یک ایرانی در بوستون

Head of Manpower

آقا من تا یادم نرفته یه نکته ای که خیلی وقته هی میخوام بنویسم و برای خودم هم قبلا سوال بوده و توی ایران هم زیاد مبتلا به هست رو بگم:‌ خیلی وقتا افراد توی رزومه انگلیسی شون موقعیت شغلی که دارن رو با عبارات زیر معادل سازی می کنن. بعضی از این معادل ها لزوما غلط نیستن ولی زیاد مرسوم نیستن:

مدیرعامل: manager یا managing director

معاون یا مدیر مالی: financial manager

معاون یا مدیر سرمایه گذاری: investment manager

کارشناس شرکت فلان: expert at XYZ company

معاون نیروی انسانی: head of manpower (لال شم اگه اینو خالی ببندم!)

مدیر آی تی: Head of IT یا IT manager

برای پست های مذکور، عناوینی که اینجا رایجتره از این قراره:

مدیرعامل: Chief Executive Officer یا همون CEO (اگر اشتباه نکنم Managing Director در انگلستان رایجه)

معاون یا مدیرمالی: Chief Financial Officer یا همون CFO

معاون یا مدیر سرمایه گذاری: Chief Investment Officer یا همون CIO (با CIA اشتباه نشه!)

کارشناس: Analyst

معاون نیروی انسانی: Chief Human Resources Officer

مدیر آی تی: Chief Technology Officer یا CTO

بر سبیل پست های قبل، یه تست هوش بیزنسی میگم که تا پست بعدی فکر کنید و جواب بدید: اینجا وقتی فروشگاه می ری برای خرید، قیمت اکثر کالاها به 99 سنت ختم میشه. مثلا یه لباس به جای 50 دلار، 49.99 دلار هست، یا یه یخچال به جای 2000 دلار، 1999 دلاره (توی ایران هم تک و توک دیده م). حالا سوال اینه که چرا شرکت ها برای قیمت گذاری این رویه رو دارن و چی شده که همچین شده (!) من باب راهنمایی، این سوال یه جواب نسبتا تابلو داره که اکثر آدما می دونن، و یکی دوتا جواب نه چندان بدیهی. خوانندگان محترم ببینم تا پست بعدی چه می کنید و این بار برنده خوش شانس یک دستگاه جوجولات بلورین کیه!

عرضم به حضورتون که ... یکی از مزایای خوندن رشته های business در امریکا (و البته خیلی مهم تر از خوندن، کار کردن در این رشته ها) در مقایسه با بقیه جاهایی که دیده م اینه که یاد می گیری برای موفقیت در کسب و کار باید دل گُنده باشی! با خسّت و دنبال یک قرون دوزار بودن و مثلا هزار تومن تیغ زدن از هر مشتری نمی تونی پولدار بشی و بیزنس موفقی داشته باشی. بذارید یه مثال بزنم: گوگل اخیرا یه سرویسی راه انداخته به نام Google Express که فعلا فقط در 6-7 تا شهر بزرگ امریکا از جمله بوستون فعاله. این سرویس کارش اینه که با چند تا فروشگاه مهم از جمله Costco، Walgreens، KOHL'S و چند تای دیگه وارد قرارداد شده و شما می تونی آنلاین از طریق Google Express مایحتاج روزمره و خیلی چیزای دیگه رو از این فروشگاه ها بخری و همون روز (یا اگر شب سفارش بدی روز بعد) برات میاره درب منزل. برای استفاده از این سرویس، کافیه ماهانه 10 دلار حق عضویت بدید و در این صورت، همه سفارشات بالاتر از 15 دلار، بدون هزینه حمل و نقل میاد درب منزلتون.

حالا این چه ربطی به حرفی که اول زدم داره؟ فرض کنید Google Express راه افتاده باشه، برای کسی مثل من که عادت کرده همه چیز رو از فروشگاه نزدیک خونه شون بخره، هزینه فکری و زمانی switch کردن نسبتا بالاست و بنابراین به احتمال خیلی زیاد سراغ همچین سرویسی نمی رم. چند هفته قبل، یه ایمیل از American Express که یه credit card (کارت اعتباری) ازش دارم اومد که اگر از Google Express خرید کنی و با کارت American Express پولش رو بدی یک بار می تونی تا 25 دلار مجانی خرید کنی. (توضیح اینکه این شرکت های Credit card جدیدا خیلی علاقمند به کارهای اینطوری شدن و به صورت فعال با شرکت های مختلف برای گرفتن تخفیف برای مشتریانشون مذاکره می کنن). علاوه بر این، خود Google Express هم وقتی برای اولین بار ثبت نام می کنی، تا سه ماه به صورت رایگان بهت خدمات میده و حق عضویت 10 دلاری نمی گیره. طبعا به هر کسی بگی 5 دقیقه از وقتت رو صرف کن و App مربوط به Google Express رو روی گوشیت نصب کن و بعد 25 دلار مجانی خرید کن، قطعا این کارو می کنه1

در نگاه اول، مشتری پیش خودش احساس می کنه این گوگل که انقدر ازش تعریف می کنن عجب موجود خنگیه! خب من 25 دلار مجانی خرید می کنم و بعد عمرا سراغش نمیرم! یا خیلی حال کنم عضو می شم و سر سه ماه قبل از اینکه شروع کنه به گرفتن حق عضویت، حساب کاربریمو می بندم و خلاصه، سه ماه سواری مجانی می گیرم! 

منتها اگر بنده در Boston College دارم Business می خونم، اونایی که توی گوگل دارن این برنامه رو می چینن توی Harvard درس خوندن و صد تا مثل منو تشنه می برن لب چشمه و بر می گردونن! کافیه که شما یک بار خدمات Google Express رو تجربه کنید، با این کار، اتفاقی که میفته اینه که بخش زیادی از هزینه های فکری و زمانی2 که برای switch کردن و تغییر عادت خریدتون داشتید، رو عملا از بین می بره. یعنی App مربوطه روی گوشی شما نصب شده، یک حساب کاربری درست کرده اید و مثلا مشخصات credit card و آدرس و غیره رو وارد کرده اید و نیاز به وارد کردن مجدد نیست، یک بار هم با App کار کردید و با نحوه کارش کاملا آشنا شده اید. به قول فرنگی ها حالا دیگه خرید کردن is at your fingertips، با دو تا کلیک می تونید خرید کنید.

اتفاقی که برای امثال من میفته اینه که بعدها هر وقت فرصت خرید نداشته باشن و مثلا پوشک بچه شون تموم شده باشه (!) سریع گوشیشونو برمی دارن و Google Express رو چک می کنن. خلاصه که آخر سال اگه چرتکه بندازی می بینی تو که فکر می کردی زرنگی و فقط یه بار برای 25 دلار خرید خواهی کرد چند صد دلار خرید کردی و گوگل هم پولی که میخواسته رو درآورده. حالا اگه گوگل میخواست دنبال یه قرون دوزار باشه و مثلا هیچ سوراخ دررویی برای مشتری نذاره و از همون روز اول تیغ بزنه، قطعا خیلی از مشتریان بالقوه ش مثل من رو از دست می داد. 

علیرغم تفاوت خیلی خیلی زیاد فضای بیزنس در ایران و اینجا و عدم امکان مقایسه کامل، در بخش عمده ای از بیزنس های ایرانی اصولا همچین رویکردی رو نمیشه دید. اینکه مثلا به مشتری کمی بلندمدت تر نگاه کنن و اگر اول کار، یه حالی به مشتری دادن زیاد به جایی برنمی خوره، کمتر دیده میشه. همونطور که گفتم، نمی شه مقایسه یک به یک کرد و توان مالی شرکتی مثل گوگل رو با یه بقالی توی سبزوار مقایسه کرد (!) ولی مثال های زیادی دارم که میشه تا حدی این رویکرد رو داشت.

یه مثال خوب دیگه از این رویکرد، شرکت های credit card هستن. کلا بیزنس credit card برای من بیزنس بسیار آموزنده و جذابیه و تقریبا تمامی المان های یه مدل کسب و کار (business model) جالب رو داره، به همین دلیل، به بهانه این پست کمی راجع بهش می نویسم.

من تقریبا هفته ای دو سه تا نامه پیشنهاد (offer) از این شرکت ها می گیرم که مثلا شما با توجه به نمره اعتباری (credit score) که دارید برای این offer ما انتخاب شده اید. نکته مرتبط به بحثمون اینکه خیلی از این شرکت ها در پیشنهادشون می گن اگر کارت ما رو بگیری و مثلا در سه ماه اول 500 دلار یا بیشتر از کارت ما خرید کنی (صرفا برای اینکه مطمئن بشن طرف بعد از دریافت کارت، شروع به استفاده می کنه) 100 دلار بهت هدیه می دیم. دوستانی که به محضر اقتصاد سرمایه داری رسیدن می دونن که اینجا یک سنت هم بی حساب و کتاب جابجا نمی شه و بنابراین، دست و دلبازی این شرکت ها باید دلیل مشخصی داشته باشه. برای دریافتن دلیل این دست و دلبازی و اینکه این شرکت ها تا کجای قضیه رو می شینن حساب و کتاب می کنن چند تا fact رو می گم:

1- هزینه جلب هر مشتری جدید برای شرکت های credit card به طور متوسط حدود 80 دلاره (هزینه پست کردن نامه و صدور کارت و همین جوایز اولیه و غیره و ذلک)

2- میزان سود ناشی از هر مشتری برای این شرکت ها در سال به طور متوسط 120 دلاره. 

3- شانس باقی موندن مشتریان با شرکت بالای 60-70 درصده.

با این اوصاف، شرکت credit card با اینکه ابتدای کار 100 دلار یا بیشتر هزینه می کنه که بتونه یه مشتری جدید جذب کنه، ولی می دونه که در بلندمدت، اگه شانس بیاره و مشتریش رو حفظ کنه، سود خوبی گیرش میاد. بنابراین، حاضره این ریسک و هزینه رو انجام بده. چیزی که برای خیلی از Business های ایرانی هنوز اونطور که باید و شاید جا نیفتاده اینه که اگر به مشتری یه حالی بدی معمولا اینطور نیست که طرف همون یک بار رو استفاده کنه و بعد دیگه پیداش نشه، بلکه تجربه خوبی که با شما داشته مطمئنا در آینده به سمت Business شما متمایلش خواهد کرد. 

در مورد شرکت های credit card، این رو هم اضافه کنم که جذب اولیه مشتری تازه اول کاره. در امریکا به ازای هر فردی که صاحب کارت اعتباری هست، 9.5 کارت اعتباری وجود داره3! بنابراین می تونید حدس بزنید که در کیف پول هر فردی در هر لحظه شونصد تا شرکت دارن با هم کُشتی می گیرن و هر زمانی که طرف دستش رو می بره سمت کیفش تا پول خریدش رو پرداخت کنه، توی کیف پولش بین این کارت ها چه خین و خین ریزی اتفاق میفته!

به همین دلیله که تازه شرکت بعد از اینکه 100 دلار رو تقدیم مشتریش کرد اول کاره و گام بعدی اینه که اولا کاری کنه که مشتری کارت رو بعد از مدتی کنسل نکنه و ثانیا اینکه ازش استفاده کنه و از بین 9 تا کارتی که توی کیفش هست، وقتی میرسه دم صندوق فروشگاه که پول خریدش رو پرداخت کنه، انگشتش بره طرف این کارت و نه کارت بغلیش! توی پرانتز این توضیح رو بدم که شرکت های credit card دو راه عمده برای پول درآوردن دارن:

1- transaction fee: روی هر خریدی که انجام می دید حدود 3%4 از ارزش خرید رو از فروشگاه دریافت می کنن.

2- interest: در پایان هر ماه، معمولا حدود 20-25 روز وقت داری که کل بدهیت به شرکت credit card رو بدی وگرنه، باید روی بدهی یک جریمه ثابت (Late fee) و بهره (interest) پرداخت کنی. معمولا این نرخ بهره بین 14-15 درصد تا 30 درصده! دقت بفرمایید که اینجا ممکلت گل و بلبل ما نیست که پولت رو بذاری بانک و سالی 22 درصد سود بگیری! اینجا نرخ بهره تقریبا صفره و بنابراین، نرخ بهره کارت های اعتباری یک رقم نجومی محسوب میشه. بخش عمده ای از پول این شرکت ها از همین محل بهره ای هست که به افراد بدحساب شارژ می کنن. در واقع افرادی مثل من که بدهیشون رو سرموقع پرداخت می کنن، رومخ ترین (صفت جدید اختراع کردم!) و کسل کننده ترین نوع مشتری برای این شرکت ها هستن! برای اینکه آمار و ارقام دستتون بیاد، بطور متوسط هر خانواده امریکایی بیش از 15000 دلار به این شرکت ها بدهی داره.

 قضیه به اینجا هم ختم نمیشه! شما وقتی یه کارت خوشگل دستت باشه که بتونی فرت و فرت کارت بکشی و پول خرج کنی، میزان تمایلت به خرید خیلی بیشتر میشه. مثلا این مطالعه نشون داده که ملت وقتی از کارت اعتباری استفاده می کنن، میزان پولی که حاضرن بابت خرید بلیط مسابقه بسکتبال تیم Celtics بوستون پرداخت کنن، دو برابر زمانیه که قراره پول نقد پرداخت کنن!

از حاشیه ها بگذریم و برگردیم به بحث خودمون، که شرکت های credit card چطور سعی می کنن بعد از جذب مشتری، اون رو حفظ کنن: یکی از اصلی ترین روش های حفظ مشتریان، پرداخت cashback هست. یعنی مثلا شرکت درصدی از مبلغ خرید شما رو به شما برمی گردونه. مثلا به ازای هر مبلغی که خرید کرده اید، 2% بهتون cashback میده. حالا این cashback چه فایده ای داره؟ اولا فایده بدیهیش اینه که دارندگان کارت رو ترغیب به استفاده از اون کارت (در برابر کارت های دیگه) می کنه. ثانیا باعث می شه مشتری ترغیب به خرید بیشتر بشه، یعنی با اینکه 1% یا 2% رقم ناچیزیه، ولی به مشتری این احساس غلط رو میده که هرچه بیشتر خرید کنه، داره جایزه بیشتری می گیره و مثلا بیشتر پس انداز می کنه. 

یه کار جالب دیگه هم این شرکت ها می کنن برای اینکه سعی کنن مشتریانشون رو بیشتر حفظ کنن: استفاده از قدرت عادت! عادت نیروی قدرتمندیه که همه ما اسیرش هستیم و این شرکت ها به خوبی ازش بهره بردای می کنن. نکته مهم اینه که ملت وقتی میخوان پول یه کالا رو حساب کنن، زیاد فرصت و حوصله فکر کردن و چرتکه انداختن ندارن و بر حسب عادت، یکی از کارت هاشون رو انتخاب می کنن. بنابراین، عامل تعیین کننده در اینکه کدوم کارت بیرون کشیده بشه میشه عادت. 

برای بهره برداری قدرت عادت، بعضی از شرکت های credit card میزان جایزه یا cashback پرداختی به بعضی از انواع خرید رو خیلی بالاتر تعیین می کنن. مثلا یکی از کارت هایی که من دارم (TD Bank) در شش ماه اول به دارندگان کارت، 5% cashback میده برای کلیه خریدهای خواروبار (groceries)، بنزین (gas) و قبض های آب و برق و گاز و تلفن (bill). اولا با توجه به اینکه هزینه transaction fee که شرکت دریافت می کنه حدود 3% هست، به احتمال خیلی زیاد شرکت داره روی هر کدوم از این خریدها ضرر میده. اما دلیل اینکه این کار رو میکنه اینه که اینها خریدهایی هستن که به صورت روتین و با فرکانس نسبتا بالا انجام میشن. به همین دلیل، به صورت عادت درمیان و مثلا اگر من به مدت شش ماه، هر وقت میخوام بنزین بزنم یا خواروبار بخرم از کارت TD استفاده کنم، احتمال اینکه وقتی تعمیرگاه ماشین میرم و 500 دلار باید خرج تعمیرش کنم از کارت TD استفاده کنم هم بالاتره. به عبارت دیگه، معمولا این شرکت ها خرج هایی که عادت آور هستن رو هدف می گیرن. 

یه روش دیگه هم اینه که شرکت ها نوع خریدهایی که cashback بالاتری پرداخت می کنن رو به صورت دوره ای عوض می کنن. مثلا کارت Discover اینطوریه که هر سه ماه یک بار یک دسته از خریدها رو 5% cashaback میده و بقیه رو 1%. مثلا سه ماه برای بنزین، سه ماه برای خرید آنلاین و الخ. به این ترتیب، مشتری که معمولا در لحظه خرید زیاد فرصت نداره فکر کنه کدوم یک از 10 تا کارتی که توی کیفش هست بیشترین cashback رو به اون نوع خرید میده، به احتمال بالاتری کارت این شرکت رو بیرون میکشه. خلاصه که بیزنس credit card بیزنس جالبیه و جنبه های مختلف روانشناسی و بازاریابی و غیره رو داره.

این وسط یه گریزی هم به اقتصاد بزنم: اگر بخوایم خیلی اقتصادی و rational به قضیه نگاه کنیم کل این قضایا ادا و اطوار الکی به نظر میاد. از نظر اقتصادی و با فرض عقلایی بودن آدمها، اگر شرکت credit card داره 3% از فروشگاه فی می گیره و بعد 2% به مشتری cashback میده، هیچ فرقی با حالتی که شرکت از فروشگاه 1% فی بگیره و هیچ cashback به مشتری پرداخت نکنه، نباید داشته باشه. ولی همونطور که گفتم، قضیه کمی پیچیده تر از این حرفاست و این شرکت ها خیلی خوب می دونن که خطاهای رفتاری آدمها مهم ترین منبع درآمدشون هست و اگر قرار بود همه rational باشن، این شرکت ها اوضاعشون واویلا میشد!

خلاصه کلام اینکه یه ویژگی که در کسب و کارهای امریکایی به وضوح میشه دید، بزرگ فکر کردن و نگاه بلندمدت داشتن به مشتریه. به عبارت دیگه، اینجا شرکت ها حاضرن برای اینکه مشتری محصولشون رو برای اولین بار امتحان کنه تقریبا هر کاری بکنن و هر مشوقی رو فراهم کنن، با این اعتقاد که در بلندمدت پولشون رو از مشتری درخواهند آورد. به نظرم این چیزیه که خیلی از کسب و کارها در ایران بهش اعتقاد ندارن و صرفا دنبال حداکثر کردن سودشون در اولین خرید مشتری هستن حتی اگر به قیمت از دست دادنش باشه...

 --------------------------------------------------------------------------------------------

1- مگر اینکه هزینه فرصتش در هر 5 دقیقه بیش از 25 دلار یا در هر ساعت بیش از 300 دلار باشه!

2- که در اصطلاح اقتصادی، transaction cost می گن

3- متوسط تعداد کارت اعتباری به کل جمعیت امریکا حدود 3 تا 4 کارت هست.

4- فرمول پیچیده ای داره و عدد تقریبیه. 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

alibaba

من معمولا هرسال موقع عید که میشه یه پست رو اختصاص میدم به غرغرهای رایج راجع به اینکه ایران نیستم و چقدر دلم تنگ شده برای ولایتمون و خارج خیلی نامرده که منو از خانواده م جدا کرده و الخ. منتها از اونجایی که از این روضه ها قبلا زیاد خونده م، علاقمندان می تونن به اینجا و اینجا مراجعه کنند!

عرض به حضورتون که... اگر دیدید کسی وبلاگش رو دو سه ماه آپدیت نکرده از دو حال خارج نیست: یا ریق رحمتو سرکشیده و به دیار باقی شتافته، یا بابا شده و مشغول بچه داریه!

باشد که بعدها در کتب تاریخ بنویسند که پسرکوچولوی ما در مورخه 25 بهمن 1393 (مطابق با روز ولنتاین!) در خانواده ای متوسط و مذهبی در شهر بوستون دیده به جهان گشود. وی در سنین کودکی دروس فایننسی را نزد پدر بزرگوارش و پس از آن نزد اساتید بزرگی همچون Eugene Fama و Robert Shiller در حوزه علمیه هاروارد آموخت و سپس برای تحصیل درس خارج فایننس راهی بوستون اشرف (بر وزن نجف اشرف!) شد....

این چندماه، توفیق اجباری بود که سروکار مداومی با دکتر و بیمارستان داشته باشیم، البته خدا رو شکر به شیرین ترین دلیلی که میشه با دکتر و بیمارستان سروکار داشت! چیزی که توی بوستون زیاده بیمارستانه و به همین دلیل، گزینه های متنوعی برای انتخاب محل به دنیا اومدن پسرمون داشتیم. اصولا یکی از مزیت های رقابتی این شهر، بخش سلامت و بهداشت هست. توی بوستون یه منطقه ای هست به نام Longwood area که چند تا از بهترین بیمارستانها و مراکز تحقیقات پزشکی دنیا در اونجا قرار دارن و حکم وال استریت رو داره برای رشته پزشکی! از جمله اینها، بیمارستان های معروف Beth-Israel، Boston Children's Hospital و Brigham & Woman's هست و همینطور دانشکده پزشکی هاروارد و مرکز تحقیقات سرطان Dana-Farber که در زمینه تحقیقات سرطان، خود قضیه ست! علاوه بر پزشکی، بیوتکنولوژی هم یکی از نقاط قوت اینجا محسوب میشه و گویا بوستون بعد از سانفرانسیسکو دومین خوشه بزرگ بیوتکنولوژی رو داره. حتی با خیلی از بچه های مهندسی اینجا که صحبت می کنم،‌ یه جوری تحقیقاتشون ربط داره به پزشکی و بیوتکنولوژی. 

به هر روی، نهایتا بیمارستان Massachusetts General Hospital یا همون MGH رو انتخاب کردیم که وابسته به دانشکده پزشکی هاروارد هست. گویا MGH با بیمارستان Johns Hopkins کَل داره و در سال 2012 بهترین بیمارستان امریکا شناخته شد، ولی اکثر سالها Johns Hopkins برنده میشه و MGH دوم میشه! درآمد سالانه بیمارستان بیش از 5 میلیارد دلاره و سالانه حدود 3500 نوزاد در اون به دنیا میان.

از آمار و ارقام که بگذریم، تجربه به دنیا اومدن فرزندمون اون هم در مملکت غربت، مثل یه پروژه سخت و پر استرس دو نفره بود که واقعا خدا رو شکر می کنیم که از پسش براومدیم. البته اگه کمک و حضور مادرعیال نبود، خیلی سخت تر و نفس گیرتر هم می شد.

یکی از خوبی های اینجا اینه که اجازه میدن پدر در تمامی مراحل در کنار مادر باشه و خب این یه حس و تجربه خیلی متفاوتیه نسبت به سیستم ایران که پدر شاهد سخت ترین لحظاتی که بر مادر می گذره نیست. به نظرم حس همدلی خیلی بیشتری بین زن و مرد ایجاد می کنه و برای مادر هم قوت قلب خوب و لازمیه. البته شنیده م که بعضی بیمارستانهای خصوصی ایران این کارو می کنن و امیدوارم جاهای دیگه هم شروع کنن.

وقتی از همچین پروژه ای موفق بیرون میای حس می کنی یه کم بزرگتر شدی و قدرت مدیریت بحرانت بهبود پیدا کرده. اینکه بتونی توی سخت ترین شرایط به خودت مسلط باشی و تازه به همسرت هم قوت قلب بدی و یا لازم باشه تصمیمات لحظه ای اما حیاتی راجع به عمل جراحی و غیره بگیری خودش تجربه منحصر بفرد و آموزنده ایه. به خصوص برای آدم نازک نارنجی مثل من که خون ببینه درجا نقش زمین میشه و دستش که با چاقو اوف میشه انقدر آه و ناله میکنه که همه رو به ستوه میاره!

 چهار روزی که بیمارستان بودیم چهار روز عجیب و غریب بود. الان تقریبا چیز زیادی یادمون نمیاد و احتمالا دلیلش بی خوابی (دقت کنید بی خوابی، و نه کم خوابی!) مداوم بود. کلا توصیه شفیقانه م به پدران و مادران آینده اینه که دم رو غنیمت شمرید و تا می تونید بخوابید! شاید به زبان اقتصادی بشه گفت،‌ پدر (و به طریق اولی مادر) شدن فرآیندیست که در آن "خواب" از یک کالای پست تبدیل به یک کالای لوکس می شود! 

تجربه این چند روز بیمارستان نکات جالبی داشت. مثلا یکی از نکات این بود که اینجا تأکید خیلی زیادی دارن که بلافاصله بعد از به دنیا اومدن بچه باید برای مدتی در آغوش مادر قرار بگیره و به اصطلاح، با مادر skin-to-skin باشه. اینکه بچه چقدر سریع توی آغوش مادر آروم میشه یک صحنه شگفت آوره. برای یه مرد که خیلی درک زیادی از حس مادری نداره، مشاهده همین صحنه خودش تجربه بسیار جالبیه. من کلا دوبار توی زندگی به زنها حسودیم شده و حسرت خورده م که چرا زن نبودم. یکی زمانی که بجه بودم و اکثر هم سن و سالهام توی فامیل دختر بودن و خواهرم کلی هم بازی داشت ولی من بیچاره زیاد نمی تونستم خودمو قاطی کنم! دخترا هم که استعداد عجیبی دارن در ژست گرفتن و وانمود کردن به اینکه الان این حرفی که در گوش اون یکی زدن مثلا خیلی مهم بوده و برانگیختن حس فضولی پسربچه ای مثل من. دومین باری هم که واقعا حسودیم شد به زن نبودنم، همین تجربه مادرشدن و حس ویژه ای که پدرها ازش محروم هستن و نمی تونن درست درکش کنن. (البته مشروط بر اینکه درد کشیدنش رو فاکتور بگیرن!)

