یک ایرانی در بوستون

ّFinancial Innovation

بعضی وقتا هست که میخوای دسته بیلو برداری بکوبی وسط ملاجت! از بس که حرص خودتو درمیاری! از بس که به خودت قول میدی اینجوری نشی و میشی یا اینکارو نکنی و می کنی! کلا بذار آب پاکی رو رو دستتون بریزم: آدمای خارج دیده بدبختن! مثل مرغ سربریده می مونن که هی از اینور جوب میپره اونور ولی آروم نمی گیره و باز می پره اینور جوب تا دیگه انقدر بیحال میشه که تصادفا یک طرف جوب میفته و نا نداره بره اونور جوب. 

دو سه ماه که از اونجا بودنت میگذره، کم کم شروع می شه: درصد آهنگای ایرانی توی موزیکایی که گوش میدی به طور نامحسوسی بالا میره! سریالای مزخرف ایرانی که اگه ایران باشی باید کفاره بدی نگاه کنی، کم کم جای فیلمای خارجی رو سر ناهار و شام میگیره. کم کم توی صحبتات با همسرت گاه و بیگاه یادی از فلان خیابون و کوچه ولایتتون می کنی و می گی هوس نون سبزواری و کمه جوش کردی. دیگه به این اواخر که می رسه انقد وضعیت فلاکت باره که یهو وسط paper خوندن و جابجایی مرزهای دانش، چشم باز می کنی می بینی مثل دیوونه ها صفحه گوگل رو باز کردی و داری عکس خیابونای ولایتتون رو سرچ می کنی (ماشاالله نمی دونم چه سریه انقدر محتوای خوب و باکیفیت به زبان فارسی در اینترنت قرار دادیم که اسم هر خیابونی رو سرچ می کنی عکسای تصادف ماشین میاره و دست و پای قطع شده وسط خیابون!!). فرکانس فشردن دکمه F5 روی صفحه فیس بوک یا سایت های خبری هم کم کم به سمت بی نهایت میل می کنه، انگار که مثلا یک ثانیه زودتر فشار بدی قراره صفحه مونیتور دهن باز کنه و ایران از وسطش بزنه بیرون.

بعد که برمی گردی، هنوز چند صباحی نگذشته شروع می کنی احساسات نوستالژیک از فرنگ رو مرور می کنی: یادش بخیر چه باحال بود کنار رودخونه Charles توی بوستون، گوش دادن آهنگای بابک چهانبخش تو ماشین تو راه دانشگاه، راهروهای دانشکده و سلام و علیک با بروبچ، سمینارهای دپارتمان که بیست سی تا دیوانه دور هم جمع می شدن و تو سر و کله هم می کوبیدن و دست آخر خروجی هاش میشد چند تا مقاله در بهترین مجلات مالی، رستوران هندی و ترکی و شکم چرانی های آخر هفته... اینجاست که میخوای دسته بیلو بلند کنی بزنی وسط ملاجت که ای فلان فلان شده، تو همونی بودی که سه ماه آخر رو مثل زندان انفرادی روی دیوار هر روزی که رد میشد یه خط می کشیدی و حساب دقیق داشتی که چند روز و ساعت دیگه تا پروازت مونده!!

ولی  اینم بگم که ته تهش با همه این احساسات نوستالژیک، اینجا حس بهتری دارم. شعار نمی دم، واقعا نفسم آزادتره، حداقل روزا رو نمی شمرم که کی زودتر تموم شه، با همه اینکه باید بدوی تو خیابون که ماشین روی خط عابر پیاده زیر نگیردت، با اینکه وقتی زنگ می زنی به شرکت فروش بلیط اتوبوس آنلاین (payaneh.ir) که چرا سیستمشون قطعه جواب میشنوی: شماره بانک اقتصاد نوینو میدم زنگ بزن ببین فک کنم از سیستم اونا باشه! با اینکه به جای ماشین کولردار باید توی تاکسی کولر خاموش با دمای 40 درجه بشینی و چهار تا ماشین عوض کنی تا از A بری به B، ولی بازم حس بهتری دارم. هرچه هم از عمرم بیشتر میگذره به این حس مطمئن تر می شم، انگار که قابلیت دوزیست بودنم و سازگاری با هر دو محیط رو به تدریج دارم از دست میدم (من باب تقریب ذهن از سمندر به وزغ تبدیل میشم!) خلاصه که ناشکری نمی کنم ولی 99% افرادی که هم ایران و هم خارج از ایران بودن یه کرمی  (بلا نسبت شما!) تو وجودشون میفته که هیچ وقت نه اینجا و نه اونجا کامل راضی شون نمی کنه...

قصد داشتم سفرنامه اروپا رو بنویسم، ولی علی الحساب مطلبی راجع به لزوم نوآوری در صنعت بانکداری (به همراه یک مصاحبه در همون صفحه راجع به نوآوریهای مالی) برای روزنامه تعادل نوشتم که میارم تا در اولین فرصت سفرنامه رو هم بنویسم!

صنعت بانکداری یکی از باسابقه ترین صنایعی است که با گذشت نزدیک به 8 قرن از آغاز فعالیت خود، نقش کلیدی در تسهیل فعالیت های اقتصادی ایفا نموده است. کمتر صنعتی را می توان یافت که با چنین سابقه طولانی و در عین تجربه نمودن تغییر و تحولات گسترده در طی زمان، چارچوب و مدل کسب و کار سنتی خود را همچنان حفظ کرده باشد؛ از یک سو، در دهه های اخیر نوآوری های گسترده ای در حوزه بانکداری رخ داده و دو عامل تکنولوژی و پیچیده تر شدن ساختار اقتصادی منجر به ایجاد تحولات بنیادین در این صنعت شده و از سوی دیگر، همچنان می توان هسته اصلی مدل کسب و کار بانک ها که همان جمع آوری پس اندازهای ریز و درشت خانوارها و تأمین مالی شرکت ها از طریق اعطای وام است را از ابتدای آغاز فعالیت این صنعت تا به امروز ثابت و بدون تغییر دانست.

 در عین حال، در دو دهه اخیر با توسعه فناوری اطلاعات و اینترنت و ظهور نسل جدیدی از مصرف کنندگان و مشتریان که از آنها تحت عنوان "نسل Y[1]" یاد می شود، الزامات موفقیت در صنعت بانکداری دچار تغییرات بنیادین شده است. علیرغم تغییرات گسترده در ساختار نیازهای مشتریان و انتظارات آنها، به نظر می رسد صنعت مالی و بانکداری در سطح جهانی با چالش جدی در زمینه ایجاد رضایتمندی و کسب اعتماد مشتریان روبرو است. شرکت Edelman به عنوان برترین شرکت روابط عمومی در جهان، هر سال گزارشی را تحت عنوان "شاخص اعتماد" (trust barometer) در مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس ارائه می کند که به بررسی میزان اعتماد اقشار مختلف جامعه به دولت، کسب و کارها و صنایع مختلف می پردازد. در رتبه بندی سال 2014 که در بیش از 25 کشور جهان انجام شده است، شاخص اعتماد صنعت بانکداری تنها 51% بوده و این در حالیست که صنعت الکترونیک و IT به عنوان مورداعتمادترین صنعت، نمره ای نزدیک به 80% را کسب کرده است.

   کشور ما نیز طی سال های اخیر شاهد تغییرات گسترده ای در نیازها و انتظارات مشتریان صنعت بانکداری بوده است، به گونه ای که می توان حداقل سه عامل کلیدی در ایجاد تغییرات بنیادین در صنعت بانکداری ایران را شناسایی نمود که نه تنها در سال های اخیر صنعت بانکداری کشورمان را دگرگون کرده است، بلکه به نظر می رسد در شکل گیری فضای این صنعت در سال های پیش رو نیز نقش بسزایی ایفا خواهد نمود. سه عامل آزادسازی نسبی صنعت بانکداری و ورود بانک های خصوصی در کشور، بهبود دسترسی به تکنولوژی در کشور با گسترش ضریب نفوذ اینترنت و افزایش روزافزون استفاده از تلفن های همراه هوشمند، و نیز تغییر ساختار هرم جمعیتی کشور و افزایش چشمگیر سطح تحصیلات و انتظارات این نسل، رویکرد سنتی بانک ها به مشتریان را دچار چالش جدی نموده است.

 

 یکی از مهم ترین ویژگی های ذکرشده برای نسل Y در جهان (متولدین دهه 1980 تا اوایل 2000) و متولدین دهه های 60 و 70 در ایران، افزایش قابل توجه سطح انتظارات از شرکت ها در پاسخ گویی سریع و چابک به نیازهای آنها و وفاداری بسیار پایین به شرکت ها و نام های تجاری است، به گونه ای که برخلاف نسل های پیشین، وفاداری به برند[2] جای خود را به مفهومی به نام وفاداری به خود[3] داده و فرد با کمترین احساس نارضایتی از خدمات شرکت به سراغ رقبای وی خواهد رفت. این موضوع در صنعت بانکداری نیز به عنوان یکی از چالش های اصلی در حفظ سهم بازار برای بانک ها مطرح شده است؛ بر اساس مطالعه انجام شده در سال 2013 در امریکا، بیش از 61% از مشتریان نسل Y بانک ها در طی 2 سال گذشته تصمیم به تغییر حساب بانکی خود به یک بانک دیگر گرفته اند در حالی که این میزان در بین مشتریان مربوط به نسل دهه 50 و 60 میلادی تنها 20% بوده است.

 بدین ترتیب، یکی از بزرگترین چالش های صنعت بانکداری در جهان و ایران، تلاش برای حفظ و ارتقاء رضایت مشتریان از طریق بهبود مستمر در کیفیت خدمات ارائه شده و چابکی در پاسخ گویی به نیازهای متنوع مشتریان به کمک نوآوری و ارائه محصولات جدید مالی است. در غیراینصورت، می توان از دست دادن مشتریان و سهم بازار به رقبا را یک نتیجه حتمی و گریزناپذیر دانست. در مطالعه انجام شده در سال 2014 در منطقه خاورمیانه و افریقا، تنها 21% از مشتریانی که تجربه منفی از خدمات بانک خود داشته اند اعلام کرده اند در شش ماه آینده قصد تغییر بانک خود را ندارند. به عبارت دیگر، عدم توانایی در کسب رضایت مشتری در کشورهایی که صنعت بانکداری نسبتا مشابه کشورمان دارند، به احتمال 79% منجر به از دست دادن آن مشتری در یک بازه شش ماهه خواهد شد.

  چالش از دست دادن سهم بازار به دلیل عدم ارائه محصولات جدید در پاسخ به نیازهای متنوع مشتریان، به طور حتم در سال های آتی گریبانگیر صنعت بانکداری کشورمان خواهد بود. به نظر می رسد این صنعت تا حد زیادی مراحل اولیه رشد خود را سپری نموده و با افزایش تعداد بازیگران این صنعت و حضور پررنگ بانک های خصوصی، رقابت برای کسب سهم بازار بیشتر و به حاشیه راندن رقبا بیش از پیش در این صنعت به چشم می خورد. نتیجه طبیعی این نیروها ظهور بانک های نوآور و چابک به عنوان برندگان در برابر بانک های سنتی و فاقد نوآوری است که چاره ای جز ادغام با برندگان و یا خروج از بازار نخواهند داشت."

 


[1] Y Generation

[2] Brand loyalty

[3] Self loyalty

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ُSubsidy Reform

یه مطلبی تحت عنوان "ظرائف سیاستگذاری در فاز دوم هدفمندی" برای یکی از هفته نامه های کشور نوشته بودم (البته فکر نکنم چاپ شد) و اینجا میارم. سعی کردم کمی متفاوت از چارچوب جریان اصلی اقتصاد که معمولا برای تحلیل این طرخ و جزئیات اجراء ش به کار میره به موضوع بپردازم:

این روزها اجرای فاز دوم هدفمندی یارانه ها به مهمترین موضوع روز اقتصادی تبدیل شده و با توجه به پیامدهای مستقیم آن در زندگی روزمره، مردم کشورمان نیز با حساسیت خاصی آن را پیگیری می کنند. در اجرای این فاز، مسئولان دولتی امیدوار بودند با کاهش تعداد متقاضیان دریافت یارانه از طریق انصراف داوطلبانه، بخشی از شکاف درآمد و هزینه این طرح را جبران کنند. اما بر اساس آمارهای رسمی تنها حدود 2 میلیون نفر از دریافت یارانه صرفنظر کرده اند که به نظر می رسد بسیار کمتر از پیش بینی مجریان طرح بوده است. مخالفان دولت نیز این آمار را دلیلی بر پایین بودن سرمایه اجتماعی و نداشتن پایگاه مردمی دولت می دانند.

از سوی دیگر، اگرچه براساس اعلام دولت فعلا قرار است یارانه نقدی به همه افرادی که اعلام نیاز مالی کرده اند پرداخت شود، اما با توجه به انصراف درصد اندکی از دریافت کنندگان یارانه، بازار پیشنهادهایی همچون حذف دهک های پردرآمد از لیست یارانه بگیرها، همچنان داغ است و آنگونه که مجلسی ها گفته اند، دولت منع قانونی برای انجام آن ندارد. اما اقدامات اخیر دولت در فاز دوم هدفمندی و پیشنهادات موافقان و مخالفان را می توان از زاویه دیگری نیز تحلیل کرد. به نظر می رسد سیاست هایی همچون حذف دهک های پردرآمد حداقل دو هدف را دنبال می کنند: 1- کاهش شکاف میان منابع درآمدی و هزینه ای طرح هدفمندی 2- عادلانه تر شدن نحوه توزیع یارانه و تخصیص بخش بزرگتری از منابع به اقشار کم درآمد

از سوی دیگر، یکی از اصول بدیهی سیاستگذاری اقتصادی این است که برای دست یافتن به هر هدف سیاستی ناگزیر هزینه هایی بر جامعه تحمیل خواهد شد و به عبارتی، سیاستگذاری اقتصادی محملیست برای بده- بستان، و سبک و سنگین کردن آنچه قرار است به دست آوریم به ازای آنچه از دست خواهیم داد. با این نگاه، هزینه ای که جامعه در صورت حذف دهک های پردرآمد باید پرداخت کند تا به دو هدف ذکرشده در بالا برسد را می توان در موارد زیر خلاصه کرد: 1- فشار روانی تحمیل شده به کل جامعه تا زمان شناسایی و اعلام افراد واجد شرایط، به دلیل نااطمینانی و ترس از قرار نگرفتن در لیست مشمولان دریافت یارانه 2- فشار اقتصادی واردشده به خانوارهایی که تاکنون، یارانه را به عنوان یک منبع درآمدی ثابت ماهانه دریافت کرده اند و طبعا متناسب با آن هزینه های خود را نیز افزایش داده اند، اما در صورت حذف برخی دهک ها، به آنها یارانه ای تعلق نخواهد گرفت. طبعا این گروه، بسته به سطح درآمد خود، فشار اقتصادی متفاوتی را در نتیجه حذف این منبع درآمدی مستمر متحمل خواهند شد و به خصوص ناظر بر خانوارهایی است که تمکن مالی بالایی ندارند ولی به اشتباه از دریافت یارانه حذف شده اند. با این وصف، می توان صورت مسئله سیاستگذاری طرح هدفمندی را دستیابی به دو هدف: (1) کاهش کسری بودجه طرح هدفمندی و (2) عادلانه تر شدن توزیع یارانه، در عین حداقل سازی دو هزینه: (1) فشار روانی قبل از اجرا و (2) فشار اقتصادی احتمالی بعد از اجرا تقسیم کرد.

پیچیدگی سیاست گذاری آن هم در حوزه ای مانند هدفمندی یارانه ها که به نوعی بر زندگی تک تک افراد جامعه تأثیر مستقیم دارد به گونه ای است که لازم است اولا از جنبه های مختلف اقتصادی، اجتماعی و روانشناسی به این موضوع نگریست، و ثانیا استفاده از یافته های علمی و تجربیات سایر کشورها به منظور حداقل کردن آزمون و خطا را در دستور کار قرار داد. توجه به چند اصل ثابت شده در حوزه اقتصاد و مالی رفتاری (Behavioral Finance) اولا راه حل هایی کارآمدتر از حذف افراد پردرآمد از یارانه را پیش روی سیاستگذاران قرار خواهد داد و ثانیا دلایل عدم توفیق دولت در متقاعد کردن عده قابل توجهی به انصراف داوطلبانه را تاحدی روشن خواهد کرد. برای توضیح این اصول، توضیح مختصر یک مسئله ظاهرا متفاوت اما با مشابهت های زیاد که در ادامه به آن می پردازم مفید خواهد بود.

یکی از مشکلاتی که بخش زیادی از جامعه آمریکا با آن درگیر هستند، مسئله عدم پس انداز کافی برای دوران بازنشستگی است. بر خلاف کشور ما که به دلایل متعدد، مردم بخش قابل توجهی از درآمد خود را برای خود و فرزندانشان پس انداز می کنند، در امریکا میزان پس انداز افراد برای دوران بازنشستگی بسیار کمتر از حد لازم است. در ساختار نظام بازنشستگی امریکا که در اکثر شرکت ها اجرا می شود، این افراد هستند که انتخاب می کنند چه بخشی از درآمدشان را به یک حساب مخصوص دوران بازنشستگی اختصاص دهند و به دلایلی که خواهیم گفت، افراد زمانی که قرار است شخصا راجع به پس انداز برای دوران بازنشستگی خود تصمیم بگیرند بخش بسیار کمی از درآمد خود را اختصاص می دهند و به همین دلیل، عده زیادی در زمان بازنشستگی با مشکلات مالی شدید و بعضا فقر مواجهند. مطالعات متعددی برای حل این مشکل انجام شده و برنامه های مختلفی به اجرا درآمده که یکی از موفق ترین این برنامه ها تحت عنوان " فردا بیشتر پس انداز کنید" (Save More Tomorrow, SMarT)[1] توسط دو استاد حوزه مالی رفتاری در یک شرکت امریکایی به اجرا درآمد و به دلیل موفقیت آن به سرعت در سایر شرکت ها نیز مورد استقبال قرار گرفت، به گونه ای که هم اکنون نیمی از شرکت های بزرگ امریکایی از این برنامه استفاده می کنند و بخش هایی از آن نیز در قانون بازنشستگی جدید که در سال 2006 به تصویب رسید مورد استفاده قرار گرفت. این برنامه توانست با توجه به چند اصل ساده روانشناسی، میزان پس انداز افراد برای دوران بازنشستگی را نزدیک به 4 برابر افزایش دهد. این اصول ساده از این قرارند:

1- زیان گریزی (loss aversion): منظور از زیان گریزی این است که میزان نارضایتی که به فرد در نتیجه از دست دادن یک مبلغ پول (یا کالا) تحمیل می شود بسیار بیش از میزان رضایتی است که وی از به دست آوردن همان مبلغ (یا کالا) کسب می کند. به طور دقیق تر، مطالعات روانشناسی نشان می دهد که نارضایتی از دست دادن مثلا 50 هزار تومان پول تقریبا دو و نیم برابر لذت به دست آوردن 50 هزار تومان پول برای همان فرد است! شاید به نظر خنده دار بیاید اما این اصل آنقدر در ساختار خلقت نهادینه است که تحقیقات انجام شده حاکی از وجود آن در حیوانات نیز هست. به عنوان مثال، در مطالعه انجام شده در سال 2006 در دانشگاه Yale آمریکا[2]، میزان رضایت گروهی از میمون ها که همه آنها در انتهای آزمایش یک سیب داشتند اندازه گیری شد. اما نکته در اینجاست که هریک از آنها با روشی متفاوت به یک سیب رسیده بودند، مثلا به گروهی از آنها در ابتدای آزمایش دو سیب داده شد و سپس یکی از این دو سیب پس گرفته شد در حالی که گروه دوم در ابتدای آزمایش هیچ سیبی نداشتند اما در انتها یک سیب به آنها داده شد. مطالعه علائم فیزیولوژیک این دو گروه نشان داد که میزان رضایت گروه دوم بسیار بالاتر از گروه اول است!

2- به تأخیر انداختن کارها (procrastination): همه ما قرار است از ماه آینده رژیم غذایی خود را اصلاح کنیم، از هفته بعد هر روز ورزش کنیم و از ترم بعد درس هایمان را به شب امتحان موکول نکنیم! اما تا بحال از خود پرسیده ایم چرا هیچ وقت ماه آینده و هفته آینده و ترم بعد فرا نرسیده اند؟! دلیل این موضوع این است که انسان به آنچه که قرار است در آینده اتفاق بیفتد نسبت به آنچه هم اکنون قرار است رخ دهد وزن بسیار کمتری می دهد. به عنوان مثال، تصمیم به ورزش کردن از ماه آینده بسیار راحتتر از تصمیم به شروع ورزش از همین امشب است. به همین دلیل، افراد تمایل زیادی دارند که به خودشان و دیگران قول های متعددی راجع به آینده بدهند که اگر قرار باشد همان کار را در لحظه انجام دهند برایشان بسیار دشوار خواهد بود.

3- عادت و اینرسی: قدرت عادت یکی از ویژگی های بنیادین بشر است که در تمامی زوایای زندگی وی خودنمایی می کند. به زبان ساده، آنچه انسان را تحریک کرده و به واکنش وا می دارد، شدت یک محرک یا پدیده نیست بلکه شدت تغییرات آن است. همه ما تجربه کرده ایم که اگر از یک اتاق تاریک ناگهان وارد یک محیط روشن شویم، فشار زیادی به چشمانمان وارد می شود و اصطلاحا یک سیگنال شدید به مغزمان ارسال می شود. اما گذشت چند دقیقه کافیست تا کاملا به شرایط جدید عادت کنیم و فشار اولیه به سرعت مستهلک می شود. در حوزه اقتصادی، اگر فرض کنیم نرخ تورم یک جامعه 2 درصد باشد و ناگهان به 20 درصد افزایش یابد، فشار روانی زیادی به افراد جامعه وارد می کند، اما با گذشت زمان و عادت به وضع موجود، این فشار تاحدی کاهش می یابد. به زبان ساده، بشر طبعی اینرسی پسند داشته و از تغییرات مداوم بسیار گریزان است.

برنامه SMarT با استفاده از این سه اصل ساده توانست بهبود چشمگیری در میزان پس انداز افراد دهد:

1- زیان گریزی: برای کاهش اثر زیان گریزی، برنامه SMarT برای کارکنان این شرکت ها این امکان را فراهم می کند که تنها زمانی میزان پول واریزی به حساب بازنشستگی خود را افزایش دهند که حقوق آنها افزایش یافته باشد. مثلا اگر سال آینده حقوق فرد 10% افزایش پیدا کرد، 5% از این افزایش حقوق را صرف پس انداز بازنشستگی خود کند. این حالت را با شرایطی مقایسه کنید که فرد قرار است 5% از درآمد فعلی خود را صرفنظر کند (و ظاهرا متحمل زیان شود!). این روش باعث می شود که بار روانی شدیدی که کاهش درآمد بر وی تحمیل می کند را با بار روانی عدم افزایش زیاد حقوق (افزایش 5% به جای 10%) عوض کند که به دلیل اصل زیان گریزی، گزینه دوم برای فرد عدم مطلوبیت کمتری به دنبال دارد.

2- تأخیر انداختن در کارها: یکی دیگر از اقدامات انجام شده در برنامه SMarT این بود که به کارکنان پیشنهاد می داد میزان حقوق اختصاص داده شده به حساب بازنشستگی خود را نه فورا بلکه در آینده (مثلا یک یا دو سال بعد) افزایش دهند و بدین ترتیب، عده زیادی حاضر میشدند فرم های مربوط به افزایش پس انداز بازنشستگی را امضا کنند، زیرا همانطور که گفتیم، افراد به آنچه قرار است در آینده اتفاق بیفتد وزن بسیار کمتری نسبت به زمان حال می دهند.

3- عادت و اینرسی: یکی از روشهای بکار گرفته شده در برنامه SMarT این بود که به جای افزایش ناگهانی سهم پس انداز بازنشستگی از مثلا از 5% درآمد فرد به 10%، این کار به صورت تدریجی و با یک نرخ رشد ثابت (مثلا افزایش یک درصدی در طی 5 سال) انجام شود تا مقاومت افراد در برابر تغییرات ناگهانی تحریک نشود. (داستان قورباغه پخته در علم مدیریت توصیفی ساده از همین اصل مهم است!)

رعایت این سه اصل ساده، منجر شد که در اولین آزمایش، میزان پس انداز بازنشستگی کارکنان از 3.5% حقوق ماهانه به 13.6% افزایش یابد.

اگر به موضوع هدفمندی برگردیم، با عنایت به تجربیات ذکرشده اگر بخواهیم با تحمیل کمترین فشار روانی و اقتصادی به افراد جامعه دو هدف کاهش کسری بودجه و عادلانه تر شدن توزیع یارانه را تأمین کنیم، به نظر می رسد روش اخیر اتخاذشده توسط دولت در اجرای فاز دوم و نیز پیشنهاد حذف پردرآمدها ایرادات مهمی دارند که از این قرارند:

1- فرض کنید دولت در تأمین منابع هدفمندی مثلا دارای 25% کسری است و درآمد ناشی از هدفمندی در فاز اول تنها کفاف سه چهارم هزینه یارانه های نقدی فعلی را می دهد. یک راه حل این است که برای برقراری تعادل میان منابع و مخارج، یارانه یک چهارم از افراد جامعه حذف شود و با کاهش 25 درصدی هزینه ها، تعادل منابع و مخارج طرح برقرار شود. راه حل دوم این است که با افزایش قیمت ها منابع درآمدی را مثلا 50% افزایش دهیم اما آنچه که مازاد درآمد است را تنها میان گروه های هدف (یعنی همان سه چهارمی که در حالت اول یارانه به آنها تعلق می گرفت) به صورت افزایش یارانه نقدی توزیع کنیم. به عبارت دیگر، یارانه پردرآمدها به میزان فعلی ادامه یابد اما یارانه دهک های کم درآمد به میزان منابع حاصل از افزایش قیمت حامل های انرژی (پس از جبران کسری بودجه کنونی) افزایش یابد. بدین ترتیب، هر دو روش، دو هدف از بین بردن کسری بودجه و پرداخت یارانه بیشتر به گروه های نیازمندتر را تأمین می کنند.

اما از منظر هزینه روانی و اقتصادی تحمیل شده بر خانوارها روش دوم سه مزیت دارد: اولا با توجه به اصل زیان گریزی، فشار روانی ناشی از احتمال حذف یارانه و کاهش درآمد که به تمامی افراد جامعه تا زمان شناسایی گروه های هدف تحمیل می شود عملا حذف می شود. به زبان خودمانی، همه می دانند که قرار نیست چیزی از درآمد فعلی آنها کاسته شود بلکه تنها قرار است عده ای در آینده یارانه بیشتری دریافت کنند. ثانیا بعد از اجرای طرح و اعلام افراد واجد شرایط نیز افرادی که یارانه آنها افزایش نیافته، نارضایتی کمتری را تجربه می کنند. زیرا نارضایتی شدید ناشی از کاهش درآمد که قرار بود در حالت اول به آنها تحمیل شود جای خود را به فشار روانی عدم افزایش یارانه آنها می دهد که بر اساس اصل زیان گریزی بسیار قابل تحمل تر است. ثالثا افزایش قیمت حامل های انرژی و سایر کالاهای یارانه ای موجب نزدیک تر شدن قیمت آنها به قیمت تعادلی که همانا هدف نهایی و بلندمدت این طرح است می شود.

2- همانطور که گفته شد، بر اساس اصل تأخیر انداختن، افراد به آنچه قرار است در آینده رخ دهد وزن کمتری می دهند. با توجه به این اصل، لازم است هرگونه افزایش یا کاهش یارانه پرداختی با تأخیر زمانی زیادی نسبت به زمان ثبت نام انجام شود. مثلا در روش افزایش یارانه پرداختی به گروه های نیازمند، اگر افزایش پرداخت با یک تأخیر شش ماهه انجام شود، فایده این کار این است که اولا افراد با اطلاع از عدم شمول آنها در افزایش یارانه، با توجه به شروع آن در شش ماه بعد، نارضایتی کمتری را تجربه می کنند. ثانیا، وقتی افراد تصمیم می گیرند که برای افزایش یارانه خود مراحل اداری و فرم های مربوطه را تکمیل کنند (که معمولا کاری وقت گیر و پر دردسر است) با توجه به تأخیر در شروع پرداخت ها، انگیزه کمتری برای پیگیری خواهند داشت و خودبخود، برخی از افرادی که نیاز کمتری دارند از گردونه خارج خواهند شد. شاید بتوان یکی از دلایل کم بودن تعداد انصرافی ها در فاز دوم را همین اجرای فوری طرح و قطع بلافاصله یارانه انصرافی ها دانست. در حالی که اگر به افراد اطمینان داده می شد که در هر حال، قرار است مثلا تا سه ماه آینده به همه افراد یارانه پرداخت شود، بر اساس اصل تأخیر انداختن، احتمالا افراد بیشتری از ثبت نام صرف نظر می کردند.

3- اثر عادت یا اینرسی نیز یکی از عوامل دخیل در موضوع است. مثلا حتی اگر دولت نهایتا تصمیم به قطع یارانه پردرآمدها بگیرد، کاهش تدریجی مبلغ پرداختی (هرچند همه می دانیم این مبلغ ناچیز است!) مثلا در یک بازه سه تا شش ماهه، به افراد فرصت تنظیم دخل و خرج خود را می دهد و به عبارتی، به کاهش درآمد خود به طور تدریجی عادت می کنند. در شیوه اجرای فعلی یعنی انصراف داوطلبانه نیز، شاید بهتر بود دولت به انصراف دهندگان این اطمینان را می داد که قطع یارانه آنها تدریجی و طی چند ماه خواهد بود.

جمع بندی نکات ذکر شده را می توان اینطور بیان کرد که اگر دولت به دنبال کاهش اثر روانی و اقتصادی طرح هدفمندی است، اولا تا حد امکان بایستی به جای حذف یارانه برخی افراد، افزایش مبلغ پرداختی به گروه های نیازمند (و تأمین منابع آن از طریق افزایش قیمت ها) را در دستور کار قرار دهد. ثانیا، ایجاد یک تأخیر زمانی چندماهه میان مرحله ثبت نام تا اعمال تغییرات در پرداخت ها باعث کاهش اثر روانی و نیز کاهش انگیزه افراد بی نیاز برای ثبت نام می شود. ثالثا هرگونه کاهش یا افزایش در پرداخت ها بایستی در یک بازه چندماهه و با شیب ملایم انجام شود تا فرصت تنظیم رفتار خانوارها و عادت کردن به شرایط جدید برای آنها فراهم شود. سخن آخر اینکه همه ما امیدواریم این مرحله حساس و مهم در اقتصاد کشور که فقط چند ماهی است اندکی ثبات را تجربه می کند با موفقیت به انجام برسد.



[1] Richard Thaler and Shlomo Benartzi, “Save More Tomorrow: Using Behavioral Economics to Increase Employee Saving,” Journal of Political Economy, vol 112, no. 1, pt 2, pp S164 – S187 (2004).

[2] M. Keith Chen et al., “How Basic Are Behavioral Biases: Evidence from Capuchin Monkey Trading Behavior,” Journal of Political Economy, 114:3, pp 517 – 537 (2006).

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Crazy Village

روستای آبا و اجدادی ما در فاصله حدودا یک ساعتی در جنوب سبزوار واقع شده. تقریبا تنها رشته کوه قابل اعتنایی که در منطقه سبزوار وجود داره، رشته کوهیست به نام کوه میش که تک و تنها در وسط یک منطقه کویریه و به همین دلیل، اونطور که باید و شاید نمی تونه بارندگی زیادی به همراه داشته باشه. این روستای آباء و اجدادی ما اسمش دلمخوی یا دیوانخوی هست و در سبزوار بهش دیوانه خوی می گن! از بزرگترهای فامیل به نقل از بزرگترهاشون منقولست که جد بزرگ ما جناب ابراهیم (که فامیلی ما هم از اسم ایشون گرفته شده)‌ به دلایل نامعلومی تصمیم می گیره از پشت این رشته کوه به این طرف رشته کوه مهاجرت کنه و در این روستا به دامداری مشغول میشه و بعد ازدواج می کنه و الخ (ماشاءالله مهاجرت تو خونمونه!)

از سبزوار که به سمت روستا میری جز بیابان بی آب و علف هیچ نمی بینی، البته به جز دشتی از درختان گز که گویا سالها قبل در زمان شاه برای جلوگیری از گرد و خاک احداث شده و البته بخش زیادی از درختهاش رو ملت از بین بردن. اختلاف دمای روستا با سبزوار به شدت محسوسه و در اوج تابستون و گرمای نزدیک چهل درجه شهر، به قدری نسیم کوهستانی این روستا دلپذیره که انصافا از عمر آدم حساب نمیشه. کل روستا فکر کنم کمتر از 50 خانوار ساکن هستن که در زمستان خیلی کمتر هم میشه. تمام زندگی ساکنین این روستا بند است به آب باریکه ای که اون هم بند است که برف و بارونی که رشته کوه بالا سرشون در زمستون جمع می کنه. روستا در دل کوه واقع شده و وسطش هم یک رودخانه فصلی کوچیک (سبزواریها به این رودخانه ها می گن "کال" یعنی گودی) واقع شده و تا روستای بعدی که گاچ نام داره امتداد داره. دو طرف این رودخانه فصلی هم باغاتی هست که دو روستا رو که حدودا 2-3 کیلومتر فاصله دارن به هم وصل می کنه و هر چند سال یک بار سیلی میاد و همه رو ناکار می کنه و دوباره روز از نو روزی از نو.  آب روستا هم طعمی به غایت مطلوب داره و اگه سر قنات کوچک روستا بری، انقدر آب سرده که بیشتر از 20-30 ثانیه واقعا نمیشه دست رو توی آب نگه داشت. زمین های روستا اکثرا قطعه های خیلی کوچک 400-500 متری هستن و مهمترین محصول روستا به خاطر هوای کوهستانی و خنکش آلوی خورشتی (به قول ما سبزواریها آلوی بخارا) هست. آلویی که در این روستا به عمل میاد به قدری لذیذه که به محض اینکه میذاری توی دهنت، مزه ترش و شیرین آلو تمام دهنت رو پر می کنه و تک تک حسگرهای زبونت رو قلقلک میده. این آلوها رو پوست می کنن و خشک می کنن و می فروشن و برای خورشت آلو و غیره استفاده میشه. فرآیند پوست کندن آلو هم با دستگاههای تمام اتوماتیک (بخوانید پنجولهای ضدعفونی شده با خاک پاک روستا!) انجام میشه و بعید می دونم تا آخر عمر لب به خورشت آلو بزنید اگر شاهد این پروسه تولیدی باشید!

اکثر تابستونا یکی دو روزی میریم به این روستا و آب و هوایی عوض می کنیم و یکی از اولین سوال و جواب های رایج که همیشه رد و بدل میشه وضعیت بارندگی امسال و محصولات روی درخت هست. جواب هم از چند حال خارج نیست: یا امسال بعد از عید سرما زده و گلهای سردرخت ها بیشترش ریخته، یا تگرگ (به قول دلمخویی ها تلرگ!) زده توی اردیبهشت، یا بارندگی در زمستان انقدر کم بوده که آب روستا کفاف مصارف روزمره و گاو و گوسفندها رو میده و چیز زیادی برای درختها نمی مونه. به ندرت یادم میاد سالی که همه چیز بر وفق مراد بوده باشه و مثلا از یک زمین 200-300 متری با 70-80تا درخت آلو بیش از 200 کیلو آلوی خشک برداشت شده باشه1. تازه یه مشکل دیگه هم وجود داره که ورژن سیب زمینی پیازش رو هر سال از تلویزیون می شنویم: گیرم که 200 کیلو آلو هم برداشت کردیم، معلوم نیست در اون سال، چقدر دیگه محصول توی بازار عرضه میشه و قیمت چقدر خواهد بود! البته طبعا این مشکل برای محصولاتی که باید سالانه کشت بشن مثل همون سیب زمینی و پیاز حادتره.

از کشف آهن و آتش که بگذریم، در حوزه زندگی روزمره احتمالا بزرگترین تحول ورود برق روستا بوده که کاسه کوزه چراغ های نفتی رو برچیده. احتمالا مهمترین اتفاقی هم که در حوزه کشاورزی روستا در طول تاریخ رخ داده، سیمانی شدن جویباری هست که آب رو از سر استخر روستا و از بغل کمر کوه می بره تا باغات پایین روستا2. دور این جوی رو قبلا درختای زیبای چنار گرفته بودن و درختچه های جنگلی با میوه های قرمز و ترش که روستایی ها بهش علف خرس (به قول فرنگیها berry) میگن. تکنولوژی سیمانی کردن جوی که وارد روستا شد، پِرت آب خیلی کمتر شد و روستاییها خوشحالتر. برای ما که توریست هستیم و فقط برای عشق و حال می رفتیم و روزیمون به این آب باریکه روستا وصل نبود ولی ناراحت کننده بود چون تمام درختهای چنار و علف خرس دامنه کوه خشک شدن و دیگه خبری از صدای بلبل های روی درخت ها نیست....

در این خرابشده ای که ما هستیم، وضعیت کشاورزی همچین بگی نگی با دلمخوی فرق می کنه. اینجا وضعیت از این قراره: شرکت هایی مثل DuPont و Monsanto در حال ترویج تکنولوژی جدیدی به نام کاشت تجویزی یا prescriptive planting هستن. منظور از کاشت تجویزی این هست که بسته به اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در چه وضعیتی باشن، عمقی که دانه در حال کاشت باید در خاک فرو بره و همینطور فاصله دانه ها با هم تأثیر قابل توجهی بر میزان محصول برداشت شده داره. البته همین الان هم تراکتورها و کمباین ها با سیستم GPS کار می کنن تا بتونن محصولات رو دقیقا در خطوط مستقیم بکارن و کشاورز زحمتکش هم میشینه پشت تراکتور و سوت بلبلی می زنه و با iPad وضعیت پیشرفت کار رو مانیتور میکنه. اما این تکنولوژی جدید پا رو فراتر گذاشته: با استفاده از این تکنولوژی، کشاورز از خاک زمینش یه نمونه برداری کوچیک انجام میده و به همراه مختصات زمین، میزان برداشت محصول در سالهای قبل و غیره رو به دستگاه میده و دستگاه هم از طریق ماهواره داده ها را به شرکت منتقل می کنه. اونجا الگوریتم های مخصوص، با استفاده از این اطلاعات و مثلا پیش بینی بارندگی سال آینده و میزان بازدهی دانه های تولیدی شرکت در انواع مختلف خاک ها و غیره، میزان و نحوه بهینه کاشت دانه رو در تمام سطح زمین محاسبه می کنه و مجددا از طریق ماهواره به تراکتور محترم انتقال میده. (دقت بفرمایید که در تمام این مدت کشاورز زحمت کش همچنان مشغول سوت بلبلی زدن هست!) در طی فصل داشت و برداشت هم شرکت با مونیتور کردن وضعیت جوی و نحوه رشد گیاهان کاشته شده، به طور مداوم به کشاورز توصیه های لازم برای نحوه آبیاری و داشت و برداشت محصول رو ارسال می کنه. ذیلا تصویر یکی از آنالیزهایی که این سیستم بر روی یک قطعه زمین انجام داده. رنگ نواحی مختلف زمین نشون می ده که تراکم کاشت دانه ها در اون ناحیه از زمین زراعی بنابر محاسبات سیستم چقدر باید باشه. مناطق قرمز نقاط با تراکم کم و مناطق سبز مناطق با تراکم بالا رو نشون میده.

تخمین شرکت ها اینه که این تکنولوژی، میزان بازدهی مزارع ذرت رو حدود 25% از میزان فعلی افزایش میده. ضمن اینکه این شرکت ها با توجه به داده های تاریخی که از محصولات هر قطعه زمین دارن، به کشاورز برای انتخاب محصول سال بعد هم توصیه می کنن: مثلا امسال سیب زمینی بکار، سال بعد پیاز و الخ. شرکت های نوپایی که عمدتا کارشون نوشتن الگوریتم های تحلیل داده ها در این جوزه هست هم این وسط سردرآوردن مثل شرکت Farmlogs

این هم تصویریست از یکی از این کشاورزهای زحمت کش که خیلی شیک و مجلسی پشت کمباین نشسته. ما که در بورس خرید و فروش سهام می کنیم هم به اندازه ایشون مونیتورهای مختلف جلومون نیست:


البته ناگفته پیداست که در نظام کاپیتالیستی، شرکت ها محض رضای خدا کار نمی کنن (البته در نظام های غیرکاپیتالیستی هم همینطوره!) و این شرکت ها هم صرفا به بهبود برداشت محصول و در نتیجه فروش دانه های بیشتر برای کاشت به کشاورزان اکتفا نمی کنن. تصور بفرمایید که یک نفر بتونه قبل از شروع فصل برداشت ذرت یا گندم در امریکا، تخمین دقیقی از میزان برداشت داشته باشه. به قول ما ایرونیا سه سوت بار خودش و هفت جد و آبائش رو خواهد بست، چون در بازار futures اینجا که قراردادهای خرید و فروش این محصولات معامله میشه، برای همچین اطلاعاتی سر و دست می شکنن. به همین دلیل، این شرکت ها اگر بتونن با این تکنولوژی در سطح وسیعی داده های مزارع امریکا رو تجمیع کنن، قدرت خارق العاده ای در بازار این محصولات و تعیین قیمت پیدا خواهند کرد و به همین دلیل، کشاورزها هم نگران این موضوع هستن.

من باب اینکه گرگ بودن این شرکت ها دستتون بیاد، کشاورزهایی که از دانه های تولیدی این شرکت ها برای کاشت استفاده می کنن، طبق قرارداد حق استفاده مجدد از دانه های تولیدشده (یعنی دانه های نسل دوم) رو ندارن و در غیر اینصورت، شرکت اونها رو به دادگاه می کشونه و مجبور به پرداخت جریمه می کنه. 

نهایتا این رو هم عرض کنم که ناگفته پیداست که اینجور تکنولوژیها در زمین های 400-500 متری روستای دلمخوی قابل اجرا نیست! برخلاف کشور ما که عواملی از جمله قوانین ارث باعث کوچکتر شدن و ناکاراتر شدن روز به روز زمینهای کشاورزی شده، اینجا اتفاقا روند برعکسه و روزبه روز به سمت تجمیع این زمین ها حرکت می کنن که استفاده از این تکنولوژیها رو راحتتر می کنه. نمودار زیر، روند مساحت متوسط زمین های کشاورزی رو در امریکا نشون میده. منحنی آبی کمرنگ (نزولی) و محور سمت چپ مربوط به تعداد زمینهای کشاورزی و منحنی آبی پررنگ (صعودی) و محور راست مساحت زمین های کشاورزی رو به طور متوسط نشون میده. به عنوان مثال، حدود 100 سال قبل یعنی 1900 میلادی (که در این نمودار نشان داده نشده) متوسط اندازه زمین های کشاورزی در امریکا 147 acre بوده (57 هکتار) ولی در سال 2000 متوسط مساحت حدود 430 acre هست (تقریبا 170 هکتار)

البته همه اینا رو گفتم که بگم این امریکایی ها هرچقدر هم که زور بزنن، طعم آلو بخارای دلمخوی چیز دیگریست....

-------------------------------------------------

1- اعداد تخمین هستن و اگر حرفه ای هستید و سررشته دارید اصلاحشون کنید.

2- مشاهدات من حاکی از اینه که هنوز در اکثر زمین های روستا با از کودهای حیوانی استفاده میشه و کود شیمیایی چندان رواج نداره. به عبارتی، بخش زیادی از محصولات ارگانیک هستن!

 

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Sharing

هر دم از این باغ بری می رسد.... عرض شود که جدیدا کاشف به عمل آوردم که جناب جان کری، وزیر امور خارجه امریکا هم از فارغ التحصیلان دانشگاه ماست! گویا که ایشون فارغ التحصیل دکترای حقوق در سال 1976 بوده، اینو اخیرا فهمیدم چون قراره دو هفته دیگه برای جشن فارغ التحصیلی امسال دانشگاه برای سخنرانی بیاد. خلاصه که قصد دارم بیست سی سال دیگه یه کتاب خاطرات بنویسم و در اونجا از این راز پرده بردارم که چگونه در سال 2013 یکی از هم دانشگاهی هام رو برای حل پرونده هسته ای به ژنو گسیل داشتم و خدا رو چه دیدی! شاید خاطرات ما هم گرفت و امیرکبیری مصدقی چیزی در تاریخ لقب گرفتیم! احتمالا حالا حکمت آمدن من به Boston College در سه سال پیش رو درک می فرمایید! 

کلا هر از گاهی در این دانشگاه ما اتفاقات عجیب و غریب میفته. اوایل ترم بهار همیشه فصل بازار کار فاینانس هست و دانشجوهای دکترا که عمدتا سال پنجمی هستند، بعد از مصاحبه شدن با دانشگاه های مختلف در کنفرانس AFA که شرح مفصلش رو در اینجا دادم، در صورت علاقمند بودن دانشگاه مصاحبه کننده، به اصطلاح Fly-out می گیرن و از طرف دانشگاه برای ارائه مقاله شون به صورت حضوری دعوت میشن. دپارتمان ما هم هر سال بین 5 تا 10 نفر رو دعوت می کنه. یکی از این ارائه کنندگان، یه پسر ویتنامی بود که از Wharton اومده بود و یه مقاله تئوریک راجع به الزامات کفایت سرمایه بانکها داشت ارائه می کرد. وارد اتاق سمینار که شدم دو نفر رو که قبلا نمی شناختم دیدم و یه دوربین فیلمبرداری هم جلوشون روی میز بود. توجهی نکردم و نشستم. چند دقیقه از شروع سمینار گذشته بود که رئیس دانشکده با دو سه نفر دیگه و یه غول دو متر و خورده ای وارد شدن. رئیس دانشکده خوش و بشی کرد و گفت مهمون جدید دارید و اومده ببینه از Boston College خوشش میاد یا نه. همه با تعجب مهمون درشت انداممون رو نگاه می کردن و بعضیها سریع موبایل درآوردن که عکس بگیرن. بنده هم که اطلاعات عمومیم از دنیای ورزش از زمان گل خداداد عزیزی به استرالیا آپدیت نشده دوزاریم نیفتاد که این بابا کیه.

بعله! همونطور که کاملا درست حدس زدید (!) این رفیقمون کسی نبود جز Kobe Bryant!! برای عزیزانی که مثل بنده در زمینه ورزش بوق تشریف دارن، ایشون از بسکتبالیست های معروف تیم Los Angeles Lakers هستن که رتبه چهارم رو در این رتبه بندی NBA داره. قرارداد ایشون با تیمش برای سال 2014 مبلغ ناقابل 30 میلیون دلار هست که با نرخ 3300 تومنی کف پاساژ افشار میدون فرودسی میشه به قاعده 100 میلیارد تومن! من باب یک حساب سرانگشتی دیگه، دپارتمان ما حدود 20 تا استاد داره که میانگین حقوقشون فکر کنم تو مایه های 270 هزار دلار (در سال) باشه. حدود 20 تا هم دانشجوی فلک زده مثل من داره که درآمدشون یک دهم درآمد اساتیده و کلهم اجمعین درآمدشون رو هم میشه به اندازه دو تا استاد. یعنی سرجمع میشه 22 تا 270 هزار دلار تقریبا سالی 6 میلیون دلار. یعنی این برادر عزیزمون با مدرک دیپلم سالانه 5 برابر مجموع این 40 نفر درآمد داره! 

این دفعه که برم ایران خدمت پدر گرامی این مسئله رو تشریح می کنم تا انقدر ما رو تشویق به کسب علم و دانش نکنه! البت جواب ایشون هم از همین الان برام چون روز روشنه: "ببین پسر گلم (یعنی من!) درسته که این آقا 5 برابر همه شما 40 نفر درآمدشه، ولی به قول خودت بعد از اینهمه ثروت به این نتیجه رسیده که بیاد لیسانسشو بگیره و سر کلاس همون استادی بشینه که 270 هزار دلار درآمدشه و چیز یاد بگیره. این نشون میده که ثروت به تنهایی کافی نیست و علم از ثروت بهتر است!"

این نکته رو هم عرض کنم که هنوز در عجبم که رئیس دانشکده چه فکری کرده بود که این بنده خدا رو با مدرک دیپلم (اونم نظام قدیم سال 1996!) برای اینکه مثلا مجذوب علم و دانش بشه آورده بود سر سمیناری که دانشجوی دکتراش که من باشم، دچار سرگیجه میشم! غلط نکنم این Koby جون هم دو پا داشته دو تا دیگه هم قرض کرده و حالاحالاها دور و بر درس و دانشگاه و این حرفا نمی پره!

ضمنا من باب رفع شبهه، فیلم این حادثه هم در YouTube موجوده و برای اینکه اگر روزی برادرم رئیس مجلسی چیزی شد آیندگان تهدید به افشاگری نکنن، خودم الان فیلمشو میذارم! اونی که با لباس بنفش جلو نشسته و کاملا تابلوئه هیچ درکی از اینکه این الان کیه نداره منم!

خلاصه که حکایت های بنده و Boston College همچنان ادامه دارد....

در ادامه میخوام یه روضه کوتاه هم راجع به یکی از روندهای کلی کسب و کار بخونم (الان تصویر یک دانشجوی بی اطلاع از دنیای ورزش رو بذارید کنار و تصویر یک دانشجوی با اطلاع از دنیای کسب و کار رو در ذهن بیارید! یا مثلا یه Futurist، ولی از شوخی گذشته چیز جالبیه بخونید مشتری میشید!)

خدمت شما که عرض کنم، همه ما مقادیری از منابع و امکانات رو در اختیار داریم. مثلا هر خانواده یک خونه و یک یا چند ماشین و گاهی یک ویلا و مثلا چند تا کامپیوتر و چیزهایی از این دست. نکته اینه که اگر دقت کنیم، بخش بزرگی از عمر مفید این منابع به بیکاری میگذره و به عبارتی، تنها زمانهای محدودی رو از اونها استفاده می کنیم.

مثلا اگر ویلایی در شمال داریم، هنر کنیم ماهی یک بار میریم و بقیه اوقات بیکاره، یا مثلا ماشینمون در ساعات زیادی از روز بیکاره و قس علی هذا. استفاده بهینه از این منابع، طبیعتا پدیده جدیدی نیست، مثلا چیزهایی مثل ماشین اجاره ای یا مثلا هتل ها همگی با این ایده ایجاد شدن که من در تمام عمرم ممکنه مثلا یک یا دو بار بخوام برم فلوریدا و سرجمع یک هفته بمونم و برای این یک هفته منطقی نیست که یه آپارتمان بخرم! (باور بفرمایید به جان چهارده تا بچه ی نداشته ام، مشکل پولش نیست اصلا، فقط همینه که منطقی نیست وگرنه میخردیم!) و اینگونه بوده که بیزنس هتلداری راه افتاده تا عملا منابع اقتصادی به اشتراک گذاشته بشه.

اما با همه گیر شدن اینترنت و دسترسی آسون و همیشگی بهش (مثلا از طریق گوشی موبایل که همیشه همراهمونه) چند سالیه که موج جدیدی از کسب و کارهای خیلی موفق راه افتادن که وجه مشترکشون اگر کمی دقت کنیم، همین استفاده بهینه از منابع در زمانهای بلااستفاده ست. به این پدیده اقتصاد اشتراکی یا Sharing economy یا Collaborative economy گفته میشه و گویا مطالعات جالبی وجود داره و ایده های جذابی هم داده شده. یک منبع نسبتا خوب در اینجا قابل دسترسه که تحلیل خیلی کامل و جالبی ارائه کرده و ارزش خوندن داره. یه یادداشت جالب از Thomas Friedman معروف هم در نیویورک تایمز راجع به این جریان اینجاست اگر علاقمندید.

این روند باعث شده تعداد زیادی شرکت های جدید ایجاد بشن و بعضا موفقیت های عجیب و غریبی هم کسب کنن در حالی که ظاهرا ایده پشتشون خیلی ساده و شهودی هست. دلیل اینکه اینو می گم اینه که یکی از کابوس های من که همیشه رو اعصابمه اینه که داخل ایران هنوز تصور غالب از نوآوری و کارآفرینی و چیزهای این تیپی اینه که حتما باید یه شرکت نانوتکنولوژی الیاف با قطر یک میکرون رو تولید کنه یا مثلا در زیرزمین خونه انرژی هسته ای تولید کنیم تا منجر به رشد اقتصادی بشه و خودمون هم پولدار بشیم. تصورمون هم از آدمهای خوش فکر، مربوط به عصر نیوتون و ابن سینا و اینهاست که یک نفر ماهها و سالها دود چراغ میخوره و در یک لحظه فریاد اورکا! اورکا! سر میده و کشفی می کنه که دنیا رو متحول می کنه. نخیر قربان! نوآوری اصلا لزومی نداره پیچیده باشه و برای پولدار شدن از راه مفید و با هدف تولید ارزش افزوده هم لازم نیست انیشتین باشی! 

نمونه های زیادی از این شرکت ها در امریکا هستن. مثلا یکی از معروفترین ها شرکت Airbnb هست که یه ایده ساده رو تبدیل به یه بیزنس چند میلیاردی کرده. اخیرا این شرکت تونست از تعدادی Venture Capitalist (ترجمه اش میشه یه چیزی تو مایه های: سرمایه گذار خطرپذیر) حدود 500 میلیون دلار دیگه پول جذب کنه و ارزش شرکت الان 10 میلیارد دلار هست و در بالای این لیست کلوپ میلیارد دلاریهای Wall Street Journal قرار داره. ایده شرکت هم صرفا اینه که به ملت کمک می کنه اگر دارن جایی مسافرت میرن، بتونن یک فرد مورد اعتماد رو پیدا کنن که خونه یا اتاقش رو به نرخی پایین تر از نرخ هتل اجاره بده. 

یکی دیگه از این بیزنس ها Lyft هست که با یه نرم افزار ساده به ملت کمک می کنه اگر نیاز به تاکسی دارن، یه فردی که در نزدیکیشون زندگی میکنه و حاضره برسوندشون رو پیدا کنه. مشابه این شرکت، شرکت هایی مثل Sidecar و Uber هستن که تقریبا همین کار رو میکنن و توضیحاتشون رو می تونید به سادگی در گوگل پیدا کنید. بعضی از این ایده ها در ایران هم کپی برداری شده، مثلا اخیرا یه وبسایتی از بچه های دانشگاه شریف دیدم که همین ایده رو انجام داده. (متاسفانه لینکش رو نمیتونم پیدا کنم) یه نمونه دیگرش هم که در کشورمون انجام شده و کاملا هم جواب داده برادران خوش تیپ سریال پایتخت 3 هست که شاسی بلند رو تایم شیرینگ می کردن! خاطر شریفتون که هست انشاالله....

ایده هایی مثل Cloud Computing و Cloud Storage هم در واقع همین روند استفاده بهینه از منابع بلااستفاده اقتصاد رو دنبال می کنن. مثلا من یه هارددیسک روی کامپیوترم دارم که بخش زیادیش ممکنه همیشه خالی و بدون استفاده باشه. حالا اگر تعداد افراد زیادی توافق کنن که مشترکا از یه هارد دیسک بزرگ استفاده کنن (اسمش رو بذارید Dropbox!) کلی از هارددیسک های بلااستفاده حذف میشن. در مورد Cloud Computing هم ایده اینه که اکثر ما یه CPU روی کامپیوترمون داریم که بیشتر اوقات فقط از 10% ظرفیتش استفاده می کنه (درست مثل مغز خیلی از ماها!) حالا اگر همه ما توافق کنیم که یه CPU بزرگ رو مشترکا استفاده کنیم، منابع اقتصادی زیادی که قبلا بیکار بودن آزاد میشن. شرکت هایی مثل Amazon و Microsoft الان سرمایه گذاری زیادی تو این زمینه می کنن و به عنوان جدیدترین و بزرگترین روند حوزه کامپیوتر ازش یاد می کنن. مثلا شرکت Amazon که بزرگترین شرکت این حوزه ست، پارسال 3 میلیارد دلار از این بیزنس پول درآورده که نسبت به سال قبل 85% رشد داشته و بخش بزرگیش مربوط به شرکت های کوچک و متوسط هست که توانایی هزینه زیاد خرید تجهیزات کامپیوتری رو ندارن.

باشد که منابع را به اشتراک گذاریم!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

1393

به نظر میرسه دوباره زمان آن رسیده که عبارت "کمی بیش از 28 سال دارم" در گوشه سمت راست وبلاگ رو به "کمی بیش از 29 سال دارم" تغییر بدم... من فروردینی هستم، دوستانی که دست به طالع بینی شون خوبه رو کنند ببینیم چه در چنته دارن: از اینکه فروردینی ها عاشق پیشه و آتشین هستند بگیر و بیا تا اینکه کسی در بین اطرافیانت چشم دیدنت را ندارد و در آینده نزدیک قرار است اتفاق بزرگی در زندگیت رخ دهد و الخ...

سال نو هم که با یک ماه تأخیر مبارک! امیدوارم سال 93 سال خبرهای خوب برای همه ایرانیها خاصه خوانندگان این وبلاگ (!) باشه و مملکت هم قدمی به جلو بره، یا حداقل عقب نره!

این موقع سال که میشه مرتب یاد ایام قدیم می کنم. اواسط اسفند که میشد با پدرم بیل دست می گرفتیم و باغچه 10-12 متری خونمونو بیل می زدیم. من خیلی علاقه به بازیافت کردن داشتم (از همون عنفوان کودکی روشنفکر و دوستدار محیط زیست بودیم!) و یه چاله وسط باغچه حفر می کردم و همه برگ های درخت انار که تقریبا سطح باغچه رو در زمستون پوشونده بود توی چاله می ریختم و روشم خاک می ریختم که کود بشه به تن باغچه (بر وزن گوشت بشه به تن آدم!) تازه گاهی پا رو از این هم فراتر میذاشتم و در طی زمستان یه چاله کوچیک وسط باغچه حفر می کردم و هروقت زباله قابل بازیافت مثل پوست میوه یا تفاله هویج یا از این چیزها داشتیم میریختم توی چاله و روش هم کمی خاک و همینطور لایه لایه میومدم بالا تا چاله پر بشه.

بعد از شخم زدن یا به قول سبزواریا کالش دادن باغچه، چند تا آجر رو تا کمر توی خاک فرو می کردیم و مرزبندی می کردیم که سبزی بکاریم. معمولا جعفری و تره و شاهی و ریحون و تربچه. اونوقت پدرم با همون حوصله همیشگیش برام توضیح می داد که بهتره شاهی رو توی ناحیه ای که بغل دیوار حیاط میفتاد بکاریم که تحمل آفتاب سوزان اواخر بهار رو نداره. تازه تناوب زراعی هم داشتیم و مثلا اگر قسمتی رو سال قبل جعفری کاشته بودیم، امسال یه سبزی دیگه میکاشتیم. همه این اتفاقات در حدود 10 متر مربع میفتاد!

حول و حوش عید و تعطیلات بعد از اون که میشد کم کم سبزیها جوانه می زدن و از خاک میومدن بیرون. با پدرم روزی یکی دو بار می رفتیم و پدرم با حوصله ای عجیب و غریب، جوانه درختها و سبزیهایی که هنوز کامل سر از خاک بیرون نیورده بودن و فقط تَرَک ایجاد کرده بودن رو نگاه می کردیم. پدرم که چشمان تیزبینی داشت با ظرافت سبزیهایی که هنوز کمرشون خم بود و به سختی میشد فهمید قراره از زیر خاک بیان بیرون رو به من نشون میداد. 

هنوز که هنوزه هر وقت به اون لحظه های آرامش بخش فکر می کنم از لذتی که می بردم به هیجان میام و دلم غش می کنه برای یک لحظه ش. برای ذهن حسابگر و بزرگسال این روزهام، درست جا نمیفته که چرا اون لحظه ها الان و در سن 29 سالگی انقدر برام ارزشمنده ولی فقط ازش انقدر می فهمم که یه لطف بزرگ در حق من بوده از طرف پدرم و یه وظیفه ای بر دوشم اگر روزی پدر بشم...

الان تابلوئه که چقدر دلم تنگ شده دیگه...

این روزا گاهی وقتا که دیگه خیلی فشار میاد، توی گوگل مثلا خیابان بیهق یا میدان دروازه عراق سبزوار یا مثلا بزرگراه چمران و میدون پونک و غیره رو search  می کنم و چند تا عکس نگاه می کنم! اوایل که رفته بودم هلند و از اینم نازک نارنجی تر بودم، روزا که می رفتم کتابخونه، برای کاهش دلتنگی، موقع درس خوندن با هدفون رادیو پیام گوش می کردم. بعد نوبت گزارش ترافیکش که می رسید هی تو ذهنم تصور می کردم و کلی ذوق می کردم وقتی که مثلا می گفت: "بزرگراه شیخ فضل الله نوری، مسیر شرق به غرب، حدفاصل پل یادگار تا بزرگراه جناح ترافیک نیمه سنگین"

کلا بذارید آب پاکی رو روی دستتون بریزم: تقریبا ایرانی رو سراغ ندارم که خارج از ایران باشه و با این گزاره موافق نباشه: "همه سال رو ایران نبودن یه طرف، هفته آخر اسفند و دو هفته اول فروردین رو ایران نبودن یه طرف دیگه..." آی ایهالناسی که ایرانید! هی غر نزنید که بابا این اوضاع و احوال مملکت و این گرونی و پسته 60 هزارتومنی مگه مجال لذت بردن از زندگی رو به ما میده. اگر رئیس جمهور مملکت بودم، با کمال احترام پس گردن همه ایرونیا رو یکی یکی می گرفتم و میبردمشون یک سال عید دور از وطن نگهشون میداشتم تا بدونن که اگر دلت تنگ باشه و دور از خانواده و دوستانت باشی، پسته کیلویی دو هزار تومن هم دوای دردت نیست، به قول شاعر که میگه:

پیش چشم آدم آواره گلها بوی کاگل می دهد**زندگی دور از وطن طعم هلاهل می دهد

یکی نیست بگه خب تو که انقد نازک نارنجی و بچه ننه هستی، نونت کم بود، آبت کم بود، خارج رفتنت چی بود؟! اینجاست که بحثو عوض می کنم و میرم سراغ یه موضوع کاملا بیربط....

عرض شود که... سال اولی که رفته بودم هلند، ترم دوم علاوه بر درس های دانشگاهم، تونستم دانشگاه رو متقاعد کنم که یه دوره کارآموزی برم. اون موقع، در دوره فوق لیسانسی که من می خوندم دوره کارآموزی تعریف نشده بود و من هم به عنوان دانشجوی خارجی اجازه کار خارج از دانشگاه نداشتم. خلاصه پس از کلی رایزنی و لطف و همکاری یکی از مشاوران تحصیلی دانشگاه که بهشون Student Advisor می گفتند، تونستم قانون رو تغییر بدم! و در این دوره هم کارآموزی اختیاری رو بگنجونم. بنده خدا خبر نداشت که اگر الف رو بگه تا ی می برمش و قراره یه کارآموزی دیگه و یه ترم در نیویورک و گرفتن کلی از درس هایی که علاقه داشتم ولی در سیلابس دانشگاه نبود و انجام تز برای یک شرکت خارج از دانشگاه رو هم توی پاچه ش کنم!

به هر روی، کارآموزی رو در یک شرکت کوچک 7-8 نفره به نام SeaQuation در همون شهر کوچک ماستریخت شروع کردم. شرکت یک شرکت نوپا یا Start-up بود که کارش مشاوره IT-Finance به بانکها و موسسات بزرگ مالی بود. مدیر عامل شرکت هم یه مرد حدودا 50 ساله به نام John Spangenberg بود که جد و آبائش چینی بودن ولی خودش به قول فرنگیا convert کرده بود (!) و کامل سیستمش هلندی بود. دکترای اقتصادش رو همون دانشگاه Maastricht خونده بود و یک دوره EMBA هم از دانشگاه هاروارد داشت. قبلا رئیس بخش Global Technology بانک ING هلند بود که از بزرگترین بانک های هلنده1. به دلایلی که هنوز از درکش عاجزم (!)‌ این بنده خدا از کار ما خوشش اومده بود و توی بعضی conference call ها و meeting های نسبتا مهم شرکتش هم منو راه میداد. گاهی هم باهم می نشستیم و گپ میزدیم. اون زمان خیلی عشق هاروارد بودم و خواب و خیالم این بود که دکترا رو برم اونجا (البته الان این آرزوی ما از نظر جغرافیایی با دو سه کیلومتر تلورانس مستجاب شده!) یه بار ازش پرسیدم شما که هاروارد بودی، اینکه اینهمه هاروارد هاروارد میکنن مگه چه فرقی با بقیه جاها داره؟ اونجا چی درس می دن مگه؟!

جوابش این بود: مواد درسی اونجا زیاد چیز عجیب و غریبی نیست، چیزی که خیلی ارزشمنده اینه که مدتی بین گروهی از بهترین و باهوش ترین های دنیا باشی.

 این حرفش، با اینکه بعدها خودم هم به تجربه آموختم، ولی یادگاری شد از این آقا. وقتی هم که برای خوندن دکترا امریکا رو با همه دردسرهاش انتخاب کردم بخشیش همین بود که بلکه تنم به تن چهار تا آدم حسابی بخوره! اتفاقا یکی از دلایلی که خیلی از باهوش ترین ها و موفق ترین ها هیچ وقت نمی تونن امریکا رو ترک کنن، همین بودن در کنار موفق ترین هاست (و دقیقا به همین دلیله که بر امثال من شرعا و عرفا و اخلاقا واجبه که به محض دریافت مدرکمون خاک آمریکا رو ترک کنیم!)

کم و بیش هم خدا کمک کرده و تا بحال توی مسیر زندگیم، در حد خودم (و شاید بیشتر) آدمهای موفق زیادی رو دیدم و حتی شده چند ثانیه و دقیقه باهاشون حشر و نشر داشتم. 

دیدن همچین آدمهایی به مرور زمان بهم کمک کرده که یه سری ویژگیهایی که در بینشون شایع هست رو شناسایی کنم و البته برام خیلی آموزنده بوده و فکر می کنم یادآوریشون به خودم و بیانشون برای شما خالی از لطف نیست. اما قبلش تعریفم از آدم موفق رو بگم تا بدونیم راجع به چه موجودی صحبت می کنیم. آدم موفق رو من دو جور تعریف می کنم: یه تعریف غیردقیق و حسی و یه تعریف اقتصادی (اولی رو بیشتر دوست دارم!) تعریف حسی از یک آدم موفق اینه: آدمی که در حوزه کاری خودش جزو 1% بهترین هاست و حذف این آدم از چرخ روزگار حداقل در محیط اطرافش (شامل محیط کار و خانواده) تأثیر منفی قابل توجهی بر جای میذاره که جبرانش بس دشواره. نمونه های خیلی معروفش امثال Steve Jobs یا مثلا نوبلیست های اقتصاده، ولی لزوما منظورم فقط افرادی با این سطح از تأثیر در محیط نیست، شاید یک businessman ایرانی موفق یا یه استاد دانشگاه کار درست در ایران هم شامل این تعریف بشه.

تعریف اقتصادی هم اینه: فردی که میزان دستمزد دریافتیش در ازای ارائه خدماتش به جامعه (با فرض یک اقتصاد سالم که قیمت خدمات توسط بازار تعیین می شه) بسیار بالاتر از هزینه فرصتش هست. در تعریف اقتصادی به تفاوت بین این پرداخت و هزینه فرصت، رانت اقتصادی یا economic rent گفته میشه و برخلاف تصور عامه از کلمه رانت، بار معنایی بدی نداره. مثلا یک استاد بسیار درجه یک فاینانس رو درنظر بگیرید: Robert Shiller. این عزیز دل برادر اگر قرار باشه در کاری غیر از حوزه فاینانس کار کنه، به احتمال زیاد باید مثلا مسافرکشی کنه یا در رستوران کار کنه. بنابراین هزینه فرصت بسیار پایینی داره اما مبلغ دریافتی حقوقش چند ده برابر این هست. همچین آدمی داره رانت اقتصادی دریافت می کنه. در مقابل، فردی که گارسون رستوران هست، هزینه فرصتش احتمالا این است که اگر نتونه در رستوران کار کنه، بره و مثلا در یک فروشگاه لباس کار کنه که تقریبا همون دستمزد رو بهش میده. برای همچین آدمی میزان رانت اقتصادی دریافتی تقریبا صفر است. به عبارت دیگه، با این تعریف، افرادی موفق هستند که بتونن به دلیل تخصص ویژه ای که دارن و ارزش افزوده بالایی که تولید می کنن (باز تأکید می کنم: نه به دلیل روابط سیاسی و خویشاوندی بلکه به دلیل بلد بودن یک کار مفید برای جامعه) میزان دستمزد دریافتیشون فاصله فاحشی با هزینه فرصتشون داشته باشه. دقت بفرمایید که با این تعریف، دانشجوی دکترای فاینانس یک فرد کاملا غیرموفق هست چون میزان پرداختی بهش حتی از هزینه فرصتش که همانا کار در رستوران هست هم پایینتره!

با این همه صغرا کبرا چیدن، برخی ویژگی های این افراد موفق که پراکنده به ذهنم میرسه اینهاست. البته قطعا جمع همه این ویژگی ها نزدیک به محاله ولی به تجربه دریافتم که مشاهده این ویژگیها در بین این افراد، بسیار محتملتر از بقیه ست:

  1-نگاهشون به مسائل در عین سادگی، خیلی سرراست و شهودی (intuitive) هست. به زبان ساده، قادرن یه مسئله پیچیده رو خیلی شهودی بهش نگاه کنن و تحلیل کنن. به عبارتی، برعکس افراد عادی که به مسائل ساده، نگاه پیچیده و غیرشهودی دارن، این افراد به مسائل پیچیده نگاهی ساده اما نه ساده انگارانه (به قول فرنگیها Simple but not simplistic) دارن.

2- به محیط اطرافشون حساس و دقیق هستن و حتی از حال و احوال دربان ساختمون شرکت یا منشیشون هم جویا می شن. آدمهایی عاطفی اما نه احساسی هستند.

3- دلیلی نمی بینند که راجع به چیزی که در حوزه کاریشون نیست و اطلاع کافی ندارن اظهارنظر کنن.

4- ایمیلشون رو با دقت چک می کنن و تقریبا به همه ایمیل ها پاسخ هرچند کوتاه اما مودبانه می دن.

5- با اینکه با هزاران هزار آدم مختلف سر و کار دارن، حتی اگر مدتها قبل بهشون ایمیل زده باشی یا صحبت کرده باشی، به احتمال زیاد تو رو به یاد میارن.

5- خصت و تنگدستی علمی ندارن و سوالی بپرسی، به بهترین شکل راهنمایی می کنن.

6- به محیط زیست اهمیت می دن.

7- هیچ وقت فقط به خاطر پول کار نمی کنن. گویا مأموریتی مهمتر برای خودشون قائلند که همانا ایجاد حداکثر تغییر مثبت در محیط اطراف و حیطه تخصصشون هست. به عبارتی، اونها دنبال پول نمی دوند بلکه پول دنبال آنها می دود!

8- قادرن در 24 ساعت شبانه روز، بسیار بیش از امثال من کار مفید انجام بدن و در عین حال، علاوه بر اداره کردن یک کسب و کار میلیونی یا شونصد کتاب و مقاله، به ورزش و مسافرت و باغچه حیاط خونه و بردن بچه ها به پارک و کوتاه کردن چمن های دم در خونه و چمن های سر و صورتشون هم می رسن. برعکس، امثال من وقتی یه پروژه یا deadline داریم، زندگی تا اطلاع ثانوی تعطیل میشه و سر و صورتمون هم شبیه رابینسون کروزوئه!

9- آدمهای خوش قولی هستن؛ اگرچه به سختی میشه ازشون قول گرفت، ولی وقتی قول بدن که فلان درس رو در فلان دانشگاه تدریس کنن یا فلان جلسه رو شرکت کنن، حتما این کار رو می کنن. افراد درجه دو، دودر کردن و کلاس گذاشتن و بدقولی و اعلام سرشلوغی رو از ضروریات موفقیت کاری می دونن.

9- (این یکی خیلی به درد ایران میخوره!) از انرژی منفی که در محیط اطرافشون هست، متأثر نمیشن و به تجربه یاد گرفتن که در هر شرایطی، دنیا به وجود آنها نیاز خواهد داشت و لذا با خواندن یک خبر بد سیاسی، پنچر نمی شن. افراد عادی اما صبح که از خواب پا میشن، اول روزنامه رو باز می کنن و دنبال یه خبر منفی هستن که بهانه ای بشه برای کار نکردن و فحش و بد و بیراه به زمین و زمان و انرژی منفی ساطع کردن به اطرافیانشون در طول روز. این افراد، همیشه منتظرن آقای X رئیس جمهور بشه و مملکت رو آباد کنه تا اونها هم که کارمند شرکت Y هستن، کار رو دودر نکنن و ارباب رجوع رو دور دنیا نچرخونن و خیر سرشون یه لبخند به دنیا بزنن. چند روز قبل از انتخابات 92 هم احتمالا به خودشون قول دادن که انشاءالله گوش شیطون کر، وقتی رئیس جمهور منتخب ایران رو تبدیل به امریکا کرد، اونها هم یک مثقال به احساس مسئولیتشون اضافه کنن و چراغ قرمزو رد نکنن و تو صف نونوایی نزنن. اما افرادی که من اسمشون رو میذارم موفق، میزان تلاششون و خوش بینیشون به آینده در حد فاصل اردیبهشت 88 تا خرداد 92 تا حد خوبی بدون تغییر بوده.

10- اگر کاری رو به عهده می گیرن، معمولا با کیفیت عالی انجام میدن و تا حد امکان اجازه نمی دن سرشلوغی باعث کاهش کیفیت کارشون بشه. مهمتر از اون اینکه، بالا بودن کیفیت کارشون فقط با هدف دریافت پول بیشتر یا افزایش شهرتشون نیست، انگار از درون اینطور احساس می کنن که اگر کاری رو بد انجام بدن توهینیست به خودشون و ضربه ایست به عزت نفسی که دارند. به عبارتی، به کارفرما جواب پس نمیدن بلکه به عزت نفس و شخصیت حرفه ایشون جواب پس میدن.

همونطور که گفتم، افراد معدودی هستند که همه موارد این لیست رو داشته باشن ولی احتمال مشاهده این ویژگی ها در بین افرادی که من موفق می دونمشون، بالاتره.

یکی از دلایلی که سالهاست روی رفتار این آدمها حساسم، جمله ایه که در دوران لیسانس که عشق اقتصاد بودم و به عنوان مستمع آزاد سر کلاس اقتصاد ایران می رفتم از دکتر نیلی شنیدم: یادم نیست چه بحثی پیش اومد و مثلا حرف از انجام تمرین درسی یا همچین چیزی شد که یهو برگشت و یه نگاهی به کلاس کرد و با لحن دلسوزانه ای گفت: "ببینید، یه نصیحت می خوام بکنم، سعی کنید توی زندگیتون هیچ وقت آدم marginal نباشید!" نمیدونم چه ترجمه خوبی برای آدم marginal میشه پیدا کرد: مثلا آدم لب مرزی! آدمی که همیشه سعی می کنه کارش رو فقط در همون حد مینیمم انجام بده و بس! آدمی که هیچ تغییری در محیط اطرافش ایجاد نخواهد کرد! آدمی که دنبال یک زندگی بخور و نمیر و کجدار و مریز هست!

یک کلام، آدمی که بود و نبودش یکیست...

--------------------------------------------------------

1- به برکت این پست یهو یادش کردم و در linkedin پیداش کردم و کاشف به عمل اومد که گویا الان یه Start-up دیگه راه انداخته و در سانفرانسیسکو زندگی می کنه. پیغام دادم و با گرمی پاسخ داد. شاید روزی رفتم به دیدارش! 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

Nudge

اوایلی که پا به سرزمین فرنگ گذاشته بودم، مثل همه اونایی که برای اولین بار زندگی در فرنگ رو تجربه می کنن، همه چیز برام جدید بود. این جدید بودن رو به قولی در تمام شئونات زندگی میشد حس کرد. بوی محیط، طعم خوراکی ها، صداهایی که به گوشت میرسید، و حتی گلاب به روتون نحوه قضای حاجت هم متفاوت بود! اگر در حال صرف غذا هستید، لطفا بشقاب رو بذارید زمین چون قصد دارم این مورد آخر رو بیشتر بشکافم (!) 

اولین چیزی که در دستشویی های مردانه توجهم رو جلب کرد، سیستم قضای حاجت سرپایی بود که عکسش در ادامه اومده:
  
 
 
 
اندکی که گذشت و رفت و آمد ما به دست به آبهای دانشگاه بیشتر و بیشتر شد، یه لکه سیاهرنگ توجهم رو جلب کرد که دقیق که نگاه می کردی، عکس یه مگس که در شکل هم بزرگ شده رو میدیدی!
 
این وسط یه پرانتز باز کنم که یکی از عادات (به نظرم بد) خیلی از ما ایرانیها اینه که خیلی از سوالات ریز و درشت ذهنی دور و برمون هست که به خودمون زحمت پیدا کردن جوابش رو نمیدیم و بدتر از اون، به محض اینکه اولین جواب رو از دوست یا فامیل یا مسافر یا راننده تاکسی میشنویم قبول می کنیم، بدون اینکه حتی یک بار خیلی ساده در گوگل جستجو کنیم. بعدا در یک پست جداگانه مفصلا به این موضوع خواهم پرداخت که اکثر قریب به اتفاق سوالات بشر هم اکنون در اینترنت جوابش موجوده و ما ایرانیا بیخبریم!
 
خلاصه که این خصلت باعث شد که هیچ وقت هم دنبال دلیل حضور این مگسان گرد دستشویی نباشم و به عنوان یکی از هزاران تفاوت فرنگ و وطن بپذیرمش.
 
دو سال در هلند درس خوندیم و بعد هم یک سال در کانادا و بعد هم فنلاند و بعد هم آمریکا، تا اینکه بر حسب تصادف فهمیدم که حکمت این مگس ها چیه: ماجرا از این قراره که اینجا هم درست مثل ایران آقایون به دلیل اینکه ذهنشون درگیر هزار جور بدبختی، از قسط ماشین لباس شویی تا اجاره خونه و شهریه دانشگاه آزاد (از نوع خارجی!) هست، کلا در حین انجام عملیات .... به دلیل عدم تمرکز  کافی دور و بر دستشویی رو هم مورد عنایت قرار میدن. بعد گویا یه بنده خدایی در کشور هلند تحقیق کرده دیده اگر به آقایون یه هدفی ولو یه عکس مگس رو نشون بدی، میزان خطا کاهش چشمگیری پیدا می کنه و بر اساس آمار رسمی، کف سرامیک دستشویی ها تا 85% کمتر متبرک میشه!
 
خلاصه که اگر گذرتون به هلند یا حتی فرودگاه آمستردام افتاد، این بار کمی بیشتر دقت کنید و این مگس ها رو خواهید دید. تا جایی که یادم میاد، حداقل در کشورهای دیگری که من دیدم، این انتقال تکنولوژی صورت نگرفته... ضمنا با این تعاریفی که کردم، اگر یه وقت مشتری شدید، این وبسایت از این مگسا میفروشه: 100 عدد فقط 50 دلار!
 
غرضم از این مثال کذایی، بررسی مقایسه ای نحوه انجام عملیات شماره 1 در کشورهای مختلف جهان نبود، بلکه منظورم توضیح یک رویکرد سیاستگذاری به زبان ساده ست: گاهی اوقات با یک تغییر ظاهرا ناچیز و بی اهمیت، میشود تغییرات بزرگی رو در رفتار افراد جامعه ایجاد کرد که بدون محدود کردن آزادی انتخاب و ورود به حریم شخصی افراد جامعه وضع همه رو بهبود میده.
 
مثالهای زیادی از این دست سیاست ها میشه زد که همگیشون مستلزم کمی ظرافت و فکر کردن و مخ گذاشتن هست، به جای تصویب بودجه های کلان و لودر و بولدوزر انداختن و بتون ریزی کردن.
 
یک مثال دیگرش مربوط به سیاست اهدای عضو هست که چندماه قبل به بهانه درگذشت عسل بدیعی و اهدای اعضاءش در دنیای اقتصاد راجع بهش نوشتم. واقعیت اینه که تصمیم مهمی مثل اهدای عضو رو میشه بدون اینکه به حق طبیعی فرد در انتخاب مشارکت یا عدم مشارکت خدشه ای وارد کنه بهبود زیادی داد. حداقل سه رویکرد رو در مورد این سیاست میشه شناسایی کرد: 1- فرد اصولا در معرض انتخاب برای اهدای عضو قرار نمی گیره و باید فعالانه تصمیم به پر کردن فرم مربوطه و مشارکت در اهدای عضو بگیره (مانند ایران، حداقل تا زمانی که من در جریان بودم)، 2- فرد به طور اتوماتیک و در زمان دریافت گواهینامه رانندگی در معرض این تصمیم قرار می گیره، اما گزینه پیش فرض در هنگام انتخاب، «عدم اهدای عضو» است (مانند آلمان) و 3- فرد در معرض این تصمیم قرار می گیره و گزینه پیش فرض، «اهدای عضو» است اما به راحتی می تونه گزینه «عدم اهدای عضو» رو در فرم مربوطه علامت بزنه (مانند اتریش).
 
این سه رویکرد، یک ویژگی مشترک دارن و اون اینکه هر فرد می تونه آزادانه و به راحتی بین اهدا یا عدم اهدای عضو انتخاب کنه و بنابراین آزادی فرد در تصمیم گیری، در هیچ یک از این رویکردها خدشه دار نمی شه. در نگاه اول، این سه رویکرد باید نتایج نسبتا مشابهی داشته باشند، چون تصمیم به اهدا یا عدم اهدای عضو انقدر مهم و حیاتی هست که ارزش چند لحظه وقت صرف کردن و مثلا تصمیم برای تغییر گزینه پیش فرض را داشته باشه. اما در عمل، این سه رویکرد، نتایج کاملا متفاوتی دارن: در ایران تعداد افراد راضی به اهدای عضو 0.17 درصد است (آمار سال 88)، در آلمان 12 درصد و در کشور همسایه آن یعنی اتریش، حدود 99 درصد.
 
یک مثال دیگرش که اتفاقا این روزها با داغ شدن بحث فاز دوم هدفمندی یارانه ها مصداق پیدا می کنه، بحث مصرف انرژی هست. اینجا هم باز میشه با سیاست های مختلفی، مسئله ای به نام مصرف بیش از حد انرژی رو حل کرد: راه اول که سالهای سال در مملکت ما اجرا میشد و ناشی از تفکر ایده آل گرایانه بود از این قرار بود که بنزین و سایر حامل های انرژی ارزون باشن، اما میشه با فرهنگ سازی و ساختن کارتن بابا برقی و التماس کردن به مردم در روزهای سرد زمستان برای کم کردن شیر گاز مشکل رو حل کرد. میزان کارایی این رویکرد رو در آسمان تهران میشه به خوبی دید...
 
رویکرد دوم، که اقتصاددان ها طرفدارش هستن و منم البته طرفدار پر و پا قرصش هستم، اینه که قیمت سوخت باید به قیمت های تعادلی بازار برسه و در اونصورت، تخصیص بهینه منابع توسط دست نامرئی بازار میزان مصرف رو به سطح مطلوب برای جامعه خواهد رسوند (البته به دلایلی مثل externality و غیره ممکنه لازم باشه قیمت با وضع مالیات حتی از قیمت تعادلی هم بالاتر باشه، ولی به هر حال، در این روش، مکانیزم حل مشکل، مکانیزم قیمت هست).
 
یه رویکرد سومی هم میشه به این موضوع داشت که البته تناقضی با رویکرد دوم نداره و میشه به عنوان مکمل اون استفاده کرد. 
 
با یه مثال، بهتر میشه قضیه رو توضیح داد: ایران که بودم، اوایل گاهی پشت پیکان و بعد هم پژوی 405 پدر گرامی مینشستم. اگرچه من راننده کاملا محتاطی هستم، ولی در عین حال، هیچ حسی از اینکه در شرایط مختلف، میزان مصرف بنزین ماشین چقدره و مثلا الان که دارم تخته گاز میرم چه فرقی با سرعت 50 کیلومتر بر ساعت داره نداشتم. اینجا که اومدم، یکی از اولین ویژگیهای ماشینای اینجا که توجهم رو جلب کرد اینه که معمولا به صورت لحظه ای یا به صورت میانگین، میزان مصرف ماشین رو بر حسب Mile Per Gallon یا MPG میدن که نشون میده با سطح مصرف بنزین فعلی ماشین، به ازای هر گالن بنزین چند مایل میتونی بری. وقتی پدال گاز رو تا ته فشار میدی، عقربه مصرف بنزین هم میچسبه به طاق و با نشون دادن اینکه مصرف بنزین مثلا دو برابر شد، میشه گفت شما رو تنبیه روانی میکنه و تا حد خوبی منجر به تغییر رفتار رانندگی آدم میشه (به خصوص اگر بنزین هر گالن 3.5 دلار باشه!)
 
انواع و اقسام ظرافت ها در خودروهای امروزی به کار بسته میشه که عادات رانندگی مردم اصلاح بشه. یه مثال خوبش خودروی هیبریدی Prius شرکت تویوتاست که یه جورایی اینجا سمبل افرادیه که به محیط زیست خیلی اهمیت میدن  (و البته یا به جیب مبارک! که در هر دو صورت به نظرم ارزشمنده). توی صفحه نمایش این ماشین، یه عقربه کاملا بزرگ و واضح هست که مصرف بنزین یا همون MPG رو به صورت لحظه ای نشون میده:
 

 
به علاوه، راننده می تونه نمودارها و اطلاعات مختلفی از تاریخچه مصرف بنزینش در زمانهای مختلف ببینه. همه اینا باعث میشه که خیلی از افراد از نظر روانشناسی به یه رقابت برای بهبود رکورد مصرف بنزینشون بیفتن و به این موضوع وسواس پیدا کنن یا به اصطلاح  obssess بشن. یه مقاله جالب راجع به این موضوع در اینجاست که بد نیست بخونید.
 
حالا نصب کردن یه LCD مثل این روی پراید پیشکش سایپا، ولی منظور اینه که حتی یه عقربه ساده که مصرف لحظه ای بنزین رو نشون میده  در کاهش مصرف و اصلاح عادات رانندگی مردم میتونه گاهی اوقات خیلی کم هزینه تر و حتی موثرتر از افزایش قیمت باشه و حداقل به عنوان بخشی از سیاست های اصلاح الگوی مصرف در کنار افزایش قیمت اجرا بشه.
 
همین ایده در مورد مصرف برق و غیره هم اجرا شده. مثلا در یه مطالعه ای که در سال 2007 در کالیفرنیا انجام شده، یه لامپ در تعدادی از خونه ها نصب شده که زمانی که مصرف برق در خونه بالا میره به رنگ قرمز درخشنده درمیاد و وقتی مصرف برق کمه به تدریج از قرمز به رنگ سبز متمایل میشه و به عبارتی، شدت مصرف انرژی رو در هر لحظه از طریق میزان قرمز یا سبز بودن به ساکنین خونه نشون میده. این مطالعه نشون داده که مصرف برق در خونه هایی که این دستگاه درش نصب شده، تا 40 درصد کاهش پیدا کرده.
 
اگر هنوز هم فکر می کنید این حرفها تخیلیه، به استحضار می رسونم که شرکتی به نام Ambient Devices که توسط چند تا محقق دانشگاه MIT تأسیس شده، دقیقا همین محصول رو تولید می کنه و در بازار میفروشه (خداوکیلی این بوستون و دانشگاه هاش رو از امریکا بگیرن، نصف این مملکت میخوابه!)
 
مخلص کلام اینکه گاهی میشه با کمی ظرافت در سیاستگذاری بهبود چشمگیری در رفاه و بهره وری جامعه ایجاد کرد. این رو هم در آخر بگم که این رویکرد سیاستگذاری اختراع بنده نیست (خوانندگان: جدی میگی؟! ما واقعا باور کردیم خودت تنهایی همه این اکتشافات رو انجام دادی!) این رویکرد که تحت عنوان Libertarian Paternalism  هست، توسط Richard Thaler از اساتید اقتصاد رفتاری دانشگاه شیکاگو و Cass Sunstein استاد حقوق هاروارد و از دستیاران اوباما در کتابی به نام Nudge به تفصیل بیان شده.
 
  
نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Philly2

با این تنبلی که دارم، ترسم که نگارش خاطرات تعطیلات کریسمس امسال رو به تعطیلات کریسمس سال بعد موکول کنم! فلذا تصمیم گرفتم که الساعه پا روی نفس اماره بذارم و ندای تسویف شیطان رجیم رو لبیک نگم!

در پست قبل از پست قبل (یعنی دو تا پست عقبتر!) تا اینجا عرض کردم که شب سال نو رو توفیق نداشتیم در Times Square باشیم، اما فردا صبح اول وقت برای تجدید بیعت با آرمانهای بلند نظام سرمایه داری (!) به وال استریت رفتیم. جزو معدود روزهایی هست که نیویورک خلوته و لازم نیست پول پارکینگ بدی! به وال استریت و جوار ساختمان بورس نیویورک یا همون NYSE که رسیدیم، آقا مهدی رو به من کرد و گفت: همش رو هم چَن؟

 من: هان؟؟!!

مهدی: کل بورسو خریدارم!‌ همش روهم چن؟!

من: والا امروز تعطیله مظنه ندارم ولی قیمت قبل از سال نو بوده 16.6 تریلیون دلار، ولی چون دشت آخره و از تیپت خوشم اومده، واسه شما میشه 20 دلار!

و اینگونه بود که معامله ای که در عکس زیر می بینید سر گرفت...

 

فردای اون روز به سمت فیلادلفیا در ایالت پنسیلوانیا راه افتادیم که حدود 2 ساعت (به سمت جنوب) با نیویورک فاصله داره. به فیلادلفیا که رسیدیم ساعت 3 عصر بود و حسابی گرسنه! یه رستوران هندی حلال پیدا کردیم که ناهار بوفه داشت. کلا بوفه رستورانهای هندی یکی از گزینه های خوب برای ناهاره البته مشروط براینکه با تندیش مشکلی نداشته باشید! البته اخیرا بنده و عیال بعد از امتحان کردن تعداد زیادی رستوران هندی و برگزاری جلسات متعدد طوفان مغزی یا brainstorming به این نتیجه رسیدیم که عزیزان شبه قاره، با توجه به بوفه بودن ناهار اکثر رستورانهاشون و برای اینکه امثال جماعت ایرانی ورشکستشون نکنن، میزان فلفل غذا رو دو سه برابر منوی شام (که باید غذای خودت رو سفارش بدی) می کنن! به هر روی، بعد از ناهار به سمت هتل رهسپار شدیم و در پس ذهنمون هم نگرانی از طوفان برفی که قرار بود اون روز شمال شرق امریکا رو درنورده. اینجا رسانه ها بر خلاف کشور ما در این زمینه ها سنگ تموم میذارن و از یک هفته قبل تو بوق می کنن که قراره طوفان بیاد و 5 دقیقه یک بار breaking news میدن و آخر کار میبینی مثلا 10 سانتیمتر برف اومده! البت ذکر این نکته ضروریست که هرقدر هم که رسانه های اینجا سنگ تموم بذارن، به لحاظ پوشش خبری آب و هوا و بلایای طبیعی امریکا به گرد صدای و سیمای ما نمیرسن و به همین خاطره که معمولا ما خبرهایی از این دست رو اول از خبرگزاری سبزوارنیوز (منظور منزل عیال!) می گیریم و بعد از CNN و امثالهم.

خلاصه بخت با ما یار بود و دقیقا زمانی که رسیدیم دم هتل، برف عجیب و غریبی شروع به باریدن کرد. با توجه به قیمت های نجومی هتلهای مرکز شهر (در زمان برگزاری کنفرانسی با ابعادی که بعدا خواهم گفت) که به اون هزینه های روزی 30 دلار برای پارکینگ ماشین و 10-20 دلار هزینه اینترنت و غیره رو هم باید اضافه کرد، هتل رو کمی دورتر گرفته بودم. صبح که برای رفتن به محل کنفرانس سراغ ماشین رفتم با تلی از برف مواجه شدم و نیم ساعتی رو با فلاکت هرچه تمام تر با برف روب فسقلیم مشغول برف روبی بودم. وسط های کار یه مرد میانسال امریکایی، از اینایی که قیافش فریاد میزد یه family man و یه gentleman تمام عیاره که آخر هفته شو صرف کوتاه کردن چمنای جلوی حیاط و شستن ماشین و پارک بردن بچه هاش می کنه، ماشین خودش رو زودتر تمیز کرده بود و با دیدن وضعیت فلاکت بار من اومد و چند دقیقه ای کمک کرد ماشین رو از زیر آوار دربیارم! البته روم نشد بگم ما در ایران مفهومی داریم به نام left Ali alley (!) که اگر من جای تو بودم و تو جای من، احتمالا ازش استفاده می کردم و دودرت می کردم. خلاصه که دمش گرم انصافا.

با ترس و لرز در جاده یخ بندان راه افتادیم به سمت محل کنفرانس. اولین نکته ای که در فیلادلفیا توی ذوق زد همین تمیز نکردن خیابونها تا چند روز بعد بود. حتی خیابونهای کاملا اصلی شهر هم تا یکی دو روز یخ زده و پر از برف بودن. دست آخر هم شهردار محترم چند تا دستگاه برف روب بسته بود به ماشینای آشغالی (از همونایی که توی ایران دیریریریریریریییییییی ریریریییییییییی دیریریریییییی.... می خونن!) که مثلا خیابونا رو باهاش تمیز کنه! برخلاف بوستون که معمولا نصف شب هم برف شروع به باریدن کنه فورا سر و صدای ماشینای برف روب توی خیابونا میاد و خیلی عجیبه اگر خیابونهای اصلی رو بلافاصله تمیز نکنن.

همین جا برخودم لازم میدونم یک تِشکر ویژه هم داشته باشم از جناب مستطاب خوش رکاب که بزنم به تخته در سرما و گرما صاحبشو زمین نذاشته و توی فیلادلفیا هم علیرغم برف و لغزندگی از این امتحان دشوار هم سربلند بیرون اومد! منم من باب "من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق" قول دادم عکسشو بذارم توی وبلاگ که معروف بشه. تازه بهش قول دادم اگه تا تابستون ازم حرف شنوی داشته باشه یه بار ببرمش پمپ بنزین براش بنزین سوپر (در حکم جوجولات برای آدمها!) بخرم. بچه یه کم خجالتی و مأخوذ به حیاست، البته 6-7 ماهش بیشتر نیست و تو این سن هم خجالتی بودن طبیعیه ...

 

 کنفرانس در مرکز همایشهای (convention center) شهر فیلادلفیا و چند هتل بزرگ مرکز شهر برگزار میشد. این مرکز همایشها بدون اغراق عظیم الجثه ترین عمارتی بود که به عمرم دیدم. مساحت این مرکز یک میلیون فوت مربع (نزدیک به 100 هزار متر مربع) هست که حدود 80 تا سالن و اتاق بزرگ برای برگزاری سمینارها و ارائه مقالات داشت. واقعا پیاده گز کردن از یک طرف تا طرف دیگه ش پروژه ای بود. اینم یه عکس ژیگول از ورودی ساختمون (سمت چپ) و ساختمان شهرداری (سمت راست با ساعت)

 خود کنفرانس هم ابعاد عجیب و غریبی داشت و نه تنها انجمن مدیریت مالی امریکا (ََّAFA) بلکه انجمن اقتصاد امریکا (AEA) که طبیعتا خیلی بزرگتره هم همزمان برگزار میشد و کلا ابعاد قضیه انقدر بزرگ بود که کل هتلهای شهر و تاکسی های شهر به مدت سه روز نونشون در روغن باشه. برف هم که مزید بر علت شده بود و ملت برای گرفتن تاکسی به خنسی شدید خورده بودند. جالبه که چند روز بعد از David Laband رئیس business school دانشگاه Georgia Techمقاله ای در وال استریت ژورنال دیدم با این مضمون که در اوج برف و سرما یک درس بسیار مهم از اقتصاد بازار یاد گرفتم! حالا این درس مهمی که این استاد معظم رو انقدر متنبه کرده بود که همچون ابوسعید ابوالخیر دم فرودگاه نعره ای زده بود و مریدان همی گرد وی، چی بود؟! اینکه ایشون گویا همون شب طوفان دم فرودگاه توی صف منتظر تاکسی بوده و از تاکسی خبری نبوده بعد یه بابایی میاد با ماشین شخصی نفری 10-20 دلار میگیره و میرسوندشون هتل! بعد چه جمله ها که در مدح اقتصاد آزاد و در مذمت انحصارگری تاکسی رانان ننبشته بودی! قلقلکم اومد که ایمیلی خدمتش بزنم که ای عزیز برادر! چه نشسته ای که در کشور ما حضرت سرمایه داری در تمام خیابون های شهر جولان میده و رقابت در بازار مسافرکشی از رقابت اپل و سامسونگ در بازار Smartphone شدیدتره!

 کنفرانس هم در نوع خودش تجربه بی نظیری بود. کلا از زندگی ناامید میشدی وقتی می دیدی با چه جماعت خفنی قراره رقابت کنی برای مقاله دادن. توی یکی از ارائه ها که مربوط به اقتصاد بود، همینطور که نشسته بودم کمی به دور و بر دقت کردم و دیدم توی اتاقی نشستم که دو تا برنده جایزه نوبل اقتصاد (Lars Hansen در سال 2013 و Tom Sargent سال 2011) هم نشسته بودن و مشغول گوش دادن به سمینار بودن!

سه روز مقاله پشت مقاله، دیگه کلا لبریز از علم و دانش شده بودیم! تعدادی هم panel discussion بود که دوتاش برام جالب بود. موضوع یکیش این بود که اقتصاددانان حوزه اقتصاد کلان چه چیزهایی رو باید از حوزه فایننس یاد بگیرن (What Should Macroeconomists learn from finance) که سه سخنران خیلی خوب داشت. (اگر اقتصادی هستید الان احتمالا دارید میگید: هه هه هه! شما فایننسیها بشینید تا بیایم یاد بگیریم! اگر هم فایننسی باشید که به به و چه چه می کنید که این اقتصاد کلان خونده ها با اون مدلهای عقب افتاده شون بیان ببینن تو فایننس چه کردیم!). کلا بحث حول و حوش این بود که مدلهای اقتصاد کلان به خصوص تا قبل از بحران 2008 به بازارهای مالی عمدتا بی اعتنا بودن و تصور رایج تا حدی این بوده که بازارهای مالی به قول خودشون یه sideshow هستن و تأثیر خاصی در اقتصاد واقعی ندارن و در مدلها وارد نمی شدن.

یکی از سخنرانها Atif Mian از پرینستون بود که کارهای خواندنی با Amir Sufi در مورد بحران مالی اخیر داره. یکی از نکات جالبی که در ارائه ش صحبت می کرد (قابل توجه برخی از عزیزانی که در ایران هی دم از اقتصاد اسلامی می زنن و غیر از توضیح واضحات راجع به ساختار صکوک و اوراق مشارکت و تفاوتشون با اوراق قرضه و ممنوعیت ربا حرف دیگری از آنها ندیده ایم) این بود که یکی از مهمترین ریشه های بحران اخیر همین موضوع ثابت بودن تعهدات پرداخت سود در اوراق قرضه هست که به زبان خودمون در ایران میشه ربا. توضیح اینکه مقالاتی هست مانند این مقاله معروف از Gale و Helwig که نشون میده زمانی که عدم تقارن اطلاعاتی بین سرمایه پذیر و سرمایه گذار وجود داره و مشخص کردن میزان سود و زیان سرمایه پذیر (state verification) برای سرمایه گذار پرهزینه هست قرارداد بهینه تأمین مالی، قرارداد با تعهد پرداخت سود ثابت (مثلا اوراق قرضه و وام ربوی) هست. نکته ای که Atif Mian در سخنرانیش اشاره می کرد این بود که درسته که این قرارداد در سطح خرد (یعنی از نظر سرمایه پذیر و سرمایه گذار) ممکنه بهینه باشه، اما ممکنه از نظر کلان بهینه نباشه (به اصطلاح socially optimal نباشه) چون باعث ایجاد ناپایداری در نظام مالی میشه، مشابه چیزی که در بحران مالی 2008 اتفاق افتاد. به هر حال غرض اینکه با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمیشه و اگر در داخل کشور حرف از اقتصاد اسلامی می زنیم و هر روز دم از فروپاشی نظام سرمایه داری می زنیم و میخوایم طرحی نو دراندازیم، صرفا مقاله نوشتن راجع به آمار و ارقام انتشار صکوک در مالزی و غیره کفاف نمیده و باید یه کم بیشتر مخ گذاشت و فکر کرد و زحمت کشید. این توضیح رو بدم البته: من تسلط کامل به مقالات اقتصاد اسلامی ندارم و ممکنه بعضی کارهای خوب هم شده باشه که اگر سراغ دارید مزید امتنان خواهد بود که برام بفرستید.

یک سخنرانی دیگر هم که شرکت کردم و بسیار جذاب بود، David Laibson استاد اقتصاد هاروارد بود که راجع به اقتصاد رفتاری صحبت می کرد و کارهای زیادی در زمینه پس اندازهای بازنشستگی و حل مشکل پس انداز کم برای بازنشستگی در جامعه امریکا کرده. بحثش این بود که اگر ما پذیرفتیم که یک سری خطاهای رفتاری در بین سرمایه گذاران وجود داره، چه جور نهادهای مالی و ابزارهای مالی باید طراحی کنیم که این خطاها منجر به آسیب زدن به سرمایه گذاران و زیانشون نشه. یکی از ویژگی های حسابهای بازنشستگی در امریکا اینه که پولی که در این حساب بریزی، معاف از مالیات سود سرمایه (capital gain) هست و به همین دلیل، فرد تا قبل از بازنشستگی اگر از این حساب پولی برداشت کنه مشمول جریمه زیادی میشه. حالا ایشون بحثش این بود که به دلیل عامل مهمی به نام ضعف در کنترل خویشتن (self-control) که یک پدیده ثابت شده در اقتصاد و مالی رفتاری هست، میشه نشون داد که این ساختار جریمه بهینه نیست، و دلیلش رو با یکی از آزمایش هایی که به همراه همکارانش انجام داده بود توضیح می داد: به یک گروه از شرکت کنندگان 500 دلار داده میشه و اونها می تونن این پول رو الان بگیرن یا مثلا یک سال صبر کنن و با یه بهره خیلی بالا پول رو دریافت کنن. اما اگر گزینه دوم رو بپذیرن و قرار بشه یک سال صبر کنن، اگر وسط کار نظرشون عوض شه باید بخش زیادی از پول رو به عنوان جریمه بدن. 

یه یک گروه دیگه، این 500 دلار پیشنهاد شده و مثل حالت قبل می تونن پول رو در یک حساب پس انداز قرار بدن که بعد از یک سال سود خوبی میده. اما تا قبل از یک سال، هیچ امکانی برای دسترسی به پول نیست.

تئوری های اقتصاد میگن افراد باید ترجیح بدن دز گروه یک باشن، چون امکان برداشتن پول قبل از یک سال (حتی با پرداخت جریمه) امکانی رو در اختیارشون میذاره که گزینه دوم نداره. به عبارت دیگه، گزینه اول هرآنچه که گزینه دوم داره رو در خود داره به علاوه اختیار خارج کردن پول قبل از یک سال، پس منطقا گزینه یک بهتره و رفاه جامعه رو افزایش میده. اما جالبه که بسیاری از افراد به دلیل آگاهی از ضعف اراده و عدم کنترل خویشتن گزینه دوم رو ترجیح میدن تا هیچ راهی برای وسوسه شدن و خارج کردن پول (و پرداخت جریمه) برای خودشون باقی نذارن. بعد توضیح و نشون می داد که اتفاقا افرادی که ضعف کنترل دارن، عمدتا افراد با تحصیلات و درآمد پایین هستن و دقیقا همین افرادن که پیش از بازنشستگی تمام پولشون رو خرج می کنن و بعد از بازنشستگی به فلاکت میفتن و زیر خط فقر زندگی می کنن.

بعد تخمین جالبی میزد که اقداماتی از این دست میتونه چند میلیون نفر رو از زیر خط فقر نجات بده و حجم سرمایه ای که در حساب های بازنشستگی هست رو از حدود 18 تریلیون دلار فعلی چقدر افزایش بده. یه مثال جالب دیگه ش این بود که می گفت ما به گروهی از افراد اجازه خروج پول از حساب قبل از یک سال رو دادیم مشروط بر اینکه با ما تماس بگیرن و پشت تلفن صرفا این جمله رو بگن که :واقعا نیاز مالی شدیدی به این پول دارن! همین یک جمله و بار روانی زیادی که از دروغ گفتن به فرد تحمیل میشه کلی میزان خروج پول از حسابها رو کاهش داده بود.

خلاصه از اون سخنرانی ها بود که باید می نشستی و هی میزدی تو سر خودت که چرا توی مملکت ما کسی به این چیزا فکر نمی کنه و کی قراره دانشگاه های ما به خصوص توی علوم انسانی یه تکونی به خودشون بدن؟ تا دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه و نهادگراهاش بخوان ریشه دانشکده مدیریت شریف و اقتصاد بازاریهاش رو بزنن (و بالعکس)، این امریکایی ها بدون تلف کردن وقتشون روی چیزهایی که نون و آب براشون نمیشه، دنبال راه حل برای سوالات روز مملکتشون هستن و اگر هم دعوایی بر سر اقتصاد بازار و اقتصاد کینزی هست، با مدل و عدد و رقم و حساب و کتاب هست، نه با یک سری روضه خوانی هایی که اگر سی سال قبل هم توی روزنامه میخوندی فرقی با الان نداشت. بگذریم...

این نکته رو اضافه کنم که به موازات اینکه من و آقا مهدی در حال حل مشکلات کلان اقتصاد سرمایه داری در سطح نظری و آکادمیک بودیم، عیالات1 متحده هم در سطح خرد و به صورت کاملا عملیاتی مشغول نجات دادن اقتصاد به گل نشسته پنسیلوانیا و خرید کردن در فروشگاه های فیلادلفیا بودن!

حسن ختام کنفرانس هم سخنرانی سالانه رئیس انجمن مدیریت مالی امریکا (Presidential address)، گزارش کار انجمن و مجله Journal of Finance و انتخاب رئیس بعدی بود. برای سال بعد، Luigi Zingalesمعروف به عنوان رئیس انتخاب شد که از این ایتالیایی هایست که از ده مایلی حرکات و سکنات و قیافه و لهجه ش فریاد میزنه که ایتالیایی هست. خوش مشرب و شوخ و بامزه! در بین دوستان ایرانی شایعه بود که گویا چند سال قبل به همراه دخترش هوس سفر به ایران می کنه و لب مرز پاسپورت ایتالیایی رو رو می کنه. مأمور پاسپورت چک هم با استفاده ازجدیدترین فناوریهای سایبری پلیس فتا (!) اسمشو توی گوگل سرچ می کنه و می فهمه که طرف کیه و پاسپورت امریکایی داره و حسابی به دردسر میفته!

سخنران و رئیس امسال هم Robert Stambaugh بود که سخنرانی جالبی کرد که متاسفانه فیلمش هنوز درنیومده. قبل از شروع سخنرانی کافی بود نگاهی به افراد ردیف های جلو که ایستاده یا نشسته مشغول خوش و بش بودن نگاه کنی تا تقریبا هر آدم خفنی که میخواستی توی فاینانس ببینی رو شناسایی کنی! نکته جالب دیگر (از سری دلایلی که چرا امریکا امریکا شده!) اینکه عجب هنری داشته اون سیستمی که تونسته این همه آدم خفن رو از همه جای دنیا جمع کنه و بیاره اینجا که توی سر و کله هم بزنن و مسائل این کشورو حل کنن. از Zingales ایتالیایی تا Brunnermeier آلمانی تا Shleifer روس تاAllen انگلیسی و شونصد تا آدم خفن دیگه. آدم یاد حوزه نجف میفته!

 از برکات دیگر سفر، ملاقات بروبچ ایرانی اقتصادی و فایننسی بود که دو بار رفتیم شام و گپ و گفت های مشتی زدیم. از اون جمع ها بود که فقط همچین کنفرانسهایی میتونه دور هم جمعشون کنه. اسامی رو به ترتیب میارم که بشه تیتراژ آخر این پست! (یه دونه از این آهنگای درپیت مال تیتراژ سریالهای تلویزیون که طرف فقط جیغ و هوار میکشه هم خودتون پخش کنید)

امیر اکبری (McGill)

حمید بوستانی فر (Norwegian Sch. of mgmt) 

سعید حسین زاده (BC)

مهدی حیدری (Stockholm)

حامد قدوسی (SIT)

امیر کرمانی (berkeley)

بابک لطفعلی (McGill)

مهدی محسنی (BC)

محمد مروتی (Stanford)

  کارگردان: خودم! 

 -----------------------------------------------------------------------------------------

1- جمع عیال 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Bam

همونطور که قبلا این وبلاگ در خصوص حادثه سقوط دو کارگر زن در خیابان جمهوری پیش بینی کرده بود، نهایتا کمیته حقیقت یاب (!) شهرداری، مقصر اصلی این ماجرا رو نردبان ماشین آتش نشانی دانسته است! توضیحات بیشتر در خصوص اظهارات فضل1 آقایان در اینجا. لذت میبره انسان از اینهمه مسئولیت پذیری...

اگر از حال من بپرسید (تیریپ نامه هایی که ملت قدیما که می رفتن فرنگ برای خونواده شون میفرستادن!) باید خدمتتون عرض کنم که اگر فکر می کنید برده داری سالها قبل در آمریکا ریشه کن شده، لازمه که سری به آفیس های دانشجویان Business School ها علی الخصوص دپارتمان های فایننس بزنید تا ببینید چطور بردگانی رو از اقصا نقاط این کره  خاکی میارن و سالها به زنجیر می کشن تا با حقوقی کمتر از حداقل دستمزد (minimum wage) که پیک موتوریهای پیتزا در اینجا دریافت می کنن، هم درس بخونن هم خیر سرشون مرزهای دانش رو در  Journal of Finance جِر بدن و هم هفته ای حداقل 150 تا برگه صحیح کنن! جونم براتون بگه، برده ای که بنده باشم، این ترم یه ارباب جدید دارم که برای سه تا از کلاسهاش (هرکدوم حدود 50 نفر!) دستیار آموزشی یا همون TA هستم. ارباب من از خانواده ثروتمند Reuter هست (همونی که تهش میشه خبرگزاری Reuters!). ارباب عزیز ما هر هفته حداقل یک سری تمرین و دو هفته یک بار یک کوئیز (امتحان کوتاه کلاسی)  و یک مطالعه موردی (case study) به دانشجوها میده و این بنده (بخوانید برده!) باید همه رو تصحیح کنم.

اما ماجرا به اینجا ختم نمیشه! ارباب عزیز دستور داده که بعد از تصحیح برگه ها و وارد کردن نمرات، باید تمامی برگه ها رو به ترتیب الفبا مرتب کنم تا استاد عزیز ما وقتی میخواد برگه دانشجویی رو پیدا کنه، وقتش کمتر تلف بشه. از منظر فایننسی و اقتصادی، میشه با استفاده از چارچوب تئوریک revealed preference، از طریق این رفتار ارباب، تخمین زد که ایشون هر دقیقه وقت خودش رو معادل چند دقیقه وقت برده اش میدونه. مثلا اگر مرتب کردن 100 تا برگه، حدود 2000 ثانیه وقت بگیره (هرکدوم 20 ثانیه) و ایشون اگر خودش میخواست وقت صرف کنه و برگه دانشجویی رو پیدا کنه باید 1 دقیقه وقت میذاشت، میشه تخمین زد که هر دقیقه وقت ارباب معادل 33 برابر وقت برده می ارزه! 

خدمت شما که عرض کنم، برگه صحیح کردن هم عالمی داره! مثلا اینکه می فهمی این آمریکایی ها در زمینه تقلب و کُپ زدن، آی کیو بسیار پایینی دارن! ما در دوران جوونی-جاهلی در شریف که تمرینا رو کُپ می زنیم، حداقل کاری که می کردیم این بود که مثلا اگر جواب تا 4 رقم اعشار بود، رقم آخر اعشار رو یکی دو تا بالا و پایین می کردیم که تابلو نشه، ولی برخی از این عزیزان، قوانین کپی رایت رو کاملا رعایت می کنن و به قولی، اطلاعاتی که با چشم از روی برگه اصلی می خونن و قراره کپی کنن، به جای رفتن به مغز و سپس فرستاده شدن به اعصاب دست برای نوشتن، مستقیما به دست منتقل میشه و به عبارت دیگه، فرآیند کُپ زدن کاملا بدون دخالت مغز انجام میشه! از اون بدتر اینکه آخه برادر من، وقتی کُپ میزنی از روی دوستت، لااقل برگه تو یه جوری تحویل نده که دقیقا پشت سر برگه رفیقت باشه!

یکی دیگر از تفریحات سالم دوران بردگی اینه که وقتی فامیلی دانشجوها رو میخونم، سعی می کنم برای خودم یه معادل فارسی پیدا کنم و کلی بامزه میشه1! مثلا دیروز یه برگه بود به فامیل Gingerella که معادل سازی من براش میشه "زنجبیلی". مثلا اسم طرف بوده "جاناتان زنجبیلی"! یا مثلا Ashley Blacksmith میشه آهنگران. مثلا اَشلی آهنگران. یا Larry Goldstein که من ترجمه ش می کنم لری جواهریان. یا مثلا Ellie Flowers میشه اِلی گُلی. Andrew Cashman میشه اندرو نقدی! اسامی مثل Stefan Ship و Joe Shepherd رو هم  ترجیح میدم اینجا ترجمه نکنم وگرنه عنقریبه رسانه ملی بخشنامه بده که وبلاگ ما هم به دلیل بی احترامی به اقوام، تبدیل به "وبلاگ کهن" میشه!

اینجاست که آرزو می کنم کاش دکترا رو در چین و ماچین یا کره میخوندم چون در چین برای مرتب کردن برگه ها به ترتیب الفبا کافیه اونا رو به سه دسته تقریبا مساوی تقسیم کنی: اسامی که با C شروع میشن مثل Chen، اسامی که با X شروع میشن مثل Xiong و اسامی که با Z شروع میشن مثل Zhang، به همین سادگی! توی کره که کار از این هم ساده تره، برگه ها رو یه جا تحویل استاد میدی و میگی به ترتیب الفبا مرتبه چون همه فامیلا با K شروع میشه (مثل Kim) !! چه میشه کرد دیگه... در دوران بردگی دلخوشی آدم به همین چیزاست دیگه... 

بگذریم.... دو کلمه حرف حساب بزنیم و دست از لودگی و مسخرگی برداریم، باشد که خوانندگان را خوش آید: پنجم دیماه سالگرد زلزله بم بود و به همین خاطر مطلبی برای روزنامه شریف نوشتم که البته به دلیل تعطیلات بین ترم اخیرا چاپ شد:

"امسال دهمین سالگرد وقوع زلزله بم است که در جریان آن در دیماه سال 1382 هزاران نفر از هموطنانمان جان خود را از دست دادند و خسارات مالی قابل توجهی نیز به این شهر وارد شد. خسارات مالی این حادثه در حدود 1000 میلیارد تومان برآورد شده است و طبیعتا بازماندگان این زلزله علاوه بر از دست دادن عزیزان خود، بخش اعظم ثروت خود شامل مسکن، خودرو، مغازه و ... را نیز از دست دادند. حال فرض کنید که تمام مردم ایران باهم توافق می کردند در هر نقطه ای از کشور که زلزله ای به وقوع پیوست، خسارات مالی آن را به طور مساوی بین یکدیگر تقسیم کنند. در اینصورت، با فرض جمعیت 75 میلیون تومانی ایران، سهم هر فرد از خسارت این حادثه هولناک اندکی بیش از 13 هزار تومان می شد که کمتر از قیمت یک پرس چلو کباب است! به عبارت دیگر، بلایی که زندگی اقتصادی هزاران خانوار را به نابودی کشاند، می توانست با این مکانیزم، اثری ناچیز بر وضعیت معیشت مردم بگذارد.

حوادث طبیعی در سایر نقاط جهان نیز هر از گاهی خسارات قابل توجهی به بار می آورند. به عنوان مثال، در سال 2012 میلادی، طوفان سندی (Sandy) سواحل شرقی آمریکا را درنوردید و علاوه بر تلفات جانی، خسارات مالی در حدود 68 میلیارد دلار (170 هزار میلیارد تومان) را وارد کرد که دومین طوفان تاریخ آمریکا از نظر خسارات مالی بود. مشابه مثال قبل، اگر مردم آمریکا خسارت این حادثه را به طور مساوی بین خود تقسیم می کردند، سرانه خسارت این طوفان مهیب برای کشور آمریکا با جمعیت حدود 320 میلیون نفر حدود 200 دلار است که رقم بسیار پایینی است.

مثال های بالا یکی از مهمترین کارکردهای بازارهای مالی را بیان می کند. در حقیقت، فلسفه وجودی صنعت بیمه همین است و شرکت های بیمه با دریافت حق بیمه اندک از افراد جامعه آنها در مقابل حوادث غیرمحتمل اما فاجعه بار بیمه می کنند. به علاوه، در بازارهای مالی و بورس نیز ابزارهای متنوعی مانند اوراق بلایای طبیعی (Catastrophe bonds) برای به اشتراک گذاری ریسک (risk-sharing) و کاهش لطمات ناشی از حوادث طبیعتی مانند سیل و زلزله وجود دارند و معامله می شوند. شرکت ها و افرادی که در معرض این بلایا هستند، مثلا در ایالت فلوریدای آمریکا که همواره خطر وقوع طوفان بسیار بالاست، با فروش این اوراق در بازارهای مالی بخشی از خسارات احتمالی این حوادث را به دیگران منتقل می کنند. در مقابل، سرمایه گذارانی که کمتر در معرض این رویدادها هستند و مثلا در ایالت های غربی آمریکا زندگی می کنند، با خرید این اوراق و در ازای دریافت سود دوره ای، متعهد می شوند تا در صورت وقوع این بلایا، برخی از خسارت های وارده به فروشندگان اوراق را جبران کنند.

جالب است بدانید که پس از وقوع طوفان سندی، شاخص اوراق بلایای طبیعی که ترکیبی از این اوراق است، تنها 2.5% افت کرد که آن نیز به سرعت ناپدید شد (نمودار1). به عبارت دیگر، امکان به اشتراک گذاری ریسک و جلوگیری از تمرکز خسارات آن بر بخشی از جامعه، یکی از هولناک ترین بلایای تاریخ آمریکا را تبدیل به یک زیان کاملا ناچیز برای سرمایه گذاران نمود.

  

بنابراین یکی از مهمترین کارکردهای بازارهای مالی و بورس، فراهم کردن امکان به اشتراک گذاری ریسک و به عبارت دیگر، بیمه شدن افراد در مقابل ریسک های مختلف است. تحقیقات انجام شده در حوزه مالی نشان می دهد که هنوز جوامع بشری و به خصوص کشورهای توسعه نیافته، فاصله قابل توجهی با حالت ایده آل که از آن به اشتراک گذاری کامل ریسک (perfect risk-sharing) یاد می شود دارند و گسترش این بازارها می تواند تأثیر چشمگیری در افزایش رفاه و بهبود معیشت مردم داشته باشد."

----------------------------------------------------------

1- دبیرستان که بودیم یه معلم جغرافی داشتیم که وقتی جواب غلط می دادیم و میخواست ضایعمون کنه می گفت: "باز شما اظهار فضله کردی؟!" جای ایشون الان خالیه.

2- برای جلوگیری از توهین به شخص خاصی، اسم های اول همه تغییریافته هستن.

P.S1: چند مقاله جدید در صفحه مقالات و مطالب پیشنهادی قرار دادم.

P.S2: ادامه سفرنامه فیلادلفیا به زودی از همین شبکه!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Philly1

انجمن مدیریت مالی آمریکا یا AFA هرسال در ماه ژانویه یک کنفرانس برگزار میکنه که مهمترین کنفرانس مدیریت مالی محسوب میشه. هرسال این کنفرانس در یکی از شهرهای امریکا برگزار میشه: پارسال در San Diego، امسال در Philadelphia، سال بعد در بوستون و سال بعدش در San Francisco خواهد بود. امسال تصمیم گرفتم از باب هم فال و هم تماشا برای اولین بار در کنفرانس شرکت کنم و به علاوه، شمایی از اینکه دوسال بعد که قراره در بازار کار یا به قول اینا job market باشم چه بلایی سرم خواهد اومد داشته باشم.

کنفرانس دوم تا پنجم ژانویه بود و ما دو روز زودتر راه افتادیم تا یکی دو روزی هم نیویورک خدمت یکی از دوستان باشیم و بعد از اونجا همه با هم بریم فیلادلفیا. از بوستون تا نیویورک حدود 4 ساعت راهه که اگه با سرعت لاک پشتی من رانندگی کنید میشه 5 ساعت. سرعت مجاز در بخش عمده ای از مسیر 65 مایل بر ساعته (تقریبا 105 کیلومتر) و اتوبان ها نسبتا پت و پهن و کم دست انداز.

در برخی نواحی، جهت ترافیک یکی دو لاین از جاده در ساعات مختلف روز تغییر می کنه و اصطلاحا reversible lane هست. مثلا فرض کنید اتوبان همت یا جاده مخصوص رفت و برگشت روی هم هشت باند داره (درسته؟!) از این هشت باند، سه باندش برای رفت و سه باند برای برگشت باشه. دو باند باقیمونده در وسط، صبحها ترافیک از سمت غرب به شرق و شبها از شرق به غرب باشه. ایده خوبیه نه؟! هم از باندهای جاده در ساعات شبانه روز حداکثر استفاده میشه و هم ترافیک به شدت کاهش پیدا می کنه. حالا سوالی که ایجاد میشه اینه که چیکار کنیم که اون جوک معروف رخ نده که: طرف داشته رانندگی می کرده از رادیو میشنوه که یکی داره تو لاین مخالف رانندگی می کنه، داد میزنه: بابا یه نفر نیست که، لامصبا همشون دارن خلاف میان! (هه هه هه...) 

برای جلوگیری از اینگونه سوتی ها، معمولا از بلوکهای قابل جابجایی استفاده می کنن و مثلا وقتی ترافیک باند مذکور از غرب به شرق هست، بلوکها رو در ضلع شمالی باند قرار میدن تا اون رو از ترافیک شرق به غرب جدا کنه. خب این مشکل هم حل شد الحمدلله!

مشکل بعدی اینه که یه جاده 20 کیلومتری 24 ساعت طول میکشه این بلوکها دونه دونه از اینور برداشته شن اونور گذاشته شن! تا بیاییم برای ترافیک صبح، غرب به شرقش کنیم شب شده دوباره باید شرق به غربش کنیم که! خدمت شما عرض کنم که این کفار از خدا بیخبر برای اونجاش هم فکر بکری کردن: از یه ماشینی استفاده می کنن به نام ماشین جابجا کننده موانع یا Barrier Transfer Machine که وسطش یه شیار بزرگ به اندازه این بلوک ها داره و از سر خط شروع میکنه با سرعت ملایم رانندگی کردن. بلوکها وارد شیار وسط میشن انگار که دهنشو باز کرده و یکی یکی بلوکها رو قورت میده. بعد گلاب به روتون (!) بلوکها از اونور میان بیرون منتها روده این بنده خدا یه کم انحراف داره و در نتیجه وقتی میان بیرون، به اندازه عرض یک باند به سمت چپ یا راست جابجا میشه. به همین راحتی!

حالا هی برید توی تهران از شرق به غرب اتوبان بکشید و میلیاردی خرج کنید آخرشم کرجیها نیمی از عمرشون رو به جای بودن کنار خانواده در جاده مخصوص و غیره حروم کنن...

بنده در اینجا میخوام یک نکته بسیار مهمی رو متذکر بشم! و اون هم اینکه وقتی در ایران زندگی میکنی همش غصه میخوری که چرا کارها روی حساب و کتاب نیست و زندگی با اعمال شاقه ست. اینجا که میای می بینی برای اون مشکلات ظاهرا لاینحل چه راه حلهای ساده ای سالهای سال توسط این بشر دوپا پیدا شده و اینجاست که خیلی بیشتر حرص میخوری!

 مثلا یکی از چیزهایی که زندگی رو حتی از توزیع ده تا سبد کالایی در سال هم شیرین تر میکنه اینه که کاری کنیم هر کسی در لاین خودش رانندگی کنه. به عنوان مثال، در سر اکثر چهارراه ها مشخصه که کسی که در هریک از لاینها داره رانندگی می کنه حق داره مستقیم بره یا به راست یا به چپ. مثلا اگر در لاینی هستید که فلش سمت چپ داره و روی زمین نوشته LEFT ONLY یعنی نمی تونی مستقیم بری. این کلی زندگی رو شیرین تر می کنه.

من باب یک نمونه عملی، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه بخواد قبل از 9 صبح از انتهای بزرگراه اشرفی اصفهانی (چهاردیواری-سیمون بولیوار) بیاد سمت پایین! دلیلش هم اینه که ملت همگی میخوان از لوپ سمت راست اتوبان وارد نیایش - شرق بشن و 5 تا خودرو موازی هم میخوان وارد خروجی بشن و کل اتوبان رو بند میارن و بخت برگشته هایی مثل من که میخوان برن سمت جنوب بیچاره می شن. حالا اگر روی هریک از لاین ها نوشته باشه مثلا  "فقط راست" یا  "فقط مستقیم" و یکی از برادران پلیس هم اونجا وایسه ملتی ک میان در لاین  "فقط مستقیم" و میخوان تیزبازی دربیارن بزنن تو صف ورودی نیایش رو جریمه کنه بعد از چند روز مشکل به سادگی حل میشه. ورودی پارک وی وقتی از چمران میای هم همیشه این مشکل رو داره.

  یه پیشنهاد دیگه هم دارم که اگر شهردار محترم آقای قالیباف این وبلاگو میخونن لطفا رسیدگی کنن (اعتماد به نفس وبلاگو حال می کنین!): بزرگراه نیایش به سمت شرق صبح ها ترافیک سنگین داره. یه دلیل عمده ش هم اینه که ملت میخوان وارد چمران بشن و بعد برن سمت شمال (پارک وی). از طرف دیگه یادگار هم که میره شمال صبح ها خیلی خلوته، اما نیایش شرق فقط به یادگار جنوب ورودی داره و به یادگار شمال ورودی نداره. میشه با یه هزینه نه چندان زیاد یه لوپ احداث کرد که کلی از ترافیک رو از روی نیایش و چمران کم میکنه.  خلاصه مسئولین رسیدگی کنن!

برگردیم به اینجا: یکی دیگر از تفاوتهای قابل توجه در رانندگی جاده ای با ایران، برکات استفاده از سیستم کروز (Cruise) روی ماشینهاست. خوبی این سیستم اینه که وقتی فراگیر باشه و اکثر ماشینها داشته باشن، یه اتفاق جالبی میفته و اون اینکه داری توی جاده میری و گاهی تا مدتها ماشین کناری و جلویی و عقبیت همونی هستن که بودن. یه جورایی ترافیک یکدست میشه و گاز و ترمز و عقب و جلو و غیره خیلی کم میشه. هم خطرات ناشی از تصادف کاهش پیدا میکنه، هم استرس رانندگی و هم مصرف بنزین. نخندید که مثلا چه توقعاتی داری از صنعت خودروی داخلی! وقتی روی پراید، ایربگ و ترمز ABS نصب می کنن و وانتش رو هم به بازار عرضه کردن، سیستم کروز را چه باک است؟! اندکی خودباوری میخواد که ماشاالله در مملکت به وفور داریم!

باز یکی از کارهای دیگری که اینجا گاهی دیدم اینه که یک باند رو به ماشینهای با بیش از یک سرنشین یا اصطلاحا High Occupancy Vehicle یا HOV اختصاص میدن که مثلا مشوقی باشه برای کاهش تک سرنشینی. این کار بخصوص در زمانهای جنگ و همینطور زمان تحریم نفتی اعراب گویا به شدت استفاده میشده اما در دهه های اخیر، ملت به دلیل ثروتمند شدن و کاهش هزینه های رانندگی به تک سرنشینی روی آوردن و الان متوسط سرنشینهای خودرو در امریکا کمتر از دو نفر هست.

نکته آخر هم راجع به رانندگی بگم و دیگه بریم ادامه سفر: یکی از چیزایی که پارسال که تازه رانندگی در اینجا رو شروع کرده بودم برام بسیار جالب و باورش کمی سخت بود اینه که اگر به علائم و تابلوها توجه کنی با احتمال قریب به یقین غیر از چاله چوله های جاده، تمامی اطلاعات مورد نیاز رو در اختیارت قرار میدن. به عبارت دیگه، تقریبا تمام تابلوها با فکر و حساب و کتاب نصب شده و هرآنچه راننده لازمه بدونه بهش میگن. به همین دلیل، اولا تعداد تابلوهای راهنمایی و رانندگی چندین برابر ایرانه و ثانیا برخلاف برخی مواقع در ایران، اینجا تابلوها هیچ وقت اطلاعات اشتباه بهت نمیدن. مثلا اگر جایی باید سرعتت رو کم کنی قطعا تابلویی وجود داره که اینو میگه و بنابراین اگر تابلویی نیست، میتونی تقریبا چشم بسته به مسیرت ادامه بدی بدون اینکه نگران باشی یه اجل معلقی یه دفعه جلوت سبز بشه. مثلا در خیابونهای کاملا فرعی هم حداکثر سرعت مجاز نصب شده.

به هر روی، به نیویورک رفتیم و تصمیم گرفتیم لحظه تحویل سال نو رو در میدان معروف Times Square سپری کنیم که معروفترین مراسم سال نو میلادی اونجا برگزار میشه و ملت همیشه درصحنه آمریکا هم هرسال حضور حماسی رو رقم می زنن. 


اگه گذرتون به Manhattan بیفته و با ماشین خودتون برید، پارکینگ اولین معضلتون خواهد بود. بنابراین قبل از رفتن بهش خیلی خوب فکر کنید. البته از اونجایی که در سیستم سرمایه داری همه چی هست و فقط کافیه پولشو داشته باشی، یکی از مهمترین کسب و کارهای نیویورک، بیزنس پارکینگ هست. تقریبا تمامی ساختمونهای Manhattan چندطبقه پارکینگ در زیرزمینشون دارن که اجاره میدن. جالبه که شرکت های بزرگی وجود دارن که کارشون صرفا مدیریت پارکینگ هست! مثل شرکت icon که تعداد زیادی پارکینگ در Manhattan رو مدیریت میکنه. ذیلا نمای ورودی یکی از پارکینگها که تقریبا همشون شبیه هم هستن:

قیمت پارکینگها هم بسیار متغیر، از روزی 10 دلار تا 40-50 دلار. اما از اونجایی که قبلا هم در زمینه رزرو هتل خدمتتون عرض کرده بودم، برای کاهش هزینه ها همواره راهی وجود داره! کافیه نرم افزاری به نام BestParking رو روی گوشیتون نصب کنید تا در اکثر شهرهای بزرگ امریکا پارکینگ ها رو به همراه قیمت روی نقشه ببینید و شماره تماس پارکینگ رو هم داشته باشید. بدین روی، بنده هم یک پارکینگ 9 دلاری یافتم و حالشو بردم! در فیلادلفیا هم این نرم افزار حسابی به دردم خورد. 

خلاصه که اگر سیستم درست کار کنه، عده ای از تولید خودرو نون میخورن، عده ای از بیزنس پارکینگ داری، عده ای هم از بیزنس نرم افزاری که پارکینگ خوب رو برای ملت پیدا میکنه! من مصرف کننده هم به جای دوبل پارک کردن و دوساعت دور دور کردن برای جای پارک و اعصاب خوردی، به کار و زندگیم میرسم. اگر هم سیستم بد کار کنه، یه عده اینور حاضرن ماشین تولید کنن و یه عده اونور حاضرن بخرن ولی دولت نمیذاره و میگه قیمتش اونی که من میگم باید باشه. یه عده هم می تونستن از بیزنس پارکینگ داری و نرم افزار پارکینگ نون بخورن و مردم هم علاف جای پارک نشن ولی این اتفاق هم نمیفته... (الان تابلوئه امروزم از دنده چپ بلند شدم؟؟)

به هر روی ماشین رو پارک کردیم و با توجه به اینکه تحویل سال ساعت 12 شب بود به سمت Times Square روانه گشتیم. هوا هم بسسسس ناجوانمردانه سرد بود. خیابونها به طرز فجیعی شلوغ بود و از چند خیابون بالاتر از میدون رو کامل بسته بودن. نزدیکتر که شدیم دوزاریمون افتاد که برای ورود به میدون باید در یک صف عریض و طویل منتظر وایستی تا بازرسی بدنی بشی! تک تک افراد رو قبل از ورود به محوطه چند کیلومتری میدون بازرسی می کردن. جالب بود که ورود هرگونه چمدون و کوله پشتی ممنوع بود و به همین خاطر، افراد زیادی کوله پشتیهاشونو همینطور گوشه ای روی هم ریخته بودن و رفته بودن! دو سه تا از این پست های بازرسی رو رد کردیم و البته امُن یجیب می خوندیم که امشب کسی هوس بمب منفجر کردن نکنه که در اون صورت داشتن پاسپورت ایرانی در شب بمب گذاری در نیویورک در انتهای لیست آرزوهای این حقیر قرار داره! 

کمی که نزدیکتر شدیم دیدیم که با اینکه دو ساعتی به مراسم مونده بود، از فاصله چند خیابون بالاتر ازدحام جمعیت به حدی بود که نزدیکتر نمیشد رفت. سردی هوا و شلوغی دست به دست هم داد تا در یک اقدام انقلابی متنبه شیم و تصمیم بگیریم این مراسم لهو و لعب رو کلُا بیخیال شیم و برگردیم خونه از تلویزیون تماشا کنیم! (خسسسته نباشیم واقعا!)

فردای اون روز یعنی روز سال نو، احتمالا تنها روزیه که نیویورک واقعا خلوته، مثل تعطیلات نوروز در تهران، و میشه تا حد خوبی همه جا رو به راحتی گشت و جای پارک هم نسبتا فراوونه. ما هم کمی گشت زدیم و در وال استریت هم تجدید پیمانی با آرمانهای بلند نظام سرمایه داری کردیم! فردا صبح هم عازم فیلادلفیا شدیم که مشروح ماجرا رو به نظرم باید به پست دیگری موکول کنم.

------------------------------------------

P.S1: این پست بیشتر شبیه جزوه های امتحان رانندگی شد تا سفرنامه. بجاش عکس زیاد داره که حوصله تون سر نره!

P.S2: صفحه مقالات و مطالب پیشنهادی بروز شده.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Accountability

پاییز امسال به برکت حضور یکی از دوستان قدیمی و بسیار عزیز، دو سه باری نیویورک شرفیاب شدیم. خونه ایشون اونور رودخونه Hudson هست که در حقیقت مرز بین ایالت نیویورک و نیوجرسی میشه و بنابراین، برای رفتن به Manhattan باید از روی رودخونه رد شد. دو تا راه بیشتر نداری: یا از تونل Lincoln سمت جنوب بری یا از روی پل George Washington در شمال منهتن. خلاصه گریزی از این دو رئیس جمهور محترم نیست! ما هم به احترام سن و سالشون، اکثر اوقات با ماشین از روی جناب George Washington رد می شدیم! پل دو طبقه ست که در هر طبقه تقریبا هشت باند داره. اندر نکات جالب اینه که برای هر بار عبور از پل باید 13 دلار (35 هزار تومن) ناقابل عوارض (toll) بدید. قابل توجه دوستانی که اتوبان قم-تهران رو 100 تومن میدن و هی غر می زنن! الان نگید: بابااااا اوووتووبانای آمریکا کجا این جاده خاکیای ایران کجا؟ اتفاقا بایستی به عرضتون برسونم که چاله چوله های این پل اگر بیشتر از اتوبان قم-تهران نباشه کمتر نیست.

درآمد روزانه (دقت بفرمایید روزانه!) در سال 2006 که مبلغ عوارض 6 دلار بوده 1 میلیون دلار میشده. به عبارتی، با عوارض 13 دلاری فعلی، درآمد سالانه این پل نزدیک به 800 میلیون دلار میشه! یعنی یک و نیم برابر قسط اول پولای بلوکه شده ایران.

از ویژگیهای منحصر بفرد دیگر این پل اینه که یکی از محبوب ترین مکانها برای خودکشی اهالی نیویورک محسوب میشود و در سال 2012، 43 نفر از روی پل پریدن پایین! (دو سه کلمه کلیدی پریدن پایین، نردبون، نجات در ادامه بحث زیاد استفاده خواهد شد...)

 

 

 به هر روی، اینهمه آسمون ریسمون نبافتم که سفرنامه نیویورک و فیلادلفیا رو عرض کنم، چه آنچه به دلایلی که در ادامه خواهید خواند فعلا دل و دماغش نیست و احتمالا در پست بعدی حتی ممکنه با سفرنامه فلوریدا ادغام بشن!

ماجرای این پل اون قسمتیش که به درد ما می خوره اینه که در مورخه 9 سپتامبر سنه 2013 میلادی، به دلایل ظاهرا نامعلومی، به مدت چهار روز یکی از ورودیهای پل که سه باند داره و از شهر Fort Lee در نیوجرسی وارد پل میشه تبدیل به یه باند میشه! یعنی دو باندش بسته میشه و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه رانندگی در ساعات شلوغ روی پل، چه رسد به اینکه سه باند بشود یک باند.

چند روز قبل عکس اول وال استریت ژورنال جناب Chris Christie فرماندار جمهوریخواه نیوجرسی بود که عرق بر جبینش نقش بسته بود. ماجرا از این قرار بود که بعد از چهار پنج ماه اخیرا گندش دراومده که دلیل بسته شدن باندهای پل، صرفا حال گیری از یکی از مسئولین دموکرات شهر Fort Lee بوده! یعنی چند تا از بروبچه های جمهوریخواه دفتر فرماندار محض خنده و ضد حال زدن به این بابا اومدن چند تا از این مخروطهای نارنجی رنگ ترافیکی رو برداشتن و دو باند رو بستن که ملت، خواهر مادر این بنده خدا رو بیشتر دعا کنن! 

بعد که این آقای Christie قصه ما (که یکی از شانسهای اول جمهوریخواهان برای انتخابات بعدی محسوب میشه) ماجرا رو فهمیده، گویا همه دور و بریهاشو جمع کرده و بهشون دو ساعت فرصت داده که هرچی می دونن بگن و بعد هم یک کنفرانس خبری گذاشته و همه رو از دم اخراج کرده و گفته علیرغم اینکه از ماجرا کاملا بی اطلاع بوده، مسئولیت ماجرا رو کاملا برعهده میگیره و از مردم عذرخواهی کرده:

"I am embarrassed and humiliated by the conduct of some of the people on my team. Ultimately, I am responsible for what happens under my watch."

حالا اینکه آیا بعدا گندش دربیاد که خودش هم دست داشته، یا اینکه این عذرخواهی صرفا به خاطر حفظ آبروش برای انتخابات 2016 هست یا هرچیز دیگه، به نظرم چندان اهمیتی نداره. چیزی که مهمه اینه که ایشون مردم رو احمق فرض نکرده و می فهمه که مردم هم می فهمن. 

حالا این سبک آمریکاییش بود، چند هزار مایل اونورتر در چین و ماچین وقتی یه همچین رسوایی های سیاسی رخ میده اول از همه یه کنفرانس خبری تشکیل می ده و فرد مقصر میگه: چینگ چونگ چانگ یائو ئی ئو ئا خخخخخخخخخ!

اون قسمت اول احتمالا یه چیزی تو مایه های ببخشید غلط کردم، قسمت خخخخخخ هم صدای خنده نیست صدای دست و پا زدن طرف بالای چوبه داره....

بازم چندهزار مایل تشریف ببرید اونطرف تر میرسید به مملکتی که بعضی عزیزان، سازمان متبوعشون که گند میزنه تا سه روز موبایل جواب نمی دن و بعدهم که تشریف میارن جلوی دوربین می فرماین: مشیت الهی بوده خخخخخخخخخ!

قسمت اولش رو ترجمه می کنم: بنده و همکارانم در سازمان آتش نشانی تهران بزرگ داریم هرساله حقوق می گیریم که مواردی که موفق به نجات حادثه دیدگان میشیم رو به تلاش خودمون و سایر موارد مثل سقوط دو کارگر زن به دلیل باز نشدن نردبان رو به مشیت الهی نسبت بدیم! قسمت خخخخخخ هم صدای چوبه دار نیست، صدای پوزخند این عزیز دل برادرست....

از اونجایی که بهترین راه پاسخگویی استفاده از شیوه استدلال گوینده برای پاسخگوییست، خداوند در قرآن در توصیف رفتار بنی اسرائیل توضیح می دهد که هرگاه بهشون خیری می رسید می گفتند این از جانب خود ماست و هرگاه به آنها شری می رسید اون رو به موسی و خدا نسبت می دادند. 

اگر اعصاب اضافی دارید می تونید مصاحبه خنده آور (بخونید گریه آور، تهوع آور) این مسئول محترم رو اینجا بخونید. ایشون ضمنا توضیح دادن که تشک باد هم موجود بوده منتها 6 دقیقه طول میکشیده تا باد شه و اون کارگران بیچاره 4 دقیقه بعد از رسیدن آتش نشانی افتادن پایین. یکی از دوستان توضیح بدن که چطور این عزیزان می دونستن 4 دقیقه دیگه قراره کارگران بیفتن پایین و لذا دیگه ارزش نداره تشک رو باد کنیم؟!

از این نمونه ها در کشور ماشاالله کم نداریم، از ماجرای وزیر آکسفورد خوانده مان بگیر و بیا تا این حادثه اخیر. نمی دونم چرا همه توی ایران همدیگر رو احمق فرض می کنن و فکر می کنن الان مثلا مردم هم واقعا پیش خودشون می گن: اوه! دیگه اگر تا الان ذره ای شک داشتم که سقوط این دو زن بیچاره از طبقه پنجم خواست و مشیت الهی بوده الان دیگه شکم به یقین تبدیل شد! البته به نظر من ایشون مقصر نیست، مسئول بالاسری این آقا مقصره که چرا حکم برکناریش رو درجا امضا نمی کنه. پیش بینی من اینه که اونی که حکم برکناریش قراره زده بشه، کسی نیست جز اون نردبان آلمانی لامصب که باز نشده!

یه نکته دیگه هم مرتبط با همین قضیه بگم: اوایل که اومده بودیم فرنگ، یکی از مسخره ترین چیزایی که به چشممون میومد وسواس یا به قولی سوسول بازی این غربیها در رعایت نکات ایمنی بود. اینکه مثلا تعمیرکار لوازم برقی وقتی میاد توی خونه کفشهاشو درنمیاده که یه وقت برق نگیردش، یا مثلا در ایالت ما، هر جایی که قراره حتی یه کار تعمیری روی جاده یا لوله آب و گاز و الخ در خیابون انجام بشه، بر اساس قانون ایالتی باید مأمور پلیس حضور داشته باشه و حداقل یه ماشین پلیس با چراغهای روشن میذارن که ملت ببینن و تصادف نکنن. یا مثلا هرجا تصادف بشه حتما باید پلیس، اورژانس و ماشین آتش نشانی هر سه تا حضور داشته باشن، صرف نظر از اینکه مثلا بنزین روی زمین ریخته یا نه.

یا مثلا اینکه اکثر ساختمونای قدیمی آمریکایی رو نگاه کنید نمای بسیار زشتی دارن و دلیلش اینه که کلی پله فلزی اضطراری روی دیوار ساختمون نصب شده (توی فیلما دیدید حتما) خلاصه که بعد از مدتی زندگی در اینجا و نگاه کردن به مملکت خودمون از بیرون، تازه فهمیدیم اونی که مغزش درست کار نمی کنه منم نه این فرنگیا!

یادمه یه بار که رفته بودم ایران، همون روز اول رفتم از قصابی روبروی خونه مون خرید کنم. همینطور که داشتم می رفتم چشمم به کارگری افتاد که داشت روی داربست های ساختمون نیمه کاره بغل قصابی کار می کرد و با مهارت خاصی ورجه وورجه می کرد. از اونجایی که هنوز اکسیژن فرنگ تو ریه هام بود و روحیه سوسولیم با شرایط ایران تنظیم نشده بود، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که این بابا چه جوری جرأت می کنه با این سرعت و بدون تجهیزات ایمنی بالا و پایین بره؟! هنوز چند ساعتی نگذشته بود که از خونه یه صدای گرووووپ شنیدم و پنجره رو که باز کردم دیدم جمعیت جمع شدن، بعدازظهر که از بقالی محل پرسیدم ماجرا رو، گفت که یکی از کارگرها از داربست افتاده و  ما بین هوا و زمین اول خورده به سیم برق و دچار برق گرفتگی شده، بعدهم خورده زمین و لت و پار شده....

اصولا یکی از مفاهیمی که خیلی برای ما ایرانیا جا نیفتاده اینه که اصلا لازم نیست مثلا هربار که سوار ماشین میشی تصادف کنی یا هربار که میری روی داربست با مغز بیای پایین یا مثلا همه انبارهای لباس هرروز آتیش بگیرن. صرفا کافیه که از مثلا 20 هزار باری که در عمرت سوار ماشین میشی یه بار ترمز بزنی و سرت بخوره به شیشه جلو تا ریق رحمت رو سر بکشی...

بگذریم... این پست خیلی دپرس کننده شد یه کم شیش و هشتی هم بنویسم من باب تغییر ذائقه خوانندگان محترم!

اولا که توصیه می کنم سریال شاهگوش رو ببینید، خیلی خوبه! توجه می فرمایید که این توصیه رو کسی می کنه که در بین این همه فیلم و سریال ایرانی فقط کلاه قرمزی تونسته نظرش رو جلب کنه! ولی این شاهگوش چیز خوبیه. بیش از همه اینکه معلومه روی تک تک اجزاءش از دیالوگ ها تا گریم و انتخاب بازیگر و طراحی صحنه و شخصیت ها با دقت و وسواس کار شده (کارگردان: آقای میرباقری!) و منم آدمیم که از دقت و وسواس لذت می برم. کلا یکی از چیزایی که توی ایران آدم رو آزار می ده اینه که تقریبا هیچ چیزی، از فیلم تلویزیون بگیر تا پروژه مشاوره مدیریت شرکت X تا متنی که توی روزنامه میخونی تا نحوه رانندگی راننده ها، با وسواس و دقت و موشکافی کار نشده و همه چیز بوی سرهم بندی میده. خود من هم تافته جدا بافته نیستم و کم توی زندگیم سرهم بندی نکردم، ولی اخیرا کمی بهتر شدم و تلاش می کنم مثلا اگر وبلاگ می نویسم، دیگه قَلَتِ عِملایی (!) نداشته باشه یا مثلا اگر قراره برای جایی اسلاید آماده کنم فونت پیش فرض رو به یه فونت معقول تغییر بدم و شکل و شمایل اسلایدها مرتب باشه.

 

بگذریم... خلاصه که این شاهگوش کم و بیش این حس رو به آدم میده که به جزئیات دقت شده و روش زحمت کشیده شده. اما یه دلیل مهمتر برای پیشنهاد من یا به قولی last but not least اینه که اگر صحنه ورود ارباب رجوع به کلانتری ملت رو ببینید، یه سرباز صفر سیبیلو دم در وایساده که هرکی میاد تو بهش میگه: یَک شوکولاتِه باخرِه که فوشارتا وِ تَه نَئیِه، اِگِر مِخِه باخرِه اِگِه نَمِخِه نَخرِه! 

ترجمه سبزواری به فارسی: یه شکلات بخورید که فشارتون به ته نیفته (پایین نیاد!)، اگر می خواید بخورید اگه نمی خواید نخورید.

خلاصه که اگه دو تا شخصیت محبوب توی سریال باشه، اولیش همین همشهریمونه دومیشم شهرام خنجری!

---------------------------------------------

P.S: امروز از دنده چپ بلند شده بودم و این پست همش شد غر زدن... عفو بفرمایید به بزرگی خودتان!

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Marketing

اگر چشماتونو باز کنید و ببینید داخل فروشگاهی هستید که روی دیوارش با خط نستعلیق (خط نستعلیقو من باب راهنمایی عرض کردم!) نوشته: "توقف بیجا مانع کسب است" می تونید حدس بزنید در چه کشوری هستید؟؟ بعععععله احححححسنتم! شما در ایران هستید!

حالا یه سوال دیگه:‌ باز فرض کنید چشماتونو باز میکنید و می بینید روی دیوار فروشگاه (بازم با خط خوش نستعلیق!) نوشته: "جنس فروخته به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود" اگه گفتید در چه کشوری هستید؟! اگه نوشته بود "نسیه و حساب دفتری نداریم حتی شما دوست عزیز" چی؟؟

بنده از خوانندگان باهوش این وبلاگ که جواب هرسه سوال رو درست دادن تِشکر (به کسر تاء) می کنم!

حالا سوالات بالا رو کمی سخت تر می کنم:

اگر بجای "توقف بیجا مانع کسب است" یه نفر جلوی فروشگاه بود که به شما خوش آمد می گفت و داخل فروشگاه موزیک دلپذیر بود و همه اجناس مرتب و تمیز جلوی چشم و در دسترس شما بود و فروشگاه مذکور خودشو تیکه پاره کرده بود (توضیح خواهم داد چگونه!) که شما چند دقیقه ای رو بیشتر در فروشگاه بمونید چی؟

اگه به جای "جنس فروخته به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود" نوشته بود: We will gladly accept returns made within 90 days of the purchase date چی؟

اگه به جای  "نسیه و حساب دفتری نداریم حتی شما دوست عزیز!" نوشته بود: We are glad to offer free layaway to our customers this holiday season چی؟1

جوابشو احتمالا می دونید دیگه... یا امریکا هستید یا تهران 1500!!

 چند روز قبل به یکی از دوستان می گفتم که اگر شما یکی دو سال تو امریکا زندگی کنید و فقط در زندگی روزمره تون کمی دقیق باشید و به جای درس خوندن هم فقط روزی یک ساعت وقت بذارید و روزنامه Wall Street Journal رو بخونید به اندازه دو تا مدرک MBA، مدیریت و بازاریابی و استراتژی و مالی و غیره یاد می گیرید، و انصافا اغراق نمی کنم. 

مثالهایی که راجع به فروشگاههای ایرانی و امریکایی زدم رو صد البته قبول دارم نمیشه نعل به نعل مقایسه و در ایران اجرا کرد (همه ما محدودیت های مالی یک بوتیک کوچک ایرانی رو در مقایسه با شرکتی در ابعاد Macy's می دونیم!) ولی معتقدم نکات خیلی زیادی برای یادگیری هست که اتفاقا در ایران هم قابل اجراست. من باب نمونه، اصولا برای شخص من قابل درک نیست که یه آدمی که کار و زندگی و معاشش در اینه که داخل مغازه ش بشینه و لباس بفروشه چطور می تونه وقتی مشتری وارد مغازه میشه حوصله نشون دادن دو تا جنس رو نداشته باشه! یا مثلا بگه: اگه خریداری جنسو بیارم! یا مثلا وقتی مشتری می پرسه اون کت شلوار نوک مدادیه چنده؟ بگه: گرونه!!!

خب برادر من کرکره رو بکش پایین برو خونتون دعا کن گونی اسکناس از اون بالا بیفته پایین، باور کن جواب میده (گشتم نبود، حالا شما بگرد شاید بود!!).

بهتره بیخیال غر زدن سر فرهنگ فروش توی ایران بشم که دل پری دارم. به جاش برخی از کارهای جالبی که شرکت ها در اینجا می کنن رو ذکر می کنم امید که تنی چند از صنف فروشندگان و مغازه داران این وبلاگ رو بخونن و سبب خیری شود... (یه کارکرد دیگه این مطالب هم اینه که بخونیم بعد بریم برای مغازه بغلیمون تعریف کنیم و نُچ نُچ کنیم که اوه خارج چقد خوبه و فردا صبح دوباره جواب سلام مشتری رو ندیم!)

 همونطور که گفتم، شاید مهمترین اولویت فروشگاه ها در اینجا حداکثر کردن زمانیست که مشتری در اونجا سپری می کنه، چون هرچه این زمان بیشتر بشه احتمال خرید کالا بالاتر میره. مثلا خیلی مهمه که اگر کسی از جلوی فروشگاه رد میشه و دودله که بیاد تو یا نه، کاری کنیم که ترغیب بشه بیاد داخل، که اگر اومد، تا همینجا موفقیت بزرگی نصیب فروشگاه شده!

چند تا از کارایی که شرکت ها می کنن تا زمان حضور شما رو حداکثر کنن و تا حد امکان شما رو با اجناس، نزدیک و صمیمی کنن از این قراره: اولا در فروشگاههای لباس در اکثر قریب به اتفاق موارد، تگ قیمت لباس که معمولا دور و بر یقه لباس هست رو میندازن داخل یقه. به عبارت دیگه، برای دیدن قیمت لباس شما نمی تونید از فاصله یک متری اقدام کنید، بلکه لازمه دستتونو بکنید تو یخه (همون یقه) لباس و برچسب قیمتی رو بیارید بیرون و قیمت رو ببینید. حالا حکمتش چیه؟ حکمتش اینه که در این فرآیند، شما ناخودآگاه لباس رو لمس می کنید و همین لمس لباس خودش شما رو به خرید یک گام نزدیک تر میکنه ( به عبارت دیگه احتمال خرید لباس توسط مشتری بالا میره). علمای بازاریابی نیک دانند که این تکنیک بخصوص برای بانوان محترم بسیار موثر افتد! توجه خواننده محترم و محترمه رو به این نکته جلب می کنم که هر روز احتمال داره هر لباس رو ده تا مشتری نگاه کنن و تگ قیمت رو از داخل لباس بکشن بیرون و توی یه فروشگاهی که مثلا 50 هزارتا لباس داره، حجم کاری که کارکنان بخت برگشته باید برای برگردوندن تگ قیمت به داخل لباس انجام بدن رو خودتون حساب کنید!

چندی پیش رفته بودیم Macy's برای خرید لباس، وقتی پول لباسا رو حساب کردیم، خانم فروشنده گفت امروز یه offer داریم که اگه لباس ها رو بذارید پیش ما و هفته بعد تحویل بگیرید، 20% دیگه می تونم بهتون تخفیف بدم. اول دوزاریم نیفتاد ولی بعد که ذهن فایننسی رو مثل بختک انداختم رو قضیه، برام روشن شد که کشوندن مشتری به فروشگاه (برای دیدن اجناس جدید و احتمالا خرید کالاهای جدید) برای فروشگاه به اندازه 20%  تخفیفی که داده می ارزه.

یه تجربه بامزه دیگه هم هفته قبل اتفاق افتاد: یه داروخانه زنجیره ای در امریکا هست به نام CVS (اوضاع سهامش هم بسیار خوبه اگر علاقمند به سرمایه گذاری بودید!) که البته داروخانه که چه عرض کنم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داره! هراز گاهی برای من ایمیل های تبلیغاتی و تخفیف و غیره میفرسته. چند روز قبل ایمیل زده بود که پاشو بیا که جوجولات خوشمزه m&m مجانی برات داریم! خدمت دوستان عرض کنم که در دنیای سرمایه داری، این شرکت ها برای یک سنت هم حساب و کتاب وجود داره و این شرکت ها عاشق چشم و ابروی رعنای بنده نیستن! خلاصه که هدف کشوندن امثال من به اون فروشگاهه به امید خرید چند کالای دیگه همزمان با دریافت جوجولات (زهی خیال باطل! خبر ندارن گیر چه موجودی افتادن!!)

اصولا یکی از روشهای رایج برای جذب مشتری اینه که شرکت ها هر از گاهی یک کالا رو با تخفیف خفن (طوری که شیرین روش ضرر می دن) تخفیف می زنن تا مشتری رو بکشونن فروشگاه به این امید که چند تا جنس سودده دیگه هم کنارش خریداری کنن. این فروشگاه CVS هم که هر وقت فاصله مراجعه من بهش از دو یا سه هفته بیشتر بشه فورا یه ایمیل میزنه که تخفیف 20 تا 25% روی خرید بعدیت داری و جون مادرت پاشو بیا...

یه نکته دیگه هم که گفته بودم اینه که تقریبا همه فروشگاه ها کالای فروخته شده رو در بازه نسبتا طولانی (مثلا دو تا شش ماه) از مشتری پس می گیرن، بدون هیچ چونه  و سوالی. برای بعضی فروشگاه ها مثل فروشگاه های لباس لازمه که لباس برچسب فیمتیش روش باشه که نشون بده استفاده نشده. بعضی دیگه مثل همین CVS یا مثلا Costco کالای استفاده شده رو هم بدون هیچ سوالی پس می گیرن. مثلا اگر کالایی رو استفاده کردید و باهاش حال نکردید می تونید ببرید پس بدید و پولتون رو دریافت کنید. همونطور که عرض کردم، دلار که چه عرض کنم سنت سنتش هم برای این شرکتا حساب و کتاب داره! منتها نشستن مغزشونو به کار انداختن و به این نتیجه رسیدن اگر اجناس رو پس نگیرن، مشتری هنگام خرید بسیار محتاط خواهد بود و به احتمال زیاد اجناسی رو که راجع بهشون دودل هست رو بیخیال میشه و مثلا 30% کمتر میخره. اما با وجود امکان پس گرفتن اجناس، اون 30% مشتری ها خریدشون رو می کنن به امید اینکه اگه نخواستن، پس می دن ولی درصد بسیار کمی بعدا یادشون می مونه و یا حال و حوصله پس دادن این اجناس رو دارن. خلاصه که اگر فروشنده هستید، (البته با رعایت یک سری ظرافت ها) به نظرم اتفاقا کاملا باید راغب باشید که مشتری جنس رو ببره و حتی احیانا پس بیاره.

یه تجربه دیگه هم بگم و عرضم تمام! چند شب قبل دستور خرید یک فروند جاروبرقی توسط عیال صادر شد! بنده هم همچون سروان یکمی که از فرمانده کل قوا اطاعت امر میکنه، به همراه عیال به فروشگاه SEARS روانه گشتم. توضیح اینکه SEARS فروشگاه زنجیره ای بزرگی در امریکا و کاناداست که از لباس تا لوازم خانگی و ماشین چمن زنی داره. ضمن اینکه اوضاع شرکت چندان خوب نیست و قیمت سهامش به شدت افت کرده و خلاصه در رقابت تنگاتنگ تا حدی بازنده بوده. پول جاروبرقی رو که پرداخت کردیم، گفتن برید طبقه پایین و مقابل انبار، رسید رو به دستگاه ارائه کنید تا کالا رو دریافت کنید. رفتیم و رسید رو به دستگاه نشون دادیم و اسم ما روی مونیتور بالای سرمون نشون داده شد و کنار اسممون یه تایمر شروع به کار کرد. هیچ خبری از موجود زنده نبود. همینطور به در و دیوار نگاه می کردم که چشمم به تابلوی زیر افتاد (بعد از خوندنش تصمیم گرفتم ازش عکس بگیرم):

 

اگر واضح نیست این رو نوشته:

It is our goal to serve very customer within 5 minutes. If we do not attain this goal, a coupon for $5 off your next regular or sale-priced purchase will print for you at the kiosk. 

با صرفنظر از جزئیات، ترجمه اش از این قراره:

"هدف ما این است که به تمام مشتریان در عرض 5 دقیقه خدمت رسانی کنیم. اگر به این هدف نرسیم، دستگاه یک کوپن 5 دلاری تخفیف را برای شما پرینت خواهد کرد که در خرید بعدیتان می توانید از آن استفاده کنید."

کنجکاو شدم ببینم چیکار می کنن. نگاهم به تایمر کنار اسمم بود. حدود دو دقیقه که رد شد، یه خانومی که به نظر مدیر فروشگاه بود، از اتاق بغلی که پنجره ش ظاهرا آینه ای بود ولی میشد فهمید که از داخل اتاق، بیرون قابل رویته (همونی قدیم بهش می گفتیم: من درش پیدا، اونورش پیدا!!) اومد بیرون و رسید رو از من گرفت و با سرعت رفت داخل انبار. یک دقیقه بعد هم جنس رو دریافت کردیم! 

دقت می فرمایید که این شرکت الان شرکتیه که نسبت به رقبا ضعیفتر عمل کرده و بخش بزرگی از سهم بازارش رو از دست داده، دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل....

****************

چند نکته قبل از پایان:

1- صفحه مقالات و مطالب پیشنهادی چند بار آپدیت شده.

2- یک صفحه جدید به نام یادداشتها و مطالب من در روزنامه ها و وبسایتها ایجاد کردم که هرازگاهی مطلبی اینور اونور می نویسم رو در اینجا قرار میدم.

3- سفرنامه نیویورک و فیلادلفیا و کنفرانس American Finance Association انشاالله در پست بعدی.

4- بیالاخره وارد بازار بورس اینجا هم شدیم و وال استریت رو ریختیم بهم! ماجرای اونهم بماند واسه بعد.

والسلام!

*****************

پاورقی:

1- Layaway روشی برای خرید کالاست که فروشگاه به شما تعهد می ده کالای موردنظر رو تا تاریخ مشخصی (و در قیمت مشخص) برای شما نگه داره تا هر زمان خواستید پول رو پرداخت و کالا رو دریافت کنید. علاوه بر Layaway فروش قسطی هم در فروشگاه های بزرگ مثل Amazon و Walmart وجود داره.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Cheating

پیرو پست قبلی باید خدمتتون عرض کنم که تنها رقیب جدی بنده در زمینه به خاک سیاه نشوندن شرکت ها با استفاده از تخفیف، ملت غیور و همیشه در صحنه چین و ماچین هستند. اگر در امریکا قصد خرید لباس دارید براتون یه توصیه دارم: وارد فروشگاه لباس مثلا Macy's که شدید به جای نگاه کردن به لباسا بگردید چینی پیدا کنید. بعد همینطور تعقیبشون کنید تا ببینید چطور میشه توی فروشگاه درندشت (اگه Macy's رفته باشید تا حدی متوجه مفهوم "لباس فروشی درندشت" میشید) چطوری می تونن لباسهایی با 80% تخفیف رو شناسایی کنن. البته کار به اینجا هم ختم نمیشه! تعقیب و گریز رو ادامه بدید تا زمانی که برن برای حساب کردن پول لباسا. اونجا که می رسن تازه دست می کنن داخل کیف و شونصد تا کوپن تخفیف و promotion و offer رو می کنن طوری که معمولا فروشنده گیج میشه و مثلا اگه یه کوپن رو میگه تخفیفش قابل اعمال روی این کالای خاص نیست فورا شصت تا دیگه براش رو می کنن. سرتونو درد نیارم معمولا آخرش که میان بیرون علاوه بر لباس، یه پولی هم دستی از طرف می گیرن...

چند روز قبل که توی office نشسته بودیم، با دو تا از همدوره ای هام، یه پسر امریکایی و یه دختر چینی مشغول صحبت بودیم راجع به برنامه های سفرمون در تعطیلات کریسمس و زمستون. رفیق امریکاییمون که طفلکی قصد سفر به جزیره ای در دریای کارائیب به نام Aruba داشت (الهی بمیرم رحمم میاد واقعا!) بعد که صحبت شد، گفتم برای ژانویه بلیط رفت و برگشت به فلوریدا با American Airlines رو نفری 130 دلار گرفتم. آقا اینو ما گفتیم و لپ های این هم آفیسی چینیمون هی سرخ شد و هی سفید شد و چند بار پشت سرهم گفت تو چطوری تونستی همچین قیمتی پیدا کنی؟! من چک کردم 250 تا کمتر نبوده و .... خلاصه خواستم عرض کنم که مبادا پست قبلی این شائبه رو ایجاد کنه که تخصص ما فقط در زمینه رزرو هتله. نخیر! هتل، پرواز، کل پکیج سفر رو handle می کنیم! اگه دکترای فاینانس جواب نده plan B ما یه آژانس مسافرتیه...

اندر احوالات دیگر هم که یکی دو تا برف نسبتا خوب تا به حال اومده و هوا هم البته مثل همیشه نوسانیه. در عرض سه چهار روز از +18 تا -12 رو تجربه می کنیم! اینجا برف که میاد، هنوز میخواد بشینه رو زمین این ماشینای برف روب شروع به کار می کنن و معمولا اجازه نمیدن کار به فردا صبح بکشه. عیال هم که هی این از خدا بی خبرا رو نفرین می کنه که چرا نمیذارن برف بشینه رو زمین!

یکی از فواید برف اینه که می تونی بفهمی تعداد خانوارهایی که چندماشینه هستن در امریکا چقدر زیاده! چون مثلا اگر جلوی یه خونه 4 تا ماشین هست، یکی دو تاش رو اول صبح تمیز می کنن و معلومه که باهاش سرکار می رن. اما بقیه روزها زیر برف می مونه و مشخصه مال همون خونواده ست و استفاده فوری نداره. 

یه کار جالبی که اینجا می کنند اینه که خیلی از مردم وانت دارن (اینکه مردم وانت دارن کار جالبه نیست، منظورم ادامه مطلب است!) و دولت به جای اینکه شونصد تا پرسنل و ماشین برف روب خودش استخدام کنه و کل سال حقوق بده به خاطر یه هفته کار توی زمستون، تعدادی از این جماعت وانت دار رو به صورت ساعتی به کار می گیره و اونا هم توی زمستون یه برف روب جلوی ماشینشون نصب می کنن و به دولت کمک می کنن. به این ترتیب، با هزینه خیلی کم برای دولت خیابونا به سرعت برق تمیز میشه.

 

 عرض کنم که... وقایع اخیر من رو بر اون داشت که ادامه این پست رو راجع به یکی از موضوعاتی که همیشه موردبحث ما ایرانیا بوده بنویسم. شما وقایع اخیر رو مثلا بگیرید هجوم ایرانی ها به صفحه فیس بوک مسی یا مثلا ایجاد یک صفحه دیگری برای عذرخواهی از مسی! (نظر شخصی من اینه که این دومی از اولی تابلوتره!). اصولا ما ایرانیا به دسته تقسیم میشیم: دسته اول معتقدن که ما ایرانیا بی فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم. دسته دوم هم معتقدن که ما "آریایی ها" با فرهنگ ترین مردم دنیا هستیم! دسته سومی هم البته هستن که تعدادشون از اون دو دسته بالا خیلی کمتره و معتقدن ما ایرانیا نه خیلی بافرهنگ تر و نه خیلی بی فرهنگ تر از بقیه هستیم، بلکه در مواردی بافرهنگ تر و در مواردی بی فرهنگ تر از بقیه ملل هستیم. احتمالا خودتون حدس می زنید که من خودمو جزو دسته سوم می دونم.

هر کدوم از این سه گروه هم استدلال ها و شواهد خاص خودشون رو دارن. مثلا راجع به دسته اول، مدتی قبل توی وبلاگ از یه راننده تاکسی در تهران نوشتم که با آب و تاب داشت برام توضیح می داد که دوستش به حضرت عباس قسم می خورده که توی ارمنستان، یه سگه که با صاحابش داشته میرفته، به محض رسیدن به چراغ قرمز وایساده و منتظر شده که چراغ سبز بشه و خلاصه ارمنستان یه همچین سگ های باشعوری داره! بماند که خود جناب راننده در همون حین که داشت این ماجرا رو تعریف می کرد n مورد از قوانین راهنمایی رانندگی رو نقض می کرد و اینکه حوصله نداشتم بهش توضیح بدم که آخه برادر من! سگ موجودیست که دنبال صاحبش میرود و دلیل توقف سگ، توقف صاحابش بوده و اگه صاحابش سرشو مثل سگ (!) مینداخت پایین و چراغ قرمز رو رد می کرد، خب آقا سگه هم دنبال صاحابش می رفت.

دسته دوم هم به مثالهایی مبنی بر اینکه هر از گاهی یه نفر توی امریکا تفنگ برمیداره و چند تا آدم بیگناه رو به رگبار می بنده اشاره می کنن و فکر می کنن الان توی امریکا مردم از گوشت همدیگه ارتزاق می کنن و شبها با Shotgun می رن شکار انسان!

بنده از باب "خیر الامور اوسطها" نمونه هایی رو ذکر می کنم که موضع خودم رو روشنتر کرده باشم (!).

تابستون امسال که برای تعطیلات به سبزوار رفته بودیم، از قضا اجاق گاز خونه مون در سبزوار خراب شد و مأموریت خطیر تعمیرش به بنده محول شد. اجاق رو بردم به یه کاروانسرای قدیمی مرکز شهر که یه مغازه تعمیر اجاق گاز اونجا بود. (کاروانسرا میشه گفت پاساژهای پونصد سال قبله، یه چیزی تو مایه های شکل زیره که دور تا دورش مغازه های مختلفه و هنوز چندتاییش توی سبزوار ما باقی مونده)

داخل مغازه که رفتم، طرف طبق برخورد رایج در فروشگاه ها و مغازه های ایرانی، سرشو به زور بالا اورد و با بی میلی نگاهی به اجاق گاز کرد و گفت: دو تا شیرش خرابه و قابل تعمیر نیست و باید کلا عوض بشه، میشه 20 تومن. برداشت اولیه م از طرز برخورد و صحبتش این بود که خب یه مشتری گیرش اومده و حالا احتمالا میخواد بتیغه که میگه قابل تعمیر نیست. ناچار قبول کردم و قرار شد عصر برگردم. عصر که رفتم و 20 تومن رو گذاشتم روی میزش 15 تومن رو بهم برگردوند که: شیرها رو بررسی کردم و نیاز به تعویض نبوده و هزینه ش هم میشه 5 تومن. خیلی متعجب شدم که چرا وقتی میتونست منو 20 تومن شارژ کنه اینکارو نکرد. خواستم از باب تشکر 5 تومن دیگه بدم که هرکار کردم قبول نکرد و گفت که دستمزدش 5 تومنه و بیشتر نمی گیره!

از مغازه که بیرون اومدم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود: فرض کن الان تو یه کشوری مثل آلمان بودی و همین اتفاق برات می افتاد. تا قیام قیامت سر هر سفره مهمونی که مینشستی از صداقت و وجدان کاری آلمانیها تعریف می کردی و به به و چه چه می کردی ولی الان که همچین اتفاقی توی سبزوار توسط یه آدم معمولی برات افتاده احتمالا تا عصر فراموشش می کنی1! خلاصه تجربه آموزنده ای بود... در ضمن همونطور که قبلا گفته بودم من هرجا سرویس خوب بگیرم در این وبلاگ تبلیغ می کنم، اگر احیانا اجاق گازتون در سبزوار خراب شد خبرم کنید تا آدرس بدم!!

از اونطرف هم، موارد خیلی زیادی هست که آدم رو شرمنده می کنه: از وضعیت رانندگیمون که به عابر پیاده مریض و پیر هم رحم نمی کنیم، تا حمله به صفحه فیس بوک مجری قرعه کشی جام جهانی و لیونل مسی بگیر تا نحوه برخوردمون با افغانیها (که راجع به این آخری باید حتما یه پست جداگانه بنویسم..) که به همه چیز شبیهه غیر از تمدن 2500 ساله...

از باب رعایت عدالت، اینجا هم موارد خوب و بد خیلی زیادی هست و نه اونقدری که ملت جوزده توی "بفرمایید شام" تعریف و به به و چه چه می کنن ایده آله و نه اونقدری که برخی عزیزان داخل کشور فکر می کنن بده. مخلوطیست از خوبی و بدی که البته حاکمیت قانون باعث شده بدیهاش عمدتا به سطح جامعه بروز نکنه. به قول حضرت خودم: "غرب جاییست که خیابانهایش به خوبی و تمیزی خانه های ایرانیست و خانه هایش به بدی و کثیفی خیابانهای ایرانی".

از دانشگاه که به خونه میام، بخش آخر مسیر رو از اتوبانی به نام US-1 میام که از ساعت 2 بعد از ظهر به بعد تا 8 شب ترافیک نسبتا سنگین داره (رنگ آبی مسیر خونه تا دانشگاه، ناحیه قرمز محدوده اتوبان موردنظر!)

 دلیل ترافیک هم اینه که یه جایی، اتوبان از سه باند به دو باند تبدیل میشه. حالا نکته اینه که روزایی که ترافیک سنگینه و مردم مثلا 20 دقیقه توی ترافیک می مونن، کم کم اثرات بی حوصلگی و عصبانیت رو میشه دید و بارها دیدم بعضیا میندازن تو شونه سمت راست جاده (که مثلا قراره لاین اضطراری باشه و کسی حق داره بره) و تخت گاز میرن تا مثلا یک کیلومتر جلوتر که خروجی موردنظرشون هست. یکی دو مورد هم دیدم که ملت رسما چراغ قرمز رو رد کردن و خلاصه، اگر این سفر به خدمت اون راننده تاکسی محترم شرفیاب بشم حتما براش توضیح می دم که فرهنگ ترافیک در امریکا اصلا و ابدا به پیشرفتگی ارمنستان نیست! البته این رو هم اضافه کنم که شهر بوستون نسبت به سایر شهرهای امریکا از نظر رانندگی کمی بی نظم تره و نمونه خوبی از کل امریکا نیست. (اینکه چرا اینطوره، یه پست جداگانه میخواد و حتما راجع بهش می نویسم.) مجموعا برداشت من از اینجا اینه: اگر این امریکاییها هم قرار باشه یکی دو هفته توی خیابونای مملکت ما و با ماشینای ما رانندگی کنن، اگر از ملت ما بدتر نشن، بهتر نخواهند بود! (بازهم اینکه چرا همچین برداشتی دارم رو در همون پست خواهم گفت!)

 یه نمونه هم از خوبیهای اینجا بگم که بالانس رو رعایت کرده باشیم: اولا خدمت شما عرض کنم که جوانان غیور ایرانی نه تنها در زمینه گرفتن تخفیف از هتل ها و ایرلاین ها به رکوردهای جهانی دست پیدا کردن، بلکه در زمینه سرعت تصحیح برگه های امتحانی هم به دستاوردهای جدیدی دست یافتن! به گزارش واحد مرکزی خبر، یکی از دانشجویان نخبه ایرانی (که اسم نمی برم...) پریروز 100 تا برگه امتحانی (تشریحی با 11 سوال!) رو در کمتر از 24 ساعت تصحیح کرد! استثنائا این دفعه دلیلش تنبلی و گذاشتن به دقیقه نود نبود، بلکه امتحان در دو گروه برگزار میشد که گروه دوم روز جمعه امتحان داشتن و روز شنبه هم آخرین مهلتی بود که اساتید باید نمرات رو ارسال می کردن، توضیح اینکه اینجا درست مثل مملکت ما (!) اساتید به شدت روی این مهلت دانشگاه حساسن و اگه اندکی تأخیر کنن، کاملا دهنشون سرویس میشه از سوی دانشگاه. خلاصه که تا 6 صبح شنبه مشغول تصحیح برگه بودم. اندر عجایب دیگر امتحان این بود که کلا درس در قالب دو گروه ارائه میشد که یک گروه روز چهارشنبه، و گروه دوم روز جمعه امتحان داشتن و سوالات هر دو گروه کاملا یکسان بود!!! یه لحظه تصور کنید یه همچین اتفاقی قرار بود مثلا در دانشگاه شریف بیفته....

به هر روی، بعد از تصحیح برگه ها و موقع وارد کردن نمرات در فایل Excel تصمیم گرفتم یک فرضیه مهم رو تست آماری کنم. به جای وارد کردن نمرات طبق ترتیب اسامی، نمرات دو گروه رو در دو ستون مجزا وارد کردم و این فرضیه رو تست کردم: میانگین نمرات گروه جمعه باید به طرز معناداری بالاتر از گروه چهارشنبه باشه چون گروه جمعه سوالات رو از گروه چهارشنبه خواهند پرسید.

نتیجه تست این بود: میانگین نمرات گروه چهارشنبه 158 (از 200) و میانگین گروه چمعه 159 یعنی عملا هیچ تفاوت فاحشی بین نمرات این دو گروه نبود! برای دوستان آمار و اقتصاد خوانده، تفاوت این دو میانگین رو تست آماری کردم و معنادار نبود (t-stat 0.5!) خلاصه که راستی آزمایی جالبی بود که دو گروه همکلاسی که امتحان کاملا یکسان رو در دو روز مختلف دادن، نمرات یکسانی گرفتند...

---------------------------------------------------------

1- دلیل روانشناسیش به نظرم اینه که انسانها اون تصاویر ذهنی یا stereotype هایی که از کشورها یا اشخاص و اشیاء مختلف در ذهنشون می سازن رو به این راحتی نمی خوان تغییر بدن و شواهدی که خلاف اون باشه رو نادیده می گیرن و اگر اشتباه نکنم بهش Cognitive dissonance می گن. مثلا در ذهن همه ما ایرانیا اینه که آلمانیها بسیار سخت کوشن و خب تا حد خوبی هم بیراه نیست، ولی یادمه یکی از دوستان آلمانیم در هلند مدتها با ما بحث می کرد که انقدرها هم که فکر می کنید همه آلمانیها اینطوری نیستن.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Purchasing Power

قبل از شروع: صفحه "مقالات و مطالب پیشنهادی" بروز شده.

از معجزات خداوند تبارک و تعالی اینست که این موجود دوپا یعنی انسان را به هزار و یک مدل آفریده و انواع و اقسامش رو در این زمین قرار داده. هرچیزی که به انسان مربوط میشه رو اگر نگاه کنید طیف وسیعی از افراد رو میشه یافت. از جنبه های ظاهری گرفته تا ویژگیها و خلق و خوهای مختلف. حتما برای شما هم پیش اومده که یک لباس از نظر شما "عجق و وجق" رو در یه فروشگاه میبینید و پیش خودتون میگید: دیگه اونی که اینو میخره و میپوشه چه موجود شاخداریه! دو دقیقه بعد یکی رو می بینید که عدل میاد همونو میخره و به به و چه چه هم میکنه. یا مثلا یه ماشین مثل این ماشینو می بینی میگی اه! این شرکته دقیقا چی فکر کرده که یه همچین قوطی کبریتی ساخته. (توضیح اینکه اسم این ماشین هم یه چیزی تو مایه های قوطی کبریته: Cube!) بعد هر از گاهی یکیو می بینی تو خیابون با افتخار سوار این ماشین شده!

همینطور، نحوه تصمیم گیری ملت برای خرید خونه و ماشین و انتخاب همسر و رزرو هتل با همدیگه فرق داره و یه توزیع احتمال جالب داره. مثلا همین آخری یعنی رزرو هتل رو درنظر بگیرید: افراد مختلف طیف متنوعی از رویکردها رو برای رزرو هتل دارن. بعضیا برای رزرو هتل به وبسایت booking.com میرن و مثلا اولین هتل سه ستاره ای که می بینن رو book می کنن. عده دیگری هستن که هتلی رو که انتخاب می کنن در یک وبسایت دیگه مثل hotels.com هم چک می کنن تا هرکدوم اون هتل رو به قیمت ارزونتر میده رزرو کنن. یه عده هم هستن که به اصطلاح در دُم (tail) توزیع قرار دارن. اینا از اونایی هستن که به اصطلاح از لیمو لیموناد می گیرن، با یه تومن صد تومن قدرت خرید (purchasing power) ایجاد می کنن، پدر صاب بچه رو درمیارن، به زبان اقتصادی اضافه رفاه مصرف کننده رو ماکزیمم می کنن. 

برای توضیح رفتار این عده، از مفهوم اضافه رفاه مصرف کننده (Consumer surplus) استفاده می کنیم. خیلی ساده، اضافه رفاه مصرف کننده ما به التفاوت حداکثر پولیست که مصرف کننده حاضره برای خرید یک کالا یا خدمت پرداخت کنه و پولی که عملا پرداخت می کنه. از اونطرف، اضافه رفاه تولیدکننده (Producer surplus) ما به التفاوت حداقل قیمتی ست که تولیدکننده حاضره کالا یا خدمت رو به اون قیمت بفروشه و پولی که نهایتا از مصرف کننده دریافت می کنه. هر مبادله اقتصادی، در حقیقت دعواییست بین تولیدکننده و مصرف کننده بر سر نحوه توزیع اضافه رفاه مصرف کننده و تولید کننده بین دو طرف معامله. مثلا اگر شما برای رزرو یک اتاق هتل حداکثر 200 دلار حاضرید پرداخت کنید و هتل هم حداقل قیمتی که حاضر می بود به ازاش اتاق رو به شما بده (و کمتر از اون ترجیح می داد اتاق خالی بمونه) 50 دلار بود، قیمت مبادله تعیین می کنه که چقدر اضافه رفاه گیر تولیدکننده بیاد و چقدر گیر مصرف کننده. مثلا اگر نهایتا اتاق هتل 110 دلار تعیین بشه، 90 دلار (110-200) اضافه رفاه گیر مصرف کننده میاد، 60 دلار (50-110) اضافه رفاه هم گیر هتل. یا مثلا اونی که فورا از booking.com هتل رو به قیمت 170 دلار رزرو می کنه فقط 20-30 دلار اضافه رفاه گیرش میاد. اونی که دو سه تا وبسایت دیگه رو هم چک می کنه 150 دلار پول میده و 50 دلار اضافه رفاه گیرش میاد. اونایی هم که در دُم توزیع قرار دارن، با استفاده از تاکتیک هایی 70 دلار پول می دن و 130 دلار اضافه رفاه گیرشون میاد. یه عده هم هستن که یه چیزی اونور از دُم هستن! اونا قادرن اتاق رو 40 دلار بگیرن و 160 دلار اضافه رفاه دریافت کنن و منفی 10 دلار هم اضافه رفاه گیر هتل میاد. به عبارت دیگه، اگه نگهداری هتل 50 دلار هزینه داشته، فقط 40 دلار گیر هتل میاد! همانطور که عرض کردم، از معجزات الهی اینه که اگر همه افرادی که هتل رزرو می کنن از این نوع بودن، بیزنس هتلداری به خاک سیاه می نشست و سنگ روی سنگ بند نمیشد...

 ناگفته پیداست که ایرانی جماعت در دُم توزیع قرار دارن و دنبال هر سوراخ سمبه ای می گردن که اضافه رفاهشونو حداکثر کنن. جماعت فایننس خونده هم احتمالا یه جایی اونورتر از دُم توزیع قرار دارن ( همونایی که 40 دلار پول هتل میدن!) حال خود قضاوت کنید بنده که در فصل مشترک این دو دسته هستم چه موجودی باید باشم! بزنم به تخته در بین دوستان شهره هستم به ایجاد قدرت خرید در حد حقوق استادی با حقوق دانشجویی! همواره شاه بیت دوستان ماست که اگر همه مصرف کننده ها مثل این بنده بودن، شرکت های چندصد میلیاردی آمریکایی به طرفه العینی به خاک سیاه مینشستن! 

 از اونجایی که در Harvard business school گفته میشه بهترین روش انتقال مطالب، استفاده از موردکاویست، بنده هم با یک موردکاوی موضوع رو روشنتر می کنم: فرض کنید میخواید برای ماه ژوئن به مدت سه روز یک هتل در پاریس رزرو کنید. به وبسایت booking.com مراجعه می کنید و هتلای مختلف که توی بودجه تون جا می گیرن رو نگاه می کنید و چند مورد مناسب هم می بینید. آیا هتل رزرو می کنید؟ نه!

میرید یکی دو تا وبسایت دیگه مثل hotels.com و expedia.com رو هم می بینید و مظنه بهتری دستتون میاد. آیا هتل رزرو می کنید؟ نه!

میرید یه وبسایتی به نام hotwire.com که سیستم blind booking داره: به شما روی بعضی هتلها تخفیف میده، اما به جاش نام هتل رو قبل از خرید کامل برملا نمی کنه. ماجرا از این قراره که بعضی هتلها میخوان روی اتاقهای خالیشون تخفیف بدن ولی نمی خوان علنی این کارو بکنن که قیمتاشون شکسته شه. توی hotwire می تونید هتلها رو بدون نام رزرو کنید. البته جهت اینکه مشتری کاملا چشم بسته نباشه، محله ای که هتل درش قرار داره رو مشخص می کنه تا بدونید در کدوم ناحیه شهر دارید هتل می گیرید. ضمنا امتیاز هتل رو از یه وبسایتی به نام TripAdvisor هم ذکر می کنه. خلاصه سرچ می کنید و می بینید یه هتل پیشنهاد داده شبی 99 دلار و ادعا می کنه که قیمت اصلیش شبی 357 دلار بوده. 72% تخفیف! چشاتون برق میزنه! آیا هتل رو رزرو می کنید؟ نه!

شما فایننس خوندید و می دونید بازده بیشتر تنها در ازای ریسک بالاتر به دست میاد. پس اگر ریسک بالاتری می کنید (رزرو کردن بدون دانستن نام هتل) که تونستید بازده بالاتری کسب کنید هنری نکردید. هنر اینه که بدون ریسک بازده بالا کسب کنید (که در فایننس بهش آلفا می گن!) 

پس با دقت بیشتری صفحه توضیحات این هتل بی نام و نشان رو بررسی می کنید. سه تا عکس از اتاق های سه تا هتل مختلف گذاشته که میگه هتل شما یکی از اینهاست (برای اینکه یه ایده ای بده به شما که مثلا اتاق خوبیه و غیره و ذلک!) دینگ ! (ایکیوسان) روی عکس ها کلیک راست می کنید و عکس رو ذخیره می کنید. گوگل یه قابلیت خارق العاده داره که میشه درش عکس رو سرچ کرد! یعنی عکس رو بهش میدید و میگرده وبسایتهایی که دقیقا همون عکس رو دارن پیدا میکنه. عکس اولین اتاق رو سرچ می کنید و یکی از لینک های پیداشده توسط گوگل، همون هتل در booking.com هست. قیمت اتاقها و کیفیت هتل رو چک می کنید. دو تا عکس احتمالی دیگه رو هم چک می کنید. هر سه گزینه هتل های خیلی خوب و تر و تمیزی هستن. آیا هتل رو رزرو می کنید؟ نه!

تا حالا ریسک رو اندکی کاهش دادید ولی به صفر نرسوندید. مرحله بعد چک کردن آدرس هتلهاست. آدرسها رو روی googlemap پیدا می کنید و با ناحیه مشخص شده در نقشه hotwire مقایسه می کنید تا بلکه بعضی از هتلها خارج از اون ناحیه باشن و مطمئن شید که اون هتل موردنظر نیستن. تیرتون به سنگ می خوره و هرسه تا توی اون ناحیه هستن... آیا بی خیال میشید و هتل رو رزرو می کنید؟ نه!

میرید امتیاز TripAdvisor رو برای هر سه تا هتل چک می کنید و می بینید تنها یکی از اون سه گزینه هست که امتیازش دقیقا همونه. پس مطمئن میشید که کدوم هتله و می بینید که قیمت booking.com واقعا 3 برابر پولیست که دارید می دید. آیا خوشحال میشید که 70 درصد تخفیف بدون ریسک گرفتید و هتل رو رزرو می کنید؟ نه!

یادتون میاد که یه کارت اعتباری از Discover دارید. وارد وبسایت Discover که بشید یه offer خوب داره و اون اینکه با برخی شرکت ها قرارداد داره که اگر کسی از طریق وبسایت Discover وارد وبسایت اونا شد و با کارت اعتباری Discover از اونا خرید کرد، 5% ارزش خرید رو جایزه (cashback) میده. سریع وبسایت discover رو باز می کنید و در لیست وبسایت های مشمول 5% جایزه، hotwire.com رو پیدا می کنید و همون هتل رو با همون ترتیب قبل پیدا می کنید تخفیفتون رو به 77% می رسونید! آیا دیگه خوشحالید که 77% تخفیف گرفتید؟ نه!

یادتون میاد که اگه جایزه (cashback) که از Discover گرفتید رو به جای دریافت نقدی، تبدیل به کارت هدیه از برخی شرکت ها و فروشگاه های خاص کنید، 10% روی مبلغ جایزه، جایزه می گیرید! پس جایزه دریافتی به خاطر خرید هتل رو به صورت کارت هدیه از فروشگاه Macy's دریافت می کنید تا 10% هم روی اون جایزه بگیرید! آیا در همینجا کار رو تموم می کنید؟ بله! چون دیگه واقعا وجدان درد گرفتید که هم هتل، هم hotwire.com هم Discover و هم Macy's رو دارید به خاک سیاه مینشونید....

-----------------------------------------------------

1- این تکنیک جستجو کردن عکس در گوگل تابحال زیاد به درد ما خورده. مثلا اگر قصد اجاره کردن خونه دارید و علاقمند به پرداخت یک ماه اجاره به عنوان دستمزد بنگاه املاک نیستید، میتونید با سرچ کردن عکس منزل موردنظر، شرکت اصلی رو پیدا کنید و خونه رو مستقیما از خود شرکت اجاره کنید!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد