یک ایرانی در بوستون

The Dogs Outdoor

ما پارسی زبانان جمله معروفی داریم که میگه: تاریخ همواره درحال تکرار شدن است. این فرنگیا هم میگن: History repeats itself. در این مجال میخوام تنها یک نوع از تکرار شدن تاریخ رو تقریر کنم اونهم از نوع تکرار شدن سگی!! سال 2008 در نیویورک The Dog Next Door رو نوشتم و سال 2009 در کانادا The Dog Indoor رو نوشتم و از اونجایی که تاریخ سگی همواره در حال تکرار شدن است، اینبار راجع به The Dogs Outdoor نکاتی چند رو عارضم.

اولا که این نکته رو خدمت دوستان با ضرس قاطع (یا شایدم ضرص و یا ذرث یا زرس یا هر قرائت دیگری) عرض کنم که در دیار فرنگ از هر چیزی دو ورژن وجود داره: یکی ورژن آدموار و یک ورژن سگی! (البت برخی از علمای فن بر این اعتقادن که در مملکت عزیزمون از همه چی فقط یه ورژن وجود داره و اونم ورژن سگی!) مثلا اینجا دو نوع فروشگاه زنجیره ای هست یکی فروشگاه آدموار مثل Walmart و دیگری فروشگاه زنجیره ای سگی مثل Petsmart که انحصارا مایحتاج سگ و گربه و سایر حیوانات خانگی رو میفروشه. البته داخل Walmart هم باز دو بخش داریم: بخش آدموار که مایحتاج انسانها رو تأمین می کنه و بخش سگی که مایحتاج این عزیزان دل رو. شایعاتی هست یا به قول فرنگیا rumer has it که برخی از هموطنان عزیز تازه وارد به بلاد کفر که برای اولین بار به خرید رفتن اشتباها از بخش سگی هم چند کنسرو خریده و نوش جان کردند که البته نظر به اینکه کیفیت بسته بندی این کنسروها از اونایی که ما در ایران می خوریم هم شیکتره همچین اتفاقی دوراز ذهن نیست!

همینطور دو نوع کاپشن وجود داره: کاپشن آدموار و کاپشن سگی که ملت تن سگاشون می کنن که نچاین تو سرما. یا مثلا مهد کودک آدمواری داریم و مهد کودک سگی که ملتی که خیلی سگشونو دوس دارن وقتی می رن سرکار سگشونو می ذارن مهدکودک تا مهارتهای اجتماعیش تقویت بشه و پس فردا بتونه توی جامعه واسه خودش کسی بشه و از حقوق خودش دفاع کنه. نیویورک که بودم یکی از این مهدکودکها نزدیک منزل بنده بود و هرروز نظاره گر وق وق توله سگهای شاد و خوشحال بودم.  و یا مثلا مرکز روانشناسی آدمواری داریم که به آدمها مشاوره روانشناسی می ده و همینطور مرکز روانشناسی سگی. مثلا در ایالت هاوایی یک مرکز روانشناسی سگی هست که کارش مشاوره دادن به صاحبان سگها درخصوص نحوه  تربیت و رفتار با سگها و همینطور احیانا علاج کردن وابستگی زیاد به سگهاست.

مخلص کلام اینکه اگر دوستان در ایران فیلمهایی رو دیده اید راجع به اینکه در آینده سگها بر بشر مستولی می شن و انسانها رو به بردگی می گیرن، در جریان باشید که ما اینجا فیلم زنده ش هرروز واسمون پخش می شه.

و اما راجع به بخش های سگی زندگی خودم (!) اگر بخوام خدمتتون عارض بشم (البته ناگفته پیداست که زندگی دانشجویی فی نفسه مصداق بارزی از زندگی سگیست که هممون تجربشو داریم ولی حالا فعلا به معانی figurative کار نداریم و در این پست صرفا منظور بخشهایی از زندگیست که به صورت literal سگی هستن) ما انقدر خوش شانس بوده ایم که منزلمون پنجره ای رو به فضای باز داره که شامل پارکینگ بسیار بزرگ مجتمع مسکونیمونه و یک فضای سبز مختصر هم داره. در کنار این فضای دلپذیر اما محوطه ایست که با خورده چوب پر شده و حالت یه پارک کوچولو داره و درست روبروی پنجره ماست.  بنده هرروز صبح که از خواب بیدار میشم و پرده ها رو کنار می زنم تا از نور خورشید عالمتاب بهره مند شم تعداد قابل توجهی سگ رو می بینم که صاحبانشون همچون بردگانی در پی ارباب اونها رو دنبال می کنن و با ادب و احترام خاصی سگ محترم رو همراهی می کنن. ماجرا هم از این قراره که مهندسین محترمی که این مجتمع رو طراحی کردن از اونجایی که فکر همه چیو کردن، یه محوطه ای رو هم اختصاص دادن به قضای حاجت سگهای ساکن در این مجتمع و صاحبان این عزیزان هم هر روز صبح باید اونا بیارن پایین سرپا بدن! خلاصه هرروز صبح اول وقت اینجا ترافیکیه که بیا و ببین! ما هم که هر روز صبحمون رو با The Dogs Outdoor آغاز می کنیم. احتمالا اگه رادیو پیام داشتیم اینجا هر روز می گفت: صبح سگیتون بخیر شنوندگان عزیز!!

چند روز قبل به همراه عیال (یکی از نقاطی که ما تفاهم صددرصد داریم آلرژی به سگه!) از درب خونمون اومدیم بیرون و وارد راهرو مجتمع شدیم که راهروی طوییییییلیه. به محض ورود به راهرو در فاصله 50 متری دو تا سگ سیاه ریزه میزه دیدیم که با چشای از حدقه بیرون اومده به ما زل زده بودن. در طرفه العینی دو تا سگ فسقلی که رو هم دیگه یک کیلو نیم وزنشون نبود مثل فشنگ به سمت ما شروع کردن به دویدن و وق وقشون مو به تنمون راست کرد. تا اومدم به خودم بیام دیدم از عیال مکرمه خبری نیست و ایشون همچون فشنگ بنده رو دودر کردن و به انتهای دیگر سالن گریختن! خلاصه ما موندیم و دوتا توله سگ که خون از سیبیلشون میچکید و مثل باد نزدیک میشدن. غریزه حفظ بقای ما و غیرت مردانه و دفاع از خانواده و چندتا چیز دیگه باهم فعال شدن تا من مثل یه مرررررررررد جلوشون وایسم و سگا رو که تا یک قدمیم نزدیک شده بودن با چند لگد که بهشون اصابت نکرد متواریشون کردم (البته اگه اصابت میکرد که الان توی زندان ایالتی نیوجرسی با دکترِ مرحوم مایکل جکسون هم سلولی بودم). یه چیزی تو مایه های راسل کرو تو فیلم گلادیاتور که اون وسط با چندتا ببر کشتی گرفت! (توصیه به دوستان مجرد: اگه با این خیال خام ازدواج میکنید که همسرتون تو مشکلات اینچنینی کنارتون باشه زهی خیال باطل!!)

اما از ماجراهای سگی ما که بگذریم, یکی از چیزایی که من باهاش مشکلات فلسفی جدی دارم  همین رابطه سگ و انسان در جامعه فرنگه. اول از همه این هارت و پورتای این غربیا در حمایت از حیواناته که به نظر من علیرغم باطن درستش به کجراهه رفته. اینجا ملت یه تعداد خیلی زیادیشون دارن به صورت داوطلبانه در پناهگاههای حیوانات بی خانمان (یا به قول اینا shelter) کار می کنن و کلی اینو نشونه فرهیختگی می دونن. همین افراد معمولا هیچ مشکلی با این قضیه ندارن که چرا میلیونها سگ باید بدون هیچ دلیلی و فقط به خاطر خودخواهی صاحباشون باید به جای داشتن یه زندگی آزاد 24 ساعته قلاده گردنشون باشه و هرجا صاحبشون امر می کنه برن و هرجا اون نمیخواد نرن. من حاضرم شرط ببندم که اگه مثلا 20 تا سگ در ایران کشته بشن و خبرش پخش بشه، بعضی از این دوستداران حیوانات عکس العمل شدیدتری نسبت به اون سرباز آمریکایی که شونصد تا افغانی رو چند هفته قبل به رگبار بست داشتن.

البته منظورم از این حرفا این نیست که مثلا تو مملکت عزیزمون رفتار درستی با حیوانات داریم. بالاخره اگر قیامتی در کار باشه سر پل صراط گربه های ایرونی تسویه حساب مشتی با هممون خواهند داشت، یا اون جوجه رنگیایی که تو مملکت ما حکم اسباب بازی 50 تومنی دارن و هرکدوممون چند ده تاشونو در عنفوان کودکی خفه کردیم. (درحد اطلاعات کمی که دارم براساس اعتقادات ما معامله  کردن حیواناتی که مصرف خوراکی ندارن مثل حیوانات حلال گوشت یا مصارف دیگه ای مثل سگ گله ندارن مجاز نیست و درنتیجه درواقع خرید و فروش و در نتیجه نگهداری سگ و گربه و طوطی و امثالهم مجاز نیست)

ولی اینکه در حمایت از حیوانات بیش از حد مته به خش خاش بذاریم هم قبول ندارم اگرچه خودم از طرفداران پرو پاقرص حیواناتم. مثلا یادمه که تو فنلاند ذبح حلال غیرقانونی بود چون از نظر اونا ذبح حلال نوعی بدرفتاری با حیوانه و برای ذبح باید از روشهای با درد کمتر مثل برق و امثالهم استفاده کرد (درنتیجه تمام گوشت های حلال در فنلاند وارداتی بودن) اما هیچ موضعی راجع به اینکه چرا ملت باید اجازه داشته باشن میلیونها سگ و گربه رو برای تمام عمرشون از زندگی طبیعی محروم کنن وجود نداشت.

بازهم تأکید می کنم که بنده از طرفداران شدید حیواناتم (البته سگ و گربه رو دیگه شرمندم!) .یادمه دبیرستان که بودم  علاقه مفرطی به جک و جورنور و به خصوص پرندگان و آبزیان داشتم. از زاد و ولد ماهیای آکواریومی بگیر تا یه دستگاه جوجه کشی که با کارتن و لامپ و یه دماسنج 100 تومنی درست کردم. یادمه به منظور کاهش ریسک سرمایه گذاری (تعریف از خود نباشه اصلا فاینانس تو خونمه!) به قول فاینانسی ها دنبال یه Business Angel می گشتم (business angel افراد پولداری هستن که در مراحل اولیه تأسیس شرکت در اون سرمایه گذاری می کنن و در سود و زیانش شریک میشن). بالاخره تونستم یه joint venture یا سرمایه گذاری مشترک با یکی از همکلاسیای دبیرستانم به نام مرادعلی انجام بدم. شرایط مشارکت هم اینجوری بود که هزینه ساخت و نگهداری دستگاه جوجه کشی از من بود ولی در خرید تخم مرغهای نطفه دار  با همدیگه مشارکت کردیم. نهایتا از حدود 12 تخم مرغ خریداری شده بعد از 21 روز 5 جوجه تپل مپل دراومد که بر اساس قرارداد 2 تاش سهم مرادعلی و سه تاش سهم من شد. (البته دو روز بعدشم 2 تا از سه تا جوجمو گربه خورد!!!) خلاصه که  ما خودمون اینکاره ایم....

علیرغم همه آلرژی که به سگا دارم مشاهده سگای عجیب و غریب و متفاوت یکی از تفریحات ما در اینجاست. برای نمونه به این فیل و فنجون که عکسشونو دیروز در پارک گرفتیم عنایت بفرمایید:

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Land of Opportunities

یادمه ایران که بودم (حالا همچین می گم انگار سی ساله ایران نبودم!) اینور و اونور که صحبت از پولدار شدن می شد اکثر افرادی که می شناختیم و یا قصه شونو تعریف می کردن برامون اینطوری پولدار شده بودن که مثلا زمانی که هنوز تجریش یا فرحزاد دهات بودن و میدون ونک باغ بود زرنگی کرده بودن و چند هکتار زمین به ثمن بخس خریده بودن و الان تونسته بودن تریلیاردر بشن. قیافه بعضی پولدارای فرحزاد که با شلوار کردی سوار ماکسیما می شدن هم که همیشه نصب العین ما بود! این البته قصه های پاستوریزه پولدار شدن به روش سالم! بود که بچه ها توی مهمونیا می شنیدن.

روشهای دیگه هم بود که مخصوص جوانان باهوشتر و خالی الجیب بود مثل اینکه دوستتو تلکه کن که 1 میلیون تومن بده یه ساعت آشغالی از گلدکوئست بخره بعد اونم واسه جبران 1 میلیونش بره چند تا دیگه رو بدبخت کنه و قس علی هذا... یادمه توی خوابگاه شریف تخم گلد کوئست که افتاد مثل سرطان رشد کرد و یکی یکی بچه های بهترین دانشگاه مملکت رو به صرافت افتادن که "تکنیک های پرزنتیشن" رو از مافوقشون توی سلسله مراتب شبکه خوب یاد بگیرن تا بتونن نزدیکترین دوستاشونو هم به فنا بدن. قصه های موفقیت اون روزا توی بهترین دانشگاه مملکت ما این بود که فلانی که یه دانشجوی یه لا قبا بود چطوری تونسته با پول گلدکوئست پژو پرشیا بخره...

اینجا اما قصه های موفقیت یکم فرق می کنه... یکی میره Facebook و Apple و Microsoft می زنه یکی میره Groupon راه میندازه یکی مثل آرش فردوسی Dropbox درست می کنه (البته بگذریم که همشون drop out بودن!) اگه اینجا درس بخونید و بزرگ شید الگوی ذهنیتون و قصه های موفقیتی که می شنوید ساختن شرکت چند میلیاردی دارید نه گلدکوئست!

ادعا نمیکنم دلیل اینهمه تفاوت رو میدونم ولی یه چیزی رو مطمئنم: اینکه فرهنگ ما ایرانیا بزن دررو هست و فرهنگ اینا فرهنگ درست کار کردنه رو قبول ندارم. با بی حساب و کتاب بودن سیاستای دولت و نتیجتا ایجاد رانت های کذایی موافقترم. چند روز قبل شنیدم یکی از دوستان دوران دبیرستانم که تازگی دکتراش رو از MIT گرفته با دو سه نفر دیگه رفتن یه سرمایه گذار پیدا کردن و یه شرکت Start-up تو لس آنجلس راه انداختن. همکلاسی همین آقا توی دبیرستان که اونم دوست دیگرم بود و اونم شریف قبول شد رفت دنبال گلدکوئست و پرشیا خرید و تصادف کرد و خودشو بیچاره کرد. پس تفاوت فرهنگی نیست احتمالا...

اکثر روزا که روزنامه می خونم راجع به عرضه اولیه یک یا چند تا شرکت توی بورس آمریکا نوشته که تعداد زیادیشون از همین ایده های دانشجویی تبدیل شدن به یه غول چند میلیاردی. یعنی این جامعه و دولتش انقد هنر داشتن که هر چند روز یکبار یه شرکت میلیاردی از توش دربیاد!

قصه های پول در آوردن عجیب و غریب هم البته زیادن و لزوما به قشنگی ماجراهای Steve Jobs نیستن ولی نمک خودشونو دارن. این ترم یه درس دارم به نام Hedge Funds (صندوقهای خظرپذیر که به زبان ساده هدفشون سودآوری و فرصت طلبی در بازارهای مالیه) که استاد درس از فارغ التحصیلای قدیمی دانشگاهمونه و صاحب یه Hedge Fund و یه شرکت Mutual fund هست. خلاصه وضعیت جیب توپ! چند روز قبل تعریف می کرد که در زمان جنگ جهانی دوم یه کشتی حامل چند تن طلا از روسیه به سمت آمریکا در حرکت بوده که در نزدیکی های ساحل آمریکا غرق میشه و اونهمه طلا میره کف دریا. اخیرا یه تعدادی از جویندگان طلا جمع شدن و تونستن با کلی هزینه محل اون کشتی رو پیدا کنن. حالا مونده یه سری دستگاه ببرن که بتونن اولا ببینن طلا اون زیر هست و اگه هست طلاها رو از داخل کشتی بکشن بیرون. به این استاد محترم ما و دوستانش هم پیشنهاد سرمایه گذاری شده و بعد از چند هفته بررسی ایشون و شرکتش 1.3 میلیون دلار توی این کار سرمایه گذاری کردن و در عوض درصدی از طلای استحصالی رو مالک می شن که حدود چند ده میلیون دلار می شه! از نظر قانونی هم وکلای شرکت بررسی کردن و دیدن چون کشتی در تملک دولت نبوده و خصوصی بوده از نظر قانونی یابندگان طلا حق مالکیت دارن.

آدم یاد فیلمای قدیمی آمریکایی و هجوم جویندگان طلا به کالیفرنیا میفته! گویا هنوزم این شیطان بزرگ تا حدی تونسته Land of Opportunities یا سرزمین فرصتها باقی بمونه...

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

iEverything

اول از همه تبریک سال نو!!!! امیدوارم سال 91 برای همه ایرانیا سال ردیفی باشه و برای مملکتمون هم کلی خبرای خوش و خوشحال کننده باشه. (البته غیر از اخبار خوش هسته ای که اخیرا زیاد شده...)

خیلی خوب یادمه که یه زمانی با خودم فکر می کردم یعنی کی میشه سال 80 بیاد و رقم دوم سال از 7 به 8 تغییر کنه؟! ولی الان دیگه ماشاالله سرعت شماره انداختن کنتور عمر داره به صورت اکسپوننشال زیاد میشه! عیال مکرمه هم که بصورت هفتگی تعداد موهای سفیدی که در سر اینجانب کشف شده رو گزارش میدن که البته آمار ایشون دچار survivorship bias هست چون موهایی که برای همیشه از کله ما خداحافظی کردن رو درنظر نمیگیره.

و اما بریم سر پست خودمون...

آدمیزاد پاشو که می ذاره تو این شیطان بزرگ یکی از چیزایی که تقریبا محاله بهش آلوده نشی جناب Apple  هست. بالاخره یه جوری این شرکت مادرمرده چند صد دلاری از جیبت بیرون می کشه. لپ تاپشو تخوای iPhone هست iPhone نخوای iPod هست iPod نخوای iPad هست خلاصه هرچی تقلا کنی یه جایی به پست روح پرفتوح جناب Steve Jobs می خوری و تا شیتیل چند صد دلاریشو نده ول کن نیس. بنده هم همون روز اول عین بچه آدم رفتم مغازه موبایل فروشی و شیتیل مربوطه رو تقدیم نمودم و یه iPhone گرفتم. ولی همین اخیرا که حضرتش اومده بود به خوابم باز خبر از رونمایی iPad3 داد و گفت اگر این خواب رو به 5 نفر دیگه نگم و اونا نرن iPad جدید بخرن یا شب می میرم یا روز. این بنده هم زل زدم تو چشای Steve و گفتم به خدا قسم اگر iPad3 را در دست راست من و لپ تاپ Apple را در دست چپ من قرار دهی بازهم محال است که iPod ی را به زور از گوش مورچه ای که دارد موزیک گوش می دهد بگیرم. و اضافه کردم که با عنایت به اوضاع خراب حساب بانکی الیوم استعمال محصولات Apple  بای نحو کان جرام!

از کشمکش ما و جناب Steve Jobs که بگذریم، این روزها باز داره دنیای IT یه پوست اندازی اساس می کنه. خیلیا بعد تب شدید و خوشبینی بیش از اندازه به شرکت های اینترنتی و تکنولوژی IT  در دهه 90 و متعاقیا ترکیدن حباب سهام این شرکت ها متحیر بودن که موج بعدی در این صنعت چیه و آیا اصلا موجی به وجود خواهد آمد؟ اون چیزی که به عنوان یک مصرف کننده صرف تو این جوزه دارم می بینم (و شما هم خیلی قبلتر از من دیدید) اینه که موج جدید همین دسترسی به (کامپیوتر  و) اینترنت با سرعت بالا در همه لحظات زندگیه. البته یه موج دیگه هم هست که از اون به عنوان Cloud Computing یاد میشه که بنده بیلمیرم. بطور خلاصه اینکه شما می تونید محاسباتتون رو به جای انجام با CPU کامپیوتر خودتون به یه شرکت outsource کنید که بیشتر درمورد شرکتها مصداق پیدا می کنه و یکی از مهمترین شرکت های فعال IBM هست.

از نظر business یا همون بیزنس (!) این موج جدید چند تا صنعت رو آورده کنار هم و اگه می شنوید Google  میره Motorola رو می خره یا اگه در آینده شنیدید AT&T و Apple باهم شراکت راه انداختن تاحد زیادی مربوط به همین رونده. این دسترسی به اینترنت (و کامپیوتر) دو تا بخش موردنیاز داره: یکی سخت افزار (iPad و iPhone و غیره) و یکی هم اتصال اینترنتی بالا که سیستم تبادل اطلاعات 4G که تازگی به بوستون ما هم رسیده سرعت اتصال رو نجومی می کنه و شرکتای مخابراتی مثل AT&T و Verizon ارائه می دن.

مهمترین نکته با عینک فاینانس اینه که هردوبخش به شدت سودآورن و کافیه نگاهی به قیمت سهام Apple بندازید تا به عمق فاجعه پی ببرید:

 

خط آبی سهام Apple هست در یک سال گذشته و خط سبز شاخص NASDAQ که مربوط به شرکتهای تکنولوژی هست. یعنی شما اگه سال قبل این موقع سهام شرکت رو خریده بودید در یک سال جدود 80 درصد سود کرده بودید و الان می تونستید هر سهم این شرکت رو 600 دلار بفروشید. به برکت همین روند جدید اقبال به دسترسی به اینترنت (و البته به همراه خیلی دلایل دیگه) شرکت Apple تونسته ارزش خودش رو به 560 میلیارد دلار برسونه و بزرگترین شرکت جهان بشه که به روایتی به اندازه کل تولید یک سال کشور ماست (و بلکه بیشتر بسته به نحوه محاسبه GDP).

برای اینکه بیشتر کفتون ببره (!) شرکت از سال 1995 که مرحوم مغفور  Steve Jobs دوباره به شرکت برگشت تا همین چند روز قبل حتی یک سنت هم سود بین سهامداراش تقسیم نکرده! و چند روز قبل برای اولین بار مدیرعامل شرکت اعلام کرده که قصد داره سنت شکنی کنه و بخشی از پول 100 میلیارد دلاری که رو دست شرکت باد کرده رو توزیع کنه. یکی از دلایل این سودآوری نجومی اینه که شرکت حاشیه سود وحشتناکی روی محصولاتش از جمله iPad داره و ورژن 3 iPad که جمعه قبل به بازار اومد به روایت بعضی شرکت های تحلیلگری که نشستن قیمت تک تک قطعاتش رو درآوردن حدود 310 دلار خرج برای Apple داره اما بیش از 600 دلار به فروش می رسه یعنی حدود 50 درصد حاشیه سود! این روزها تقریبا بدون استثنا هرروز Wall Street Journal یه نصف صفحه راجع به Apple و سهامش می نویسه یعنی همه مارکت یه طرف Apple یه طرف دیگه.

البته خوشبختی Apple و شرکتهای مخابراتی به قیمت بدبختی بعضیای دیگه داره تموم می شه. از جمله اتفاقات مربوط پدیده ای به نام Comparison Shopping هست یعنی اینکه یک فرد رو تصور کنید (اگه ایرانی تصور کنید سریعتر جواب میده!) که رفته توی یکی از فروشگاههای  Walmart یا Bestbuy و میخواد یه دوربین بخره. همونجا هم گوشیش دستشه و به طرز بی شرمانه ای داره قیمتا رو از Amazon هم چک می کنه و احتمالا بعد از بررسی فیزیکی کالا (که طبیعتا با اینترنت و از طریق Amazon مقدور نیست) سفارشش رو از Amazon می ده. این مسئله اخیرا به شدت به سود شرکت هایی مثل  فروشگاههای زنجیره ای Target و Bestbuy ضربه زده و عملا اونا تبدیل به Showroom برای فروشگاههای اینترنتی کرده. اخیرا فروشگاه زنجیره ای Target برای مقابله با این مسئله به تولیدکنندگان محصولاتش گفته که باید محصولاتی مخصوص این شرکت تولید کنن تا امکان مقایسه قیمتی با فروشگاههای اینترنتی مثل Amazon برای مشتریان کمنر باشه.

Business های دیگه زیادی هم از این بغل ارتزاق می کنن از جمله یه شرکت کوچیک به نام iHospital که چند تا بیمارستان (!) در ایالت های مختلف باز کرده و کارش درمان محصولات apple مثل iPad و iPhone و iPod  و خلاصه iEverything هست!

از بخش بیزنس که بگذریم، توی زندگی شخصی افراد هم دسترسی همیشگی به اینترنت اثرات زیادی داشته و هر روز هم بیشتر می شه. بنده خودم هرروز که با اتوبوس میرم دانشگاه قبلش ساعت رسیدن اتوبوس و دمای هوا (که به شدت توی این بوستون خراب شده گول زننده ست) رو چک می کنم و هربار به موقع به اتوبوس می رسم یه حمد و قل هو الله به روح Steve و همینطور نویسنده نرم افزار مربوطه می خونم. البته گاهی اوقات هم ایرانی بازی درمیارم تا بیخ بیخش وایمیستم خونه و تا میرسم دم خیابون اتوبوس گازشو می گیره و منم steve رو تو قبر می لرزونم که: فلان فلان شده تو که می دونستی ایرونی جماعت جنبه نداره چرا اینکارو کردی آخه؟

یکی دیگر از اتفاقاتی که گویا اخیرا به برکت همین رونق iPad و سایر tablet ها افتاده پرفروش شدن کتابهای اینترنتی و به طور خاص رمانهای به قول خودمون بسیار مبتذل (وقتی میگم مبتذل دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل!) هست. چند وقت پیش می خوندم که گویا با رونق گرفتن این ابزارها خوندن این کتابها در بین بانوان آمریکایی به خصوص رواج بسیار زیادی گرفته. دلیلش هم اینه که از اونجایی که بانوان مکرمه آمریکایی بسیار محجوب و به قول خودمون مأخوذ به حیا هستن زیاد تمایلی ندارن کتابای اونجوری (!) که عکس پشت جلدشون حکایت می کند از سر درون رو همینطوری دست بگیرن تو خیابون و مترو و اتوبوس. اما (به قول بعضیا آما) اگه یه iPad یا Kindle یا یه چیز دیگه ای تو این مایه ها داشته باشن دیگه عمرا کسی بویی ببره!1

خلاصه پازل ذهنی ما که اینجا چرا ملت انقدر اهل مطالعه هستن و هرکی یه iPad دستشه تو مترو هم حل شد دیگه....

1- اینترنت ملی به درد همین روزا میخوره دیگه برادر من!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Chin Theory

عطف به وعده داده شده در پست قبلی و همچنین با توجه به اینکه از اقصا نقاط کشور خبر می رسه بدلیل اینکه شور انتخاباتی داره همینطور غل غل می کنه و در یک اتفاق نادر ساعت رای گیری به دلیل همین مسئله تمدید شده و باز در یک اتفاق نادر دیگه در برخی حوزه ها برگه رای تموم شده، و از باب اینکه ما هم نقشی در راستای افزایش مشارکت حداکثری ایفا نموده باشیم این پست رو در خصوص انتخابات می نویسم. البت بماند که اگر بعد از خوندن این پست تصمیمتون عوض شد تقصیری بر این وبلاگ نیست...

یکی از موضوعاتی که محققین حوزه های مختلف مثل روانشناسی و علوم سیاسی روش کار کردن اینه که مردم چطور تصمیم می گیرن در انتخابات به کدوم کاندیدا رای بدن. اگر بخوایم بر اساس فلسفه وجود انتخابات و کلا دموکراسی نگاه کنیم احتمالا جواب اینه که مردم به درستی می تونن تشخیص بدن کدوم کاندیدا بعد از انتخاب شدن بهتر خواسته های اونا رو برآورده می کنه و به خاطر همین بهش رای می دن. اما اون چیزی که تحقیقات نشون می ده اینه که تنها این عامل نیست که می تونه تعیین کننده باشه بلکه عوامل مختلف (و عمدتا بیربط) دیگری هم در این قضیه نقش دارن که بخش عمده ای از اونا به تأثیر عوامل محیطی به رای دادن و همینطور به حس ما نسبت به یه کاندیدا ربط دارن.

مثلا یکی از چیزهایی که مطالعات نشون می دن نقش چونه در میزان رای آوردن یه کاندیدا هست که من دوست دارم اسمشو بذارم تئوری چونه (Chin Theory). تئوری چونه می گه اگر چونه یک کاندیدا کشیده و به اصطلاح تیز باشه احتمال رأی آوردنش بیشتر از داشتن چونه گرد هست! به عنوان مثال در یکی از مطالعات انجام شده در دانشگاه Princeton به شرکت کنندگان در یک آزمایش تصاویر افراد مختلف رو برای مدت بسیار کوتاه (مثلا ثانیه) نشون دادن و بعد از اونا خواستن که به چهره ها بر اساس میزان دوست داشتنی بودن و همینطور میزان توانمندی فرد مربوطه نمره بدن. اولا نمرات داده شده به هر چهره از طرف شرکت کنندگان مختلف تا حد خوبی به هم نزدیک بودن یعنی اکثر شرکت کنندگان بر سر میزان دوست داشتنی بودن یا توانمند بودن یک فرد نظر نزدیکی داشتن و ثانیا تصویر افرادی که نشون داده شده بود کسانی بودن که قبلا در انتخابات مختلف کاندیدا شده بودن (ولی طوری انتخاب شده بودن که شرکت کنندگان اونا رو نمی شناختن). جالبه که نمره ای که افراد به چهره های مختلف از نظر توانمندی داده بودن تا حد بالایی منطبق با نتایج انتخابات بود. به این معنا که افرادی که نمره توانمندی بالایی داشتن در انتخابات موفق شده بودن. نکته جالب اینکه میزان دوست داشتنی بودن چهره فرد با نتایج انتخابات ارتباطی نداشت. مشابه این مطالعه در کشورهای مختلف مثل فنلاند, انگلیس، مکزیک، آلمان، و استرالیا هم انجام شده و نتایج مشابهی به دست اومده. 

روانشناسی که اولین بار این مطالعه رو در princeton انجام داد همچنین نشون می ده که افراد چهره های مختلف رو عمدتا با دو معیار قدرت و قابل اعتماد بودن قضاوت می کنن و چهره های توانمند رو افراد عمدتا از طریق داشتن چونه کشیده و یه لبخند ملایم (که نشان دهنده اعتماد به نفس باشه، از همون لبخندای گوشه لبی!) تشخیص می دن. روانشناسان دلیل این پدیده رو به غرایز اولیه انسانی (مثل تلاش برای بقا و گریز از خطر) مربوط می دونن و مدعی هستن که افراد به صورت غریزی و به کمک همین قواعد سرانگشتی قادرن نسبت به افراد با چهره های مختلف قضاوت سریعی داشته باشن و فورا تشخیص بدن که زمانی که با یه چهره جدید روبرو شدن آیا این چهره یک چهره قابل اعتماد هست یا می تونه نشون دهنده یه فرد خطرناک باشه.

خود ما هم در عمل تا حدی این رو تجربه می کنیم که با دیدن یک فرد در همون نگاه اول حسی از میزان قابل اعتماد بودنش و دوست داشتنی بودنش پیدا می کنیم بدون اینکه حتی یک کلمه راجع به اون فرد اطلاعات داشته باشیم. چیزی که بهش First impression یا همون حس اولیه گفته می شه. یه مطالعه دیگه در همین راستا نشون می ده که تأثیر چهره کاندیدا بر نحوه رای دادن در میان رای دهندگانی که تلویزیون زیاد تماشا می کنن سه برابر سایرین هست.

یکی دیگه از فاکتورهایی که در نحوه رای دادن مردم تأثیرگذار هست فضای حوزه رآی گیری هست. مثلا در یک مطالعه بر روی انتخابات محلی در ایالت Arizona آمریکا نشون داده شده که افرادی که در مدارس رای دادن (یعنی پایگاه رای گیری در داخل مدرسه واقع بوده) نسبت به رای دهندگان دیگر که در همون نزدیکی ولی در یه فضای دیگه رای دادن ، رای بالاتری به کاندیداهای حمایت کننده از افزایش بودجه مدارس دادن. در یک مطالعه مشابه نشون داده شده که افرادی که در حین رای دادن بطور غیرمحسوس در معرض عکس های مدرسه و دانش آموزان قرار گرفتن رای بالاتری به کاندیداهای حمایت کننده از افزایش بودجه مدارس دادن و این میزان اختلاف رای حتی از میزان اختلاف رای والدین دارای بچه مدرسه ای نسبت به سایرین هم بیشتر بوده. به عبارت دیگه سیستم شهودی ما (یا همون سیستم شماره 1 در پست قبلی) ناخودآگاه با دیدن تصویر مدارس، در نحوه رأی دهی افراد تأثیر می ذاره. (پس اگر یک دولت مذهبی در کشوری مثل ایران دوست داشته باشه رای بیشتری بیاره شاید بهتره بیشتر حوزه های رای گیری در مساجد باشه و بالعکس اگر یک دولت نه چندان مذهبی می خواد رای بیشتری بیاره رای گیری در مسجد ایده مناسبی نیست!)

اگر از این نتایج تعجب می کنید کافیه برگردید به عقب و انتخابات دولت ششم (همون دوم خرداد معروف) رو به یاد بیارید و فکر کنید چند نفر رو یادتون میاد که رأیشون بر اساس سید بودن و خوش تیپ و لباس بودن به صندوق ریخته شد. (این اثر رو می شه در انتخابات بعد هم یافت ولی از باب حفظ وبلاگ و صاحبش ادامه مطلب به خواننده هوشمند واگذار می شه!) در اینجا هم وضعیت اگر خرابتر از مملکت خودمون نباشه بهتر نیست بنابراین فکر نکنید ملت در آمریکا بر اساس معیارهای بسیار پیچیده تصمیم می گیرن! الان حزب جمهوریخواه چند ماهی هست که مشغول برگزاری انتخابات حزبی در ایالت های مختلف هستن. یعنی چند کاندیدای بالقوه از حزب جمهوریخواه الان مشغول رقابت انتخاباتی هستن و بعد در ایالت های مختلف رای گیری می کنن تا به تدریج کاندیداهای محبوب تر بمونن و بقیه حذف بشن و نهایتا محبوب ترین کاندیدا به جنگ اوباما بره. در این مدت نکات جالبی رو میشد راجع به فرهنگ آمریکایی و فضای سیاسی اینجا یاد گرفت.تا بحال تعدادی از این کاندیداها حذف شدن و الان فقط چهار نفر باقی موندن.

اولا همونطور که گفتم بخش قابل توجهی از مردم اینجا هم مثل مملکت خودمون بصورت کیلویی رای می دن و معیارهای بعضا مسخره دارن. مثلا چند هفته قبل  فاش شده بود (!) که یکی از کاندیداها به نام Mitt Romney که فعلا محبوبترین هست در سفری که با خانواده داشتن سگ محترم خونواده رو توی یه جعبه روی سقف ماشین بسته بودن!!! بعد از این خبر عده ای از دوستداران حیوانات دست به تظاهرات زدن و به همراه سگ هاشون پلاکاردهایی با شعارهای ضد این کاندیدا سر دادن! جناب Romney هم در مصاحبه شون قویا تأکید کرده بودن که سگ محترم خیلی دوست داره اینکارو و با باد خوردن بالای ماشین خیلی حال می کنه و این امر به دستور خود حضرتشون بوده!1

نکته دیگه اینکه علیرغم اینکه اینجا کاندیداها خیلی شدید به هم انتقاد می کنن ولی متأسفانه باید گفت خیلی کمتر از کشور ما یه هم بی احترامی می کنن. یعنی با اینکه مناظره های خیلی داغی دارن، کاملا احترام همدیگه رو حفظ می کنن. البته اینجا هم شاهد "بگم بگم؟؟" بودیم: همین آقای Mitt Romney که فرماندار ایالت Massachusetts یعنی همین ایالت ما هست جزو طبقه پولدار آمریکاست و بقیه کاندیداها خیلی علاقمند به فاش کردن میزان ثروت ایشون بودن تا از محبوبیتش کاسته شه و خلاصه اینکه "بگم بگم" یک پدیده جهانشمول هستش.

یه مسئله جالب دیگه اینکه این آقای Mitt Romeny که فعلا شانس اول کاندیداتوری جمهوریخواهان هست، در شرایطی محبوبترین هست که اوضاع اقتصادی آمریکا هنوز خرابه و ایشون یک میلیاردر به تمام معناست. یعنی با اینکه اقتصاد در شرایطی هست که مردم کمترین تحمل رو برای دیدن آدمای پولدار دارن، ایشون هنوز محبوبترین کاندیداست که به نظرم نشونه خیلی خوبی از میزان پذیرفته شده بودن اختلاف طبقاتی در جامعه آمریکاست. برخلاف کشور ما که مردم خیلی علاقمند به داشتن یه رئیس جمهور با وضعیت مالی متوسط یا پایینتر از متوسط هستن و این بهشون احساس بهتری راجع به عادلانه بودن سیستم اجتماعی می ده. ولی اینجا بخش بزرگی از مردم معتقدن عدالت یعنی اینکه هرکسی استعداد بیشتری داره و تلاش بیشتری کرده باید بیشتر گیرش بیاد و عدالت و مساوات رو باهم یکی نمی دونن.

البته این رو هم باید اضافه کرد که آقای Mitt Romney که جرأت می کنه با ثروت میلیارددلاری سرش رو بالا بگیره دلیلش اینه که یه کارآفرین موفق بوده و ثروتش رو از این راه به دست آورده. افراد مدیریت خونده شرکت مشاوره مدیریت Bain & Company و شرکت Boston Consulting Group رو می شناسن که هردوشون از بزرگترین شرکت های مشاوره مدیریت دنیا هستن. این آقای Romney که فارغ التحصیلان دانشگاه هاروارده قبلا در این دو شرکت که هردوشون در بوستون واقع هستن کار می کرده و جزو مدیران ارشد بوده (و خب این بعنی حقوق میلیون دلاری) و بعد با چند نفر دیگه تصمیم می گیرن یه شرکت مالی به نام Bain Capital که اون هم در بوستون هست و در زمینه private equity فعالیت می کنه رو تأسیس کنن. موفقیت چشمگیر این شرکت منجر به ثروت نجومی آقای Romeny شده.

نکته آخر هم اینکه چونه آقای Romney هم بدجوری تیزه و از نظر چونه در بین چهار کاندیدای جمهوریخواه بهترین شانس رو داره. حالا باید ببینیم در جنگ چونه بین اوباما و Romeny تئوری چونه چه نتیجه ای رو پیش بینی می کنه و چقدر با نتایج انتخابات مطابقت خواهد داشت.

از انتخابات مجلس که گذشت ولی اگر در بین خوانندگان این وبلاگ کسی قصد کاندید شدن در انتخابات ریاست جمهوری سال 92 رو داره توصیه می کنم پولای عیدی امسالشو جمع کنه و باهاش جراحی چونه کنه....

1- برای تغییر مزاج عبارت Romney dog on the roof رو در قسمت Images گوگل جستجو کنید

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Thinking

مسیر طولانی خونه تا دانشگاه توی چند ماه گذشته بخش بزرگی از وقتمو در طول روز گرفته طوری که هر روز تقریبا 90 دقیقه رفت و 90 دقیقه برگشتم به خونه از دانشگاه زمان می گیره. روزی 3 ساعت در رفت و آمد بودن مثل اینه که هر روز مسیر کرج تا مرکز شهر تهران رو طی کنی که واقعا طاقت فرساست. یک اتوبوس و دو تا مترو و دوباره یه اتوبوس کوتاه دیگه رو باید سوار شم تا از خونه به دانشگاه برسم. دلیلش هم دیر رسیدنمون به بوستون و گرون بودن بیش از حد خونه های باقیمونده نزدیک دانشگاه بود. ولی خب روی دیگر سکه هم این بوده که این مسیر طولانی توفیق اجباری شده که در طی مسیر کتاب یا روزنامه دست بگیرم و طولانی بودن مسیر رو کمتر احساس کنم. معمولا توی مسیر رفت یه کتاب درسی یا غیر درسی و تو مسیر برگشت روزنامه می خونم اگر زود به دانشگاه رسیده باشم و یه وال استریت ژورنال رایگان از دم دانشکده بردارم قبل از اینکه تموم شه.

یکی از کتابایی که اخیرا شروع به خوندن کردم کتاب Thinking Fast and Slow نوشته Daniel Kahneman هست که یه روانشناس معروفه ولی به همراه Amos Tversky برنده جایزه نوبل اقتصاد شد1. کتاب رو استاد درس تئوری ارزشگذاری دارایی ها (Theoretical Asset Pricing) توصیه کرده به عنوان مکمل کتاب اصلی درس. 

اولا خوندن کتابی مربوط به یه شاخه علمی غیر از رشته تحصیلی آدم به نظر میاد تجربه بسیار جذابی باشه مخصوصا اگر کتاب آخرین یافته های اون رشته رو به زبان قابل فهم برای همه توضیح بده که این کتاب هم از اون جمله ست. نکته بعدی اینکه کتاب بطرز بسیار زیبایی فرایند فکر کردن آدم و بطور کلی اینکه تو کله ما چی می گذره رو توضیح می ده. درحقیقت ذهن ما به دو سیستم مجزا یعنی سیستم 1 (بخش افکار اتوماتیک) و سیستم 2 (بخش افکار خودآگاهانه و ارادی) تقسیم می شه. معمولا ما سیستم 2 رو به خوبی می شناسیم چون آگاهانه به کار میفته ولی سیستم 1 رو زیاد نمی شناسیم چون بصورت خودکار عمل می کنه. نکته جالب اینکه اتفاقا این سیستم 1 هست که همیشه فعاله و سیستم 2 در واقع اکثر مواقع خوابه مگر اینکه نیاز به فکر کردن ارادی باشه (این همون بخشی از مغزه که ما آکبند نگه داشتیم!). آزمایشات و مقالات خیلی جالبی برای توضیح رفتار سیستم 1 که در بسیاری موارد غیردقیق و همراه با خطا هست و بخش عمده رفتارها و افکار ما رو هم اتفاقا همین سیستم شکل می ده  در کتاب توضیح داده شده که نتایج بعضی از اونا بدون اغراق شگفت آوره.

یکی از خصوصیات این سیستم (سیستم 1) که طی آزمایشهای متعدد اثبات شده اینه که بدون اینکه ما متوجه باشیم حوادث و مفاهیم ظاهرا بیربط رو به هم ربط می ده. مثلا در یک مطالعه به تعدادی افراد چند کلمه داده شد تا باهاشون یه جمله بسازن. این کلمات شامل "چین و چروک", "خاکستری"، فراموشکار"، "کچل" و "فلوریدا" بودن (توضیح اینکه ایالت فلوریدا یه ایالت خوش آب و هواست که به عنوان محل افراد بازنشسته و پولدار شناخته می شه). بعد از اینکه افراد شرکت کننده (که همگی جوان بودن) با این کلمات جمله سازی کردن از اونا خواسته شد تا پیاده به ساختمونی در پایین همون خیابون برن برای بخش دوم آزمایش. اما نکته اینجا بود که در واقع قسمت اصلی این آزمایش همین پیاده روی بود. به این ترتیب که میزان زمانی که یک فرد طول کشیده بود تا از ساختمون 1 به 2 برسه دقیقا اندازه گیری شده و جالب اینکه نشان داده شده بود که افرادی که با ترکیب این کلمات یه جمله با محتوای مربوط به "پیر بودن" ساخته بودن آهسته تر این مسیر رو طی کرده بودن. به عبارت دیگه سیستم 1 ذهن این افراد ناخودآگاه مفاهیم پیر بودن که در اثر ساخت جمله در ذهن ایجاد شده بود در راه رفتنشون منعکس کرده بود. اگر به نظرتون بعید یا عجیب میاد دهها نمونه مقاله و آزمایش دیگه هم وجود داره که همین مسئله رو نشون می ده.

یه عنوان یه نمونه دیگه همه ما راجع به اینکه "پول آدم رو عوض می کنه" و "آدم هرچی پولدارتر می شه خسیس تر و خودخواهتر می شه" گفتیم و شنیدیم. در یه آزمایش دیگه به گروهی از افراد چند کلمه مرتبط با پول مثل "درآمد بالا" و غیره داده شده بود و از اونا خواسته شده بود که باهاشون جمله بسازن. و یا در آزمایشات مشابه دیگه ای به طور غیر مستقیم مفهوم پول رو در ذهنشون فعال کنن. مثلا در یک آزمایش گروهی از  افراد در حین پاسخ به سوالات کاملا بی ربط مقابل یه کامپیوتر نشسته بودن که Screensaver روی صفحه چند اسکناس دلار رو نشون می داده که در آب شناور بودن. بعد میزان خودخواهی این گروه در معرض پول قرار گرفته رو با یه روش غیرمستقیم تست کردن. مثلا در یه آزمایش یکی از پرسنل لابراتوار به صورت عمدی یه بسته مداد از دستش میفتاد و خب اون فرد مورد آزمایش احتمالا سعی می کرد تا حدی در جمع کردن مدادها کمک کنه. بعد تعداد مدادهایی که فرد جمع کرده بود رو شمارش کرده بودن و نشون داده بودن که افرادی که قبلا غیرمستقیم مفهوم پول در ذهنشون فعال شده کمتر در جمع کردن مدادهای ریخته شده کمک کردن و تعداد کمتری مداد جمع کرده بودن.

توی یه آزمایش مشابه، بعد از فعال شدن غیرمستقیم مفهوم پول در ذهن از فرد خواسته شده بود که دوتا صندلی از گوشه اتاق برداره و بذاره روبروی هم چون قراره که یکی از پرسنل باهاش یه مکالمه دوستانه داشته باشه و بیشتر باهاش آشنا بشه. بعد فاصله دو صندلی که توسط فرد چیده شده بودن رو اندازه گیری کرده بودن و نشون داده بودن که افرادی که در معرض پول قرار گرفته بودن به طور متوسط 38 سانتی متر دو صندلی رو دورتر از هم قرار داده بودن. در واقع با این آزمایشات به نوعی می شه گفت که فعال شدن غیر مستقیم مفهوم پول بطور ناخودآگاه فرد رو مستقل تر و خودخواهتر می کنه و افراد در این حالت تمایل بیشتری به فاصله گرفتن از دیگران و تنها بودن دارن! حالا ما موندیم اگر این آزمایشات رو روی افرادی که فاینانس می خونن انجام می دادن فاصله دوتا صندلی چقدر می شد؟!! برای من که نتایج این تحقیقات خیلی جالب و خوندنی بود.

یه آزمایش دیگه هم که خیلی توجهم رو جلب کرد این بود که از دو گروه افراد خواسته شده بود که به یک فرد دروغ بگن. در گروه اول از افراد خواسته بودن که از طریق ایمیل دروغ بگن و از گروه دوم خواسته بودن که از طریق تلفن دروغ بگن. بعد به این افراد گفته شده بود که از بین چند محصول مختلف یکی رو که ترجیح می دن انتخاب کنن. نکته جالب اینه که افرادی که از طریق ایمیل (یعنی با استفاده از انگشتان) دروغ گفته بودن عمدتا صابون دست و افرادی که از طریق تلفن دروغ گفته بودن دهان شویه رو بیشتر ترجیح داده بودن! یعنی ناخودآگاه احساس گناه ایجادشده به دلیل دروغ فرد رو به سمت نیاز به پاک کردن و شستشوی آلت گناه (!) سوق می ده. (اگه بخوایم یه گریزی به کربلا بزنیم این مطلب با بعضی از مفاهیم مذهبی مثل وضو و غسل توبه هم مرتبطه)

یکی از حوزه های دیگه ای که این تحقیقات درش انجام شده بحث انتخاباته که ان شاء الله در پست بعدی مفصل بهش می پردازم.

1-  دلیل اهدای جایزه نوبل اقتصاد به این دو نفر یه تئوری در خصوص نحوه تصمیم گیری افراد در مواجهه با ریسک هست که به Prospect Theory شهرت داره و درواقع پایه اصلی  رفتارشناسی مالی یا همون Behavioral Finance هست.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Certainty

زمانی که ایسلند در بحران 2008 دچار ورشکستگی شد (بله یک کشور عملا ورشکسته شد!) ارزش پول ملیش 50% سقوط کرد و تورمش حدود 22% شد. اگه این ارقام آشنا به نظر می رسن دلیلش اینه که پول ملی ما هم در طی چند ماه اخیر خیلی بیش از 50% سقوط کرد و تورم ما هم طبق اعلام بانک مرکزی در آبان ماه امسال 22/1 درصد بوده! هدف سیاه نمایی نیست هدف توضیح واقعیات با اعداد و ارقامه. بنابراین از نظر ابعاد مسئله، مسئله مهمیه. حداقل انقدر مهم هست که حتی ما که ایران نیستیم خبر گرون شدن چشمگیر کالاهای وارداتی رو از خانواده و دوستان می شنویم.

در چنین شرایطی شاید مهمترین کاری که تصمیم گیران اقتصادی می تونستند بکنن این بود که اگر آب دستشون هست بذارن زمین و بشینن یه راه حلی برای این موضوع پیدا کنن. به عوض مصوبه شورای پول و اعتبار مبنی بر افزایش سود سپرده ها که در نوع خودش یک نوشداروی بعد مرگ سهراب بود هم با کلی تأخیر تأیید و ابلاغ شد. این رو مقایسه کنید با پاییز 2008 که بحران اقتصادی در اوج بود و تعطیلی و غیره و ذلک برای بانک مرکزی آمریکا معنا نداشت. اتفاقا عمده تصمیمات مهم بانک مرکزی در آخر هفته بود. برای نمونه مراجعه کنید به این پست. دلیلش هم واضحه: قبل از اینکه بازارها در صبح دوشنبه باز بشن باید تا جایی که میشه نااطمینانی (uncertainty) کاهش پیدا کنه. این نشون میده که هرکسی که کمی اقتصاد بفهمه می دونه که نااطمینانی از آینده بدترین سم و حتی خیلی بدتر از افزایش 50 درصدی نرخ ارز برای اقتصاد هست. اما گویا کشور ما برای آموختن این موضوع هنوز به اندازه کافی هزینه نداده.

در راستای همین کاهش نااطمینانی پریروز بانک مرکزی آمریکا یا همون فدرال رزرو یه اقدام بی سابقه انجام داد. اونهم این بود که به جمع بانک های مرکزی پیوست که نرخ تورم هدفشون رو اعلام می کنن. یعنی اعلام می کنن که مثلا تصمیم دارن اجازه ندن نرخ تورم از نرخ تورم هدف (معمولا 2 درصد) زیاد فاصله بگیره. تا قبل از این فدرال رزرو تنها مأموریت خودش رو تسهیل رشد اقتصاد آمریکا اعلام می کرد (برخلاف بانک مرکزی اروپا که تنها هدفش رو حفظ تورم 2 درصدی اعلام می کنه). یه اتفاق مهم دیگه هم در جلسه دیروز فدرال رزرو (که هر 6 هفته یکبار برگزار میشه) افتاد. اینکه کمیته اصلی فدرال رزرو (FOMC) پیش بینی کرد که نرخ های بهره تا پایان سال 2014 در سطح کنونی باقی خواهد موند. تا قبل از این اعلام شده بود که پیش بینی می شه نرخ ها تا پایان 2013 ثابت بمونن و الان این موضوع یک سال دیگه طولانی تر شده. نکته سوم هم اینکه بر اساس اعلام قبلی اعضای این کمیته قراره در چند هفته آینده به صورت جداگانه پیش بینی های خودشون رو از نرخ بهره اعلام کنن. همه این اتفاقات بر اساس این استدلاله که علیرغم اینکه نرخ های بهره از اواخر 2008 نزدیک به صفر نگه داشته شده و اقتصاد هم رشد آرومی داشته اما اشتغال به اندازه لازم بهبود پیدا نکرده. به عبارت دیگه علیرغم اینکه در پایان 2011 سایز اقتصاد آمریکا بزرگتر از 2008 بوده ولی چندین میلیون نفر بیکار بیشتر داره و این دلیلش اینه که شرکتها علیرغم وضعیت نسبتا مناسب به دلیل نااطمینانی از آینده تمایلی به استخدام ندارن.

چند تا نکته مهم هست که قابل تأمله. اول اینکه رئیس فدرال رزرو آقای Ben Bernanke به آرزوی قدیمیش رسیده. ایشون که دارای پیشینه دانشگاهی خیلی قوی هم هست و قبلا استاد اقتصاد در دانشگاه Princeton بوده از ابتدای برعهده گرفتن پستش در سال 2005 اعلام کرده بود که باید فدرال رزرو (مثل خیلی بانکهای مرکزی دیگه) هرچه بیشتر از قبل اهداف و افکارش رو شفاف بیان کنه تا آحاد اقتصادی بفهمن اونجا چی می گذره (درست برعکس ما که اتفاقا تلاش می کنیم هیچ کس نفهمه در بانک مرکزی چی می گذره!).

نکته مهم دوم اینه که این اقدام علیرغم این انجام می شه که هزینه آبرویی خیلی بالایی داره. چون با اینکه این کار فدرال رزرو صرفا به عنوان پیش بینی اعلام می شه و تعهدی براش به حساب نمیاد ولی همه اینجا می دونن که وقتی فدرال رزرو همچین حرفی بزنه به این راحتی از حرفش برنمی گرده چون همونطور که در پست های قبلی توضیح دادم اعتبار یک بانک مرکزی خیلی مهم تر از ذخایر مالی و ارزیش هست.

و اما در مورد اینکه اخیرا بانک مرکزی اعلام کرد که از ابتدای این هفته دلار تک نرخی شده و قراره این نرخ 1226 تومان بشه! این جمله منو یاد انتخابات ریاست جمهوری مصر در زمان حسنی مبارک میندازه: همه آزادند به هرکس می خوان رأی بدن (بخوانید ارز خرید و فروش کنند) ولی تنها کاندیدای موجود جناب حسنی مبارک (دلار 1226 تومانی!) است. یعنی بانک مرکزی اعلام کرده دلار یک نرخ داره که نرخ بازاره ولی این نرخ رو ما به جای بازار محاسبه کردیم و شده 1226 تومان. بازهم اگر کسی بویی از اقتصاد برده باشه می دونه که این ادعا یعنی اینکه در یک جلسه بسیار پپچیده بانک مرکزی موفق شده تابع مطلوبیت تک تک جامعه 75 میلیونی ایران رو برای دهها هزار کالایی که اونها مصرف می کنند استخراج کنه و با دادن این تابع مطلوبیت به یک ابرکامپیوتر خفن میزان تقاضای ارز هرفرد رو محاسبه کرده و سپس با جمع اونها تقاضای کل ارز رو حساب کنه. تازه این فقط سمت تقاضاست! در سمت عرضه هم بانک مرکزی قیمت نفت رو پیش بینی کرده و با درنظرگرفتن تحریمها و همینطور صادرات شرکتهای ایرانی میزان عرضه ارز رو هم محاسبه کرده و سپس موفق شده این نرخ رو استخراج کنه...

اتفاقی که در چند هفته آینده شاهد خواهیم بود اینه که باز عده ای از ایادی دشمن (همون دست نامرئی بازار) یه قیمت جدید رو در بازار سیاه شکل می ده و دوباره ارز میشه دونرخی و ادامه ماجراهایی که دیدیم. یعنی فلش بک بزنیم به 4-5 ماه قبل... شاید بشه گفت از نظر علم اقتصاد بدترین نوع دخالت دولت در اقتصاد دستکاری قیمت هاست (در مقایسه با سایر دخالتها مثل دستکاری عرضه و تقاضا بطور مستقیم). درواقع بانک مرکزی یه گناه کبیره داره مرتکب می شه و اون اینکه مهمترین عامل شفافیت در بازار ارز یعنی قیمت رو با تک نرخی کردن ارز به صورت دستوری و بعد هم بگیر و ببند دارندگان و فروشندگان انجام می ده. این بعنی ماکزیمم کردن نااطمینانی!

آدم وقتی پزشکی رو می بینه که سیگار میکشه یه جوری میشه. یا خدای ناکرده اگز یک فرد مبلغ دین رو ببینه که اعتقادی به دین نداره. و بر همین منوال اقتصادخوانده ای که هیچ اعتقادی به علمش و حوزه تخصصیش نداره....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Heredi

یکی از دیدگاههای رایج در داخل ایران در مورد خارج ایران (که البته بنده هم از آن مستثنا نبودم) اینه همه چیز از سیر تا پیاز کشور ما با بقیه جاهای دنیا فرق داره و انگار فرق آسمون باز شده و یه موجود عجیب و غریبی به نام ایران از اون بالا افتاده وسط دنیا. یعنی انگار فقط در کشور ما بد رانندگی کردن و رغایت نکردن نوبت و عدم احترام به حقوق دیگران وجود داره.

من چون صنف زحمتکش تاکسی داران رو واقعا دوست دارم اکثر مثالایی که در زندگی روزمره استفاده می کنم هم از این صنف زحمتکشه. یادمه 2 سال قبل برای تعطیلات تابستان برگشته بودم ایران و یه سواری دربست گرفتم تا به سرعت به جایی برسم (توی پرانتز خوانندگان محترم دقت بفرمایید که علیرغم اینکه سواری دربست گرفتن در زندگی یک دانشجوی فاینانس اتفاق بسیار نادریست دلیل اینکه بعد از دو سال این واقعه یادم مونده تنها دربست گرفتن نیست بلکه آنچه است در پی می آید!). در طی مسیر به مقصد راننده طبق معمول بر سبیل راننده فیلم Taxi رانندگی می کرد و در عین حال مادر و خواهر هر راننده دیگری که مثل خودش رانندگی می کرد رو دعا می کرد. در یک صحنه عابر بخت برگشته ای که می خواست از خیابون رد بشه رو هم با یک بوق پیکانی و دعا برای طول عمر مادر و خواهرش بدرقه کرد و بعد بادی به گلو انداخت و:

"خدا شاهده آقا یکی از بستگان ما رفته بود ارمنستان همین کشور بغلیمون واسمون تعریف می کرد. خدا شاهده به جووووون بچه ام اگه دروغ بگم؛ آقا این فامیل ما تعریف می کرد می گف داشته از خیابون رد می شده یه زنه با سگشم می خواسه از خیابون رد شه. می گف به محض اینکه این چراغ عابر قرمز شد سگه خودش فهمید نباید بره همونجا لب خیابون سیخ وایساد تا چراغ سبز شه. حالا تو این مملکت ...."

از این دست قصه ها هممون شنیدیم و با به به و چه چه بعد از شام تو مهمونی برای همدیگه تعریف می کنیم. ولی واقعیت اینه که آدم هرچه بیشتر دور و بر این دنیا رو می گرده بیشتر به این نتیجه می رسه که علیرغم همه تفاوتهای غیر قابل انکار، به قول معروف آسمون خدا همه جا یه رنگه. (خوانندگان محترم البته ممکنه برسن پس اگه آسمون خدا همه جا یه رنگه پس چرا حضرتعالی فلنگ محترم را بستی؟!)

نکته مهمتر اما اینه که اگر بگیم کشورهای مختلف (چه پیشرفته چه در حال توسعه) باهم مثلا 50% مشابهت دارن کشورهای جهان سوم یا در حال توسعه 90% مشابهند. یعنی شباهت ها خیلی خیلی بالاتر از اونی هستن که فکرشو بکنیم.

اگر کشورهای توسعه یافته مثل آمریکا رو درنظر بگیریم خیلی از چیزهایی که شاید فکرش رو هم نکنیم شباهت به ایران داره. به عنوان مثال الان اوج مبارزات انتخاباتی کاندیداهای جمهوریخواه در آمریکاست. البته انتخابات اصلی حدود ده ماه دیگه ست ولی از حدود 2-3 ماه قبل جمهوریخواهها تو سرو کله همدیگه می زنن تا با رای گیری از ایالت های مختلف بتونن محبوب ترین فرد رو به جنگ اوباما بفرستن. نکته ای که قابل توجهه اینه که سطح بحثهایی که این کاندیداها در مناظراتشون با همدیگه دارن و همینطور سطح انتظارات و سوالاتی که مردم از کاندیداها دارن تقریبا به اندازه کشور خودمون به طرز آزاردهنده ای کلی، مبهم و عوامانه است. اینکه آمریکا سرزمینی ست که مردم برای رسیدن به سعادت و خوشبختی اون رو بنا کردن و ما باید این ویژگی رو حفظ کنیم و از اینجور حرفا. اینجا هم کاندیداها به همدیگه "بگم؟ بگم؟" می کنن! خلاصه تفاوت زیادی بین انتخابات خودمون و انتخابات اینجا نیست اگرچه کاندیداها آستانه تحمل خیلی بالاتری دارن نسبت به ایران.

درمورد کشورهای درحال توسعه هم که از وضع رانندگی تا رعایت نکردن نوبت در صف و غیره و ذالک کپی برابر اصل مملکت خودمون. کافیه تو youtube عبارت only in India یا هر کشور دیگه ای رو جستجو کنید تا متوجه شاهتها در رانندگی و سایر مسائل بشید.

یادمه دوسال قبل در فرودگاه مونترآل کانادا برای سوال در مورد نحوه رفتن به مرکز شهر مشغول صحبت با خانمی که پشت میز اطلاعات بود بودم که یه دفعه 2-3 نفر هجوم آوردن به سمت میز. به نظر اهل بنگلادش یا هندوستان بودن. اون خانم که کمی شوکه شده بود با تعجب به اونا نگاه کرد و اونا هم شروع کردن به سوال پرسیدن. ایشون هم درحالی که هنوز نفهمیده بود چرا اونا علیرغم دیدن من همچنان هجوم آوردن بهشون گفت برن عقب وایسن تا بعد از من به سوالشون جواب بده. بنده البته هیچ تعجبی نکردم فقط لحظه ای فک کردم تو یه اداره یا تو صف نونوایی تو ایرانم...

حتی این شباهتها درمورد ملت هایی که کمترین شناخت رو در موردشون داریم یعنی اسرائیلیها هم صادفه. مثلا چند روز قبل مقاله ای در روزنامه می خوندم راجع به اینکه در بسیاری از شهرهای اسرائیل زنان و مردان موظفن در اتوبوس جدا از هم باشن، یعنی خانوما در قسمت عقب و آقایون در قسمت جلو و در چندین مورد سر این قضیه بین یهودیان متعصب و نسل جوونتر و مدرنتر دعوا پیش اومده. جالا با توجه به بالا گرفتن اعتراضات، دادگاه عالی این کشور جکم داده که این جدا بودن نباید اجباری باشه و مردم می تونن بطور اختیاری اینکارو بکنن. و یا اینکه مثلا در اواخر سال 2011 یعنی 27 دسامبر یه راهپیمایی در بیت المقدس برگزار شد در اعتراض به یه اتفاق که اخیرا رسانه ای شد. ماجرا از این قرار بود که چند مرد یهودی متعصب دختر بچه 8 ساله ای رو مورد توهین قرار داده بودن و بهش تف انداحته بودن چون از نظر اونا این دختر خانوم به طرز نامناسبی لباس پوشیده بوده. این ماجرا که رسانه ای شد منجر به یه تظاهرات در اعتراض به این اتفاق شد و البته گروهی از یهودیان متعصب هم در پاسخ دوباره تظاهرات کردن.

به هر حال صرفنظر از فضاوت راجع به درست یا غلط بودن بسیاری از چیزهایی که در کشورمون داریم به نظرم درک اینکه اکثر این ویژگیها بین بسیاری از کشورها مشترکه و بسیاری از ملتها بخصوص کشورهای درحال توسعه با همون مشکلاتی که ما تو ایران ازشون می نالیم دست و پنجه نرم می کنن احساس سرخوردگی آدم رو کمی کاهش می ده. ضمن اینکه درک این شباهتها این حس رو در آدم تقویت می کنه که ریشه بخش بزرگی از مشکلات روزمره کشورمون با سایر کشورهای جهان سومی مشترکه و گویا رشد اقتصادی و افزایش سطح درآمدها اگر نگیم همه لااقل بخش مهمی از مشکلات رفتاری رو هم از بین می بره.

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Banking Scandal

چند هفته قبل یه مطلبی در رابطه با رسوایی بانکی اخیر در ایران در ماهنامه الکترونیکی دپارتمان مدیریت مجتمع فنی ایران نوشتم که از اینجا هم قابل دسترسه. سعی کردم  به جای نگاه سیاسی یه کم مدیریتی تر و با مقایسه با تجربیات اینور بررسی کنم:

چند روز قبل در روزنامه ای خواندم که آقای موریس گرین برگ (Maurice R. Greenberg) 86 ساله، مدیرعامل پیشین شرکت AIG، اعتراض شدید خود را نسبت به اقدام بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو) نسبت به خرید بخش عمده سهام این شرکت با هدف کمک مالی در خلال بحران مالی سال 2008 میلادی ابراز و شکایتی علیه آن به دادگاه تسلیم نموده است. این حادثه و شباهت زیاد آن به رفتار یکی از مدیران بانک های درگیر در اختلاس بزرگ بانکی اخیر در ایران، مرا بر آن داشت تا مختصری دراین باره بنوسیم.

این مدیر محترم نیز که از بانک تحت مدیریت او به عنوان اصلی ترین بانک دخیل در اختلاس سه هزار میلیاردی یاد می کند، چندی پیش طی چند نامه اعتراضی و سرگشاده، بانک مرکزی ایران را مقصر وقوع این اختلاس دانست و خود را از تمامی اتهامات مبرا کرد.

سه سال پیش طی یک دوره آموزشی در نیویورک با شخصی آشنا شدم که پیشتر از مدیران میانی شرکت AIG و پیش از آن نیز در شرکت جنرال الکتریک بود. او در طول صحبت های خود دو پیشامد نسبتا مشابه را که در زمان خدمت او در این دوشرکت رخ داده بود، بیان کرد که بازگویی آن ها در این جا به طور خلاصه خالی از لطف نیست.

شرکت AIG یکی از بزرگ ترین شرکت های بیمه جهان است که در طول بحران مالی اخیر به دلیل فعالیت گسترده در بازار ابزارهای مالی دچار بحران شدیدی شد. اهمیت این شرکت در ثبات نظام مالی آمریکا به اندازه ای بود که فدرال رزرو آمریکا برای نجات این شرکت نسبت به ارایه مبلغی در حدود 140 میلیارد دلار به عنوان کمک مالی اقدام کرد و به این ترتیب هم اکنون پس از گذشت 3 سال 80% سهام این شرکت را در تملک خود دارد.

آقای گرین برگ به عنوان یکی از سهامداران بزرگ شرکت معتقد است فدرال رزرو آمریکا با کمک به این شرکت و تملک آن، حقوق سهامداران آن را پایمال کرده و مدعی 25 میلیارد دلار جریمه شده است.

آقای گرین برگ تقریبا 40 سال مدیر عامل شرکت AIG بود و توانست در طول دوران مدیریت خود عملکرد چشم گیری بر جای گذارد. به گونه ای که ارزش شرکت در ابتدای مدیریت او در سال 1968 از 300 میلیون دلار به بیش از 158 میلیارد دلار در پایان مدیریت وی در سال 2005 رسید. اگرچه وی سال ها به عنوان یکی از مدیران افسانه ای آمریکا شناخته می شد، به تدریج مشخص شد که مجموعه تحت مدیریت او دراقدامات غیرقانونی و دستکاری حساب های مالی دست داشته اند. به عنوان مثال یکی از کارکنان شرکت توانسته بود با دستکاری دفاتر مالی شرکت و فریب دادن بازرسان دولتی ده ها میلیون دلار حق بیمه ساختگی به حساب های شرکت وارد نماید. بعدها مشخص شد که آقای گرین برگ کاملا در جریان این امر بوده است.

به عنوان نمونه می توان به ماجرایی دیگر اشاره کرد. در سال 1972 آقای گرین برگ یکی از مدیران ایرانی-آمریکایی خود به نام آقای شعبانی را راهی ایران کرد تا دولت شاه را متقاعد سازد که به AIG اجازه دهد تا به عنوان اولین شرکت بیمه خارجی در ایران فعالیت کند. پس از آن که وی از سفر خود دست خالی بازگشت، توسط گرین برگ توبیخ و مجبور شد مجددا به ایران برگردد. او پس از یک سال و نیم تلاش و لابی کردن با وزیر دارایی وقت، قانونی به تصویب رساند که به شرکت های بیمه خارجی اجازه فعالیت در ایران را می داد.

پس از پیروزی انقلاب و دستگیری شعبانی، گرین برگ حدود 1 میلیون دلار هزینه کرد تا او را به صورت غیرقانونی از ایران خارج کند. اقدامات غیرقانونی گرین برگ ادامه یافت تا سرانجام در سال 2003 توسط سازمان بورس و اوراق بهادار آمریکا (SEC) متهم به موارد متعددی از قانون شکنی، فرار مالیاتی و دفترسازی شد و مبلغی معادل سه هزار میلیارد تومان (!) جریمه به شرکت تحمیل کرد. وی سرانجام در سال 2005 از شرکت استعفا داد، اما فرهنگ مبتنی بر کسب سودآوری به هر قیمت که وی در شرکت نهادینه کرده بود، سرانجام سه سال بعد گریبانگیر شرکت شد، به گونه ای که این شرکت در سه ماهه آخر سال 2008 میلادی 62 میلیارد دلار زیان داد که بزرگ ترین زیان اعلام شده توسط یک شرکت در تاریخ لقب گرفت. گرین برگ اما همچنان مغرورانه معتقد است که شرکت فدرال رزرو مقصر اصلی زیان تحمیل شده به سهامداران این شرکت است و 25 میلیارد دلار غرامت می خواهد!

در نقطه مقابل، شرکت جنرال الکتریک (GE) و مدیرعامل افسانه ای آن جک ولش (Jack Welch) قرار دارد. در سال 1985 دولت آمریکا این شرکت و برخی از مدیران میانی آن را به ثبت ساعات کار بیش از واقعیت در قراردادهای تجهیزات نظامی برای دولت آمریکا متهم کرد. این پیشامد، نظر به اینکه GE یکی از بزرگترین تأمین کنندگان تجهیزات نظامی دولت آمریکا است، از اهمیت خاصی برخوردار بود. درعین حال شرکت در این زمینه عملکرد بسیار موفقی داشت، به گونه ای که از 37731 شکایتی که وزارت دفاع آمریکا در طی شش سال از تأمین کنندگان و کارکنان خود نموده بود، تنها در سه مورد GE مقصر شناخته شد. با توجه به این که کارکنان شرکت مرتکب این جرم شده بودند، GE نیز مسئول ماجرا شناخته شد. در پی این رخداد، فرمانده نیروی هوایی وقت آمریکا شرکت را از فروش هرگونه کالا یا خدمات به هر سازمان یا ارگان دولتی محروم کرد. این در شرایطی بود که میزان زیان تحمیل شده ناشی از این اختلاس به دولت ، تنها 800 هزار دلار بود.

در چنین شرایطی، مدیرعامل شرکت جک ولش به جای تلاش برای مواجهه با اتهام و دفاع از شرکت، اعلام کرد که شرکت قصد دارد تا در کنار دولت به کلیه موارد وابسته به این موضوع رسیدگی کامل نماید. سه هفته پس از محکومیت جنرال الکتریک، جک ولش با فرمانده کل نیروی هوایی تماس گرفت و اعلام کرد که شخصا مسوولیت پیگیری ماجرا را برعهده گرفته است و به وی گزارش پیشرفت آن را به صورت ماهانه ارایه خواهد داد. او سپس به بازمهندسی تمام ساختار تطابق با مقررات (Compliance) در داخل شرکت اقدام نمود. به این ترتیب توانست تا سال ها پس از آن رویداد، شرکت را در مقابل رخدادهای مشابه بیمه کند. همچنین مقرر شد که از آن پس هرگونه خلاف کاری بیش از بیست و پنج هزار دلار در داخل شرکت باید مستقیما به دولت آمریکا گزارش شود. او همچنین "تست آینه" را برای تمامی مدیرانش الزامی  کرد. به گفته او تک تک مدیران به جای نوشتن آیین نامه ها و قوانین پرطمطراق باید هر روز قبل از حاضر شدن در محل کار، مقابل آینه بایستند و از خود بپرسند: "آیا می توانم به کارهایی که انجام می دهم افتخار کنم؟" با چنین رویکردی، جک ولش توانست پیش از بازنشستگی خود ارزش شرکت جنرال الکتریک را از 14 میلیارد دلار (در 1981) به بیش از 410 میلیارد دلار در سال 2004 افزایش دهد، که در آن زمان لقب بزرگ ترین شرکت جهان را از آن خود نمود.

شرکت های بزرگ همگی از نظر وقوع موارد خلاف قانون مشابه اند، آن چه وجه تمایز میان آن ها می شود، نحوه برخورد مدیران ارشد با این وقایع است. چه در ایران کسب و کاری را مدیریت کنید چه در آمریکا، قانون های طبیعت همه جا یکسان است: دو رویکرد متفاوت، یکی فرار از قانون و مقصر دانستن سایرین و دیگری پذیرش خطا و سعی در جبران آن، فاصله میان بزرگترین ضرر تاریخ کسب و کار توسط AIG و تبدیل شدن به بزرگترین شرکت جهان توسط GE است. باشد که عبرت بگیریم...


$$$

سه سال قبل یعنی پاییز 2008 که اوج بحران اقتصادی بود سخت ترین سال از دوران رکود بزرگ دهه 30 برای آمریکا بود. یکی از نکاتی که اون موقع برای من خیلی جالب بود این بود که مسئولان دولتی آمریکا خیلی راحت و مثل آب خوردن توی تلویزیون راجع به بحران اقتصادی و اینکه چه فاجعه ای رخ داده صحبت می کردن. به عبارت دیگه هیچ کس درصدد انکار مشکل نبود بلکه همه سعی می کردن از حوزه نگاه خودشون راه حل ارائه بدن. با قطعیت, یکی از دلایل موفقیت اقتصادی آمریکا و اینکه تا حد خیلی خوبی تونستن بحران رو مدیریت کنن همین موضوع پذیرش اصل مشکل و جستجوی سریع راه حل به جای درگیر شدن در بحث های فلسفی بود. به عبارت دیگه، آقای دکتر (دولت) وقتی مریضش (اقتصاد) داشت خونریزی شدید می کرد دستشو نزد زیر چونه راجع به فلسفه حیات فکر کنه یا کارآگاه بشه و بخواد مجرم رو پیدا کنه.

امروز در روزنامه می خوندم که یکی از مسئولان علت رشد نرخ ارز رو عده معدودی سودجو و اخلال گر عنوان کرده بود. اگه بخوایم برای این حرف چرتکه بندازیم؛ فرض کنیم بانک مرکزی هفته ای 1 میلیارد دلار به بازار ارز می فروشه (که البته با توجه به اینکه سال 52 هفته است و امسال درآمد ارزی حدود 70 میلیارد دلار بوده فرض چندان غیر معقولی نیست) این یعنی در 2 ماه قبل حدود 9 میلیارد دلار ارز فروخته شده که با فرض دلار 1400 تومان یعنی 12 هزار میلیارد تومان. به عبارت دیگر این عده معدود تنها در دو ماه گذشته به اندازه 4 برابر بزرگ ترین اختلاس بانکی تاریخ ایران تو بازار ارز پول خرج کردن و خب علی القاعده ردیابی اونا از طریق صرافی ها نباید کار سختی باشه. البته بعید نیست که ما هم توی ایران یه جورج سورس داشته باشیم که بانک مرکزی انگلستان رو آچمز کرد و تونست 1 میلیارد دلار به جیب بزنه!

 حال از مسائل حاشیه ای که بگذریم، یه کم راجع به ریشه مشکل دلاری و روشهای مواجهه باهاش می نویسم:

ریشه: ارز مثل هر کالای دیگه تابع عرضه و تقاضاست و تغییر در عرضه و یا تقاضا می تونه منجر به تغییر قیمتش بشه. همین طور به عکس، کاهش و افزایش قیمت منجر به تغییر عرضه و تقاضا می شه. نکته مهم البته اینجاست که نه تنها خود تغییر در عرضه و تقاضا بلکه انتظار تغییر در عرضه و تقاضا هم در قیمت تأثیرگذاره. مثلا اگر به هر دلیلی مردم فکر کنن بانک مرکزی در آینده با کمبود ارز مواجه خواهد بود به خرید ارز رو میارن و کمبود عرضه که قرار بود در آینده خودشو نشون بده فورا در قیمت ها منعکس می شه. برای ارز به طور خاص، انتظارات آتی از عرضه و  تقاضای فعلی بسیار مهمترن و درنتیجه وظیفه بانک مرکزی به نظر میاد بیشتر مدیریت انتظارات باشه.

برای فهم بیشتر فرض کنید بانک مرکزی دو تا ظرف بزرگ داره. یکیش پر از اسکناسه (دلار) و دیگریش پر از اعتماد مردم به حرفهای بانک مرکزی. بانک مرکزی در هر لحظه برای کنترل بازار می تونه تصمیم بگیره از کدوم ظرف مایه بذاره. یعنی می تونه برای کنترل قیمت بدون سروصدا از ظرف دلارش برداره و به بازار تزریق کنه یا اینکه هیچ دلاری خرج نکنه و بجاش از اعتماد مردم به حرفاش خرج کنه و فقط اعلام کنه که قصد داره قیمت دلار رو کنترل کنه. اگر مردم صددرصد مطمئن باشن که بانک مرکزی پای حرفش هست و به اصطلاح حرفش حرفه، تا بانک مرکزی تصمیمش برای کاهش قیمت دلار رو اعلام کنه از ترس کاهش قیمت می رن دلاراشونو می فروشن و خودبه خود قیمت پایین میاد بدون اینکه بانک مرکزی دلاری فروخته باشه. البته اگر بانک مرکزی به وعده اش عمل نکنه طبیعتا ظرف اعتماد مردم بهش رو خرج کرده.

پس بنابراین بانک مرکزی در خرج کردن محتویات هردو ظرف باید بسیار هوشمندانه عمل کنه. یعنی هم دلارش رو بیخودی به باد نده و هم اعتبارش رو. در مورد اول به نظر من به چندین شاهد و گواه بانک مرکزی ایران بسیار ضعیف عمل کرده. یکی اینکه هنوز ما دلار مسافرتی دست مردم می دیم. بنده خودم از اولین کسانی هستم که از حذف دلار مسافرتی متضرر می شم ولی اگر به قول مدیریتی ها کلاه فاینانس رو دربیارم و کلاه اقتصاد و منفعت جمعی رو سرم بذارم با حذف دلار مسافرتی صد درصد موافقم. از منظر بازتوزیع، دلار مسافرتی رو کسانی دریافت می کنن که انقدر تمکن مالی دارن که یه بلیط هواپیما برای دبی یا ترکیه (حداقل) بخرن و بنابراین دلار مسافرتی یارانه مستقیم به حساب پولداراست. 

 یک شاهد دیگه بحث واردات خودروست. تا این لحظه واردکنندگان خودرو از دلار با نرخ مرجع استفاده می کردن و جالبه بدونید که سالانه حدود 1 میلیارد دلار واردات خودرو داریم (یعنی خودرو کاملا وارداتی و نه مونتاژ یا ساخت داخل). نکته عجیب تر اینکه واردکنندگان گویا خودروها رو احتکار کردن به امید گرونتر شدن دلار و دارن قیمت ها رو به بهانه بالا رفتن دلار افزایش می دن. اگر تفاوت دلار دولتی و آزاد رو 400 تومان درنظر بگیریم یعنی سالانه داریم 400 میلیارد تومان به ثروتمندترین گروه جامعه (یعنی افرادی که قدرت خرید لکسوس و بی ام و دارن و نیز واردکنندگان این خودروها) یارانه می دیم!! فکر میکنم همین دو نمونه حس دقیقی از نحوه مدیریت ارز کشور در شرایطی که اتحادیه اروپا هم عزمش رو برای تحریم نفتی جدی کرده کافی باشه.  

از منظر نحوه مدیریت کردن ظرف دوم (اعتماد مردم) توسط بانک مرکزی هم تهدیدات روزدرمیون مسئولان بانک مرکزی به شکستن قیمت ها و عدم تحققشون به نظر نمیاد چیزی ته ظرف دوم باقی گذاشته باشه.

و اما در مورد نحوه مواجهه: نحوه مواجهه کلان با موضوع که با همین توضیحات بالا تا حدی روشنه و به کمک یه سری سیاستهای پولی و مالی (کاهش کسری بودجه و افزایش نرخ بهره) قابل حله. اما در مورد مواجهه خرد (یعنی مواجهه افراد و فعالان اقتصادی) یه سری گزینه برای پوشش ریسک دلار وجود داره با این فرض که قیمت دلار احتمالا صعودیه و ما به دنبال کاهش ضرر مربوطه هستیم:

1- خرید دلار: ساده ترین راه که بقالی سر کوچه ما هم بلده. این راه رو زیاد توصیه نمی کنم مگر به اندازه ای که برای مسافرت یا فعالیت اقتصادیتون نیاز به دلار دارید.

2- سپرده ارزی: اکثر بانکها سپرده ارزی دارن یعنی شما علی القاعده دلار سپرده می ذارید و سالانه 4-6 درصد (بسته به بانک مربوطه) سود می گیرید و آخر سر هم دلار پس می گیرید. این یعنی هم سود سپرده گرفتید و هم از رشد قیمت دلار منتفع شدید. ریسک این گزینه اینه که بعضی بانکها زیرآبی می رن و به ریال پولتونو برمی گردونن (اگرچه اگر دلار رو به نرخ آزاد حساب کنن مشکلی نداره)

3- سرمایه گذاری در سهام شرکت های ارزآور: بسیاری از شرکتهای بورسی در حال حاضر صادرکننده هستن مثل شرکت های پتروشیمی و مس و ... وقتی قیمت ارز افزایش پیدا کنه سود این شرکتها از بابت صادرات هم به همون نسبت افزایش پیدا می کنه. یعنی شما با خرید سهام این شرکتها هم از سودآوری طبیعی این شرکتها بهره مند می شید و هم از رشد قیمت ارز. این گزینه دو ریسک داره: بعضی از شرکتها ارز حاصل از صادرات رو به نرخ دولتی می فروشن و هنوز اکثر این شرکتها شفاف سازی کافی در این زمینه نکردن. این موضوع طی چند روز آینده با اعلام گزارش نه ماهه شرکتها رفع می شه. ریسک دوم ایجاد مشکل در انتقال ارز حاصل از صادرات. یعنی اگر به دلیل تحریمها این شرکتها نتونن ارزشون رو بیارن به داخل کشور. من ریسک دومی رو فعلا برای شرکت های غیر مرتبط با صنعت نفت زیاد بالا ارزیابی نمی کنم (مثل ملی مس).

3/1- مرتبط با گزینه قبل فروش عاریه ای (short selling) سهام شرکتهای واردکننده که البته این گزینه در ایران مقدور نیست. مثلا خودروسازها و داروسازها کلی واردات دارن و با گرون شدن ارز می تونن بیچاره بشن. فروش عاریه ای سهام این شرکت ها می تونه سودآور باشه. (این یکی تکنیک کثیفیه و hedge fund ها استفاده می کنن!)

4- ابزارهای مشتقه: در ایران این ابزارها موجود نیست ولی بازار آتی ارز یکی از گزینه های کاهش ریسک ارز هست. بانکهای تنبل ایرانی فقط عادت به سپرده گیری و وام دهی دارن و به خودشون زحمت ارائه این خدمت ارزشمند به شرکت ها رو نمی دن.

5- هر دارایی که با قیمت دلار رابطه (correlation) مثبت داره: مثلا اگر کسی فکر می کنه قیمت گوشی موبایل با رشد قیمت ارز گرونتر می شه می تونه با سرمایه گذاری در این کالا از رشد قیمت ارز منتفع بشه. همینطور برای هر کالای دیگر

به هرحال به نظر می رسه این توبمیری از اون تو بمیریها نیست و اگر خدای ناکرده بحث تحریمها همونطور که به نظر میاد جدیتر بشه رشد قیمت دلار ادامه پیدا کنه و حداقل ما جماعت یه لا قبای دانشجوی خارج از کشور که باید یه گلی به سرمون بگیریم وگرنه با دلار 2000 تومنی شش ماه بعد نمی شه نفس کشید!

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

KJI

چند وقت قبل یک فیلم مستند از National Geographic دیدم که راجع به یه چشم پزشک نپالی بود. این پزشک که علاقمند به کارهای خیریه بود به همراه یه تیم پزشکی تونسته بود مجوز حضور چندروزه در کره شمالی برای درمان بیماران رو بگیره مشروط بر اینکه به فیلمی از اون کشور نگرفته و به بیرون منتقل کنن. خب به طور کاملا طبیعی اونا تصمیم گرفتن که فیلم بگیرن از تمام مراحل کارشون و به خارج از اون کشور منتقل کنن!

تیم چشم پزشکی در مدت کمی که اونجا بود تقریبا شبانه روز مشغول عمل چشم بود تا بتونه بیشترین تعداد بیماری که از یک عمل ساده چشم محروم بودن رو درمان کنه. پس از انجام عمل ها نوبت به مراسم باز کردن چشم بیماران عمل شده بود. همه بیماران توی یک سالن جمع شده بودن و تک تک می رفتن مقابل عکس دیکتاتور کیم جونگ ایل (Kim Jung Il) می ایستادن تا وقتی بیناییشون رو بدست میارن اولین چیزی که چشمشون به جمالش روشن می شه کله کچل جناب دیکتاتور باشه. با اینکه مطمئنا ترس یکی از دلایل اصلی بود که اونا رو وادار می کرد اینطور رفتار کنن وقتی توی رفتارشون دقیق می شدی می دیدی که بخشی از اون واقعا از درونشونه و ربطی به ظاهرسازی نداره. اینکه انقد جلوی اون عکس بالا و پایین می پریدن و بال بال می زدن...

چیزی که دیدن اون فیلم رو برای من بیش از همه ترسناک کرده بود این بود که چطور یه آدم می تونه روح و جان میلیونها نفر رو بقدری شستشو بده که اونا تمام عمرشون اینطور فکر کنن که آب و غذایی که می خورن و هوایی که نفس می کشن و جسمی که دارن همه رو مدیون یه دیکتاتور کثیف هستن. و البته چند روز قبل رسانه ها خبری رو مخابره کردن که قلب میلیونها و شاید میلیاردها آدمو خوشحال کرد: Kim Jung Il به درک واصل شد! آقا اصلا به نظر من اگه صد تا کتاب راجع به اثبات قیامت بخونی به اندازه همین جمله آدمو متقاعد نمی کنه که قیامتی در کاره. آخه چطوری می شه این نظام هستی یه آدمی که زندگی و ذهن میلیونها نفرو فاسد کرده رو به راحتی بذاره بمیره و بعدشم هیچی به هیچی؟! بگذریم اگه منو ول کنن تا صبح به این مردک فحش می دم...

نکته دیگری که اگه شما هم فیلمو ببینید (و البته حتی اگه ده بیست درصد غلظتش رو کم کنید تا قدری غلو کردن National Geographic به سبک آمریکایی از بین بره) تصدیق می کنید اینه که تو دنیا دو جور دیکتاتور داریم:

نوع اول اونه که فقط می زنه تو سر مردم و می گیره و می بنده و می کشه و نمی ذاره مردم نطق بکشن. ولی نمی تونه روح مردم رو تسخیر کنه و به قول علما اونا رو مسخ کنه. مثلا شاید دیکتاتورهای تونس و مراکش از این جنس باشن.

نوع دوم اون دیکتاتورایی هستن که زیاد نیازی ندارن بزنن تو سر مردم چون همچین روح ملتشونو تسخیر کردن که اگه به ملتشون بگن بمیر همه همونجا قبض روح می شن. این رفیقمون از این نوع  دومه. یه مثال قدیمیتر از این نوع دوم دیکتاتورا جناب فرعونه که بر بنی اسرائیل حکومت کرد. فرعون هم انقدر روح ملتشو حقیر کرده بود و زیرپا له کرده بود که فقط یه کسی مثل موسی با شونصد تا معجزه لازم بود تا بتونه یه کاری کنه.

تازه بعد از شونصد تا معجزه و غرق کردن فرعون و باز کردن دریا و اژدها کردن عصا و غیره و ذلک وقتی به ملتش می گه بریم به سرزمین موعود و قرار می شه با ساکنان یک شهر (گویا اریحا در فلسطین فعلی) بجنگن، به موسی می گن ما همینجا نشسته ایم تو و خدایت بروید بجنگید و بعد یه میس کال بزنید تا ما هم بیاییم (رو که نیس!!!) اینطوری بود که خدا منوجه شد (نعوذبالله!) که اینا آدم بشو نیستن این بود که تصمیم گرفت 40 سال اونا رو در بیابان سرگردان کنه.

منقولست که دلیل این امر خداوند این بوده که فرعون چنان روحشون و احساس عزت نفسشونو از بین برده که امیدی به هدایتشون نیست و باید 40 سال بگذره تا یه نسل بمیرن و نسل بعدی که فرعون ندیده اند بیان و بتونن عین آدم زندگی کنن. ما نمی خوایم جای خدا بشینیم ولی اگه این رفیقمون همون بلایی که فرعون سر روح و جان بنی اسرائیل آورد سر ملتش آورده باشه (که من می گم آورده) به نظرم حالاحالاها امیدی نیست که ملت کره شمالی بزنن کاسه کوزه پسرک بیست و اندی ساله که جانشین پدر شده رو به هم برزین. تازه این بار که موسایی هم درکار نیست که براشون دریا بشکافه و عصا اژدها کنه (البته اگرم بود با این جلوه های ویژه هالیوود باید رقابت می کرد!).....

اما.... از هرچه بگذریم سخن فاینانس خوشتر است! از اونجایی که فاینانس در تمام عرصه های زندگی بشر امروز عرض اندام می کنه و نیز از باب حفظ انسجام موضوعی وبلاگ فخیمه به اطلاع سرمایه گذاران محترم می رسونیم که خبر به درک واصل شدن این آقا کیمی با استقبال گرمی در فاینانس مواجه شده! نه اینکه جماعت فاینانس خیلی به آزادگی بشر و سعادت انسان علاقمند باشن ها نه!

ماجرا از این قراره که در دهه 70 جناب دیکتاتور دستور فرمودن که از این به بعد بازپرداخت بدهی های خارجی کره شمالی به ای نحو کان حرام! به عبارت دیگه این کشور بهره و اصل پول افراد خارجی که اوراق قرضه این کشور رو خریده بودن پس نداد و به اصطلاح فاینانسی ها نکول (default) کرد. در سال 1997 یه بانک فرانسوی معروف به نام BNP تعداد زیادی از این وامها و اوراق رو بسته بندی کرد (یعنی همشونو یه کاسه کرد) و این اوراق هم اکنون با قیمت بسیار پایینی در بازارهای بین المللی معامله می شه. قیمت این اوراق در زمان حیات مرحوم ملعون کیم جونگ ایل حدود 13 تا 15 درصد قیمت اسمی اوراق بود. (مزید اطلاع، قیمت فعلی این اوراق در واقع منعکس کننده احتمال بازپرداخت اصل و سود پول اوراق هست وگرنه مالکان فعلی اوراق هیچ پولی از دولت کره شمالی دریافت نمی کنن) اما خبر مرگ ایشون قیمت اوراق رو به 14 تا 18 درصد افزایش داده! گویا کارشناسان تخمین زدن که اگر دیکتاتور کوچولو تصمیم بگیره حمافت پدر رو ادامه نده و برای صاف کردن روابطش با بقیه دنیا پول بدهکارا رو پس بده سودی بین 300 تا 600 درصد نصیب دارندگان اوراق می شه!!

نتیجه اخلاقی: اگر از دنیا رفتین و قیمت اوراق بهادار کشورتون افزایش پیدا کرد یعنی لکه ننگی بر دامن بشریت بودید!

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Mummy Return 2

سلام. کی فکرشو می کرد که ساعت 3 نیمه شب بارونی که خواب از سرم پریده بیل و کلنگ دست بگیرم برم نبش قبر کنم و این وبلاگو بعد یک سال و نیم از گور بکشم بیرون!؟ بشر هم عجب موجود عجیبیه ها! بهر حال عزم کردیم که این وبلاگ بیجاره رو که تا حالا دو بار باهاش break up کردم از نو زنده کنم و در راستای خزعبلات مندرج در طی سه سال و نیم اخیر مطالبی رو به عرض برسونم.

لازمه که در این پست اول طول و عرض جغرافیایی رو خدمت خوانندگان محترم عرض کنم تا سررشته داستان زندگی این حقیر از دستشون در نره. یک سال و نیم قبل در چنین روزی (یا روزهایی) بنده تصمیم گرفنم به خاک پاک وطن برگردم. اولا توصیه می کنم اگر مثل من مغز خر خوردید و عزم بازگشت به وطن کردید حتما یکی دو بسته قرص دیازپام همراه داشته باشید چون اندر این وادی دو منفعت بنهفته است: اولا در طی شش ماه اول تا سیستم سوسولی فرنگ از کله تون بره بیرون و دوباره به سیستم مملکت عزیزمون عادت کنید روزی یه دیازپام دو میلیگرمی بسیار برای تمدد اعصاب توصیه می شه. دوما اگر بعد از مدتی دیدید نه شما به مملکت می سازید نه مملکت به شما، با یه شیشه دیازپام هم شما دست از سر مملکت برمیدارید هم مملکت دست از سر شما.

به هر روی، ما عزم وطن کردیم و اونجا تصمیم گرفتیم در حوزه فاینانس هم کار کنیم. در اونجا پس از دو سه ماه گیج زدن و اعصاب خوردی (یه دلیل عدم همراه داشتن دیازپام!) در شرکتی به نام شرکت سرمایه گذاری فیروزه مشغول بکار شدم. الان که به عقب برمیگردم به خودم می خندم که چرا انتظار داشتم وقتی با یکی از مسئولان بانک مرکزی با ایمیل تماس گرفته بودم و قرار جلسه هم گذاشته بودیم از نیومدن ایشون به جلسه تعجب کردم!!! و یا اگر یه جایی صحبت می کردم برای کار و قرار می شد مثلا دو هفته ای خبر بدن بنده به دلیل پایبندی به تعهد اخلاقی (!) تا سه هفته همه گزینه های دیگه رو به حالت تعلیق درمیوردم!!! گویا فراموش کرده بودم تو مملکت عزیزمون مردم وقتی می گن فلان ساعت جلسه داشته باشیم منظورشون اینه که عمرا اگه دستت بهم برسه یا اگه می گن بهت خبر می دیم یعنی زنگ بزن التماس کن با ماهی 700 تومن کار کنی! هنوز فکر می کردم تو کانادا هستم که استاد بیچاره هر زمان که بنده ایمیل می زدم در کمتر از 24 ساعت جواب مبسوط برام می فرستاد و فرار جلسه هم می ذاشت. یا استادی که بهترین استاد فاینانس در کل فنلاند بود میومد در اتاق من و پیشنهاد می داد باهم برای ناهار بریم بیرون.

بگذریم... خوشبختانه بخت با من یار بود و تونستم یه جزیره کوجولو پیدا کتم که اکثر آدماش تجربه کار یا تحصیل خارج از ایران رو داشتن و تو این زمینه ها کمی فضا باحساب و کتاب تر از بقیه قضاهای کاری ایرانی بود. اونجا با افراد جالبی از جمله آقای روزبه پیروز آشنا شدم که شاید بعدا سر فرصت بیشتر راجع به ایشون بنویسم. به هر حال 9 ماه کار در فیروزه فرصت خیلی خوبی برای آشنایی با بازار مالی ایران بود و فهمیدن این نکته که اگر بلد باشی مسیر رو خودت بسازی فضا برای کار کردن خیلی خیلی وسیعه و می شه خیلی کارا کرد. به نظر من مهم تر از دانش فاینانس داشتن دانش و مهارت کارآفرینی هست یعنی شما باید خودت فضا رو ایجاد کنی و بعد در درون اون فضا و زیرساختی که ایجاد کردی دانشت رو پیاده کنی.

در این مدت اتفاق مهم دیگری هم افتاد: من و مریم ازدواج کردیم. و این اتفاق بی تردید مهمترین و شیرین ترین اتفاق در طی حضورم در ایران بود. و بعد هم دودلی بین U of Toronto و Boston College و نهایتا پیروزی شیطان بزرک و تصمیم به آمدن به اینجا و دردسرهای ویزا که حتما واجبه یه پست اختصاصی راجع بهش بنویسم ( case study مدیریت بحران!)

و ما به بوستون آمدیم...

شروع دوره دکترا و به اصطلاح فرنگی ها Settle down شدن پس از کلی ماجراجویی در اقصا نقاط جهان  چیزی بود که کم کم داشتم بهش علاقمند می شدم! الان یک ترم از حضور من در اینجا می گذره و برحسب تجربه دانشگاه های قبلی من Boston College کاملا انتظاراتم رو برآورده کرده. دوره نیازمند کار خیلی زیاد هست و درسا انصافا پرکار و انرژی بر ولی راضی کتتده. اساتید هم اکثرا قوی و فعال در زمینه تحقیقات و انتشار مقالات. خلاصه که گل در بر و می در کف و معشوق یه کام است! (هم figuratively هم literally!!) به غیر از من دو تا دیگه از دوستان هستن که فاینانس می خونن اینجا. در نتیجه سه تا ایرانی هستیم در دوره دکترای مالی Boston College.

بوستون شهر بسیار خوبیست برای زندگی به خصوص برای افرادی که با خانواده باشن. البته هزینه ها نسبت به شهرهای دیگه ای که من در اونها بودم بالاتره (به استثنای سیب بزرگ!) و به خصوص هزینه اجاره خیلی بالاست ولی مجموعا شهریست بسیار دلپذیر. اگرچه گاهی دلت واسه تر و تمیزی و نظم اروپا تنگ می شه. اضافه می کنم که ما در محله ای به نام Chelsea زندگی می کنیم که همه توش مکزیکی هستن مگه اینکه خلافش ثابت بشه. نتیجتا اینکه به دلیل محدودیتهای مالی به جای لذت بردن از فضای intellectual اطراف هاروارد، ما هر روز تعداد کثیری مکزیکی با فد 150 سانت و دور کمر یک متر و بیست می بینیم که به قول مریم خانوم "آدم کنار این مکزیکیا همش احساس باربی بودن می کنه!"

خلاصه که اون چیزایی که شما راجع لاتینوهای آمریکای جنوبی شنیدید رو بنده اکیدا تکذیب می کنم. اگه باربی مکزیکی دیدید بدونید فوتوشاپه!!

ان شا، الله قصد دارم در این وبلاگ کم و بیش راجع به اینجا و مهمتر از اون راجع به مطالب مرتبط با حوزه های مختلف فاینانس و اتفاقات بازارهای مالی بنویسم. امید  که مقبول افتد.


Suomi2

بالاخره پس از تنبلی بسیار و فشار افکار عمومی و جامعه بین الملل توفیق شد که در ادامه پست قبلی راجع به اینجا کمی بنویسم.

فنلاند کشوریست که در ایران تنها با نام نوکیا شناخته می شه. به علاوه به دلیل تعداد بسیار کم ایرانیا اینجا اطلاعات زیادی راجع به فنلاند در بین ایرانیا وجود نداره (برخلاف Vancouver و Los Angeles!!) راجع به نوکیا عرض شود که اولا نوکیا اسم یه شهره. در زیر عکس دو نفره بنده و جناب نوکیا رو مشاهده می فرمایید:

 

  اما علاوه بر نوکیا چیزهای زیادی راجع به فنلاند هست که شاید خیلیا ندونن مثلاً اینکه مخترع سیستم عامل لینوکس یه فنلاندی بوده. از جمله نکاتی که توجه من رو به خودش جلب کرده که  کیفیت و سطح بالای خدمات رفاهی و عمومی مثل حمل و نقل هست که به هیچ وجه قابل مقایسه با آمریکا و کانادا نیست. اینجا برای هر مسیر شونصد تا خط اتوبوس هست و خیلی از خطوط اتوبوس به صورت 24 ساعته کار می کنن. ضمن اینکه برای هلسینکی که جمعیتی کمتر از 1 میلیون نفر داره متروی خیلی تر و تمیز و همچنین tram برای حمل و نقل وجود داره. به طور خاص توی هلسینکی هیچ وقت ترافیک نیست و همیشه برای من این سوال مطرح بوده که اصولاً رادیو پیام در یه شهری مثل هلسینکی فلسفه وجودی می تونه داشته باشه؟!

ملت اینجا اکثراً بلوند هستن (اونم چه بلوندی!) و تعداد خارجیا به شدت کمه در مقایسه با یه جایی مثل استکهلم. با توجه به اینکه هلسینکی یه شهر بندریه, حمل و نقل دریایی اینجا رونق زیادی داره و به خصوص برای رفتن به Stockholm و Tallin از کشتی استفاده می کنن. من چند بار تا بحال برای تردد بین استکهلم و هلسینکی از کشتی استفاده کردم و تجربه خیلی دلپذیریه. توی یه کشتی 12 طبقه که فقط 2 طبقه اون رو ماشین و کامیون پر می کنه!  3-4 طبقه هم فروشگاه و bar و club  و غیره و ذالک.

اینجا بر سبیل سایر کشورهای اسکاندیناوی دولت بسیار سوسیالیسته و خدمات اجتماعی بسیار بالاست. خدمات درمانی رایگان و کمک های فراوون مثل پرداخت کمک خرجی های تپل به دانشجوها از ویژگی های دیگر اینجاست. ناگفته نمونه که این رفاه به قیمت نرخ مالیات های نجومی به دست میاد و دولت رفاه از بنده آسمون جل 35% مالیات می گیره! یه لحظه تصور کنید که ملت توی ایران سر تا ته جمهوری اسلامی رو چطور مورد نوازش قرار می دادن اگه نرخ مالیات حقوق شما 35% بود! بازارایان عزیز که سر وقایع مالیاتی اخیر یه چشمه شو نشون دادن!

نتیجه طبیعی این سیستم هم اینه که شما یه زندگی خیلی ریلکس دارید و مثلاً اگر دانشجو هستید هیچ عجله ای برای اتمام درستون ندارید. نکته دیگه هم اینه که فشار کار در اینجا به طرز محسوسی کمتر از امثال آمریکا و کاناداست و زندگی شخصی افراد تحت الشعار (!) قرار نمی گیره. از دیگر ویژگیهای اینجا کیفیت خیلی بالای خدمات به مشتریه که بازهم به دلیل سیستم سوسیالیستی و اقتدار اتحادیه های حقوق مصرف کنندگانه. چند روز پیش که برای پست کردن یه سری وسایل به اداره پست سری زدم دقیقاٌ نیم ساعت سرکارخانوم داشت قیمت بسته های پستی با سایز و وزن های مختلف رو چک می کرد تا بهترین گزینه رو برام پیدا کنه.

نکته جالب توجه دیگه عدم تعصب ملت روی زبانشونه و اینکه خیلی راحت باهات انگلیسی صحبت می کنن. حتی اینطور که حس می کنم به دلیل تعداد کم خارجیا انگلیسی صحبت کردن کمی هم کلاس داره و یه جورایی جلب توجه می کنه اگرچه تقریباً اکثر مردم انگلیسی رو خوب صحبت می کنن.

در زمینه کسب و کار و business کشورهای اسکاندیناوی ویژگی جالبی دارند و اون اینکه اولاً روحیه همکاری خیلی زیاده و شرکتها خیلی تمایل به همکاری با هم دارن. دوم اینکه روحیه اعتماد توی business خیلی بالاست برخلاف کشور همسایه روسیه و یا آمریکا و آدما خیلی راحت توی کسب و کار روی حرف هم حساب باز می کنن. ضمن اینکه اینجا کلاً از سوسول بازیهایی مثل networking و زبون بازیای رایج توی کسب و کار آمریکایی خبری نیست. ملت خیلی راحت با هم حرفشونو مستقیم و to the point می زنن.

نکته دیگر در اینجا اینه که میزان دسترسی و کیفیت آمار و ارقام به شدت بالاست. یعنی اینجا اطلاعات و آمارهای مربوط به کشور به خوبی ضبط و نگهداری می شه که طبق اطلاعات بنده ریشه ش به چندین قرن قبل برمی گرده. در قرن 15 که یکی از پادشاهان سوئدی بر فنلاند حکومت می کرده تصمیم می گیره که نیروی دریایی خیلی قوی ایجاد کنه و برای این کار طبعاً نیاز به پول داشته که از طریق مالیات باید به دست میومده. بنابراین این پادشاه یه سیستم خیلی قوی برای ضبط اطلاعات ملت ایجاد کرده بوده تا بتونه مالیات رو به خوبی از مردم بگیره و این سنت همچنان در این کشور باقیست.

اندر ویژگی های دیگر اینجا سنتی ست که از زمان استعمار سوئد بر این کشور حاکم بوده و اون دو زبانه بودن این کشوره. به این معنا که طبق قانون اساسی این کشور, در هر بخش یا شهری که جمعیت سوئدی زبان از حد کمی بالاتر باشه باید تمامی اطلاعات عمومی به دو زبان فنلاندی و سوئدی نوشته بشه. این در حالیه که اقلیت سوئی کمتر از 6% جمعیت رو تشکیل می دن. اما گویا این اقلیت همچنان قدرت و ثروت قابل توجهی دارن و جزو طبقات مرفه جامعه محسوب می شن. باز هم طبق اطلاعات واصله در سرتاسر دنیا طول عمر اقلیت های نژادی هر کشور از طول عمر مردم بومی اون کشور کوتاهتره (قابل توجه اونایی که قصد برگشتن به ایران رو ندارن!) و اقلیت سوئدی در فنلاند تنها استثنا در این زمینه هست.

در مورد فنلاند هنوز مطالب زیادی هست ولی ترجیح می دم که راجع به سایر مطالب هم مختصری بنویسم. در طول تابستون من به عنوان دستیار پژوهشی با همون RA در Helsinki School of Economics مشغول هستم. دپارتمان finance اینجا علیرغم کوچیک بودن از کیفیت خیلی بالایی برخورداره و اساتید اصلی اینجا در حوزه خودشون شهرت خوبی دارن. مثلا استادی که من باهاش کار می کنم قبلاً استاد Wharton و همینطور INSEAD در فرانسه بوده. اینجا به خصوص در زمینه Behavioral Finance جزو بهترین دپارتمانهای اروپا و حتی دنیاست. بنابراین اگر کسی در این زمینه قصد ادامه تحصیل داره اینجا رو توصیه می کنم. ضمن اینکه روابط استاد و دانشجو خیلی صمیمیه و اکثر روزا برای نهار اساتید و دانشجوها با همدیگه به یکی از رستورانهای اطراف می رن.

اینجا من یه اتاق دارم که با یه RA دیگه کار می کنیم که گوشای این رفیق ما کمی از آینه بغل تریلی نداره. اما در حدفاصل این دو گوش گویا مقادیر معتنابهی مغز کار گذاشته شده چون این رفیق ما نه تنها دو سال دوران دبیرستانشو زودتر تموم کرده بلکه دو رشته فاینانس و مهندسی کامپیوتر رو همزمان و یک سال زودتر از حد معمول به اتمام رسونده. الان هم بعد از پذیرش از LBS, North Carolina, Rochester, Columbia, LSE داره برای PhD فاینانس می ره Columbia. خلاصه که در نوع خود جانوریست.....

همخونه ای ما هم کمی از هم offici نداره منتها جانوری از نوع دگر. ایشون دو تا گروه موزیک Rock n Roll داره و خواننده این دوتا گروهه. در و دیوار خونه پر از پوسترای Metallica و غیره و ذالکه و رفیق عزیز ما 3 تا گیتار برقی داره که بسته به مودش یکی رو برمی داره و می نوازه. شب هم که می خواد بخوابه یه شمع روشن می کنه و گیتار رو می ذاره رو شکم و ملایم می نوازه و گیتار در بغل می خوابه. خلاصه که دوستانی که از رفتن ما به کنسرت Muse تعجب کردن بدونن قضیه از کجا آب می خوره! در مورد کنسرت Muse و اینکه اونا دیگه چه جونورایی بودن و اینکه با سایر گونه های جانوری که اینجا دیدم چه تفاوتهایی دارن شاید بعداً بنویسم....

 

 

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Suomi

فنلاند یا suomi کشوری است پهناور و دارای منابع خدادادی فراوان با جمعیتی بالغ بر ۵ میلیون نفر.....

آقا بی خیال بذار به سبک خودمون بنویسیم سفرنامه به فنلاند رو.... صبح روز جمعه با دلی آرام و روحی مطمئن با سه چهار چمدون در دست kingston رو به مقصد سرنوشت  ترک کردم. با اینکه اواخر ماه آوریل بود یعنی اوایل اردیبهشت خودمون, ولی درختا هنوز سبز سبز نبودن. جلوی خونه منتظر اتوبوس بودم و آخرین عکس رو به یادبود از خونه انداختم... پرواز از مونترال به لندن بود ساعت ٧ شب. وقت فراخ بود و خیال راحت. سوار اتوبوس های ٢ طبقه megabus شدم و سه ساعت مسیر تا مونترال رو شاید برای آخرین بار از تکنولوژی اینترنت wireless در اتوبوس بهره بردم. (احتمالاً راننده تاکسییای آزادی تجریش از فردا تعریف می کنن که توی خارج همه جا اینترنت مجانیه!)

به فرودگاه که رسیدم اولین کار وزن کردن چمدونا بود چون به تجربیات قبلی معمولا اضافه بار بنده به حدیه که حتی توی جیب کاپشنمون هم باید خرت و پرت بچپونیم و علاوه بر یه کاپشن بر تن ٢ ٣ تا هم دستمون بگیریم ببریم تو کابین که اضافه بار ندیم!‌ عرض شود که چند روز قبل که ١ ساعت دیر از خواب بیدار شدم به محض دیدن ساعت توی همون حالت خواب و بیداری داد زدم ...what the f که بعدش باز نگرانی و عذاب وجدان westernization تا مدتی آزارمون می داد. ولی الحمدلله در زمینه اضافه بار هواپیما و دیر رسیدن به پرواز اصالت ایرانی خودمونو صددرصد حفظ کردیم!

به هر حال.... شروع کردم به وزن کردن چمدونها. توی پروازهای فرااقیانوسی یا transatlantic معمولا شما می تونید دو تا چمدون با وزن ٢٣ کیلو داشته باشید به علاوه ٢ تا ساک دستی به وزن ١٠ کیلو برای داخل کابین. اماااااا (یا به قولی آمااااا) وزن هر کدوم از ساکهای بنده بالغ بر ٣٠ کیلو بود!‌ حالا این هنر ایرانی بود که کل این اضافه بار رو توی دو تا ساک دستی که تا خرخره پر از کتاب بود بچپونم!! نهایتا این طور شد که بعد از نیم ساعت تلاش دو تا چمدون هر یک به وزن ٢۴ کیلو و سه ساک دستی هریک به وزن ١٠ تا ١۵ کیلو و ٣  ۴ دست کت و یکی دوتا پالتو که توی جیب هرکدوم شونصد دست لباس زیر و جوراب چپونده شده بود! با ایرانی بازی دو تا چمدون که ١ کیلو اضافه وزن داشتن رو به مأمور بار تحویل دادم. نوبت به عبور از gate ها که شد افتاد مشکلها.... حدود ٢٠ دقیقه به پرواز بود و صف طولانی..... با کمال وقاحت شروع کردیم به عبور از صف و داد زدن که excuse me!! im sorry my flight is leaving..... ملت غربی هم که زیاد با این پدیده ایرانی آشنایی ندارن با حسن نیت تمام به ما راه دادن.

آماااا.... رسیدن به gate چک کردن وسایل همان و  گیر دادن مأمورین به یک ساک دستی اضافه همان! از ما اصرار و از اونا انکار.... خلاصه در این نقطه بود که تاکتیک های ایرانی هم به هیچ روی پاسخ گوی وضعیت ناله ما نبود. نهایتا مجبور به دور ریختن یه پوشه مشتمل بر تمامی مقالات مرتبط با تز شدیم (و تو این لحظاته که میزان اولویت علم و دانش در زندگی رو آدم به نمایش می ذاره!) در همین گیرو دار هم مأمور سیریش پرواز بالا سر ما با صدای بلند داد می زد که Sir!!! your flight is leaving in 5 minutes!!! you r going to miss your flight!!! ولی  ماهم با خیال تخت مشغول سبک سنگین کردن ساکها بودیم....

به هر فلاکتی بود غول این مرحله رو هم کشتیم و رفتیم مرحله بعد..... بدو بدو خودمونو رسوندیم به gate مربوطه. به غیر از یکی از مهمانداران بقیه همگی داخل هواپیما نشسته بودن و منتظر تشریف فرمایی حضرت استاد بودن!! خانومه هم که با بی سیم تشریف فرمایی ما رو به عرضش رسونده بودن از دور منو شناخت و با دیدن وضعیت رقت بار بنده فوری به کمکم شتافت. نکته جذابش این بود که به محض اینکه دسته یکی از ساکا رو گرفت و خواست بکشه شکه شد! ساک سایز نسبتا کوچیکی داشت اما ١۵ کیلو کتاب با دقت هرچه تمام داخلش جاسازی شده بود و یکی از چرخهای ساک هم خراب بود. حالا خانوم سوسول ما هم با دامنی که امکان مانور رو از پاهای مبارک سلب کرده و کفشای پاشنه بلند با هر فلاکتی بود ساک ما رو حمل کرد. البته در بین راه در حالی که سعی می کرد قیافه nice مهمانداری رو از دست نده ازم پرسید what have you got in your suitcase?! و ما هم فوری بحثو عوض کردیم. داخل هواپیما هم یه مهماندار بخت برگشته دیگه سعی کرد ساک کذا رو توی جابار بالای سر بذاره که نزدیک بود توی ملاجش بخوره چون هیچ تناسبی بین سایز و وزن ساک برقرار نبود!!!

به هر حال بعد از کشتن غول مرحله آخر رفتیم و روی صندلی نشستیم با قلبی آرام, روحی مطمئن و لباسی خیس از عرق, به انتظار که بپریم. آماااااا...... خلبان محترم ناگهان اعلام فرمودن که یکی از قطعات هواپیما مشکل پیدا کرده و قرار شده که قطعه مربوطه رو از تورنتو به مونترال بیارن!!!!‌ سرخ شدن ما تا بناگوش همانا و در دل به فحش کشیدن جد و آبای عوامل فرودگاه همانا و منتظر ماندن در هواپیما به مدت ٣ ساعت همانا.....

ادامه سفرنامه رو ان شا الله اگر عمری بود در پست بعدی....

نویسنده : ِعلی ابراهیم نژاد : ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

Free counter and web stats