از همه عجیب تر و هیجان انگیزتر، شنیدن صدای اولین گریه فرزندت درست بعد از تولده! هنوز که هنوزه باورم نمی شه که همچین لحظاتی رو تجربه کرده م و انقدر حس غریب و خاصیه که فرصت هضم کردنش رو پیدا نکرده م.

 در مورد بیمارستان هم، اول اینو بگم که به قدر کافی برخورد حرفه ای و تروتمیز از شرکت ها و پرسنلشون در امریکا و جاهای دیگه دیده م که به این راحتی ذوق زده نشم (اینکه چرا انقدر برخوردها خوب و حرفه ای هست یه پست جدا می طلبه) ولی بدون اغراق، برخورد دکترها و پرسنل بیمارستان واقعا فراتر از هر استانداردی بود که قبلا تجربه کرده بودم. اینکه مثلا پزشک متخصص یکی از بهترین بیمارستان های دنیا انقدر مودب و بدون تکبر حرف بزنه و انقدر با حس همدردی صحبت کنه که گویا همونقدر که تو نگرانی و اضطراب داری، اون هم براش مسئله جدیه و شما صرفا یکی از هزاران بیماری نیستی که دیده و می بینه واقعا جالب توجه بود. در مورد پرستارها هم همینطور، انصافا نحوه برخورد و رسیدگیشون بی نظیر بود. به خصوص تأکید می کنم که برخورد مودب و حرفه ای و مرتب کم ندیده ام ولی اینکه احساس کنی کسی که جلوت وایستاده حاضره هرکاری بکنه که مشکلت حل بشه، یا اینکه مثلا بدونی خیلی از کارهایی که انجام میده و رسیدگی هایی که به مریض و همراهانش می کنه، می تونست خیلی ساده و بدون اینکه اصلا اتفاقی بیفته دودر کنه و برای خودش دردسر اضافی درست نکنه به نظرم خیلی ارزشمنده. فکر کنم انقدری که دکترها و پرستارای بیمارستان قربون صدقه پسرمون میرفتن ما سه نفری روهمدیگه انقدر قربون صدقه نرفتیم!

همین وسط یه گریزی به کربلای ایران هم بزنم: من آدمی هستم که 90% ایرادات و مشکلات ممکلت رو با یه جمله کوتاه توضیح میدم: "ما یه کشور جهان سومی هستیم." یعنی مثلا اینکه وضع رانندگی خرابه و وقتی میری اداره دولتی کارت راه نمیفته و یک ساعت و نیم برای ناهار و نماز دودر میشه و غیره و ذلک، بخش زیادیش با این موضوع توضیح و توجیه می شه که ما یک کشور جهان سومی هستیم و بنابراین، علیرغم ناراحت کننده بودن این مشکلات، تاحدی قابل درکه و نمیشه بیش از حد به راننده تاکسی و کارمند دولت و غیره و ذالک گیر داد که مثلا باید خیلی حرفه ای و مرتب و منظم کارشون رو انجام بدن.

ولی یه سری چیزهایی هست که صد تا توجیه دیگه هم به توجیه بالا اضافه کنی قابل اغماض و گذشت نیست: مثلا نحوه رفتار و برخوردی که بخشی از جامعه پزشکی در ایران دارن به نظرم هیچ توجیهی نداره و هیچ بهانه ای براش نمیشه آورد. اینکه یک انسان در ضعیف ترین و آسیب پذیرترین شرایط و حالتش یعنی بیماری به شما پناه بیاره و زورت بیاد کله تو بیاری بالا یه نگاه به قیافه طرف بکنی قبل از اینکه نسخه ش رو بنویسی و بعد اگر یه سوال اضافه بپرسه نگاه بدتر از صدتا فحش بهش بکنی با هیچ وصله و پینه ای قابل توجیه نیست. یا اینکه هر دو دقیقه یک بار یه مریض ببینی و 30 تومن حق ویزیت بگیری اما در اتاق انتظارت صندلی به تعداد کافی نذاری که ملت بشینن و مجبور باشن سرپا بایستن واقعا نامردیه. یا اینکه سه چهار تا مریض رو باهم وارد اتاق کنی و به مغز تحصیل کرده ات خطور نکنه که اطلاعات پزشکی و مشکلات بیمار یک مسئله کاملا خصوصیه و دلیلی نداره که سه تا مریض پشت سرش هم بدونن به چه دلیل، دچار عفونت مجاری ادراری شده!  فقط با این هدف که بتونی از چند ثانیه فاصله بین خروج یک مریض از اتاق و ورود مریض بعدی هم پول دربیاری... (نمونه هاش رو تا دلتون بخواد سراغ دارم!) دردآورتر اینه که اتفاقا خیلی از این پزشک های این تیپی جزو پزشک های معروف هستن و مردم هم براشون سر و دست می شکنن. شخصا ترجیح میدم به جای مراجعه به یه پزشک معروف اما با رفتار غیرحرفه ای و نامودب، دو سه تا دکتر کمتر معروف اما مودب تر رو ویزیت کنم و مشکلمو از تجیمع نظر اونا پیدا کنم.

آقا اصلا چی میشه مثلا یه پزشک بیاد یه وبسایت مرتب درست کنه که ملت اگه میخوان وقت بگیرن، آنلاین وقت بگیرن و بیست بار از شهرستان زنگ نزنن و با منشی گنددماغ کلنجار نرن؟! حتما باید 500 سال دیگه صبر کنیم تا اول ایران بشه امریکا، بعد به خودمون زحمت بدیم و یه کم با مردم برخورد انسانی تری داشته باشیم؟!1


برخوردهایی که با واسطه خانواده و دوستان ایران و از گوشه و کنار راجع به نحوه برخورد پرستارای اتاق زایمان با خانم هایی که شدیدترین درد زندگیشون رو دارن تجربه می کنن می شنوم، از زمین تا آسمون با برخوردایی که اینجا دیدم فرق داشت. خلاصه که اگر جزو این دکترهای کذایی هستید بدونید حساب شما با حساب اون راننده تاکسی که می تونه رفتارش رو با شلوغی خیابون های تهران و اعصاب خوردش و ماشین درب و داغون ساخت وطن توجیه کنه فرق داره...

اینا رو مقایسه کنید با پزشک متخصصی که در و دیوار اتاقش انواع و اقسام جوایز و تقدیرنامه هاست و استاد یکی از بهترین دانشگاه های امریکاست، اما خودش رو موظف می دونه از اتاقش بیاد بیرون و به مریضش که در اتاق انتظار نشسته خوش آمد بگه و به اتاقش راهنماییش کنه. یا مثلا یک سری رفتارهای ظریفی که من خیلی دوست دارم بدونم کجای دوره پزشکی به اینا آموزش داده میشه یا اینکه خود دکتر به عنوان یه آدم احساس می کنه رفتار درست اینه. مثلا اگر توی اتاق دکتر نشستی و خودکار از دستت میفته، دکتر هم مثل یه آدم معمولی دولا بشه که خودکار رو برداره و بهت بده. یا مثلا اینکه وقتی قراره یه سوزن تو بدنت فرو کنه، یه لحظه قبل بهت میگه: pinch! که یعنی بدونی الان قراره یه سوزن فرو شه تو بدنت (مقایسه کنید با پنی سیلین هایی که آمپول زنهای ایران به ما می زدن، یه ربع باید با تمبون پایین کشیده روی تخت دراز می بودی و از شدت استرس بین مرگ و زندگی معلق می موندی تا از شدت درد ناگهانی بفهمی که آقای آمپول زن بالاخره سوزن رو فرو کرده ...) یا مثلا اگر میخواد با یه دستمال الکلی پوستت رو ضدعفونی کنه، درست قبلش میگه که دستمال سرده (و عذرخواهی میکنه) که سورپرایز نشی یهو چرا پوستت یخ کرد. اینجا با عیال که می رفتیم دکتر، شونصد بار می پرسید که اگه سوال دیگه ای دارید حتما بپرسید. طوری که دیگه عیال نزدیک بود شاکی بشه که به چی قسم بخوریم که سوالی نداریم، ولمون کن بریم دنبال کار و زندگیمون!2

... بهتره بگذریم وگرنه ترسم که این وبلاگ رو هم مثل سریال جدید مهران مدیری به جرم توهین به جامعه پزشکی کشور تحریم کنن!

یکی از مشاهدات جالب دیگه، میزان نفوذ IT و سیستم های نرم افزاری در سیستم بهداشت و درمان اینجاست. داخل هر اتاق بیمار یک کامپیوتر هست که پرستار یا دکتر بلافاصله بعد از ورود login می کنه و توضیحات لازم رو به طور مفصل وارد میکنه. مثلا اگر قراره قرص یا دارویی به بیمار داده بشه با دستگاه اسکن می کنه که در سیستم ثبت بشه که در فلان ساعت این دارو داده شد و خود سیستم هم به پرستار، سر ساعت برای دادن دارو یادآوری می کنه. 

یه نکته جالب دیگه اینکه ما هر بار که برای ویزیت دکتر به بیمارستان MGH می رفتیم، بعد از چند روز یه نامه با پست میومد که توضیحات کاملی راجع به وقایع اتفاقیه در اون ویزیت داده بود. دو سه بار هم قبلا به بیمارستان Beth-Israel مراجعه کردیم و اونجا چند روز قبل از وقت ملاقات با دکتر، یه نامه میومد دم خونه که یادآوری کنه فلان روز با فلان دکتر قرار دارید.

توی سه چهار روز بیمارستان، گاهی اوقات هم به بهانه ای سر صحبت باز می شد و آدم فضولی مثل من میخواست سر از سیستم بیمارستان دربیاره. مثلا یه بار ساعت 3 صبح که برای معاینه پسرمون به بخش مراقبت رفتم، با یکی از پرستارا سر صحبت از برف بی سابقه بوستون و غیره باز شد و بحث کشید به اینکه الان بخش زایمان بیمارستان زیاد شلوغ نیست. از اونجایی که ما توی فاینانس، شونصد هزار تا مقاله بی مزه راجع به اثرات فصلی (seasonality) در بازار سهام داریم، از پرستار پرسیدم که آیا توی کار اونا هم اثرات فصلی وجود داره یا نه؟! (که یعنی مثلا بعضی فصول یا زمانهای سال بچه های بیشتری به دنیا بیان و بعضی فصول کمتر.) جواب بامزه ای داد و گفت مثلا امسال که زمستون خیلی سردی بوده با یه lag نه ماهه (!) سرشون شلوغ میشه! یا مثلا 9 ماه بعد از تعطیلات کریسمس که ملت تعطیلن و بیکار، معمولا سرشون شلوغتره! یاد جوک هایی که توی ایران راجع به دهه شصتی های بینوا و ارتباط انفجار جمعیت با قطعی زیاد برق در دوران جنگ می گفتن افتادم....

از بیمارستان که برگشتیم خونه، همین که لباسام رو عوض کردم، چشمم به پسرکوچولومون افتاد که روی تخت دراز کشیده بود. بی اختیار با صدای بلند گفتم "خدایا شکرت"، طوری که خودم تعجب کردم و اون موقع بود که تازه فهمیدم داره اتفاقات عجیبی در سیستم احساسی مردونه ام میفته. توضیح اینکه در سه چهار روز بیمارستان انقدر مشغول بدوبدو بودیم که اصولا فرصت نشده بود به این فکر کنم که الان پدر شده م و اصلا پدرشدن یعنی چی و این حرفا. کلا هم که مردا تو زمینه های احساسی یه کم گیج می زنن و دوزاریشون کجه و برخلاف زنها که در دوران بارداری هم کاملا میفهمن که مادر یعنی چی و بچه یعنی چی، ما مردا زیاد از این مسائل پیچیده سردرنمیاریم! ولی بچه که به دنیا میاد انگار یهو مثل پتک می کوبن تو کله ت و دوزاری که گیر کرده بالاخره میفته و کم کم زبونت میچرخه که بگی "بابایی" یا "باباجون" یا "پسرم"! (مورد داشتیم که چند روز اول در حین قربون صدقه رفتن دو سه بار اشتباها به پسرش گفته "عموجون!" الان تابلو شد که سوتی کی بوده؟!)

بچه که میاد کلیه زوایای زندگی رو تحت تأثیر قرار میده و دیگه دستاوردهای روزانه ت از گرفتن نتایج معنادار در رگرسیون تغییر می کنه به اینکه رکورد قبلیت در زمان لازم برای گرفتن بادگلوی بچه بعد از شیر خوردن رو بشکنی! یا مثلا یکی از آرزوهات این میشه که به جای دو تا دست سه تا داشتی که بتونی همزمان که بچه بغلته با لپ تاپت هم کار کنی، یا مجبور نباشی وقتی بچه بغلته تلاش کنی دماغتو با زانوت بخارونی!

به تدریج یک فلوچارت ساده هم تو ذهنت شکل می دی که مراحل ساکت کردن بچه رو ترسیم می کنه. مثلا در مورد من اولین قدم دادن پستونک هست، اگه جواب نداد بغل کردن طوری که شکم بچه رو بهت باشه، اگه جواب نداد بغل کردن طوری که بچه بتونه دور و برو ببینه و حواسش پرت شه، اگه جواب نداد شیر دادن، اگه جواب ندادن چک کردن پوشک بچه، اگه جواب نداد تلاش برای خوابوندن بچه روی پا، اگه جواب نداد کوبیدن سرت به دیوار طوری که بچه از صدای جمجمه ت خوشش بیاد و بخنده، و الخ! کلا قضیه، به قول فرنگیا learning by doing هست و به تدریج، قلق کار دستت میاد. مثلا اگر خدا بهتون پسر بده، یکی دو بار که در حین عوض کردنش مورد عنایت قرار بگیرید و سرتاپا آبیاری قطره ای-بارانی بشید یاد می گیرید که سرعتتون در عوض کردن پوشک باید بیش از سرعت شلیک یه تفنگ آب پاش (!) باشه تا بتونید جون سالم درببرید!

 

خلاصه که پدر شدن هم عالمی داره و بعد از چهار سال دکترای فاینانس خوندن، اگرچه نتونستیم به دستاوردهای آقای jack Ma برسیم و alibaba بشیم، ولی حداقل به درجه رفیع babaAli نائل گشتیم...

  ----------------------------------------------------------------

 1- اینکه در ایران با همه مشکلات سیستم بهداشت و درمانش، پزشکان زیادی هم هستند که شرافتمند و حرفه ای هستن و با مریض مثل انسان رفتار می کنن شکی نیست و قصد نادیده گرفتن این افراد رو ندارم.

2- من معتقدم بخش زیادی از رفتارهای اینجا ناشی ار طراحی یک سیستم انگیزشی خوبه که یه پست جداگانه می طلبه.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

Sabzevarian Economics

در پاسخ به سوال پست قبلی، به صورت خلاصه، دلیل گرونتر بودن پرواز بوستون-لس آنجلس نسبت به بوستون-لاس وگاس (علیرغم توقف در لس آنجلس) مربوط به سیستم قیمت گذاری شرکت های هواپیمایی: توضیح اینکه در صنعت هواپیمایی، بخش عمده ای از هزینه ها، هزینه ثابت هست و به همین دلیل، وقتی یک هواپیما به یک مقصد میپره، داشتن یک مسافر یا 100 مسافر، تفاوت زیادی در هزینه ها ایجاد نمی کنه. به همین دلیل، شرکت های هواپیمایی هرچه مسافر بیشتری بتونن سوار هواپیما کنن و تقریبا با هر قیمتی بلیط بفروشن، فروش یک بلیط بیشتر به نفعشونه. بنابراین، تلاش می کنن هر مسافر رو به میزان حداکثر مبلغی که حاضره پرداخت کنه شارژ کنن. از طرف دیگه، در صنعت هوایی برای کاهش هزینه و افزایش تعداد مسافر در هر پرواز، هر شرکت هواپیمایی معمولا یک یا چند hub پروازی داره، یعنی شهرهایی که عمده پروازهای شرکت به یا از اون hub ها به سایر شهرهاست. مثلا اگر American airlines در مثالی که زدم یه hub در لس آنجلس داشته باشه، دیگه پرواز مستقیم بین بوستون و لاس وگاس نداره ولی به جاش از هردوی اینا به لس آنجلس پرواز داره. اما ممکنه یه شرکت دیگه مثل US Airways از بوستون به لاس وگاس بدون توقف پرواز داشته باشه و American airlines که پروازش یه توقف داره، قطعا اگر قیمت خیلی بالاتری بده همه بازار بوستون به لاس وگاس رو به رقیبش واگذار کرده. بنابراین، مجبوره اون پرواز رو به قیمت نزدیک یا کمتر از قیمت رقیب بفروشه. اما پرواز مستقیم بوستون به لس آنجلس قطعا مشتری زیادی داره چون تعداد شرکت هایی که پرواز مستقیم بین این دو شهر داشته باشن زیاد نیست (چون احتمالا hub خیلی از اونها در شهرهایی غیر از بوستون و لس آنجلس هست) و بنابراین، مسافر بوستون-لس آنجلس، حداکثر مبلغی که بابت پرواز مستقیم به American Airlines حاضره پرداخت کنه خیلی بالاتر هست. با این توضیحات، American airlines مشتری بوستون-لس آنجلس رو خیلی بیشتر از مشتری بوستون-لاس وگاس می تونه شارژ کنه و این کارو می کنه!

اما از اونجایی که دست بالای دست بسیاره، پدیده ای ایجاد شده به نام hidden-city ticketing که بعضی مسافرایی که میخوان از بوستون برن لس آنجلس، به کمک این وبسایت که توسط یه جوان 22 ساله طراحی شده، می تونن بلیط بوستون به لاس وگاس رو با قیمت خیلی پایین تر بخرن و بعد از پرواز اول، در لس آنجلس پیاده شن و فلنگو ببندن! البته در جریان باشید که خیلی از شرکتهای هواپیمایی این کار رو غیرقانونی میدونن و ممکنه جریمه بشید! اگر جواب رو درست حدس زده بودید، یه جوجولات بلورین از طرف من برای خودتون بخرید! 

اما از حرفای بیزنسی که بگذریم، این امریکایی ها استعداد عجیبی در غلو کردن و بزرگنمایی خودشون و اتفاقات دور و برشون دارن! مثلا فرض کن یه آمریکایی میخواد بره سرکوچه شون از مَش توماسِ بقال، یه سطل ماست بخره. اگه خبرنگارا همون لحظه بریزن دورش و بگن چه احساسی داری، احتمالا میگه:

I'm sooo excited!!! This is awwwwesome!!

بعد هم که ماست می گیره و داره برمیگرده دوباره خبرنگارا دم بقالی جلوشو می گیرن:

This was such an ammmmmazing experience!

I would ddddefinitely recommend it to evvvveryone!

حالا فرض کن ما ایرانیا رو بخوان ببرن کره ماه: خبرنگارا می ریزن دور طرف که چه احساسی داری که داری میری کره ماه؟ ایرانیه: هممممم، بدکککک نیست ولی اگه مریخ می رفتیم بهتر بود...

بعد از برگشت هم: اییییییی بد نبود، ولی اونقدرا هم که تعریف می کردن fun نبود. غذاشم یه کم نپخته نبود، مهماندارا هم اخلاقشون زیاد خوب نبود. 

تازه اگه امریکا رو هم دیده باشه و تو جو این پست باشه به محض پیاده شدن از سفینه میره شرکتو sue می کنه که چرا صندلی کنار پنجره رو بهش ندادن و مثلا مهماندار اسمشو درست تلفظ نکرده!

یا مثلاً یه دانشجوی فسقلی آمریکایی یه تمرین آبکی رو همچین توی زرورق میپیچه و تر و تمیز تایپ می کنه و براش اسلاید و پاورپوینت آماده می کنه و یه جوری از کارش صحبت می کنه که انگار مثلا شرکت Mckinsey بهش پروژه برنامه ریزی استراتژیک جنرال موتورز رو داده. حالا استاد دانشگاه ایرانی هرقدر هم باسواد باشه، تقریبا امکان نداره توی اسلایدهاش (تازه اگر اسلاید داشته باشه و جزوه دست نویس رو کپی نکنه!) غلط املایی پیدا نشه و مثلا فونت اسلایدها بهم ریخته نباشه، یا پس زمینه اسلاید، سبز یشمی با رنگ فوت صورتی نباشه! خلاصه که اینا هم خودشون هم اتفاقات دور و برشون رو خیلی جدی تر از ماها می گیرن و خیلی بهتر از ماها بلدن به اصطلاح خودشون رو عرضه کنن و بفروشن.

یه نمونه دیگه ش هم پیش بینی آب و هواست: مثلا اینجا وقتی میگن snow storm معمولا یکی دو اینچ برف میاد و تا فردا صبحش هم آب میشه میره. وقتی میگن Blizzard و از یه هفته قبل تو بوق می کنن، احتمالا 20 سانت برف میاد. وقتی مثل این برف اخیر گفتن قراره "historic blizzard" بیاد، توی نیویورک و بعضی شهرهای پایین تر از ماساچوست، 20 سانت برف و مقداری باد اومد. حالا خود اینا کم خالی می بندن که صدا و سیمای مملکت ما هم استعداد عجیبی در پوشش خبری حوادث و بلایای طبیعی امریکا داره! ما هم باید قسم و آیه توی ایمیل و تلفن که به خدا ما خوبیم و قرار نیست زیر برف مدفون بشیم! البته از انصاف که نگذریم، برخلاف نیویورک، بوستون یه برف اساسی اومد و فکر کنم 60-70 سانت رو شاخش بود. به گفته پرستاری که چند روز قبل باهاش صحبت کردیم، از دهه 1970 که در بوستون زندگی کرده همچین برفی ندیده بود. خلاصه که اینجا دیگه انقدر همه چیزو بزرگ می کنن که اگه یه روزی واقعا سیل یا طوفان یا برف درست و حسابی هم قرار باشه بیاد حرفشونو باور نمی کنی! ضمنا اینجا ما برای پیش بینی آب و هوا نیازی به اخبار هواشناسی نداریم: هروقت می بینیم برف پاک کن ماشینای همسایه ها بالاست یعنی قراره برف بیاد! (توضیح اینکه اینجا برای جلوگیری از یخ زدن، برف پاک کن ماشین رو معمولا میدن بالا)

علیرغم برف سنگین، خیابون ها تا حد خوبی به سرعت تر و تمیز شد و تقریبا از زمان شروع برف، ماشین های برف روب دور و بر ساختمون ما تمام وقت کار می کردن. از این نظر شهرداری بوستون نمره قبولی گرفت. البته وظیفه شناسی شهرداری بوستون به اینجا ختم نمی شه و از ملت همیشه در صحنه هم انتظار داره که کمکش کنن. مثلا شهرداری همین همشهری ما جناب جان کری رو به خاطر پارو نکردن برف های پیاده روی جلوی منزلش 50 دلار جریمه کرده! خداییش هم وقتی کلاهتو قاضی می کنی بهشون حق میدی: آخه برای وزیر امور خارجه مملکت، مذاکرات هسته ای با سایر کشورها مهمتره یا پارو کردن برفای جلوی خونه؟! البته نیمه پر لیوان رو هم باید دید: یه لحظه تصور بفرمایید یکی از عزیزانی که دائماً مشغول پراکندن رایحه خوش خدمت در فضای مملکت ما هستن رو شهرداری تهران جریمه کنه! 

یه نکته جالب دیگه هم اینکه در مملکت سرمایه داری در زمان اعلام وضعیت اضطراری (emergency) شرکت ها حق افزایش بی رویه قیمت کالاهاشون رو ندارن. شهردار نیویورک هم توی تلویزیون اعلام کرد که با متخلفین برخورد میشه. خلاصه که اگر مثل من طرفدار 8 سیلندر و دو دیفرانسیل اقتصاد آزاد هستید حواستون باشه که اینجا هم اقتصاد آزادِ آزاد نیست. درست مثل مملکت ما که دولت فقط در وضعیت اضطراری در قیمت گذاری کالاها دخالت می کنه! تنها فرقش اینه که از نظر دولت ما، از 365 روز سال، 366 روزش رو مملکت در وضعیت اضطراری قرار داره...

اما از برف و سرما و رایحه خوش خدمتیِ شهرداری بوستون که بگذریم، من باب رعایت عدل و قسط، چند جمله ای هم باید راجع به ولایت خودمون سبزوار بنویسم! علاوه بر شباهت بی حد و اندازه ابن دو شهر به همدیگه (!)، از یک جهت دیگه هم من سبزوار رو دوست دارم و اون اینکه، اقتصاد این شهر، یک مدل ساده شده از اقتصاد ایرانه و به همین دلیل، می تونی یک محیط کوچیک که سر و تهش معلومه رو نگاه کنی و تا حد زیادی بقیه اقتصاد مملکت رو هم توی ذهنت مدل کنی. اقتصاد سبزوار رو میشه در یک پاراگراف توضیح داد: شهر ما از نظر صنعتی تقریبا تعطیله و بجز کارخونه سیمان سبزوار که نصف مردم شهر به خونش تشنه ن، تولید خاصی نداره (دلیلش هم فروش گسترده سهام کارخونه سیمان به ملت در سال های قبل و به فنا رفتن سرمایه های خیلی از همشهریان عزیزه!) از نظر کشاورزی هم که قبلا توضیح دادم: کشاورزی و دامداری سنتی که یه سال درمیون به دلیل خشکسالی یا تگرگ بخش زیادی از محصولات نابود میشن. تنها بخش مولد شهر، مربوط به تجارت زیره، تخمه، زعفران و امثالهم هست که از روستاها و شهرای دور و بر میارن سبزوار و تجار هم عمدتا میفرستن تهران.

اما بخش عمده اقتصاد شهر از این قراره: دولت مرکزی در تهران وقتی نفت صادر می کنه دلارها رو میفروشه و تبدیل به ریال می کنه. از طرفی، بخش بزرگی از شهر سبزوار مستقیم یا غیرمستقیم کارمند دولت هستن: مثلا یا در اداره جات مختلف یا آموزش و پروش مشغول به کارند یا در بخش بسیار بزرگ دانشگاهی. اگر اشتباه نکنم، شهر سبزوار بالای 20-30 هزار دانشجو داره و مقادیر زیادی دانشگاه: دانشگاه حکیم سبزواری، علوم پزشکی، آزاد، پیام نور، علمی کاربردی، غیرانتفاعی و اخیرا هم دانشگاه فناوری های نوین سبزوار (شما جون بخواه!). اون دلارهای نفتی که خدمتتون عرض کردم تبدیل به ریال شده، از طریق حقوق ماهانه کارکنان دولت در این بخش ها، وارد شهر میشه و بخشی از اون صرف خرید و مصرف کالاهای مصرفی روزمره و یا با دوام مثل ماشین میشه. کالاهای روزمره و بادوام عمدتا در خارج از سبزوار و اطراف شهرهای بزرگ مثل مشهد و تهران تولید می شن و بنابراین، با خرید این کالاها بخشی از این پول از اقتصاد شهر خارج میشه (البته طبعا یک بخش واسطه مثل مغازه ها و غیره ارتزاق می کنند).

اما بقیه پول باقیمونده یا خرج کالاهای غیرقابل معامله (Non-tradable) مثل مسکن میشه یا میره توی حساب بانکی افراد. در نتیجه قیمت کالاهای غیرقابل معامله از جمله مسکن که طبعا از خارج از شهر قابل وارد کردن نیستن، همواره رشد سرسام آوری داره و مثلا یه تیکه زمین کنار منزل یکی از بستگان ما که فکر می کنم حدود 200 متره، بیش از 1 میلیارد تومن قیمت داره!! تصدیق می فرمایید که ولایت ما حداقل از این نظر، چیزی از Beverly Hills کالیفرنیا و Manhattan نیویورک کم نداره!

اما اون بخشی که وارد حساب های بانکی میشه، مجددا توسط بانک ها و موسسات مالی-اعتباری ریز و درشت از اقتصاد شهر خارج میشه چون عمدتا وام های داده شده در سیستم بانکی به شرکت های بزرگ داده میشه که در اطراف شهرهای بزرگ مثل تهران هستن. 

با این اوصاف، اگر بخواید اقتصاد سبزوار رو تقسیم کنید سه تا بخش اصلی داره: یک بخش اداره جات و موسسات آموزشی-دانشگاهی حقوق بگیر از دولت، یک بخش واسطه گری که تو کار دلالی ملک و زمین و غیره هستن، و یه بخش مالی-اعتباری که کارش جمع آوری منابع مالی از سطح شهر و خارج کردنش از چرخه اقتصاد شهره! به همین دلیله که شما اگر خیابان بیهق که اصلی ترین خیابان شهر هست رو گز بکنید، به راحتی می تونید در یک مسافت یکی دو کیلومتری، 30-40 تا شعبه بانک و انواع و اقسام موسسات مالی و اعتباری و صندوق های قرض الحسنه با فاصله چند متری از همدیگه ببینید که در حقیقت، کارشون خارج کردن منابع مالی از شهر و خشکوندن ریشه اقتصاد رو به موت سبزواره.

 در امریکا برای جلوگیری از ایجاد همچین مشکلی، قانونی به نام Community Reinvestment Act مصوب 1977 وجود داره که بانک ها رو موظف می کنه منابع خودشون رو به طور نسبتا همگن تری بین شهرها و محله های مختلف توزیع کنن تا شهرها یا محله های با درآمد پایین تر و اقتصاد ضعیف تر، از قافله جا نمونن. نمی دونم در ایران همچین قانونی وجود داره یا نه ولی به نظرم این شیوه خروج سرمایه از شهرهای کوچیک عملا خسارت بزرگی به اقتصاد این شهرها میزنه (تخصیص منابع به صورت دستوری هم فسادآور و غیربهینه ست و لذا، نسخه ایده آل و ساده ای برای حل مشکل به ذهنم نمی رسه).

دو بخش دیگه هم که هر کدوم روضه خاص خودشونو دارن: مثلا بخش آموزش شهر یه نمونه مینیاتوری از ناکارآمدی نظام آموزش عالی کشوره: در شهری که تقریبا خانواده ای نیست که یک یا دو جوان بیکار نداشته باشه و ساده ترین حرفه ها و مهارت ها به سختی پیدا میشه، اخیرا دانشگاه فناوری های نوین سبزوار تأسیس شده و رشته هایی مثل "مهندسی محاسباتی"، "فیزیک مهندسی"، "ریاضی مهندسی" (خوشبختانه هنوز رشته "شیمی مهندسی" اختراع نشده!) و "مهندسی زیست محیطی" تدریس میشه. اینکه مثلا در شهری مثل سبزوار با توصیفاتی که از اقتصادش کردم، فارغ التحصیل رشته "فیزیک مهندسی" دقیقا قراره چه شغلی پیدا کنه و به چه کاری مشغول بشه، سوالیه که اگر از ابوسعید ابوالخیر هم بپرسی نعره ها بزدی و سر به بیابان های سبزوار نهادی و مریدان همی گرد وی!

یکی از آرزوهام اینه که اگر روزی به ایران برگشتم، بتونم یه قدم کوچیک برای سبزوار بردارم. البته امیدوارم این قدم، راه اندازی رشته "مهندسی Asset pricing" و "مهندسی Corporate Finance" نباشه....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ُMan of Science, Man of Faith

من یادم رفت جواب سوالی که در این پست مطرح کرده بودم رو بدم. سوال این بود که اولا چرا فروشگاه دم خونه ما بطری 2 لیتری پپسی رو میده 77 سنت و ثانیا اینکه چرا سقف خرید 12 تایی برای مشتری گذاشته؟

بعضی از دوستان در کامنت ها به درستی جواب دادن. جواب از این قراره: فروشگاه قطعا داره روی هر بطری پپسی ضرر میده (در غیر اینصورت، سقف برای مقدار خرید قرار نمیداد) ولی با این کار، مشتری که برای خرید پپسی مراجعه میکنه احتمالا مقدار زیادی خرید جانبی هم انجام میده و عملا سود فروشگاه از اونها تأمین میشه و جبران میکنه. از این جالب تر اینکه فروشگاه CVS که اونطرف خونه ماست، گاهی اوقات ایمیل میزنه که بیا یک بسته دستمال کاغذیی مجانی ببر! طبعا هدف فروشگاه اینه که یک کالای کم ارزش رو حتی با ضرر به مشتری بده تا پای مشتری به فروشگاه باز بشه و احتمالا کلی خرید دیگر هم انجام بده. توضیحاتی مثل ایجاد هیجان در مشتری در این مورد صادق نیست، چون اصولا بطری پپسی کالای هیجان انگیزی نیست و همه جا موجوده!

از اونجایی که برخی از دوستان جواب این سوال رو به درستی دادن، این دفعه یه کم سوال رو سخت تر می کنم که قشنگ بشینید فکر کنید و فسفر بسوزونید:

دو تصویر زیر رو از وبسایت kayak که یک وبسایت جستجوی بلیط هواپیما (و هتل و غیره) هست گرفتم1. تصویر اول، پرواز بوستون (BOS) به لس آنجلس (LAX) در 12 ژانویه رو نشون میده. پرواز با American Airlines بدون توقف ساعت 7 صبح بلند میشه و 10:41 صبح فرود میاد. قیمت بلیط هم 594 دلار هست.

 

تصویر دوم، پرواز بوستون (BOS) به لاس وگاس (LAS) رو در همون تاریخ یعنی 12 ژانویه نشون میده. ساعت 7 از بوستون بلند میشه، 10:41 در لس آنجلس میشینه و بعد از 3 ساعت و 5 دقیقه توقف، پرواز دوم از لس آنجلس به لاس وگاس میره. قیمت بلیط هم 237 دلار هست.

 

همونطور که می بینید، پرواز بوستون به لس آنجلس در هر دو بلیط کاملا یکسانه و به عبارت دیگه، شما در هر دو حالت دقیقا در یک زمان سوار یک هواپیما خواهید شد. حالا سوال اینه: چطور ممکنه شما بلیطی بخرید که مشتمل بر دو پروازه و قیمتش 247 دلاره، در حالی که فقط قیمت پرواز اول به تنهایی، 594 دلار هست؟! به زبان ریاضی، قیمت پرواز دوم منفی 347 دلار به دست میاد!! حالا بشینید خوب فکر کنید و با اساتید بازاریابی هم مشورت کنید که تا پست بعدی مشخص کنیم چه کسی برنده جایزه ویژه جوجولات بلورین از وبلاگ "یک ایرانی در بوستون" میشه!

از تحلیل های فایننسی و اقتصادی که بگذریم، این بار میخوام راجع به یکی از موضوعاتی که مدتهاست ذهنمو مشغول کرده بنویسم. تابستون که ایران بودم،  در حین صحبت در یکی از موسسات مالی داخل ایران، به رابطه مستقیم ریسک و بازده که یکی از بدیهی ترین اصول علم مالی هست اشاره کردم، یعنی اینکه وقتی ریسک یک دارایی یا سهم بالاتره، انتظار میره که (به طور میانگین) بازدهی بالاتری هم داشته باشه.  

یکی از کارکنان شرکت که دانشجوی دکترای مالی در یکی از دانشگاه های خوب ایران بود مدت طولانی با من بحث کرد که این رابطه در مورد ایران صدق نمی کنه و مثلا در بورس ما سهام پرریسک تر لزوما بازدهی بالاتری ندارن. بعد از کلی تلاش برای متقاعد کردن به اینکه ایران هم مملکتی ست مثل بقیه بلاد این دنیا و ایرانی ها هم مردمانی هستند کم و بیش مثل بقیه مردمان دنیا، نهایتا روز بعد داده های بازدهی کل شرکت های بورسی رو پیدا کردم و ریسک و بازدهشون رو محاسبه کردم و بعد روی نمودار نشون دادم که این اصل بدیهی فاینانس در مورد ایران هم صادقه (چه کشف عجیبی!). نمودار رو که دید به ناچار تأیید کرد ولی همچنان از حرفهاش معلوم بود ته دلش اعتقادی به اینکه در ایران هم بازار بورس از یک سری اصول و قواعد پیروی میکنه نداشت.

دو تا چیز برای من خیلی عجیب بود: اول اینکه چطور میشه در مقطع دکترای یک رشته تحصیل کرد بدون اینکه راجع به اصول اولیه اون علم متقاعد شده باشی، به عبارت دیگه، چطور میشه مثلا در یک رشته فوق لیسانس گرفت و وارد دوره دکترا شد، در حالی که دانشگاه و استاد هنوز موفق به قبولاندن اصول اولیه اون علم به فرد نشدن (این یکی تقصیر خود فرد نیست!). دوم اینکه خود فرد چطور حاضر میشه چند سال از عمرش رو صرف رشته ای کنه که اصولا معتقده هیچ قدرت توضیح و تحلیلی راجع به دنیای پیرامون بهش نمیده (این یکی تقصیر خود فرده!). جالب تر اینکه بعضی افرادی که در ایران باهاشون برخورد داشته م با افتخار این رو عنوان می کنن که دکترایی که می خونن اصلا به درد نمی خوره و هدفشون فقط داشتن اسم "دکتر" هست! آخه برادر من، حتی اگر هم واقعا اینطوره هیچ لزومی نداره در زندگی تا این حد صداقت به خرج بدی...

صرف نظر از این بنده خدا که حداقل شهامت این رو داشت که اگر به موضوعی اعتقاد نداره پای حرف خودش وایسته، یکی از پدیده هایی که در کشور ما به شدت راسخه و افراد زیادی از طبقات مختلف، از بقال سر کوچه ما تا استاد دانشگاه، بهش اعتقاد دارن اینه که اصولا علم قدرت بسیار ناچیزی در توضیح پدیده های (مادی) این دنیا و حل مشکلات زندگی بشر داره. به عبارتی، تصور خیلی ها اینه که چیزهایی که در دانشگاه خوانده و نوشته میشه صرفا به درد همون دانشگاه و امتحانات میخوره و ربط خاصی به اتفاقات دور و بر نداره. عده دیگری هم هستن که به این شدت بدبین نیستن، ولی فکر می کنن مطالب علمی در هر شاخه ای از علم خوب و مفید هستن اما نه برای ایران؛ مثلا علم اقتصاد خیلی خوبه ولی به درد ایران نمی خوره، چون ایران کشوریست متفاوت از بقیه دنیا و انقدر به هم ریخته و بی نظمه که هیچ اصل علمی در موردش صدق نمی کنه. (یه لحظه کلاهتون رو قاضی کنید و فکر کنید خود شما با این گزاره چقدر موافقید!)

علیرغم اینکه در ایران مردم انقدر دست پایین به علم نگاه می کنن، اما در عین حال نگاه بسیار دست بالایی به مدرک دارن! یعنی خود علم رو دست پایین و بی فایده می دونن ولی در عین حال، مدرک دانشگاهی بسیار با ارزشه. درست برعکس اینجا که مدرک دانشگاهی لزوما ارزش زیادی نداره، ولی اعتقاد جامعه اینه که علم ابزار بسیار قدرتمندی برای حل مشکلاتشونه. 

جواب کاملی برای اینکه چرا مردم ایران انقدر دست پایین به علم نگاه می کنن ندارم ولی دلایل پراکنده ای به ذهنم میرسه، اگر کسی تحلیل دقیقی داره خوشحال می شم بشنوم: مثلا یکی از دلایلی که به ذهنم میرسه اینه که همواره در کشور ما علم به کسل کننده ترین، بی کاربردترین و محض ترین شکل ممکن آموزش داده میشه. مثلا اکثر کتاب های راهنمایی و دبیرستان رو که ورق می زنید مطالب به این شکله:

"تعریف: شدت صوت عبارت است از مقدار انرژی صوت که در یک ثانیه از صفحه ای به مساحت ...."

اینجا کلاً به نظرم فضا متفاوته و به خصوص در سطوح لیسانس و پایین تر، مفاهیم به صورت کاملا کاربردی و تفریحی به ملت آموزش داده میشه. مثلا اگر یک کتاب مبانی اقتصاد یا مبانی مدیریت مالی رو دست بگیرید، معمولا از خوندنش خسته نمی شید و سعی میشه به جای دادن لیستی از تعاریف و فرمولها، با انواع و اقسام مثال های روزمره مثل آوردن متن هایی از Economist و Wall Street Journal یا مثلا قصه ها و اتفاقات مربوط به موسسات مالی و غیره، مفاهیم گفته شده از حالت خشک و کسل کننده بیرون بیاد. بدون شک یکی از شانس های بزرگ زندگیم این بوده که اولین بار با رشته مدیریت مالی در خارج از ایران آشنا شدم وگرنه با قطعیت می تونم بگم اگر دو سه تا از کتاب های درسی داخل ایران رو می خوندم عمرا هوس فایننس خوندن به سرم نمی زد!

سر کلاس ها هم کم و بیش این موضوع صادقه: بارها شده سر کلاس حضوری و یا ویدئوهای دروس لیسانس اساتید معروف اینجا رو نشستم تماشا کردم و کلی نکات و مثال های کاربردی و بدردبخور یاد گرفته م. اتفاقا هرچه استاد باسوادتر و عالم تره، دروس ابتدایی و سطح پایین رو جذاب تر و کاربردی تر درس میده.

یا مثلا در امتحاناتی که اساتید ما از دانشجویان لیسانس و فوق لیسانس می گیرن، خیلی وقتا یه مطلب از Wall Street Journal در امتحان میدن و بعد چند تا سوال راجع بهش می پرسن. بعید می دونم در ایران استادی باشه که مثلا امتحان درس مدیریت مالی که می گیره، علاوه بر سوال راجع به مدل سه فاکتوری فاما-فرنچ مثلا یه سوال هم بده راجع به اینکه دانشجوها تحلیل خودشون رو از علت وضعیت داغون بازار بورس در چند ماه اخیر بدن و مثلا راهکارهایی که به ذهنشون میرسه سازمان بورس باید اجرا کنه رو لیست کنن. یا مثلا به دانشجو بگن برای انتخاب موضوع تز به جای استفاده از شبکه عصبی و الکوریتم ژنتیک در بورس تهران، یه تحلیلی داشته باشه راجع به اینکه تأثیر انتشار اوراق اختیار تبعی در بازار چطور بوده و آیا این سیاست سازمان بورس در کنترل افت بازار رو میشه یک سیاست موفق دانست یا نه. خلاصه اینکه تصویری که از علم در ایران ارائه میشه خیلی با تصویری که مردم اینجا دارن فرق می کنه.

به نظرم یکی از دلایلش اینه که ممکنه استادی هم که داره این مباحث و تعاریف رو درس میده خودش باور نداره این چیزایی که در حوزه کاریش وجود داره اصولا قراره از داخل کتاب بیاد بیرون و پدیده های محیط رو توضیح بده. جالبه که با بعضی افرادی که صحبت می کنم تصورشون راجع به مقالات و ژورنال های top هم اینه که مقالات چاپ شده معمولا غیرکاربردی و خیلی تخیلی هستن. در حالی که اتفاقا برعکس، (حداقل در رشته مالی) هرچه مجله و مقاله ای top تر باشه، معمولا سوال مهم تری رو داره پاسخ میده و حتی اگر یک مقاله کاملا تئوریک باشه و ظاهرا سنگین و پیچیده باشه، بازهم سوالی که داره جواب میده یک سوال مهم هست که جوابش اثر مهم و مشخصی در زندگی آدمها داره2. منتها نکته اینجاست که برای کسی که قصه رو از اول دنبال نکرده باشه و اون سوال مهم رو از قبل در ذهن نداشته باشه، ارتباط هر مقاله و سوال پشتش رو درک نمی کنه و صرفا چند تا فرمول ریاضی ظاهرا پیچیده و بی کاربرد می بینه. مثال های زیادی دارم که برای جلوگیری از طولانی شدن پست بی خیال میشم.

یکی از چیزهایی که این وبلاگ فسقلی هم دوست داره در پست های مختلف نشون بده اینه که خیلی از مسائل و مشکلاتی که ما در کشورمون داریم و میلیون ها نفر باهاش دست و پنجه نرم می کنن، معمولا در کشورهای توسعه یافته راجع بهش به روش علمی کلی فکر شده و برای خیلی هاش راه حل های مشخصی هم پیدا و اجرا شده. به عبارت دیگه، تعداد مجهولات و سوالاتی که در زندگی روزمره لاینحل باقی مونده انقدرها هم که ما در ایران فکر می کنیم زیاد نیست! (اگرچه در این بحثی نیست که به طور مطلق مجهولات عالم خیلی زیاده!) 

 مخلص کلام اینکه دفعه بعد که خواستید علم و دانش و دانشگاه رو به طور مطلق زیر سوال ببرید، با نگاه یک اقتصاددان به موضوع نگاه کنید: امسال کنفرانس های مهم سالانه مالی و اقتصاد (AFA برای مالی و AEA برای اقتصاد) 3 تا 5 ژانویه در بوستون برگزار شد. شرح کنفرانس پارسال رو در این پست نوشته م. چندین هزار نفر از سرتاسر امریکا و بقیه کشورها میان و سه روز صبح تا شب در سالن های مختلف paper ارائه میشه. در همچین کنفرانسی با این همه اِهِن و تُلُپ نه خبری از ناهارای هفت رنگ کنفرانس های ایرانی هست و نه از اون هدایای نفیس و کیف های چرم همایش های ایرانی. دلیلش اینه که سرمایه داری ترین کشور دنیا برای قرون به قرونش حساب و کتاب داره و یک دلار که میخواد اینور اونور شه باید پشتش یه منفعتی باشه. خبری هم از سخنرانی وزیر X و معاون وزیر Y و رئیس کل سازمان Z نیست، کلا یک سخنرانی همگانی در آخر کنفرانسه که اون هم عملا یه مقاله ست که توسط رئیس انجمن ارائه میشه و یک کلمه حرف مفت توش نیست3. نکته جالب دیگه اینه که از شرکت های مالی و مثلا hedge fund ها هم افراد زیادی شرکت می کنن و یا مقاله ارائه میدن یا ارائه هایی که به کارشون مربوطه رو شرکت می کنن.

حالا همچین سیستم سرمایه داری چطور حاضره بین 100 تا 300 هزار دلار حقوق سالانه به یک استاد دانشگاه بپردازه تا بشینه و مثلا سالی یک یا دو مقاله بده که از نظر من و شما 10 نفر هم نمی خوننش؟ به عبارتی، هر مقاله داره حدود 100 تا 300 هزار دلار روی دست نظام سرمایه داری خرج میذاره! بنابراین اگر جزو افرادی هستید که فکر می کنید علم و مقاله و دانشگاه به درد حل مسائل کاربردی و واقعی بشر نمی خوره، یا نظام سرمایه داری رو خوب نشناخته اید یا رشته علمی خودتون رو... 

---------------------------------------------------------------------------------------

1- تصاویر در تاریخ 11 ژانویه گرفته شدن.

2- برعکس، در مجلات با رتبه پایین، بعد از خوندن مقالاتشون معمولا شونه هاتو بالا میندازی و میگی: So What ?!

3- تفاوت ذهنیت موجود در ایران از همایش و سمینار با چیزی که اینجا وجود داره هم خودش موضوع جالبیه که به پست دیگری موکول می کنم!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Rule of Law

امریکا ممکلتی ست که در آن نیمی از مردم مشغول sue1 کردن نیمی دیگر هستند! مثلا سالی بیش از 5000 تا شکایت علیه Walmart به دادگاه میره. از اون طرف، سامسونگ Apple رو sue می کنه و متقابلا سامسونگ مشغول sue کردن Apple  هست تا جایی که دیگه طرفین خسته شدن و به هم قول دادن دیگه با هم دعوا نکنن! یا مثلا ماه قبل یه تعدادی از خانواده های سربازان امریکایی علیه چند تا بانک انگلیسی شکایت کردن. موضوع شکایت اینه: این بانک ها در یک طرح هماهنگ شده از سال 1987 به ایران در نقل و انتقال پول کمک کردن. چهار دهه بعد که امریکا دموکراسی رو تو حلق عراق فرو کرده و مملکت رو با خاک یکسان کرده، این عزیزان دل به وسیله گروه هایی که توسط ایران حمایت می شدن مورد حمله قرار گرفتن و احتمالا به تعداد انگشتان یکی دو دست تلفات دادن. حالا اون کمک در انتقال پول در سال 1987 توسط این بانک ها باعث شده که مثلا 40 سال بعد در سال 2008 این اتفاق برای سربازان امریکایی بیفته (خنده حضار!!)

البته فکر نکنید ملت غیور و همیشه در صحنه امریکا فقط ایران رو sue می کنن، اینجا ملتِ زیادی در صحنه، دولت خودشونو هم sue می کنن! مثلا مدیرعامل اسبق شرکت بیمه AIG که در بحران سال 2008 حدود 185 میلیارد دلار از دولت امریکا کمک گرفت، نمک خورده نمک دون شکسته و در دادگاه علیه دولت امریکا شکایت کردهگاهی اوقات هم از باب انبساط خاطر، دولت امریکا خودش خودشو sue می کنه: به خدمتتون عارضم که الان 17 ایالت امریکا، دولت فدرال رو به خاطر طرح سلامت اوباما (یا همون Obamacare) سو کردن

اینجا کافیه یه ربع تبلیغات تلویزیون رو نگاه کنی تا یهو یه آقایی با صدایی کاملا همدردانه (!) بگه:

Are you injured because you used the product XYZ??If so, you may be entitled to up to $X million in compensation. Give us a call at 11111111

بخشی از تبلیغات تلویزیونی مربوط به شرکت های حقوقی هست که کارشون اینه که دنبال بگردن و مثلا یه محصول معیوب از یه شرکت پیدا کنن و بعد دنبال بگردن به وکالت از ملت علیه شرکت شکایت کنن. یه لحظه تصور کنید توی تلویزیون ایران یه شرکت حقوقی تبلیغی پخش کنه با این مضمون: "آیا شما یا یکی از بستگانتان به دلیل سوار شدن به خودروی پراید دچار نقص عضو شده یا جان خود را از دست داده اید؟! شرکت حقوقی مشدی حسن و همکاران می تواند به شما کمک کند تا سقف 100 میلیون تومان از شرکت سایپا طلب غرامت کنید!" اونوقته که مال و اموال سایپا که سهله، کل درآمد نفتی مملکت هم بعیده غرامت کشته های پراید رو در ایران بده...

این شکایت نامه ها معمولا برای افراد هیچ خرجی نداره و شرکت حقوقی صرفا در صورت موفقیت در دادگاه بخشی از لاشه مردار رو به نیش میکشه. به همین خاطره که شرکت ها یکی از مهم ترین هزینه هاشون در صورت های مالی، مبلغیه که احتیاطا برای بازپرداخت جرایم ناشی از شکایات کنار میذارن. رکورددارشون هم Bank of America هست که از سال 2008 تا الان حدود 68 میلیارد دلار هزینه بابت جرایم (و البته settlement هاداده. پیشنهاد می کنم تعداد صفرهای 68 میلیار دلار رو یک بار بشمرید تا عمق فاجعه دستتون بیاد. محض اطلاع، ارزش کل Bank of America در بورس در حال حاضر حدود 178 میلیارد دلاره.

اگر هنوز هم کف بُر نشده اید، پارسال یه درس دکترای Accounting داشتم که استاد معزز میفرمودن یه سری وکیل در امریکا هستن که کارشون اینه که به محض اینکه قیمت یک سهم در بورس افت ناگهانی و شدیدی تجربه میکنه بلافاصله یه شکایت تقدیم دادگاه می کنن. بعد راه میفتن دنبال سهامدارای شرکت و براشون نامه میفرستن که ما شرکت XZY رو به دلیل عدم افشای کامل اطلاعات و پنهان کاری که منجر به افت X درصدی قیمت سهام و زیان Y میلیون دلاری به سهامداران شده sue کردیم و اگر پایه هستید، پای شکایت نامه رو هم امضا کنید تا اگر تونستیم خرخره شرکت رو بجویم، یه چیزی هم گیر شما بیاد.

اگر هنوز هم کف بر نشده اید این دیگه تیر خلاصه: دادگاه عالی نیویورک اخیرا یک شرکت حقوقی رو به باد انتقاد گرفته چون کاشف به عمل اومده که شرکت مذکور نرم افزاری نوشته که به طور خودکار در هزاران و بلکه میلیون ها سند مختلف جستجو میکنه، گزینه های احتمالی برای شکایت رو شناسایی می کنه و گویا تا الان نرم افزار مذکور دهها هزار شکایت نامه هم به طور اتوماتیک به دادگاه فرستاده!! (قابل توجه قوه قضائیه ما که از پرتعداد بودن پرونده ها گلایه منده!) 

خلاصه که این نظام حقوقی اینجا هم عالمی داره بس عجیب! البته علیرغم اینکه مثالهای بالا بیشتر موارد حاد رو نشون میده، این سیستم مزایای خودش رو هم داره. مثلا اینکه اگر از من بپرسن، اینهمه دور خودت و دنیا چرخیدی و هی وبلاگ نوشتی و خیر سرت درس خوندی، اگه بخوای در دو جمله بگی چرا امریکا امریکا شده چی میگی؟ این دو جمله از این قراره: از بین همه فاکتورایی که می شناسم، دو تا عاملی که امریکا رو امریکا کرده یکی همین نظام حقوقی سفت و سخت و مستقله3 و دومیش هم مکانیزم بازار (کسی که اقتصاد میخونه بالاخره یه گریزی به کربلا باید بزنه!)

مثلا برخلاف چیزی که خیلی ها در ایران فکر می کنن و وانمود می کنن، فهم ناقص من به عنوان کسی که سررشته ای از حقوق نداره اینه که نظام حقوقی امریکا اتفاقا تا حد خیلی زیادی مستقل عمل می کنه و مثلا با تغییر دولت، میزان محکومیت افراد تغییر نمیکنه! البته این به این معنا نیست که از نظر من همه اصولی که بر اساسش حکم صادر میشه اصول درستیه (از جمله احکامی که علیه ایران هرازگاهی صادر میشه) ولی به هر حال، هر اصل درست یا غلطی دارن پاش هستن و تأثیر عوامل و فشارهای بیرونی به نظر میرسه خیلی کمه. برخی از اثرات ملموس همچین سیستم حقوقی سفت و سخت و بی اغماضی که در زندگی روزمره می شه دید از این قراره:

1- تبلیغات شرکت های دارویی توی تلویزیون رو اگر ببینید، از یک دقیقه تبلیغ حدود 45 ثانیه داره مضرات و اثرات جانبی دارو رو توضیح میده! مثلا 15 ثانیه عکس گل و بلبل نشون میده و میگه این دارو موقع سرماخوردگی سوراخ دماغتون رو باز میکنه بعد 45 ثانیه بعدش میگه ممکنه در اثر این دارو سرطان کبد و حناق و جذام و طاعون و روماتیسم بگیرید! اینکه دقیقا این تبلیغات فروش دارو رو زیاد میکنه یا کم والله اعلم!

2- اگر به یه شرکت زنگ بزنید یا چت کنید2 اگر جد و آبای طرف رو هم به فحش بکشید، یک کلمه غیرمودبانه نمیشنوید یا مثلا خودتونو بکشید هم نمی تونید راجع به چیزی که طرف در حوزه کاریش نیست ازش سوالی بپرسید و جوابی بشنوید. دلیلش همین ترس از sue کردن شرکت و کارکنانش به دلیل برخورد نامناسب هست.

 

3- برخلاف کشور ما که سازمان بورس بخش عمده ای از انرژیش صرف توضیح دادن به عالم و آدم راجع به تغییرات روزانه عدد شاخص میشه، در اینجا SEC کار اصلیش پوست کندن از شرکت های خلافکاره. روش کار هم به این ترتیبه که مثلا اگر موردی از عدم ارائه اطلاعات درست در شرکتی پیدا کنن، فورا سراغ شرکت میرن و تهدید به شکایت در دادگاه میکنن. شرکت هم در اکثر موارد به اصطلاح به settlement تن میده و یه پول درشتی به SEC و بیت المال (!) میده که دست از سرش برداره. کلا SEC سالی چند میلیارد دلار برای دولت امریکا درآمدزایی داره! (این گزارش جالب از شرکت Cornerstone رو بخونید) گاهی اوقات گله گرگ همه باهم حمله می کنن و SEC و Fed و office of Comptroller و  FDIC باهم به یه بانک حمله می کنن و بعد می شینن تقسیم غنایم می کنن. مثلا پارسال بانک JP Morgan به خاطر خلافی که یکی از معامله گرانش در لندن (که بعدا این بابا به London Whale معروف شد!) دویست میلیون دلار به SEC، دویست میلیون دلار به Fed،سیصد میلیون دلار به OCC و مقادیری هم به CFTC پرداخت کرد تا به دادگاه نره

 4- هرجایی که زمین رو تی کشیده باشن، یه علامت بزرگ زردرنگ میذارن که زمین خیسه و مواظب باشید زمین نخورید. من باب نمونه، Walmart مجبور شد به یکی از مشتریانش که روی زمین خیس سر خورده و دست و پاش شکسته بود 11 میلیون دلار غرامت پرداخت کنه.

5- برخلاف ممکلت ما که ملت راجع به کلیه امور ریز و درشت اظهارنظر قوی و قطعی می کنن، اینجا ملت کلا توی حرف زدن و به خصوص ایمیل نوشتن خیلی حواسشون جمعه و حتی یه کلمه اینور و انور براشون میتونه دردسرساز باشه. یکی از کارهایی که SEC میکنه وقتی به شرکتی مشکوک میشه ریز به ریز کلیه ایمیل های رد و بدل شده بین کارکنان رو درخواست می کنه و واو به واوش رو بررسی می کنه که یه جایی شرکت رو خفت کنه.

6- اخیرا با یکی از استادا صحبت می کردم راجع به تقلب در امتحان. جالب بود که می گفت اگر متوجه بشم کسی داره از روی دست یکی دیگه نگاه میکنه فقط نفر بغل دستیش رو بلند می کنم و جاشو عوض می کنم. بعد که پرسیدم چرا مثلا برگه طرف رو ازش نمی گیرید، گفت چون ممکنه دانشجو بره به دادگاه شکایت کنه و اگر مدرک مستندی برای تقلبش نداشته باشی دردسرساز میشه. 

-----------------------------------------------------------------------------

1- sue کردن یعنی شکایت کردن و به دادگاه کشاندن

2- یکی از روش های تماس با شرکت ها در اینجا چت کردنه که خیلی هم پرکاربرد و مفیده!

3- اگر حرف یه دانشجو رو قبول ندارید حرف استاد دانشگاه هارواردو قبول داشته باشید!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

PhD Thesis

چند هفته قبل همایشی با عنوان "همایش هم اندیشی دکترای مالی و حسابداری" در تهران برگزار شد که به همین مناسبت یادداشتی در مورد پایان نامه دکترا در هفته نامه تجارت فردا نوشتم:


"در این نوشتار سعی می‌کنم ساختار و چارچوب رایج در دانشگاه‌های معتبر برای تحقیق و نگارش رساله دکترا را به اختصار بیان کنم. در رشته‌های اقتصاد و فاینانس، معمولاً فرد پس از گذراندن حدوداً دو سال مواد درسی و در صورت موفقیت در امتحان جامع، به تحقیق می‌پردازد. تز یا پایان‌نامه معمولاً متشکل از سه مقاله است که از نظر کیفی پتانسیل پذیرفته شدن در مجلات معتبر را داشته باشند. بنابراین لزومی ندارد که پایان‌نامه به صورت یک مجموعه به هم‌پیوسته و با ساختاری مشابه ساختار کتاب نگارش شود. به علاوه، استادان صرفاً نقش مشاوره و راهنمایی را بر عهده دارند و دانشجو مستقیماً مسوول یافتن موضوع مناسب برای پایان‌نامه است.


از نظر محتوایی، تحقیق در دوره دکترا با دو رویکرد نظری (theoretical) یا تجربی (empirical) انجام می‌گیرد. در رویکرد نظری، هدف توضیح یک پدیده مهم مشاهده‌شده در دنیای بیرون با استفاده از یک مدل مبتنی بر فرضیات معقول است. یک مدل مناسب حداقل دارای دو ویژگی است: اولاً، مدلی ارزشمند است که دارای پیش‌بینی‌های قابل آزمودن در دنیای واقع (testable implication) باشد. به عبارت دیگر، لازم است مدل، پیش‌بینی‌هایی داشته باشد که بتوان با استفاده از داده‌های موجود در دنیای بیرون، صحت و سقم آنها را سنجید. ثانیاً، یک مدل ایده‌آل، علاوه بر موضوعی که به منظور توضیح آن طراحی شده است، معمولاً دارای یک یا چند پیش‌بینی دیگر نیز است. به عبارت دیگر، اگر رفتار یا پدیده‌ای را در دنیای واقع مشاهده کرده و علاقه‌مند به طراحی مدلی برای توضیح آن هستیم، صرف اینکه مدل ما تولیدکننده آن رفتار باشد به تنهایی ارزش خاصی ندارد، زیرا طبعاً طراح مدل با هدف ایجاد ویژگی موردنظر خود در مدل، از ابزارهای مشخصی استفاده کرده اما درستی و واقع‌بینانه بودن این ابزارها لازم است مورد آزمون قرار گیرد.


مثلاً اگر یک محقق به دنبال طراحی مدلی برای توضیح دلایل افت قیمت سهام در دوره‌های رکود اقتصادی است، طبعاً می‌تواند تقاضای سهام را به عنوان تابعی از متغیرهایی همچون میزان ثروت اشخاص فرض کرده و بر اساس آن مدلی طراحی کند که در آن در دوران رکود اقتصادی، ثروت اشخاص کاهش و به تبع آن تقاضای سهام و قیمت آن افت می‌کند. اما چنین مدلی بایستی دارای یک یا چند پیش‌بینی قابل آزمون دیگر نیز باشد تا بتوان از آن به عنوان یک مدل قابل اتکا یاد کرد. مثلاً پیش‌بینی کند که اگر ارزش یک سهم در دوران کاهش ثروت افراد (رکود اقتصادی)، پربازده و در دوران افزایش ثروت (رونق اقتصادی) کم‌بازده است، چنین سهمی برای سرمایه‌گذار باارزش‌تر از سهامی با ویژگی مخالف آن خواهد بود و لذا قیمت بالاتر و بازدهی پایین‌تری خواهد داشت. مثلاً بر اساس این پیش‌بینی، بازدهی سهام مرتبط با بهداشت و درمان بایستی پایین‌تر از صنعت توریسم باشد. این پیش‌بینی ثانویه را می‌توان با استفاده از داده‌های تجربی آزمود.


در حوزه مطالعات تجربی، برخلاف تصور اولیه، نه‌تنها اصراری بر استفاده از مدل‌های پیچیده اقتصادسنجی نیست، بلکه مدل‌های ساده‌تر (اما صحیح) از اولویت بالاتری برخوردارند. به عبارت دیگر، مهم‌تر از آنکه مدل اقتصادسنجی استفاده‌شده در تحقیق، مدلی پیچیده و غامض باشد، لازم است طراحی چارچوب تجربی مطالعه به گونه‌ای باشد که به درستی، سوال مورد نظر را پاسخ دهد. در اصطلاح رایج، لازم است چارچوب مطالعه تجربی بتواند به درستی مشکل درونزایی یا endogeneity را برطرف کند.


برای درک بهتر، فرض کنید می‌خواهیم تاثیر توسعه‌یافتگی نظام بانکی و دسترسی به منابع مالی را بر رشد اقتصادی بررسی کنیم. رابطه توسعه‌یافتگی بازارهای مالی و رشد اقتصادی یکی از قدیمی‌ترین سوالات حوزه مالی به شمار می‌رود. یک راه‌حل ظاهراً ساده این خواهد بود که با استفاده از روش‌های آماری (رگرسیون) نشان دهیم کشورهایی که نظام بانکی توسعه‌یافته‌تری دارند و حجم وام‌های بانکی در آنها بالاتر است، رشد اقتصادی بالاتری را نیز تجربه کرده و درآمد سرانه بالاتری دارند. مشکل این روش به ظاهر مناسب این است که اولاً، ممکن است رابطه علت و معلولی به صورت معکوس بوده (reverse causality) و توسعه‌یافتگی بانک‌ها و فراوانی منابع مالی خود معلولی از توسعه‌یافتگی اقتصاد باشد. ثانیاً ممکن است عوامل دیگری مثل حاکمیت قانون از یک‌سو به توسعه نظام بانکی و تسهیل دسترسی به منابع مالی کمک کند و از سوی دیگر منجر به رشد و توسعه اقتصادی شود. بنابراین، یافتن یک همبستگی آماری میان سهولت دسترسی به منابع بانکی و رشد اقتصادی لزوماً نشانگر رابطه علت و معلولی نیست.
بنابراین، هنر یک مطالعه تجربی خوب این است که بتواند شرایطی را شناسایی کند که در آن رابطه علت و معلولی به روشی متقاعدکننده و عاری از مشکل درونزایی نشان داده شود. در حال حاضر، در حوزه مطالعات تجربی، بخش عمده تلاش محققان و دانشجویان دکترا به جای تمرکز بر تکنیک‌های بعضاً پرطمطراق اقتصادسنجی بر یافتن چنین شرایطی است. به عنوان مثال، در مثال گفته‌شده، یکی از مطالعات انجام‌شده (Jayaratne & Strahan, 1996) حذف محدودیت‌های ایالات مختلف آمریکا بر توسعه شعب بانکی را برای آزمودن تاثیر توسعه بانکی بر رشد اقتصادی به کار گرفته است. تا پیش از حذف این محدودیت‌ها، بانک‌ها مجاز به گسترش شعب خود در سایر ایالت‌های آمریکا نبودند و بنابراین، دسترسی به منابع بانکی برای شرکت‌های موجود در هر ایالت محدود بود. با حذف این محدودیت‌ها، یک شوک برونزا (exogenous) به میزان دسترسی شرکت‌های هر ایالت به منابع بانکی وارد شد که مقاله مذکور نشان می‌دهد تاثیر مثبتی بر رشد اقتصادی داشته است. مهم‌ترین ویژگی این مطالعه این است که حذف محدودیت‌های بانکی میان ایالت‌های مختلف آمریکا به جز از طریق تسهیل دسترسی به منابع مالی تاثیری بر رشد اقتصادی نخواهد داشت و لذا، هرگونه تاثیر این قانون بر رشد اقتصادی ایالت‌ها مستقیماً ناشی از تسهیل دسترسی به منابع بانکی خواهد بود.


به طور خلاصه، در حال حاضر در نگارش پایان‌نامه‌های مربوط به مطالعات تجربی تاکید ویژه‌ای بر روی شناسایی رابطه علی و معلولی دقیق و عاری از مشکل درونزایی است و مهم‌ترین محور ارزیابی رساله‌های دکترا در این حوزه محسوب می‌شود."

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Zero-handed economist

عکس زیر رو چند روز قبل از فروشگاه نزدیک خونه مون گرفتم. پپسی دو لیتری رو میده 79 سنت. اولا اگر روزی استاد فاینانس بشم، بجای تدریس کاربرد الگوریتم ژنتیک در پیش بینی تلاطمات بازده سهام و مقایسه آن با مدلهای GARCH، EGARCH، DGARCH، FGARCH، GGARCH و همینطور مابقی انواع GARCH (!) از دانشجویان می خوام توضیح بدن که چطور شرکت پپسی قادره 2 لیتر نوشابه رو با قیمتی در این حول و حوش تولید کنه؟! بعد ازشون میخواستم توضیح بدن که نوشابه پیش کش، اگر یک بطری پلاستیکی رو حتی با آب فاضلاب بخوان پر کنن و بعد مثلا یک مسافت 100 مایلی از محل کارخونه تا فروشگاه حمل کنن، آیا اصولا امکان داره با این قیمت تولید بشه؟!

 

اگر هم فاینانس جواب نداد و مثلا روزی استاد بازاریابی میشدم، بجای تست جاخالی از کتابای فیلیپ کاتلر و امثالهم، سوال زیر رو حتما در امتحان پایان ترم میدادم: همانطور که در عکس مشاهده می کنید، حداکثر تعداد نوشابه که می توانید از این فروشگاه خرید کنید 12 عدد هست، توضیح دهید به کدامیک از دلایل زیر ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟

الف) به دلیل مضرات نوشابه برای سلامتی، خوردن نوشابه بیش از 24 لیتر (یعنی 12 عدد!) موجب مرگ فوری شده و فروشگاه نگران جان مشتریان خود است.

ب) نظام سرمایه داری و مصرف گرایی همانطور که تلویزیون کشورمان روزی هشتاد بار نوید می دهد، در آستانه فروپاشی است.

ج) اشتباه تایپی است و منظورشان حداقل تعداد خرید بوده نه حداکثر!

د) هیچکدام، جواب صحیح در پست بعدی داده خواهد شد.

ضمنا اگر خیلی تیزبین باشید، تصویر عکاس محترم یعنی حضرت بنده رو هم روی بطریها تشخیص میدید! ولی از شوخی گذشته، تا پست بعدی که جوابش رو بنویسم اگر کسی جواب صحیح بده پیش من یه جایزه خوب داره. بخصوص دانشجویان MBA و بازاریابی احتمالا جواب رو بدونن. 

بگذریم... در این پست قصد داشتم تتمه تجربیات سفر تابستان رو بنویسم که در اینجا شروع کرده بودم و ناتمام مونده بود. کمی پراکنده گویی خواهم کرد ولی کیف وبلاگ نویسی به همینه که هی نخوای جمله رو سبک و سنگین کنی و اجازه بدی جریان ذهن تو رو با خودش ببره.

تابستان امسال آدمهای زیادی رو دیدم و با افراد مختلفی آشنا شدم و دوستان خیلی عزیز و ارزشمندی هم پیدا کردم. گاهی به این فکر می کنم که همنشینی با بعضی آدمهایی که در ایران می تونی پیدا کنی (و البته پیدا کردنشون خیلی هم راحت نیست ولی هستند) انقدر لذت بخش و ارزشمنده که شاید بیارزه که عطای اینجا رو به لقاش ببخشی و چمدونا رو جمع کنی و بری. اینکه حس کنی با افرادی دمخور هستی که بهترین جنبه های وجودی و روحی ت که معمولا تمام سال در خواب زمستانی هستند رو بیدار می کنن! 

دلیل اینکه می گم پیدا کردن این آدمها کار ساده ای نیست از این قراره: این رو احتمالا افرادی بهتر درک می کنن که به کرات تجربه خروج از ایران و برگشت رو داشتن و به عبارتی قادرن مرتبا از فضای ایران فاصله بگیرن و از بیرون بهش نگاه کنن. وقتی بعد از مدتی به ایران برمی گردم، یکی از اولین چیزهایی که به وضوح احساس می کنم، انرژی منفی هست که آدمها به طور مستمر و با پشتکار باورنکردنی در فضا پراکنده می کنن و به هم تزریق می کنن! تعداد جملات منفی، آزاردهنده و البته بی فایده ای که راجع به مملکت و دولت و ملت و در و دیوار بین آدما رد و بدل میشه باورنکردنیه! به جرأت میشه گفت ما ایرانی ها می تونستیم نیمی از جملاتی که در طول روز میگیم رو حذف کنیم و نه تنها هیچ اتفاق بدی در محیطمون نیفته، بلکه زندگی رو برای خود و اطرافیانمون شیرین تر کنیم! غرغر کردن های بی فایده، جوک ساختن های حال بهم زن که فهوای کلامش اینه که ما ایرانی ها چقدر بدبخت و داغونیم و خارجی ها چقدر خوشبخت (همشون اولشون اینطور شروع میشه: یه روز یه ایرانیه با یه ژاپنیه و یه آلمانیه ...) اینکه توی ایران همه چیز داغونه و بقیه دنیا همه چیز عالیه. انقدر انرژی منفی به هم می دیم که خودمون که دل و دماغ کار کردن نداریم هیچ، اون چهار نفری هم که جدی هستن توی کارشون رو بی حال و بی رمق می کنیم. نگاه منفی بافانه و حرف زدن غیرمسئولانه دمار از روزگار ما ایرانیا درآورده....

اصولا اینکه بخش بزرگی از فکر و ذهن ما ایرانی ها رو جامعه و نه شخص خودمون اشغال کرده نکته بسیار عجیبیه! من خیلی اوقات که فیس بوکم رو چک می کنم تفاوت فاحش دوستان ایرانی و خارجیم برام جذابه: دوستای امریکایی تقریبا از چهارشنبه شروع می کنن به شمارش معکوس  که کی آخر هفته میشه و آخر هفته هم که میشه یا عکس نوشیدنیشون یا عکس Seflie با دوستان در bar یا عکس سگ و گربه هاشونو میذارن. دوشنبه و سه شنبه هم غر غر اینکه باز هفته شروع شده. خلاصه که زیاد کاری به کار دنیا و مملکت و دولت و ملت ندارن و انگیزه، صرفا لذت بردن از زندگی و حداکثر کردن رفاهه. دوستان ایرانی، بخش عمده کامنت ها و استاتوس ها مربوط به اخبار و مسائل زندگی اجتماعیه. اما نکته جالب اینه که ما ایرانی هایی که انقدر اجتماع برامون پررنگه، معمولا قدم خاصی هم برای اجتماع برنمی داریم و صرفا به همین غرغرها و مسموم کردن فضا بسنده می کنیم. 

من نگاهم خیلی ساده تر از این حرفاست: گیریم که همه این غرغرها و جوک ها و اینکه ما فقط یه کوروش کبیر داشتیم و دیگر هیچ، همه درست. اصلا فرض کنیم که ما مفلوک ترین کشور دنیا رو داریم. ولی هیچ کدوم از اینا بزرگترین واقعیت زندگی یعنی اینکه همه ما فقط و فقط یک بار زنده هستیم و اون یک بار رو از بخت خوب یا بدمون در کشوری به نام ایران به دنیا اومدیم عوض نمی کنه. اصلا گیرم که مملکت خرابه، همه چی داغونه. خب که چی؟! من یک بار به دنیا اومدم و میخوام توی این یک بار تا می تونم به آرزوهام برسم، تا می تونم توانایی ها و استعدادهام رو بالفعل کنم و تا می تونم توی محیطم تأثیر مثبت بذارم. همه اینها رو می گم با اینکه محتمل ترین سناریو از نظر شخص من اینه که در طی عمرم، کشورم پیشرفت خارق العاده ای نخواهد کرد و کم و بیش با سرعتی مشابه بقیه کشورهای جهان سومی جلو خواهد رفت و بنابراین همچنان یک کشور جهان سومی و با فاصله قابل توجه از کشورهای پیشرفته باقی خواهد ماند. اصلا بذارید صورت مسئله رو ساده تر کنیم: فرض کنید همین فردا قراره دنیا به آخر برسه، آیا مثلا راه انداختن کار یک ارباب رجوع یا مثلا یک قدم جلو بردن مملکت ارزشی نداره؟ عجیب تر اینکه انقدر باید زور بزنی و کالری بسوزونی تا همچین استدلالی رو در مملکتی که اکثریتش مسلمون و شیعه ن و به قیامت اعتقاد دارن اثبات کنی. خلاصه که این موضوع از موضوعاتیست که هر بار که ایران میرم بدجور ذهنمو درگیر می کنه.

از این غرغرها که بگذرم، میخوام خودم یکی از همون غرغرها بکنم! میخوام برگردم به همون آدمهای نازنین و زحمت کشی که راجع بهشون صحبت کردم. موضوعی که انصافا هربار بهش فکر می کنم دلم می گیره: اینکه محیطی که ما در ایران داریم، تا چه حد استعدادها و پتانسیل های آدما رو تلف می کنه و دیدنش چقدر غصه آوره... برای اینکه منظورمو بهتر بگم یه مثال می زنم، دو تا اقتصاددان خوب و باسواد فارغ التحصیل از بهترین دانشگاه های دنیا رو در نظر بگیرید، یکی برگرده ایران و یکی اینجا. وقتی اینجا هستم و مثلا به زندگی اساتید خودم نگاه می کنم، یک خلاصه MP4 از زندگیشون از این قراره: طرف صبح ساعت 8 پا میشه، 9 دانشگاهه احتمالا تا 4-5 بعد از ظهر. در این فاصله، بجز هفته ای 3 تا 6 ساعت که تدریس داره، سایر ساعاتش رو به طور کامل به "فکر کردن" اختصاص می ده. منظور از فکر کردن اینه که داره پول می گیره که توی اتاقش بشینه و فقط فکر کنه و فکر کنه تا جواب یکی از مسائل جامعه ش رو پیدا کنه، مثلا اینکه چرا نرخ بیکاری در دوران خروج از بحران 2008 با سرعت کندی بهبود پیدا کرد، یا مثلا اینکه چرا الان بعد از گذشت 6 سال، هنوز علائم فشار افزایش دستمزد در بازار کار امریکا احساس نمیشه. یا خلاصه یه سوالی از این قبیل. بدون اغراق در طی هفته، هیچ دغدغه یا بهانه ای برای فکر نکردن نداره و مثلا اگر قرار باشه یک ترم به جای یک درس دو تا درس بده، تا آخر ترم غرغر میکنه که تمرکز کافی نداره و نمی تونه به research ش برسه. 

حالا بریم سراغ اقتصاددان خوب و باسواد ایرانی: صبح ساعت 8 از خواب پا میشه. احتمالا تا 9 باید توی ترافیک باشه. در طول هفته حدود 10-15 ساعت از وقتش رو تدریس می گیره چون در ایران استاد دانشگاه یعنی معلم نه محقق. البته از اونجایی که مسئول کامپیوتر دانشکده هیچ وقت کارش رو درست انجام نمیده، تقریبا هر جلسه 15 دقیقه وقتش صرف راه اندازی ویدئو پروژکتور کلاس و وصل کردن کامپیوتر میشه.

حدود 4-5 ساعت در هفته رو هم باید در صف بانک و سایر کارهای اداری تلف کنه. حدود 7-8 ساعت در هفته باید صرف جنگ بر سر بدیهیات بشه: مثلا بره توی تلویزیون توضیح بده که آی ملت، علم اقتصاد هم علمیست مثل سایر علوم و همونطور که همه جای دنیا وقتی سنگ رو از بالا رها می کنی پایین میاد، اگر حجم نقدینگی رو زیاد کنی تورم ایجاد میشه و اگر نرخ ارز دولتی و آزاد تفاوت داشته باشه فساد ایجاد میشه. یا مثلا در قرن 21 و سال 2014 هنوز باید مقاله بنویسه تا ثابت کنه که آهای اخوی، تدریس در دانشگاه به زبان انگلیسی هیچ چیزی رو از هیچ کس تهدید نمی کنه و قرار نیست از فردا همه غرب زده بشن. تا شما بیای نگرانی هات از عدم نفوذ فرهنگ غربی رو رفع کنی، دانشگاه King Fahad عربستان با دستمزد چند صد هزار دلاری، همون ایرانی هایی که در امریکا درس خوندن رو داره جذب می کنه و تخت گاز داره میره جلو. 

به این اضافه کنید که مثلا هفته ای باید 10-12 ساعت هم انواع و اقسام جلسات بی نتیجه با مدیران دولتی و غیردولتی برای گرفتن پروژه و جبران کمبود حقوق دانشگاه. بعد هم که غرغر پدرخانوم و باجناق که بی وفا شدی و به ما سر نمی زنی که با حواشی مربوط به فامیل خود حضرت آقا و عیال، همواره 10-20 درصد CPU طرف رو به خودش مشغول داره. این وسط اون غرغرها و انرژی منفی محیط که در بالا به تفصیل توضیح داده شد رو هم اضافه کنید. حالا از این جنازه ای که باقی مونده، توقع داشته باشید بشینه فکر کنه و مسائل مهم مملکتی رو حل کنه و مثلا روزی 8 ساعت هم هی مقالات AER و JPE و غیره هم بخونه!

مشهورست که Trueman از روسای جمهور امریکا گفته:

"Give me a one-handed economist"

یعنی به من یک اقتصاددان یکدست (کسی که فقط یک دست دارد) بدید، کنایه از اینکه اقتصاددانهای دور و برش، همواره وقتی ازشون مشورت خواسته میشه می گفتن از یک طرف این کار رو بکنی بهتره اما از طرف دیگر این مشکل رو داره (به زبان انگلیسی on the one hand..... on the other hand) و خلاصه این بنده خدا ناراحت بوده که چرا اقتصاددان امریکایی یک توصیه سرراست برای اداره مملکت نداشته ن و به اصطلاح وی دو تا دست داشته اند. فکر کنم با محیط ایده آلی که در کشور ما برای فکر کردن و ایده پردازی اقتصاددان ایرانی (و همینطور متخصصان سایر حوزه ها) فراهم کرده ایم، نه تنها رویای آقای رئیس جمهور امریکا برآورده شده، بلکه اقتصاددان های ما بعد از مدتی هر دو دستشون رو از دست میدن و تبدیل به اقتصاددان بی دست یا zero-handed economist می شن که اصولا نه فرصتی برای فکر کردن دارند و نه توصیه ای برای سیاستگذاری...

-----------------------------------------------------------------------------

P.S: روضه های سفر ایران تموم نشده و احتمالا یه پست دیگه میخواد. سالی دو ماه میرم ایران، تا یک سال ذهنم درگیره و راجع بهش وبلاگ می نویسم!

1- یا به قول عربا صفر الید!!! 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Critical Thinking

اگر از من بپرسن مهم ترین مهارتی که فکر می کنی دوره دکترای فاینانس (و مشابها اقتصاد) به آدم یاد میده چیه، جواب من دانش مالی یا چیزهایی از این دست نیست. جوابم critical thinking یا تفکر نقادانه ست. منظور از تفکر نقادانه اینه که شما بتونی یه استدلال ظاهرا منطقی رو بشنوی و اون رو به چالش بکشی و به جای جذب شدن در زیبایی اون استدلال، از زوایای مخالف (اما بازهم کاملا منطقی و مستدل) به موضوع نگاه کنی.

یادمه زمانی که امتحان GMAT دادم، یکی از دو مقاله یا نوشتاری که در امتحان باید می نوشتیم همین بود که یک استدلال روزمره و ظاهرا منطقی رو مطرح می کرد و بعد از شما می خواست در یک مقاله کوتاه نقدش کنی. تا قبل از شروع دوره دکترا دلیل وجود همچین سوالاتی در امتحان GMAT رو نمی فهمیدم. بعد از شروع دکترا، اتفاقی که افتاد این بود که سمینارهای هفتگی دپارتمان رو مرتب شرکت می کردیم: دو سمینار در هفته، یکی brown bag که درش اساتید دپارتمان (یا دانشجویان سال آخر دکترا) مقالات در حال کارشون رو ارائه می کنن، و دیگری سمیناری که اساتید سایر دانشگاه ها مقالات خودشون رو ارائه می کنن.

نکته جالب این بود که مثلا قبل از سمینار نگاهی به چکیده یا همون abstract مقاله مینداختی و با خودت می گفتی عجب مقاله جالبی! یک ربع اول پرزنتیشن طرف هم همین احساس رو داشتی و کاملا محو استدلال زیباش می شدی. بعد که اساتید شروع به سوال و انتقاد و چالش (بخوانید به لجن کشیدن مقاله!) می کردن، یهو می دیدی که چقدر توضیحات و احتمالات جایگزین برای استدلالی که ارائه می شه وجود داشته که ازش بی خبر بودی و به تدریج ارادتت به مقاله کمتر و کمتر میشد! خلاصه که هفته ای حدود 2 ساعت یا بیشتر، کلاس زنده تفکر انتقادی هست که برای من زیباترین بخش رشته فاینانسه و بخش هایی از سلول های خاکستری مغز رو قلقلک میده که در بقیه ساعات روز در حال مگس پرانی هستن!

یکی از مشاهداتی که من اینجا داشتم اینه که به طور میانگین، دانشجویان چینی (و به نظر من تا حدی ایرانی) به دلایلی که خواهم گفت در این زمینه ضعیف تر هستن. یعنی تفکر نقادانه ضعیف تری نسبت به خیلی از کشورهای دیگه دارن1. دلیل این موضوع هم به نظرم هیچ ربطی به ژن چینی (یا ایرانی) نداره، چرا که چینی هایی که اینجا متولد شدن یا از بچگی اینجا بودن، به نظر من فرق خاصی با بقیه ندارن و از تفکر نقادانه نرمالی برخوردار هستن. راجع به ایرانی های اینجا نمی تونم با قطعیت نظر بدم، چون تعداد ایرانی هایی که در رشته های مالی و اقتصاد هستن زیاد نیست، ولی تجربه بخش عمده زندگیم در ایران و سفرهایی که به ایران میرم، حداقل این مشاهده رو در زندگی روزمره جامعه ایرانی قویا تأیید می کنه.

دو تا دلیلی که من به ذهنم میرسه برای ضعف تفکر نقادانه در بین چینی ها و ایرانی ها، یکی سیستم آموزشی و دیگری محیط اجتماعی هست (که طبعا اولی به نوعی زیرمجموعه دومیست، ولی وزن و اهمیتش خیلی زیاده). سیستم آموزشی ما از اول مبتنی بر سکوت کردن و گوش دادن و به خاطر سپردن حرفهایی ست که معلم به ما می آموزه. تقریبا هیچ وقت به جز کلاس های معارف دانشگاه که راجع به بعضی موضوعات اعتقادی بحث های نسبتا شدیدی در می گرفت، تمرین به چالش کشیدن و تفکر نقادانه رو نداشتیم و همواره در معرض یک جریان کاملا یکطرفه اطلاعاتی بودیم. خروجی کار هم امتحان پایان ثلثی بوده که باید همون خوراک های فکری داده شده رو روی برگه امتحانی استفراغ می کردیم!( تعبیر حال به هم زنیه، ولی به نظرم بسیار نزدیک به واقعیت)

در محیط اجتماعی هم کمتر در معرض سیگنال های متضاد بودیم و تا چند سال قبل که از اینترنت و ماهواره و فیس بوک و غیره و ذالک خبری نبود، هر کانال تلویزیونی که میزدی تکرار یک حرف و تفکر بود (دقت کنید که منظورم لزوما تفکر سیاسی نیست): مثلا یک نمونه بارزش تکرار مکرر اینکه ما ایرانی ها باهوش ترین افراد روی زمینیم2 (هربار که این حرفو میشنوم میخوام کله مو بکوبم به دیوار!!!) هیچ وقت هم این خوراک فکری به چالش کشیده نشده: مثلا هیچ وقت یک همکلاسی اسپانیایی یا برزیلی که تصادفا از ما باهوش تر بوده نداشتیم یا شبکه تلویزیونی که نشون بده مثلا در سایر کشورها هم مردم باهوش وجود دارن و درحال فکر و تلاش و پیشرفت هستن. هیچ وقت CNN و Foxnews نبودن که احزاب و تفکرات طرف مقابل رو به چالش بکشن. خلاصه که در محیط پاستوریزه ای بزرگ شدیم که همواره پیام ها و سیگنال های یکنواخت و هماهنگی به ذهنمون داده شده و این سیگنال ها هم معمولا زیر سوال نمیرن. حالا فرض کنید در محیطی باشید که مثلا اگر اعتقاد به دین دارید، همکلاسی شما بی دین باشه و وقتی باهاش صحبت می کنید با شما بحث کنه، یا مثلا وقتی یک سیاستمدار در تلویزیون ادعا می کنه کشور ما جزو برترین کشورها در زمینه تولید علم هست و بر لبه مرز دانش حرکت می کنه، یک نفر دیگه به چالش بکشه که با کدوم معیار همچین حرفی میزنی و مثلا تعداد مقالات ISI معیار مناسبی برای حرف تو نیست! یا مثلا اگر استادتون سر کلاس حرفی میزنه به راحتی جرأت انتقاد نداشته باشید و پسر خوب، پسری باشه که سر کلاس خیلی خوب گوش بده و حرف اضافه هم نزنه3!

حدس من اینه که چینی ها هم در محیطی شبیه محیط  ما (و حتی شدیدتر) تربیت می شن و مثلا رابطه استاد-شاگردی و رئیس و مرئوسی یک رابطه کاملا یک طرفه و بالا به پایین هست و به همین دلیل، افراد تمرین به چالش کشیدن نظرات و فکر کردن به استدلال های جایگزین رو کمتر می کنن.

یکی دو نمونه خیلی بدیهی از پیامدهای این نوع بار اومدن و بزرگ شدن از این قراره: هزاران و بلکه میلیون ها گزاره روزانه در بین مردم کشور ما رد و بدل می شه که اصلا و ابدا به چالش کشیده نمیشه و تلخ تر اینکه حتی به خاطرمون هم خطور نمی کنه که صحت و سقمش رو چک کنیم: از مثالی که راجع به باهوش ترین مردم جهان بگیر و بیا تا اینکه مامانها به بچه هاشون میگن ماست و ترشی با هم نخور پیسی می گیری، یا هزار و یک رقم غذایی که در پیام های وایبری از قول فلان دکتر گفته میشه برای فلان چیز خوبه یا مثلا مضره و سرطان زاست، یا انواع و اقسام قصه ها و سخنان گهرباری که در گروه های وایبری به کوروش کبیر نسبت داده میشه. گاهی زندگی خودمون رو بر پایه این گزاره ها تغییر می دیم و مثلا هیچ وقت در زندگیمون ماست با ترشی نمی خوریم ولی به مخیله مون هم خطور نمی کنه که یک بار هم که شده، ساده ترین شکل تفکر نقادانه یعنی سرچ کردن این گزاره در گوگل رو انجام بدیم! کار به جایی رسیده که انواع و اقسام ستادهای خودجوش مردمی (!) مبارزه با چرندیات و خزعبلات و شایعات در فیس بوک و جاهای دیگه تشکیل شده.... خلاصه که یا ایها الناس! اوصیکم بالتفکر النقادانه!!

 {اگر علاقه ای به مباحث مالی ندارید، ادامه مطلب رو بیخیال شید!} برگردم به رشته مالی: دلیل اینکه رشته هایی مثل فاینانس و اقتصاد (البته عمدتا در حوزه مطالعات تجربی یا empirical این رشته ها) نیاز به این نوع تفکر نقادانه دارن محدود بودن ابزارهای موجود در این رشته ها (و به طور کلی علوم اجتماعی) هست. به این معنا که برای نشون دادن اثرگذاری x بر y، برخلاف علوم مهندسی آزمایشگاهی وجود نداره که بشه به طور مستقیم این اثرگذاری رو تست کرد: مثلا x رو تغییر داد و تغییرات y رو مشاهده کرد و مطمئن شد که x عامل ایجاد y هست. بلکه لازمه از روی شواهد و قرائن به جمع بندی رسید و به همین دلیل، تقریبا هیچ وقت نمی شه با قطعیت گفت عامل ایجاد y، x هست.

فکر کنم به جای x و y، با یه مثال بهتر بشه منظور رو رسوند: یکی از سوالات مهم در بورس تهران، وجود دامنه نوسان قیمت هست (4% روزانه برای بورس و 5% روزانه برای فرابورس)، استدلال اصلی برای اعمال دامنه نوسان جلوگیری از نوسانات شدید قیمت و احیانا دستکاری های قیمتی هست. حالا سوال اینه که آیا این محدودیت واقعا باعث کاهش نوسانات و ایجاد ثبات شده یا نه. اگر دست علمای فاینانس مثل علمای رشته های مهندسی باز بود، با انجام آزمایش می تونستن به سادگی جواب این سوال رو پیدا کنن: مثلا کل سهام بورس تهران (حدود 400 سهم) رو به دو دسته مساوی که به صورت کاملا تصادفی انتخاب شدن تقسیم می کردن به صورتی که به طور میانگین این دو گروه سهام تفاوتی با هم نداشته باشن و نسبتا شبیه به هم باشن. بعد دامنه نوسان رو از روی یکی از این گروه ها برمی داشتن و مثلا بعد از یک سال، رفتار این دو گروه رو مقایسه می کردن.

از اونجایی که همچین آزمایشی به اختیار بنده و امثال بنده نیست و کنترل بازار در اختیار سازمان بورسه، بنابراین باید به راه حل های جایگزین فکر کرد. مثلا یک راه حل که به ذهن عده ای رسیده این بوده که در چند برهه زمانی سازمان بورس دامنه نوسان بازار رو کم و زیاد کرده و اومدن میزان نوسانات سهام در یک سال قبل و بعد از این رویداد رو بررسی کردن. چیزی شبیه این مقاله یا این یکی. ممکنه در نگاه اول این روش، منطقی و قابل قبول باشه و مثلا اگر بعد از افزایش دامنه نوسان بازار در یک تاریخ خاص توسط سازمان بورس، میزان نوسانات قیمت ها کاهش پیدا کنه نتیجه بگیریم که دامنه نوسان عامل کنترل نوسانات نبوده و احتمالا حتی خودش یک عامل افزایش نوسانات و هیجان سهامداران بوده. اما همچین روشی اگر در یکی از سمینارهای ما ارائه بشه، اساتید محترم با توپ و تانک و مسلسل طرف رو زیر رگبار می گیرن و نتیجه مذکور رو قانع کننده نمی دونن. استدلال هم یک چیزی شبیه به اینه: اولا همزمان با تغییر دامنه نوسان ممکنه هزار و یک اتفاق دیگه افتاده باشه و مثلا دولت "تدبیر و امید" اومده سر کار و تلاطمات و تصمیمات یک شبه دولت کم شده و بنابراین بورس هم کم نوسان تر شده، بنابراین، نشون دادن همزمانی افزایش دامنه نوسان قیمت و کاهش نوسانات سهام برای کل بازار نشان دهنده رابطه علت و معلولی نیست. ثانیا، تصمیم سازمان بورس برای تغییر دامنه نوسان یک تصمیم درونزاست و تابع عوامل مختلف. مثلا سازمان بورس اگر تصمیم به افزایش دامنه نوسان داشته باشه، بسیار بعیده که وسط شیرتوشیری انتخابات و زمان های پرتلاطم این ریسک رو بکنه و احتمالا زمانی رو انتخاب می کنه که انتظار داره در آینده بازار آرامتر و کم نوسان تر باشه و بنابراین کاهش نوسان بعد از حذف یا افزایش دامنه نوسان لزوما رابطه علت و معلولی رو نشون نمیده.

یک روشی که تا حدی قانع کننده تر از روش مذکور هست رو در انتهای این مقاله توضیح دادم و به همراه یکی از دوستان داریم روش کار می کنیم.

--------------------------------------------------------------------------------

1- این صرفا یک مشاهده حسیه و هیچ استدلال علمی براش ندارم، بنابراین اصراری ندارم که حتما باهاش موافق باشید!

2- از باب تفنن این نقشه رو از ویکیپدیا پیدا کردم که اگر درست باشه نشون میده IQ ما ایرانی ها با کشورهایی مثل افغانستان، عربستان، مالی، اکوادور و مکزیک در یک سطحه (تأکید می کنم از میزان صحت این نقشه اطلاعی ندارم)

 

3- تابستون که ایران بودم، دوستی که در یکی از بهترین دانشگاه های ایران درس می خوند، از استادی برام گفت که به دلیل انتقاد به تدریس اشتباه یک موضوع در کلاس، دانشجو رو مجبور به حذف درس کرده بود. البته منظورم این نیست که خدای نکرده همیشه فضا اینطوره، ولی به هر حال همینکه استادی پیدا بشه که به دانشجوی دکتراش اجازه انتقاد نده جای تعجبه!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Eurotrip

بهترین توصیفی که تابحال شنیده م و خیلی مختصر و مفید یک کشور 300 میلیونی با یک اقتصاد 17 تریلیون دلاری به نام امریکا رو توصیف میکنه اصطلاحیه که خود امریکایی ها زیاد بکارش می برند: "Corporate America"، یه جور کنایه از اینکه ته تهش امریکا مجموعه ایست از تعداد زیادی شرکت و بیزنس، و عملا یک کمپانی بسیار بزرگ 300 میلیون نفریست!

احتمالا به خاطر رشته م و به خاطر علاقه ای که به دقت و سرک کشیدن در فضای کسب و کار اینجا دارم، این موضوع برای من از یک فرد با رشته غیرمرتبط پررنگ تر به نظر میاد، ولی با علم به این bias من، بازهم به نظرم امریکا چیزی جز یک کمپانی بزرگ تولید ثروت نیست. منظورم لزوما خوب یا بد بودنش نیست و قضاوتی در کلامم نهفته نیست، صرفا یک fact هست و هرکس قضاوت خاص خودش رو راجع بهش داره. به خصوص زمان هایی که از ایران برمیگردم یا مثلا به جایی غیر از امریکا میرم و برمی گردم، این تفاوت با بقیه دنیا رو به وضوح میشه حس کرد. قبلا هم گفته م، اینجا اگر فقط در زندگی روزمره ت دقیق باشی و نگاه بیزنسی داشته باشی، می تونی به اندازه چند تا مدرک MBA از دانشگاه های خوب سایر کشورهای دنیا چیز یاد بگیری. دیدن دینامیک بالایی که توی فضای کسب و کار اینجا هست برای من خیلی لذت بخش و اغواکننده ست، حتی اگر با بخشی از اون موافق نباشم و اینکه پول تنظیم کننده تمامی روابط باشه رو قبول نداشته باشم، ولی مطالعه و یاد گرفتن ازش رو یک فرصت بی نظیر می دونم. 

عرضم به حضورتون که،‌ کنار خونه ما یه بزرگراه هست به نام US-1 یا US Route 1 که به سمت مرکز شهر میخوای بری باید از این طریق بری. در وصف این بزرگراه همین بس که طولش بیش از 2300 مایل هست و از ایالت Maine در منتهی الیه شمال شرقی امریکا تا Key West فلوریدا در جنوبی ترین نقطه امتداد داره. زمستان گذشته در سفر فلوریدا که فرصت نوشتن سفرنامه ش آخر دست نداد، انتهای این بزرگراه (یا به عبارتی ابتداش!) رو زیارت کردیم:


 

 در ادامه این US-1 برای رسیدن به مرکز شهر از پلی طولانی و بسیار بلند به نام Tobin Bridge باید رد بشی. نمای بسیار زیبایی از مرکز شهر یا همون Downtown بوستون رو می بینی با ساختمون های بلند که به قول یکی از دوستان به خاطر چشم انداز زیبایی که از بوستون داره، toll یا عوارض 2.5 دلاری پل رو حلال می کنه! انتهای پل و downtown در عکس زیر قابل مشاهده ست:

 

چند ماهی که از اومدنم به بوستون گذشت، کم کم نگاهم به این ساختمونا و حتی بقیه ساختمونای شهر عوض شد. ماجرا از این قرار بود که مثلا در زمینه فلان موضوع فاینانس مطالعه می کردم و به اسم یک کمپانی درست و حسابی برمی خوردم. بعد می دیدم دفتر مرکزی یا headquarter ش یه جایی توی بوستونه و بعد که از روی کنجکاوی آدرسش رو سرچ می کردم می دیدم فلان ساختمونی بوده که من 50 بار از جلوش رد شدم ولی حواسم نبوده که اون تو چه خبره و چه کارای باحال و خفنی انجام می دن. به مرور زمان به این نتیجه رسیدم که بخش عمده ای از ساختمانهای شهر شرکت های عجیب و غریب و خفنی هستن که در یه حوزه ای مثل فاینانس یا consulting یا biotech یا چیزای دیگه آخرشن. از شرکت هایی مثل  Boston Consulting Group   و  Bain & Company  و  Monitor Group  بگیر و بیا تا State Street و Fidelity که هرکدوم حدود 2 تریلیون دلار دارایی رو مدیریت می کنن تا شرکت هایی مثل AirWorldwide که یکی از بهترین مشاوران صنعت بیمه هست تا هزار و یک hedge fund کوچیک و بزرگ مثل Putnam معروف.

الان که به downtown نگاه می کنم، می دونم به چه جای خفنی دارم نگاه می کنم و لای اون  ساختمونای جورواجور چه خبره. از این نظر شاید اصطلاحی مثل Corporate Boston هم انقدر بیراه نباشه! به نظرم نیویورک با اینکه با فاصله نسبت به بقیه شهرهای دنیا اوله، اما اینطور نیست، چون وقتی از جلوی ساختموناش رد می شی کاملا میشه حدس زد که کلی شرکت خفن اون تو هستن و بنابراین به همون خفنی هست که انتظار میره، به قولی مثل بوستون آب زیر کاه نیست! 

اگر میخواید حسی از اینکه در Corporate America چی می گذره داشته باشید، شبکه تلویزیونی Bloomberg رو اکیدا توصیه می کنم. نحوه استفاده من با توجه به اینکه تا اتمام دکترا (بخوانید تا انقلاب مهدی!) امکان تعطیل کردن کار و زندگی برای اموری مثل تماشای تلویزیون نیست از این قراره: App مربوطه رو روی گوشیم دارم و به محض اینکه داخل خونه یا بیرون از خونه بیش از 5-10 دقیقه قراره بیکار باشم با دو تا کلیک تلویزیون Bloomberg رو تماشا می کنم. از جمله زمانی که در مسیر خونه به دانشگاه هستم، گوشی رو میذارم جلوی کیلومترشمار ماشین روی فرمون و تماشا می کنم. یا مثلا وقتی پای آینه دارم سر و صفایی به صورت میدم یا مثلا دارم دیتا دانلود می کنم و معطلی الکی داره. خلاصه کاری که کمتر از 50% CPU مغزمو (پنتیوم 2 هستن ایشون!) مشغول کنه می تونم اون 50% بقیه رو به تماشای این شبکه اختصاص بدم.

شاید یک دوره MBA خوب در ایران این باشه که مردم به جای رفتن سر کلاس و گوش دادن به تئوری های نخ نما شده 50 سال قبل مدیریت، روزی 5 ساعت بشینن سر کلاس و Bloomberg تماشا کنن. تمرین های درسیشون هم خلاصه نویسی مقالات و مطالب Wall Street Journal باشه و امتحان پایان ترم هم مطالب Economist! باور بفرمایید فارغ التحصیلان این دوره چیز خوبی از آب در میان!

بگذریم، قصد داشتم این پست، انشائی با موضوع "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" باشه. قضیه از این قرار بود که اواخر ماه May ارائه سال سومم به کمیته دکترا متشکل از 4 تا از اساتید دپارتمان (که خودت انتخاب می کنی) رو انجام دادم. بعد هم که طبق معمول، در اولین فرصت (سربسته عرض می کنم در اولین فرصت! دوستان بوستونی دانند منظور چیست!) چمدونا رو جمع کردیم و رفتیم یه شکم سیر ایران بمونیم! با توجه به تمام شدن ویزای مریم و علیرغم مهلت یک ماه و نیمه تا اتمام ویزای من دل رو زدیم به دریا و رفتیم برای درخواست ویزای دوباره. توضیح اینکه اگر ویزای شما تاریخش تمام نشده باشه و دوباره برای دریافت ویزا درخواست بدید، در زمان مصاحبه در سفارت، مهر ابطالی بر ویزای شما تحت عنوان Cancelled without prejudice می زنن که یعنی این ویزا باطل شده ولی نه مثلا به دلیل  اخراج شما از اون کشور. 

با توجه به تجربه خوبی که قبلا از سفارت امریکا در هلند داشتم و از باب تجدید دیدار از اولین کشوری که در خارج از ایران درس خونده بودم، هلند رو انتخاب کردیم. ویزای شنگن حتی اینجا هم کمی ادا و اطوار داره و مثلا به دلیل اینکه ما ویزای برگشت به امریکا نداشتیم (و خب به همین دلیل داشتیم می رفتیم هلند!) به ما ویزای شنگن یکبار ورود یا Single دادن. تصمیم گرفتیم حالا که به قاره پیر داریم میریم سری هم به پاریس بزنیم. اگر قصد سفر بین پاریس و آمستردام یا لندن رو دارید، یکی از بهترین گزینه های روی میز (!) قطارهای بسیار سریع از شرکت های Thalys یا TGV هست که فاصله آمستردام تا پاریس رو سه ساعته میره و سرعت فوق العاده ای داره. به علاوه اگر مثل بنده فاینانس خونده باشید و حواستون به جیب دانشجویی تون باشه، می تونید حدود سه ماه قبل از حرکت بلیطتون رو آنلاین بگیرید نفری حدودا 35 یورو. همین بلیط رو نزدیک به زمان حرکت حدود 150 یورو یا بیشتر باید پول بدید. خلاصه که رفت و برگشت دو نفره فقط 140 یورو آب خورد. نکته جالب دیگه اینکه از فرودگاه آمستردام یا همون Schiphol مستقیما برای پاریس قطار داره و بنابراین نیاز به هیچ جابجایی نیست! این امریکایی ها هرچقدر پز مملکتشون رو بدن، حمل و نقل عمومی اروپا یک نقطه شرمساری برای امریکاست.

کلا یه نکته بدیهی دیگه هم بگم و اون اینکه الان عصر اینترنته (عجب؟؟!) و بنابراین قبل از هر سفری می تونید همه جزئیات سفر رو قبل از حرکت برنامه ریزی کنید. برخلاف برخی، من اینطور سفر کردن رو بیشتر دوست دارم. به خصوص وقتی سفر با اهل و عیال و خانواده باشه، نمیشه خیلی دنبال هیجان ناشی از عدم برنامه ریزی و فی البداهه بودن رفت! نکته دیگر اینکه اگر تصمیم داشته باشید در مسیر برگشت به ایران جایی رو بگردید، باید فکری هم به حال شونصد کیلو چمدونهای سوغاتی و غیره باشید، وگرنه باید یک کاروان شتر هم دنبالتون به راه بیندازید. با اطلاع از حضور در عصر اینترنت، قبلا از وبسایت فرودگاه آمستردام جزئیات رو چک کرده بودم و می دونستم در فلان نقطه فرودگاه صندوق هایی هست که میشه چمدونها رو برای حدود 1 هفته قرار داد به ازای روزی مثلا 10 یورو. حدود دو سوم بارمون که در صندوق جا می شد رو در فرودگاه گذاشتیم و مستقیم رفتیم پاریس.

هتل پاریس بسیار درب و داغونتر از عکسهاش بود و بنابراین کلا توصیه می کنم به عکسهای فوتوشاپ شده ای که از هتل ها می بینید اکتفا نکنید. گاهی اوقات در وبسایت Tripadvisor علاوه بر عکسهای فوتوشاپ شده، عکس هایی که خود مسافران از هتلها گرفتن رو قرار میدن که خیلی گویاتره. تنها مزیت هتل نزدیکیش به ایستگاه مرکزی قطار بود. 

در پاریس، جاهایی که همه توریست ها میرن و باید دید و عکس گرفت و در رزومه گذاشت مثل برج ایفل و موزه لوور و شانزلیزه و Arc de Triomphe  به علاوه یک سری جاهای دیگه رو دیدیم. پاریس شهری با معماری زیبا اما خیابانهایی به غایت کثیفه. قبلا در دو سالی که اروپا بودم فقط یک بار به پاریس رفته بودم و اون هم سفری نصفه نیمه که حتی موزه لوور رو ندیده بودم، بنابراین این سفر برای من هم جذاب بود. اگر پاریس رفتید، توصیه می کنم برای صبحانه به نانوایی های کوچکی که در شهر هستن برید و حتما یک کیک یا نان کوچک و یک قهوه خوش مزه نوش جان کنید.

بعد از پاریس نوبت هلند بود. قطار برگشت رو احتیاطا برای آمستردام گرفته بودم ولی چون از روتردام رد می شد، تصمیم گرفتیم روتردام رو هم ببینیم. روتردام رو هم در دو سالی که هلند بودم ندیده بودم، تصدیق می فرمایید که بنده چه آدم درس خون و مسافرت نرویی بوده م! روتردام یک شهر بسیار تمیز و مدرن هست که قلب کسب و کار هلنده و تقریبا محاله از دیدنش لذت نبرید. برخلاف هتل پاریس که خیلی بدتر از عکسها بود، هتل روتردام خیلی بهتر از عکس ها بود!‌طبقه دوازدهم یک هتل چهارستاره با معماری مدرن و چشم اندازی عالی از ساختمون های بلند شهر بود. باز توضیح اینکه اگر میخواید با جیب دانشجویی پز ژاپنی بدید هم راه هایی وجود داره. قبلا در این پست، روش رزرو هتل با قیمت مناسب (!) رو خدمتتون عرض کرده بودم. امروز میخوام یک روش دیگر هم عرض بفرمایم! روی گوشی مبارکتون App شرکت Expedia رو نصب بفرمایید و در مقصد موردنظر یک هتل که کمی (و فقط کمی!) بیش از 100 دلار هزینه هر شب هست رو بیابید. بعد در حین book کردن در قسمت Coupon Code عبارت MOBILE25 رو وارد کنید: هوووولااااالااااا! یک هتل چهارستاره با قیمت حدود 75 دلار می تونید بگیرید! ماجرا اینه که شرکت Expedia تا پایان سال 2014 به خریدهای هتل بالای 100 دلار، در صورت خرید از طریق نرم افزار موبایل و با وارد کردن کد بالا 25 دلار تخفیف میده. (اگر از این تخفیف استفاده کردید شیرینی اینجانب فراموش نشود!)

خلاصه بلایی که من در این سفر سر Expedia آوردم حمله مغول بر سر ایران نیاورد! همه هتلهایی که رزرو می کردم بلا استثنا قیمتی بین 100 تا 105 دلار داشتن و بنابراین حداکثر تخفیف ممکن رو استفاده می کردم! به علاوه، اگر دو شب میخواید در یک هتل بمونید، به جای تخفیف گرفتن 25 دلاری روی 200 دلار، دو تا رزرو جدا انجام بدید تا 50 دلار تخفیف بگیرید.

به هر روی، در روتردام چند تا از دوستان بسیار عزیز و قدیمی رو هم دیدیم و بعد راهی آمستردام شدیم. فردا صبح با سرعت هرچه تمام دم در سفارت حاضر شدیم و به دلیل شلوغی، یکی دو ساعتی دیرتر از زمان مصاحبه تونستیم بریم داخل. موقع ورود، مأمور ناخوش اخلاق دم در گفت ورود موبایل ممنوعه و به هیچ وجه نمی تونید ببرید داخل. کاملا مستئصل بودیم که دو تا گوشی آیفون 5s که سه چهار ماه از عمرشون گذشته رو مثلا توی پارک لای درختا قایم کنیم و بذاریم به امان خدا یا اینکه درس و دکترا و ویزای امریکا ارزش از دست دادن دو تا گوشی رو نداره (!)، که خدا خودش مثل همیشه کمک کرد: درست نفر پشت سرمون یک آقای ایرانی از آب دراومد که اتفاقا خانومش (و در نتیجه خودش!) خراسانی از آب دراومد و بسیار به ما لطف داشت. هتل ایشون به فاصله 500 متری از سفارت بود و کلید اتاقش رو داد و به دو رفتم و گوشی ها رو گذاشتم در اتاقش. خود این بنده خدا در یک شرکت نفتی کار می کرد و به قول خودش یک ماه در میان حدود 30 روز رو در فاصله 500-600 مایلی از سواحل نروژ یعنی خود خود قطب شمال کار می کرد! اتفاقا بعد از مصاحبه سفارت قرار گذاشتیم و شام رفتیم بیرون و خلاصه حسابی رفیق شدیم. کلی هم دوست مشترک در امریکا شناسایی کردیم.

داخل سفارت، منتظر مصاحبه شدیم و نوبتمون که شد، آقایی که با ما مصاحبه می کرد، دو سه تا سوال آبکی ازمون پرسید که مثلا سفر کجا دارید میرید و از این حرفا. بعد گفت پاسپورتها رو بدید تا دو روز دیگه ویزا با پست میاد هتلتون. به همین سادگی و به همین خوشمزگی! گوشه دندونای ما مثل فیلم پدر پسر شجاع از خوشحالی برق زد! یهو یارو رو انگار برق گرفت، میکروفونش رو خاموش کرد و رفت. جمع بندی ما این بود که حتما برق زدن دندون ما رو دیده و پشیمون شده!

وقتی برگشت از سربازی من پرسید و اینکه دقیقا در دوره دکترا روی چه موضوعی کار می کنم. احتمالا با من هم نظرید اگر کلیه موضوعات دکترایی که بشریت از ابتدای راه اندازی دوره دکترا تا به امروز روش کار کرده رو لیست کنی، شرط می بندم موضوعی که کمترین ارتباط رو با بحث انرژی هسته ای داره موضوع "بررسی دلایل حرکت یکسویه قیمت های سهام در بازارهای در حال توسعه در مقایسه با بازارهای توسعه یافته" است! خداروشکر نیروگاه بوشهر هم که هنوز وارد بورس تهران نشده که حساسیت این جماعت ویزادهنده رو به فاینانس برانگیزانه! خلاصه معلوم بود که یهو یادش افتاده که ایرانی ها برای ویزای دوساله باید مثلا سربازی نرفته باشن و موضوع تحقیقشون هم به قول خودشون Sensitive نباشه.

به هر روی، پاسپورت ها رو دادیم و چون آدرس مشخصی نداشتیم آدرس دوستم در روتردام رو دادم. فورا هم به شرکت هواپیمایی زنگ زدم که پرواز رو عقب بندازم چون انتظار دادن ویزا بدون Clearance رو نداشتم و برای فردای همون روز پرواز به ایران داشتیم. خلاصه با هر فلاکتی بود، هماهنگی های لازم رو انجام دادیم! این وسط این نکته رو هم عرض کنم که در یک پست جدا باید در وصف انقلابی که شرکت T-Mobile در بازار موبایل امریکا کرده بنویسم. فعلا همین بس که انقدر offer خوبی دادن که ما از AT&T لعنت الله علیه سوئیچ کردیم به T-Mobile رضی الله عنه و یکی از ویژگی های خوب این شرکت، اینه که به کشورهای اروپایی اگر سفر کنید، تقریبا همه جا data گوشیتون مجانی هست. اگر بدونید این چه تغییر شگرفی در کیفیت سفرتون ایجاد می کنه روزی صدبار به جون T-Mobile دعا می کنید. کافیه که دیگه پرس و جو راجع به آدرس اونهم از جماعت اروپایی در یه جایی مثل پاریس رو بتونید فاکتور بگیرید و خودش راندمان سفر رو 20 - 30 درصد زیاد می کنه. به علاوه می تونید در حال حرکت هم روی موبایلتون هتل فردا شب رو وسط خیابون رزرو کنید و expedia رو به خاک سیاه بنشونید! 

به هر روی، با شرکت هواپیمایی (KLM) که صحبت کردم گفت ما فقط جمعه و یکشنبه پرواز داریم در حالی که ما به احتمال کم پنج شنبه و به احتمال زیاد جمعه ویزا رو می گرفتیم و روز ایده آل بازگشتمون شنبه بود. خستگی جابجایی زیاد و شوق دیدار خانواده هم مطلوبیت نهایی یک روز زودتر رفتن به ایران رو چسبونده بود به طاق! به ناچار برای یکشنبه پرواز گرفتیم. باز توضیح اینکه از اونجایی که تحریم های ظالمانه هیچ اثری نداره، KLM پروازهای مستقیمش به ایران رو کلا کنسل کرده و برای رفتن از آمستردام به تهران باید لقمه رو سه بار دور سرتون بچرخونید: ابتدا سوار هواپیما بشید و برید عمان (مسقط) و بعد از عمان برید تهران. نه نه هنوز تموم نشده! هواپیمای آمستردام به مسقط، سر راه یه توقف نیم ساعته در دوحه قطر داره که مسافر سوار و پیاده کنه! دقیقا سیستم اتوبوسی. خلاصه که پرواز آمستردام به مسقط حدود 8-10 ساعت و بعد یک شب در مسقط بخوابید تا دوشنبه بعد از ظهر برسید تهران!

تصمیم گرفتیم پنج شنبه بریم شهر لاهه رو ببینیم که در هلند بهش Den Hague میگن. لاهه هم شهر بسیار زیبا و تمیزیه و دیدنش قطعا توصیه میشه. در لاهه به ساختمان دادگاه بین المللی لاهه سری زدیم و بعد هم از پارکی به نام madurodam دیدن کردیم. این پارک تقریبا همه جذابیت های توریستی و فرهنگی هلند رو در ابعاد خیلی کوچک و با ظرافت بسیار بالا داره. سال 2007 یکبار از طرف دانشگاه Maastricht از این پارک دیدن کرده بودم و این بار با مریم رفتیم و کلی خوش گذشت. دم ورودی پارک هم پتروس فداکار از همون سال 2007 تا الان با پشتکار هرچه تمام تر انگشتش رو در سوراخ سدهای معروف هلند نگه داشته بود:

 

قبلا در این پست راجع به تکنیک استفاده از عکس مگس برای افزایش تمرکز آقایون در دستشویی های هلند توضیح داده بودم. امسال با توجه به فضای پر شور و حال جام جهانی، دوستان هلندی ایده زده بودن و از توپ و دروازه به جای مگس استفاده کرده بودن (عکس رو در لاهه گرفتم):

 


این رو هم اضافه کنم که لاهه بین آمستردام و روتردام قرار داره و یکی از اهداف شوم ما از این سفر بود که اگر یک درصد پنج شنبه ویزامون آماده شد فورا بریم روتردام و پاسپورت ها رو از دوستم بگیریم. تا عصر که لاهه بودیم مرتب با دوستم در تماس بودیم و وبسایت اداره پست رو چک می کردیم تا اینکه مشخص شد پستچی پاسپورت ها رو آورده و چون کسی خونه نبوده یک رسید گذاشته. به یک اداره پست در لاهه رفتیم و پیگیر شدیم که آیا میشه از طریق این نامه رفت اداره پست روتردام و پاسپورت ها رو گرفت یا نه، که جواب منفی بود.

خلاصه به قول اعراب خلیج همیشه فارس، صفرالید برگشتیم سمت آمستردام. این توضیح رو اضافه کنم که سیستم بلیط های قطار هلند به این صورته که شما بلیطتون رو از یک سری دستگاه فروش بلیط خریداری می کنید. بلیط شما مبدأ، مقصد و روز حرکت رو داره و بنابراین ساعت حرکت و صندلی و قطار انتخابی کاملا دست خودتونه. به علاوه، اگر رفت و برگشتتون در یک روز باشه، قیمت بلیط بسیار ارزونتر از دو بلیط یک طرفه است. ما یک بلیط رفت و برگشت از آمستردام به لاهه داشتیم. همینطور که صفرالید در مسیر برگشت بودیم، به محض رسیدن به ایستگاه آمستردام (اغراق نمی کنم، دقیقا به محض رسیدن قطار به ایستگاه آمستردام!) دوستم زنگ زد که اتفاق عجیبی افتاده که در طول عمر اداره پست هلند بی سابقه ست:‌مأمور پست مجددا یکی دو ساعت بعد برگشته و دوباره زنگ منزل رو زده که اگر کسی هست بسته رو تحویل بده و حالا پاسپورت ها رو گرفته! اولین سوال من: سریع چک کن ببین ویزا دو ساله ست یا Single?!

خلاصه به محض پیاده شدن از قطار پریدیم قطار بعدی و دوباره به سمت لاهه رفتیم! در ایستگاه قطار لاهه، مریم به خاطر خستگی تصمیم گرفت در یک کافه Starbucks بشینه تا من برم روتردام و پاسپورتها رو بگیرم. همونجا اولین کاری که کردیم زنگ زدن به KLM بود که ببینیم دوباره میتونیم پرواز رو از یکشنبه به فردا (یعنی جمعه) منقل کنیم یا نه. جواب این بود که باید نفری 300 دلار جریمه به علاوه تفاوت قیمت بلیط که رقم قابل توجهی بود رو پرداخت کنید و ما هم بی خیال شدیم. توی پرانتز اینکه T-Mobile عزیز درسته که دیتا برای یک شماره امریکایی رو در اروپا مجانی کرده ولی برای هر تلفن دقیقه ای حدود 3 دلار رومینگ میگیره! منتها حضرت بنده تماسهام رو با App های مختلف و به صورت رایگان می گیرم وگرنه با معطلی که پشت خط برای ایرلاینها دارید، پول تلفنتون بیش از پول جریمه بلیط خواهد بود!

به هر حال، تصمیم گرفتیم پاسپورت ها رو بگیریم که احتمالا روزهای جمعه و شنبه سری به بروکسل بزنیم. این نکته رو فراموش کردم بگم که صبح که میخواستیم از آمستردام به لاهه بریم یه Constraint دیگه هم داشتیم و اون اینکه ساعت 9 صبح مهلت برداشتن وسایلمون از صندوق فرودگاه بود. سیستم این صندوق ها به این صورته که بعد از 6 روز،‌ اگر وسایلتون رو برندارید به صورت اتوماتیک درب صندوق باز می شه و بنابراین اگر تا ساعت 9 صبح دوباره صندوق رو تمدید نمی کردیم، سوغات های چمدون احتمالا تبدیل به یک نمایشگاه دائمی می شد و در معرض دید علاقمندان قرار می گرفت و به عنوان کمک های مردمی بین مردم ستمدیده هلند تقسیم می شد! خلاصه 7 صبح بلند شدیم و با اتوبوس به فرودگاه رفتیم و بعد از فرودگاه با قطار به سمت لاهه. حالا برگردیم به لاهه و Starbucks ایستگاه قطار: 

به سرعت یک بلیط رفت و برگشت از لاهه به روتردام گرفتم و پریدم توی قطار. به روتردام که رسیدم مطابق دستورالعمل Googlemap گوشی سوار tram شدم که برم خونه دوستم. بعد از مدتی دیدم tram متوقف شد و همه پیاده شدن! کاشف به عمل اومد که بنده در جهت مخالف سوار tram شدم و این هم ایستگاه آخره منتها از اون طرف! به جان هشت تا بچه نداشته م، اگر نگران آینده زن و بچه نبودم همونجا خودمو مینداختم زیر tram!!

خلاصه دوباره یک ساعتی رو نشستیم تا tram با سرعت لاک پشتی خودشو برسونه دم خونه دوستم و پاسپورت ها رو گرفتم و یک لیوان آب و دو سه تا شکلات برای بالا نگه داشتن قند خون و حالا ندو کی بدو که برسم به tram بعدی و بعد ایستگاه قطار و حرکت به سمت لاهه. سرتونو درد نیارم: با تعداد سفرهایی که ما با قطارهای هلند با همون بلیط یک روزه رفتیم، بسیار بعید می دونم شرکت قطارهای بین شهری هلند (NS) هم به سرنوشت Expedia دچار نشده باشه! خلاصه که در این سفر ما پای مغول به هلند هم باز شد، به گونه ای که در تاریخ بنبشتندی!

البته تأکید می کنم که همه اینها کاملا منطبق بر قوانین هلند بود چون تا جایی که می دونم شما با بلیط روزانه تون محدودیتی در تعداد رفت و برگشت بین مبدأ و مقصد ندارید، منتها دیگه سیستم فکر اینو نکرده بوده که ممکنه کسی در آمستردام باشه و بعد برای دیدن لاهه بخواد بره و در همون روز هم بخواد پاسپورتش که برای ویزای آمریکا رفته بوده، بره از روتردام دریافت کنه!

نکته جالب بعدی اینکه در حین رفتن به روتردام با ناامیدی هرچه تمام تر دوباره به KLM زنگ زدم (توصیه به شما دلبندانم: درس بگیرید و در زندگی زود ناامید نشوید!) چون ما قبلا دوبار بلیطمون رو جابجا کرده بودیم و هربار فقط نفری 50 دلار جریمه شده بودیم. بنابراین 300 دلار به علاوه مابه التفاوت قیمت بلیط که در تماس با KLM بهم گفته بودن، تو کتم نرفت! زنگ زدم و طبعا این بار یک فرد دیگه جوابگو بود و برای جابجایی پرواز سوال کردم. با کمال ناباوری با نفری 50 دلار پرواز رو به جمعه صبح جابجا کرد! 

به محض تغییر بلیط، دندونام دوباره برق زد چون سوژه مناسبی پیدا کرده بودم برای سورپرایز کردن و اذیت کردن عیال! تا آخر شب که رسیدیم هتل لب و لوچه عیال آویزون بود که تا یکشنبه نمی تونیم بریم ایران، تا اینکه آخر شب دل سنگم رحم اومد و موضوع رو گفتم و عیال هم شارژ شد! خلاصه که فردا صبح زود رفتیم فرودگاه و بعد هم ایران.

در اولین روز اقامتم در ایران مشاهدات جالبی داشتم. اولا قیمت میوه ها نسبت به سال قبل تغییر زیادی نکرده و در خیلی از موارد نسبت به تابستان سال قبل ثابت بود (نخیر، منزل ما نارمک نیست و باز نخیر، فقط قیمت گوجه فرنگی رو عرض نمی کنم!) بنابراین از نظر کنترل تورم حداقل این مشاهده من نشان از موفقیت دولت تدبیر و امید داشت.

و اما رکود: برای سروصفا دادن صورت، از داروخانه سرخیابون یه ژل بعد از اصلاح "سی گل" خریدم. توضیح اینکه تابستان سال قبل هم دقیقا همین برند ژل بعد از اصلاح رو از همون داروخونه خریده بودم. خونه که رسیدم و مشغول مرتب کردن کمد لباسهام بودم جعبه ژلی که پارسال خریده بودم رو تصادفا پیدا کردم. باز تصادفا تاریخ تولید جعبه قدیمی و جعبه ای که امروز خریده بودم رو چک کردم: دقیقا یک روز!! یعنی اینکه از پارسال تا امسال، احتمالا محصولاتی که داروخانه سرخیابون ما آورده و مثلا در یک جعبه بودن (چون در یک روز تولید شده بودن) در طی یک سال هنوز فروخته نشده! این مشاهده ساده در طی روزهای بعد با صحبت با افراد مختلف و کسب و کارهای خرد و درشت هم تأیید شد و خلاصه عمق رکود کاملا جدی و قابل توجه بود. منتها بنده از همین تریبون اعلام می کنم در شرایط فعلی ههههههیچ فرمول جادویی و سهل الوصولی برای خروج از رکود بدون افزایش تورم وجود نداره و معتقدم دولت باید به هیچ وجه خروج از رکود رو به قیمت افزایش تورم در دستور کار قرار نده و وسوسه سیاست های پوپولیستی اینطوری رو تحمل کنه و به بعضی اقتصاددان نماهای بیسوادی که در داخل ایران وجود دارن و هیچ اعتقادی به درسهایی که خوندن ندارن و کارشون فقط تولید نویز در فضای سیاستگذاری کشور هست توجه نکنه. به دکتر نیلی عزیز و تیمش هم از همین تریبون تبریک میگم که به این نویزجنریتور ها اجازه نمیدن خللی در کارشون ایجاد کنن.

بگذریم! این پست خیلی طولانی شد. حکایت های سفر ایران و سبزوار و ارمنستان و بوستون بماند برای پست بعدی....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

PhD Admission

چند روز قبل مطلبی راجع به مکانیزم پذیرش دانشجوی دکترای اقتصاد (و فایننس) در روزنامه دنیای اقتصاد نوشتم. با توجه به مبتلابه بودن موضوع و دریافت مستمر ایمیل راجع به معیارهای مهم در پذیرش، تصمیم گرفتم اینجا هم بیارم تا فهمم از این فرآیند رو با خوانندگان به اشتراک بذارم:

دوره دکترا در رشته اقتصاد در مقایسه با بسیاری رشته ها مانند رشته های مهندسی را می توان دارای دو ویژگی متمایز دانست. اولا در دانشگاه های معتبر جهان در اکثر رشته های مهندسی، دانشجو پس از شروع دوره دکترا معمولا بلافاصله درگیر کار تحقیقاتی شده و البته ممکن است بر حسب صلاحدید استاد راهنما یا خود دانشجو چند درس مرتبط با پروژه تحقیقاتی خود را نیز بگذارند. برعکس، در دوره دکترای اقتصاد به خصوص در نظام آموزش عالی امریکا و نظام های مشابه آن مانند کانادا، تأکید بسیار زیادی بر روی دروس دکترا است به گونه ای که در دو سال اول دوره دکترا تمرکز کامل بر روی دروس می باشد و سپس یک یا دو آزمون جامع که معمولا بسیار سختگیرانه و جدی است برگزار می شود. تفاوت دوم نیز به فرآیند انجام تحقیقات در این رشته برمی گردد، به گونه ای که در رشته های مهندسی معمولا اساتید با دریافت پروژه و کمک مالی (grant) از موسسات پژوهشی یا شرکت های خصوصی اقدام به بکارگیری دانشجویان دکترا برای انجام پروژه مذکور می نمایند، در حالی که در رشته اقتصاد معمولا از دانشجو انتظار می رود که به طور کاملا مستقل به انتخاب حوزه تحقیقاتی و یافتن ایده های نو بپردازد و اساتید، صرفا نقش مشاور و راهنما را دارند. به عبارت دیگر، یافتن موضوع برای انجام تحقیقات به طور کامل بر عهده دانشجو می باشد.

 با این اوصاف، دو ویژگی اصلی دوره دکترای اقتصاد را می توان تأکید بر ریاضیات و نیاز به تلاش قابل توجه برای یافتن ایده های تحقیقاتی نوآورانه دانست. طبعا مکانیزم انتخاب دانشجو برای دوره ای با این ویژگی ها نیز بایستی متمرکز بر همین دو مسئله باشد. از همین رو، در فرآیند انتخاب دانشجوی دکترای اقتصاد در دانشگاه های برتر دنیا اولا تلاش می شود حتی الامکان از تسلط و آشنایی فرد بر ریاضیات اطمینان حاصل شود و ثانیا میزان علاقه و توانمندی فرد در داشتن تفکر نقادانه (critical thinking) و انجام تحقیقات مستقل (independent research) سنجیده شود.

برای ارزیابی دانش ریاضی متقاضیان، معمولا توجه زیادی به پیشینه تحصیلی وی شده و برخلاف تصور، اصرار چندانی بر داشتن تحصیلات در رشته اقتصاد نیست. چه آنکه، محتوای دروس لیسانس و فوق لیسانس اقتصاد برخلاف مشابهت ظاهری عناوین دروس، تفاوت فاحشی با محتوای دروس دوره دکترا دارد. از این نظر، کمیته های دکترا علاقه زیادی به جذب فارغ التحصیلان رشته های مهندسی و ریاضی دارند تا از تسلط فرد بر مباحث کمی و ریاضی اطمینان حاصل کنند. در صورت انتخاب فردی با پیشینه تحصیلی غیر از اقتصاد، وی می تواند در مدت زمان نسبتا کوتاهی مثلا با گذراندن برخی دروس دوره فوق لیسانس یا شرکت در یک دوره آمادگی تابستانه، تا حد زیادی آمادگی لازم برای دوره دکترا را کسب نماید.

برای سنجش علاقه و توانمندی تحقیقاتی فرد نیز مصاحبه های علمی نقش اصلی را بر عهده دارند و اعضای کمیته دکترا زمان نسبتا زیادی را صرف گفتگو با فرد برای ارزیابی احتمال موفقیت وی به عنوان یک محقق مستقل در این حوزه می کنند. در مجموع می توان گفت، برخلاف تصور، تأکید اندکی بر آزمون به عنوان روش انتخاب دانشجوی دکترا می شود و آزمون هایی مانند TOEFL و GRE عمدتا برای حذف متقاضیان ضعیف استفاده می شود و کسب نمره بالا به هیچ وجه معنای پذیرش در دوره نمی باشد.

متأسفانه در ایران تأکید زیادی بر آزمون های ورودی دکترا می شود و حتی داوطلبان زمان و انرژی زیادی را صرف کلاس های آمادگی آزمون می نمایند. در حقیقت، به نظر می رسد در کشورمان دوره دکترا به عنوان دوره ای تقریبا مشابه دوره های لیسانس و فوق لیسانس اما در سطحی بالاتر و دشوارتر نگریسته می شود. همانطور که گفته شد، این نگاه با رویکرد غالب در دانشگاه های برتر جهان فاصله دارد و اگرچه استفاده از آزمون به عنوان مکانیزم انتخابی ممکن است برای دوره های کارشناسی و کارشناسی ارشد تا حدی مناسب باشد، اما به نظر نمی رسد برای سنجش توانایی تحقیقاتی فرد روش مناسبی باشد.

در عین حال، لازم است به این نکته توجه شود که انتخاب چنین روشی در نظام آموزشی کشورمان احتمالا تحت تأثیر نیروهای تأثیرگذار بر نظام آموزشی کشورمان بوده است. به عنوان نمونه، تأکید زیاد بر انجام مصاحبه اگرچه به صورت بالقوه روشی مناسب تر است اما در عمل نمی تواند همان خروجی که در نظام های آموزشی پیشرفته داشته در ایران نیز داشته باشد. اگرچه بررسی علل این موضوع خارج از حوصله این نوشتار است، اصلی ترین عامل را می توان در ساختار انگیزشی دانشگاه های ایران دانست. در دانشگاه های برتر جهان، اولا اساتید انگیزه مالی و علمی زیادی برای بهبود شهرت و اعتبار دپارتمان مربوطه دارند و ثانیا یافتن شغل مناسب توسط فارغ التحصیلان دکترا نقش زیادی در ارتقاء رتبه و افزایش اعتبار یک دپارتمان اقتصاد دارد. بنابراین، کمیته دکترا انگیزه کافی برای انتخاب توانمندترین داوطلبان را دارد و لذا دخالت عوامل غیرعلمی مانند روابط شخصی و دوستانه به حداقل می رسد. با این اوصاف، تأکید بیشتر بر مکانیزم مصاحبه برای انتخاب دانشجو در کشورمان مستلزم اصلاح ساختار انگیزشی اساتید و دپارتمان های اقتصاد است.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ّFinancial Innovation

بعضی وقتا هست که میخوای دسته بیلو برداری بکوبی وسط ملاجت! از بس که حرص خودتو درمیاری! از بس که به خودت قول میدی اینجوری نشی و میشی یا اینکارو نکنی و می کنی! کلا بذار آب پاکی رو رو دستتون بریزم: آدمای خارج دیده بدبختن! مثل مرغ سربریده می مونن که هی از اینور جوب میپره اونور ولی آروم نمی گیره و باز می پره اینور جوب تا دیگه انقدر بیحال میشه که تصادفا یک طرف جوب میفته و نا نداره بره اونور جوب. 

دو سه ماه که از اونجا بودنت میگذره، کم کم شروع می شه: درصد آهنگای ایرانی توی موزیکایی که گوش میدی به طور نامحسوسی بالا میره! سریالای مزخرف ایرانی که اگه ایران باشی باید کفاره بدی نگاه کنی، کم کم جای فیلمای خارجی رو سر ناهار و شام میگیره. کم کم توی صحبتات با همسرت گاه و بیگاه یادی از فلان خیابون و کوچه ولایتتون می کنی و می گی هوس نون سبزواری و کمه جوش کردی. دیگه به این اواخر که می رسه انقد وضعیت فلاکت باره که یهو وسط paper خوندن و جابجایی مرزهای دانش، چشم باز می کنی می بینی مثل دیوونه ها صفحه گوگل رو باز کردی و داری عکس خیابونای ولایتتون رو سرچ می کنی (ماشاالله نمی دونم چه سریه انقدر محتوای خوب و باکیفیت به زبان فارسی در اینترنت قرار دادیم که اسم هر خیابونی رو سرچ می کنی عکسای تصادف ماشین میاره و دست و پای قطع شده وسط خیابون!!). فرکانس فشردن دکمه F5 روی صفحه فیس بوک یا سایت های خبری هم کم کم به سمت بی نهایت میل می کنه، انگار که مثلا یک ثانیه زودتر فشار بدی قراره صفحه مونیتور دهن باز کنه و ایران از وسطش بزنه بیرون.

بعد که برمی گردی، هنوز چند صباحی نگذشته شروع می کنی احساسات نوستالژیک از فرنگ رو مرور می کنی: یادش بخیر چه باحال بود کنار رودخونه Charles توی بوستون، گوش دادن آهنگای بابک چهانبخش تو ماشین تو راه دانشگاه، راهروهای دانشکده و سلام و علیک با بروبچ، سمینارهای دپارتمان که بیست سی تا دیوانه دور هم جمع می شدن و تو سر و کله هم می کوبیدن و دست آخر خروجی هاش میشد چند تا مقاله در بهترین مجلات مالی، رستوران هندی و ترکی و شکم چرانی های آخر هفته... اینجاست که میخوای دسته بیلو بلند کنی بزنی وسط ملاجت که ای فلان فلان شده، تو همونی بودی که سه ماه آخر رو مثل زندان انفرادی روی دیوار هر روزی که رد میشد یه خط می کشیدی و حساب دقیق داشتی که چند روز و ساعت دیگه تا پروازت مونده!!

ولی  اینم بگم که ته تهش با همه این احساسات نوستالژیک، اینجا حس بهتری دارم. شعار نمی دم، واقعا نفسم آزادتره، حداقل روزا رو نمی شمرم که کی زودتر تموم شه، با همه اینکه باید بدوی تو خیابون که ماشین روی خط عابر پیاده زیر نگیردت، با اینکه وقتی زنگ می زنی به شرکت فروش بلیط اتوبوس آنلاین (payaneh.ir) که چرا سیستمشون قطعه جواب میشنوی: شماره بانک اقتصاد نوینو میدم زنگ بزن ببین فک کنم از سیستم اونا باشه! با اینکه به جای ماشین کولردار باید توی تاکسی کولر خاموش با دمای 40 درجه بشینی و چهار تا ماشین عوض کنی تا از A بری به B، ولی بازم حس بهتری دارم. هرچه هم از عمرم بیشتر میگذره به این حس مطمئن تر می شم، انگار که قابلیت دوزیست بودنم و سازگاری با هر دو محیط رو به تدریج دارم از دست میدم (من باب تقریب ذهن از سمندر به وزغ تبدیل میشم!) خلاصه که ناشکری نمی کنم ولی 99% افرادی که هم ایران و هم خارج از ایران بودن یه کرمی  (بلا نسبت شما!) تو وجودشون میفته که هیچ وقت نه اینجا و نه اونجا کامل راضی شون نمی کنه...

قصد داشتم سفرنامه اروپا رو بنویسم، ولی علی الحساب مطلبی راجع به لزوم نوآوری در صنعت بانکداری (به همراه یک مصاحبه در همون صفحه راجع به نوآوریهای مالی) برای روزنامه تعادل نوشتم که میارم تا در اولین فرصت سفرنامه رو هم بنویسم!

صنعت بانکداری یکی از باسابقه ترین صنایعی است که با گذشت نزدیک به 8 قرن از آغاز فعالیت خود، نقش کلیدی در تسهیل فعالیت های اقتصادی ایفا نموده است. کمتر صنعتی را می توان یافت که با چنین سابقه طولانی و در عین تجربه نمودن تغییر و تحولات گسترده در طی زمان، چارچوب و مدل کسب و کار سنتی خود را همچنان حفظ کرده باشد؛ از یک سو، در دهه های اخیر نوآوری های گسترده ای در حوزه بانکداری رخ داده و دو عامل تکنولوژی و پیچیده تر شدن ساختار اقتصادی منجر به ایجاد تحولات بنیادین در این صنعت شده و از سوی دیگر، همچنان می توان هسته اصلی مدل کسب و کار بانک ها که همان جمع آوری پس اندازهای ریز و درشت خانوارها و تأمین مالی شرکت ها از طریق اعطای وام است را از ابتدای آغاز فعالیت این صنعت تا به امروز ثابت و بدون تغییر دانست.

 در عین حال، در دو دهه اخیر با توسعه فناوری اطلاعات و اینترنت و ظهور نسل جدیدی از مصرف کنندگان و مشتریان که از آنها تحت عنوان "نسل Y[1]" یاد می شود، الزامات موفقیت در صنعت بانکداری دچار تغییرات بنیادین شده است. علیرغم تغییرات گسترده در ساختار نیازهای مشتریان و انتظارات آنها، به نظر می رسد صنعت مالی و بانکداری در سطح جهانی با چالش جدی در زمینه ایجاد رضایتمندی و کسب اعتماد مشتریان روبرو است. شرکت Edelman به عنوان برترین شرکت روابط عمومی در جهان، هر سال گزارشی را تحت عنوان "شاخص اعتماد" (trust barometer) در مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس ارائه می کند که به بررسی میزان اعتماد اقشار مختلف جامعه به دولت، کسب و کارها و صنایع مختلف می پردازد. در رتبه بندی سال 2014 که در بیش از 25 کشور جهان انجام شده است، شاخص اعتماد صنعت بانکداری تنها 51% بوده و این در حالیست که صنعت الکترونیک و IT به عنوان مورداعتمادترین صنعت، نمره ای نزدیک به 80% را کسب کرده است.

   کشور ما نیز طی سال های اخیر شاهد تغییرات گسترده ای در نیازها و انتظارات مشتریان صنعت بانکداری بوده است، به گونه ای که می توان حداقل سه عامل کلیدی در ایجاد تغییرات بنیادین در صنعت بانکداری ایران را شناسایی نمود که نه تنها در سال های اخیر صنعت بانکداری کشورمان را دگرگون کرده است، بلکه به نظر می رسد در شکل گیری فضای این صنعت در سال های پیش رو نیز نقش بسزایی ایفا خواهد نمود. سه عامل آزادسازی نسبی صنعت بانکداری و ورود بانک های خصوصی در کشور، بهبود دسترسی به تکنولوژی در کشور با گسترش ضریب نفوذ اینترنت و افزایش روزافزون استفاده از تلفن های همراه هوشمند، و نیز تغییر ساختار هرم جمعیتی کشور و افزایش چشمگیر سطح تحصیلات و انتظارات این نسل، رویکرد سنتی بانک ها به مشتریان را دچار چالش جدی نموده است.

 

 یکی از مهم ترین ویژگی های ذکرشده برای نسل Y در جهان (متولدین دهه 1980 تا اوایل 2000) و متولدین دهه های 60 و 70 در ایران، افزایش قابل توجه سطح انتظارات از شرکت ها در پاسخ گویی سریع و چابک به نیازهای آنها و وفاداری بسیار پایین به شرکت ها و نام های تجاری است، به گونه ای که برخلاف نسل های پیشین، وفاداری به برند[2] جای خود را به مفهومی به نام وفاداری به خود[3] داده و فرد با کمترین احساس نارضایتی از خدمات شرکت به سراغ رقبای وی خواهد رفت. این موضوع در صنعت بانکداری نیز به عنوان یکی از چالش های اصلی در حفظ سهم بازار برای بانک ها مطرح شده است؛ بر اساس مطالعه انجام شده در سال 2013 در امریکا، بیش از 61% از مشتریان نسل Y بانک ها در طی 2 سال گذشته تصمیم به تغییر حساب بانکی خود به یک بانک دیگر گرفته اند در حالی که این میزان در بین مشتریان مربوط به نسل دهه 50 و 60 میلادی تنها 20% بوده است.

 بدین ترتیب، یکی از بزرگترین چالش های صنعت بانکداری در جهان و ایران، تلاش برای حفظ و ارتقاء رضایت مشتریان از طریق بهبود مستمر در کیفیت خدمات ارائه شده و چابکی در پاسخ گویی به نیازهای متنوع مشتریان به کمک نوآوری و ارائه محصولات جدید مالی است. در غیراینصورت، می توان از دست دادن مشتریان و سهم بازار به رقبا را یک نتیجه حتمی و گریزناپذیر دانست. در مطالعه انجام شده در سال 2014 در منطقه خاورمیانه و افریقا، تنها 21% از مشتریانی که تجربه منفی از خدمات بانک خود داشته اند اعلام کرده اند در شش ماه آینده قصد تغییر بانک خود را ندارند. به عبارت دیگر، عدم توانایی در کسب رضایت مشتری در کشورهایی که صنعت بانکداری نسبتا مشابه کشورمان دارند، به احتمال 79% منجر به از دست دادن آن مشتری در یک بازه شش ماهه خواهد شد.

  چالش از دست دادن سهم بازار به دلیل عدم ارائه محصولات جدید در پاسخ به نیازهای متنوع مشتریان، به طور حتم در سال های آتی گریبانگیر صنعت بانکداری کشورمان خواهد بود. به نظر می رسد این صنعت تا حد زیادی مراحل اولیه رشد خود را سپری نموده و با افزایش تعداد بازیگران این صنعت و حضور پررنگ بانک های خصوصی، رقابت برای کسب سهم بازار بیشتر و به حاشیه راندن رقبا بیش از پیش در این صنعت به چشم می خورد. نتیجه طبیعی این نیروها ظهور بانک های نوآور و چابک به عنوان برندگان در برابر بانک های سنتی و فاقد نوآوری است که چاره ای جز ادغام با برندگان و یا خروج از بازار نخواهند داشت."

 


[1] Y Generation

[2] Brand loyalty

[3] Self loyalty

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ُSubsidy Reform

یه مطلبی تحت عنوان "ظرائف سیاستگذاری در فاز دوم هدفمندی" برای یکی از هفته نامه های کشور نوشته بودم (البته فکر نکنم چاپ شد) و اینجا میارم. سعی کردم کمی متفاوت از چارچوب جریان اصلی اقتصاد که معمولا برای تحلیل این طرخ و جزئیات اجراء ش به کار میره به موضوع بپردازم:

این روزها اجرای فاز دوم هدفمندی یارانه ها به مهمترین موضوع روز اقتصادی تبدیل شده و با توجه به پیامدهای مستقیم آن در زندگی روزمره، مردم کشورمان نیز با حساسیت خاصی آن را پیگیری می کنند. در اجرای این فاز، مسئولان دولتی امیدوار بودند با کاهش تعداد متقاضیان دریافت یارانه از طریق انصراف داوطلبانه، بخشی از شکاف درآمد و هزینه این طرح را جبران کنند. اما بر اساس آمارهای رسمی تنها حدود 2 میلیون نفر از دریافت یارانه صرفنظر کرده اند که به نظر می رسد بسیار کمتر از پیش بینی مجریان طرح بوده است. مخالفان دولت نیز این آمار را دلیلی بر پایین بودن سرمایه اجتماعی و نداشتن پایگاه مردمی دولت می دانند.

از سوی دیگر، اگرچه براساس اعلام دولت فعلا قرار است یارانه نقدی به همه افرادی که اعلام نیاز مالی کرده اند پرداخت شود، اما با توجه به انصراف درصد اندکی از دریافت کنندگان یارانه، بازار پیشنهادهایی همچون حذف دهک های پردرآمد از لیست یارانه بگیرها، همچنان داغ است و آنگونه که مجلسی ها گفته اند، دولت منع قانونی برای انجام آن ندارد. اما اقدامات اخیر دولت در فاز دوم هدفمندی و پیشنهادات موافقان و مخالفان را می توان از زاویه دیگری نیز تحلیل کرد. به نظر می رسد سیاست هایی همچون حذف دهک های پردرآمد حداقل دو هدف را دنبال می کنند: 1- کاهش شکاف میان منابع درآمدی و هزینه ای طرح هدفمندی 2- عادلانه تر شدن نحوه توزیع یارانه و تخصیص بخش بزرگتری از منابع به اقشار کم درآمد

از سوی دیگر، یکی از اصول بدیهی سیاستگذاری اقتصادی این است که برای دست یافتن به هر هدف سیاستی ناگزیر هزینه هایی بر جامعه تحمیل خواهد شد و به عبارتی، سیاستگذاری اقتصادی محملیست برای بده- بستان، و سبک و سنگین کردن آنچه قرار است به دست آوریم به ازای آنچه از دست خواهیم داد. با این نگاه، هزینه ای که جامعه در صورت حذف دهک های پردرآمد باید پرداخت کند تا به دو هدف ذکرشده در بالا برسد را می توان در موارد زیر خلاصه کرد: 1- فشار روانی تحمیل شده به کل جامعه تا زمان شناسایی و اعلام افراد واجد شرایط، به دلیل نااطمینانی و ترس از قرار نگرفتن در لیست مشمولان دریافت یارانه 2- فشار اقتصادی واردشده به خانوارهایی که تاکنون، یارانه را به عنوان یک منبع درآمدی ثابت ماهانه دریافت کرده اند و طبعا متناسب با آن هزینه های خود را نیز افزایش داده اند، اما در صورت حذف برخی دهک ها، به آنها یارانه ای تعلق نخواهد گرفت. طبعا این گروه، بسته به سطح درآمد خود، فشار اقتصادی متفاوتی را در نتیجه حذف این منبع درآمدی مستمر متحمل خواهند شد و به خصوص ناظر بر خانوارهایی است که تمکن مالی بالایی ندارند ولی به اشتباه از دریافت یارانه حذف شده اند. با این وصف، می توان صورت مسئله سیاستگذاری طرح هدفمندی را دستیابی به دو هدف: (1) کاهش کسری بودجه طرح هدفمندی و (2) عادلانه تر شدن توزیع یارانه، در عین حداقل سازی دو هزینه: (1) فشار روانی قبل از اجرا و (2) فشار اقتصادی احتمالی بعد از اجرا تقسیم کرد.

پیچیدگی سیاست گذاری آن هم در حوزه ای مانند هدفمندی یارانه ها که به نوعی بر زندگی تک تک افراد جامعه تأثیر مستقیم دارد به گونه ای است که لازم است اولا از جنبه های مختلف اقتصادی، اجتماعی و روانشناسی به این موضوع نگریست، و ثانیا استفاده از یافته های علمی و تجربیات سایر کشورها به منظور حداقل کردن آزمون و خطا را در دستور کار قرار داد. توجه به چند اصل ثابت شده در حوزه اقتصاد و مالی رفتاری (Behavioral Finance) اولا راه حل هایی کارآمدتر از حذف افراد پردرآمد از یارانه را پیش روی سیاستگذاران قرار خواهد داد و ثانیا دلایل عدم توفیق دولت در متقاعد کردن عده قابل توجهی به انصراف داوطلبانه را تاحدی روشن خواهد کرد. برای توضیح این اصول، توضیح مختصر یک مسئله ظاهرا متفاوت اما با مشابهت های زیاد که در ادامه به آن می پردازم مفید خواهد بود.

یکی از مشکلاتی که بخش زیادی از جامعه آمریکا با آن درگیر هستند، مسئله عدم پس انداز کافی برای دوران بازنشستگی است. بر خلاف کشور ما که به دلایل متعدد، مردم بخش قابل توجهی از درآمد خود را برای خود و فرزندانشان پس انداز می کنند، در امریکا میزان پس انداز افراد برای دوران بازنشستگی بسیار کمتر از حد لازم است. در ساختار نظام بازنشستگی امریکا که در اکثر شرکت ها اجرا می شود، این افراد هستند که انتخاب می کنند چه بخشی از درآمدشان را به یک حساب مخصوص دوران بازنشستگی اختصاص دهند و به دلایلی که خواهیم گفت، افراد زمانی که قرار است شخصا راجع به پس انداز برای دوران بازنشستگی خود تصمیم بگیرند بخش بسیار کمی از درآمد خود را اختصاص می دهند و به همین دلیل، عده زیادی در زمان بازنشستگی با مشکلات مالی شدید و بعضا فقر مواجهند. مطالعات متعددی برای حل این مشکل انجام شده و برنامه های مختلفی به اجرا درآمده که یکی از موفق ترین این برنامه ها تحت عنوان " فردا بیشتر پس انداز کنید" (Save More Tomorrow, SMarT)[1] توسط دو استاد حوزه مالی رفتاری در یک شرکت امریکایی به اجرا درآمد و به دلیل موفقیت آن به سرعت در سایر شرکت ها نیز مورد استقبال قرار گرفت، به گونه ای که هم اکنون نیمی از شرکت های بزرگ امریکایی از این برنامه استفاده می کنند و بخش هایی از آن نیز در قانون بازنشستگی جدید که در سال 2006 به تصویب رسید مورد استفاده قرار گرفت. این برنامه توانست با توجه به چند اصل ساده روانشناسی، میزان پس انداز افراد برای دوران بازنشستگی را نزدیک به 4 برابر افزایش دهد. این اصول ساده از این قرارند:

1- زیان گریزی (loss aversion): منظور از زیان گریزی این است که میزان نارضایتی که به فرد در نتیجه از دست دادن یک مبلغ پول (یا کالا) تحمیل می شود بسیار بیش از میزان رضایتی است که وی از به دست آوردن همان مبلغ (یا کالا) کسب می کند. به طور دقیق تر، مطالعات روانشناسی نشان می دهد که نارضایتی از دست دادن مثلا 50 هزار تومان پول تقریبا دو و نیم برابر لذت به دست آوردن 50 هزار تومان پول برای همان فرد است! شاید به نظر خنده دار بیاید اما این اصل آنقدر در ساختار خلقت نهادینه است که تحقیقات انجام شده حاکی از وجود آن در حیوانات نیز هست. به عنوان مثال، در مطالعه انجام شده در سال 2006 در دانشگاه Yale آمریکا[2]، میزان رضایت گروهی از میمون ها که همه آنها در انتهای آزمایش یک سیب داشتند اندازه گیری شد. اما نکته در اینجاست که هریک از آنها با روشی متفاوت به یک سیب رسیده بودند، مثلا به گروهی از آنها در ابتدای آزمایش دو سیب داده شد و سپس یکی از این دو سیب پس گرفته شد در حالی که گروه دوم در ابتدای آزمایش هیچ سیبی نداشتند اما در انتها یک سیب به آنها داده شد. مطالعه علائم فیزیولوژیک این دو گروه نشان داد که میزان رضایت گروه دوم بسیار بالاتر از گروه اول است!

2- به تأخیر انداختن کارها (procrastination): همه ما قرار است از ماه آینده رژیم غذایی خود را اصلاح کنیم، از هفته بعد هر روز ورزش کنیم و از ترم بعد درس هایمان را به شب امتحان موکول نکنیم! اما تا بحال از خود پرسیده ایم چرا هیچ وقت ماه آینده و هفته آینده و ترم بعد فرا نرسیده اند؟! دلیل این موضوع این است که انسان به آنچه که قرار است در آینده اتفاق بیفتد نسبت به آنچه هم اکنون قرار است رخ دهد وزن بسیار کمتری می دهد. به عنوان مثال، تصمیم به ورزش کردن از ماه آینده بسیار راحتتر از تصمیم به شروع ورزش از همین امشب است. به همین دلیل، افراد تمایل زیادی دارند که به خودشان و دیگران قول های متعددی راجع به آینده بدهند که اگر قرار باشد همان کار را در لحظه انجام دهند برایشان بسیار دشوار خواهد بود.

3- عادت و اینرسی: قدرت عادت یکی از ویژگی های بنیادین بشر است که در تمامی زوایای زندگی وی خودنمایی می کند. به زبان ساده، آنچه انسان را تحریک کرده و به واکنش وا می دارد، شدت یک محرک یا پدیده نیست بلکه شدت تغییرات آن است. همه ما تجربه کرده ایم که اگر از یک اتاق تاریک ناگهان وارد یک محیط روشن شویم، فشار زیادی به چشمانمان وارد می شود و اصطلاحا یک سیگنال شدید به مغزمان ارسال می شود. اما گذشت چند دقیقه کافیست تا کاملا به شرایط جدید عادت کنیم و فشار اولیه به سرعت مستهلک می شود. در حوزه اقتصادی، اگر فرض کنیم نرخ تورم یک جامعه 2 درصد باشد و ناگهان به 20 درصد افزایش یابد، فشار روانی زیادی به افراد جامعه وارد می کند، اما با گذشت زمان و عادت به وضع موجود، این فشار تاحدی کاهش می یابد. به زبان ساده، بشر طبعی اینرسی پسند داشته و از تغییرات مداوم بسیار گریزان است.

برنامه SMarT با استفاده از این سه اصل ساده توانست بهبود چشمگیری در میزان پس انداز افراد دهد:

1- زیان گریزی: برای کاهش اثر زیان گریزی، برنامه SMarT برای کارکنان این شرکت ها این امکان را فراهم می کند که تنها زمانی میزان پول واریزی به حساب بازنشستگی خود را افزایش دهند که حقوق آنها افزایش یافته باشد. مثلا اگر سال آینده حقوق فرد 10% افزایش پیدا کرد، 5% از این افزایش حقوق را صرف پس انداز بازنشستگی خود کند. این حالت را با شرایطی مقایسه کنید که فرد قرار است 5% از درآمد فعلی خود را صرفنظر کند (و ظاهرا متحمل زیان شود!). این روش باعث می شود که بار روانی شدیدی که کاهش درآمد بر وی تحمیل می کند را با بار روانی عدم افزایش زیاد حقوق (افزایش 5% به جای 10%) عوض کند که به دلیل اصل زیان گریزی، گزینه دوم برای فرد عدم مطلوبیت کمتری به دنبال دارد.

2- تأخیر انداختن در کارها: یکی دیگر از اقدامات انجام شده در برنامه SMarT این بود که به کارکنان پیشنهاد می داد میزان حقوق اختصاص داده شده به حساب بازنشستگی خود را نه فورا بلکه در آینده (مثلا یک یا دو سال بعد) افزایش دهند و بدین ترتیب، عده زیادی حاضر میشدند فرم های مربوط به افزایش پس انداز بازنشستگی را امضا کنند، زیرا همانطور که گفتیم، افراد به آنچه قرار است در آینده اتفاق بیفتد وزن بسیار کمتری نسبت به زمان حال می دهند.

3- عادت و اینرسی: یکی از روشهای بکار گرفته شده در برنامه SMarT این بود که به جای افزایش ناگهانی سهم پس انداز بازنشستگی از مثلا از 5% درآمد فرد به 10%، این کار به صورت تدریجی و با یک نرخ رشد ثابت (مثلا افزایش یک درصدی در طی 5 سال) انجام شود تا مقاومت افراد در برابر تغییرات ناگهانی تحریک نشود. (داستان قورباغه پخته در علم مدیریت توصیفی ساده از همین اصل مهم است!)

رعایت این سه اصل ساده، منجر شد که در اولین آزمایش، میزان پس انداز بازنشستگی کارکنان از 3.5% حقوق ماهانه به 13.6% افزایش یابد.

اگر به موضوع هدفمندی برگردیم، با عنایت به تجربیات ذکرشده اگر بخواهیم با تحمیل کمترین فشار روانی و اقتصادی به افراد جامعه دو هدف کاهش کسری بودجه و عادلانه تر شدن توزیع یارانه را تأمین کنیم، به نظر می رسد روش اخیر اتخاذشده توسط دولت در اجرای فاز دوم و نیز پیشنهاد حذف پردرآمدها ایرادات مهمی دارند که از این قرارند:

1- فرض کنید دولت در تأمین منابع هدفمندی مثلا دارای 25% کسری است و درآمد ناشی از هدفمندی در فاز اول تنها کفاف سه چهارم هزینه یارانه های نقدی فعلی را می دهد. یک راه حل این است که برای برقراری تعادل میان منابع و مخارج، یارانه یک چهارم از افراد جامعه حذف شود و با کاهش 25 درصدی هزینه ها، تعادل منابع و مخارج طرح برقرار شود. راه حل دوم این است که با افزایش قیمت ها منابع درآمدی را مثلا 50% افزایش دهیم اما آنچه که مازاد درآمد است را تنها میان گروه های هدف (یعنی همان سه چهارمی که در حالت اول یارانه به آنها تعلق می گرفت) به صورت افزایش یارانه نقدی توزیع کنیم. به عبارت دیگر، یارانه پردرآمدها به میزان فعلی ادامه یابد اما یارانه دهک های کم درآمد به میزان منابع حاصل از افزایش قیمت حامل های انرژی (پس از جبران کسری بودجه کنونی) افزایش یابد. بدین ترتیب، هر دو روش، دو هدف از بین بردن کسری بودجه و پرداخت یارانه بیشتر به گروه های نیازمندتر را تأمین می کنند.

اما از منظر هزینه روانی و اقتصادی تحمیل شده بر خانوارها روش دوم سه مزیت دارد: اولا با توجه به اصل زیان گریزی، فشار روانی ناشی از احتمال حذف یارانه و کاهش درآمد که به تمامی افراد جامعه تا زمان شناسایی گروه های هدف تحمیل می شود عملا حذف می شود. به زبان خودمانی، همه می دانند که قرار نیست چیزی از درآمد فعلی آنها کاسته شود بلکه تنها قرار است عده ای در آینده یارانه بیشتری دریافت کنند. ثانیا بعد از اجرای طرح و اعلام افراد واجد شرایط نیز افرادی که یارانه آنها افزایش نیافته، نارضایتی کمتری را تجربه می کنند. زیرا نارضایتی شدید ناشی از کاهش درآمد که قرار بود در حالت اول به آنها تحمیل شود جای خود را به فشار روانی عدم افزایش یارانه آنها می دهد که بر اساس اصل زیان گریزی بسیار قابل تحمل تر است. ثالثا افزایش قیمت حامل های انرژی و سایر کالاهای یارانه ای موجب نزدیک تر شدن قیمت آنها به قیمت تعادلی که همانا هدف نهایی و بلندمدت این طرح است می شود.

2- همانطور که گفته شد، بر اساس اصل تأخیر انداختن، افراد به آنچه قرار است در آینده رخ دهد وزن کمتری می دهند. با توجه به این اصل، لازم است هرگونه افزایش یا کاهش یارانه پرداختی با تأخیر زمانی زیادی نسبت به زمان ثبت نام انجام شود. مثلا در روش افزایش یارانه پرداختی به گروه های نیازمند، اگر افزایش پرداخت با یک تأخیر شش ماهه انجام شود، فایده این کار این است که اولا افراد با اطلاع از عدم شمول آنها در افزایش یارانه، با توجه به شروع آن در شش ماه بعد، نارضایتی کمتری را تجربه می کنند. ثانیا، وقتی افراد تصمیم می گیرند که برای افزایش یارانه خود مراحل اداری و فرم های مربوطه را تکمیل کنند (که معمولا کاری وقت گیر و پر دردسر است) با توجه به تأخیر در شروع پرداخت ها، انگیزه کمتری برای پیگیری خواهند داشت و خودبخود، برخی از افرادی که نیاز کمتری دارند از گردونه خارج خواهند شد. شاید بتوان یکی از دلایل کم بودن تعداد انصرافی ها در فاز دوم را همین اجرای فوری طرح و قطع بلافاصله یارانه انصرافی ها دانست. در حالی که اگر به افراد اطمینان داده می شد که در هر حال، قرار است مثلا تا سه ماه آینده به همه افراد یارانه پرداخت شود، بر اساس اصل تأخیر انداختن، احتمالا افراد بیشتری از ثبت نام صرف نظر می کردند.

3- اثر عادت یا اینرسی نیز یکی از عوامل دخیل در موضوع است. مثلا حتی اگر دولت نهایتا تصمیم به قطع یارانه پردرآمدها بگیرد، کاهش تدریجی مبلغ پرداختی (هرچند همه می دانیم این مبلغ ناچیز است!) مثلا در یک بازه سه تا شش ماهه، به افراد فرصت تنظیم دخل و خرج خود را می دهد و به عبارتی، به کاهش درآمد خود به طور تدریجی عادت می کنند. در شیوه اجرای فعلی یعنی انصراف داوطلبانه نیز، شاید بهتر بود دولت به انصراف دهندگان این اطمینان را می داد که قطع یارانه آنها تدریجی و طی چند ماه خواهد بود.

جمع بندی نکات ذکر شده را می توان اینطور بیان کرد که اگر دولت به دنبال کاهش اثر روانی و اقتصادی طرح هدفمندی است، اولا تا حد امکان بایستی به جای حذف یارانه برخی افراد، افزایش مبلغ پرداختی به گروه های نیازمند (و تأمین منابع آن از طریق افزایش قیمت ها) را در دستور کار قرار دهد. ثانیا، ایجاد یک تأخیر زمانی چندماهه میان مرحله ثبت نام تا اعمال تغییرات در پرداخت ها باعث کاهش اثر روانی و نیز کاهش انگیزه افراد بی نیاز برای ثبت نام می شود. ثالثا هرگونه کاهش یا افزایش در پرداخت ها بایستی در یک بازه چندماهه و با شیب ملایم انجام شود تا فرصت تنظیم رفتار خانوارها و عادت کردن به شرایط جدید برای آنها فراهم شود. سخن آخر اینکه همه ما امیدواریم این مرحله حساس و مهم در اقتصاد کشور که فقط چند ماهی است اندکی ثبات را تجربه می کند با موفقیت به انجام برسد.



[1] Richard Thaler and Shlomo Benartzi, “Save More Tomorrow: Using Behavioral Economics to Increase Employee Saving,” Journal of Political Economy, vol 112, no. 1, pt 2, pp S164 – S187 (2004).

[2] M. Keith Chen et al., “How Basic Are Behavioral Biases: Evidence from Capuchin Monkey Trading Behavior,” Journal of Political Economy, 114:3, pp 517 – 537 (2006).

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Crazy Village

روستای آبا و اجدادی ما در فاصله حدودا یک ساعتی در جنوب سبزوار واقع شده. تقریبا تنها رشته کوه قابل اعتنایی که در منطقه سبزوار وجود داره، رشته کوهیست به نام کوه میش که تک و تنها در وسط یک منطقه کویریه و به همین دلیل، اونطور که باید و شاید نمی تونه بارندگی زیادی به همراه داشته باشه. این روستای آباء و اجدادی ما اسمش دلمخوی یا دیوانخوی هست و در سبزوار بهش دیوانه خوی می گن! از بزرگترهای فامیل به نقل از بزرگترهاشون منقولست که جد بزرگ ما جناب ابراهیم (که فامیلی ما هم از اسم ایشون گرفته شده)‌ به دلایل نامعلومی تصمیم می گیره از پشت این رشته کوه به این طرف رشته کوه مهاجرت کنه و در این روستا به دامداری مشغول میشه و بعد ازدواج می کنه و الخ (ماشاءالله مهاجرت تو خونمونه!)

از سبزوار که به سمت روستا میری جز بیابان بی آب و علف هیچ نمی بینی، البته به جز دشتی از درختان گز که گویا سالها قبل در زمان شاه برای جلوگیری از گرد و خاک احداث شده و البته بخش زیادی از درختهاش رو ملت از بین بردن. اختلاف دمای روستا با سبزوار به شدت محسوسه و در اوج تابستون و گرمای نزدیک چهل درجه شهر، به قدری نسیم کوهستانی این روستا دلپذیره که انصافا از عمر آدم حساب نمیشه. کل روستا فکر کنم کمتر از 50 خانوار ساکن هستن که در زمستان خیلی کمتر هم میشه. تمام زندگی ساکنین این روستا بند است به آب باریکه ای که اون هم بند است که برف و بارونی که رشته کوه بالا سرشون در زمستون جمع می کنه. روستا در دل کوه واقع شده و وسطش هم یک رودخانه فصلی کوچیک (سبزواریها به این رودخانه ها می گن "کال" یعنی گودی) واقع شده و تا روستای بعدی که گاچ نام داره امتداد داره. دو طرف این رودخانه فصلی هم باغاتی هست که دو روستا رو که حدودا 2-3 کیلومتر فاصله دارن به هم وصل می کنه و هر چند سال یک بار سیلی میاد و همه رو ناکار می کنه و دوباره روز از نو روزی از نو.  آب روستا هم طعمی به غایت مطلوب داره و اگه سر قنات کوچک روستا بری، انقدر آب سرده که بیشتر از 20-30 ثانیه واقعا نمیشه دست رو توی آب نگه داشت. زمین های روستا اکثرا قطعه های خیلی کوچک 400-500 متری هستن و مهمترین محصول روستا به خاطر هوای کوهستانی و خنکش آلوی خورشتی (به قول ما سبزواریها آلوی بخارا) هست. آلویی که در این روستا به عمل میاد به قدری لذیذه که به محض اینکه میذاری توی دهنت، مزه ترش و شیرین آلو تمام دهنت رو پر می کنه و تک تک حسگرهای زبونت رو قلقلک میده. این آلوها رو پوست می کنن و خشک می کنن و می فروشن و برای خورشت آلو و غیره استفاده میشه. فرآیند پوست کندن آلو هم با دستگاههای تمام اتوماتیک (بخوانید پنجولهای ضدعفونی شده با خاک پاک روستا!) انجام میشه و بعید می دونم تا آخر عمر لب به خورشت آلو بزنید اگر شاهد این پروسه تولیدی باشید!

اکثر تابستونا یکی دو روزی میریم به این روستا و آب و هوایی عوض می کنیم و یکی از اولین سوال و جواب های رایج که همیشه رد و بدل میشه وضعیت بارندگی امسال و محصولات روی درخت هست. جواب هم از چند حال خارج نیست: یا امسال بعد از عید سرما زده و گلهای سردرخت ها بیشترش ریخته، یا تگرگ (به قول دلمخویی ها تلرگ!) زده توی اردیبهشت، یا بارندگی در زمستان انقدر کم بوده که آب روستا کفاف مصارف روزمره و گاو و گوسفندها رو میده و چیز زیادی برای درختها نمی مونه. به ندرت یادم میاد سالی که همه چیز بر وفق مراد بوده باشه و مثلا از یک زمین 200-300 متری با 70-80تا درخت آلو بیش از 200 کیلو آلوی خشک برداشت شده باشه1. تازه یه مشکل دیگه هم وجود داره که ورژن سیب زمینی پیازش رو هر سال از تلویزیون می شنویم: گیرم که 200 کیلو آلو هم برداشت کردیم، معلوم نیست در اون سال، چقدر دیگه محصول توی بازار عرضه میشه و قیمت چقدر خواهد بود! البته طبعا این مشکل برای محصولاتی که باید سالانه کشت بشن مثل همون سیب زمینی و پیاز حادتره.

از کشف آهن و آتش که بگذریم، در حوزه زندگی روزمره احتمالا بزرگترین تحول ورود برق روستا بوده که کاسه کوزه چراغ های نفتی رو برچیده. احتمالا مهمترین اتفاقی هم که در حوزه کشاورزی روستا در طول تاریخ رخ داده، سیمانی شدن جویباری هست که آب رو از سر استخر روستا و از بغل کمر کوه می بره تا باغات پایین روستا2. دور این جوی رو قبلا درختای زیبای چنار گرفته بودن و درختچه های جنگلی با میوه های قرمز و ترش که روستایی ها بهش علف خرس (به قول فرنگیها berry) میگن. تکنولوژی سیمانی کردن جوی که وارد روستا شد، پِرت آب خیلی کمتر شد و روستاییها خوشحالتر. برای ما که توریست هستیم و فقط برای عشق و حال می رفتیم و روزیمون به این آب باریکه روستا وصل نبود ولی ناراحت کننده بود چون تمام درختهای چنار و علف خرس دامنه کوه خشک شدن و دیگه خبری از صدای بلبل های روی درخت ها نیست....

در این خرابشده ای که ما هستیم، وضعیت کشاورزی همچین بگی نگی با دلمخوی فرق می کنه. اینجا وضعیت از این قراره: شرکت هایی مثل DuPont و Monsanto در حال ترویج تکنولوژی جدیدی به نام کاشت تجویزی یا prescriptive planting هستن. منظور از کاشت تجویزی این هست که بسته به اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در چه وضعیتی باشن، عمقی که دانه در حال کاشت باید در خاک فرو بره و همینطور فاصله دانه ها با هم تأثیر قابل توجهی بر میزان محصول برداشت شده داره. البته همین الان هم تراکتورها و کمباین ها با سیستم GPS کار می کنن تا بتونن محصولات رو دقیقا در خطوط مستقیم بکارن و کشاورز زحمتکش هم میشینه پشت تراکتور و سوت بلبلی می زنه و با iPad وضعیت پیشرفت کار رو مانیتور میکنه. اما این تکنولوژی جدید پا رو فراتر گذاشته: با استفاده از این تکنولوژی، کشاورز از خاک زمینش یه نمونه برداری کوچیک انجام میده و به همراه مختصات زمین، میزان برداشت محصول در سالهای قبل و غیره رو به دستگاه میده و دستگاه هم از طریق ماهواره داده ها را به شرکت منتقل می کنه. اونجا الگوریتم های مخصوص، با استفاده از این اطلاعات و مثلا پیش بینی بارندگی سال آینده و میزان بازدهی دانه های تولیدی شرکت در انواع مختلف خاک ها و غیره، میزان و نحوه بهینه کاشت دانه رو در تمام سطح زمین محاسبه می کنه و مجددا از طریق ماهواره به تراکتور محترم انتقال میده. (دقت بفرمایید که در تمام این مدت کشاورز زحمت کش همچنان مشغول سوت بلبلی زدن هست!) در طی فصل داشت و برداشت هم شرکت با مونیتور کردن وضعیت جوی و نحوه رشد گیاهان کاشته شده، به طور مداوم به کشاورز توصیه های لازم برای نحوه آبیاری و داشت و برداشت محصول رو ارسال می کنه. ذیلا تصویر یکی از آنالیزهایی که این سیستم بر روی یک قطعه زمین انجام داده. رنگ نواحی مختلف زمین نشون می ده که تراکم کاشت دانه ها در اون ناحیه از زمین زراعی بنابر محاسبات سیستم چقدر باید باشه. مناطق قرمز نقاط با تراکم کم و مناطق سبز مناطق با تراکم بالا رو نشون میده.

تخمین شرکت ها اینه که این تکنولوژی، میزان بازدهی مزارع ذرت رو حدود 25% از میزان فعلی افزایش میده. ضمن اینکه این شرکت ها با توجه به داده های تاریخی که از محصولات هر قطعه زمین دارن، به کشاورز برای انتخاب محصول سال بعد هم توصیه می کنن: مثلا امسال سیب زمینی بکار، سال بعد پیاز و الخ. شرکت های نوپایی که عمدتا کارشون نوشتن الگوریتم های تحلیل داده ها در این جوزه هست هم این وسط سردرآوردن مثل شرکت Farmlogs

این هم تصویریست از یکی از این کشاورزهای زحمت کش که خیلی شیک و مجلسی پشت کمباین نشسته. ما که در بورس خرید و فروش سهام می کنیم هم به اندازه ایشون مونیتورهای مختلف جلومون نیست:


البته ناگفته پیداست که در نظام کاپیتالیستی، شرکت ها محض رضای خدا کار نمی کنن (البته در نظام های غیرکاپیتالیستی هم همینطوره!) و این شرکت ها هم صرفا به بهبود برداشت محصول و در نتیجه فروش دانه های بیشتر برای کاشت به کشاورزان اکتفا نمی کنن. تصور بفرمایید که یک نفر بتونه قبل از شروع فصل برداشت ذرت یا گندم در امریکا، تخمین دقیقی از میزان برداشت داشته باشه. به قول ما ایرونیا سه سوت بار خودش و هفت جد و آبائش رو خواهد بست، چون در بازار futures اینجا که قراردادهای خرید و فروش این محصولات معامله میشه، برای همچین اطلاعاتی سر و دست می شکنن. به همین دلیل، این شرکت ها اگر بتونن با این تکنولوژی در سطح وسیعی داده های مزارع امریکا رو تجمیع کنن، قدرت خارق العاده ای در بازار این محصولات و تعیین قیمت پیدا خواهند کرد و به همین دلیل، کشاورزها هم نگران این موضوع هستن.

من باب اینکه گرگ بودن این شرکت ها دستتون بیاد، کشاورزهایی که از دانه های تولیدی این شرکت ها برای کاشت استفاده می کنن، طبق قرارداد حق استفاده مجدد از دانه های تولیدشده (یعنی دانه های نسل دوم) رو ندارن و در غیر اینصورت، شرکت اونها رو به دادگاه می کشونه و مجبور به پرداخت جریمه می کنه. 

نهایتا این رو هم عرض کنم که ناگفته پیداست که اینجور تکنولوژیها در زمین های 400-500 متری روستای دلمخوی قابل اجرا نیست! برخلاف کشور ما که عواملی از جمله قوانین ارث باعث کوچکتر شدن و ناکاراتر شدن روز به روز زمینهای کشاورزی شده، اینجا اتفاقا روند برعکسه و روزبه روز به سمت تجمیع این زمین ها حرکت می کنن که استفاده از این تکنولوژیها رو راحتتر می کنه. نمودار زیر، روند مساحت متوسط زمین های کشاورزی رو در امریکا نشون میده. منحنی آبی کمرنگ (نزولی) و محور سمت چپ مربوط به تعداد زمینهای کشاورزی و منحنی آبی پررنگ (صعودی) و محور راست مساحت زمین های کشاورزی رو به طور متوسط نشون میده. به عنوان مثال، حدود 100 سال قبل یعنی 1900 میلادی (که در این نمودار نشان داده نشده) متوسط اندازه زمین های کشاورزی در امریکا 147 acre بوده (57 هکتار) ولی در سال 2000 متوسط مساحت حدود 430 acre هست (تقریبا 170 هکتار)

البته همه اینا رو گفتم که بگم این امریکایی ها هرچقدر هم که زور بزنن، طعم آلو بخارای دلمخوی چیز دیگریست....

-------------------------------------------------

1- اعداد تخمین هستن و اگر حرفه ای هستید و سررشته دارید اصلاحشون کنید.

2- مشاهدات من حاکی از اینه که هنوز در اکثر زمین های روستا با از کودهای حیوانی استفاده میشه و کود شیمیایی چندان رواج نداره. به عبارتی، بخش زیادی از محصولات ارگانیک هستن!

 

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد