازگویی آن ها در این جا به طور خلاصه خالی از لطف نیست.

شرکت AIG یکی از بزرگ ترین شرکت های بیمه جهان است که در طول بحران مالی اخیر به دلیل فعالیت گسترده در بازار ابزارهای مالی دچار بحران شدیدی شد. اهمیت این شرکت در ثبات نظام مالی آمریکا به اندازه ای بود که فدرال رزرو آمریکا برای نجات این شرکت نسبت به ارایه مبلغی در حدود 140 میلیارد دلار به عنوان کمک مالی اقدام کرد و به این ترتیب هم اکنون پس از گذشت 3 سال 80% سهام این شرکت را در تملک خود دارد.

آقای گرین برگ به عنوان یکی از سهامداران بزرگ شرکت معتقد است فدرال رزرو آمریکا با کمک به این شرکت و تملک آن، حقوق سهامداران آن را پایمال کرده و مدعی 25 میلیارد دلار جریمه شده است.

آقای گرین برگ تقریبا 40 سال مدیر عامل شرکت AIG بود و توانست در طول دوران مدیریت خود عملکرد چشم گیری بر جای گذارد. به گونه ای که ارزش شرکت در ابتدای مدیریت او در سال 1968 از 300 میلیون دلار به بیش از 158 میلیارد دلار در پایان مدیریت وی در سال 2005 رسید. اگرچه وی سال ها به عنوان یکی از مدیران افسانه ای آمریکا شناخته می شد، به تدریج مشخص شد که مجموعه تحت مدیریت او دراقدامات غیرقانونی و دستکاری حساب های مالی دست داشته اند. به عنوان مثال یکی از کارکنان شرکت توانسته بود با دستکاری دفاتر مالی شرکت و فریب دادن بازرسان دولتی ده ها میلیون دلار حق بیمه ساختگی به حساب های شرکت وارد نماید. بعدها مشخص شد که آقای گرین برگ کاملا در جریان این امر بوده است.

به عنوان نمونه می توان به ماجرایی دیگر اشاره کرد. در سال 1972 آقای گرین برگ یکی از مدیران ایرانی-آمریکایی خود به نام آقای شعبانی را راهی ایران کرد تا دولت شاه را متقاعد سازد که به AIG اجازه دهد تا به عنوان اولین شرکت بیمه خارجی در ایران فعالیت کند. پس از آن که وی از سفر خود دست خالی بازگشت، توسط گرین برگ توبیخ و مجبور شد مجددا به ایران برگردد. او پس از یک سال و نیم تلاش و لابی کردن با وزیر دارایی وقت، قانونی به تصویب رساند که به شرکت های بیمه خارجی اجازه فعالیت در ایران را می داد.

پس از پیروزی انقلاب و دستگیری شعبانی، گرین برگ حدود 1 میلیون دلار هزینه کرد تا او را به صورت غیرقانونی از ایران خارج کند. اقدامات غیرقانونی گرین برگ ادامه یافت تا سرانجام در سال 2003 توسط سازمان بورس و اوراق بهادار آمریکا (SEC) متهم به موارد متعددی از قانون شکنی، فرار مالیاتی و دفترسازی شد و مبلغی معادل سه هزار میلیارد تومان (!) جریمه به شرکت تحمیل کرد. وی سرانجام در سال 2005 از شرکت استعفا داد، اما فرهنگ مبتنی بر کسب سودآوری به هر قیمت که وی در شرکت نهادینه کرده بود، سرانجام سه سال بعد گریبانگیر شرکت شد، به گونه ای که این شرکت در سه ماهه آخر سال 2008 میلادی 62 میلیارد دلار زیان داد که بزرگ ترین زیان اعلام شده توسط یک شرکت در تاریخ لقب گرفت. گرین برگ اما همچنان مغرورانه معتقد است که شرکت فدرال رزرو مقصر اصلی زیان تحمیل شده به سهامداران این شرکت است و 25 میلیارد دلار غرامت می خواهد!

در نقطه مقابل، شرکت جنرال الکتریک (GE) و مدیرعامل افسانه ای آن جک ولش (Jack Welch) قرار دارد. در سال 1985 دولت آمریکا این شرکت و برخی از مدیران میانی آن را به ثبت ساعات کار بیش از واقعیت در قراردادهای تجهیزات نظامی برای دولت آمریکا متهم کرد. این پیشامد، نظر به اینکه GE یکی از بزرگترین تأمین کنندگان تجهیزات نظامی دولت آمریکا است، از اهمیت خاصی برخوردار بود. درعین حال شرکت در این زمینه عملکرد بسیار موفقی داشت، به گونه ای که از 37731 شکایتی که وزارت دفاع آمریکا در طی شش سال از تأمین کنندگان و کارکنان خود نموده بود، تنها در سه مورد GE مقصر شناخته شد. با توجه به این که کارکنان شرکت مرتکب این جرم شده بودند، GE نیز مسئول ماجرا شناخته شد. در پی این رخداد، فرمانده نیروی هوایی وقت آمریکا شرکت را از فروش هرگونه کالا یا خدمات به هر سازمان یا ارگان دولتی محروم کرد. این در شرایطی بود که میزان زیان تحمیل شده ناشی از این اختلاس به دولت ، تنها 800 هزار دلار بود.

در چنین شرایطی، مدیرعامل شرکت جک ولش به جای تلاش برای مواجهه با اتهام و دفاع از شرکت، اعلام کرد که شرکت قصد دارد تا در کنار دولت به کلیه موارد وابسته به این موضوع رسیدگی کامل نماید. سه هفته پس از محکومیت جنرال الکتریک، جک ولش با فرمانده کل نیروی هوایی تماس گرفت و اعلام کرد که شخصا مسوولیت پیگیری ماجرا را برعهده گرفته است و به وی گزارش پیشرفت آن را به صورت ماهانه ارایه خواهد داد. او سپس به بازمهندسی تمام ساختار تطابق با مقررات (Compliance) در داخل شرکت اقدام نمود. به این ترتیب توانست تا سال ها پس از آن رویداد، شرکت را در مقابل رخدادهای مشابه بیمه کند. همچنین مقرر شد که از آن پس هرگونه خلاف کاری بیش از بیست و پنج هزار دلار در داخل شرکت باید مستقیما به دولت آمریکا گزارش شود. او همچنین "تست آینه" را برای تمامی مدیرانش الزامی  کرد. به گفته او تک تک مدیران به جای نوشتن آیین نامه ها و قوانین پرطمطراق باید هر روز قبل از حاضر شدن در محل کار، مقابل آینه بایستند و از خود بپرسند: "آیا می توانم به کارهایی که انجام می دهم افتخار کنم؟" با چنین رویکردی، جک ولش توانست پیش از بازنشستگی خود ارزش شرکت جنرال الکتریک را از 14 میلیارد دلار (در 1981) به بیش از 410 میلیارد دلار در سال 2004 افزایش دهد، که در آن زمان لقب بزرگ ترین شرکت جهان را از آن خود نمود.

شرکت های بزرگ همگی از نظر وقوع موارد خلاف قانون مشابه اند، آن چه وجه تمایز میان آن ها می شود، نحوه برخورد مدیران ارشد با این وقایع است. چه در ایران کسب و کاری را مدیریت کنید چه در آمریکا، قانون های طبیعت همه جا یکسان است: دو رویکرد متفاوت، یکی فرار از قانون و مقصر دانستن سایرین و دیگری پذیرش خطا و سعی در جبران آن، فاصله میان بزرگترین ضرر تاریخ کسب و کار توسط AIG و تبدیل شدن به بزرگترین شرکت جهان توسط GE است. باشد که عبرت بگیریم...


$$$

سه سال قبل یعنی پاییز 2008 که اوج بحران اقتصادی بود سخت ترین سال از دوران رکود بزرگ دهه 30 برای آمریکا بود. یکی از نکاتی که اون موقع برای من خیلی جالب بود این بود که مسئولان دولتی آمریکا خیلی راحت و مثل آب خوردن توی تلویزیون راجع به بحران اقتصادی و اینکه چه فاجعه ای رخ داده صحبت می کردن. به عبارت دیگه هیچ کس درصدد انکار مشکل نبود بلکه همه سعی می کردن از حوزه نگاه خودشون راه حل ارائه بدن. با قطعیت, یکی از دلایل موفقیت اقتصادی آمریکا و اینکه تا حد خیلی خوبی تونستن بحران رو مدیریت کنن همین موضوع پذیرش اصل مشکل و جستجوی سریع راه حل به جای درگیر شدن در بحث های فلسفی بود. به عبارت دیگه، آقای دکتر (دولت) وقتی مریضش (اقتصاد) داشت خونریزی شدید می کرد دستشو نزد زیر چونه راجع به فلسفه حیات فکر کنه یا کارآگاه بشه و بخواد مجرم رو پیدا کنه.

امروز در روزنامه می خوندم که یکی از مسئولان علت رشد نرخ ارز رو عده معدودی سودجو و اخلال گر عنوان کرده بود. اگه بخوایم برای این حرف چرتکه بندازیم؛ فرض کنیم بانک مرکزی هفته ای 1 میلیارد دلار به بازار ارز می فروشه (که البته با توجه به اینکه سال 52 هفته است و امسال درآمد ارزی حدود 70 میلیارد دلار بوده فرض چندان غیر معقولی نیست) این یعنی در 2 ماه قبل حدود 9 میلیارد دلار ارز فروخته شده که با فرض دلار 1400 تومان یعنی 12 هزار میلیارد تومان. به عبارت دیگر این عده معدود تنها در دو ماه گذشته به اندازه 4 برابر بزرگ ترین اختلاس بانکی تاریخ ایران تو بازار ارز پول خرج کردن و خب علی القاعده ردیابی اونا از طریق صرافی ها نباید کار سختی باشه. البته بعید نیست که ما هم توی ایران یه جورج سورس داشته باشیم که بانک مرکزی انگلستان رو آچمز کرد و تونست 1 میلیارد دلار به جیب بزنه!

 حال از مسائل حاشیه ای که بگذریم، یه کم راجع به ریشه مشکل دلاری و روشهای مواجهه باهاش می نویسم:

ریشه: ارز مثل هر کالای دیگه تابع عرضه و تقاضاست و تغییر در عرضه و یا تقاضا می تونه منجر به تغییر قیمتش بشه. همین طور به عکس، کاهش و افزایش قیمت منجر به تغییر عرضه و تقاضا می شه. نکته مهم البته اینجاست که نه تنها خود تغییر در عرضه و تقاضا بلکه انتظار تغییر در عرضه و تقاضا هم در قیمت تأثیرگذاره. مثلا اگر به هر دلیلی مردم فکر کنن بانک مرکزی در آینده با کمبود ارز مواجه خواهد بود به خرید ارز رو میارن و کمبود عرضه که قرار بود در آینده خودشو نشون بده فورا در قیمت ها منعکس می شه. برای ارز به طور خاص، انتظارات آتی از عرضه و  تقاضای فعلی بسیار مهمترن و درنتیجه وظیفه بانک مرکزی به نظر میاد بیشتر مدیریت انتظارات باشه.

برای فهم بیشتر فرض کنید بانک مرکزی دو تا ظرف بزرگ داره. یکیش پر از اسکناسه (دلار) و دیگریش پر از اعتماد مردم به حرفهای بانک مرکزی. بانک مرکزی در هر لحظه برای کنترل بازار می تونه تصمیم بگیره از کدوم ظرف مایه بذاره. یعنی می تونه برای کنترل قیمت بدون سروصدا از ظرف دلارش برداره و به بازار تزریق کنه یا اینکه هیچ دلاری خرج نکنه و بجاش از اعتماد مردم به حرفاش خرج کنه و فقط اعلام کنه که قصد داره قیمت دلار رو کنترل کنه. اگر مردم صددرصد مطمئن باشن که بانک مرکزی پای حرفش هست و به اصطلاح حرفش حرفه، تا بانک مرکزی تصمیمش برای کاهش قیمت دلار رو اعلام کنه از ترس کاهش قیمت می رن دلاراشونو می فروشن و خودبه خود قیمت پایین میاد بدون اینکه بانک مرکزی دلاری فروخته باشه. البته اگر بانک مرکزی به وعده اش عمل نکنه طبیعتا ظرف اعتماد مردم بهش رو خرج کرده.

پس بنابراین بانک مرکزی در خرج کردن محتویات هردو ظرف باید بسیار هوشمندانه عمل کنه. یعنی هم دلارش رو بیخودی به باد نده و هم اعتبارش رو. در مورد اول به نظر من به چندین شاهد و گواه بانک مرکزی ایران بسیار ضعیف عمل کرده. یکی اینکه هنوز ما دلار مسافرتی دست مردم می دیم. بنده خودم از اولین کسانی هستم که از حذف دلار مسافرتی متضرر می شم ولی اگر به قول مدیریتی ها کلاه فاینانس رو دربیارم و کلاه اقتصاد و منفعت جمعی رو سرم بذارم با حذف دلار مسافرتی صد درصد موافقم. از منظر بازتوزیع، دلار مسافرتی رو کسانی دریافت می کنن که انقدر تمکن مالی دارن که یه بلیط هواپیما برای دبی یا ترکیه (حداقل) بخرن و بنابراین دلار مسافرتی یارانه مستقیم به حساب پولداراست. 

 یک شاهد دیگه بحث واردات خودروست. تا این لحظه واردکنندگان خودرو از دلار با نرخ مرجع استفاده می کردن و جالبه بدونید که سالانه حدود 1 میلیارد دلار واردات خودرو داریم (یعنی خودرو کاملا وارداتی و نه مونتاژ یا ساخت داخل). نکته عجیب تر اینکه واردکنندگان گویا خودروها رو احتکار کردن به امید گرونتر شدن دلار و دارن قیمت ها رو به بهانه بالا رفتن دلار افزایش می دن. اگر تفاوت دلار دولتی و آزاد رو 400 تومان درنظر بگیریم یعنی سالانه داریم 400 میلیارد تومان به ثروتمندترین گروه جامعه (یعنی افرادی که قدرت خرید لکسوس و بی ام و دارن و نیز واردکنندگان این خودروها) یارانه می دیم!! فکر میکنم همین دو نمونه حس دقیقی از نحوه مدیریت ارز کشور در شرایطی که اتحادیه اروپا هم عزمش رو برای تحریم نفتی جدی کرده کافی باشه.  

از منظر نحوه مدیریت کردن ظرف دوم (اعتماد مردم) توسط بانک مرکزی هم تهدیدات روزدرمیون مسئولان بانک مرکزی به شکستن قیمت ها و عدم تحققشون به نظر نمیاد چیزی ته ظرف دوم باقی گذاشته باشه.

و اما در مورد نحوه مواجهه: نحوه مواجهه کلان با موضوع که با همین توضیحات بالا تا حدی روشنه و به کمک یه سری سیاستهای پولی و مالی (کاهش کسری بودجه و افزایش نرخ بهره) قابل حله. اما در مورد مواجهه خرد (یعنی مواجهه افراد و فعالان اقتصادی) یه سری گزینه برای پوشش ریسک دلار وجود داره با این فرض که قیمت دلار احتمالا صعودیه و ما به دنبال کاهش ضرر مربوطه هستیم:

1- خرید دلار: ساده ترین راه که بقالی سر کوچه ما هم بلده. این راه رو زیاد توصیه نمی کنم مگر به اندازه ای که برای مسافرت یا فعالیت اقتصادیتون نیاز به دلار دارید.

2- سپرده ارزی: اکثر بانکها سپرده ارزی دارن یعنی شما علی القاعده دلار سپرده می ذارید و سالانه 4-6 درصد (بسته به بانک مربوطه) سود می گیرید و آخر سر هم دلار پس می گیرید. این یعنی هم سود سپرده گرفتید و هم از رشد قیمت دلار منتفع شدید. ریسک این گزینه اینه که بعضی بانکها زیرآبی می رن و به ریال پولتونو برمی گردونن (اگرچه اگر دلار رو به نرخ آزاد حساب کنن مشکلی نداره)

3- سرمایه گذاری در سهام شرکت های ارزآور: بسیاری از شرکتهای بورسی در حال حاضر صادرکننده هستن مثل شرکت های پتروشیمی و مس و ... وقتی قیمت ارز افزایش پیدا کنه سود این شرکتها از بابت صادرات هم به همون نسبت افزایش پیدا می کنه. یعنی شما با خرید سهام این شرکتها هم از سودآوری طبیعی این شرکتها بهره مند می شید و هم از رشد قیمت ارز. این گزینه دو ریسک داره: بعضی از شرکتها ارز حاصل از صادرات رو به نرخ دولتی می فروشن و هنوز اکثر این شرکتها شفاف سازی کافی در این زمینه نکردن. این موضوع طی چند روز آینده با اعلام گزارش نه ماهه شرکتها رفع می شه. ریسک دوم ایجاد مشکل در انتقال ارز حاصل از صادرات. یعنی اگر به دلیل تحریمها این شرکتها نتونن ارزشون رو بیارن به داخل کشور. من ریسک دومی رو فعلا برای شرکت های غیر مرتبط با صنعت نفت زیاد بالا ارزیابی نمی کنم (مثل ملی مس).

3/1- مرتبط با گزینه قبل فروش عاریه ای (short selling) سهام شرکتهای واردکننده که البته این گزینه در ایران مقدور نیست. مثلا خودروسازها و داروسازها کلی واردات دارن و با گرون شدن ارز می تونن بیچاره بشن. فروش عاریه ای سهام این شرکت ها می تونه سودآور باشه. (این یکی تکنیک کثیفیه و hedge fund ها استفاده می کنن!)

4- ابزارهای مشتقه: در ایران این ابزارها موجود نیست ولی بازار آتی ارز یکی از گزینه های کاهش ریسک ارز هست. بانکهای تنبل ایرانی فقط عادت به سپرده گیری و وام دهی دارن و به خودشون زحمت ارائه این خدمت ارزشمند به شرکت ها رو نمی دن.

5- هر دارایی که با قیمت دلار رابطه (correlation) مثبت داره: مثلا اگر کسی فکر می کنه قیمت گوشی موبایل با رشد قیمت ارز گرونتر می شه می تونه با سرمایه گذاری در این کالا از رشد قیمت ارز منتفع بشه. همینطور برای هر کالای دیگر

به هرحال به نظر می رسه این توبمیری از اون تو بمیریها نیست و اگر خدای ناکرده بحث تحریمها همونطور که به نظر میاد جدیتر بشه رشد قیمت دلار ادامه پیدا کنه و حداقل ما جماعت یه لا قبای دانشجوی خارج از کشور که باید یه گلی به سرمون بگیریم وگرنه با دلار 2000 تومنی شش ماه بعد نمی شه نفس کشید!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

KJI

چند وقت قبل یک فیلم مستند از National Geographic دیدم که راجع به یه چشم پزشک نپالی بود. این پزشک که علاقمند به کارهای خیریه بود به همراه یه تیم پزشکی تونسته بود مجوز حضور چندروزه در کره شمالی برای درمان بیماران رو بگیره مشروط بر اینکه به فیلمی از اون کشور نگرفته و به بیرون منتقل کنن. خب به طور کاملا طبیعی اونا تصمیم گرفتن که فیلم بگیرن از تمام مراحل کارشون و به خارج از اون کشور منتقل کنن!

تیم چشم پزشکی در مدت کمی که اونجا بود تقریبا شبانه روز مشغول عمل چشم بود تا بتونه بیشترین تعداد بیماری که از یک عمل ساده چشم محروم بودن رو درمان کنه. پس از انجام عمل ها نوبت به مراسم باز کردن چشم بیماران عمل شده بود. همه بیماران توی یک سالن جمع شده بودن و تک تک می رفتن مقابل عکس دیکتاتور کیم جونگ ایل (Kim Jung Il) می ایستادن تا وقتی بیناییشون رو بدست میارن اولین چیزی که چشمشون به جمالش روشن می شه کله کچل جناب دیکتاتور باشه. با اینکه مطمئنا ترس یکی از دلایل اصلی بود که اونا رو وادار می کرد اینطور رفتار کنن وقتی توی رفتارشون دقیق می شدی می دیدی که بخشی از اون واقعا از درونشونه و ربطی به ظاهرسازی نداره. اینکه انقد جلوی اون عکس بالا و پایین می پریدن و بال بال می زدن...

چیزی که دیدن اون فیلم رو برای من بیش از همه ترسناک کرده بود این بود که چطور یه آدم می تونه روح و جان میلیونها نفر رو بقدری شستشو بده که اونا تمام عمرشون اینطور فکر کنن که آب و غذایی که می خورن و هوایی که نفس می کشن و جسمی که دارن همه رو مدیون یه دیکتاتور کثیف هستن. و البته چند روز قبل رسانه ها خبری رو مخابره کردن که قلب میلیونها و شاید میلیاردها آدمو خوشحال کرد: Kim Jung Il به درک واصل شد! آقا اصلا به نظر من اگه صد تا کتاب راجع به اثبات قیامت بخونی به اندازه همین جمله آدمو متقاعد نمی کنه که قیامتی در کاره. آخه چطوری می شه این نظام هستی یه آدمی که زندگی و ذهن میلیونها نفرو فاسد کرده رو به راحتی بذاره بمیره و بعدشم هیچی به هیچی؟! بگذریم اگه منو ول کنن تا صبح به این مردک فحش می دم...

نکته دیگری که اگه شما هم فیلمو ببینید (و البته حتی اگه ده بیست درصد غلظتش رو کم کنید تا قدری غلو کردن National Geographic به سبک آمریکایی از بین بره) تصدیق می کنید اینه که تو دنیا دو جور دیکتاتور داریم:

نوع اول اونه که فقط می زنه تو سر مردم و می گیره و می بنده و می کشه و نمی ذاره مردم نطق بکشن. ولی نمی تونه روح مردم رو تسخیر کنه و به قول علما اونا رو مسخ کنه. مثلا شاید دیکتاتورهای تونس و مراکش از این جنس باشن.

نوع دوم اون دیکتاتورایی هستن که زیاد نیازی ندارن بزنن تو سر مردم چون همچین روح ملتشونو تسخیر کردن که اگه به ملتشون بگن بمیر همه همونجا قبض روح می شن. این رفیقمون از این نوع  دومه. یه مثال قدیمیتر از این نوع دوم دیکتاتورا جناب فرعونه که بر بنی اسرائیل حکومت کرد. فرعون هم انقدر روح ملتشو حقیر کرده بود و زیرپا له کرده بود که فقط یه کسی مثل موسی با شونصد تا معجزه لازم بود تا بتونه یه کاری کنه.

تازه بعد از شونصد تا معجزه و غرق کردن فرعون و باز کردن دریا و اژدها کردن عصا و غیره و ذلک وقتی به ملتش می گه بریم به سرزمین موعود و قرار می شه با ساکنان یک شهر (گویا اریحا در فلسطین فعلی) بجنگن، به موسی می گن ما همینجا نشسته ایم تو و خدایت بروید بجنگید و بعد یه میس کال بزنید تا ما هم بیاییم (رو که نیس!!!) اینطوری بود که خدا منوجه شد (نعوذبالله!) که اینا آدم بشو نیستن این بود که تصمیم گرفت 40 سال اونا رو در بیابان سرگردان کنه.

منقولست که دلیل این امر خداوند این بوده که فرعون چنان روحشون و احساس عزت نفسشونو از بین برده که امیدی به هدایتشون نیست و باید 40 سال بگذره تا یه نسل بمیرن و نسل بعدی که فرعون ندیده اند بیان و بتونن عین آدم زندگی کنن. ما نمی خوایم جای خدا بشینیم ولی اگه این رفیقمون همون بلایی که فرعون سر روح و جان بنی اسرائیل آورد سر ملتش آورده باشه (که من می گم آورده) به نظرم حالاحالاها امیدی نیست که ملت کره شمالی بزنن کاسه کوزه پسرک بیست و اندی ساله که جانشین پدر شده رو به هم برزین. تازه این بار که موسایی هم درکار نیست که براشون دریا بشکافه و عصا اژدها کنه (البته اگرم بود با این جلوه های ویژه هالیوود باید رقابت می کرد!).....

اما.... از هرچه بگذریم سخن فاینانس خوشتر است! از اونجایی که فاینانس در تمام عرصه های زندگی بشر امروز عرض اندام می کنه و نیز از باب حفظ انسجام موضوعی وبلاگ فخیمه به اطلاع سرمایه گذاران محترم می رسونیم که خبر به درک واصل شدن این آقا کیمی با استقبال گرمی در فاینانس مواجه شده! نه اینکه جماعت فاینانس خیلی به آزادگی بشر و سعادت انسان علاقمند باشن ها نه!

ماجرا از این قراره که در دهه 70 جناب دیکتاتور دستور فرمودن که از این به بعد بازپرداخت بدهی های خارجی کره شمالی به ای نحو کان حرام! به عبارت دیگه این کشور بهره و اصل پول افراد خارجی که اوراق قرضه این کشور رو خریده بودن پس نداد و به اصطلاح فاینانسی ها نکول (default) کرد. در سال 1997 یه بانک فرانسوی معروف به نام BNP تعداد زیادی از این وامها و اوراق رو بسته بندی کرد (یعنی همشونو یه کاسه کرد) و این اوراق هم اکنون با قیمت بسیار پایینی در بازارهای بین المللی معامله می شه. قیمت این اوراق در زمان حیات مرحوم ملعون کیم جونگ ایل حدود 13 تا 15 درصد قیمت اسمی اوراق بود. (مزید اطلاع، قیمت فعلی این اوراق در واقع منعکس کننده احتمال بازپرداخت اصل و سود پول اوراق هست وگرنه مالکان فعلی اوراق هیچ پولی از دولت کره شمالی دریافت نمی کنن) اما خبر مرگ ایشون قیمت اوراق رو به 14 تا 18 درصد افزایش داده! گویا کارشناسان تخمین زدن که اگر دیکتاتور کوچولو تصمیم بگیره حمافت پدر رو ادامه نده و برای صاف کردن روابطش با بقیه دنیا پول بدهکارا رو پس بده سودی بین 300 تا 600 درصد نصیب دارندگان اوراق می شه!!

نتیجه اخلاقی: اگر از دنیا رفتین و قیمت اوراق بهادار کشورتون افزایش پیدا کرد یعنی لکه ننگی بر دامن بشریت بودید!

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Mummy Return 2

سلام. کی فکرشو می کرد که ساعت 3 نیمه شب بارونی که خواب از سرم پریده بیل و کلنگ دست بگیرم برم نبش قبر کنم و این وبلاگو بعد یک سال و نیم از گور بکشم بیرون!؟ بشر هم عجب موجود عجیبیه ها! بهر حال عزم کردیم که این وبلاگ بیجاره رو که تا حالا دو بار باهاش break up کردم از نو زنده کنم و در راستای خزعبلات مندرج در طی سه سال و نیم اخیر مطالبی رو به عرض برسونم.

لازمه که در این پست اول طول و عرض جغرافیایی رو خدمت خوانندگان محترم عرض کنم تا سررشته داستان زندگی این حقیر از دستشون در نره. یک سال و نیم قبل در چنین روزی (یا روزهایی) بنده تصمیم گرفنم به خاک پاک وطن برگردم. اولا توصیه می کنم اگر مثل من مغز خر خوردید و عزم بازگشت به وطن کردید حتما یکی دو بسته قرص دیازپام همراه داشته باشید چون اندر این وادی دو منفعت بنهفته است: اولا در طی شش ماه اول تا سیستم سوسولی فرنگ از کله تون بره بیرون و دوباره به سیستم مملکت عزیزمون عادت کنید روزی یه دیازپام دو میلیگرمی بسیار برای تمدد اعصاب توصیه می شه. دوما اگر بعد از مدتی دیدید نه شما به مملکت می سازید نه مملکت به شما، با یه شیشه دیازپام هم شما دست از سر مملکت برمیدارید هم مملکت دست از سر شما.

به هر روی، ما عزم وطن کردیم و اونجا تصمیم گرفتیم در حوزه فاینانس هم کار کنیم. در اونجا پس از دو سه ماه گیج زدن و اعصاب خوردی (یه دلیل عدم همراه داشتن دیازپام!) در شرکتی به نام شرکت سرمایه گذاری فیروزه مشغول بکار شدم. الان که به عقب برمیگردم به خودم می خندم که چرا انتظار داشتم وقتی با یکی از مسئولان بانک مرکزی با ایمیل تماس گرفته بودم و قرار جلسه هم گذاشته بودیم از نیومدن ایشون به جلسه تعجب کردم!!! و یا اگر یه جایی صحبت می کردم برای کار و قرار می شد مثلا دو هفته ای خبر بدن بنده به دلیل پایبندی به تعهد اخلاقی (!) تا سه هفته همه گزینه های دیگه رو به حالت تعلیق درمیوردم!!! گویا فراموش کرده بودم تو مملکت عزیزمون مردم وقتی می گن فلان ساعت جلسه داشته باشیم منظورشون اینه که عمرا اگه دستت بهم برسه یا اگه می گن بهت خبر می دیم یعنی زنگ بزن التماس کن با ماهی 700 تومن کار کنی! هنوز فکر می کردم تو کانادا هستم که استاد بیچاره هر زمان که بنده ایمیل می زدم در کمتر از 24 ساعت جواب مبسوط برام می فرستاد و فرار جلسه هم می ذاشت. یا استادی که بهترین استاد فاینانس در کل فنلاند بود میومد در اتاق من و پیشنهاد می داد باهم برای ناهار بریم بیرون.

بگذریم... خوشبختانه بخت با من یار بود و تونستم یه جزیره کوجولو پیدا کتم که اکثر آدماش تجربه کار یا تحصیل خارج از ایران رو داشتن و تو این زمینه ها کمی فضا باحساب و کتاب تر از بقیه قضاهای کاری ایرانی بود. اونجا با افراد جالبی از جمله آقای روزبه پیروز آشنا شدم که شاید بعدا سر فرصت بیشتر راجع به ایشون بنویسم. به هر حال 9 ماه کار در فیروزه فرصت خیلی خوبی برای آشنایی با بازار مالی ایران بود و فهمیدن این نکته که اگر بلد باشی مسیر رو خودت بسازی فضا برای کار کردن خیلی خیلی وسیعه و می شه خیلی کارا کرد. به نظر من مهم تر از دانش فاینانس داشتن دانش و مهارت کارآفرینی هست یعنی شما باید خودت فضا رو ایجاد کنی و بعد در درون اون فضا و زیرساختی که ایجاد کردی دانشت رو پیاده کنی.

در این مدت اتفاق مهم دیگری هم افتاد: من و مریم ازدواج کردیم. و این اتفاق بی تردید مهمترین و شیرین ترین اتفاق در طی حضورم در ایران بود. و بعد هم دودلی بین U of Toronto و Boston College و نهایتا پیروزی شیطان بزرک و تصمیم به آمدن به اینجا و دردسرهای ویزا که حتما واجبه یه پست اختصاصی راجع بهش بنویسم ( case study مدیریت بحران!)

و ما به بوستون آمدیم...

شروع دوره دکترا و به اصطلاح فرنگی ها Settle down شدن پس از کلی ماجراجویی در اقصا نقاط جهان  چیزی بود که کم کم داشتم بهش علاقمند می شدم! الان یک ترم از حضور من در اینجا می گذره و برحسب تجربه دانشگاه های قبلی من Boston College کاملا انتظاراتم رو برآورده کرده. دوره نیازمند کار خیلی زیاد هست و درسا انصافا پرکار و انرژی بر ولی راضی کتتده. اساتید هم اکثرا قوی و فعال در زمینه تحقیقات و انتشار مقالات. خلاصه که گل در بر و می در کف و معشوق یه کام است! (هم figuratively هم literally!!) به غیر از من دو تا دیگه از دوستان هستن که فاینانس می خونن اینجا. در نتیجه سه تا ایرانی هستیم در دوره دکترای مالی Boston College.

بوستون شهر بسیار خوبیست برای زندگی به خصوص برای افرادی که با خانواده باشن. البته هزینه ها نسبت به شهرهای دیگه ای که من در اونها بودم بالاتره (به استثنای سیب بزرگ!) و به خصوص هزینه اجاره خیلی بالاست ولی مجموعا شهریست بسیار دلپذیر. اگرچه گاهی دلت واسه تر و تمیزی و نظم اروپا تنگ می شه. اضافه می کنم که ما در محله ای به نام Chelsea زندگی می کنیم که همه توش مکزیکی هستن مگه اینکه خلافش ثابت بشه. نتیجتا اینکه به دلیل محدودیتهای مالی به جای لذت بردن از فضای intellectual اطراف هاروارد، ما هر روز تعداد کثیری مکزیکی با فد 150 سانت و دور کمر یک متر و بیست می بینیم که به قول مریم خانوم "آدم کنار این مکزیکیا همش احساس باربی بودن می کنه!"

خلاصه که اون چیزایی که شما راجع لاتینوهای آمریکای جنوبی شنیدید رو بنده اکیدا تکذیب می کنم. اگه باربی مکزیکی دیدید بدونید فوتوشاپه!!

ان شا، الله قصد دارم در این وبلاگ کم و بیش راجع به اینجا و مهمتر از اون راجع به مطالب مرتبط با حوزه های مختلف فاینانس و اتفاقات بازارهای مالی بنویسم. امید  که مقبول افتد.


Suomi2

بالاخره پس از تنبلی بسیار و فشار افکار عمومی و جامعه بین الملل توفیق شد که در ادامه پست قبلی راجع به اینجا کمی بنویسم.

فنلاند کشوریست که در ایران تنها با نام نوکیا شناخته می شه. به علاوه به دلیل تعداد بسیار کم ایرانیا اینجا اطلاعات زیادی راجع به فنلاند در بین ایرانیا وجود نداره (برخلاف Vancouver و Los Angeles!!) راجع به نوکیا عرض شود که اولا نوکیا اسم یه شهره. در زیر عکس دو نفره بنده و جناب نوکیا رو مشاهده می فرمایید:

 

  اما علاوه بر نوکیا چیزهای زیادی راجع به فنلاند هست که شاید خیلیا ندونن مثلاً اینکه مخترع سیستم عامل لینوکس یه فنلاندی بوده. از جمله نکاتی که توجه من رو به خودش جلب کرده که  کیفیت و سطح بالای خدمات رفاهی و عمومی مثل حمل و نقل هست که به هیچ وجه قابل مقایسه با آمریکا و کانادا نیست. اینجا برای هر مسیر شونصد تا خط اتوبوس هست و خیلی از خطوط اتوبوس به صورت 24 ساعته کار می کنن. ضمن اینکه برای هلسینکی که جمعیتی کمتر از 1 میلیون نفر داره متروی خیلی تر و تمیز و همچنین tram برای حمل و نقل وجود داره. به طور خاص توی هلسینکی هیچ وقت ترافیک نیست و همیشه برای من این سوال مطرح بوده که اصولاً رادیو پیام در یه شهری مثل هلسینکی فلسفه وجودی می تونه داشته باشه؟!

ملت اینجا اکثراً بلوند هستن (اونم چه بلوندی!) و تعداد خارجیا به شدت کمه در مقایسه با یه جایی مثل استکهلم. با توجه به اینکه هلسینکی یه شهر بندریه, حمل و نقل دریایی اینجا رونق زیادی داره و به خصوص برای رفتن به Stockholm و Tallin از کشتی استفاده می کنن. من چند بار تا بحال برای تردد بین استکهلم و هلسینکی از کشتی استفاده کردم و تجربه خیلی دلپذیریه. توی یه کشتی 12 طبقه که فقط 2 طبقه اون رو ماشین و کامیون پر می کنه!  3-4 طبقه هم فروشگاه و bar و club  و غیره و ذالک.

اینجا بر سبیل سایر کشورهای اسکاندیناوی دولت بسیار سوسیالیسته و خدمات اجتماعی بسیار بالاست. خدمات درمانی رایگان و کمک های فراوون مثل پرداخت کمک خرجی های تپل به دانشجوها از ویژگی های دیگر اینجاست. ناگفته نمونه که این رفاه به قیمت نرخ مالیات های نجومی به دست میاد و دولت رفاه از بنده آسمون جل 35% مالیات می گیره! یه لحظه تصور کنید که ملت توی ایران سر تا ته جمهوری اسلامی رو چطور مورد نوازش قرار می دادن اگه نرخ مالیات حقوق شما 35% بود! بازارایان عزیز که سر وقایع مالیاتی اخیر یه چشمه شو نشون دادن!

نتیجه طبیعی این سیستم هم اینه که شما یه زندگی خیلی ریلکس دارید و مثلاً اگر دانشجو هستید هیچ عجله ای برای اتمام درستون ندارید. نکته دیگه هم اینه که فشار کار در اینجا به طرز محسوسی کمتر از امثال آمریکا و کاناداست و زندگی شخصی افراد تحت الشعار (!) قرار نمی گیره. از دیگر ویژگیهای اینجا کیفیت خیلی بالای خدمات به مشتریه که بازهم به دلیل سیستم سوسیالیستی و اقتدار اتحادیه های حقوق مصرف کنندگانه. چند روز پیش که برای پست کردن یه سری وسایل به اداره پست سری زدم دقیقاٌ نیم ساعت سرکارخانوم داشت قیمت بسته های پستی با سایز و وزن های مختلف رو چک می کرد تا بهترین گزینه رو برام پیدا کنه.

نکته جالب توجه دیگه عدم تعصب ملت روی زبانشونه و اینکه خیلی راحت باهات انگلیسی صحبت می کنن. حتی اینطور که حس می کنم به دلیل تعداد کم خارجیا انگلیسی صحبت کردن کمی هم کلاس داره و یه جورایی جلب توجه می کنه اگرچه تقریباً اکثر مردم انگلیسی رو خوب صحبت می کنن.

در زمینه کسب و کار و business کشورهای اسکاندیناوی ویژگی جالبی دارند و اون اینکه اولاً روحیه همکاری خیلی زیاده و شرکتها خیلی تمایل به همکاری با هم دارن. دوم اینکه روحیه اعتماد توی business خیلی بالاست برخلاف کشور همسایه روسیه و یا آمریکا و آدما خیلی راحت توی کسب و کار روی حرف هم حساب باز می کنن. ضمن اینکه اینجا کلاً از سوسول بازیهایی مثل networking و زبون بازیای رایج توی کسب و کار آمریکایی خبری نیست. ملت خیلی راحت با هم حرفشونو مستقیم و to the point می زنن.

نکته دیگر در اینجا اینه که میزان دسترسی و کیفیت آمار و ارقام به شدت بالاست. یعنی اینجا اطلاعات و آمارهای مربوط به کشور به خوبی ضبط و نگهداری می شه که طبق اطلاعات بنده ریشه ش به چندین قرن قبل برمی گرده. در قرن 15 که یکی از پادشاهان سوئدی بر فنلاند حکومت می کرده تصمیم می گیره که نیروی دریایی خیلی قوی ایجاد کنه و برای این کار طبعاً نیاز به پول داشته که از طریق مالیات باید به دست میومده. بنابراین این پادشاه یه سیستم خیلی قوی برای ضبط اطلاعات ملت ایجاد کرده بوده تا بتونه مالیات رو به خوبی از مردم بگیره و این سنت همچنان در این کشور باقیست.

اندر ویژگی های دیگر اینجا سنتی ست که از زمان استعمار سوئد بر این کشور حاکم بوده و اون دو زبانه بودن این کشوره. به این معنا که طبق قانون اساسی این کشور, در هر بخش یا شهری که جمعیت سوئدی زبان از حد کمی بالاتر باشه باید تمامی اطلاعات عمومی به دو زبان فنلاندی و سوئدی نوشته بشه. این در حالیه که اقلیت سوئی کمتر از 6% جمعیت رو تشکیل می دن. اما گویا این اقلیت همچنان قدرت و ثروت قابل توجهی دارن و جزو طبقات مرفه جامعه محسوب می شن. باز هم طبق اطلاعات واصله در سرتاسر دنیا طول عمر اقلیت های نژادی هر کشور از طول عمر مردم بومی اون کشور کوتاهتره (قابل توجه اونایی که قصد برگشتن به ایران رو ندارن!) و اقلیت سوئدی در فنلاند تنها استثنا در این زمینه هست.

در مورد فنلاند هنوز مطالب زیادی هست ولی ترجیح می دم که راجع به سایر مطالب هم مختصری بنویسم. در طول تابستون من به عنوان دستیار پژوهشی با همون RA در Helsinki School of Economics مشغول هستم. دپارتمان finance اینجا علیرغم کوچیک بودن از کیفیت خیلی بالایی برخورداره و اساتید اصلی اینجا در حوزه خودشون شهرت خوبی دارن. مثلا استادی که من باهاش کار می کنم قبلاً استاد Wharton و همینطور INSEAD در فرانسه بوده. اینجا به خصوص در زمینه Behavioral Finance جزو بهترین دپارتمانهای اروپا و حتی دنیاست. بنابراین اگر کسی در این زمینه قصد ادامه تحصیل داره اینجا رو توصیه می کنم. ضمن اینکه روابط استاد و دانشجو خیلی صمیمیه و اکثر روزا برای نهار اساتید و دانشجوها با همدیگه به یکی از رستورانهای اطراف می رن.

اینجا من یه اتاق دارم که با یه RA دیگه کار می کنیم که گوشای این رفیق ما کمی از آینه بغل تریلی نداره. اما در حدفاصل این دو گوش گویا مقادیر معتنابهی مغز کار گذاشته شده چون این رفیق ما نه تنها دو سال دوران دبیرستانشو زودتر تموم کرده بلکه دو رشته فاینانس و مهندسی کامپیوتر رو همزمان و یک سال زودتر از حد معمول به اتمام رسونده. الان هم بعد از پذیرش از LBS, North Carolina, Rochester, Columbia, LSE داره برای PhD فاینانس می ره Columbia. خلاصه که در نوع خود جانوریست.....

همخونه ای ما هم کمی از هم offici نداره منتها جانوری از نوع دگر. ایشون دو تا گروه موزیک Rock n Roll داره و خواننده این دوتا گروهه. در و دیوار خونه پر از پوسترای Metallica و غیره و ذالکه و رفیق عزیز ما 3 تا گیتار برقی داره که بسته به مودش یکی رو برمی داره و می نوازه. شب هم که می خواد بخوابه یه شمع روشن می کنه و گیتار رو می ذاره رو شکم و ملایم می نوازه و گیتار در بغل می خوابه. خلاصه که دوستانی که از رفتن ما به کنسرت Muse تعجب کردن بدونن قضیه از کجا آب می خوره! در مورد کنسرت Muse و اینکه اونا دیگه چه جونورایی بودن و اینکه با سایر گونه های جانوری که اینجا دیدم چه تفاوتهایی دارن شاید بعداً بنویسم....

 

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Suomi

فنلاند یا suomi کشوری است پهناور و دارای منابع خدادادی فراوان با جمعیتی بالغ بر ۵ میلیون نفر.....

آقا بی خیال بذار به سبک خودمون بنویسیم سفرنامه به فنلاند رو.... صبح روز جمعه با دلی آرام و روحی مطمئن با سه چهار چمدون در دست kingston رو به مقصد سرنوشت  ترک کردم. با اینکه اواخر ماه آوریل بود یعنی اوایل اردیبهشت خودمون, ولی درختا هنوز سبز سبز نبودن. جلوی خونه منتظر اتوبوس بودم و آخرین عکس رو به یادبود از خونه انداختم... پرواز از مونترال به لندن بود ساعت ٧ شب. وقت فراخ بود و خیال راحت. سوار اتوبوس های ٢ طبقه megabus شدم و سه ساعت مسیر تا مونترال رو شاید برای آخرین بار از تکنولوژی اینترنت wireless در اتوبوس بهره بردم. (احتمالاً راننده تاکسییای آزادی تجریش از فردا تعریف می کنن که توی خارج همه جا اینترنت مجانیه!)

به فرودگاه که رسیدم اولین کار وزن کردن چمدونا بود چون به تجربیات قبلی معمولا اضافه بار بنده به حدیه که حتی توی جیب کاپشنمون هم باید خرت و پرت بچپونیم و علاوه بر یه کاپشن بر تن ٢ ٣ تا هم دستمون بگیریم ببریم تو کابین که اضافه بار ندیم!‌ عرض شود که چند روز قبل که ١ ساعت دیر از خواب بیدار شدم به محض دیدن ساعت توی همون حالت خواب و بیداری داد زدم ...what the f که بعدش باز نگرانی و عذاب وجدان westernization تا مدتی آزارمون می داد. ولی الحمدلله در زمینه اضافه بار هواپیما و دیر رسیدن به پرواز اصالت ایرانی خودمونو صددرصد حفظ کردیم!

به هر حال.... شروع کردم به وزن کردن چمدونها. توی پروازهای فرااقیانوسی یا transatlantic معمولا شما می تونید دو تا چمدون با وزن ٢٣ کیلو داشته باشید به علاوه ٢ تا ساک دستی به وزن ١٠ کیلو برای داخل کابین. اماااااا (یا به قولی آمااااا) وزن هر کدوم از ساکهای بنده بالغ بر ٣٠ کیلو بود!‌ حالا این هنر ایرانی بود که کل این اضافه بار رو توی دو تا ساک دستی که تا خرخره پر از کتاب بود بچپونم!! نهایتا این طور شد که بعد از نیم ساعت تلاش دو تا چمدون هر یک به وزن ٢۴ کیلو و سه ساک دستی هریک به وزن ١٠ تا ١۵ کیلو و ٣  ۴ دست کت و یکی دوتا پالتو که توی جیب هرکدوم شونصد دست لباس زیر و جوراب چپونده شده بود! با ایرانی بازی دو تا چمدون که ١ کیلو اضافه وزن داشتن رو به مأمور بار تحویل دادم. نوبت به عبور از gate ها که شد افتاد مشکلها.... حدود ٢٠ دقیقه به پرواز بود و صف طولانی..... با کمال وقاحت شروع کردیم به عبور از صف و داد زدن که excuse me!! im sorry my flight is leaving..... ملت غربی هم که زیاد با این پدیده ایرانی آشنایی ندارن با حسن نیت تمام به ما راه دادن.

آماااا.... رسیدن به gate چک کردن وسایل همان و  گیر دادن مأمورین به یک ساک دستی اضافه همان! از ما اصرار و از اونا انکار.... خلاصه در این نقطه بود که تاکتیک های ایرانی هم به هیچ روی پاسخ گوی وضعیت ناله ما نبود. نهایتا مجبور به دور ریختن یه پوشه مشتمل بر تمامی مقالات مرتبط با تز شدیم (و تو این لحظاته که میزان اولویت علم و دانش در زندگی رو آدم به نمایش می ذاره!) در همین گیرو دار هم مأمور سیریش پرواز بالا سر ما با صدای بلند داد می زد که Sir!!! your flight is leaving in 5 minutes!!! you r going to miss your flight!!! ولی  ماهم با خیال تخت مشغول سبک سنگین کردن ساکها بودیم....

به هر فلاکتی بود غول این مرحله رو هم کشتیم و رفتیم مرحله بعد..... بدو بدو خودمونو رسوندیم به gate مربوطه. به غیر از یکی از مهمانداران بقیه همگی داخل هواپیما نشسته بودن و منتظر تشریف فرمایی حضرت استاد بودن!! خانومه هم که با بی سیم تشریف فرمایی ما رو به عرضش رسونده بودن از دور منو شناخت و با دیدن وضعیت رقت بار بنده فوری به کمکم شتافت. نکته جذابش این بود که به محض اینکه دسته یکی از ساکا رو گرفت و خواست بکشه شکه شد! ساک سایز نسبتا کوچیکی داشت اما ١۵ کیلو کتاب با دقت هرچه تمام داخلش جاسازی شده بود و یکی از چرخهای ساک هم خراب بود. حالا خانوم سوسول ما هم با دامنی که امکان مانور رو از پاهای مبارک سلب کرده و کفشای پاشنه بلند با هر فلاکتی بود ساک ما رو حمل کرد. البته در بین راه در حالی که سعی می کرد قیافه nice مهمانداری رو از دست نده ازم پرسید what have you got in your suitcase?! و ما هم فوری بحثو عوض کردیم. داخل هواپیما هم یه مهماندار بخت برگشته دیگه سعی کرد ساک کذا رو توی جابار بالای سر بذاره که نزدیک بود توی ملاجش بخوره چون هیچ تناسبی بین سایز و وزن ساک برقرار نبود!!!

به هر حال بعد از کشتن غول مرحله آخر رفتیم و روی صندلی نشستیم با قلبی آرام, روحی مطمئن و لباسی خیس از عرق, به انتظار که بپریم. آماااااا...... خلبان محترم ناگهان اعلام فرمودن که یکی از قطعات هواپیما مشکل پیدا کرده و قرار شده که قطعه مربوطه رو از تورنتو به مونترال بیارن!!!!‌ سرخ شدن ما تا بناگوش همانا و در دل به فحش کشیدن جد و آبای عوامل فرودگاه همانا و منتظر ماندن در هواپیما به مدت ٣ ساعت همانا.....

ادامه سفرنامه رو ان شا الله اگر عمری بود در پست بعدی....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

headhunting

سفرنامه به فنلاند و توضیح راجع به وضعیت اینجا و خودم و غیره و ذالک و کذا رو ان شا الله یه وقتی که حسش بود در پست بعدی بنویسم. بجاش می خوام راجع به موضوع نخ نماشده فرار مغزها بنویسم. البته نه دقیقاً فرار مغزها بلکه جذب مغزهای فراری داده شده.  مطلب مطلبیست که همه دوستان وبلاگ خون می تونن یه دهه محرم باهاش منبر برن و اشک ملتو دربیارن ولی خب به اشتراک گذاشتن تجربیات دست اول شخصی شاید به از شنیده های راننده تاکسی خط آزادی-تجریش باشه (فکر کنم این راننده های خط آزادی- تجریش به زودی یه گروه I bet I can collect 1 million taxi drivers who hate Ali's weblog تو فیس بوک راه بندازن!) کتاب نشت نشای رضا امیرخانی رو هم که دیگه همه از بر شدن. یادمه در سالهای پایانی دوره دبیرستان گاه گداری از در و همسایه و معلم می شنیدیم که برای فلان دانش آموز مغز متفکر که شونصد سالش رو جهشی خونده از آمریکا دعوت کردن که بیاد اونجا درس بخونه و برای فلان دانش آموز المپیادی تمامی امکانات در آمریکا فراهم شده و ازش با خواهش و تمنا و گریه و زاری می خوان که بره اونجا درس بخونه. مای ساده لوح هم که فکمون میفتاد پایین و با همین ایده ها خر زدیم و رفتیم شریف و بعد کاشف به عمل اومد که اونی که خواهش و تمان و گریه و زاری می کنه دانشجویان ایرانین نه آمریکا!

با توجه به اینکه مدت هرچند کوتاه توی مناطق مختلف مثل اروپا و کانادا و آمریکا بودم خیلی راحت این موضوع در سطوح مختلف و به مدلهای مختلف به دیدم اومده. زمانی که رفتم آمریکا یکی از اولین چیزایی که توجهم رو خیلی جلب کرد این بود که فراوانی افراد مستعد یا به اصطلاح فراوانی talent خیلی خیلی بالا بود. البته این قضیه ارتباط به بودن من در نیویورک هم داره اما اینکه در یک شهر توی هر حوزه مالی می شد هزاران مدیر و متخصص خبره رو یافت کرد خیلی عجیب بود در حالی که درکشور ما متأسفانه تعداد این افراد در هر حوزه شاید به انگشتان دو دست هم نرسه.... خیلی خوب می شه این رو حس کرد که توی امریکا به خصوص در محیط آکادمیک اگه کاربلد باشی کاری به این ندارن که کی هستی و طرز تفکر سیاسی و مذهبیت چیه. فقط دانشگاه سعی می کنه تا می تونه ازت استفاده کنه و تمامی امکانات لازم رو در اختیارت قرار بده. توی محیط غیر دانشگاهی هم تقریباٌ همینطوره و تعداد زیاد مهاجرین متخصص در آمریکا خودش این مسئله رو تأیید می کنه.

کانادا هم تقریباً وضع مشابهی داره و خیلی خوب می شه حس کرد که بخش عمده این کشور توسط مهاجرینش ساخته شده و کانادایی ها هم با زرنگی تمام این قضیه رو می فهمن. البته طبیعیه که کانادا در رتبه دوم قرار داره و به همین دلیله که هندیها که بطور متوسط از چینیها مستعدترند توی کانادا کمتر هستن و توی آمریکا بیشتر. برعکس در کانادا تعداد فراوون چینیها کاملا مشهوده.

کشورهای دیگه هم با سرعت خیلی کمتر در همین مسیر دارن حرکت می کنن و مثلاً همین پارسال قوانین مهاجرتی هلند برای افراد متخصص کلی تغییر کرد و تسهیل شد. اگرچه اروپا به دلیل غیر انگلیسی بودن زبان و فرهنگ بسته ترش به این راحتی نمی تونه این فاصله رو پر کنه و امریکا که به نظر من مهمترین سرمایه اش همین سرمایه انسانیشه تا مدت قابل توجهی پیشتاز خواهد بود.

کلاً به زبان ساده اینکه در دنیا رقابت تنگاتنگی برای جذب افراد مستعد وجود داره و جاهایی مثل دانشگاه برای جذب دانشجو و عضو هیئت علمی درست و حسابی واقعاً سرو دست می شکنن (درست مثل ایران خودمون!) حتی در جاهایی مثل فنلاند هم دولت و دانشگاه دارن تمام تلاششون رو می کنن که از قافله عقب نموننو یه عنوان یک نمونه کوچیک همین دوره Research Assistantship که من در اینجا می گذرونم یکی از اهداف نانوشته اش همینه. اتفاقاً امروز یکی از همین داستانهای جالب اتفاق افتاد:

برای ناهار با چند تا از اساتید به یه رستوران تایلندی نزدیک دانشگاه رفتیم و من با مسئول دوره دکتر Matti Keloharju که جزو افراد مطرح در حوزه Behavioral Finance هست مشغول صحبت راجع به دانشکده و دوره  های دکترا و غیره بودم. توی پرانتز اینکه این آدم با اینکه full professor هست و از نظر من واقعاً کاردرست, با یه شلوار لی و یه ژاکت توی دانشکده گز می کنه و خیلی خودمونی و راحته طوری که وقت ناهار که می شه ایشون میاد دم اتاق من که برای ناهار بریم بیرون! ای کاش اساتید عزیز ما توی ایران هم یه کم باد غبغب (یا شایدم قبقب یا غبقب یا قبغب) رو خالی می کردن...

داشتم باهاش راجع به شیوه جذب دانشجو صحبت می کردم که گفت امروز صبح داشته نیم ساعت پای تلفن با یه دانش آموز دبیرستانی صحبت می کرده و بعد توضیح داد که یه گروه سه نفره دانش آموزی که در بهترین دبیرستان فنلاند درس می خونن تونسته بودن در یه مسابقه در سطح دبیرستانای فنلاند در زمینه اقتصاد مقام اول رو کسب کنن. از قضا پسر این پروفسور ما هم در همون دبیرستان درس می خونه و آقا matti ما از طریق پسرش شماره تلفن معلمی که مربی این تیم بوده رو گیر آورده و تونسته از طریق اوشون شماره تلفن این آقا پسر دبیرستانی رو گیر بیاره و حدود نیم ساعت داشته رو مخش کار می کرده که این گل پسر تشریف بیاره در Helsinki School of Economics لیسانس مالی بخونه!

برام خیلی عجیب بود که یه آدمی که می تونه از دقیقه دقیقه وقتش یا پول دربیاره یا paper براش انقد مهم باشه که یه دانش آموز دبیرستانی رو جذب اینجا کنه که مثلاً 5 سال دیگه ممکنه این شازده همین جا تحصیلات فوق لیسانس و دکتراش رو هم ادامه بده... اولین چیزی که به یادم اومد سخنرانی های رئیس محترم دانشگاه شریف بود که شاه بیتش تعداد ورودی های شریف از بین 100 نفر اول کنکور بود اما هیچ وقت اعلام نمی کرد بعد از چهار سال چه بلایی سر این جماعت بخت برگشته (از جمله این بنده حقیر) اومده......

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Financial Wizardry

تنوع ابزارهای مالی توی یکی دو دهه اخیر به قدری زیاد شده که حتی به خاطر سپردن اسم همه اونا هم کار تقریباً محالیه. یه جورایی مهندسی مالی (Financial Engineering) تا قبل از بحران مالی 2007-2008 خیلی رونق داشت و شرکتهای مالی علاقه شدیدی به استخدام فارغ التحصیلان دکترای ریاضی و فیریک داشتن که براشون ابزارای به اصطلاح exotic یا به روایت درستتر fancy طراحی کنن.

در مقابل, توی کشور ما ابزارای مالی مثل انواع ابزارای مشتقه (derivatives) خیلی کند به بازار معرفی می شن  و البته سطح متوسط دانش سرمایه گذاران (به غیر از فاینانس کارای حرفه ای) هم کفاف این ابزارها رو نمی ده. همینطور, نیازهای بازار ایران اصولاً نیازهای خیلی پیشرفته ای نیست و اصولاً سلیقه سرمایه گذاری در ایران هم سلیقه متفاوتی از اون چیزیست که در یه بازاری مثل آمریکا دیده می شه. به نظرم هنوز کلی سوراخ سمبه توی بازار ایران هست و کلی ابزارهای جذاب که اگه به بازار معرفی بشه احتمالاً با اقبال خوبی روبرو بشه.

به طور خاص, به نظر می رسه که بازار ابزارهای با درآمد ثابت (fixed-income securities) در ایران به شدت نحیف و محدوده وگسترش درست این بازار با توجه به ریسک گریزی بالای سرمایه گذاران ایرانی (در مقایسه با سرمایه گذاران اروپا و به خصوص امریکا) می تونه سرمایه گذاران زیادی رو به خودش جذب کنه.

دلایل توسعه نیافتگی این بازار رو افرادی که شناخت بهتری نسبت به من راجع به بازار ایران دارن بهتر می فهمن (و لطفاً کامت بذارن) ولی حداقل اولین دلیلی که به ذهن من می رسه بحث ربوی بودن سرمایه گذاری با نرخ سود ثابت هست. البته سپرده های بانکی و اوراق مشارکت به راحتی این قضیه رو دور زدن اما هنوز این مسئله گوبا به قدر کافی پذیرفته نیست.

یکی از ابزارهایی که توسط بانکهای کانادایی مثل CIBC و TD و RBC ارائه می شه و اتفاقاً ابزار نسبتاً موفقی بوده انواع مختلف GIC یا Guarranteed Invevstment Certificates هست که ابزار ساده اما جالبیه. به قول خود شرکتا the best of both worlds هست به دلیل اینکه از طرفی پتانسیل رشد داره و از طرف دیگه اصل سرمایه شما محفوظ می مونه. یکی از این GIC ها از نوع Canadian Market-Linked GICs هست که شما یه سرمایه گذاری اولیه می کنید و اگر شاخص بازار رشد کرد شما طبق فرمول خاصی درصدی از اون رشد رو دریافت می کنید و اگر شاخص بازار رشدی نداشت با افول کرد اصل سرمایه شما بهتون برگردونده می شه. (یادمه یه صندوق سرمایه گذاری توسط دکتر عبده در ایران راه اندازی شد که سود حداقلی 19% رو ضمانت می کرد اما فکر نمی کنم سود دریافتی وابسته به شاخص بازار یا یه همچین چیزی بود. )

البته اگه یه همچین ابزاری برای بازار ایران بخواد طراحی بشه قطعاً باید کمی تغییرات در ساختارش ایجاد بشه. مثلاً حفظ اصل سرمایه در کشوری مثل کانادا با تورم 1 یا 2 درصد ممکنه گزینه جذابی باشه برای کشوری مثل ایران با نرخ تورم بالای 20 درصد کمی کم لطفیه! اما نکته اش اینه که همه اینا با یه سری تغییر کوچیک توی فرمول مربوط به قیمت گذاری این ابزار قابل حله و rocket science نیست (شاهدی بر این مدعا اینکه قیمت گذاری همین ابزار Canadian Market-Linked GIC  مربوط به بانک RBC سوال امتحان میان ترم بود1!) جزئیات قیمت گذاری این ابزار رو اینجا نمیارم چون امکان تایپ فرمول نیست و کمی کسل کننده می شه. فقط در حد خیلی ساده اینکه توی قیمت گذاری این ابزار نکته اصلی تعیین اینه که چند درصد از رشد سهام به سرمایه گذار پرداخت می شه (اصطلاحاً alpha یا participation factor). راه حل ساده هم اینه که این ابزار رو به دید یه Option نگاه کنیم با بازده زیر:

max (0, alpha*((I(t+1)-I(t)/I(t)))

که با فرمول Black-Scholes قابل حله.

خلاصه که دوستان عوض paper خوندن توی office دانشگاه Alabama برید مملکت یه business راه بندازید ما رو هم بگیرید زیر پر و بال خودتون!

 

 

1- مشخصات این ابزار در این لینک هست:

http://www.rbcroyalbank.com/business/services/pdf/FS&SC_Canadian_Market-Linked_GICs_Final_E.pdf

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

....What ha

برای نوشتن term paper برای درس Financial Systems داشتم توی گوگل search می کردم و می خواستم این جمله رو جستجو کنم:

 What have the rating agencies done in response to the financial crisis?

به محض اینکه چند تا حرف اول رو تایپ کردم گزینه های بیشنهادی Google ظاهر شدن. همینطور که حرفای بعدی رو تایپ می کردم این پیشنهادات تغییر می کرد. وقتی به What ha رسیدم چهار گزینه اول پیشنهادی Google اینا بود:

1- What happens when you die

2- What happens when you lose your v.i.r.g.i.n.i.t.y? (نقطه ها برای جلوگیری از فیلتر شدن وبلاگه!)

3- What happens if a girl takes viagra?

4- What happens in Vegas

خیلی برام جالب بود که این سوالات جزو مهمترین سوالاتی بوده که افراد روی اینترنت search کردن. واقعاً عجیب نیست که توی دنیای مدرن (با این فرض که استفاده کنندگان از اینترنت به طور متوسط "مدرنتر" از کسانی هستن که به اینترنت دسترسی ندارن) که اکثر آدما وانمود می کنن که مطمئنن بعد از مرگ نابود می شن و  اعتقادی به زندگی بعد از مرگ ندارن و از دست دادن vi.rginity برای یه دختر یه اتفاق کاملاً معمولی و حل شده است, هنوز هم این سوالات ذهن خیلیا رو مشغول کرده؟!

شاید اگه Google ماهانه یه لیست از مهمترین دغدغه های بشر رو منتشر کنه ایده بدی نباشه!!

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Mr. Irani

اگه بخوایم یه رتبه بندی از پررونق ترین موضوعات انشاء دوران ابتدایی و راهنمایی بدیم قطعاً موضوع "علم بهتر است یا ثروت" در جایگاه اول یا دوم قرار داره (در رقابت تنگاتنگ با "تابستان خود را چگونه گذراندید"!) جواب انشاء هم که همیشه مشخص بود: علم. که صد البته بی خطرترین جوابی بود که در مقابل معلم انشاء که خودش رو مظهر دانش می دونست و حقوقی تو مایه های  300 تا 500 هزار تومن در ماه می گرفت می شد داد! در حالت خیلی پیشرفته, اگه در نوشتن انشاء از پدر گرامیتون کمک گرفته بودید و ایشون تو کار business بودن و با واقعیات زندگی (!) آشناتر, احتمالاً آخر انشاء این رو هم اضافه می کردید که البته ثروت هم خوبه چون می تونه به پیشرفت علم کمک کنه!

برخی از دوستان ما به اندازه کافی باهوش بودن که در همون دوران ابتدایی جواب سوال رو واسه خودشون روشن کنن و بعد از گرفتن دیپلم (یا قبل از اون) بزنن تو کار business. بعضی ها هم مثل ما نیاز به گرفتن یه لیسانس و دو تا فوق لیسانس داشتن تا آخرشم جواب سوال رو همون جواب معروف آکادمیک بدن: It depends.....

اگرچه گرفتن یه لیسانس و دو تا فوق لیسانس نتونسته جواب سوال رو برای من روشن کنه ولی  باعث شده که به این سوال به قول فرنگیا با یه approach دیگه نگاه کنم. به این معنا که شاید بهتر باشه پرسید: علم بهتر است یا ثروت یا قدرت؟

هر کسی توی زندگی وزن مختلفی به این سه تا داده و اکثر آدمای معروف و غیرمعروف, در یکی از این جنبه ها پیشرفت کردن: هیتلر قدرت داشت, انیشتین علم داشت و warren buffet ثروت... نمونه های این افراد رو فراوان همه می شناسن: افرادی مثل بیل گیتس که از harvard اخراج شدن و رفتن microsoft رو ساختن یا steve jobs که از کالج ترک تحصیل کرد و رفت Apple رو راه انداخت.

اما واقعیت اینه که این سه تا لزوماً منافاتی باهم دیگه ندارن و برخی افراد می تونن این سه عامل رو در کنار هم داشته باشن. چند روز قبل چشمم به لیست مدیران عاملی که بالاترین حقوق رو دارن در Wall Street journal برخورد1 و یه فرد جالب رو دیدم: یه آقایی به نام Ray Irani که مدیر عامل شرکت Occidental Petroleum هست با حقوق 52.2 میلیون دلار در سال 2009 در صدر قرار داشت! (با نرخ ارز کنونی حدود 53 میلیارد تومان)

توی پرانتز اینکه شرکت Occidental Petroleum یه شرکت غول نفتی آمریکائیه. به خاطر اسم این بابا علاقمند شدم که تحقیق کنم روی زندگینامه اش: برخلاف اسمش که ایرانی می خوره, اصالتاً لبنانیه (اگرچه ممکنه ریشه ایرانی داشته باشه)

این آقا متولد سال 1935 هست (یعنی 75 ساله!) و از سال 1990 مدیر عامل این شرکت بوده. اگر بخوایم با اون سه فاکتوری که صحبتش رو کردیم ایشون رو بسنجیم, حقوق 52 میلیون دلاری و یه دکترا از دانشگاه USC که در سن 22 سالگی دریافت کرده (یعنی همون حول و حوش سنی که ما داشتیم زور می زدیم لغت حفظ کنیم واسه GRE که apply کنیم!!) و مدیریت عامل چهارمین غول نفت و گاز آمریکا.....

خیلی دلم می خواست یه فرصتی پیش میومد و چند دقیقه می تونستم با یه همچین آدمی حرف بزنم و فقط یه سوال ازش بپرسم: دیگه چی می خوای از جون دنیا؟؟!

1 http://online.wsj.com/article/SB10001424052702304539404575157643970804582.html?mod=wsj_share_facebook

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Sovereign Corporates

یادمه زمانی که ما به قول فرنگیا teenager بودیم, یکی از تم های اصلی فیلمای علمی تخیلی مثل فیلمای آرنولد و غیره و ذلک این بود که کامپیوتر ها یا ماشینهای ساخت دست بشر یه روزی بر بشر مسلط می شن و کنترل جهان رو در دست می گیرن و بشر می شه اسیر و برده کامپیوتر. الآن دیگه اون تب و تاب تکنولوژی زدگی که در دهه 90 و اوایل هزاره جدید وجود داشت کمتر شده و بشر زیاد امیدی نداره که کامپیوتر بتونه اونو به بند اسارت بکشه و شاید به خاطر همین باشه که توی فیلمای تخیلی اخیرتر, معمولاً موجوداتی از کرات دیگه میان تا بشر رو به اسارت خودشون دربیارن...

 منتها نکته اینجاست که من تا حالا فیلمی ندیدم که دنیایی رو به تصویر بکشه که شرکتها درش حکمرانی می کنن و بشر رو به اسارت خودش درآوردن. علیرغم اینکه مقایسه این قضیه با فیلمای تخیلی و کامپیوترهای تسخیرکننده بشر شاید در نگاه اول دور از ذهن به نظر بیاد, ولی واقعیت اینه که هر روز که می گذره شرکتها در دنیای سرمایه داری قدرت و تسلط بیشتری بر تمام شئونات زندگی بشر پیدا می کنن. صد البته بهترین مثال ها رو می شه در آمریکا پیدا کرد که خب آینه تمام نمای سرمایه داریه.

توی چند مدت اخیر و به خصوص از زمانی که با غولهای مالی دنیا آشناتر شدم این مسئله همیشه گوشه ذهنم بوده و جالبه که هر روز که می گذره, اخباری که راجع یه شرکتها می شنویم جنسشون تغییر می کنه و گویا وزن اهمیتشون داره بیش از پیش می شه. شرط می بندم تعداد اخبار و گزارشاتی که در مورد ورشکستگی شرکت Lehman Brothers منتشر شد بیش از تعداد خبرها و تحلیلهایی بود که در مورد ورشکستگی دولت ایسلند منتشر شد!

نکته جالب توجه که ادعای من رو پشتیبانی می کنه اینه که وقتی این روزا اخبار رو می خونم گویا نام شرکتها در کنار نام دولتها و با همون میزان اهمیت در اخبار به چشم می خوره. ماجرای شرکت Goldman Sachs و دولت یونان رو در یکی از پستهای اخیر مطرح کردم و واقعاً عجیبه که اسم یک شرکت انقدر گنده بشه که توی خبرها کاملاً بتونه اینطور جلوه کنه که به یه دولت کمک کرده که فلان کلک مالی رو سوار کنه.

یکی از مثالهای جالب دیگه از شرکتهایی که قدرت علی حده ای بدست آوردن شرکتهای رتبه بندی اعتباریه(Credit Rating Agencies) علیرغم همه مشکلاتی که برای این شرکتها در اثر بحران اخیر به وجود اومد و از اعتبارشون کاست, همچنان قدرت عجیب و غریبی دارن که گویا می تونن یه مملکت رو به خاک سیاه بنشونن. توماس فریدمن که ستون نویس روزنامه نیویورک تایمزه یه جمله معروف راجع به شرکتهای رتبه بندی اعتباری داره که بیراه نیست:

There are two superpowers in the world today in my opinion. There’s the United States and there’s Moody’s Bond Rating Service. The United States can destroy you by dropping bombs, and Moody’s can destroy you by downgrading your bonds. And believe me, it’s not clear sometimes who’s more powerful.”

خیلی از مواقع وقتی یه شرکت رتبه بندی اعتباری یک کشور یا شرکت رو تهدید به پایین آوردن رتبه یا downgrade می کنه, واقعاً برنامه های تأمین مالی بین المللی اون کشور می تونه دچار اختلال بشه همونطور که در مورد یونان اتفاق افتاد. چیزی که چند روز قبل توی Financial Times برام خیلی جالب بود این بود که شرکت Moody's که یه شرکت رتبه بندی آمریکایی هست, اخیراً یه اخطاریه صادر کرده بود که در صورتی که دولت آمریکا نتونه کسری بودجه و وضعیت مالی عمومی خودش رو بهبود بده این شرکت رتبه بندی آمریکا رو از AAA (که بهترین رتبه ممکنه) به AA (یه رتبه پایین تر) کاهش می ده! جالبه که شرکتی که headquarterش دو تا خیابون اونورتر از وال استریت در قلب آمریکاست میاد دولت آمریکا رو تهدید به downgrade می کنه! البته این رو هم اضافه کنم که برخلاف سایر موارد, توی این مورد خاص بازارهای اوراق قرضه دولت آمریکا هیچ واکنشی نشون ندادن چون اساساً هرچقدر هم که اوضاع بودجه آمریکا خراب باشه هنوز هم در سرتاسر دنیا امن ترین سرمایه گذاری خرید اوراق قرضه خزانه داری آمریکاست!

تقریباً هر روز که روزنامه رو می خونم یکی دوتا خبر این تیپی هست و نشون می ده که انگار عصر لشکرکشی های اسکندر و نادرشاه جاشونو به لشکر کشی Shell و Google و Apple دادن.

حدود دو ماهه که شرکت Google با دولت چین به شدت به هم پیچیدن. صرف نظر از مشکلات دیگه ای که شرکت Google با دولت چین داشته مثل تلاش برای هک کردن وب سایتش و غیره, امروز Google اعلام کرده که از این به بعد به کاربران چینی از طریق سرورهای هنگ کنگ سرویس می ده و این کار رو داره به این دلیل انجام می ده که دولت چین قوانین سانسور اطلاعاتی داره و اجازه نمی ده که Google به کاربران دسترسی کامل به اینترنت بده. اینه که شرکت Google هم برای دفاع از آزادی فکر و غیره تصمیم به این کار گرفته که خشم دولت چین رو به شدت برانگیخته.١

حتی این قضیه توی حوادث سال 88 کشور خودمون هم محسوس بود و به نظرم دولت ایران بیش از اونکه در حوادث بعد از انتخابات به جنگ دولت آمریکا بره, به جنگ Facebook  و Youtube و BBC رفته بود.به نظرم علیرغم اینکه داشتن ناو جماران و شهاب 4 و 5 خیلی مهمه, شاید داشتن چند تا شرکت مثل Standard & Poor's و Goldman Sachs و Exxon Mobil به همون اندازه در سر میز مذاکره دنیای امروز موثر باشه!!

 

 ١:‌ مراجعه کنید به لینک زیر برای نمونه:

http://news.yahoo.com/s/afp/20100324/bs_wl_afp/uschinaitcompanyinternetgooglemedia

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Free counter and web stats